روانشناسی و دین

انسان همواره در مسیر تحول، برخوردار از دو نوع رفتار بوده است: برخی از رفتارهای او متناسب با نیازهای محسوس و مادی اوست. برخی دیگر متناسب با نیازهای غیرمادی. قسمتی از رفتارهای غیرمادی، عموما رفتار و کنش دینی تعبیر می شوند. هرچند به مقتضای طبیعت دو بُعدی آدمی هر دو دسته رفتار در نهاد او وجود دارد و به خاموشی نمی گراید و اساسا چنین امری خارج از اراده اوست و تنها ممکن است بروز و ظهور یکی بر دیگری غلبه داشته باشد، اما وجه تمایز انسان از سایر حیوانات رفتار دینی اوست. چنان که هنری لوکاس (Lucas, s. Henry) می گوید؛ دین پیچیده ترین عنصر فرهنگ ابتدایی انسان است. روشن است که همه مردم آغازین به گونه ای اعتقاد دینی داشته اند و انسان اولیه مانند بازماندگانش به نیروی رازآلودی که نگاه دارنده زمین، آسمان و سراسر زندگی اوست، عمیقا احساس وابستگی می کرد.»(1) دین وجه تمایز اصلی بشر است؛ یعنی حیوانات ممکن است نسبت به بعضی افراد بشر در پاره ای توانایی های خاص پیشرفته تر باشند، نظیر قدرت بالای دریافت های حسی و سازندگی عملی، اما هرگز مشاهده نشده است که حیوانی کاری را برای زندگی پس از مرگ خود انجام دهد. البته، بعضی افراد چه بسا فاقد علایق فوق و علایق متعالی اخلاقی و فکری باشند، اما بشریت به طور کلی در سراسر عالم دینی است و هیچ قبیله ای وجود نداشته که به گونه ای دین نداشته باشد. حتی بوته کاران نواحی مرکزی استرالیا و هندی های پاتاگونیا، که دارای پست ترین اشکال موجود زندگی بشری هستند ، نیز به نوعی به عالم ارواح اعتقاد داشته و به گونه ای دارای پرستش هستند.(2)

رفتار آدمی همواره، و از جمله رفتار دینی او، مورد توجه بسیاری از دانشمندان، به ویژه روان شناسان بوده است. این دانشمندان با نگرش خاص خود، تلاش کرده اند رفتار انسان به ویژه رفتار مذهبی او را بر اساس یافته های علمی به گونه ای روان شناختی تبیین نمایند. البته بررسی روان شناختی این نوع رفتار سابقه چندان طولانی ندارند ولی در پرتو توجه به جهان شمولی آن، کانون اندیشه بسیاری از محققان این رشته قرار گرفته است.

بی تردید امری با این اهمیت، باید عمیقا مورد مطالعه قرار گیرد. زیرا چنان گسترده است که طول و عرض زندگی انسان را در برمی گیرد. انسان به امور ماورایی معتقد است و براساس اعتقادات خود نیز عمل می کند. در درون با کسی نجوا می کند، نماز می خواند، روزه می گیرد، به معبد می رود و مراسم و عبادات خاصی را اجرا می کند. این امور روان شناس را متحیر می نماید و در برابر ده ها سؤال قرار می دهد، از منشأ پیدایش چنین رفتاری می پرسد، از زمینه های پیدایش آن ها مبهوت می ماند، عوامل تقویت کننده آن را می جوید و سرانجام، نیاز اصلی به این گونه رفتار را می طلبد. امروزه، مباحث زیادی به شیوه های مختلف درباره روان شناسی دین و ملاک مذهبی بودن انسان وجود دارد. البته، روان شناسی دین همانند علم روان شناسی، چندان قدمت ندارد. پیش از یک قرن است که دانشمندان این رشته به بررسی علل مذهبی بودن انسان پرداخته اند.(3)

در این مقاله، درصدد هستیم سیر پیدایش و تحول روان شناسی دین را به طور خلاصه، با طرح چند موضوع، از جمله بنیان گذاران، روش های تحقیق، آینده این علم، دست آوردها و در پایان نقد و بررسی تطبیقی آن را دنبال کنیم. تحقیق پیرامون دریافت مذهبی آگاهانه از منظر روان شناسی، یک باره پدیدار نگشته بلکه نظیر دیگر شاخه های علوم، بسترها و زمینه های گوناگونی داشته که مهم ترین آن مردم شناسی، تاریخ ادیان، فلسفه دین بوده است. از زمان کانت به این سو، بحث روان شناسی دین به طور جدی مطرح شده است. ازجمله پیشگامان این رشته علمی گرنویل استنلی هال Hall, Granvill. Stanley)) است.(4) شخصیت های مهم دیگری نیز به عنوان طلایه داران این رشته علمی ظهور کرده اند که فروید، یونگ و ویلیام جیمز از جمله آنان می باشند. در آغاز هر کدام از این چهار محقق را معرفی می کنیم.

الف. جی استنلی هال

وی در اول فوریه سال 1844 در شهر اشفلیه در ایالت ماساچوست امریکا متولد شد. به گفته هال (1923)، خانواده وی به شدت محافظه کار، کاملاً صادق و به طور متوسط مذهبی بوده اند. پدر وی معمولاً در مراسم دینی شرکت نمی کرد. فقط در هم خوانی کلیسا و تعلیم در مدرسه در روزهای یکشنبه، که مخصوص خانم ها بود، شرکت می کرد. در مقابل، مادر وی فردی صبور، دلسوز و کاملاً مذهبی بود. هال در کودکی زندگی مطلوبی داشت. او برخلاف والدین خود، در جوانی در ناز و نعمت به سر می برد. وی در آغاز به حرفه کشیشی روی آورد و به اتحادیه مدرسه الهیات در نیویورک پیوست. در دانشکده ویلیام، به عنوان یک دانشجوی علوم دینی و از طبقات پایین جامعه به حساب می آمد. وی در یکی از نشست های مذهبی که هر ساله برگزار می شد، دست خوش تغییر عقیده شد. به طوری که، هنگام ارائه امتحان خطابه خود در اتحادیه، نظرات او کاملا کفرآمیز بودند و رئیس جلسه به عنوان نقد سخنان او، روی دو زانو نشست و برای او دعا کرد.(5)

هال از این پس از الهیات و حرفه کشیشی فاصله گرفت و خود را برای این جهانی شدن آماده کرد. با تلاش مستمر، مدرک دکترای خود را از بخش فلسفه دانشگاه هاروارد دریافت نمود. وی علاوه بر فلسفه، یکی از پیشگامان روان شناسی محسوب می شود. به طوری که اولین آزمایشگاه رسمی روان شناسی را در آمریکا بنیان نهاد. در سال 1892 انجمن روان شناسی امریکا را تأسیس و ریاست آن را برعهده گرفت.(6)

جیمز پرت معتقد است افتخار بنیان گذاری روان شناسی دین شایسته هال است، زیرا به هر حال، وی سهم عمده ای در پیدایش این حوزه علمی دارد. از همه مهم تر، وی به عنوان رئیس دانشگاه کلارک و با استفاده از آثار خود، زمینه طرح مباحث دینی را به عنوان بخشی از روان شناسی فراهم آورد. به اعتقاد هال، دین و دین داری برای آدمی حالتی ژنتیک دارد. وی در اولین مقاله خود درباره روان شناسی دین، با عنوان «اخلاق و آموزش مذهبی بچه ها» (1882)، تفسیر یکسانی از دین به دست می دهد، که هم تکاملی است و هم جنبه آموزشی دارد. هال معتقد است که رشد مذهبی افراد، تابع مراحل رشد مذهبی انواع می باشد. وی وجود احساسات مذهبی در کودک را در حد احتمال می پذیرد و اظهارات فردریک فروبل (Friedrich, frobel) را مبنی بر این که ناخودآگاه کودک با خدا آرامش دارد، با رضایت ذکر می کند. او سرانجام به این نتیجه رسید که احساسات اساسی دین در ماه های اولیه کودکی، قابل باروری است. در این ماه ها با مراقبت دلسوزانه از کودک، که با آرامش و قرار آمیخته است و از محرک های شدید و احساسات یا جابه جایی های غیرمنتظره باید دوری شود، این احساسات بنیادین پدید می آیند. وی می گوید: بدین سان رشد اعتماد، قدرشناسی و عشق در کودک پرورش می یابند. این احساسات در اغاز متوجه مادرشده و سپس به سوی خدا منعطف می گردند.(7)

ب. ویلیام جیمز

ویلیام جیمز در 11 ژانویه سال 1842 در شهر نیویورک متولد شد. او فرزند بزرگ خانواده بود و ذوق هنری و علمی را به هم آمیخته بود، امری که به ظاهر ناسازگار می نمود. سرانجام، در سن 18 سالگی حرفه نقاشی را انتخاب کرد. بدین منظور، پدرش را متقاعد ساخت تا خانواده را از بن (Bonn) به نیوپورت (Newport) منتقل سازد تا بهتر بتوانند با ویلیام هونت (William, Hunt) به مطالعه نقاشی بپردازد. اما علی رغم اشتیاق فراوان به هنرمندشدن، کم تر از یک سال بعد ناگهان حرفه خود را تغییر و کار هنری را برای همیشه کنار گذاشته و به شیمی و آناتومی روی آورد. اگرچه جیمز در مسیر نقاش شدن دچار بیماری شد و مرارت ها کشید سرانجام، رشته افکار او به شکل جریانی از روان شناسی ناخودآگاه نمودار گشت. او در سال 1861، به کمبریج رفت. پس از گذراندن سه سال در دانشگاه هاروارد، به علت ضعف مزاج، به وطن بازگشت و در سایر حوزه های علمی از جمله ادبیات و فلسفه مشغول شد. بین سال های 1862 تا 1869 نیز به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت و به دلیل مشکلاتی، دوباره در سال 1865 آن را کنار گذاشت. برای درمان ناراحتی چشم خود به آلمان مسافرت کرد و در این فرصت در یکی از دانشگاه های معروف آن دیار به مطالعه فیزیولوژی پرداخت. به اعتقاد وی، اشتغال به فیزیولوژی زمینه ساز کناره گیری وی از مطالعات درون گرایانه بود، مطالعاتی که به گفته وی موجب نوعی خود بیمار انگاری فلسفی شده بود.(8) به تدریج جیمز نسبت به شیوه های علمی تردید کرد و از اعتقاد خود مبنی بر این که فیزیولوژی روزنه ای به سوی حالات روانی می گشاید، دست برداشت و به کمک تجارب خویش، پی برد که روان آدمی را باید به طور مستقیم با خویشتن نگری مورد بررسی قرار داد. اگر چه وی به بحث های عینی موجود در زیست شناسی اقبال نشان می داد، اما به سرعت به روان شناسی و سپس فلسفه تمایل نشان داد و عمده آثار خود را در این دو زمینه ارائه نمود.

از جمله علایق همیشگی جیمز موضوع دین بود. هرچند تنها موضوع مورد علاقه جیمز نبود، ولی بی تردید یکی از دغدغه های اصلی او به شمار می رفت. در این راستا، حاصل سخنرانی های وی در دانشگاه گلیفورد در مجموعه و اثر مهم و ماندگاری با عنوان «انواع تجارب دینی» منتشر شد. وی در آوریل 1900 به یکی از دوستان خود می نویسد: امری را که من به دنبال آن هستم وظیفه ای دشوار است؛ زیرا اولاً، می خواهم بر علیه فلسفه از تجربه درونی دفاع نمایم و اعلام کنم که تجربه ستون فقرات زندگی دینی جهان را تشکیل می دهد، ثانیا، به دنبال آن هستم که شنونده یا خواننده را وادار کنم تا چیزی را باور کند که من با اعتقاد، به آن رسیده ام. یعنی بپذیرد اگرچه ممکن است تمام مظاهر خاص دین، را یعنی کیش ها و نظریات مختلف پیرامون آن پوچ و بیهوده باشند، با این حال، زندگی دینی در مجموع مهم ترین عملکرد انسان است.(9)

ج. کارل گوستاو. یونگ (Carl, Gustav, Jung)

هیچ یک از روان شناسان دین، به اندازه کارل گوستاو یونگ محققان ادیان تطبیقی را تحت تأثیر قرار نداده اند. وی بیش از هر روان شناسی، از سنت های غربی و شرقی در تأیید مفاهیم و نظریات خود سود برد و به صورت فوق العاده نسبت به زندگی مذهبی نگرشی همسو داشت. یونگ بارها تأکید می کرد که دین عملکردی است که از نظر روان شناختی ضرورت دارد و غفلت از آن به ضرر فرد و جامعه می باشد.(10)

یونگ، در 26 ژوئن 1875 در سوئیس در خانواده ای روحانی، در دهکده ای کوچک به نام کسویل (Kesswil) واقع در ساحل دریاچه کنستانس (Constance) دیده به جهان گشود. پدرش فردی روستایی بود که در کلیسای سوئیس کار می کرد. وی دکترای خود را در رشته ادبیات و زبان شناسی دریافت نمود، ولی به جهت فقر مالی از این رشته دست کشید و به الهیات روی آورد. هرچند روستائیان وی را دوست می داشتند و در کارش هم جدی و موفق بود ولی به گفته فرزندش گوستاویونگ، از آنجایی که به پوچی اعتقادات مذهبی خود پی برده بود، دچار یأس گردید. گوستاو در تمام دوران زندگی خود به دنبال درک واقعیت بود. معمولاً در مراسم عشای ربانی توقع داشت که نمایانگر خدا به معنای واقعی باشد.

یونگ در روان شناسی صاحب مکتب روان شناسی تحلیلی است و در روان شناسی دین صاحب نام است و همواره به دین علاقه داشت. یونگ می گوید: از آنجایی که دین از عمومی ترین تجلیات روان آدمی است، هیچ روان شناسی نمی تواند این امر را نادیده بگیرد که دین صرفا پدیده ای تاریخی یا اجتماعی نیست بلکه امری بسیار مهم است که با امور شخصی بسیاری از افراد ارتباط دارد.(11)

به اعتقاد یونگ دین نگرشی است که امور ذیل را در بردارد: «ملاحظه و مشاهده دقیق عوامل پویشی که به عنوان قدرت های حاکم تصور می شوند؛ یعنی ارواح، شیاطین، خدایان، قوانین، افکار، آرمان ها، یا هر عامل دیگری که بشر آن ها را به عنوان موجوداتی قدرتمند، خطرناک یا تا حدودی یاری رسان در نظر می گیرد، یا موجوداتی که چنان شکوهمند، زیبا، و با معنی تلقی شده اند که باید با خلوص عبادت شوند.(12) یونگ این امور را به عنوان تجارب زندگی روزمره آدمی می پذیرد و درصدد کشف سرچشمه آن ها برمی آید؛ یعنی به دنبال یافتن ریشه دینداری آدمی است.

یونگ خدا را در زندگی انسان دخیل می داند. به اعتقاد وی خدا آمیخته با وجود انسان است. انسان با او زندگی می کند و او را احساس و تجربه می نماید. لذا منبع آن را تعیین می کند ولی سخن فلاسفه و کلامی ها را در شناخت خدا مبهم می داند. همین امر موجب شد که یونگ به عنوان کسی که منبع تجارب دینی و افکار مذهبی را روان آدمی می داند، به لا ادری گرایی، و حتی الحاد متهم شود.(13) یونگ در پاسخ می گوید: از منظر یک روان شناس، درباره خدا بیش از آنچه در روان آدمی وجود دارد، نمی توان اظهارنظر کرد؛ روان شناس فقط می تواند نشانه ها و آثار، نه نشانه گذار را بشناسد. یونگ می گوید: واقعیات ثابت می کنند که روان از عملکرد دینی برخوردار است. وظیفه روان شناس این است که به افراد در رسیدن به دیدگاهی که مبتنی بر وجود و ارتباط میان روان و انگاره های مقدس است، کمک کند و به جای حمله به دین یا تضعیف آن، باید روان شناسی زمینه فهم بهتر دین را فراهم سازد. روان شناسی عاری از مذهب می تواند به روان رشد نایافته کمک کند تا ارزش و حوزه تناقضات دینی بهتر شناخته شود. در حقیقت ما تنها به کمک تعارضات منطقی و ادعاهای غیرممکن ظاهری می توانیم به راه یابی به درک کلیت حیات امیدوار باشیم.(14)

د. زیگموند فروید

فروید می نویسد: «من در 6 مه سال 1859 در فرایبرگ (freiberg) موراویا (Moravia) یکی از شهرهای کوچک چکسلواکی، متولد شدم. والدینم یهودی بودند. خود نیز بر همین اعتقاد باقی ماندم. خانواده پدرم برای مدت طولانی در راین، واقع در شهر کلن، اقامت گزیدند و به دلیل اعدام هایی که در قرن 14 و 15 متوجه یهودیان بود، به شرق آلمان گریختند و دوباره در قرن نوزدهم از لیتوانی وارد اتریش شدند.(15)

هرچند فروید در روزگاری پرورش یافت که اوضاع جهان یهود به سرعت رو به تغییر بود، اما طعم تلخ تبعیضات دینی را می چشید. در دوران جوانی پدرش، یهودی بودن به معنای تحت فشار بودن و دچار سختی و محنت شدن بود. اعلامیه آزادی، در اواسط قرن نوزده دیدگاه ها را نسبت به یهودیان تغییر داد، هرچند ضدیت یا نژاد سامی بدین وسیله پایان نیافت. پدر فروید اوضاع و احوال دوران زندگی خویش را خطاب به فرزندش چنین به تصویر می کشاند:

«من در جوانی یک شنبه برای گردش به خیابان محل تولد تو (زیگموند) رفتم. لباس خوبی پوشیده بودم و کلاه مویی بر سر داشتم. فردی مسیحی به من نزدیک شد و با یک ضربه، کلاه مرا داخل انبوهی گل پرتاب کرد و فریاد زد: یهودی! از پیاده رو برو کنار! زیگموند پرسید: پدر جان در این حال شما چه کردید؟ پدر به آرامی جواب داد: من وسط خیابان رفتم و کلاهم را برداشتم.»(16)

فروید، از همسر سوم پدر خویش متولد شد و نزد دایه ای کاتولیک مذهب پرورش یافت. این دایه همواره برای فروید از خدا و جهنم سخن می گفت و اغلب او را با خود به کلیسا می برد. مادر فروید نقل می کند: فروید هنگام بازگشت به منزل موعظه می کرد و از خدای بزرگ با ما سخن می گفت: این پرستار به طور ناگهانی، به اتهام در اختیار داشتن بعضی اموال فروید از کار برکنار شد. در همین زمان، دومین رقیب او یعنی خواهرش آنا (AnnA) به دنیا آمد و دوباره ادعای انحصاری فروید نسبت به مادر خویش را تهدید کرد. همچنان که پیش از او، برادرش جولیوس (Julius) اولین مزاحم او بود. البته این برادر هنگامی که فروید حسود و محبوب بلامنازع مادر، هفده ماه بیش تر نداشت از دنیا رفت. این امر به اعتقاد فروید خمیر مایه احساس گناه را در وجود او بر جای گذاشت.(17)

جونز معتقد است که این رویدادها و شرایط غیرعادی خانواده، به همراه سوء تعبیری که فروید نسبت به آن ها داشت، زمینه بزرگ ترین کشف فروید یعنی عقده ادیپ را فراهم آورد. این شرایط، رابطه پدر فروید با پرستار مذکور را به شدت زیر سؤال برد. گفته می شود این زن، در حقیقت مادر دوم فروید بوده است. این دو، در تجربه های تلخ اوائل زندگی فروید حتی در سوء استفاده جنسی از او نقش داشته اند. به نظر می رسد، پیوند فروید با هر کدام از آن ها در نظریه پردازی وی درباره روان به طور عام، و دین داری به طور خاص، نقش داشته است.(18)

فروید در روان شناسی صاحب نام است. در این زمینه، یکی از بزرگ ترین مکاتب روان شناسی یعنی روان تحلیل گری منسوب به اوست. وی درصدد بود به شیوه خاص خود تمام رفتار آدمی از جمله عملکردهای دینی او را تجزیه و تحلیل نماید. او درباره دین، خدا، و اعتقادات ماورایی انسان نظریه پردازی کرده است و به دلیل، دیدگاهش نسبت به دین بدنام شده است.(19) در عین حال، فروید بی دینی عادی نبود که فقط نسبت به امور مذهبی بی تفاوت باشد، بلکه نسبت به دین به خصوص نسبت به مذهب کاتولیک تنفر شدید داشت، برای ریشه کن کردن آن تلاش وافری نمود.

فروید و دین

فروید دین را پندار می داند و معتقد است آدمی در مسیر تکامل عقلی آن را رها خواهد کرد. از نظر فروید، عوامل مختلفی برای دینی بودن انسان می توان یافت، که اساس همه آن ها توهمی بودن مظاهر دین داری در زندگی انسان است.

الف. رابطه پدر و فرزند: وی بنیان دین را چیزی غیر از فرافکنی روان شناختی به جهان خارج نمی داند. می گوید: فرد جرأت داری می طلبد تا افسانه های بهشت، هبوط انسان، خدا، خیر و شر، جاودانگی و غیره را به شیوه ای تبیین نماید.(20) لئوناردو داوینچی، اساس فرضیه فروید درباره روان شناسی دین را تشکیل می دهد. بر این اساس، وی معتقد است که دین داری در عمیق ترین صور خود ریشه در عقده ادیپ دارد و یک خدای شخصی از جهت روان شناسی چیزی جز همان پدر، که مرتبه عالی داده شده نیست. از نظر زیست شناختی نیز ریشه دین داری را باید در ناتوانی طولانی کودک و نیاز او به کمک جست وجو کرد. وقتی که در بزرگ سالی درک می کند که چقدر واقعا در مقابل قدرت های عظیم زندگی ضعیف و بیچاره است، همان شرایط دوران کودکی را به خاطر می آورد و تلاش می کند تا نومیدی خود را با احیای قهقرایی عواملی که در دوران کودکی او را حفظ نموده اند، انکار نماید. حسرت پدر، که ریشه هر نوع دینی است پای عقده ادیپ را به میان می کشد که ترس و احساس گناه از آن سرچشمه می گیرند. تسلیم محض بودن در مقابل پدر، دارای قدرت مطلق در دوران کودکی به عنوان «من آرمانی» «درونی فکنی» شده است و به عنوان «خدا برون فکنی» گردیده است.

ب. روان رنجوری انسان: فروید عامل دیگر دین در زندگی انسان را روان رنجوری وی می داند. وی در اولین مقاله خود در این زمینه، که شباهت دین و روان رنجوری را ترسیم کرده اظهار می دارد که هر دو شباهت های خاصی در توجه شدید به جزئیات دارند، در خلوت به اجرا درمی آیند و هیچ دخالتی را نمی پذیرند، و غفلت از آن ها موجب اضطراب و احساس گناه می شود.(21) او می گوید: در همین شرایط، انسان دین را فقط به دلیل ابزار عاطفی چشم پوشی غریزی و لازم الاجرا بودن برای خود به دست می آورد. ثمره این فرایندهای سرکوب مآبانه، که در عهد باستان رخ داده است، به شدت با تمدن بشر گره خورده است. براساس چنین اندیشه ای باید معتقد شد که دین در آینده کنار گذاشته می شود، زیرا فرایند رشد انسان سرنوشتی تغییرناپذیر دارد و ما اکنون در میانه راه هستیم.(22)

اگر هرچند دانشمندان زیادی بحث رفتار دینی انسان را مطرح کرده اند که از جمله می توان افرادی مانند: واتسون، اسکینر، اریکسون و روان شناسان انسان گرایی همچون فرنسیس گالتون، جردن آلپورت و ویکتور فرانکل نام برد، اما مجموع مباحث آنان را می توان در سایه نظرات این دانشمندان پیشگام مطرح کرد. بنابراین، ما با توجه به نقطه نظرات این چهار شخصیت به تقسیم بندی و نقد دیدگاه های آنان می پردازیم. امید که زمینه تضارب آرا را فراهم کرده باشیم.

بررسی نظریات

همه اقوام در تمام اعصار دینی بوده اند و مهم ترین فارق انسان و حیوان بُعد دینی اوست. با دقتی اندک در گفته های پیشگامان روان شناسی دین، می توان آن را به دو دسته بزرگ تقسیم کرد:

1. روان شناسان فطری نگر

2. روان شناسان عارضی نگر (محیط نگر)

روان شناسان فطری نگر

کسانی هستند که برای دین داری انسان، نظیر سایر ابعاد سرشتی او، منشأ درون روانی قائل اند و برآنند که این رفتار شگفت انگیز، دست کم مانند خوردن و خوابیدن ریشه در وجود آدمی دارد و از انسان قابل انفکاک نیست. بنابراین، دین نیازی از نیازهای اساسی آدمی را برآورده می سازد. دین داری برای او مفید است و زندگی او را در مسیر انسانی خود حفظ می کند. در میان دانشمندان فطری نگر می توان به بنیان گذاران این رشته، یعنی استنلی هال، ویلیام جیمز و یونگ، که به اجمال شرح نظرات آنان گذشت، اشاره کرد. بعضی از این دانشمندان رفتار دینی را برای انسان بدون لحاظ واقعی یا غیر واقعی بودن آن مفید دانسته اند و معتقدند مذهب در ابعاد مختلف، نیازهای فردی و اجتماعی آدمی را برآورده می سازد و خمیرمایه روان وی آمیخته با مذهب است. از جمله این افراد می توان از یونگ نام برد. وی احساس خدا و سرچشمه دین را در اعماق وجود انسان جست وجو می کند و آن را عامل پیشرفت و مظهر خود اتکایی می داند، اما باورهای دینی را نهایتا به امر روان شناختی تنزل می دهد. درباره احساس و تجربه خدا می گوید: «خدا از ناهشیار آدمی بر می خیزد البته این بدان معنا نیست که آنچه مادر ناهشیار می یابیم خدا باشد، یا جای آن را بگیرد، بلکه ناهشیار در حقیقت، عمودی است که تجربه مذهبی از آن سرچشمه می گیرد. ما نمی دانیم سرچشمه آن چیست. زیرا این مسأله فوق دانش بشر است.(23)

ویلیام جیمز که دارای تأثیری شگرف در این عرصه است نیز از همین گروه می باشد. وی از سویی دین را برای آدمی فطری می داند و از سوی دیگر، برای دین دو ثمره عملی مهم مورد توجه قرار می دهد که عبارتند از: 1. ثمره مادی و دنیایی 2. ثمره معنوی

جیمز می گوید: در عالم مذهب ما با یک قسمت از فطرت و ساختمان بشری سر و کار داریم که ارتباط نزدیکی به ماوراء وجدان و حس دارد. همه الهامات و وحی ها حسی و یا تحریکات درونی از آنجا سرچشمه می گیرند. زندگی مذهبی ما نیز از این سرچشمه سیراب می شود و تجارب زندگی مذهبی دارای دو صفت بارز و مهم دیگر می باشند:

1. زندگی دارای مزه و طعمی می گردد که گویی رحمت محض می شود و به شکل یک زندگی سرشار از نشاط شاعرانه و با سرور و بهجت دلیرانه در می آید.

2. اطمینان و آرامش باطنی ایجاد می گردد که آثار ظاهری آن نیکویی و احساسی بی دریغ است.(24)

در باب روان شناسان فطری نگر سؤال مهمی مطرح است. آیا این دانشمندان رفتار دینی آدمی را با تمام لوازم آن می پذیرند؟ برای مثال، بنیادی ترین عنصر دین یعنی دعا و ارتباط با موجودی خارجی و انتظار یاری رسانی از او، که به صراحت بیانگر آن است که موجودی غیر از حقیقت وجودی دعا کننده وجود دارد، سخن او را می شنود، خواسته او را اجابت می کند. آیا هیچ روان شناسی این لازمه بلکه محتوای این باور را قبول دارد؟ روان شناسان فطری نگر، که ویلیام جیمز و یونگ در صدر آنان قرار دارند، در این زمینه چه دیدگاهی دارند؟

این دسته از روان شناسان را باید به دو دسته تقسیم کنیم: 1. کسانی که برای خدا و نیروهای ماورایی واقعیتی ورای حقیقت انسان قائل اند. از این گروه می توان از تالس (Thouless, R.H)، هال و ویلیام جیمز نام برد.(25)

ویلیام جمیز در همین زمینه می گوید: به نظر من، هرگاه ضمیر آگاه خود را بررسی کنیم در می یابیم که دنباله آن به ماورای این جهان محسوس و عقلانی، که بُعد دیگری از هستی است می رسد. نام آن را هرچه می خواهید بگذارید. ماوراء طبیعت و ماده یا عالم غیب و اسرار ما بیش تر به آن عالم بستگی داریم تا به این عالم محسوس و معقول. زیرا امیال و آرزوهای ما کانون شخصیت ما هستند. از این رو، این عالم غیب و اسرارآمیز، که مورد بحث ماست، یک عالم وهمی و خیالی نیست. زیرا در دنیای محسوس چنان که می بینیم تأثیر دارد. وقتی که با آن عالم ارتباط پیدا می کنیم ما را دگرگون می کند و ما شخص جدیدی می شویم. ما مسیحیان این حقیقت عالی را خدا می نامیم.(26)

2. روان شناسانی که رفتار مذهبی را از ضرورت های وجود آدمی می دانند اما از جهت روان شناسی، فقط به همین امر اکتفا می کنند که این رفتار چقدر برای انسان مفید است؟ اعتقاد به خدا را از عمیق ترین لایه های روانی آدمی می دانند که از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. اما در اساسی ترین بُعد این باور که همان داشتن مطابق خارجی است، بحث نمی کنند. شاخص ترین فرد از این دسته، کارل گوستاو یونگ می باشد. وی می گوید: خدا با من است، خدا همان صدای ناخودآگاه است. خدا احتیاج به باور ندارد. چیزی که از درون احساس می شود، دیگر باور نمی خواهد. با این حال وی بحث از ما به ازای خارجی برای چنین تجربه روان شناختی را از حیطه روان شناسی بلکه دانش انسانی بیرون می داند. بنابراین، آنچه را اریک فروم به یونگ نسبت می دهد، که میان یونگ و فروید در انکار خدا فرقی نیست، از دقت لازم برخوردار نمی باشد.(27)

روان شناسان عارضی نگر (محیط نگر)

عده ای از روان شناسان که تعداد آنان کم نیست رفتار دینی آدمی را زاییده محیط و پیرامون دانسته اند و به زحمت تلاش کرده اند تا ثابت کنند که رفتار مذهبی، هیچ ریشه اصیل درونی برای انسان ندارد بلکه تمام مظاهر دین از جمله خداباوری، خدا دوستی، دعا و تضرع رنگی هستند که در این عالم به انسان زده شده است و هیچ نیروی بالقوه یا بالفعل ویژه ای منشأ این رفتار نمی باشد. از این دسته می توان از جیمز بیست پرت، جیمز لیوبا و فروید نام برد. بعضی از این دانشمندان، علاوه بر عارضی دانستن امور دینی، آن را صرفا امری توهمی برای انسان می دانند که حاصل دوران کودکی بشر است و در دوران شکوفایی دانش انسان، دین از حیات وی رخت برخواهد بست. لیوبا و فروید بی تردید دارای چنین نظری بودند، به ویژه فروید در گفتار و نوشتار خود همواره ضددین بود.

راجع به کسانی که تجربه انسان را، منشأ رفتاردینی دانسته و آن را امری فطری به حساب آورده اند، سؤالات مهمی مطرح است: ماهیت این تجربه چیست؟ آیا این تجربه نسبت به افراد مختلف یکی است؟ اگر دو نفر یا یک نفر در دو زمان متفاوت تجربه ای کاملاً متضاد را نقل کند که متضمن باورهای متناقض است، این امر در باب دین چگونه توجیه پذیر است؟ به نظر می رسد صرف فطری بودن دین پاسخ این شبهات در باب دین نخواهد بود.

این که دین از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد و منشأ آن فطرت آدمی است یک روی سکه است، زیرا در خارج نمی گوید من خدا را تجربه کرده ام و او را یافته ام، بلکه می گوید موجودی برتر از من، که هیچ تردیدی در آن نیست، در سرنوشت من دخل و تصرف می کند. همان طور که من آزادی دارم، محدودیت هایی هم دارم. اراده من همیشه کارگر نیست. این که من تجربه دینی دارم، سخنی است که در دریای بیکران رفتار مذهبی می گنجد. از یونگ، که پایه گذار دین درمانی است باید پرسید دین چه اکسیری است که اصیل ترین نقش پایگاه روانی را برای آدمی ایفا می کند. به گونه ای که اگر تمام پایگاه های روان آدمی متزلزل شوند، باز هم می توان به کمک دین آن ها را بازسازی کرد. یونگ در روان درمانی و یا روحانیت به جایی رسید که تصریح می کند در میان تمام بیماران من، که در نیمه دوم عمر خود یعنی بیش از سی و پنج سال بسر می بردند، کسی نبود که حل مشکل او در مراحل نهایی یک چشم انداز دینی نسبت به زندگی نباشد.(28) پیروان مکتب یونگ تعالیم دینی را به گرمی می پذیرفتند، زیرا وقتی عمیق ترین باورهای انسان در مذهب نهفته باشد،بایدمؤثرترین درمان هانیزدراین چارچوب قرار گیرد.(29)

هر چند بیان ویلیام جیمز که می گوید طبیعت آدمی دینی و مذهبی است، ارزشمند به نظر آید و بر اساس نمودهای عینی زندگی صادق باشد و ما نیز آن را با ادیان توحیدی نظیر دین یهودیت و مسیحیت و اسلام مطابق می یابیم،اما تبیینی کامل و جامع به نظر نمی آید، زیرا سؤال این که اگر پدری در خانواده معتقد به وجود خدایی قادر، متعال، ازلی و ابدی باشد ولی فرزندش هیچ اعتقادی به خدا نداشته باشد و وجود خدا را توهمی بیش نداند؟

آیا باید گفت: این پدر و فرزند تجربه دینی متعارض دارند و یا این که فرزند فاقد درک و تجربه مذهبی است؟ پاسخ جیمز هرچه باشد، تعارضات و تناقضات موجود در رفتار مذهبی تبیینی بیش از فطری بودن می طلبد.

رویکردی شگفت در تبیین رفتاری شگفت انگیز:

شگفت انگیزترین رفتار آدمی، رفتار مذهبی اوست. مایه شگفتی است که دانشمندی پایه آغازین و خاستگاه استمرار چنین رفتاری را توهم بداند. فروید در کتاب «آینده یک پندار» بر چنین امری تأکید می کند. می گوید: روان آزرده ها، یک حساسیت هیجانی شدید و فوق العاده دارند و درگیر افکار ثابت و وسوسه های فکری هستند. تصورات آنان آمادگی تبدیل شدن به عقیده و عمل را دارد. وقتی عقیده جدیدی را برمی گزینند، آرامش ندارند تا این که آن را اعلام نموده و بعضی مواقع از آن رهایی یابند.(30)

براساس این تحلیل دینی، باید گفت: خداباوری و دینداری توهمی بیش نیست و حتی بی مایه تر از فرضیه زمین مرکزی در هیئت بطلمیوس است. زیرا در این فرضیه ما به ظاهر حرکت خورشید را مشاهده می کنیم و فرضیه مذکور در نظر بدوی درست می نماید. اما دین امری توهمی است فقط باید با کشف زوایای این توهم، تفکر دینی نیز از جامعه رخت بربندد. براین اساس، دینداری هیچ زمینه سرشتی و فطری دروجود انسان ندارد. صرفا بر اثر درک نادرست از شرایط زندگی، بعضی امور خیالی و توهمی، واقعی پنداشته شده و این امر با فرهنگ و تمدن آدمی پیوند خورده است. به طور طبیعی با کشف واقعیت دین، زمینه زوال آن نیز فراهم خواهد شد. چنان که نظریه هیئت بطلمیوس را باید در موزه های تاریخ جست وجو کنیم.

اولین سؤالی که نظریه روان آزردگی باید پاسخ دهد این است که جهان شمولی دین و گستره رفتار دینی براساس این نظریه چگونه توجیه می شود؟ زیرا فروید می گوید: بسیاری از رفتارنورزی در کشاکش رشد فرزندان انسان برطرف خواهد شد.(31) اما چگونه است که انسان ها با همه پیشرفت های علمی و دانش وسیعی که کسب کرده اند، متوجه این تخیل که اساس بسیاری از جنگ و خون ریزی های انسانی برای آن بوده است، نشده اند؟ چرا پس از طرح این دیدگاه فروید، کسانی که فرضیه فروید را شنیدند، از دین دست نکشیدند؟ امروز، پس از گذشت حدود یک قرن از این فرضیه دیدگاه او بیش تر شبیه یک فرضیه منسوخ تاریخی است تا یک نظریه علمی و به راستی امروز بقایای نظریه فروید را باید در موزه های تاریخ جست وجو کرد.

از سوی دیگر، فروید فردی ملحد بود که دین را امری خطرناک می پنداشت و آن را موجب تنزل اخلاقی می دانست که با معتقد ساختن مردم به یک توهم و منع تفکر انتقادی، عامل و موجب فقر فکری بشری بوده است.(32) بنابراین، فرضیه او برای دین داران و مؤمنان و کسانی که آثار واقعی آن را تجربه کرده اند کاملاً لغو و بیهوده است. به راستی براساس فرضیه فروید، این همه شهامت ها، ایثارها و گذشت های مؤمنان در راه اهداف دینی شان چگونه توجیه پذیر است؟ سؤال دیگر این که، امروز چگونه نظریه روان آزردگی وجود فراوان مؤمنان و متدینان و پیروان ادیان الهی را توجیه می کند؟ جیمز در همین زمینه می گوید: انسان ها حالت ها و تجربه هایی دارند که برای آنان واقعی به حساب می آیند. مثلاً ما لحظه ای تصمیم می گیریم که بریافته های تجربی تکیه کنیم، آیا این تصمیم ما یک توهم است، یا یک تجربه واقعی است؟ یا مثلاً ما خوشحالی دیدن دوست خود را تجربه می کنیم و هرگز توهم بودن آن به ذهنمان خطور نمی کند؟ به همین صورت، تجربه های دینی و غم و شادی دینی را هم ما تجربه می کنیم، اما چگونه است که یکی را برای انسان واقعی و دیگری را توهمی تلقی می کنیم.(33) به عقیده تالس، یک فرق اساسی میان روان آزردگی و دین وجود دارد، و آن این که مشکل روان آزرده ها این است که لیبیدو نمی تواند در جهان واقعی راه خروجی پیدا کند و سرانجام درمانده می شود. وی از سوی دیگر، عشق مذهبی را متفاوت از حالت روان آزردگی می داند. زیرا، روان آزرده در تخیلات خود فرو می رود و هرگز این امر، برای او ارضاکننده نیست. اما عشق به خدا آرام بخشی واقعی و کاملاً ارضاکننده است. بنابراین، معقول به نظر می رسد که فرض کنیم که راه دین یک حقیقت است و خدا مجعول ذهن خداپرست نیست.(34) علاوه بر این که، این سخن با کلام فرانکل که دین را از ضرورت های اولیه زندگی انسان می داند سازگار نیست. فرانکل می گوید: امروزه حس مذهبی ابتدایی و ذاتی انسان به صورت ناهشیار باقی می ماند اگر نگوییم سرکوب هم می شود و همین امر موجب می شود که فرد احساس خلاء وجودی نموده و به افسردگی و اعتیاد و پوچی رو آورد.(35)

البته در عصر فروید امکان قضاوت منصفانه درباره دین معمولاً غیرممکن بود. علاوه بر آن که، نتیجه تحلیل روانی محقق تابع پیش فرض های اوست. اگر از پیش فرض ها این باشد که دین هیچ گونه اعتبار عینی ندارد و به هیچ وجه، حاکی از حقیقتی متعالی نیست، این نتیجه طبیعی خواهد بود که تجربه، اندیشه، و مناسک دینی فرد برخاسته از نیازها و تمایلات اوست.(36)

یکی از مفاهیم مهمی که فروید وارد عرصه علم نموده، عقده ادیپ می باشد. وی براساس همین سازه، بسیاری از رفتارهای آدمی از جمله سلوک مذهبی او را توجیه کرده است. یادآوری نکاتی در این جا ضروری است: فروید، کشف عقده ادیپ را از بزرگ ترین دستاوردهای خود می دانست. این عقده به نام پادشاه تبیس (Thebes) نام گذاری شده که پدر خود را کشته و با مادرش ازدواج نموده است.

به طور خلاصه، در نظر فروید، عقده ادیپ از تمایل جنسی فرد به والد جنس مخالف خود و نیروی خصومت آمیزی که با والد همجنس خویش دارد، تشکیل می شود. فرزند پسر می خواهد مادر خویش را تصاحب و پدرش را از بین ببرد و دختر می خواهد پدرش را تصاحب و جای مادر خود را بگیرد. این احساسات کودک، در ضمن خیال پردازی های او در استمناء و جابه جایی عشق و اعمال طغیان گرانه نسبت به والدین آشکار می شود. رفتار کودک در 3 تا 5 سالگی به وسیله عقده ادیپ رقم می خورد. اگرچه این رفتار پس از سنین پنج سالگی و با سرکوب اصلاح می گردند، اما به عنوان یک نیروی محوری، عقده ادیپ در سراسر زندگی باقی می ماند. به عنوان نمونه، بازخورد نسبت به جنس مخالف و افرادی که دارای ریاست هستند به شدت متأثر از عقده ادیپ می باشند.(37)

فروید دین را نیز محصول عقده ادیپ می داند. بنابراین، اگر فرزندی بدون والدین در این عالم به سر ببرد و یا انسان شبیه سازی شده ای تکون پیدا کند، دین داری در زندگی او شکل نخواهد گرفت. او لئوناردو داوینچی نقاش و مجسمه ساز پرآوازه ایتالیایی را به عنوان شاهد ذکر کرده، می گوید: برای ما تعجب آور نیست که لئوناردو، که خارج از یک پیوند زناشویی رسمی متولد شد و به ظاهر در چندین سال اولیه زندگی فاقد پدر بود، موقعیت بازگشت از دین او را فراهم کرده باشد. لئوناردو چون در حضور پدری ارعاب آمیز، در دوران کودکی خود پرورش نیافت، خود را کاملاً از قیود قدرت، که از جمله آن ها دین است رها یافت. لئوناردو شاهدی است برای این پیش فرض روان شناسی فروید نسبت به دین که دین داری به هر شکل و شیوه ای، عمیق ترین ریشه آن، در عقده ادیپ نهفته است.(38) در این زمینه باید گفت: اولاً، به طور کلی، در آزمایش های به دست آمده، نظریه علاقه به والد جنس مخالف و حسادت نسبت به والد جنس موافق تأییده نشده است. لذا از تحقیقات و پژوهش ها و مشاهدات مختلف و بررسی های مردم شناسان می توان نتیجه گرفت که ساختار اجتماعات مختلف، که افراد در آن پرورش می یابند، به قدری با یکدیگر متفاوت است که تعمیم یک نظریه در مورد چگونگی اعضای خانواده با یکدیگر، آن چنان که فروید معتقد است، امکان پذیر نیست.(39)

ثانیا، فروید دین داری زنان را فرع دین داری مردان می داند. در حالی که، در نمود خارجی تفاوت قابل توجهی مشاهده نمی شود. فروید می نویسد: به نظر می رسد که، جنس مذکر در آشنایی با دین و اخلاق و احساس اجتماعی نقش اصلی را بازی کرده است و سپس به زنان منتقل شده است.(40)

ثالثا، فروید بی دینی خود را چگونه توجیه می کند، در حالی که، از حضور پدر برخوردار بود و قطعا عقده ادیپ هم داشت. فروید در پاسخ پزشک امریکایی که از علت بی دینی وی می پرسد، نمی گوید من عقده ادیپ ندارم، بلکه می گویم من صدای خدا و سخن او را همانند شما درک نمی کنم و آنچه که برای تو تحقق یافته است برای من حاصل نشده است.(41)

رابعا، افراد زیادی نظیر لئوناردو وجود دارند که تحت قیمومیت پدر یا مادر نیستند اما کاملاً، بر عکس عمل کرده اند، چه بسیارند کسانی که در پرورش گاه ها تربیت می شوند و یا کسانی که پیش از تولد یا کمی پس از تولد پدر خود را از دست می دهند و جایگزین پدر هم ندارند، اما از متدینان و دینداران برجسته به شمار می آیند.

از آنچه گذشت به این نتیجه می رسیم که توهمی بودن دین و خدا در زندگی انسان، نظریه ای است که هیچ یک از رفتار دینی آدمی را توجیه نمی کند و هرکسی با سپر توهم به سراغ تبیین دین برود، به ناچار باید این حفاظ شیشه ای را کنار نهد و قله ای آهنین برگزیند. در این مقال، ما به اختصار رویکرد قرآن و روایات را در این زمینه بررسی می کنیم. در ادیان توحیدی، به ویژه اسلام چهار عنصر مهم دینداری است که اجمالاً در اینجا بررسی می شود.

الف. فطرت

فطرت از ماده «فَطَرَ»، در لغت به معنای شکافتن، گشودن شی ء و ابراز آن، ابتدا و اختراع، شکافتن از طول، و ایجاد و ابداع آمده است و از آنجا که آفرینش و خلقت الهی به منزله شکافتن پرده تاریک عدم و اظهار هستی امکانی است، یکی از معانی این کلمه، آفرینش و خلقت است.(42) در ادیان توحیدی، به ویژه اسلام مراد از فطرت و فطری بودن، آمیخته بودن وجود آدمی با چیزی است که او را در مسیری خاص سوق می دهد. این اصطلاح غیر از اصطلاح فطریات است که در فلسفه مطرح می شود و نیز غیر از غریزه است که در حیوانات و در بُعد حیوانی انسان مطرح است، بلکه امور فطری از چند ویژگی برخوردارند:

1. معرفت فطری و گرایش های عملی انسان تحمیلی نیست، بلکه در نهاد او تعبیه شده است.

2. زایل شدنی نیست و همانندی غباری نیست که چیزی بتواند آن را از بین ببرد.

3. فراگیر و جهان شمول است، چون حقیقت تمام آدمیان با آن سرشته شده است.(43)

این معنی در آیات زیادی در قرآن مطرح شده است. خداوند می فرماید: آنگاه که خداوند تو از آدمیزادها از پشت آن نسل های آن ها را برگرفت و از آن ها این گواهی را خواست که آیا من خداوندگار شما نبودم! گفتند چرا ما این گواهی را می دهیم. چنین کرد خداوند تا مبادا روز رستاخیز بگویید ما از این امر غافل بودیم یا این که بگویید قبلاً پدران ما راه شرک رفتند و ما نسل آن (خود به خود دنباله رو آنان) بودیم. آیا ما را به کیفر آنچه باطل اندیشان کرده اند نابود می سازی؟ (اعراف: 172 173)

صحنه ای که این آیه از آن سخن می گوید از آن به عالم «ذر» تعبیر شده است هرچند کم و کیف این عالم، بحث مستقلی می طلبد اما تذکار نکاتی چند ضروری است.

الف. در عمق وجود انسان گرایش نسبت به موجودی متعالی و عالی وجود دارد.

ب. این شناخت در وجود انسان با گذر آدمی در این جهان پدید نمی آید، بلکه پیش و پس از تولد با او هست.

ج. این شناخت ممکن است با شرک و انکار این موجود متعالی همراه شود؛ یعنی ممکن است آدمی با مراجعه به سطح هشیار خود به سادگی این موجود متعالی را نیابد و از آن غافل بماند و حتی آن را انکار نماید.

د. در روز قیامت این عذر، که پدران، مشرک بوده اند از کسی پذیرفته نیست. به طوری که با اندک توجهی می توانست این موجود متعالی را بیابد، بلکه با اندک تأملی درخواهد یافت که در زندگی روزمره بارها و بارها آن وجود مؤثر را درک کرده و با او کاملاً آشناست.

ب. فقر ذاتی

انسان موجودی است که در گهواره طبیعت، با همه توانایی های شناختی خود، ناتوانی های خویش را لمس می کند. عمیقا درک می کند که به این جهان به اختیار خود نیامده در تمام ابعاد وجودی نیازمند است. به چیزهایی دل می بندد که اگر از دست بدهد، مضطرب می شود و در حسرت آن ها می سوزد. به نظر می رسد، این ها همه جلوه هایی از فقر ذاتی آدمی است. انسان که موجودی تعلقی و ربطی است، ماهیت واقعی خود را در اعمال و رفتار خود بروز می دهد. بنابراین، دینی بودن، که همان تقدیس و تکریم نیروهای ماورایی است، از وجود آدمی می جوشد. خداوند در همین زمینه می فرماید: «ای مردم شما همگی نیازمند به خدایید؛ تنها خداوند است که بی نیاز و شایسته هرگونه حمد و ستایش است (فاطر: 15) یا به تعبیر دقیق تر در درون شما چنان که، فلاسفه و عرفا می گویند نیاز جوشش دارد نیازمندی با وجود شما پیوند خورده است و خداوند تنها بی نیاز است. نیازمند باید به فرد بی نیاز مراجعه کند. اما گاهی به بی نیاز تخیلی و موهوم روی می آورد.درجای دیگر قرآن می فرماید: «هرگزاموال و فرزندان این افرادآن هاراازخدا بی نیاز نمی سازد.(آل عمران:10)به هرحال،آدمی موجودنیازمند محض است و اگر گاهی احساس پوچی و بی هدفی نماید و دریابد که در زندگی چیزی ندارد، چه بساازتزلزل حاصل،به نابودی خود روی آورد.

ج. عقل

مراد از عقل، همان ابزاری می باشد که وسیله استدلال است، قوه ای که در حوزه معلومات آدمی سیر می کند و او را به مجهولات رهنمون می نماید. همه افراد بشر از این نیرو برخوردارند. از جمله اموری که موجب می شود آدمی به دینداری روی آورد، قضاوت قطعی و آمیخته با تأکید عقل است. این بُعد انسان او را، به باور عمیق به وجود چیزهایی می رساند که در سرنوشت او تأثیر دارند و می داند که آن ها خارج از حیطه قدرت و اراده او هستند. چون علم به وجود آن ها پیدا می کند در مقابل آن ها به زعم خود رفتاری راضی کننده انجام می دهد.(44)

قرآن از همین شیوه استفاده کرده و شناخت نیروهای مافوق را مسلم فرض می کند. آنجا هم که افراد سرکشی می کنند، این گونه رفتار را به نقصان عقل نسبت نمی دهد، بلکه موانع روانی دیگر را خاطر نشان می سازد. این بُعد فطری آدمی از اساسی ترین ابزار شناخت است که در جای جای قرآن از او خواسته شده تا قدرت تعقل خود را به کار بیاندازد. می فرماید: «به یادآور هنگامی راکه ابراهیم به پدر خود آذر گفت: آیا بتان را خدایان خود می گیری؟ من همانا تو و قوم تو را در گمراهی آشکار می بینم. این گونه ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افکند ستاره ای دید و گفت: این پروردگار من است و آن گاه چون غروب کرد. گفت: من غروب کنندگان را دوست ندارم. چون ماه را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است. آن گاه چون ناپدید شد گفت: اگر پروردگار من مرا هدایت نکند کاملاً گمراه خواهم شد. پس چون خورشید را برآمده دید گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است و هنگامی که افول کرد گفت: ای قوم من از شریکانی که برای خدا می سازید بیزارم. من از روی اخلاص و پاکدلی روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان ها و زمین را پدید آورد و از مشرکان نیستم. (انعام: 79 74)

روشن است این آیات نشان می دهند که آدمی در برخورد با این عالم، به حضور و وجود نیرویی برتر معتقد می شود. این آیات در حقیقت برخورد انسان و درک او را از عالم هستی تشریح می کنند. از سوی دیگر، توان عقلی او را نیز نمایان می سازند؛ یعنی اگر انسان دقت کند با استدلال های منطقی می تواند به خدای مؤثر در سرنوشت خود برسد. چنان که، ابراهیم علیه السلام با پیمودن چنین مسیری به واقعیت دست یافت. این آیات یک امر را مفروض می گیرند و آن این که، آدمیان در برخورد با جهان هستی بدون شک پی به وجود قدرتی قاهر می برند که همه چیز در دست اختیار اوست و وجود او هیچ تردیدی ندارند. اما در تعیین مصداق آن به دو دسته تقسیم می شوند:

1. کسانی که به محض تصور این که قدرت فائقه وجود دارد و ممکن است در سرنوشت او تأثیر داشته باشد، او را به عنوان نیروی قاهر می پذیرند. این افراد، نظیر افراد روان رنجور عمل می کنند و امری خیالی را به جای امور واقعی می پذیرند.

2. کسانی که جمیع احتمالات ذهنی را بررسی نموده و در یافتن مصداق با دقت و کنکاش فراوان فردی را که دارای تمام کمالات لازم و به دور از جمیع نقائض باشد، می پذیرند و این همان خدایی یگانه است. در واقع، این گروه به ندایی که از عمیق ترین لایه های وجود انسان برخاسته پاسخ داده اند.

این دو دسته در هر حال، در وجود قوه برتر و متعالی هیچ تردیدی ندارند و با بی قراری دنبال گمشده خود می گردند به گونه ای که تا آن را نیابند آرام نمی گیرند. بنابراین و براساس این آیات الهی اگرچه انسان برای پیدا کردن نشانه های آن موجود قادر متعال مشکلاتی دارد اما این امر غیر ممکن نیست؛ یعنی با امکاناتی که در سرشت او نهاده شده، می تواند به شناخت آن نیروی موثر واقعی نایل آید.

د. گرایش آدمی به عمل یا تبعیت

بُعد فطری دیگر، همان گرایش آدمی به عمل کردن بر اساس شناخت ها، تجارب درونی و عواطف است. آدمی نمی تواند بدون عمل باشد. همین بُعد فطری آدمی نیز، دین ساز است همان طور که، انقلاب ساز، تحول ساز و آینده ساز می باشد. از سوی دیگر، نیاز او به عمل را هم فراهم می سازد. آدمی اگر کسی را ارجمند بیابد حتما او را تعظیم می کند. اگر باور کند موجودی فوق العاده است، در مقابلش کرنش می کند. در قرآن حدود 350 آیه وجود دارد که ماده عمل به گونه ای در آن ها به کار رفته است و همواره آدمی را در مرحله عمل سر دو راهی صلاح و فساد در نظر می گیرد، یعنی انسان یا راه درست را می رود که در این صورت، عمل او موجب رستگاری و سعادت او است و یا مسیر فساد را طی می کند که در این صورت، عمل او در حقیقت گام زدن به سوی هلاکت است.

این چهار بُعد فطری، عاطفی، عقلی و گرایش به عمل را می توان در وجود انسان از محرک های وجودی او دانست که موجب می شوند انسان دین داری شود و دین داری در زندگی او استمرار یابد و روز به روز عمیق تر شود. قرآن و منابع اسلامی این جنبه های آدمی را مورد تأکیدقرار داده اند و براساس همین ابعاد وجودی انسان برنامه ریزی کرده اند.

ابعاد شناختی و گرایشی انسان در پیدایش ادیان

این ابعاد دین ساز برای انسان، دست به دست هم می دهند و رفتار دینی او را شکل می دهند و نمی توان گفت: سهم کدام یک بیش تر است. بلکه دین خواهی پایه هایی در وجود آدمی دارند که زدودن آن ها از انسان به منزله سلب انسانیت او است. از نظر قرآن و سایر منابع دینی جهت فطرت و عقل یکی است. یعنی آیه میثاق و فطرت همان چیزی را می گویند که آیات تدبر و اندیشه بیانگر آن هستند. به عبارت دیگر از نظر قرآن سرشت آدمی با خدا آشناست، او را می شناسد، و او را تجربه می کند. عقل او نیز با منطق و استدلال پس از جست وجوی فراوان از خدا، مفهومی می سازد که مصداقی غیر از همان وجودی که با علم حضوری و تجربه درک می شود برای آن باقی نمی ماند. در این مرحله، آدمی از بند استدلال رها گشته و به تجربه واقعی خود و درک حضوری نسبت به خدا نایل می آید. بنابراین، اگر عقل انسان با دقت به کندوکاو بپردازد، قطعا به وجود خدای متعال پی خواهد برد. به عبارت دیگر، فطرت چراغ درونی، مشعل همیشه فروزان است که همواره در عمق وجود آدمی زبانه می کشد و عقل نیز راهنمای آن است تا آن را به سرمنزل مقصود و اوج شکوفایی، که همان درک حضور و بی واسطه خدا در همه اوضاع و شرایط است، برساند.

بنابراین، دین داری انعکاس عمیق ترین ابعاد وجود انسان می باشد. این ابعاد همان طور که عمیق هستند، از واقعی ترین ابعاد سرشتی او نیز محسوب می شوند. بنابراین از منظر قرآن و منابع دینی، دین خواهی با تکثر و تنوع خود در سایه دیدگاه های روان شناختی قابل تبیین نمی باشد، بلکه دیدگاه عارضی نگر به هیچ وجه توان توجیه دین گروی انسان را ندارد. اما از نظر قرآن دین خواهی برآیند عوامل متعدد درون آدمی است که همه آن ها به یک معنا آمیخته با ذات انسان می باشند.

··· پی نوشت ها,حوزه '

1 عبداللّه مبلغی آبادانی، تاریخ ادیان، قم، انتشارات حر، 1376

2 روبرت هیوم، 1، مترجم 4؛ گواهی، 1369، ادیان زنده جهان، تهران، دفتر نشر فرهنگ

3.4. Strunk. Jr, o, (1989). Readings in the Psychology of Religion - New York, Abingdon press

5.6.7.8. Wulff, D. (1997). Psychology of Religian. America: Jhon wiley and Sons, Inc

9. James, william, (1984). The Varieties of Religious experience, America. Penguin Books

10. Wulff, D. Idb

11. Jung, C.G. (1938). Psychology and Religion. In Colected Works vol. 11 (2 end ed.), 1969, pp. 3 - 105

12. 13.14. Jung, CG, Idb

15.16.17.18.19.20.21. Wulff, D. Ibd

22. 23. Strunk, Ji, O, Idb

24.25.26.27. Iames, william, Ibd

28.29. Eliade, Mircea (1993). The Encyclopedia of Religion, New York Macmillan Publiching Conpany

30.31. Strunk, Jr. O, Ibd

32 فروم اریک، مترجم آر. نظریان، 1363، روانکاوی و دین، تهران، پویش

33. 34. Strunk, Jr, O, Ibd

35.36. Wulff, D. Ibd

37. Hall. C.S and Lindzey, G, (1957). New York, Wilev and Sons

38. Woulff, D, Idb

39 دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، مکتب های روانشناسی و نقد آن، 1373، ج 1، قم، قمر

40. Woulff, D, Idb

41. Strunk, Jr. O, Ibd

42. 43 عبداللّه جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن کریم: فطرت در قرآن، قم، 1378، نشر اسراء

44 مؤسسه در راه حق، هیئت تحریریه، درس هایی از اصول دین، قم، 1370، مؤسسه در راه حق

دادگری در شاهنامه

راسخون_ نویسنده: میرزا ملااحمد
حسرت محمودآبادی :اتحاد خبر و لوار جنوب
عدل و داد از مسائل عمده‌ی شاهنامه‌ی فردوسی بوده، در چشم انداز اخلاقی شاعر مقام والا دارد. فردوسی عدل را نه چون مفهوم تجریدی فلسفی، بلکه آرمان و آرزوی واقعی مردم می‌داند که در زندگی آدمیان هر طایفه و طبقه برای رسیدن به آن میل و کوشش می‌کند، طوری که ادبیات شناس ایرانی حسین رزمجو می‌نویسد: «در جهان بینی فردوسی داد به منزله‌ی زیربنای سعادت و بهروزی اجتماعات بشری و مهم‌ترین وسیله‌ی دفاعی فرزند آدم از هر پلیدی و تباهی معرفی شده است.» (1)
فردوسی قبل از همه عدل را از پدیده‌های الهی دانسته خاصیت پروردگار قلمداد می‌نماید و مقدس و دست نارس بودن آن را تأکید می‌سازد:


ز گیتی ستایش مر او را کنید *** شب آید نیایش مر او را کنید
که آن را که خواهد کند شوربخت *** یکی بی‌هنر را نشاند به تخت
از این کوشش و پرسشت وای نیست *** که با داد او بنده را پای نیست

از نظر فردوسی خداوند به آدمیان نیز داد را عطا کرده از آنان رعایتش را در زندگی تقاضا دارد:

خداوند کیوان و گردان سپهر *** ز بنده نخواهد به جز داد و مهر

داد و عدل در «شاهنامه» معنی مشخص و واقعی دارد و در موردهای گوناگون حیات، مفهوم معینی را بیان می‌نماید. از جمله شاعر در حال گرسنگی مردم در انبارها نگاه داشتن گندم را نشانه‌ی بی‌عدالتی می‌داند و از شاه تقسیم کردن آن گندم‌ها را که از روی عدل است، درخواست می‌نماید:

چو شد گرسنه نان بود پادزهر *** به سیری نخواهد ز تریاک بهر
اگر دادگر باشی ای شهریار *** در انبار گندم نیاید به کار
شکم گرسنه چند مردم بمرد *** که انبار آسوده جانش ببرد

فردوسی داد را مخصوصاً برای شاهان خیلی ضرور می‌داند. زیرا گسترش و پایداری عدالت در جامعه پیش از همه به شاهان مربوط است. آن‌ها می‌توانند در جامعه عدالت اجتماعی را برقرار نموده به داد مردم فقیر و بینوا برسند. آبادی و شکوفایی کشورها، آسایش و آرامی مردم، پیشرفت علم و فرهنگ با عدل شاهان و حاکمان رابطه‌ی مستقیم دارد.
از اینجاست که در شاهنامه چه شاهان اساطیری و چه شاهان تاریخی، پیش از همه به عدل و دادگستری خود افتخار می‌کنند و در هر مورد به این خصلت پسندیده‌شان اشاره می‌نمایند. از جمله اردشیر افتخار می‌کند که دادگستری را پیش گرفته است:

که اندر جهان داد گنج من است *** جهان زنده از بخش و رنج من است
جهان سر به سر در پناه من است *** پسندیدن داد راه من است

شاه بهرام عدالت را نه تنها واسطه‌ی بقای حکومت می‌داند، بلکه آن را برای خوشبختی و خوش روزی هر فرد نیر ضرور می‌شمارد:

ز کار زمانه میانه گزین *** چو خواهی که یابی به داد آفرین
چو خوشنود داری جهان را به داد *** توانگر بمانی و از داد شاد
همه ایمنی باید و راستی *** نباید به داد اندرون کاستی

فردوسی عدالت را وسیله‌ی اساسی آبادی هر کشور دانسته همگان را به داد دعوت می‌نماید:

اگر کشور آباد داری به داد *** بمانی تو آباد و از داد شاد

در واقع از آبادی و آسودگی کشور که نتیجه‌ی عدل شاهان و مردم است، همه خوشحال و شادمان خواهند شد و در کشوری که از داد نشانی نباشد، آبادی و شادی هم جای نخواهد داشت. شاعر این را به همه‌ی کشورها و در هر دور و زمان منسوب می‌داند:

بدانگه که اندر جهان داد بود *** از ایشان جهان اکثر آباد بود

فردوسی برای به عدالت گستری جلب کردن شاهان دلیل‌های منطقی می‌آورد و تأکید می‌نماید که تنها شخص دادگر می‌تواند صاحب آبروی گردد:

بدان ای گرفتار بند غرور *** که این است رسم سرای سرور
اگر دادگر باشی و پاک دین *** ز هر کس نیابی جز از آفرین

شاعر همچنین تأکید می‌کند که با امر خداوند شاهان بیدادگر محکوم مرگ می‌باشند. بدین وسیله شاعر می‌خواهد شاهان را به عدل و دادگستری جلب نموده جلوی ظلم و بیدادی را بگیرد:

چنین بود فرمان یزدان پاک *** که بیدادگر شاه گردد هلاک

شاه عادل در شاهنامه مقام بلند داشته و از آن به بعد در ادبیات شرق گسترش پیدا می‌کند. فردوسی شاهان عادل را با صمیمیت و محبت ستایش می‌کند و آن‌ها را برای دیگران نمونه‌ی عبرت و پیروی می‌داند. معیار اساسی معین کردن عدالت شاهان در شاهنامه خدمت به منفعت مردم است. در چندین مورد شاعر از باج و خراج گران آزاد کردن مردم را از خصلت‌های اساسی شاهان عادل می‌داند. از جمله بهرام گور هنگام خشکسالی یا آفات طبیعی اهالی کشور را از دادن خراج آزاد نموده به کشاورزان دست مدد دراز می‌کند و حتی به آن‌ها دادن غله را ضروری می‌شمارد:

گر ایدون که باشد زیان از هوا *** نباشد کسی بر هوا پادشا
چو جایی بکوشد زمین را ملخ *** برد سبزی کشت مندان به شخ
تو از گنج تاوان آن باز ده *** به کشور ز فرموده آواز ده

بهرام گور همچنین به خانواده‌ی آن‌هایی که در جنگ زخم دار یا هلاک گشته‌اند، مدد مالی می‌رساند.
بهرام چوبینه سربازی را که بیدادی ظاهر کرده کاه پیرزنی را ستانده است، جزای سخت می‌دهد. فردوسی به خصوص در ضمن تصویر کارهای کیخسرو به دادخواهی و عدالت گستری او توجه زیاد ظاهر می‌نماید. کیخسرو پیش از همه ظلم و بیداد را از بین برده در ملکش عدالت را جاری می‌کند:

بگسترد گرد جهان داد را *** بکند از زمین بیخ بیداد را

سپس جهت آباد کردن کشور و از غم و غصه رهانیدن مردم سعی و کوشش زیاد به خرج می‌دهد:

هر آنجا که ویران بد آباد کرد *** دل غمگنان از غم آزاد کرد

در مورد جنگ نیز کیخسرو عدالت را معیار اساسی قرار می‌دهد و به سپاهیانش امر می‌کند که به هیچ وجه به مردم بی‌سلاح حمله‌ور نشوند، به اهل هنر و غیرنظامیان کاری نداشته باشند، به بیدادی و بی‌انصافی، تاراجگری و خرابکاری راه ندهند. او به خصوص ضمن صحبت با رستم به او پندهایی می‌دهد که سراسر از اندیشه‌های دادخواهی و بشردوستی‌اند:

بسی پند و اندرز گفتش بدوی *** که ای نامور پور پرخاش جوی
به خیره میازار جان کسی *** نباید که پیچی ز افرا بسی...
نخستین به نرمی سخنگوی باش *** به داد و به کوشش بی‌آهوی باش
چو کارت به نرمی نگردد نکوی *** درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی
همه کارها را سرانجام بین *** چو بدخواه کینه نهد، دام بین...
در داد بر دادخواهان مبند *** ز سوگند مگذر، نگه دار پند
چو نیکی نمایدت کیهان خدای *** تو با هر کسی نیز نیکی نمای...

از شاهانی که در شاهنامه‌ی فردوسی تصویر شده‌اند، عادل‌ترین آن‌ها انوشیروان است. محض توسط تصویر و توصیف‌های جذاب فردوسی او چون انوشیروان عادل در تاریخ ادبیات و فرهنگ فارسی زبانان و مردم دیگر شرق مشهور گردید.
انوشیروان در شاهنامه هم با رفتار و هم با گفتار عدالت پروری نشان می‌دهد. در اندرزهای فراوانی که او به اهل دربار و موبدان می‌دهد، همیشه از عدل و داد سخن رانده آن را برای هر فرد جامعه ضروری می‌شمارد. او هم عدل و داد شاهان را موجب آبادی کشور و شادی مردم می‌داند:

اگر پادشه را بود پیشه داد *** شود بی‌گمان هر کس از داد شاد
اگر شاه با داد و بخشایش است *** جهان پر ز خوبی و آرایش است

فردوسی از زبان انوشیروان عادل عدل و داد را نه فقط وسیله‌ی آبادی و پیشرفت کارهای شاهان می‌داند بلکه آن را باعث شهرت آن‌ها و نیکنامی‌شان در قرون بعد می‌شمرد:

چنین داد پاسخ که از داد شاه *** درخشان شود فر و دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند *** بماند پس از مرگ نامش بلند

شهرت زیاد خود انوشیروان به عدل و داد دلیل آن است. ولی گسترش عدالت به آسانی به دست نمی‌آید. انوشیروان هم در این راستا سعی و کوشش و مبارزه نموده حتی از جنگ هم استفاده می‌کند. برای استقرار عدالت مخصوصاً قاطعیت و سخت گیری او مساعدت می‌نماید. این خصلت‌ها به پایدار شدن نظام و آسایش مساعدت می‌نمایند:

ز بیم و ز داد جهان دار شاه *** نکردی بداندیش از آن سو نگاه...
جهان چون بهشت شد آراسته *** در و دشت یکسر پر از خاسته...
شد ایران به کردار خرم بهشت *** همه خاک عنبر شد و زرش خشت

همان گونه که ذکر شد همه‌ی شاهان نیکوکار شاهنامه قبل از همه به عدل و داد گرایش دارند. به بیان دیگر عدالت از ارکان اساسی نیکوکاری شاهان و فعالیت دولت داری آنان محسوب می‌شود. هوشنگ همه‌ی کارهای خویش را بر پایه‌ی عدل و داد انجام می‌دهد:

به فرمان یزدان پیروزگر *** به داد و دهش تنگ بسته کمر

طهمورث، فریدون، منوچهر، کیقباد، کیخسرو و شاهان دیگر همه عدالت گستری را پیشه کرده‌اند. از جمله منوچهر عدل و دین را در یک ردیف می‌گذارد و هر کس را که از عدل دوری جسته است به اهریمن مانند می‌کند و حتی کافر می‌شمارد، یعنی بی‌عدلی را به بی‌دینی برابر می‌داند:

به داد و به دین و به مردانگی *** به نیکی و پاکی و فرزانگی
بدان را ز بد دست کوته کنم *** زمین را به کین رنگ دیبه کنم
هر آن کس که در هفت کشور زمین *** بگردد ز داد و بتابد ز دین
همه سر به سر نزد من کافرند *** وز اهریمن بد کنش بدترند

کیخسرو نیز همیشه از روی عدالت عمل می‌کند و فقط با دادرسی خود کسب شهرت نموده است:

بگسترد گرد جهان داد را *** بکند از زمین بیخ بیداد را
زمین چون بهشت شد آراسته *** ز داد و ز بخشش پر از خواسته

شاهان تاریخی هم در شاهنامه قبل از همه با دادگری خود معروفند، اردشیر همیشه عدل پیشگی را تأکید می‌کند و آن را از بهترین خصلت‌های انسان می‌داند، او خوش روزی و خوشحالی انسان را نتیجه‌ی دادگری وی می‌شمارد:

کنون هرچه خواهیم کردن ز داد *** بگوییم و از داد باشیم شاد...
دل زیردستان ما شاد باد *** هم از داد ما گیتی آباد باد

بهرام گور نیز دادگری را پیشه‌ی خود قرار داده آن را حتی آیین می‌شمارد. این شاه نکونام آرزو می‌کند که دادگری از او هیچ گاه دور نشود و مردم از این سود بردارند. او با شور و هیجان در این باره سخن می‌راند:

به جز بندگی پیشه‌ی من مباد *** جز از داد اندیشه‌ی من مباد
مبادا جز از داد آیین من *** مبادا ز گردن کشی دین من
همه کار و کردار من داد باد *** دل زیردستان ز من شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من *** پس از مرگ روشن شود یاد من

در شاهنامه عدل و داد مقابل ظلم و ستم گذاشته شده است. هرگاه که عدل کمتر شد، جای آن را ظلم می‌گیرد و این باعث خرابی ملک و جامعه می‌شود. فردوسی این مطلب را به طور مشخص نشان می‌دهد. در همان داستان بهرام گور، وقتی شاه از زنی اطلاع می‌یابد که زیردستانش از روی فرموده‌ی او به دادگری مشغول نیستند، خودش نیز اندیشه‌ی پیش بردن کارهایش با طلسم را می‌کند. صبح دیگر زن روستایی به دوشیدن گاو شروع می‌کند ولی از پستان او شیر نمی‌آید. زن از این دلگیر شده به شوهرش می‌گوید که علت این حادثه اندیشه‌ی ظلم کردن شاه است. فردوسی با بیان این مطلب می‌خواهد تأکید کند که به ظلم و ستم روی آوردن شاهان به همه‌ی جنبه‌های زندگی مردم و جامعه اثر منفی و خرابی‌آور خواهد رساند و حتی طبیعت هم از آن آسیب می‌بیند:

ز گردون نتابد به بایست ماه *** چو بیدادگر شد جهان دار شاه
به پستان مادر شود شیر خشک *** نبوید به نافه درون نیز مشک
زنا و ریا آشکارا شود *** دل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد *** خردمند بگریزد از بی‌خرد
شود خایه در زیر مرغان تباه *** هر آنگه که بیدادگر گشت شاه

شاعر برای برجسته و مؤثر نشان دادن ضرر ظلم و ستم شاهان تأکید می‌کند که از آن حتی حیوانات هم زیان می‌بینند:

نزاید به هنگام در دشت گور *** شود بچه‌ی باز را دیده کور
نپرد ز پستان نخجیر شیر *** شود آب در چشمه‌ی خویش قیر

فردوسی همچنین برای مؤثر و نشان‌رس ابراز کردن مطلب عدل و دادگستری این را از زبان شاهان و پهلوانان بیان می‌کند. مثلاً کیقباد دادگری را بهترین و پسندیده‌ترین کار انسان می‌شمارد:

چنین گفت یل نامدار کیقباد *** که چیزی ندیدم نکوتر ز داد

سام فرزندش زال را پند می‌دهد که فقط در زندگی دادگری را پیشه نماید:

چنین گفت مر زال را ای پسر *** نگر تا نباشی جز از دادگر

در شاهنامه عدل و داد با خرد نیز ارتباط تنگاتنگ و مستقیم دارد. زیرا شخص خردمند همیشه در هر کار عدالت را پیش می‌گیرد. همه‌ی شاهان و پهلوانان خردمند را شاعر عادل و دادگر قلمداد کرده است، او هر انسان را که دارای خرد و داد است، ستایش می‌نماید:

ز یزدان و از ما بر آن کس درود *** که تارش خرد باشد و داد پود

به تار و پود مانند کردن خرد و داد تأکیدی است بر یگانگی و پیوستگی این دو خصلت شایسته‌ی انسانی که در سراسر شاهنامه توصیف و تصویر شده‌اند.
همان گونه که گفته شد فردوسی اکثر شاهان اساطیری و تاریخی را عادل و دادگر قلمداد کرده است. مسلم است که نه همه‌ی شاهان به خصوص شاهان تاریخی در اصل این خصلت‌ها را داشتند و شاعر با منسوب کردن آن‌ها به عادلی آرمان و آرزوهای خود و مردم را ارائه نموده است. این را مخصوصاً در ستایش سلطان محمود که پس از پایان یافتن شاهنامه به آن علاوه شده است، می‌توان مشاهده کرد. چنان که تاریخ نامه‌ها گواهی می‌دهند، سلطان محمود با بهانه‌ی غزوات ولی با هدف تاراجگری و غصب مال و ثروت هفده مرتبه به هندوستان و سایر کشورهای همجوار هجوم برده به مردم آن سرزمین‌ها ظلم و ستم زیادی کرده است. ولی فردوسی در شاهنامه سلطان محمود را چون شاه عادل ستایش نموده حتی به گسترش عدل او در کشورهای دیگر یاد کرده است:

بیاراست روی زمین را به داد *** بپرداخت از آن تاج بر سر نهاد

جای دیگر همه‌ی آبادی و پیشرفت‌های ایران را به عدل سلطان مربوط دانسته است:

به ایران همه خوبی از داد اوست *** کجا هست مردم، همه یاد اوست

پیداست که توصیف‌های مذکور صمیمی نبوده فقط به خاطر مدح سلطان گفته شده‌اند، ولی از این راه شاعر همچنین خواسته است توجه شاه زمانش را به عدل و داد جلب نماید.
ظاهری و غیرصمیمی بودن ستایش‌های مذکور را از یک تشبیه فردوسی که در بیت ذیل آمده است و شاعر سلطان را در نبرد به اژدها مانند کرده است، می‌توان پی برد:

به بزم اندرون آسمان وفاست *** به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست

چنان که معلوم است، اژدها در تصور مردم رمز و نماد بدی و ظلم است و در ادبیات نیز در معنی مثبت استفاده نمی‌شود. در فرهنگ‌ها نیز به همین صورت توضیح داده شده است: «این جانور عظیم و فراخ دهان و بسیار دندان و دراز بالا، در بسیاری از داستان‌های عامیانه به عنوان مظهر شر حضور یافته و تقریباً در همه‌ی موارد قهرمان داستان بر او پیروز می‌شود.» (2)
فردوسی در موردهای دیگر نیز هرگاه ازسلطان محمود یاد می‌کند درباره‌ی عدل و داد سخن به میان آورده است. طوری که محمد طباطبایی می‌نویسد در نسخه‌های قدیمی شاهنامه‌ی فردوسی در پایان داستان بهرام گور و برزین گوهری چند بیت در ستایش عدل بهرام بوده است که در نسخه‌های بعدی حذف کرده‌اند و تنها در ترجمه‌ی عربی بنداری باقی مانده‌اند. ترجمه‌ی فارسی آن بیت‌ها را محمد طباطبایی ثبت کرده است که واقعاً برای درک نظر فردوسی درباره‌ی عدل خیلی مهم است: «فردوسی خطاب به سلطان محمود می‌گوید: هیچ چیزی در ظاهر و باطن بهتر از پیمودن راه داد نیست و هر پادشاهی که نسبت به مردم داد ورزید و از عدل او کشور آباد بود، نامش بر جای می‌ماند، گرچه خاک تن او را بپوشد. پس ای شهریار فرمانروا، عادل باش و بر رعیت چیزی را که از عهده‌ی آن نتوانند برآیند تحمیل مکن. ندیده‌ای که یاد بهرام چگونه در پی گذشت روزگار در همه جا بازمانده بر زبان خرد و کلان می‌رود. با آنکه از حیث دین بر روشی (3) استوار و راهی راست نمی‌رفت ولی چون سایه‌ی داد بر سر مردم گسترده بود و رعیت را به چشم مهربانی می‌نگریست، ناگزیر روزگار عمرش سپری شد در حالی که مردم در دروره‌ی زندگانی او در خوشی و فراخی به سر می‌بردند و تا می‌زیست، زیر تاج بزرگی و بر فراز اورنگ شرافت زیست.» (4)
از ابیات حذف شده‌ی شاهنامه که محمد طباطبایی از عربی ترجمه کرده است برمی‌آید که فردوسی به عدل و داد توجه زیاد و خاصی داشته است. شاعر تأکید کرده است که بهرام گور هر چند در دینداری استوار نبود، ولی با دادگری خویش محبوب خلق گردید. در آبادی ملک خیلی مهم بودن عدل و داد را شاعران دیگر هم تأیید کرده‌اند. از جمله عبدالرحمان جامی در این مورد با فردوسی هم رأی است:

عدل و انصاف دادن نه کفر و نه دین *** آنچه در حفظ ملک در کار است

بعضی محققان سعی کرده‌اند که اندیشه‌های فردوسی را درباره‌ی عدل و داد به اعتقاد و جهان بینی دینی او مربوط نمایند. از جمله حسین رزمجو در این باره نوشته است: «اصولاً اندیشه‌ی ظلم ستیزی و عدالت خواهی فردوسی که رکن اساسی بینش و جهان بینی سیاسی، دینی او را تشکیل می‌دهد، ترکیبی است از عناصر اعتقادی آیین مزدایی و اساطیر زردشتی با معتقدات کهن قوم ایرانی و عمدتاً از اصل اعتقادی عدل، که از ارکان مذهب تشیع که کیش فردوسی است، نشئت می‌گیرد.» (5)
در واقع در همه‌ی دین و مذهب‌ها ظلم و ستم مذمت و داد و عدالت ستایش و تلقین می‌شود که این به آرمان و آرزوهای بشر بستگی دارد. بنابراین به نظر ما احتیاجی به پیوستن این مسئله به اعتقاد دینی و مذهبی فردوسی نیست. منشأ چنین اندیشه‌ها را باید پیش از همه از نظر انسان دوستی شاعر بزرگ جست. زیرا طوری که باقر پرهام در جدول ساختاری تمهیدیه‌های کهن‌ترین آثار عربی و فارسی در قرون سوم تا هفتم هجری آورده است، مقدمه‌ی بیست و شش اثر با ستایش از خداوند و پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) شروع می‌شود و این به حکم سنت درآمده است. ولی اگرچه سخن او درست است اما، این قاعده‌ی مذهبی‌- تشریعی در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی فردوسی رعایت نشده است.
سبب این را محقق در روش عقلایی و فردگرایی فردوسی دانسته است: «معنای این امر در واقع روشن است: ساختار مقدمه‌ی شاهنامه، برخلاف ساختار تمهیدات در ادب فارسی، ساختاری عقلایی و خردگراست، نه ساختاری مذهبی‌- تشریعی.» (6)
تصویر مزدک در شاهنامه نیز این مطلب را تقویت می‌کند. سیمای مزدک را فردوسی متضاد به قلم داده است. او از یک طرف وزیر دادگر و باانصاف بوده برای عدالت اجتماعی تلاش می‌نماید. در زمانی که کشور را خشکسالی فراگرفته بود او جهت رهانیدن مردم بینوا از گرسنگی به تاراج گندم در انبارها و تقسیم آن به محتاجان امر می‌دهد. از طرف دیگر فردوسی مزدک را چون شخص بددین محکوم و مذمت می‌نماید:

نگون بخت را زنده بر دار کرد *** سر مرد بددین نگونسار کرد
وز آن پس بکشتش به باران تیر *** تو گر باهشی، راه مزدک مگیر

آن گونه که معلوم است، مزدک در منابع تاریخی اساساً همانند یک سیمای منفی تصویر شده است. از جمله همزمان فردوسی، مورخ ثعالبی او را خوش صورت و بدسیرت، ظاهرفریب و بدنیت و منفور قلمداد کرده است.
ولی چنان که دیدیم فردوسی با آنکه دین مزدک را نمی‌پسندد، رفتار و عمل بشردوستانه‌ی او را ستایش می‌کند. یعنی برای فردوسی عمل و رفتار نجیب انسانی از همه مهم‌تر است.
از بررسی‌های فوق برمی‌آید که مسئله‌ی عدل و داد در شاهنامه اساساً توسط سیمای شاهان مطرح شده است. فردوسی سیمای یک زمره شاهان عادل را آفریده است که فقط با همین خصلت‌های خود کشور را آباد نموده، وضع مادی مردم را بهتر کرده‌اند. شاید این باعث گشته است که بعضی محققان فردوسی را به شاه پرستی و ملت گرایی متهم نمایند. فیلسوف تاجیک موسی رجبوف در این باره بحث نموده اندیشه‌ی ب. زاخودر را که شاهنامه را «پرچم ملت گرایی و شاه پرستی» می‌داند، مورد تنقید قرار داده است. در واقع شاهنامه نه ملت گرایی و شاه پرستی بلکه محبت به وطن و تصویر و توصیف حکمران عادل در نظر شاعر است.
همان گونه که موسی رجبوف درست تأکید کرده است: «ایده‌ی شاه عادل و عاقل یکی از ایده‌های مهم اجتماعی شاهنامه می‌باشد این ایده در ردیف اندیشه‌ی مبارزه‌ی نیکی و بدی از ابتدا تا انتهای داستان را فرامی‌گیرد. با یاری این ایده متفکر اندیشه‌های خیالی اجتماعی خود را که در ردیف اندیشه‌های خیالی فارابی در شرق قرون وسطی از اولین‌هاست، بیان می‌کند».
ولی باید گفت که فردوسی عدل و داد را نه فقط برای شاهان بلکه برای هر فرد ضروری می‌داند و جهت به دست آوردن آن مبارزه بردن را هم تلقین می‌سازد. این آرمان مهم اجتماعی در شاهنامه در سیمای کاوه‌ی دادخواه خیلی روشن تجسم یافته است. کاوه تمثال برجسته‌ی قهرمان مردمی در ادبیات عالم است که برای عدل و داد علیه ضحاک ظالم و ستمگر مبارزه نموده و برتری به دست می‌آورد و عدالت را در جامعه برقرار می‌نماید.
بدین ترتیب عدل و داد برای فردوسی نه تنها خصلت نجیب فردی انسان است، بلکه وسیله‌ی مهم پیشرفت جامعه بوده، ارزش بلند اخلاقی و اجتماعی کسب می‌نماید.
دادگری ( عدالت) کلمه ای که هر انسانی در مقطعِ زمانی و به گونه ای برای رسیدن به آرمان ها و خواسته هایش به صورت فردی و گروهی به دنبال آن بوده است هر چند در دوره هایی حضور داد را در جوامع و بینِ حاکمان پُر رنگ و گاه حتی رَد و نشانی از آن نمی بینیم اما امری ست بس مهم که به موجب آن تحولات سیاسی و تاریخی بسیاری رُخ داده ، حکومت ها یی که بر همین اساس پایه گذاری و یا به دلیل عدم رعایت آن از هم پاشیده اند. کلمه ای با دامنه ی وسیع مفهومی که اساس و معیار جامعه ای مدنی ست و از دیر باز تا کنون انسان آن را موجبِ بهبود کیفیتِ زندگی خویش می دانسته و همواره وجود و یا عدم وجود آن را ملاک و معیار حاکمان زمان خویش قلمداد کرده است.

دادگری در ایران و نزد ایرانیان دارای ریشه های کهن و باستانی ست که نه تنها اساس و سنگِ بنای نظام حکومتی ایرانی محسوب می شد بلکه شالوده فلسفه سیاسی ایران باستان نیز بوده است. داد را می توان از جمله مفاهیم غنی و آرکی تایپ ( کهن الگو ) ها دانست الگویی ارزشمند در فرهنگ ایران باستان که پایه گذارِ برخی حکومت هایِ دادگستر و حتی زیر بنای ادبیاتِ حماسی از جمله شاهنامه حکیم فردوسی فرزانه توس بوده است. پیش از پرداختن به دادگری در شاهنامه ، نخست پیشینه ای مختصر در رابطه با دادگری در ایران باستان بیان خواهیم کرد.

دادگری در فرهنگ ایرانیان وجود داشته که کوروش آن را به شکل قانون مدون درآورده و سرلوحه حکومت داریِ قرار می دهد. هستند کسانی که می گویند هنگامی که کوروش نظام حکومتی فدراتیو چند ملیتی خود را بنیان نهاد که در غرب به (( امپراتوری پارس)) نامی بود ، درستکاری و بردباری او به یاری پشتکار و توانایی خودش آفریده نشده بلکه از روش کهن و ریشه دار پیروی می کرد که همان اعتقاد و باور ایرانیان به داد در زندگی و مواجهه به یکدیگر بود. اینکه یک پادشاه ایده آل چگونه باید رفتار کند و آیین (( دولتِ خوب)) چیست؟ وی شالوده دولتِ خوب را در دادگری میان مردمان ، سازگاری با دیگران و احترام به باورهایِ دینی گوناگون می دانست که او آن را از مادها به ارث برده بود. دیاکو پادشاه مادها همه ایرانیان را در چهار چوب یک ملت گِردهم آورد.

قدیمی ترین شواهد در دسترس نشان می دهند که دادگری بنیان حکمرانیِ خوب را در آیین باستان تشکیل می داد به همین دلیل کوروش بزرگ به هنگام گشایش بابِل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد فرمان آزادی و برابری را فرستاد. می توان اینگونه پنداشت که شیوه حکمرانی پادشاهان دادگر ایران سهم بسزایی در پیشرفت مفاهیم مدرن دموکراسی غرب داشته است. زمانی که آتنی ها در زمینه سیاست مربوط به مدیریت کشوری در حال برقراری نوعی دموکراسی شهروند محور بودند ، هخامنشیان بر پایه اعطای استقلال به گروه های فرهنگی و ملیت های آزاد یک نوع نظامِ فدرال مانند ایجاد کردند که بر اساس آن مردمان با اقوامِ گوناگون از حق خودگردانی بر کارها و احترام به مذهب و هویت فرهنگی شان برخوردار بودند که این نشان از دادگری و برابری حکمرانان بود که بنیان و جوهره اصلی حکمرانی در دورانِ باستان و روش کشورداری ایرانی بود .

در دوره ساسانیان و پادشاهیِ انوشیروان اداره کارها بر پایه دادگری به اوج خود رسید پس همانطور که پیشتر هم اشاره شد منطقی ست اگر بپنداریم این آیین نخستین فلسفه سیاسی ایرانیان باستان بوده که موجب پیشرفت مفاهیم مدرن دموکراسی گردید. برخی آگاهان پیشنهاد می کنند که مفهوم (( امپراتوری)) شاید برداشتی رومی از نظام شاهنشاهی دوره باستان ایران بوده است ( tavakoli،1993:828-830)
به جز داد و خوبی مُکن در جهان !
پناه کِهان باش و فَرِ مِهان !
شاهنامه فردوسی سراسر بر داد و خِرد و بخشش پایه گذاری گردیده است. حکیم توس نظری چند سویه به بُعد انسانی داشته و بیش از هر شاعر دیگری عامل سعادت و شادی انسان را از درون خود او و اراده ی وی می داند چنان که نتیجه ی کردارش به خودِ او باز می گردد:
اگر بارخارست خود کِشته یی
وُگر پرنیان ست خود رشته یی
از دیدگاه فردوسی داد ، جوهره و چکیده همه خوبی هاست و بر پایی آن نشان از وجود شایستگی های انسان است که بستر مناسب رفاه و آرامش در جامعه خواهد شد از اینرو شاهنامه را می توان تاریخِ ستیز داد اهورایی و بیداد اهریمنی دانسته که شاعرِ خردمندِ ما روایت هایی را در شگرفنامه خویش بر این مبنا بیان داشته اند. دو گونه روایت از داد با معنا و مفهومِ حق ، راستی ، قانون ، عدالت در مقابل بیداد و بی عدالتی چنان با صراحتِ لحن و ظرافت های شاعرانه ترکیب شده که تاثیر شگرفی در مخاطب به جا می گذارد شاید همین صراحتِ کلام و رُک گویی و تعملِ اندیشه در سروده های فردوسی حکیم است که برخی جسارتِ رو در رو شدن با وی را ندارند ، سروده هایی چون آینه پیش چشم خوانندگان برای بیداری و هوشیاری. عدالت نه تنها به صورت فرهنگی باارزش در میانِ افراد از اهمیت اخلاقیِ والایی بر شمرده می شد
و انسان های دارای کمال و بزرگ منش همچون پهلوانان و ریش سفیدان و بزرگان و غیره را با همین صفت می شناختند بلکه اعتقاد داشتند یک نظام حکومتی با تمام اعضایش باید دارایِ این ویژگی بسیار مهم باشد. فرد هم جهت و هم سو با نظامی سالم و دادگر است که می تواند به ارزش ها ، کرامت انسانی ، احترام به حقوق دیگر مخلوقات پی ببرد. نه فرهنگ و نه ساختار به تنهایی قادر نخواهد بود موجب تحول گردد بلکه هر دو همسو و هم راستا با یکدیگر می توانند موجبات پیشرفت و تحول فردی و اجتماعی را فراهم سازند. در این خصوص فردوسی در رابطه با مرگ سیاوش یک شخص نه ، که کلِ نظام را مقصر می داند گو اینکه پیامِ او پاسخی ست به این پرسش ، وقتی نظام مقصر باشد کدام یک از آحاد و اعضای آن می تواند دعوی عصمت و برائت کند؟ کما اینکه اگر نظامی دچارِ فساد و بی عدالتی می شود از اعضای آن کسی مبرا نبوده و مردم کلِ آن نظام و سیستم را فاسد می دانند. در تاریخ بارها خوانده ایم عدمِ رضایتِ مردمِ از حاکمان موجبِ براندازیِ کل آن حکومت و سلسله شده است. وقتی پیرانِ ویسه از رستم تقاضای آشتی می کند و رستم یکی از این دو راه یا تحویل گناهکاران واقعه سیاوش و یا آمدن خود پیران به درگاه شاه ایران را شرط ترک مخاصمه قرار می دهد نکته مهم و عمیق اینجاست که به راستی چه کسی در نظام افراسیابی برکنار از گناه قتل سیاوش است؟ چرا که هر آنکس به گونه ای خدمتی به این دستگاهِ اهریمنی کرده باشد به سهم خود مقصر خواهد بود. تفاوت در میزانِ گناهکاری ست نه در نفس آن ، البته شاید بتوان گفت کَرسیوز و گروی زره مقصر نیستند که آنهم با توجه به مکاتب جدید ( از جمله اگزیستانسیالیسم ) می تواند اینگونه مطابقت کند که انسان تا وقتی که هویت خویش را با اتکا بر اختیار انسانی تعیین نکرده باشد به مثابه مهره ای بی اراده در این یا آن نظام و نحله خواهد بود و طبعا نمی تواند از مسئولیت مبرا باشد. داستانِ مرگِ سیاوش در شاهنامه نگاه عمیق فردوسی را به مساله ی بیداد در یک نظام بازگو می کند. پیران در جایی دیگر نیز مسئله نظامِ مبتنی بر بیداد را از زاویه ای دیگر مطرح می کند: کجا خیزد از کار بیداد داد؟ (ج۴/ ۲۲۷ب۲۹۳) پیران اگر چه می کوشد تا خود را از تبعاتِ نظام برکنار دارد ولی در عمل به همان راهی می افتد که دیگران افتادند یعنی حمایت از دستگاهِ بیداد و سهیم شدن در پیامدهای آن ‌، چه پیران و چه سپاهیانی که از چند کشور جهان به یاری افراسیاب آمدند. پیران در اشاره به متحدین سپاه افراسیاب از ملیت های مختلف می گوید :
زِ خون سیاوش همه بی گناه
سپاهی کشیده بدین رزمگاه
( ص ۲۲۳ ب ۲۲۷)
درست در همان زمان که تردید درباره جنگ در اردویِ توران از سوی پیران آغاز می شود و احتمال می رود قضایا با جریانی منطقی پایان گیرد و جنگ تمام شود ، شَنگُلِ هندی سر می رسد و با سخنانی آتش جنگ را برافروخته می کند سخنانی از این دست که ما برای یاری افراسیاب آمده ایم و چرا باید از یک تَن ( رستم ) هراس داشته باشیم؟ وقایع در جریانِ نادرست پیشین خود جریان می یابد. شَنگُلِ هندی همان سخنانی را می گوید که خاقان چین گفته بود :
یکی پیل بازی نمایم بدوی
کز آن پس نیارد سوی رزم روی
( ص ۲۳۰ب ۳۲۲ که تکرار بیت ۱۷۷ از زبان خاقان چین است )
گو اینکه فردوسی با تعمد در تکرار قصد دارد نشان دهد که هندی و چینی فرق نداشته و همگی با تفکر نادرست و غیر منطقی در جهتی که حاکی از عدمِ احساس مسئولیت انسانی ست گام بر می دارند به گونه ای تعمدی می خواهد نتایج شرکت در جرمِ دیگران بدون موجبِ منطقی را روشن سازد . شاهنامه پُر از سروده هایی ست در ستایش داد و عدل و این نشان از روحیه حق طلب و بیداد ستیز فردوسی دارد که از زبان قهرمانان داستان های خویش اینگونه به بسط و بحث در خصوص آن می پردازد. او که خود از قشر دهقانان بود قشری که خود از آنان همواره به نیکی و احترام یاد می کرد و آنان را با فراگیری آزادگان (ایرانیان) می نامید که زیرِ بار ستم بیگانگان نمی ماندند عمرِ خویش را به پایِ پاسداری و زنده نگه داشتن سنت های اصیلِ ایرانی می گذارد و جهان را به داد دعوت کرده چرا که نیک می دانست با این کردار حق طلبی و داد و صلح و دوستی و انسانیت برای جهانیان به ارمغان خواهد آورد.
هرآنکس که خواهد که یابد بهشت
مگردید گِردِ بَد و کار زشت !
به داد و دهش تابد و راستی
بپیچد دل از کَژی و کاستی !

پی‌نوشت‌ها:

1. حسین رزمجو، «عدالت جویی و ظلم ستیزی فردوسی»، در نمیرم از این پس که من زنده ام، مجموعه‌ی مقالات کنگره‌ی جهانی بزرگداشت فردوسی (هزاره‌ی تدوین شاهنامه)، به کوشش غلامرضا ستوده، تهران، 1374، ص 263.
2. محمدجعفر یاحقی، فرهنگ اساطیر و اصطلاحات داستانی در ادبیات فارسی، تهران، 1369، ص 75.
3. در متن «روشنی» ثبت شده است که معنی صحیح نمی‌دهد.
4. محمد محیط طباطبایی، عقیده‌ی فردوسی، در کتاب فردوسی و شاهنامه، تهران، امیرکبیر، 1369، ص 117.
5. حسین رزمجو، «عدالت جویی و ظلم ستیزی فردوسی»، نمیرم از این پس که من زنده ام، مجموعه‌ی مقالات کنگره‌ی جهانی بزرگداشت فردوسی (هزاره‌ی تدوین شاهنامه)، به کوشش غلامرضا ستوده، تهران، 1374، ص 298.
6. باقر پرهام، با نگاه فردوسی (مبانی نقد خرد سیاسی در ایران)، ویراست دوم، تهران، نشر مرکز، 1377، ص 63.

منبع مقاله :
بُن مایه ها : ۱- جغرافیای سیاسی در شاهنامه از ابوالفضل کاوندی کاتب ( ص۲۹ ،۲۸،۲۷)
۲- درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی از دکتر سعید حمیدیان (ص ۹۸ تا ۹۴)
ملااحمد، میرزا؛ (1388)، بیا تا جهان را به بد نسپریم (پیام اخلاقی حکیم ابوالقاسم فردوسی)، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ اول

ملالت

✍️مصطفی ملکیان

🔹ابن سینا میگوید عارف از هیچ چیزی ملول نمیشود. چون همه چیز دم به دم برایش نو است. ملالت ناشی از این است که ما به چیزی عادت میکنیم و کم کم از داشتن آن چیز سیر و ملول میشویم. عارف جهان را دم به دم درحال نو شدن میبیند. بنابراین هرچیزی را انگار اوّلین بار است که دارد میبیند.

@mostafamalekian

لحظه ای درنگ

تیکه کتاب ᝰ:
خیلی مهم است زندگی‌ات را با افرادی بگذرانی که نه تنها خوبی تو را می‌بینند، بلکه تو را به آدم بهتری تبدیل می‌کنند.

- کتاب از عشق گفتن اثر ناتاشا لان

روح او پاره پاره بود روح من سوخته، اما وقتی کنار هم بودیم، زخم ‌هایمان کمی کمتر درد می‌کردند.

- بریتنی سی چری

من انسان ها را با عشقم گرامی می‌دارم، اما باید بکوشند تا لایق این گرامی‌داشت باشند.

- آین رند

مهم بودن را فراموش کنید، تا آرامش نصیب‌تان شود گاهی برتر بودن را به دیگری واگذار کنید و خوشبخت زندگی کنید.محمود نامنی

-
کسی
باش
که
شرایط
رو
عوض
میکنه
نه
کسی
که
شرایط
عوضش
میکنه..!


‌‌‌‌‎

اثار نمایشی درباره ی شاهنامه فردوسی

صدرنشینی تاجیک ها در مسابقه شاهنامه های سینمایی

الهه آرانیان- ما ایرانی‌ها روی گنج خوابیده‌ایم؛ گنجی که اصلاً به چشممان نمی‌آید و آن، فرهنگ و ادبیاتمان است؛ کاش بیدار شویم و ببینیمش. البته گاهی به سراغش می‌رویم، نگاهی گذرا به آن می‌اندازیم و باز رویمان را برمی‌گردانیم و به سمت دیگری مایل می‌شویم. نتیجه‌اش هم این می‌شود که ناگهان خبردار می‌شویم فلان کشور، فلان ادیب و موسیقی‌دان ایرانی را به نام خودش مصادره کرده است.
چند روزی داد و بیداد راه می‌اندازیم و تمام. فراموش می‌کنیم و باز روز از نو، روزی از نو. این داستان غم‌انگیز برخورد ما با مفاخر و مشاهیر ادب و هنرمان است. ادبیات فارسی گنجی تمام نشدنی با ظرفیت‌های فراوان برای ارائه است. شاهنامۀ فردوسی تنها یکی از متن‌هایی است که قابلیت‌های بسیاری برای شناساندن و دیده شدن دارد؛ از جمله قابلیت تصویری و نمایشی شدن. اگر از یک شهروند ایرانی بخواهیم یک اثر سینمایی یا تلویزیونی با محوریت داستان‌های شاهنامه را نام ببرد، فکر می‌کنید چه جوابی خواهد داد؟ در عوض، آن سوی مرزهای ایران، به ویژه در تاجیکستان، قدرِ این گنج را حسابی می‌دانند؛ تاجیک ها شش دهه است که درباره مفاخر ادبیات کلاسیک فارسی، فیلم می سازند.
تاجیک‌ها برای ادبیات کلاسیک فارسی چه کرده‌اند؟
جالب است بدانید رئیس اتحادیه سینماگران تاجیکستان درباره آثار سینمایی این کشور که حدود 9 میلیون نفر جمعیت دارد، گفته است: «بهترین فیلم‌های ما در تاجیکستان بر اساس داستان‌های شاهنامه ساخته شده‌اند که ما از آن‌ها به عنوان فیلم‌های فاخر یاد می‌کنیم». تازه‌ترین فعالیت تاجیک‌ها درباره شاهنامه و فردوسی، اجرای نمایش «فردوسی» به کارگردانی عثمان اف در فروردین ماه امسال بود که در شهر دوشنبه روی صحنه رفت. همین کارگردان در سال 1387 برای اجرای نمایش «رستم و سهراب» در جشنواره تئاتر فجر ایران، جایزه بهترین نمایش و قربان صابر برای اجرای نقش سهراب جایزه بهترین بازیگر نقش مرد را دریافت کرد. یکی دیگر از آثار نمایشی تاجیک‌ها فیلم سینمایی «رستم و سهراب» است که در سال 1971 میلادی(1350 شمسی) و در دوران اتحاد جماهیر شوروی ساخته و با استقبال فراوانی مواجه شد. بوریس کیمیاگروف، کارگردان این فیلم، دو فیلم دیگر با نام‌های «رستم» و «داستان سیاوش» هم ساخته است. همین کارگردان در سال 1958 میلادی(1337 شمسی) فیلم «سرگذشت یک شاعر» را هم درباره رودکی سمرقندی، پدر شعر فارسی تولید کرد.

بیمبولات واتایف (۱۵ مارس ۱۹۳۹–۹ مه ۲۰۰۰) بازیگر اهل اتحاد شوروی و روسیه بود.و هم چنین از ایفاگران نقش رستم '

بیمبولات واتایف

  • جاده‌های آتشین (مجموعه تلویزیونی) (۱۹۷۸)
  • افسانه سیاوش (۱۹۷۶)
  • ابوریحان بیرونی (۱۹۷۴)
  • در شن‌های سیاه (۱۹۷۳)
  • رستم و سهراب (۱۹۷۱)
  • افسانه رستم (۱۹۷۱)
  • چرمن (۱۹۷۰)
  • شاهزاده ایگور (۱۹۶۹)
  • به نام قانون (۱۹۶۸)
  • وداع (۱۹۶۶)
  • هفت باد (۱۹۶۲)

داریوش ارجمند و چهل سرباز روایتی ناقص از شاهنامه فردوسی

رستم و سهراب (فیلم ۱۳۳۶)

رستم و سهراب فیلمی به کارگردانی مهدی رئیس فیروز، شاهرخ رفیع و نویسندگی ابوالقاسم جنتی عطایی ساختهٔ سال ۱۳۳۶ است.

  • حسین معطر
  • روفیا در نقش تهمینه
  • پرویز تقوی
  • دلبر
  • اکبر خواجوی
  • تهمینه
  • خبرآنلاین

  • فردوسی فیلمی که فقط رضا شاه ان را تماشا نمود
  • نمایش نسخه مرمت شده فیلم «فردوسی» پس از ۸۵ سال

    محمد تهامی‌نژاد، پژوهشگر سینما در نشست نمایش نسخه مرمت شده فیلم «فردوسی»، به حاضران در جلسه گفت، این اثر سینمایی، ۸۵ سال پیش به سفارش وزارت معارف وقت ساخته شده است و تنها عده کمی از جمله رضاشاه آن را دیده‌اند.،

    محمد تهامی‌نژاد، پژوهشگر سینما که به عنوان کارشناس تاریخ سینما در مراسم نمایش نسخه مرمت شده فیلم سینمایی «فردوسی» در موزه سینمای ایران حضور داشت، گفت: «مهمترین نکته‌ای که امروز با نمایش فیلم مشخص می‌شود، اهمیت آرشیو فیلم‌ها است و ما امروز شاهد بخش گمشده‌ای از تاریخ سینما هستیم.»

    وی ادامه داد: «پیدا شدن هر فیلمی بدین معنی است که تاریخ سینما از یک تاریخ شفاهی خارج و به یک تاریخ واقعی تبدیل می‌شود. تاریخ سینمای ما تا قبل از آن‌که فیلم‌های دوره قاجار پیدا شود، شفاهی بود.»

    این پژوهشگر سینما ادامه داد: «امروز در بسیاری از فیلمخانه‌های جهان، روش‌های جدیدی برای نگهداری فیلم‌ها وجود دارد زیرا نگهداری فیلم‌ها به اندازه خود فیلم‌ها حائز اهمیت است و پیداشدن فیلم «فردوسی» این امید را در ما زنده می‌سازد که شاید روزی سایر فیلم‌های سپنتا و یا فیلم‌های دیگر تاریخ سینما همانند این فیلم پیدا شوند.»

    تهامی‌نژاد با اشاره به اینکه تماشاگرانی که امشب در این سالن هستند، جز معدود تماشاگران فیلم «فردوسی» در ۸۵ سال گذشته هستند، گفت: «این فیلم تنها یک‌بار آن هم در جشن هزاره فردوسی به نمایش درآمد و فیلم «فردوسی» را فقط شما و پهلوی اول (رضاشاه) دیده‌اید. سپنتا به عنوان نماینده رسمی شرکت امپریال فیلم کمپانی علاقه داشت در هزارمین سالروز تولد فردوسی فیلمی را درباره زندگی وی بسازند و در توس نمایش دهد به همین دلیل دست به ساخت این فیلم زد.»

    این استاد دانشگاه یادآور شد: «بنا به برخی اسناد این فیلم به سفارش وزارت معارف وقت ساخته شده است. فیلم «فردوسی» نخستین فیلم ایرانی است که با مشارکت و حمایت دولت ایران ساخته شده است. کارگردان اصلی این فیلم خان بابا اردشیر ایرانی بود و سپنتا تنها به کارگران ایده می‌داد، در واقع فیلم دارای ۲ کارگردان بود. البته منظور از ایده مشخص نیست که آیا فیلمنامه بوده یا خیر.»

    تهامی‌نژاد ادامه داد: «همچنین این فیلم جزو اولین فیلم‌هایی است که صدا در آن نقش مهمی دارد و دیالوگ‌ها با صدای بلند بیان شده است تا به خوبی ضبط شود و انصافا می‌توان گفت صدا عالی ضبط شده است.»

    وی در پایان گفت: «تا پیداشدن نسخه کامل «فردوسی» و اینکه سازندگان فیلم با چه هدفی آن را ساختند باید منتظر ماند و ره یافت سازندگان فیلم به زندگی فردوسی بدون دیدن نسخه کامل همچنان نامکشوف است و شایسته نیست که با تنها بخشی از فیلم که بازسازی شده، فیلم اصلی را سنجید.»

    فیلم سینمایی «فردوسی» ساخته عبدالحسین سپنتا در سال‌های ۱۳-۱۳۱۲ ساخته شده است که مربوط به ۸۵ سال پیش است. ۲۰ دقیقه از این فیلم ۴۰ دقیقه‌ای توسط فیلمخانه ملی ایران مرمت و توسط موزه سینمای ایران برای منتقدان، علاقمندان سینما، دانشجویان هنر، سینما، تاریخ و اهالی رسانه نمایش داده شد.

    نقد و بررسی انیمیشن رستم و سهراب

    توسط : کدومو ارزیاب کدومو

    reviews-image

    دیدگاه کدومو

    رستم پس از ازدواج با تهمینه، برای دفاع از میهنش به ایران بازمی‌گردد و فرزند تازه‌متولد‌شده‌اش را نمی‌بیند. سال‌ها بعد، افراسیاب برای نابودی ایران و قهرمانش نقشه‌ی شومی طراحی می‌کند تا پدر به دست پسر جوانش کشته شود. «رستم و سهراب» محصول مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است که در سال 1392 اکران شد.

    ژانر : ماجراجویی

    آنچه لازم است والدین بدانند

    این انیمیشن به شرح داستان معروف «رستم و سهراب» با نگرشی جدید در پایان آن می‌پردازد. نبرد و مبارزاتی زیادی در انیمیشن به تصویر کشیده می‌شود که در بسیاری از آن‌ها، سربازان و فرماندهان کشته یا زخمی می‌شوند. در برخی صحنه‌ها شاهد خون‌ریزی و جراحت هستیم. نمایش برخی موجودات ترسناک، مرگ مادر و جدایی از فرزند ممکن است مخاطبان کودک را بترساند. این انیمیشن عاری از هرگونه ناهنجاری اجتماعی است. روایت داستان به‌گونه‌ای است که کودکان به‌سادگی متوجه اتفاقات شوند. سریال به‌خوبی دفاع از میهن و سنت را به تصویر می‌کشد و این مفهوم را به‌سادگی به کودکان آموزش می‌دهد. رستم شخصیتی قهرمانی و در حد یک الگوی مثبت در این انیمیشن به تصویر کشیده شده است.

    پیام اصلی انیمیشن «رستم و سهراب»، دفاع از میهن و ستایش فرهنگ پهلوانی است. این انیمیشن فرصت مناسبی برای آشنایی بیشتر کودکان و نوجوانان با فرهنگ و هویت ایرانی است. والدین می‌‌توانند در گفت‌وگوهای خود به سنت دیرینه دفاع از میهن و معرفی قهرمانان ملی به فرزندان خود بپردازند. درصورتی‌که فرزندان علاقه‌ی زیادی به این انیمیشن و داستان آن نشان دادند، والدین می‌توانند برخی از داستان‌های شاهنامه را که مناسب با سن و روحیات فرزندشان تشخیص می‌دهند، برای او بخوانند.

    خلاصه: پیام اصلی انیمیشن «رستم و سهراب»، دفاع از میهن و ستایش فرهنگ پهلوانی است.

    با فرزندان خود صحبت کنید درباره

    رستم به‌عنوان یک قهرمان ملی، چه ویژگی‌هایی دارد؟

    ویژگی‌های رستم را به‌عنوان یک الگوی مناسب برای کودک خود توضیح دهید.

    نظر فرزندتان را درباره‌ی داستان و شخصیت‌ها بپرسید.

    کودک شما چه اطلاعاتی درباره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی دارد؟ درباره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی و اهمیت آن با کودک خود سخن بگویید.

    درباره‌ی مفهوم «وطن» و «میهن» با کودک خود سخن بگویید. در طول این گفت‌وگو به دلاوری‌های قهرمانان ایرانی برای حفظ میهن اشاره کنید.

    خلاصه: نظر فرزندتان را درباره‌ی داستان و شخصیت‌ها بپرسید.

    داستان اثر

    «رستم» در سفر به «سمنگان» دلبسته‌ی دختر پادشاه، «تهمینه»، می‌شود و با او ازدواج می‌کند. باحمله‌ی «تورانیان» به «ایران»، «کیکاووس»، شاه ایران، از رستم می‌خواهد تا او به نبرد تورانیان و «افراسیاب» برود. رستم نیز باوجود مخالفت تهمینه و بارداربودن او، سمنگان را ترک می‌کند. سال‌ها بعد «سهراب» به بهترین‌جنگاور سمنگان و توران تبدیل می‌شود. جاسوسان «اسفندیار» به او خبر می‌دهند که سهراب، قهرمان سمنگان، پسر رستم است. بنابراین او این‌بار برای نابودی ایران و قهرمانش تصمیم می‌گیرد سهراب را همراه با لشگری به ایران بفرستند تا سهراب با ازبین‌بردن پدرش، ایران را دراختیار او بگذارد. رستم و سهراب در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند و نبردی دشوار می‌کنند. هر دو قهرمان از قدرت و توانایی طرف مقابل شگفت‌زده می‌شوند و متوجه حس خاصی بین یکدیگر می‌شوند. مبارزه به جایی می‌رسد که سهراب فرصت کشتن رستم را نیز پیدا می‌کند؛ اما احساساتش مانع از کشتن رستم می‌شود. در میانه‌ی نبرد آخر و با ورود ناگهانی تهمینه به محل جنگ، او رستم را به سهراب معرفی می‌کند و هر دو قهرمان نبرد را پایان می‌دهند.

    جزئیات اثر

    کارگردان : کیانوش دالوند

    نویسنده : مسعود نوری، بهرام حیدری، کیانوش دالوند

    تهیه‌کننده: داریوش دالوند

    بازیگران: محمدرضا علیمردانی، مجید حبیبی

    شخصیت‌ها:

    رستم: قهرمان ایرانی است که از کشورش دربرابر حملات اسفندیار دفاع می‌کند. او پس از ازدواج با تهمینه، برای دفاع از ایران، سمنگان را درحالی ترک می‌کند که تهمینه باردار است. او درنهایت به کمک سهراب، اسفندیار را شکست می‌دهد،

    سهراب: او فرزند رستم و تهمینه است که در جنگاوری تبحر بالایی دارد. او نه‌تنها پدرش را ندیده است، بلکه هیچ‌اطلاعی از نام و ویژگی‌های او ندارد،

    تهمینه: او فرزند شاه سمنگان است و پس از ازدواج با رستم، صاحب فرزندی به نام سهراب می‌شود. او تلاش می‌کند رستم را از ترک سمنگان منصرف کند؛ اما رستم به ایران می‌رود،

    اسفندیار: او پادشاه توران است و قصد نابودی ایران و پادشاهی‌اش را دارد. پس از شکست اولیه از رستم، او با اطلاع از نسبت رستم با سهراب، تصمیم می‌گیرد رستم را به‌وسیله‌ی سهراب از بین ببرد.

    کشور سازنده: ایران

    شرکت سازنده: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و استودیو انیمیشن آریا

دانشگاه و سینما راه خود را می‌روند
وقتی از دکتر محمدرضا ترکی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی درباره توجه ویژه تاجیک‌ها به ادبیات فارسی به ویژه شاهنامه پرسیدیم، به خراسان گفت: «تاجیک‌ها هم مانند ما فارسی‌زبان هستند و از این راه برای خود هویت‌سازی می‌کنند. در حالی که متاسفانه ما دغدغه‌ای در این زمینه نداریم ولی آن‌ها بسیار فعال هستند». دکتر ترکی با بیان این که دغدغه سینما و تلویزیون ما موضوعاتی مانند عشق‌های چند ضلعی و... است، اضافه کرد: «دانشکده‌های هنر نگاهی کاملاً غرب‌گرا دارند و دانشکده‌های ادبیات هم هیچ ارتباطی با آن‌ها ندارند. بسیاری از سینماگران و فیلم‌سازان ما هم با متون ادبی آشنا نیستند بنابراین دغدغه کار دربارۀ هویت ایرانی برایشان مطرح نیست».

آفتاب میشود

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایهٔ سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره‌ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب میشود

**

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانیم

فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

**

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب میشود

زندگي نمي ارزد بي نواي آزادي /نگاهی به رمان دره گل سرخ

از ابتدای کتاب تکلیف ما روشن است مترجم نوشته است ان بخش از نوشته های کتاب که به مرگ اشاره می کند ارتباطی با آیین ابراهیمی 'ندارد نمی دانم برای کودکی که باید به شادی و بازی مشغول باشد کتاب و رمانی این قدر تلخ و نا امید کننده چه پیام مثبتی می تواند داشته باشد مگر مبارزه همیشگی با جباران و طغیانگران که از ابتدای پیدایش انسان روی زمین در جریان بوده است.

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می‌دوم به پای سر در قفای آزادی

در محیط طوفان‌زای، ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین

می‌توان تو را گفتن پیشوای آزادی

بسیاری از قسمتهای رمان و فیلم برادران شیر دل من را به یاد داستانهای شاهنامه فردوسی می اندازد ' تنگیل حاکم مستبد می تواند همان ضحاک باشد' و شاید یوناتان بتواند به جای کاوه آهنگر بنشیند و'''''در سینمای جهان می توانند مفاهیم را در زیباترین تصاویر و بسته ها عرضه کنند که بعد از گذشت سی و اندی سال همچنان داستان غم انگیز فیلم به یادم مانده است اما تولیدات وطنی هیچگاه نتوانست تصویر زیبایی از شاهنامه فردوسی ارایه کند ' مطالبی از سایت ایبنا و یک پزشک در مورد رمان و فیلم مورد بحث آماده نموده ام ' آسترید لیندگرن، از نویسنده‌های سرشناس معاصر داستان‌ کودکان در سوئد است. از مشهورترین نوشته‌های او می‌توان «پی‌پی جوراب‌بلند»، «میومیو جان» و «دره گل سرخ» را نام برد. او در کتاب «دره گل سرخ» که با ترجمه دکتر عزیزالله قوطاسلو و در انتشارت سوره مهر منتشر شده، کوشیده با دیدی عمیق و زبانی کودکانه به تفسیر دنیای پس از مرگ و پروش روحیه مبارزه‌طلبی علیه ظلم و ستم بپردازد.

داستان این کتاب از زبان کودکی به نام کارل شیر است که در دو سالگی، پدرش به دریا می‌رود می‌رود و هیچ وقت برنمی‌گردد بنابراین او همراه مادرش، زیگرد و برادرش، یوناتان زندگی می‌کند. کارل به علت بیماری نمی‌تواند به مدرسه برود و در بستر به سر می‌برد. او منتظر لحظه مرگ خود است اما در کمال ناباوری در یک آتش‌سوزی برادرش فوت می‌کند. به دنبال از دست دادن برادر و بی‌تابی‌های بسیار، او نیز از دنیا می‌رود.

دو برادر در دنیای پس از مرگ یکدیگر را پیدا می‌کنند و داستان‌های کتاب از اینجا شروع می‌شود. هنگامی که آن‌ها پابه‌پای هم و با درایت می‌توانند در جنگ حق علیه باطل پیروز شوند. در ابتدا و در چاپ‌های قبلی نام اصلی کتاب «برادران شیردل» بود، زیرا داستان در مورد رشادت‌های این دو برادر است که برای حمایت از مردم سرزمین نانگیالا که در آن زندگی می‌کنند از جان و مال خود گذشته تا به پیروزی برسند. سرزمینی افسانه‌ای که بعد از مرگ، روح انسان به آنجا می‌رود. در چاپ جدید نام این کتاب به «دره گل سرخ» تغییر پیدا کرده است.

لیندگرن در این کتاب سرزمین پس از مرگ را با توصیف بسیار زیبا از دشت‌ها، دره‌ها، رودخانه، باغ و ... به خوبی، تصویر کشیده است که همین موضوع، قدرت تخیل و مهارت کامل نویسنده در ساختن موقعیت‌های خاص را نشان می‌دهد. او در تمام داستان سعی دارد روحیه از خودگذشتگی و وفاداری را به مخاطب بیاموزد و این نکته را یادآور شود که انسان‌ها در هر شرایطی و در هر جا که باشند، دائما در حال نبرد بین حق علیه باطل هستند.

دره گل سرخ، اثری است الهام‌بخش درباره‌ی مردان و زنان و نوجوانانی که می‌کوشند تا با شفقت و گذشت و خودباوری با اهریمن زمان مقابله و مردم را از ظلم و ستم نجات دهند.

این رمان ما را در راهی پیش می‌برد که پر است از ماجراهای گوناگون و پرشور که هم مایه سرگرمی‌اند و هم آگاهی‌بخش. البته تصویرسازی‌های کتاب هم طبیعتا جذاب بوده است و در همراهی بیشتر با داستان‌ها نقش پر‌رنگی دارند.

فیلم برادران شیردل

نوشته: علیرضا مجیدی

کمتر کسی از کودکان دهه ۶۰ است که شخصیت‌های این فیلم به یاد ماندنی را به یاد نداشته باشد. برادران شیردل از روی کتابی به همین نام، نوشته آسترید لیندگرن سوئدی ساخته شد.

قهرمانان کتاب، دو پسر نوجوان به نام‌های یوناتان و اسکورپان (کارل) هستند که وارد دنیایی جادویی می‌شوند، همراه اهالی آن دنیا به جنگ با ظلم و ستم بر میخیزند و سرانجام اژد‌های بزرگ را از پا در می‌آورند. کارل یا همان اسکورپان (آن طور که برادرش او را صدا می‌زند)، پسر بچه و ساله بیماری است که قادر نیست که از رختخواب خارج شود.

او که متوجه مریضی وحشتناک خود هست، از برادر ۱۳ ساله شجاع خود به نام یوناتان درباره مرگ می‌پرسد. یوناتان می‌گوید بعد از مرگ آن‌ها به نانگیلیا خواهند رفت؛ سرزمینی که در آن مریضی وجود ندارد. یوناتان هنگامی که تلاش می‌کند برادرش را از آتش سوزی خانه نجات دهد، می‌میرد و مدتی بعد، اسکورپان نیز بر اثر بیماری می‌میرد. اما طبق وعده یوناتان، آن‌ها در تانگیلیا و دره آلبالو با یکدیگر ملاقات می‌کنند؛ اگرچه وضعیت این دنیا اندکی با آنچه که یوناتان تعریف کرده بود تفاوت دارد.

در همسایگی آن‌ها پادشاهی ظالم به نام تنگیل حکمرانی می‌کند که با در اختیار داشتن کنترل اژد‌های مخوفی به نام کاتلا، مردم دره گل سرخ را به بردگی گرفته است. یوناتان واسکورپان تصمیم می‌گیرند به مردم دره گل سرخ کمک کنند و به این ترتیب ماجرا‌های آن‌ها در این سرزمین افسانه‌ای شروع می‌شود: نبردنیکی و بدی. در جنگی که در می‌گیرد، یوناتان موفق می‌شود شیپور اهریمنی را از چنگ تنگیل در آورد و به این ترتیب او را شکست دهد. سپس آن‌ها اژد‌ها را با خود به کوهستان برمی‌گرداند و در اتفاقاتی که رخ می‌دهد کاتلا نیز نابود می‌شود.

در بازگشت از کوهستان، یوناتان به برادرش می‌گوید به دلیل آنکه آتش اژد‌ها بدن وی را سوزانده است، به زودی فلج شده و خواهد مرد. اما به اسکور پان وعده می‌دهد که پس از مرگ به دنیای ناگیلیما خواهد رفت؛ سرزمین سرشار از نور که شادی در آنجا جاودانه است. اسکورپان که نمی‌خواهد برادرش را دوباره از دست بدهد، او را روی دوش خود از کوه پایین می‌آورد. اما وقتی که می‌خواهد به آن سوی پرتگاه برود، سر می‌خورد و همراه با برادرش سقوط می‌کند؛ سقوطی که البته چندان ناراحت‌کننده نیست، چرا که اسکورپان فریاد می‌زند: «ناگیلیما! آره یوناتان. من نور را می‌بینم، نور را می‌بینم! »

سپاه عشق در پی است شرار و شور کارساز با وی است

عرفان در شاهنامه فردوسی !

عرفان در شاهنامه؟ ابوالفضل خطیبی
نظر شما در مورد کاربرد مسایل عرفانی در شاهنامه چیست؟ صاحب نظرانی که من می شناختم همگی با این نکته مخالف بودند ' نظر خود را برای ما ارسال کنید 'باشگاه شاهنامه پژوهان _ یادداشت: بارها از این حریف سرا پا تقصیر پرسیده‌اند که در شاهنامه عرفان چه جایگاهی دارد؟ و من هم هماره پاسخ داده‌ام هیچ. برخی یکّه خوردند و گفتند: کتابها در این باره نوشته‌اند. راستش هیچگاه نفهمیدم که هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار چه ربطی به هفت مرحلۀ سیر و سلوک عرفانی دارد. می‌گویند: در اولی پهلوان آزمونهای پهلوانی را مرحله به مرحله پشت سر می‌گذارد و کارآزموده می‌شود و در دومی عارف سیر و سلوک روحانی و معنوی را تا به سرچشمۀ الهی وصل شود. گفتم: سلّمنا، ولی این دو چه ربطی به هم دارند؟ اینکه می‌گویند: افراسیاب نفس امّاره است یعنی چه؟ حتی بارها تفسیر شیخ اشراق از داستان رستم و اسفندیار و تفسیرهای آن را خوانده‌ام، ولی هربار دست از پا درازتر و تهی‌مغز بازگشته‌ام و در مشتم هیچ نبود جز باد. توجه بفرمایید: فرشته می‌گوید: درسیمرغ آن خاصیت هست که اگر آیینه‌ای برابر آن بدارند، هر دیده که در آن آیینه نگرد کور شود. پس زال افسونگر به جای تیر گز، جوشن و کلاه‌خود و آیینه‌های آهنی بر رستم و رخش می‌پوشاند و هنگامی که رستم از برابر سیمرغ به رویارویی اسفندیار می‌رود، انعکاس پرتو سیمرغ از آیینه‌های رستم به چشم اسفندیار اصابت می‌کند و کورش می‌کند. تیر گز همان دو پر سیمرغ بود. این تفسیر خیال‌آمیز را مفسران دوباره تفسیر کرده‌اند و نتیجه آن شد که برخی اسفندیار را پیروز این مبارزه دانسته‌اند. چون، چشم ظاهرش کور شد و چشم باطن و حواس روحانی او گشوده شد (هانری کربن) و برخی دیگر رستم را پیروز میدان: رستم مظهر نفس مطمئنه و مؤید از حق است و اسفندیار مظهر نفس امّاره و پیروزی رستم پیروزی در جهاد اکبر و مبارزه با نفس است (استاد عزیز پورنامداریان). شاید که نه حتماً، مشکل از بنده است که این تفاسیر عرفانی را درک نمی‌کند. شاید یک چیزی در مغز من یا در دل من فعال نیست یا جابه جا شده است. این حقیر سراپا تقصیر معتقد است که عرفان و حماسه دو ژانر (نوع ادبی) متفاوت‌اند، با دو دنیای متفاوت. در هر یک به گونۀ خاص و متفاوتی به جهان و هستی و انسان نگاه می‌شود. برای تفسیر و تحلیل هریک از این دو دنیای جدا از هم، اصول و سنجه‌های ویژه‌ای را باید به کار بست و نمی توان با سنجه‌های یکی آن دیگری را میزان کرد. می‌گویند: سیاوش دو آزمون الهی را پشت سر گذاشته است: یکی آزمونِ (وَرِ) گرم و دیگری وَرِ سرد. می‌گویم: من وَرِ گرم را می‌فهمم، همان که از آتش سوزان گذشت، ولی وَرِ سرد کجاست؟ می‌گویند: بنا بر شاهنامه یکبار سیاوش از جیحون گذشت. جل الخالق! من هم یک بار از رودخانۀ حبله‌رود خودمان در گرمسار گذشتم، پس وَرِ سرد انجام دادم؟! بیت:
خطیبی گذشت از سر حبله‌رود / دقیقی فرستاد زی او درود
این بیت در نسخۀ چخِ شاهنامه هست. خودم دیدم!!!!

ابوالفضل خطیبی (زاده ۲۵ اردیبهشت ۱۳۳۹ در گرمسار) نویسنده، شاهنامه‌شناس و پژوهشگر زبان و ادب فارسی . عضو هیئت علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی و مشاور علمی گروه فرهنگ‌نویسی بود.

خطیبی عضو هیئت علمی و معاون گروه فرهنگ‌نویسی فرهنگستان زبان و ادب فارسی و معاون سردبیر مجله«نامه ایران باستان»، نگارنده بیش از صد مقاله علمی به ویژه درباره شاهنامه در دانشنامه‌ها و مجلات تخصصی ادبی بوده و در تصحیح شاهنامه با جلال خالقی مطلق در جلد هفتم همکاری داشت.

او دریافت‌کننده جایزه حامیان نسخ خطی در آیین بزرگداشت حامیان نسخه‌های خطی در سوم آذر ماه ۱۳۸۴ به خاطر مقالهٔ «اصالت کهن‌ترین نسخه: فلورانس ۶۱۴ ه‍. ق» بوده‌است.

«شاهنامه، ابوالقاسم فردوسی: طبع انتقادی» به کوشش جلال خالقی مطلق و ابوالفضل خطیبی، «برگزیدهٔ مقاله‌های نشر دانش دربارهٔ شاهنامه»، «تقدیرباوری در منظومه‌های حماسی فارسی (شاهنامه و ویس‌ورامین)»، هلمر رینگرن، ترجمهٔ ابوالفضل خطیبی، «یادداشتهای شاهنامه، بخش سوم» با همکاری جلال خالقی مطلق و محمود امیدسالار، «به فرهنگ باشد روان تندرست: مقاله‌ها و نقدهای نامهٔ فرهنگستان دربارهٔ شاهنامه»به کوشش احمد سمیعی گیلانی و ابوالفضل خطیبی، به مناسبت همایش هزارهٔ شاهنامه در اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۰، «جشن‌نامه دکتر فتح‌الله مجتبائی» به کوشش علی‌اشرف صادقی و ابوالفضل خطیبی، «فرامرزنامه بزرگ، از سراینده‌ای ناشناش در اواخر قرن پنجم هجری»به کوشش ماریولین فان زوتفِن و ابوالفضل خطیبی، «شبرنگ‌نامه: داستان شبرنگ پسر دیو سپید با رستم» از سراینده‌ای ناشناس احتمالاً در قرن ششم هجری، به کوشش ابوالفضل خطیبی و گابریله فَن دِن بِرخ و «آیا فردوسی محمود غزنوی را هجو گفت؟ هجونامهه منسوب به فردوسی: بررسی تحلیلی، تصحیح انتقادی و شرح بیت‌ها» از جمله آثار اوست.

در سمت توام دلم باران

────┤ ♩♪♫♪♩ ├────

در سمت توام… ♩♪
دلم باران!! ♩♪
دستم باران…
دهانم باران!! ♩♪
چشمم باران…
روزم را با بندگی تو ♩♪
پاگشا می کنم…
هر اذانی که می وزد!! ♩♪
پنجره ها باز می شوند…
یاد تو کوران می کند… ♩♪
هر اسم تو را که صدا می زنم


ماه در دهانم هزار تکه می شود!!
کاش من همه بودم… ♩♪
با همه دهان ها…
تو را صدا می زدم… ♩♪
کفش های ماه را به پا کرده ام!!
دوباره عازم توام!! ♩♪
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند… ♩♪
از شادی من است…
زندگی با توست!! ♩♪
زندگی همین حالاست ♩♪

────┤ ♩♪♫♪♩ ├────

منافع شخصی

در اجتماعی که پیوندهای خانوادگی، کاستی، طبقاتی و اخوت‌های صنفی از بین رفته باشند، مردم آمادگی بسیار دارند که تنها برحسب منافع شخصی‌شان بیندیشند و بر وفق یک فردیت‌گرایی بسیار محدود، فقط در اندیشه خود باشند و هیچ‌گونه دلبستگی به خیر همگانی از خود نشان ندهند. رژیم خودکامه نه تنها با چنین گرایش‌های فردپرستانه‌ای مقابله نمی‌کند، بلکه به آن‌ها بال و پر هم می‌دهد و بدین‌سان حکومت شوندگان را از هرگونه احساس همبستگی و وابستگی متقابل و علایق همسایگی و دلبستگی به افزایش رفاه کل اجتماع، محروم می‌سازد.
از آن‌جا که در چنین جامعه‌هایی هیچ چیز پایدار نیست، هر کسی از فرو افتادن به یک سطح اجتماعی پایین تر هراسان است و سراسیمه می‌کوشد تا وضع شخصی خویش را بهبود بخشد.

●-#انقلاب_فرانسه_و_رژیم_پیش_از_آن
●-#الکسی_دوتوکویل
‌╭─►📖⨗کتابخانه بین المللی
╰──────────────────

وقتی که خواب هستیم

انسان به کندی تغییر می‌کند ...
به همان کندی ای که بهار تبدیل به تابستان و تابستان تبدیل به پاییز و پاییز تبدیل به زمستان می‌شود؛
هرگر کسی نمی‌فهمد در کدام لحظه بهار تبدیل به تابستان می‌شود.
یک روز صبح از خواب بیدار می‌شویم و حس می‌کنیم هوا گرم است. تابستان وقتی ما در «خواب» بودیم فرارسیده است.

📕 #اگر_خورشید_بمیرد
✍🏻 #اوریانا_فالاچی

📚 @BookTop

به مناسبت روز معلم /گوشه ای از تماشاگه راز

  • حافظ از نگاه تاریخ
  • حافظ را در زمان خودش چگونه شخصی می شناخته اند؟ اتفاقاً حافظ در زمان خودش به گونه ای شناخته می شده است كه جنبه های دیگرش، هم بر جنبه ی شاعری اش غلبه داشته است، هم بر جنبه ی عارف بودن و درویش بودن؛ یعنی او را به صورت یك شاعر حرفه ای نمی شناخته اند و حافظ هم زیاد شعر نگفته است.
  • مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 334
  • شعرهایی كه واقعاً از حافظ است و می شود ثابت كرد كه از اوست، بر ایام عمر حافظ كه تقسیم كرده اند- یك وقتی آقای محیط طباطبائی این را بیان می كرد- شاید در ماه یك غزل گفته باشد. او غیر از شاعرهای دیگری مثل نظامی یا فردوسی و حتی مولوی است، اینها به شاعر بودن در زمان خودشان بیشتر شناخته می شده اند. البته شعر حافظ با همه ی كمی، در همان زمان خودش شهرت پیدا كرده و نه تنها از دروازه های شیراز بیرون رفته بلكه از دروازه های ایران بیرون رفته است، ولی به هر حال شعر زیاد نگفته و در زمان خودش هم به نام یك شاعر معروف نبوده، همچنان كه در زمان خودش به عنوان یك درویش و یك صوفی حرفه ای هم معروف نبوده است. متصوّفه مردم پنهانی نبوده اند، سلسله ها و رشته ها داشته اند، استادهایشان همه مشخص بوده، این شیخش آن بوده، آن شیخش آن دیگری بوده، كه سلسله های صوفیه را نوشته اند. و بعلاوه شما می بینید كه اینها اغلب در لباس و در «زیّ» با دیگران تفاوت داشته اند، كلاهشان كلاه مخصوصی بوده، و در عصرهای اخیر كشكول و تبرزین و این جور چیزها بوده، سر نمی تراشیده اند، به قول خود حافظ «نه هر كه سر بتراشد قلندری داند» . ظاهراً حافظ حتی زیّ تصوف هم نداشته؛ اگرچه گاهی در تعبیرات خودش مثلاً می گوید: «حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو» ولی اینها دلیل نمی شود كه واقعاً حافظ عملاً هم خرقه ی پشمینه می پوشیده است. این «خرقه ی پشمینه» هم كه لفظش آمده، مثل خیلی الفاظ دیگر حافظ است، كه بعد روی آن بحث می كنیم. این را من صد درصد نفی نمی كنم كه حافظ در زیّ اهل تصوف بوده، ولی تا آنجا كه من مطالعه كرده ام قرینه ای به دست نیامده است كه در زیّ اهل تصوف بوده و بلكه قرائن برخلاف است، و حتی با اینكه این مرد در دیوان خودش تكیه ی زیاد دارد كه بی «دلیل راه» - یعنی بی مربی، آن كه متصوفه او را «مرشد» و احیاناً «شیخ» و «استاد» می گویند- [نباید طی طریق كرد و] تكیه ی عجیب دارد كه كسی بدون استاد و مربی محال است كه این راه را بتواند طی كند:
  • قطع این مرحله بی همرهی خضر مكن
  • ظلمات است بترس از خطر گمراهی [1]
  • مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 335
  • با این همه تكیه ای كه این مرد روی این امر دارد، یك نفر هنوز نتوانسته نشان دهد كه مرشد او چه كسی بوده، مسلّم مرشد داشته ولی [مشخص ] نیست. معلوم است كه مربی او از این تیپ مشایخ معروف صوفیه و از این سلسله های معروف متصوفه نبوده و به طور كلی تصوف شیعی از تصوف سنی این امتیاز را دارد كه این سلسله ها و این تشریفات بیشتر مال متصوفه ی اهل تسنن است و متصوفه ی شیعه، هم عمیقتر از متصوفه ی اهل تسنن اند و هم كمتر اهل این حرفها هستند كه شیخ و استاد مطرح باشد و استادشان را نشان بدهند. بسا هست كه اینها را در زمان خودشان هیچ كس نمی شناخته است كه دارای عالیترین مقامات عرفان هستند؛ حتی همسایه ی خانه اش، زنش، بچه اش، شاگردانش نمی دانسته اند كه این بالاترین مقامات عرفان را دارد، ولی واقعاً داشته، فقط همان معلم خاصش او را می شناخته، از غیر او همیشه پنهان بوده؛ و من یك قرینه ای هم پیدا كرده ام كه بعد ان شاء اللّه خواهم گفت:
  • حافظ یك مدتی كوشش كرده كه به اهتمام خودش، یعنی بدون استاد و معلم و مربی، این راه را طی كند. بعد كه سالها زحمت می كشد، خون جگر می خورد و حتی به یك سلسله مكاشفات نائل می شود، می رسد به آنجا كه نه، بدون «دلیل راه» امكان ندارد. می گوید كه چنین كردیم و نشد، چنان كردیم نشد؛ آخرش می گوید كه بدون دلیل راه اهتمام كردیم و نشد. معلوم می شود مدتی این جور بوده، ولی بعد مسلّم دلیل راه پیدا كرده است.
  • خوب، این هم خودش یك قرینه ای است كه حافظ اگر یك كسی می بود كه در زمان خودش خرقه ای داشت و كلاه چند تركی و از این حرفها، مسلّم شیخش هم معروف و شناخته بود و می گفتند [او شاگرد فلان شیخ بوده است. ] .
  • كسانی كه حافظ را در زمان خودش یا نزدیك به زمان خودش توصیف كرده و القابی برایش ذكر كرده اند، نه لقب شاعری به او داده اند و نه لقب عرفانی، بلكه گویی اصلاً یك فقیهی را، یك حكیمی را، یك ادیبی را دارند تعریف می كنند، تمام
  • مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 336
  • عناوین هست جز این گونه عناوین. البته این نكته را دیگران توجه كرده اند، مرحوم شیخ محمدخان قزوینی در مقدمه ای كه بر دیوان حافظ نوشته این نكته را ذكر كرده است. می دانید كه دیوان حافظ را اول بار شخصی از معاصران و ظاهراً از همشاگردیهای حافظ- كه نزد استادهایی همین دروس ظاهری یعنی حكمت، كلام، منطق و تفسیر را می خوانده اند- بعد از وفات حافظ جمع كرده. اسمش را در بعضی از چاپها به نام «محمد گلندام» نوشته اند، ولی قزوینی و دیگران می گویند این اسم در نسخه های متأخرتر اضافه شده و در آن نسخه های خیلی قدیمی اسم «محمد گل اندام» نیست، ولی معلوم است كه یكی از معاصران حافظ است، و آن معاصر می گوید غالباً استاد ما قوام الدین عبداللّه (یكی از استادهایشان) به حافظ اصرار می كرد كه این شعرها را جمع كن، حیف است این شعرها از بین برود، و حافظ تعلل می كرد (مثل اینكه یك حالت عرفانی به او اجازه نمی داده اینها را جمع كند) . تا در سال 792 وفات یافت. بعد از وفاتش ما آمدیم شعرها را جمع كردیم. این مرد كه همشاگردی حافظ بوده است، وقتی كه از حافظ نام می برد، به این عناوین نام می برد:
  • ذات ملك صفات، مولانا الاعظم السعید، المرحوم الشهید (مقصود شهید عرفان و عشق است) مفخر العلماء، استاد نحاریر الادباء، معدن اللطائف الروحانیة، مخزن المعارف السبحانیة، شمس الملة و الدین محمدالحافظ الشیرازی.
  • نه یك عنوان عرفانی دارد نه یك عنوان شعری. بعد هم می گوید: «طیّب اللّه تربته و رفع فی عالم القدس رتبته. » گویی یك فقیهی را دارد توصیف می كند.
  • باز مرحوم قزوینی می گوید كه یك نسخه از دیوان حافظ كه یك كاتبی كه یا خیلی نزدیك به زمان حافظ بوده و یا معاصرش بوده استنساخ كرده است، در آخر كه از این مرد یاد كرده به این عناوین یاد كرده است: .
  • تمّ دیوان المولی العالم الفاضل، ملك القرّاء و افضل المتأخرین، شمس الملة و الدین، مولانا محمد الحافظ روّح اللّه روحه و اوصل فتوحه و نوّر مرقده.
  • مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 337
  • مرحوم قزوینی می گوید:
  • از القاب و نعوتی كه این كاتب بسیار نزدیك به عصر خواجه و شاید معاصر خواجه در حق او نگاشته بدون اینكه هیچ عبارتی دیگر دالّ بر اینكه وی از مشاهیر عرفا و صوفیه ی عصر خود بوده از قبیل قطب السالكین، فخرالمتألهین، ذخرالاولیاء، شمس العرفاء، عارف معارف لاریبی، واقف مواقف اسرار غیبی، و امثال ذلك- كه در نسخ جدیده معمولاً بر اسم او می افزایند- در حق او استعمال كرده باشد، شاید بتوان استنباط كرد [2]كه خواجه در عصر خود بیشتر از زمره ی علما و فضلا و دانشمندان به قلم می رفته تا از فرقه ی عرفا و صوفیه، یعنی جنبه ی علم و فضل و ادب او بر جنبه ی عرفان و تصوف او غلبه داشته [3]و علاوه بر این از نعت «ملك القرّاء» كه كاتب در حق او استعمال كرده، به نحو وضوح معلوم می شود كه خواجه از معاریف قرّاء عصر خود محسوب می شده و به همین سمت مخصوصاً در زمان خود مشهور بوده و این بیت او كه گوید:
  • عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
  • قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
  • در حق او صادق و به هیچ وجه این گونه تصریحات او از قبیل اغراق و مبالغه ی شاعرانه نبوده است و تخلص «حافظ» (یعنی حافظ قرآن) بكلی اسمِ با مسمّی و صفت بارز او بوده است.
  • من از دیوان حافظ دو نسخه بیشتر ندارم، یكی نسخه ی مرحوم قزوینی، و دیگر نسخه ای كه آقای سید ابوالقاسم انجوی شیرازی اخیراً چاپ كرده و جزو نسخ خوب حافظ است. البته ایندو می توانند جامع باشند، از نظر اینكه مرحوم قزوینی تكیه اش بیشتر بر نسخ قدیم است و به ذوق و این حرفها هیچ اعتماد ندارد و آقای انجوی شیرازی و تیپش افرادی هستند كه خیلی به نسخ قدیمه اعتنایی ندارند،
  • مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 338
  • می گویند ما هر شعری هم كه در دیوانهای منسوب باشد، اگر ببینیم به تیپ شعر حافظ می خورد قبول می كنیم.
  • حافظ معلم رسمی هم زیاد داشته، یكی از استادهایش میر سید شریف جرجانی معروف است.
  • در مقدمه ی حافظ انجوی از حافظ شیرین سخن مرحوم دكتر معین نقل می كند [4]: .
  • هرگاه در مجلس درس میر سید شریف علامه ی گرگانی شعر خوانده می شد، می گفت به عوض این ترّهات به فلسفه و حكمت بپردازید، اما چون شمس الدین محمد می رسید علامه ی گرگانی می پرسید بر شما چه الهام شده است؟ غزل خود را بخوانید. شاگردان علامه به وی اعتراض می كردند این چه رازی است كه ما را از سرودن شعر منع می كنی ولی به شنیدن شعر حافظ رغبت نشان می دهی؟ استاد در پاسخ می گفت: شعر حافظ همه الهامات و حدیث قدسی و لطائف حكمی و نكات قرآنی است.
  • «لطائف حكمی با نكات قرآنی» تعبیر خود حافظ است كه می گوید آنچه من می گویم لطائف حكمی است با نكات قرآنی. این جمله ی میر سید شریف در واقع از خود حافظ گرفته شده.
  • معلوم می شود كه حتی در زمانی كه حافظ هنوز جوان و شاگرد میر سید شریف بوده، تلقی افرادی نظیر میر سیّد شریف از حافظ در این حد بوده است.
  • یادم نیست من در كجا خواندم كه این لقب «لسان الغیب» را كه به حافظ داده اند مال عصرهای متأخر نیست، از همان زمانهای قدیم به او «لسان الغیب» می گویند.
  • اگر این حرف درست باشد، قرینه ی دیگری است كه این مرد از همان زمان خودش به عنوان یك مرد عارف اهل معنا [شناخته می شده ] به طوری كه اساساً او را زبان غیب می دانسته اند یعنی این جور فكر می كردند كه این شعرها را كه او سروده، او نبوده به عنوان یك بشر كه بسراید، بلكه از غیب به زبان او جاری می شده
  • مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 339
  • است؛ چنین اعتقادی داشتند.
  • از تاریخ حافظ، هرچه كه ما مطالعه كنیم، این مطلب روشن می شود كه حافظ یك مردی بوده در زیّ علما و البته در عین اینكه یك عارف بوده (نزدیكانش او را به صورت یك عارف می شناخته اند اما نه به صورت یك درویش و صوفی حرفه ای) بیشتر به عنوان یك عالم معروف بوده است. آن محمد گلندام هم وقتی می خواهد عذر بیاورد برای اینكه حافظ خودش فرصت نكرد و نخواست [دیوانش را جمع كند، ] می گوید «اینقدر مشغول مطالعه ی كتب دواوین عرب و كشّاف و مفتاح و مصباح و. . . بود كه فرصت نداشت. » گویی كسی مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی را وصف می كند. مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی اعلی اللّه مقامه، مجتهد و مرجع تقلید، از شعرای بسیار زبردست است، خواهرزاده ی قاآنی هم هست، خیلی هم خوب شعر می گوید، ولی خیلی كم شعر گفته؛ حالا كسی بگوید آقای آمیرزا محمد تقی دیوانشان را جمع كرده اند یا نه؟ آدم می گوید ایشان آنقدر مشغله داشت كه دیگر نمی رسید بیاید دیوانش را جمع كند. درباره ی حافظ این جور فكر می كردند كه اینقدر مشغله ی علمی داشت كه خودش دیگر نمی رسید بیاید شعرهایش را جمع كند.
  • پس چهره ی حافظ در تاریخ به این شكل منعكس است.
  • [1] بعد در جای خودش خواهیم گفت كه حافظ اشعار زیادی در این زمینه دارد و این یكی از مسائل فوق العاده عظیمی است كه این طبقه روی آن تكیه دارند كه هركسی در این طب روحی، یك پزشك مراقب مثل پزشك خانوادگی نه پزشكهای معمولی احتیاج دارد، یك كسی كه همیشه بر روح او اشراف داشته باشد، نه كسی كه یك وقتی اگر مشكلی بود برود سراغش حالش را به او عرضه بدارد، مثل طبیبی كه ما احیاناً به او مراجعه می كنیم. نه فقط خواندن كتاب كافی نیست، مراجعه به پزشك كافی نیست، بلكه اینها معتقدند هركسی باید یك پزشك معالج مراقب دائم داشته باشد و بدون آن محال است [بتواند این راه را طی كند. ]
  • [2] مرحوم قزوینی همیشه جزمهایش را هم به صورت «شاید» می گوید.
  • [3] البته این نظر را ما به این معنا قبول نداریم كه واقعاً غلبه داشته ولی در اشتهار میان مردم مسلّم غلبه داشته. شاید مقصود ایشان هم همین بوده.
  • [4] مرحوم دكتر معین هم یك آدمی بود كه همیشه مستند حرف می زد، هیچ وقت بی استناد حرف نمی زد.
  • کودکی و نوجوانی
  • مرتضی مطهری در ۱۳ بهمن ۱۲۹۸ در شهر فریمان از توابع مشهد در خانواده‌ای روحانی با اصالت سیستانی زاده شد. پدرش شیخ محمد حسین کیخا (مطهری)، نوه شیخ محمد علی کیخا از معتمدین سیستان از دهکده کنگ پیران بخش پشت‌آب شهرستان زابل بود. شیخ محمد علی کیخا بیش از یک قرن پیش برای نزدیکی بیشتر به حرم امام رضا و حوزه علمیه مشهد از شهرستان زابل در استان سیستان و بلوچستان به شهرستان فریمان در استان خراسان مهاجرت کرد. مرتضی مطهری در کودکی برای فراگیری دروس ابتدایی به مکتبخانه رفت. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد رفت و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی پرداخت. در سال ۱۳۱۶ برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم شد. اندکی پیش از سفر مطهری به قم، عبدالکریم حائری یزدی، بنیانگذار حوزه علمیه درگذشته بود و ریاست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن سید محمد حجت، سید صدرالدین صدر و سید محمدتقی خوانساری به عهده گرفته بودند.
  • گفتنی است مرتضی مطهری که از شخصیت‌های مهم در انقلاب اسلامی است به عنوان یک شخصیت سیستانی کمتر شناخته می‌شود. پدربزرگِ مرتضی مطهری یعنی آخوند ملا محمد علی کیخا، از علمای برجسته سیستانی بوده که به همراه خانواده خویش یعنی پدر مرتضی مطهری به منطقه خراسان کوچ می‌کنند و برای همین ایشان کمتر به عنوان یک سیستانی شناخته شده‌اند حاج شیخ محمد حسینی، پدر مرتضی مطهری از شخصیت‌های مورد توجه در روستای فریمان بوده است. پدر مطهری از شاگردان آخوند خراسانی بوده است و برخی همچون آیت‌الله مرعشی نجفی از وی تمجید کرده‌اند. پدر مطهری در سال ۱۳۵۰ شمسی در سن ۱۰۱ سالگی فوت کرد. مادر مرتضی مطهری نیز دارای حافظه‌ای قوی و قدرت بیان بالا بود. گفته می‌شود که مادر وی اطلاعاتی دربارهٔ طب سنتی داشت و به معالجه زنان روستای فریمان می‌پرداخته است. مطهری از پدر خود با عنوان طبیب روحانی و از مادرش با عنوان طبیب جسمانی یاد کرده است.
  • * مرتضی مطهری در جوانی
  • مطهری نزد محمد صدوقی، کتاب «مطوّل» را فراگرفت و نزد سید شهاب‌الدین مرعشی نجفی، «شرح لمعه» را آموخت. در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم ازسید حسین طباطبایی بروجردی (در فقه و اصول) و روح‌الله خمینی (به مدت ۱۲ سال در فلسفه و اصول) و سید محمدحسین طباطبائی (در فلسفه: الهیاتشفای بوعلی و دروس دیگر) بهره گرفت. قبل از نقل مکان سید حسین طباطبایی بروجردی به قم، مطهری گاهی به بروجرد می‌رفت و از درس وی استفاده می‌کرد. وی مدتی نیز از درس و بحث اخلاقی حاج میرزا علی آقا شیرازی بهره برد. سید محمد حجت (در اصول) و سید محمد محقق داماد (در فقه) از اساتید دیگر مرتضی مطهری بودند. وی در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصیل علم، در امور اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت داشت و از جمله با فدائیان اسلام در ارتباط بوده‌است.
  • * خانواده
  • مطهری در سال ۱۳۳۱ با عالیه روحانی، دختر یکی از روحانیون مشهد ازدواج کرد. حاصل این پیوند چهار دختر و سه پسر است. علی مطهری و محمد مطهری دو تن از فرزندان اویند.
  • عباس‌هادی‌زاده مهندس نساجی، احمد یزدی داروساز، علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی و مجید عباسپور دکتری محیط زیست و استاد دانشگاه صنعتی شریف دامادهای اویند.
  • * مرگ
  • مرتضی مطهری در شامگاه روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ پس از پایان جلسه‌ای در منزل یدالله سحابی به همراه گروهی از رجال سیاسی انقلابی، در تاریکی شب و هنگام خروج از محل جلسه، هدف گلوله یکی از افراد گروه فرقان قرار گرفت و پس از انتقال به بیمارستان طرفه درگذشت. قاتلان او سه نفر به نام‌های محمدعلی بصیری، حمید نیکنام و وفا قاضی زاده بودند.
  • * ارتباط با آیت‌الله خمینی و انقلاب
  • گرچه ارتباط مرتضی مطهری با آیت‌الله خمینی پس از تبعید او از ایران به وسیله نامه و غیره استمرار داشت، ولی در سال ۱۳۵۵ موفق گردید مسافرتی به نجف نموده و ضمن دیدار با خمینی دربارهٔ مسائل مهم نهضت و حوزه‌های علمیه با وی مشورت نماید. پس از مرگ مصطفی خمینی و آغاز دوره جدید نهضت اسلامی، مطهری به طور تمام‌وقت درخدمت نهضت قرار گرفت. وی در دوران اقامت روح‌الله خمینی در پاریس نیز سفری به آن شهر نمود. در همین سفر خمینی او را مسؤول تشکیل شورای انقلاب کرد. هنگام بازگشت روح‌الله خمینی به ایران، مطهری مسؤولیت کمیته استقبال از امام را شخصاً به عهده گرفت.
  • * یادبود
  • در دهه ۱۳۶۰، شهرداری منطقه ۱۱ تهران بنای یادبود کوچکی در نزدیکی محل ترور مرتضی مطهری در خیابان پارک امین‌الدوله در محله دروازه شمیران شهر تهران برپا کرد.
  • روز ۱۲ اردیبهشت را، که پیش از آن یه یاد ابوالحسن خانعلی روز معلم نامگذاری شده‌بود، پس از درگذشت مطهری در اردیبهشت، و با یک روز تأخیر به نام وی نامگذاری کردند.
  • شعارسال، با اندکی تلخیص و اضافات برگرفته از وبلاگ میهن بلاگ، تاریخ انتشار: 1396، کدخبر: - ، www.moallem20.mihanblog.com و سایت شهید مطهری '

نقدی بر قانون کار به بهانه روز جهانی کارگر

  • قدر همت باشد آن جهد و دعا ** لیس للانسان الا ما سعی

    هرکه سعی بد کند در حق خلق

    همچو سعی خویش بدبیند دعا

    همچنین فرمود ایزد در نبی

    لیس للانسان الا ماسعی

  • مسألۀ حقوق کارگر، همواره مورد بحث و بررسی و دقت نظر بوده است؛ زیرا، این امر یکی از مهم ترین موضوعات و مسائل جامعه بشری به شمار میآید. در حقیقت، این مسأله جزو زیر ساخت های نظام اجتماعی است ؛ از این رو، برای حل آن، تئوریها، اصول و قواعد متعددی پدید آمده، و قوانین زیادی وضع شده اند.
  • دین اسلام به دلیل این که یک نظام و برنامۀ الهی برای زندگی است، اهمیت و علاقه مندی فراوانی برای حل مشکل حقوق کارگر نشان میدهد. در ذیل به طورخلاصه، بحث خواهیم کرد که چگونه اسلام به موضوع کار و کارگر و تأمین حقوق تودههای زحمتکش در جامعه، پرداخته است.
  • مفهوم و معنای کار
  • اصطلاح «کار» (Labour)؛ مانند واژة کارگر، یکی ازعوامل تولید است. استعمال این اصطلاح، به استثنای فعالیت های تجاری، تمام خدمات اقتصادی را که افراد عرضه میکنند، دربرمیگیرد؛[1] از این رو، میتوان واژة کار را این گونه تعریف کرد:
  • نیروی انسانی که برای به دست آوردن درآمد، در کار فکری یا جسمی و یا در هردو با هم مصرف و هزینه میشود.[2] بنابراین، «کار»، هرتلاش بدنی یا فکری است که هدفش به دست آوردن مزد و حقوق مالی میباشد. این تعریف تمام انواع کارهای دستی و یا فکری را جهت به دست آوردن پاداش و مزد شامل میشود.[3]
  • اهمیت کار در اسلام
  • البته، اهمیت و ارزشی را که اسلام برای کار بیان میکند، فراوان است، تا آنجا که می گوید:مسلمانی که کارنمیکند، از خیر دنیا و آخرت محروم و بینصیب میماند. پس کار برای موفقیت و کامیابی در دنیا و آخرت، یک امر لازم و ضروری است. قرآن و سنت در مناسبت ها و موقعیت های متعددی به ضرورت و لزوم کار، تأکید میورزند. برخی از آیات و احادیثی که برضرورت و اهمیت کار دلالت دارند، به شرح زیراست:
  • الف - «و أن لیس للإنسان إلا ماسعی؛ البته انسان پاداش سعی و عمل خود را به زودی خواهد دید.»[4]
  • ب- «للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن؛ مردان نصیبی از آنچه به دست میآورند؛ دارند، و زنان؛ نیز نصیبی(و نباید حقوق هیچ یک پایمال گردد).»[5]
  • ج- «إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم أجر غیر ممنون؛ کسانی که ایمان آوردند، و کارهای شایسته انجام دادند؛ پاداش دائمی دارند.»[6]
  • د- «ذلک بأن الله لم یک مغیرا نعمۀ أنعمها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم؛ این به خاطر آن است که خداوند، هیچ نعمتی را که به گروهی داده، تغییر نمی دهد؛ جز آن که آنها خودشان را تغییر دهند.»[7]
  • ه- «إن الله یحب الذین یعملون و یجهدون طلبا للرزق؛ خداوند کسانی را که کار میکنند، و برای طلب روزی در تلاش اند؛ دوست دارد.»[8]
  • و- «مقدام» حدیثی از پیامبر روایت کرده که مفهوم آن، چنین است: «ما من رزق أفضل مما کسبه المرء بیدیه (ألعمل) و قدکان النبی داود یأکل من عمل یدیه؛ هیچ رزق و روزی بهتر از آن چیزی نیست که انسان با دست خود، کسب میکند؛ و حال آن که پیامبر خدا، حضرت داود؛ همواره از دست رنج خود، روزی میخورد».[9]
  • ز- در حدیثی روایت شده است که پیامبر خدا فرمود: لو أن أحد کم تناول حبلا و أتی بما إحتطب و باعه (لسد رمقه) لکان خیرا له من أن یسأل الآخرین؛ اگر کسی از شما طنابی را بردارد و به وسیلۀ آن، هیزمی را که جمع کرده است ؛ بیاورد، و سپس آن را بفروشد، برای او بهتر است از این که (برای برطرف کردن گرسنگی خود) دست گدایی به سوی دیگران دراز کند.[10]
  • ح- در حدیثی نقل شده است که انصار از پیامبراکرم (ص) درخواست کردند که درختان خرمای آنها را، میان آنان و مهاجران تقسیم کنند؛ رسول خدا، ابتدا به این کار اجازه نداد؛ اما هنگامی که انصار از مهاجران تقاضا کردند که در باغهای شان کار بکنند، تا این که در محصول و میوة باغ با آنها شریک شوند؛ پیامبر بیدرنگ، با این پیشنهاد موافقت کردند (این اقدام انصار، پیامبر را خوشحال و خرسند نمود).[11]
  • رابطۀ کارگر و کارفرما
  • دین اسلام، کارگر و کارفرما را دو عضو یک جامعه و شریک در روند تولید به حساب می آورد؛ از این رو، رابطۀ آنها باید مبتنی براصول زیر باشد:
  • ١- اصل برادری و تعاون
  • اسلام به این امر فرا میخواند که رابطۀ کارگر و کارفرما باید براساس برادری و همکاری متقابل باشد. قرآن کریم هم تأکید میورزد به این که همۀ مسلمانان با یکدیگر برادرند:«إنما المؤمنون إخوة؛ مومنان برادر یکدیگرند.»[12]
  • صرف نظر از این که چه کسی کارگر یا کارفرما است؛ آنها برادران دینی و ایمانی هم دیگرند؛ چنان که «ابوذر» روایت نموده است که پیامبر فرمود:
  • «إنهم (العمال و الخدم) جمیعا إخوانکم قد وضعهم الله تحت سیطرتکم؛ کارگران و خدمتکاران، همگی برادران شما هستند. خداوند آنها را تحت نفوذ و سلطۀ شما قرارداده است.»[13]
  • ٢- روابط بدون استثمار و بهره کشی
  • روابط کارگر و کارفرما، نباید براساس استثمار و بهرهکشی استوار باشد؛ زیرا، هیچ یک از دو طرف، اجازه ندارد که از دیگری سوء استفاده و بهرهکشی نماید. قرآن در این زمینه با صراحت تمام میفرماید:«لاتظلمون و لاتظلمون؛ نه ستم میکنید، و نه برشما ستم وارد میشود.»[14] و در آیه دیگر؛ نیز میگوید«:و هم لایظلمون؛ به آنها هیچ ستمی نخواهد شد.»[15] همچنین، پیا مبر در خطبۀ حجۀ الوداع فرمود: «أیها الناس! إنما المؤمنون إخوة و لایحل لإمرئ مال أخیه إلا عن طیب نفس منه...؛ ای مردم! مؤمنان برادران یکدیگرند، و برهیچ کس [خوردن] مال برادرش حلال نیست؛ مگر با رضایت او....»[16]
  • بنا براین، بدیهی است که در اسلام و جامعۀ اسلامی، هیچ نوع بهرهکشی و استثمار جایز نیست؛ از این رو، طبیعی است که جامعۀ اسلامی ناب و مسؤول، باید روابط بدون استثمار را بین کارگر و کارفرما، تضمین کند؛ اما ارائه یک چارچوب و تعریف دقیق از استثمار و بهرهکشی در جامعه امکان پذیر نیست.
  • ٣- حقوق اجتماعی مساوی
  • حقوق اجتماعی کارگر با حقوق اجتماعی کارفرما، مساوی و برابر است، و این موضوع، یکی از اصول اساسی اسلام است که نباید میان کارگر و کارفرما، تمایز و تفاوتی وجود، داشته باشد. پس در جامعۀ اسلامی بین کارگر و کارفرما، نسبت به حقوق اجتماعی و سیاسی شان، اصلا اختلاف و افتراقی نیست؛ از این رو، در اسلام، شرافت انسان، مقام و بزرگی او به معیارهای اخلاقی و دانش حقیقی، بستگی دارد، نه به سرمایه یا ثروت و دارایی. قرآن کریم، هم در این باره میفرماید:«إن أکرمکم عند الله أتقاکم؛ گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است.»[17] همچنین، در آیه دیگر میگوید: «قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون؛ بگو:آیا کسانی که میدانند باکسانی که نمیدانند یکسا نند؟»[18] و اهل حدیث؛ نیز در کتب شان گفتند:«ألعلماء ورثة الأنبیاء؛ دانشمندان، جانشینان پیا مبرانند.»[19] پس، وقتی که کارگر، داناتر و آگاهتر از کارفرما باشد، و خود را به اخلاق و رفتار نیک، متخلق و آراسته کرده باشد، [در نزد خدا از کارفرمایی که فاقد علم و اخلاق فاضله است] با ارزشتر و گرامیتر خواهد بود.
  • آنگهی، کارگر باید از حیث ضرورتها و نیازهای اولیۀ انسانی، دست کم با کارفرما در یک سطح باشد؛[20] به این دلیل که پیامبر خدا فرموده است «:...فمن کان له أخ تحت سیطرته، فلیطعمه مما یطعم، و یلبسه مثلما یلبس، و لایحمله من العمل فوق طاقته، فإن فعل فلیعنه علی ذلک؛ هرکس که برادرش زیر سلطۀ او باشد، باید ازغذایی که خودش میخورد، به او؛ نیز بخوراند، و به او بپوشاند؛ مثل آن لباسی را که خودش میپوشد، و او را به کاری، بیش از قدرت و تواناییاش وادار نکند. اگر چنین کند، باید به او در انجام آن کار، یاری رساند.»[21]
  • حدیث مذکور، این معنا را افاده میکند که باید به کارگر مزد معقول و متعارفی داده شود، تا این که برای برطرف کردن نیازهای او کافی باشد. پس طبق مفاد این حدیث، کارگر حق دارد که معیشت و گذران زندگی او از سوی کارفرما تأمین گردد.
  • تعامل و شیوة برخورد با کارگر، باید مطابق رفتار و سلوک اسلامی باشد که در این حدیث شریف، آمده است: «لایؤمن أحدکم حتی یحب لأخیه ما یحب لنفسه؛ هیچ یک از شما، مؤمن واقعی به حساب نمیآید؛ مگر این که آنچه را برای خود، میپسندد، برای برادر ایمانیاش؛ نیز بپسندد.»[22]
  • در این جا، اشاره به این نکته ضروری است که رفتار خوب و پسندیده، عدالت و احقاق حق، تنها به مسلمان اختصاص ندارد؛ بلکه شامل همۀ انسانها میشود؛ از این رو، اسلام معتقد است که رفتار صحیح و درست نسبت به جمیع بشریت، لازم و ضروری است.
  • بنابراین، به روشنی معلوم شد که رابطۀ دو جانبه و متقابل کارگر و کارفرما، یک نوع رابطۀ برادری، اشتراک مساعی و به دور از رقابت، خصومت، اهانت و یا استثمار و بهره کشی است.
  • حقوق کارگر
  • اسلام، تمام حقوق متعارف و اولیۀ کارگر را تضمین میکند، و مهم ترین آن، عبارتند از:
  • ١ دستمزد عادلانه و متعارف
  • دستمزد و اجرت، همان نقطۀ اصلی و محوری در رابطۀ کارگر و کارفرما است.
  • دستمزد را میتوان این گونه تعریف کرد: مقدار مالی که مورد توافق دو طرف قرار گرفته است که کارفرما در ازای انجام دادن کاری به کارگر، پرداخت میکند.[23] بنابراین، دریافت دستمزد حق قانونی کارگر است، به دلیل این که کارگر به خاطر اجرت و مزد کار میکند، مزد یک خواسته و مطلوب او است، تا نیاز زندگی خود را برآورده سازد. در نتیجه، اجرت باید آبرومندانه، مناسب حال کارگر، غیرمجانی و در قبال انجام کاری باشد، تا نیازها و احتیاجات او را کفایت کند.
  • مزد متعارف چیست؟
  • اجرت و د ستمزد متعارف، آن است که کارگر بتواند با آن، زندگی قابل قبولی؛ از قبیل غذا، لباس و مسکن را تهیه بکند. از آیه قرآن؛ نیز میتوان دستمزد متعارف را شناسایی و استنباط کرد، قرآن میفرماید:«إن لک ألاتجوع فیها و لاتعری و أنک لاتظمؤا فیها و لاتضحی؛ برای تو، این است که در آن(بهشت)، گرسنه و برهنه نخواهی شد؛ و در آن، تشنه نمیشوی و حرارت آفتاب آزارت نمیدهد.»[24]
  • لفظ «تظمأ»[25] در این آیه، ممکن است که آموزش، تعلیم و مددکاری پزشکی را هم شامل شود؛[26] اما شرایط اقتصادی حاکم، عرف، آداب و رسوم اجتماعی متداول و رایج در کشورها، سطح زندگی (استاندارد زندگی) را تعیین و تثبیت میکند. پیامبر خدا هم میفرماید:«أطعموا الخدم و العبید و ألبسوهم کما هو مألوف؛ به خدمتکاران و بردگان، آن گونه که در جامعه، معمول و رایج است، غذا و لباس بدهید.»[27] حدیثی که پیش از این ذکر شد، تصریح میکند که کارفرما باید به کارگر یا خدمتکارش از غذایی که خودش میخورد، بخوراند و درست ؛ مثل آن لباسی را که خود، میپوشد، به او بپوشاند.[28]
  • بنابراین، اجرت متعارف، حداقل دستمزدی است که نیاز را برآورده کند، به اضافۀ آن مقداری که طبیعت کار، آن را با توجه به کیفیت فنی تکنیکی، پیشرفت کار و تولید، سود و درآمد آن شغل، اقتضا میکند (که کارفرما باید به کارگر پاداش و جایزه بدهد). یک سری امکانات دیگری؛ مانند تسهیلات مسکن، درمان، آموزش، تفریح و... هم باید در کنار دستمزد، در اختیار کارگر قرار گیرد.[29]
  • دستمزد واقعی چگونه محاسبه میشود؟
  • در حقوق کار، برای تعیین میزان دستمزد، دو سطح و به تعبیر دیگر، دو حد کاملا متفاوت فرض میشود:
  • الف - حد اقل دستمزد؛ یعنی دستمزدی که نیازهای اولیۀ کارگر را برآورده کند.
  • ب- حد اکثر دستمزد، همان میزان ایده آل و کاملی است که در پرکردن شکاف و کم کردن فاصلۀ سطح زندگی کارگر و کارفرما، تأثیر میگذارد. دستمزد واقعی، آن است که میان این دو حد قرار بگیرد، و دستیابی به آن، از طریق تأثیر متقابل عرضه و تقاضا، نسبت رشد و توسعۀ اقتصادی، سطح آگاهی اخلاقی در جامعۀ اسلامی و میزان قدرت دولت (درصورتی که نقشی را ایفا بکند) صورت میگیرد.[30]
  • ٢- تعیین دستمزد به طور صریح
  • کارفرما نمیتواند، پیش از آن که مقدار و میزان مزد کارگر را تعیین کرده باشد، و او با طیب خاطر به آن مزد، رضایت داده باشد، وی را استخدام نماید. همچنین کارفرما، مجاز نیست که با سوء استفاده از شرایط و موقعیت بد کارگر، او را مطلقا از تعیین و اختصاص مزد معین و مورد رضایتش محروم نماید. پیامبر خدا (ص) از استخدام و به کار گماردن کارگر، پیش از تعیین و تثبیت مزد او، نهی کرده است.[31] «انس» میگوید که رسول خدا (ص) به هیچ کارگری، مزد کم نمیداد.[32] بنابراین، پرواضح است که دستمزد باید، معلوم و متعارف بوده، و با رضا یت کارگر، تعیین و مشخص شده باشد.
  • ٣- به تأخیرانداختن مزد یا عدم پرداخت آن
  • به تأخیر انداختن دستمزد کارگر یا عدم پرداخت آن، به هیچ وجهی جایز نیست.
  • مفهوم سخن پیامبر(ص) نیز این مسأله را تأیید میکند که فرمودند:«إدفعوا أجرة الأجیر قبل أن یجف عرقه؛ مزد کارگر را قبل از آن که عرقش خشک شود، بپردازید.»[33] همچنین در حدیث دیگری آمده است: «إن الله سوف یخاصم ثلاثۀ یوم القیامة...و الثالث هو الذی یستأجر الأجیر و یشغله کاملا، ثم لایدفع له أجرة؛ خداوند، در روز قیامت با سه گروه دشمنی خواهند کرد...و سومی آنها کسی است که کارگری را به کار میگیرد، او را کاملا مشغول نموده، و تمام وقتش را میگیرد. آن گاه مزد وی را نمیپردازد.»[34]
  • بنابراین، در جامعۀ اسلامی به تأخیرانداختن پرداخت مزد کارگر یا عدم پرداخت آن به هر بهانه ای که باشد، از آن منع شده است.
  • ٤- تحت فشار نبودن کارگر
  • اسلام، همان طوری که از استثمار کارگر به شدت، نهی میکند؛ از تحت فشار قرار دادن او در کار یا به کارگماردن او در ساعات بیش تر و طولانیتر و یا وادار کردن وی به کاری که توانایی انجام آن را ندارد؛ نیز نهی میکند. از پیامبر اکرم نقل شده است که فرمودند:«لاتحملوهم مایشق علیهم، فإن فعلتم فأعینوهم؛ آنان را به چیزی که برایشان سخت و دشوار است، وادار نکنید، اگر چنین کردید، به آنان یاری رسانید.»[35] از مفهوم این حدیث، چنین برمیآید که کارفرما باید در کارهای سنگین و طاقت فرسا، با افزایش ماشین آلات، وسایل و ابزارهای لازم و یا با اضافه کردن مزد به کارگر کمک نماید. در حدیث دیگری آمده که مضمون و محتوایش چنین است:
  • برکارفرما لازم است آنچه را که کارگر به آسانی از عهدة انجام دادنش برمیآید، از او بپذیرد، و استخدام او در کارهایی که به صحت و سلامتی وی ضرر میرساند، جایز نیست.[36]
  • به همین ترتیب، از حد یث فوق، استفاده میشود که هنگام استخدام کارگر باید توانایی او در انجام کار، سلامت و امنیت بهداشتی وی در جریان کار، مورد توجه قرار بگیرد. همچنان که ساعات کار باید مناسب باشد، و به سلامت و امنیت بهداشتی و روانی کارگر، زیان و آسیب نرساند.
  • ٥- عدم تحمیل خسارتهای ناروا و زیان آور
  • کارفرما حق ندارد که خسارتهای غیر عمدی را که در جریان کار حادث میشوند، برکارگر تحمیل کند. «ابن حزم» میگوید:
  • جریمه یا مجازات کردن کارگر (فرق نمیکند که این کارگر شریک باشد، یا اجیر و کارگر روز مزد) به علت زیان و خسارتی که در جریان کار به تولید وارد کند، جایز نیست؛ مگر این که با شهادت شهود ثابت شود که او از روی عمد و قصد، خسارت وارد کرده است. در غیر این صورت، شهادت کارگر به همراه قسم، بربرائت و بیگناهی او پذیرفته میشود.[37]
  • فقیهان مسلمان، به شمول امام ابوحنیفه و امام مالک اجماع دارند، براین که خدمتکار یا اجیر، در آن زمانی که به ازای مزد معینی کار میکند، به واسطۀ از بین بردن یا خسارت وارد کردن به کالا و یا ابزار تولید، جریمه کردن او جایز نیست؛ مگر آنکه مدرک و دلیلی براقدام عمدی و ارادی او، براین امر به دست آید.[38]
  • ٦- حقوق سالمندی یا بازنشستگی
  • کسی که دوران جوانیاش را در کار سپری میکند، در پیری و سالمندی، مستحق دریافت مخارج و هزینه های زندگی خواهد بود، و این امر، جزو حقوق اولیۀ او محسوب میشود. در این جا راههای متعددی وجود دارد که بیان کردن آنها به حسب شرایط پرداخت حقوق سالمندی، امکان پذیر است:
  • الف - تأسیس صندوق پس انداز جاری مطابق مقررات اسلامی
  • پرداخت حقوق سالمندی باید با هماهنگی کارفرما و دولت صورت بگیرد. ممکن است، مشارکت کارفرما در به عهده گرفتن حقوق سالمندی، بخشی از آن صندوق را تشکیل بدهد، و بخش باقی مانده را دولت تضمین میکند؛ ب- اختصاص بخشی از زکات چنان که دولت میتواند، مقدار زیادی از زکات را برای تأمین احتیاجات و نیازهای خانوادههایی که در فقر و تنگنا زندگی میکنند، یا کسانی که درآمد قابل ملاحظه ای برای جیره روزانۀ خود، در دوران پیری شان ندارند؛ اختصاص بدهد.
  • ٧- جبران خسارت ناشی از حوادث حین کار
  • کارفرما باید مسؤولیت حوادثی که درحین کار به کارگر زیان بدنی یا روحی و یا مادی میرساند به عهده بگیرد، تاوان و خسارت متعارف آن را بپردازد. کارفرما اجازه ندارد که از قبول و پذیرش این مسؤولیت شانه خالی کند.
  • ٨- بیمۀ کار
  • کارگر باید در کارش بیمه شده باشد. پس اخراج کارگر یا خاتمه دادن به قرارداد او بدون مبنای قانونی، جایز نیست. هرگاه به خاطر شرایط قهری و وضعیت اجتناب ناپذیر؛ مانند فورس ماژور، بیکاری موقت رخ بدهد، ضروری است که کارفرما یا دولت، کمک های مالی کافی و بلاعوض به کارگران پرداخت کنند، و از این رو، باید قوانین ویژة کار با نظارت حکومت، وضع شود.
  • ٩- نظام و مقررات اشتراک در سود
  • افزون براین که از سوی کارفرما به کارگران دستمزد متعارف پرداخت شود، آنها باید سهمی از سود و بهرة درآمد را نیز به دست آورند. در این باره از پیامبر خدا (ص) روایت شده است که فرمود:«أعطوا للعامل حصة من عمله، فما من عامل لله یرجع من دون ثواب؛ به کارگر، سهم و حصه ای ازکارش را بدهید. سوگند به خدا که هیچ کارگری بدون ثواب و پاداش [اضافه برمزد] برنمیگردد.[39] در حدیث دیگری آمده که مضمونش این است: هنگامی که یکی از خدمتکاران شما به تهیه کردن غذا مبادرت میکند، و پس از آماده کردن، آن را پیش شما میآورد، پس وظیفۀ شما است که از او بخواهید که در کنار سفره با شما بنشیند، و غذا بخورد. هرگاه از نشستن خود داری کرد، باید از غذا به او بدهید که ببرد؛ زیرا، او خود را به زحمت انداخته و گرمای آشپزی و پختن غذا را تحمل کرده است.[40]
  • رسول خدا (ص)، راغب و مشتاق بود براین که کارگران دستمزد شان را به طور کامل و با سخاوت کارفرما دریافت کنند، تا این که در زیربنای امرار معاش شان هم سطح با کارفرما، بالا بروند. اگر این امر به خاطر شرایط و اوضاع قهری [حوادث غیرمترقبه] غیرممکن گردد، دست کم سهمی از تولید، باید به آنها داده شود.[41] برخی از کارشناسان مسلمان و صاحب نظر در امور کار، اعطای نصف سود درآمد و عایدات عمومی را به کارگران، پیشنهاد و توصیه میکنند؛[42] ولی به هرنسبت و میزانی که باشد، باید مقداری از سود و بهره به کارگر داده شود.
  • ١٠- مشارکت در کارخانه (کارگاه)
  • البته، این که کارگران؛ از جملۀ سهام داران در نظر گرفته شوند، همان طوری که به نفع توسعه و پیشرفت صنعت است، و به نزاع میان کارگر و سرمایه پایان میدهد، به نفع و صلاح کارگر؛ نیز میباشد؛ چون او در کارخانه ای که در آن کار میکند، شریک میشود.
  • هرگاه این مسأله تحقق یابد، برطرف شدن نزاع موجود و رایج میان کارگر و کارفرما؛ نیز امکان پذیر میشود. در نتیجه، تولید هم افزایش پیدا میکند. علامه «مودودی» این نظریه را تأیید کرده است، و میگوید:«کارگران با رشد و افزایش صنعتی که در آن کار میکنند؛ ذینفع میشوند.»[43] اما در خصوص میزان و درصد مشارکت؛ برخی از صاحب نظران معتقدند که ٦٠ % سهام مؤسسۀ صنعتی که کارگران در آن کار میکنند، باید مال آنها باشند.[44] وظیفۀ دولت اسلامی است که در این خصوص، قوانین و مقرراتی را وضع کند، تا از این طریق به نزاع و اختلاف میان سرمایه و کارگر [نیروی کار]، طبق قواعد و مقررات اسلامی خاتمه داده، و به ظهور یک جامعۀ اسلامی متعادل، با ثبات و بدون نزاع و تضاد طبقاتی اطمینان پیدا شود.
  • ١١. حق اعتصاب، مذاکره و گفت وگو
  • به طورکلی، در جامعۀ اسلامی، اضافه برآنچه که حکومت برای حمایت کارگران انجام میدهد، کارفرما؛ نیز در تلاش است، تا موقعیت، مسائل، اوضاع و احوال آنها را رعایت نموده، و مشکلات شان را درک کند؛ اما در عین حال، گاهی اتفاق میافتد که کارفرما خود را به رعایت و اجرای قوانین ملتزم و متعهد نمیداند یا گاهی میکوشد که از پاسخ دادن به مطالبات و خواسته های اساسی کارگران و از حل مشکلاتی که باعث تنش، آشفتگی و تیرگی میان آنها میشود، اجتناب و خودداری کند. در این حالت، گاهی کارگران برای مطرح کردن مشکلات شان به صورت خواسته های جمعی اقدام میکنند. هرگاه، کارفرما خواسته ها و تقاضاهای شان را برآورده نکند، آن ها برای وادارکردن کارفرما یا اداره مبنی برملاحظه و مدنظر قراردادن خواسته های آنان و حل مشکلات شان به «اعتصاب» متوسل میشوند؛ زیرا، این امر، در اسلام پذیرفته شده است ؛ مسلمانی که با ستم مواجه میشود، و خود را زیان دیده و مظلوم مییابد، باید صدای اعتراضش را بلند کند، و راههایی را جستجو کند که خود را توسط آن، از بهرهکشی، سوء استفاده و رنج و مشقت، حمایت و محافظت کند.
  • کارگران برای این که به قدرت و توانایی جمعی شان اعتماد و تکیه کنند، به سازماندهی خود، در اتحادیه های کارگری مبادرت میکنند؛ و لیکن در این جا، ضروری است که گفته شود:
  • بردولت اسلامی واجب است که قوانینی را وضع کند که از سوء استفادة کارگر یا کارفرما و یا هردوی شان، جلوگیری کنند.
  • به هرحال، هنگامی که تمام مراحل و اقداما ت قانونی در حل مشکلات کارگران، شکست خورده، و ناکام شود، اعتصاب آخرین پناهگاه کارگران است؛ اما اعتصابهای غیر ضروری یا اعتصابهایی که انگیزههای سیاسی دارند، مجاز و مشروع نیستند، و در دولت اسلامی که شریعت اسلام حاکم است، این گونه اعتصابها ضرورتی ندارد.
  • نقش حکومت
  • در جامعۀ اسلامی، حکومت در تأمین حقوق کارگران و در حمایت و محافظت از روابط نزدیک و صمیمی میان کارگر و سرمایه [نیروی کار] نقش مهمی بازی میکند؛ زیرا حکومت در برابر اعمال و رفتار بد و ناهنجاری که به هرعلتی صادر شده باشد، میایستد، و برای خاتمه دادن به آن، برنامه ریزی میکند؛ از این رو، نیاز است که قوانین، آیین نامه ها و دستورهای مشخص و روشنی، مطابق اصول و مقررات اسلامی، وضع شود، تا این که به طور درست و صحیح به اجرا درآمده و پیاده شود. «ماوردی»[45] فقیه بزرگ و دانشمند سیاسی میگوید: هرشخصی که اقدام به تعرض و تجاوز به حقوق کارگران بکند؛ مثل این که دستمزد کم تری به آنها پرداخت نماید، یا آنان را در ساعات بیش تری به کارگمارد، مأموران حکومت، قدرت و نفوذ کافی دارند که دخالت نموده، و جلوی آن تجاوز را بگیرند.[46]
  • بنابراین برحکومت واجب و لازم است که همواره، برای جلوگیری و ممانعت از سوء استفاده، اذیت و آزار و ظلم به کارگر، آمادگی کامل داشته، و ضامن و تأمین کنندة حقوق جامعه باشد.
  • همه کسانی که برگ هایی از اوراق زندگی را ورق زده اند، سال های اول انقلاب و فراز و فرودهای آن برهه از تاریخ کشور را به خاطر دارند. جامعه ملتهب و همه بی صبرانه منتظر تحقق شعارها و وعده های داده شده بودند. مدیران نهضت و سکان داران انقلاب تعهداتی را طرح کرده بودند و برخی از مردم نیز و به خصوص احزاب آن زمان ، خواستار اعمال آن ها بودند و گروهی نیز در آن شرایط دنبال مطلوب خود.
  • جناح های چپ واحزاب کمونیست بخصوص حزب توده در این میان نقش به سزائی در تهییج افکار عمومی و رو در رو کردن مردم با نظام نوپای اسلامی داشت .
  • نظام نوپا از یک سو درگیر با شرایط حصر اقتصادی و جنگ تحمیلی و از سوی دیگر هر روز با مشکلات عدیده داخلی ناشی از اعتصابات و درگیری های داخلی رو برو بود.
  • اینجا بود که نظام، مجبور شد به نوعی از خود واکنش نشان دهد تا جامعه را مهار کند و به سرعت اولین پیش نویس قانون کار تهیه شد. اما چون هم دولت دچار تغییرات عمده ای شد و هم تنش هائی توسط احزاب چپ در این رابطه به وجود آمده بود ، این پیش نویس در سال 1360 قبل از مطرح شدن به کناری نهاده شد.
  • پس از آن ، بلافاصله وزیر کار وقت (احمد توکلی) پیش نویس جدیدی را با کمک مدرسان حوزه علمیه قم تدوین کرد و در سال 1361 به هیات دولت تقدیم شد.
  • یکی از بارزترین مشخصه های این پیش نویس رعایت اصل اسلامی توافق و تراضی طرفین در انجام هرعقد شرعی بود و به رابطه کار بین کارگر و کارفرما هم بر همین سیاق نگریسته شده بود و از نگاه اقتصادی، از مشخصه های اقتصاد آزاد پیروی کرده بود.
  • پس از مطرح شدن این پیش نویس در جامعه بازهم فریاد کمونیست ها بر آسمان رفت و این پیش نویس را ضد کارگری و حتی خلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی و خلاف فقه اسلام بر شمردند و آن را شاهکار جبهه ائتلاف دفاع از سرمایه داری نامیدند.
  • طبیعتا این پیش نویس هم در آن شرایط نمی توانست مورد اقبال قرار گیرد و از همه مهمتر حملات و توهین هائی بود که به آقای احمد توکلی و آقای معتمد رضائی که از مدافعان پیش نویس بودند میشد ، تا اینکه با تغییرات مجددی که در دولت وقت صورت گرفت ، این پیش نویس هم به کناری رفت و مقرر می شود چند تن از وزرا مسئولیت تنظیم سومین پیش نویس قانون کار جمهوری اسلامی ایران را بر عهده بگیرند.
  • در نتیجه سومین پیش نویس در پایان سال 1362 تدوین و به نظر خواهی گذاشته شد. این پیش نویس درست همان مطلبی بود که جناه های چپ انتظار آن را داشتند . یعنی حمایت صرف و یک طرفه از کارگر .
  • همه می دانستند که این پیش نویس اشکال شرعی دارد و با روح اسلام و حفظ کرامت انسانی مدنظر در اسلام سازگاری ندارد و یقین داشتند که شورای نگهبان قانون اساسی هرگز آن را تایید نخواهد کرد .
  • فقط وزارت کار و ریاست جمهور وقت سه بار و در مقابل شورای نگهبان یک بار برای حل مطالب، وارد به دریافت استفسار و استفتاء از حضرت امام ( ره ) شدند که همه آن ها موجود است.
  • به گفته محمد سلامتی ـ مشاور وزیر کار اسبق و دبیر کل وقت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ـ در یکی از مصاحبه هایش (( در این مورد ،‏ ریاست محترم جمهوری وقت نامه‌ای خدمت امام نوشتند که حضرت امام جوابی که دادند در ارتباط با حدود اختیارات ولی فقیه و این ها صحبت کردند و اختیارات حکومت اسلامی‏. این جوابیه وقتی از طرف حضرت امام صادر شد،‏ ما گفتیم که دیگر مسألهٔ‏ قانون قاعدتاً‏ باید حل شود و به‌تصویب برسد‏. منتها متأسفانه دیدیم که شورای نگهبان بیش از‏ ۱۰۰‏ مورد اشکال شرعی و‏ ۳۰‏ اشکال قانون اساسی ‌گرفت و در واقع ردش کرد‏. این قانون کار نزدیک به‏ ۱۹۵‏ ماده بیشتر نبود‏. یعنی مواد اصلی و اساسیش همه رد شد‏. مجمع تشخیص مصلحت نظام به‌علت اهمیت این قانون تدارک دیده شد که به هر حال این قانون‏ و قانون‌های شبیه به آن که در شورای نگهبان رد می‌شوند،‏ به هر جهت یک مرجعی باشد که این‌ها را به یک شکلی تصویب کند، چون نیاز به این‌گونه قوانین هست.))
  • یقینا اگر امروز محمد سلامتی در پیشگاه وجدان خود به قضاوت بنشیند، حتما با توجه به گذر عمر و کسب تجربه بیشتر، هرگز خواستار تصویب قوانین « به یک شکلی» نخواهد بود.
  • حدود 300 سال قبل وقتی مونتسکیو، ائدیشه های حکیمانه سقراط را در کتاب روح القوانین خود به رشته تالیف در آورد و حرف از تفکیک قوا و تعریف نهادها می زد ، تجربه و نتایج فرمایشات سقراط حکیم را طی قرون و اعصار مختلف در اختیار داشت . حال بر اساس نظریات همین انسان شایسته ، مجمع تشخیص مصلحت هیچ جایگاه حقوقی نمیتواند داشته باشد و به عنوان « یک مجموعه منتخب حاکمیت» نمی تواند نهادی قانون گذار به موازات قوه مقتته به عنوان یک نهاد منتخب ملت باشد و بر اساس خواسته های حکومت قانونی را تدوین و تصویب کند که خود حاکمیت علاقه به اجرای آن دارد و پا را آن قدر پیش بگذارد که آن قانون هم دارای ایراد شرعی و هم مغایر با قانون اساسی کشور باشد.
  • بالاخره پس از هفت سال، قانون کار مغایر با شرع و قانون اساسی در 29 آبان 1369 تصویب و از اول سال 1370 اجرائی شد. ولی اگر از جنبه شرعی موضوع بگذریم و آن را به فقهای محترم بسپاریم و بر شیوه تصویب آن هم چشم بپوشیم ، این قانون کار از منظر حقوقی و اجرائی دو ایراد اساسی و کلی داشت و دارد:
  • 1- این قانون به اقتضاء روز کشور و نیاز واقعی جامعه تصویب نشده و پویا نیست.
  • 2- فراگیر و جامع نبوده و نیست. چرا که از یک سو مستثنیات بی شماری دارد که بیش از 50 درصد شاغلان جامعه را در بر نمی گیرد . از سوی دیگر بسیط بر بسیاری از حرف و مشاغل موجود در جامعه نبوده و نیست .
  • این قانون ، در همان شروع اجرا ، یعنی پایان اسفند 1369 به علت ایجاد ناامنی روانی و انتظاری، موجب ریزش شدید کارگری شد که تاکنون هیچ یک از مسئولان شهامت اعلام آمار آن را نداشته اند . زیرا چنان تبلیغ می کردند که گوئی این قانون تمام مشکلات ناشی از تاریخ 10هزار ساله ایران را مرتفع خواهد کرد.
  • قریب به 20 سال گذشت، اما امروز شاهدیم که علی رغم آن همه تلاش و فشار ، وجود قانون حامی کارگر و بگیر و ببندهای وزارت کار، امروزعملا در محیط کارگاه، کار بر شیوه همان پیش نویس اولیه ای که بر گرفته از اصول منطقی اسلام و به اصلاح اقتصاد دانان بر پایه اقتصاد آزاد تنظیم شده بود، به صورت خود جوش و غیرمحسوس اداره می شود. 20 سال تلاش شد دولت خود را حامی کارگر معرفی کند و کارگر و کارفرما را در مقابل یکدیگر بگمارد . ولی امروز در سمینارها و همایش ها، نمایندگان تشکل های کارگری و کارفرمائی - حتی مورد تایید وزارت کار - در یک عمل هماهنگ نشده از قبل، یک سخن واحد دارند ، یک درخواست مشترک دارند و آن احترام به نقش واقعی شرکاء اجتماعی و سه جانبه گرایی به دور از شعار و تبعیض، تامین امنیت اشتغال و توسعه اشتغال پایدار است .
  • توسعه اشتغال و امنیت کار، چیزی است که دولت ها 30سال است آن را به کناری نهاده و جز در دوره جهرمی هیچ یک از وزرای کار خود را متولی و مسئول ایجاد اشتغال نمی دانستند و امروز هم نمی دانند . پس معلوم نیست اگر وزارت کار به نمایندگی از دولت مسئول و متولی برنامه ریزی و پیگیری برای ایجاد کار و تثبیت کار نیست و نباشد، پس علت وجودیش برای چیست؟
  • دکتر فرشاد مومنی در گفت‌وگو با ایلنا:
  • بخشی از رفتارهای اعتراض‌گونه کارگران و کارفرمایان به نحوه اجرای قانون کار بازمی‌گردد/ باید در قانون جدید وظایف و تعهدات کارفرما از وظایف و تعهدات نظام تأمین اجتماعی و نیز دولت جدا شود.
  • ایلنا: مدیرعامل مؤسسه مطالعات دین و اقتصاد با بیان اینکه در تمام دنیا قانون کار پس از قانون اساسی، مؤثرترین و مرتبط‌ترین قانون با توسعه ملی هر کشور است، گفت: پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اعتبار جهت‌گیری‌های مترقی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی که در اصول 43 و 44 قانون اساسی وجود داشت، همه گروه‌ها منتظر تغییر قانون کار بودند.
  • فرشاد مؤمنی در گفت‌وگو با ایلنا گفت: در آ‌ن زمان و تحت شرایط خاص اول انقلاب، فضایی دوقطبی بر نحوه تدوین و تنظیم روابط کار حاکم بود. به طوری که گروهی با اعتقاد به اینکه انسان خدامحور به برنامه‌ریزی نیازی نداشته و بدون نیاز به اندیشه و برنامه و سازمان مناسب باید از عهده مسائل خود برآید، هرگونه جهت‌گیری معطوف به مدیریت نظام‌مند و برنامه‌ریزی شده اقتصاد کشور را به چالش می‌کشیدند.
  • وی افزود: در مقابل این طرز فکر، گروه دیگری با اتکا به اندیشه‌های آیت‌ا... موسوی اردبیلی و آیات‌ا... شهید بهشتی و مطهری، معتقد بودند که برنامه‌ریزی نه تنها مبنای عقلی، شرعی و اخلاقی دارد، بلکه در دنیای پیچیده امروز، پیاده‌سازی اهداف هر مجموعه‌ای از جمله نظام جمهوری اسلامی، بدون برنامه‌ریزی اقدام و حرکتی ارتجاعی و خام است.
  • مدیرعامل مؤسسه مطالعات دین و اقتصاد با بیان اینکه مرحوم امام خمینی(ره) نیز در زمره طرفداران ضرورت وجود برنامه‌ریزی بودند، یادآور شد که این فضای دوقطبی از نحوه نگرش متفاوت طرفداران دو گروه یاد شده به انسان و جایگاهش در فرآیند تولید ناشی می‌شد.
  • به گفته مؤمنی، بر این اساس هواداران گروه اول، انسان را به چشم اجیر می‌دیدند و معتقد بودند که در قانون کار باید نیروی انسانی به عنوان اجیر تعریف شود.
  • وی افزود: در مقابل این طرز تفکر، گروه دوم به استناد شواهد تجربی و مبانی مستحکم عقیدتی معتقد بودند که نیروی کار سرمایه‌ای ارزشمند است که اگر در فرآیند تولید، بهای بیشتری به آن داده شود، حاصل فعالیت بالنده‌تر و پرثمرتر و از نظر مادی نیز سودآورتر خواهد بود.
  • این اقتصاددان با یادآوری اینکه هر کدام از این دو دیدگاه طرفداران و هواداران خاص خود را داشت، گفت: در میان این تقابل آراء، دولت وقت با شرایط پیچیده و سختی روبرو بود زیرا در حالی که به استمرار مناسبات و روابط کار قبل از انقلاب تمایل نداشت برای پیشبرد آرمان‌های مندرج در قانون اساسی با مقاومت‌های جدی از سوی گروه‌های ذی‌نفع روبرو بود.
  • وی افزود: سرانجام این مساله در دستور کار دولت و مجلس وقت قرار گرفت و در نهایت با دخالت امام(ره) جنبه متعادل و قابل قبولی پیدا کرد و در ادامه تحت شرایط خاص، قانون کار جدید در سال 69 تصویب شد.
  • به گفته مؤمنی، دخالت امام(ره) در تصویب قانون کار جدید پس از آن صورت گرفت که وزیر کار وقت (ابوالقاسم سرحدی زاده) در نامه‌ای از امام خواست تا مسائل و مبانی تنظیم قانون کار جدید را تبیین کنند.
  • این اقتصاددان در پاسخ به این پرسش که وجه تمایز میان قانون کار مصوب سال 69 (بعد از انقلاب) با قانون کار مصوب سال 37 (قبل از انقلاب) چیست، گفت: هر دو قانون از نظر رعایت استانداردهای بین‌المللی به یکدیگر شبیه هستند، چون بخش مهمی از مواد هر دو بر مبنای مقاوله‌نامه‌های سازمان بین‌المللی کار نوشته شده‌اند. اما از نظر مفاهیم و جهت‌گیری‌های مربوط به تنظیم مناسبات کارگر و کارفرما تفاوت‌های بسیاری وجود دارد به طوری که در قانون جدید (مصوبه سال 68) نوع نگاه به کارگر تشکل‌ها و وظایف دولت تغییر بنیادی کرده است.
  • به اعتقاد مومنی آنچه از تفاوت‌های میان دو قانون کار قبل و بعد از انقلاب مهم‌تر است، توجه به این نکته است که چه میزان از قانون کار مصوب سال 69 در سال‌های پس از آن در عمل جنبه اجرایی پیدا کرده است. به ویژه با توجه به این نکته که بلافاصله پس از تصویب این قانون، برنامه شکست‌خورده تعدیل ساختاری به اجرا درآمد که به لحاظ روح و مضمون از اساس با جهت‌گیری‌های قانون اساسی و قانون کار مغایرت داشت.
  • وی با بیان اینکه صرف‌نظر از پدیده طبیعی کاستی‌های هر قانون بشری، ضعف و نقص موجود در اجرای قوانین یکی از مهمترین کانون‌های آسیب‌پذیری فرآیند توسعه در کشورهای عقب‌مانده است، تصریح کرد: بر همین اساس در حوزه مربوط به اجرای قانون کار طی دو دهه گذشته نیز یک سلسله مسائل بنیادی مغفول مانده‌اند که نتیجه آن بدبینی فزاینده نسبت به اصل آن است.
  • مؤمنی با بیان اینکه اختلاف به وجود آمده میان گروه‌های ذی‌نفع و درگیر در ماجرای قانون کار در این شرایط از بعضی جهات جنبه عقلایی و منطقی خود را از دست داده و به مرور به جنگ‌های حیدری و نعمتی تشابه بیشتری پیدا کرده است، افزود: تا زمانی که این مساله برطرف نشود هرگونه دستکاری در قانون کار نمی‌تواند منشأ دستاورد جدید تلقی شود. البته باید توجه داشت که در یک شرایط مناسب اگر بخواهیم به صورت بنیادی، کاستی‌ها و اشکالات موجود در قانون کار را برطرف کنیم باید با یک نگرش بلندمدت ظرفیت‌ها و بسترهای مورد نیاز آن را هم درست بشناسیم و هم به شکل قابل قبولی فراهم سازیم گرچه ملاحظات اجرایی نیز همچنان به قوت خود باقی است.
  • مؤمنی افزود: دستیابی به چنین قانونی مستلزم دستیابی به یک توافق حداقلی در میان گروه‌های ذی‌نفع راجع به عدالت، جایگاه منطقی دولت در فرایند توسعه و بالاخره مشخصه‌های اصلی وضعیت مطلوب است و این به معنای توافق جمعی در عرصه مبانی نظری این سه حوزه است و این هم به نوبه خود به معنای داشتن سه نظریه قابل دفاع در عرصه‌های عدالت، دولت و توسعه ملی است. چنانچه بدون تکیه بر این نظریه‌ها نه تنها دستیابی به قانون مذکور امکان ندارد بلکه هرگونه تغییر و اصلاح شتابزده و بی‌مبنای قانون باعث وخیم‌تر شدن وضع موجود برای همه شرکای اجتماعی می‌شود. مگر آنکه تغییرات جزئی بوده و تا زمان فراهم شدن شرایط مطلوب نقش مسکّن داشته باشد.
  • وی در تشریح این سه نظریه گفت: در نظریه عدالت مهمترین کارکرد از منظر توسعه ملی رعایت اصل بنیادی تناسب صلاحیت‌ها و برخورداری‌هاست.
  • مؤمنی در خصوص نظریه توسعه ملی نیز گفت: در این نظریه مهمترین کارکرد تشخیص دقیق و شفاف مراحل توسعه کشور براساس اجماع نسبی بر سر عوامل مؤثری چون سرمایه‌گذاری مولد اشتغال، بیکاری، بهره‌وری و ارتقاء توان رقابت اقتصادی است.
  • این اقتصاددان در تشریح نظریه دولت افزود: صرف‌نظر از دیدگاه‌ها و رویکردهای تئوریک مختلف، بالاخره در یک جامعه مسئولیت نهایی برای ثبات و پایداری ملی و استمرار عرضه کالا و خدمات مورد نیاز جامعه و احراز اطمینان نسبت به آنها برعهده دولت است و از همین زاویه است که سیاست‌ها و اقدامات دولت در عصر جهانی‌شدن اهمیت به مراتب بیشتری نسبت به گذشته پیدا می‌کند.
  • وی با بیان اینکه روابط کار به عنوان پایه زندگی شرافتمندانه در همه جوامع پیشرفته برآیند این سه نظریه است، گفت: هر قانون براساس اصول و مبانی و اقتضای تحول و تغییرات جامع دو جایگاه ارزشی از هم تفکیک نشده دارد.
  • به گفته مؤمنی بر این اساس تطابق و همخوانی مفاد قانون کار با مقاوله‌نامه‌های بنیادین حقوق کار مساله‌ای الزامی است، اما اجرای آن در هر جامعه بسته به اصول و مبانی آن جامعه و شرایط و سطح توسعه آن کشور است.
  • وی با بیان اینکه اجرا و رعایت مقاوله‌نامه‌های بنیادین حقوق کار نیازمند آمادگی جامعه است، یادآور شد: در حالی که قانون کار ایران بر مبنای مقاوله‌نامه‌های حقوق بنیادین کار نوشته شده است، اما در سال‌های گذشته شاهد اجرا نشدن برخی از مهمترین مقاوله‌نامه‌های بنیادین بوده‌ایم و جالب آن که این دور زدن قانون از سوی مدعیان طرفداری از آن نسبت به دیگران به مراتب بیشتر بوده است.
  • وی این مساله را ناشی از نبود بسترهای اجتماعی لازم دانست و گفت: در بعد بین‌المللی مشاهده می‌شود که این وضعیت هیچ مشکل جدی برای ایران که عضو سازمان جهانی کار است به دنبال نداشته، زیرا خود این سازمان با نگاهی انعطاف‌پذیر همراه با درک نسبتاً قابل قبول از محدودیت‌های کشورهای در حال توسعه به دنبال فراهم شدن بسترهای لازم اجرای مقاوله‌نامه‌های بنیادین در تمام کشورهای عضو است.
  • به اعتقاد مؤمنی رفتارهای اعتراض‌گونه کارگران و کارفرمایان ایران نه از اجرا نشدن مقاوله‌نامه‌های بنیادین حقوق کار، که از نواقصی ناشی می‌شود که در زمان تصویب این قانون به دلیل شرایط ویژه آن موقع و درک ناقص و ناکافی تدوین‌کنندگان آن، مورد توجه کافی قرار نگرفتند.
  • وی بخش دیگر از این اعتراض‌های کارگری و کارفرمایی را به نحوه اجرای قانون مربوطه دانست و مساله قراردادهای موقت کار و نحوه برخورد با پیمان‌های دست‌جمعی را نمونه‌ای از اعتراض‌هایی دانست که از سوی کارگران به نحوه اجرای قانون کار وارد می‌شود.
  • به گفته مدیرعامل مؤسسه دین و اقتصاد، کسانی که قراردادهای موقت کار در زمان احراز مسئولیت ایشان در وزارت کار و امور اجتماعی جنبه عملی به خود گرفت،‌ امروز طوری در برخورد با آن ژست می‌گیرند که گویی این مساله از کره ماه به کارگران تحمیل شده است.
  • وی با بیان اینکه این مساله را می‌توان به صورت شفاف و منطقی و برحسب اقتضای منافع شرکای اجتماعی دولت و توسعه ملی بررسی و ریشه‌یابی کرد و گفت: فقدان شفافیت باعث می‌شود که با آ‌میخته شدن مسائل به افراط‌گرایی، فضا برای گروه‌هایی که به نام کارگران و یا کارفرمایان سرگرم رانت‌خواری هستند، مساعد بماند.
  • به گفته مؤمنی موقعی می‌توان گفت که بیشترین تعرض به کارگران در زمان مسئولیت چه کسانی رخ داده است که امکان ایجاد اختلال از سوی گروه‌های رانت‌خوار سلب شود.
  • وی با بیان اینکه فعالیت این گروه‌های رانت‌جو حتی برای نظام تولید اختلال می‌کند، تأکید کرد: در اقتصادی که آلوده به رانت و سیاست‌زدگی است انگیزه کافی برای برخورد علمی برای بررسی موضوع مورد بحث وجود ندارد زیرا گروه‌های ذی‌نفع در تأیید و تکذیب مباحث، تمایلات رانت‌جویانه مد نظر خود را در حالی وارد می‌کنند که از اساس ربطی به مباحث و خواسته‌های صنفی وجود ندارد، گرچه تحت آن عناوین مطرح شود.
  • وی با بیان اینکه تغییر در قانون کار مستلزم بررسی کارشناسی در فضایی شفاف و به دور از هرگونه تمایلات رانت‌جویانه است، گفت: به عنوان نمونه در سال‌های پیش و به دلیل نبود چنین فضایی، کارگاه‌های 5 نفره تحت جوسازی‌های انجام شده و در راستای تمایلات رانت‌جویانه از شمول قانون کار خارج شد.
  • به گفته مؤمنی از سال 69 تاکنون قانون کار هیچگاه به طور کامل اجرا نشده است، به طوری که حتی طرفداران دو آتشه این قانون نیز نمی‌توانند چنین ادعایی را در زمان تصدی خود به ویژه در وزارت کار و امور اجتماعی داشته باشند.
  • وی یادآور شد: تنها در فاصله سال‌های 70 تا 76 نزدیک به 400 هزار نفر با تأیید هیأت‌های تشخیص و حل اختلاف ادارات کار از کارخانه‌ها اخراج شدند.
  • مؤمنی در خصوص ایرادهایی که امروز به قانون کار مصوب سال 69 وارد است، گفت: یکی از کاستی‌های این قانون، توجه بیش از حد به تنظیم روابط کار در محیط‌های بزرگ صنعتی و سکوت قانون‌گذار در مورد تنظیم روابط کار در کارگاه‌های کوچک تولیدی، خدماتی و کشاورزی است. همین‌طور است برخورد مطلق‌انگارانه‌ای که در مورد جابه‌جایی نیروی کار حتی در درون بنگاه تولیدی و اخراج مبتنی بر منطق نیروی کار خاطی وجود دارد.
  • به گفته مؤمنی در صورتی که شرایط برای اصلاح قانون کار مساعد باشد، باید در قانون جدید وظایف و تعهدات کارفرما از وظایف و تعهدات نظام تأمین اجتماعی و نیز دولت جدا شود.
  • وی از ضرورت تفکیک نهادهای شورایی اداره کارگاه با تشکل‌های صنفی به عنوان توجه به شرایط اقتصادی روز به عنوان دیگر محورهای اساسی اصلاح قانون کار یاد کرد.
  • به گفته مؤمنی، ایجاد محیط شفاف برای اصلاح قانون کار وظیفه و مسئولیتی است که بر عهده کل نظام است،‌ زیرا مساله قانون کار، موضوعی است که با مشارکت همه دست‌اندرکاران توسعه ملی مربوط می‌شود.
  • پی نوشت ها
  • [1] Vera Anstey,An Introduction to Economics, George Allen and Unwin Ltd.; London, 1964.
  • [2] KPM Sundaram, MC vaish, Principles of Economy, Vikas Publishing House Pvt. Ltd,. Ghaziabad, India,1979,p.471.
  • [3] Afzalur Rahman, Economic Doctrines of Islam, Islami Publications Ltd; Lahore, 1980, Vol. 1 p. 189
  • [4] سوره نجم /٣٩.
  • [5] سوره نساء/٣٢.
  • [6] فصلت /٨.
  • [7] انفال/٥٣.
  • [8] Quoted in Dr Yusufddin, Economic Justice in Islam, Vol. 1, p.214.
  • [9] ابی عبد الله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، بیروت - لبنان، دار الفکر، الطبعۀ الأولی، ١٤٢١ه -٢٠٠٠م، ص٤٩١، شماره حدیث (٢٠٧٢-١٥).
  • تذکر: در همین نسخۀ صحیح بخاری که مترجم به آن مراجعه کرد، عبارت حدیث، متفاوت است از آنچه را که نویسنده مقاله آورده است، و متن حدیث در این نسخه چنین نقل شده است:
  • «عن المقدام عن رسول الله (ص) قال:ما أکل أحد طعاما قط خیرا من أن یأکل من عمل یده، و إن نبی الله داود علیه السلام ماکان یأکل من عمل یده».
  • بیهقی در السنن الکبری، ج٩، ص٥٤، کتاب الاجاره، حدیث مزبور را با این تعبیر نقل کرده است:
  • «قال رسول الله (ص):ما أکل أحد من بنی آدم طعاما خیرا له من أن یأکل من عمل یدیه، إن نبی الله داود کان یأکل من کسب یدیه.»
  • [10] صحیح بخاری، شماره حدیث (٢٠٧٤ -١٥).
  • تذکر: در نسخه چاپ ٢٠٠٠م، و تصحیح حواشی توسط «صدقی جمیل العطار» صورت گرفته است، متن این گونه نقل شده است: «قال رسول الله (ص) لأن یحتطب أحدکم حزمۀ علی ظهره خیر من أن یسأل أحدا فیعطیه أو یمنعه».
  • [11] همان /شماره حدیث (٢٣٢٥). متن حدیث در مجموعه یک جلدی توسط انتشارات دار الفکر، چاپ اول، ٢٠٠٠م، کتاب المزاعه، باب ٥، ص٥٥٤، چنین آمده است: «عن ابیهریرة قال: قالت الأنصار للنبی(ص) اقسم بیننا و بین إخواننا النخیل قال:لا، فقالوا: تکفوننا المؤونۀ و نشرککم فی الثمرة. قالوا: سمعنا و أطعنا».
  • [12] سوره حجرات /١٠.
  • [13] صحیح بخاری، شماره حدیث (٢٥٤٥).
  • تذکر:متن حدیث در کتاب صحیح بخاری یک جلدی، چاپ ٢٠٠٠م از انتشارات دار الفکر لبنان، این گونه آمده است: «...إن إخوانکم خولکم، جعلهم الله تحت أیدیکم، فمن کان أخوه تحت یده فلیطعمه مما یأکل و لیلبسه مما یلبس، و تکلفوهم ما یغلبهم. فإن کلفتموهم ما یغلبهم فأعینوهم».
  • [14] بقره/ ٢٧٩.
  • [15] آل عمران/ ١٦١، جاثیه /٢٢، احقاف/ ١٩.
  • [16] ابیجعفر محمدبن جریر الطبری، تاریخ الطبری، لبنان، بیروت، دار الفکر، الطبعۀ الاولی ١٤١٨ه /١٩٩٨م، ج٣، ص٢٢٤.
  • تذکر: عبارتی که در تاریخ طبری نقل شده، کمی تفاوت دارد با آنچه که نویسنده مقاله آورده است، نقل طبری چنین است:
  • «أیها الناس،...أن کل مسلم أخو المسلم، و أن المسلمین إخوة، فلا یحل لإمرئ من أخیه إلا ما أعطاه عن طیب نفس، فلا تظلموا أنفسکم....»
  • [17] حجرات/١٣.
  • [18] زمر/٩.
  • [19] ابیعبد الله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، بیروت - لبنان، دار الفکر، الطبعۀ الأولی، ١٤٢١ه -٢٠٠٠م، ص٣٨.
  • [20] Afzalur Rhman, op.cit, vol,11,Chap. 15, p. 242.
  • [21] صحیح بخاری، ج١، شماره حدیث (٩٨٣).
  • تذکر: صحیح بخاری، یک جلدی، چاپ دار الفکر، حدیث را با آنچه که نویسنده مقاله ذکر نموده، متفاوت نقل کرده است
  • [22] ابیعبد الله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، بیروت - لبنان، دار الفکر، الطبعۀ الأولی، ١٤٢١ه -٢٠٠٠م، ص٢٣، شماره حدیث (١٣).
  • [23] Benham, Econoomics , 2nd Ed,1940,p.23.
  • [24] سوره طه /١١٩-١١٨.
  • [25] طریحی در «مجمع البحرین» ذیل واژة «ظمأ» میگوید: «این کلمه دلالت دارد بر این که هر رنج و تعب، گرسنگی و انفاق و بخشش در طریق حج، یا زیارت یکی از پیشوایان معصوم، یا در طلب علم و دانش و یا هرطاعتی حاصل میشود. ثواب و پاداش انجام این امور، برای شخص نوشته میشود، هرچند او در این امور، به هدفش نرسیده، و در راه رسیدن به آنها با مشکل مواجه شده باشد». با توجه به مفهوم گستردة واژه «ظمأ» نویسندة مقاله، دو مفهوم «مزد متعارف» و «آموزش و تحصیل علم» را از آن، استفاده کرده است. از آنجایی که فراگیری علم، کاری بسیار دشوار است، و کسی که در این راه قدم بگذارد، خداوند، او را بدون مزد و پاداش نمیگذارد. در واقع، خداوند به اندازة تلاش هرکسی، در هرکار خیری به او در آخرت پاداش مناسب میدهد، پس در این عالم؛ نیز کارفرمایان باید، به کارگران، به اندازة کار و سعی شان، مزد مناسب بدهند. - مترجم
  • [26] Afzalur Rhman, op.cit, p. 242.
  • [27] صحیح بخاری.
  • [28] همان.
  • [29] contemporary Economic Crisis and Economic Policy of Islam Compiled by Khurshid Ahmed and Naim Siddiqui, Lahore, Shabaahnashr, Ishadat, 1970, p. 28-33
  • [30] M.Chopra, The Economic System of Islam - A- Discussion of its Goals and Nature, London, Islamic Cultural Centre, 1970, p.12-13.
  • [31] البیهقی، الحاظف أبیبکر أحمد بن الحسین، السنن الکبری، الناشر: بیروت، دار الفکر للطباعۀ و النشر و التوزیع، ١٤٢٦هجری -٢٠٠٥م، ج٩، کتاب الإجارة، ص٣٩.
  • [32] بخاری، ج١، شماره حدیث: ٢١٠٥.
  • [33] ابن ماجه، بیهقی، سنن الکبری، ج٩، کتاب اجاره، ص٤١.
  • در سنن بیهقی متن حدیث این گونه نقل شده است :
  • «أعطوا الأجیر أجره، قبل أن یجف عرقه، و أعلمه أجره و هو فی عمله.» در صفحه ٤٢ همین کتاب، حدیث مزبور چنین نقل شده است : «قال رسول الله (ص): أعط الأجیر أجره، قبل أن یجف عرقه.»
  • [34] ابیعبد الله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، بیروت - لبنان، دار الفکر، الطبعۀ الأولی، ١٤٢١ه -٢٠٠٠م، ص٥٣٦. شماره حدیث: ٢٢٧٠.
  • تذکر: در این نسخۀ صحیح بخاری که مترجم به آن مراجعه کرده، متن حدیث چنین نقل شده است:
  • «عن النبی(ص) قال: قال الله: ثلاثۀ أنا خصمهم یوم القیامۀ رجل أعطی بی غدر، و رجل باع حرا فأکل ثمنه، و رجل استأجر أجیرا فاستوفی منه و لم یعطه أجره».
  • بیهقی، در السنن الکبری، ج٩، ص٤٢، حدیث را چنین نقل کرده است:
  • «قال رسول الله (ص):قال الله عز وجل: ثلاثۀ أنا خصمهم یوم القیامۀ، و من کنت خصمه خصمته: رجل أعطی بی ثم غسدر، و رجل باع حرا فأکل ثمنه، و رجل إستأجر أجیرا استوفی منه و لم یوفه.»
  • [35] همان.
  • [36] ابن ماجه.
  • [37] ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم الاندلسی، المحلی بالآثار، بیروت- لبنان، دار الفکر،١٤٢١ه - ٢٠٠١م، ج٧، ص٢٨و٢٩.
  • [38] Quoted in Allamah hifzur Rahman, Islam Ka Ikhteasadi Nizam)Urdu), 1938, and Afzalur Rahman, Op -cit , Chap. on Problem of Wages.
  • [39] مسند احمد.
  • [40] صحیح بخاری، ابود داود، ترمذی.
  • [41] Afzalur Rahman, Op-cit, p. 267.
  • [42] Abdul Majid Qureshi, Wages in Islamic Economy, Islamic Thought, Aligarh, 1/1March- April ,1954 , p.26-27.
  • [43] Abul Ala Maududi, Economics of Islam, Islamic Publication Ltd; Lahore, 1969, p.405.
  • [44] Abdul Majid Qureshi, Op-cit, p.26-27.
  • [45] ماوردی:علی بن محمد بن حبیب بصری مکنی به ابوالحسن (٣٦٤-٤٥٠هق.) یکی از فقها و قضات مشهور عصر خویش بود. در بصره تولد یافت، و در همانجا از ابوالقاسم صمیری و در بغداد از ابوحامد اسفراینی علم فقه آموخت و در شهرهای زیادی عهده دار منصب قضا شد، سرانجام در بغداد اقامت گزید، و در زمان القائم بالله عباسی عنوان قاضی القضات یافت، و در نزد خلفا منزلتی رفیع به دست آورد. ماوردی از فقهای شافعی بود، و به مذهب اعتزال تمایل داشت.
  • وی در بغداد وفات یافت، و در «باب حرب» مدفون گردید. او تألیفات بسیار دارد؛ از آن جمله است: ادب الدنیا والدین، الاحکام السلطانیه، العیون والنکت، الحاوی در فقه شافعی.- مترجم
  • [46] ابی الحسن علی بن محمد بن حبیب البصری البغدادی الماوردی، الاحکام السلطانیه، محل النشر: صیدا- بیروت، الناشر:المکتبه العصریه، ١٤٢٤ه - ٢٠٠٣م، الباب العشرون، ص٢٧٥.
  • [47] این مقاله زمانی نگارش یافته است که اردوگاه کمونیسم هنوز متلاشی نشده بود، و بربخشی وسیعی از جهان سلطه داشت. کشور عزیز ما افغانستان؛ نیز در آن وقت تحت اشغال نیروهای اتحاد جماهیر شوروی بود؛ از این رو، نویسندة مقاله، کارگران و کسانی که داعیه دفاع از حقوق این طبقه را شعار خود، قرار داده اند، دعوت به مبارزه برضد کمونیسم کرده است. مترجم.
  • و نماینده اسبق کارفرمایان ایران در اجلاس جهانی کار (ILO ) خبر آنلاین و گلرخ افقهی وکیل دادگستری'سایت حوزه '

    همراه شو عزیز/همراه شو عزیز

    تنها نمان به درد/کین درد مشترک

    هرگز جدا جدا/درمان نمی شود

    دشوار زندگی/هرگز برای ما

    دشوار زندگی/هرگز برای ما

    بی رزم مشترک/آسان نمی شود

    تنها نمان به درد/همراه شو عزیز

    همرا شو/همراه شو

    همراه شو عزیز

    همراه شو عزیز

    تنها نمان به درد/کین درد مشترک

    هرگز جدا جدا/درمان نمی شود

جدال روایات پیرامون خدای الموت

یک پژوهشگر تاریخ اسلام گفت: سریال حشاشین معجون و ملغمه‌ای از خیال و واقعیت است. سریال ادعا نمی‌کند که قرار است تمام وقایع تاریخی را مو به مو روایت کند، بلکه جنگ مربوط به روایت‌ها در این سریال کاملاً خودش را نشان می‌دهد.

به گزارش ایسنا، مصری‌ها با ساخت سریال حشاشین(قاتلین) تکلیفشان را با خود مشخص کردند. برای اینکه به زعم خود توجیه‌ای برای سرکوب اخوان المسلمین مصر پیدا کنند به سراغ تاریخ ایران رفته، حسن صباح را «بدمن» تاریخ اسلام معرفی کردند و که روحش را به شیطان فروخت. برای دست یابی به قدرت از هر کاری حتی ترور اجتناب نمی‌کرد این روح شیطانی بعد از قرن‌ها به حسن بناء بنیانگذار اخوان الملسمین مصری رسید که سعی داشت با روش که به او به ارث رسید در مصر به قدرت برسد. برای واکاوی چرایی ساخت سریال حشاشین و مطابقت آن با وقایع تاریخی با محمد حسن خوانین زاده نویسنده کتاب « کتاب سقیفه و خلافت ترجمه و تحلیلی متقاوت از روایت ابوحیان توحیدی» و پژوهشگر تاریخ اسلام به گفت و گو نشستیم که در ذیل می‌آید؟

چرا مصری‌ها سراغ یک شخصیتی مانند حسن صباح رفتند و این سریال را ساختند؟

این سریال همه‌چیز دارد. تاریخ، فرهنگ، سیاست، مذهب، خیال و خیال. موسیقی گیرا، لوکیشن و فیلم‌برداری چشم نوازی دارد و تصاویر بکر از کشور «مالتا» و «قزاقستان» به کمک روایت داستان آمده است. ۲. جهان فکری فیلم را نویسنده می‌سازد و فرهنگ‌سازی کلان‌نگر در فیلم صورت می‌گیرد. سناریو سریال خوب و گیرا است و کارگردان بسیار خوب از پس اجرای سناریو بر می‌آید.

به خاطر ظرفیت خیالی که موضوع حسن صباح دارد نویسنده حسن صباح را انتخاب کرد تا در حوزه مهم تاریخ ورود پیدا کند و اینکه بتواند عقاید و رفتارهای مشترک بین همه تروریست‌ها را به تصویر بکشد، موضوع جذابی است.

در این سریال می‌بینیم که تمام تروریست‌ها اعم از مذاهب گوناگون، عقاید و کنش‌ها و رفتارهای مشترکی دارند. سعی می‌کنند از خیال و ماوراء استفاده کنند. سعی می‌کنند رؤیافروشی داشته باشند. سعی می‌کنند پیروان خود را به بهشت دعوت و آنها را با وعده بهشت خوشحال کنند و فریب بدهند. این موضوع بین تمام تروریست‌ها مشترک است و کسی که سریال به آن اشاره کرده، رهبر کاریزماتیک است.

در این سریال می‌بینیم که حسن صباح شخصیتی است که با تسلط بر علوم مختلف می‌تواند روی مخاطبین و پیروان خود تأثیر شگفتی بگذارد. سریال از این جهت به ابعاد روانی پیروان حسن صباح اشاره می‌کند و ابعاد روحی خود حسن صباح را هم نشان می‌دهد و این مسائل را بررسی می‌کند. از این جهت بیشترین وظیفه بر دوش نویسنده این اثر بوده است. او قبل از اینکه فیلمنامه این سریال را بنویسد، 50 کتاب را مطالعه کرده و به همین خاطر اشراف کلی نسبت به ماجرا دارد.

این سریال معجون و ملغمه‌ای از خیال و واقعیت است. سریال ادعا نمی‌کند که قرار است تمام وقایع تاریخی را مو به مو روایت کند، بلکه جنگ مربوط به روایت‌ها در این سریال کاملاً خودش را نشان می‌دهد. قرار است روایتی از یک واقعه تاریخی نشان داده شود که به درد جامعه امروز و به درد ریشه‌یابی تروریسم مدرن هم بخورد.

این سریال فقط با زندگی حسن صباح در آن دوره تاریخی کار ندارد و بعضی جاها می‌بینیم که حتی سریال امروزی هم می‌شود. به خاطر همین نمی‌شود گفت که این سریال صرفاً دارد شیعیان اسماعیلیه را نشان می‌دهد، بلکه مخاطب آن می‌تواند همه گروه‌های تندرو اعم از سنی و شیعه باشند. به خاطر همین این سریال از همان ابتدا که در کشورهای عربی منتشر شد، اخوان‌المسلمین چندان خوششان نیامد و در صدد سنگ‌اندازی بر سر راه پخش این سریال بودند و در این راستا مطالبی را هم نوشتند. با اینکه موضوع به شیعیان مربوط می‌شود، ولی آنها چون نشانه‌های مشترکی را دیدند، به خودشان گرفتند.

نسبت دادن تروریسم به حسن صباح به‌عنوان اولین گروه تروریستی در تاریخ اسلام، آیا با واقعیت‌های تاریخی تطبیق می‌کند؟ یعنی قبل از حسن صباح گروه تروریستی نداشتیم؟ به نظر می‌رسد که موضوع ترور از آغاز با خلقت بشر همراه بوده است. بنابراین چرا باید حسن صباح را پایه‌گذار اولین گروه تروریستی بدانیم؟

همین که حسن صباح به‌عنوان پایه‌گذار اولین گروه تروریستی معرفی شده، می‌تواند به لحاظ تاریخی مورد سئوال قرار بگیرد، ولی از آنچه که در کتاب‌ها مطرح شده و تحلیلگران گفته‌اند، حشاشین اولین گروه منسجم هستند. قبل از آنها ترورهائی صورت گرفته. قبل از اسلام هم ترورهائی بوده.

آیا در کشورهای غیراسلامی گروه منسجم تروریستی وجود نداشته؟ حسن صباح اولین گروه تروریستی جهان را پایه‌ریزی کرد؟

قطعاً اولین گروه تروریستی جهانی نبود.

منظورم گروه منسجم است.

اولین گروه منسجم در جهان اسلام است. شاید گروه‌های دیگری هم بوده‌اند، اما اولین گروه مسلمان که می‌خواست با ایدئولوژی اسلامی مخالفین خود را با ترور از بین ببرد، گروه حسن صباح معروف به حشاشین بودند. آنها چون قدرت نداشتند و نمی‌توانستند به صورت نظامی و اجتماعی با حکومت‌ها مبارزه کنند، به اعمال تروریستی متوسل می‌شدند. به خاطر همین به گروه منسجم تروریستی معروف شدند و بحث حسن صباح مطرح شد.

در مورد حسن صباح و گروهش افسانه‌هائی هم وجود دارند و بعد خیالی داستان می‌توانسته پر و بال زیادی پیدا کند. به همین دلیل حسن صباح و حشاشین برای این موضوع انتخاب شدند.

بعضی‌ها استفاده از حشیش را برای این گروه یک وهم تاریخی می‌دانند و معتقدند کسی که حشیش مصرف می‌کند، اصولاً نمی‌تواند مبارزه کند. این گزاره چقدر سندیت دارد و آیا می‌توان این مورد را برای کار تروریستی به این گروه استناد داد؟

آن منطقه با مزارع برخی از گیاهان داروئی مجاورت داشته و از این جهت افسانه‌پردازی‌هائی هم صورت گرفته است. دلیل تاریخی برای اینکه گروه حشاشین و حسن صباح و اطرافیانش از این داروها و مواد مخدر استفاده می‌کردند، وجود ندارد و صرفاً حدس و گمان و یک جور تخیل دشمنان گروه حسن صباح و خود اوست که اینها برای اینکه مغزشان به‌نوعی از کار بیفتد و بتوانند کارهای احمقانه انجام بدهند، دست به این کار می‌زدند، والا از نظر تاریخی، نه می‌شود مدرک مورد استنادی را در این زمینه پیدا کرد و نه چندان معقول است که بگوئیم گروه حشاشین که حسن صباح رئیسشان بوده، دائماً از این مواد مخدر استفاده و پیروانشان را بهنوعی تخدیر می‌کردند.

بحث ترور به‌نوعی شمشیر دو لبه است. برخی معتقدند که شاید شرایط سیاسی تحمیل شده بر گروه‌های سیاسی آنها را مجبور می‌کند که دست به ترور بزنند و مثال می‌زنند که در دوره حسن صباح کشتارهای تاریخی‌ای که توسط خلفای عباسی صورت می‌گرفت، خیلی گسترده‌تر بود. مثلاً منصور دوانیقی به شکل گسترده‌ای سادات حسنی را از بین برد و کشتارهای او بسیار پردامنه بودند. حسن صباح نهایتاً 120 نفر را کشت، ولی آنها تحت عنوان قانون افراد بیشتری را کشتند. نظر شما چیست؟

عوامل روانی قطعاً در عملکرد گروه‌های تروریستی تأثیر می‌گذارد. سریال در این مورد که چرا گروه حشاشین دست به چنین اعمالی می‌زدند، موضعگیری دارد. اینکه وقایع تاریخی چه هستند، مسئله دیگری است.، ولی آنچه که ما در سریال می‌بینیم، بیشتر قدرت‌طلبی گروه حشاشین است. حسن صباح کسی است که روحش را به شیطان فروخته و دنبال قدرت است و به همین خاطر تمام عوامل و پیروانش را در راه رسیدن به انگیزه‌های شیطانی و نفسانی خودش قربانی می‌کند.

از این جهت می‌بینیم که سریال سعی کرده ما را به مشکلات روانی خود حسن صباح و تروریست‌هائی که در کنارش هستند، نزدیک کند. تمام کسانی که در اطراف حسن صباح هستند، به‌نوعی از مشکلات روانی رنج می‌برند. یکی هست که آرزوهای خودش و بستگانش را نابود شده می‌بیند. یکی هست که مثل داعشی‌ها و تروریست‌های فعلی تمام راه‌ها را رفته و به ارضای روحی نرسیده و به گروه حسن صباح پیوسته که ارضای روحی بشود. هر کسی دنبال هدفی است و این هدف‌ها مشترک هم هستند. همه تروریست‌ها نقصان‌هائی دارند و می‌خواهند از این طریق نقصان‌های خود را پر و جبران کنند. خود حسن صباح دچار عقده روانی و به دنبال قدرتی‌ است که از بچگی برای خودش تصور می‌کرده و دوست داشته به آنها برسد. پیروانش هم همین طورند. این سریال سعی کرده به جهان درون حسن صباح و پیروانش نفوذ کند.

به نظرم در بسیاری از ابعاد موفق نیست. ما در سریال‌های خودمان و بسیاری از سریال‌های دیگر نمی‌توانیم با بَدمَن قصه همذات‌پنداری کنیم، ولی در این سریال تا حدی می‌توانیم با او همراه شویم؛ یعنی ابعادی از ماجرا تا حدی روشن می‌شود و می‌توانیم به جای بَدمَن قرار بگیریم، ولی در ابعادی نتوانسته موفق بشود. من به هر دو مورد اشاره می‌کنم.

سریال، حسن صباح را یک شخصیت کاریزماتیک نشان داده که می‌تواند روی دیگران تأثیر بگذارد. این موضوع را که حسن صباح دنبال یک سری مسائل است توانسته تا حدی به ما نشان بدهد. اما سریال شکاف‌هائی دارد و به نظر من نتوانسته برخی از ابعاد را که عرض می‌کنم به ما بفهماند.

این سریال خیلی نتوانسته حالت امامت و محوریت یک شخص معنوی را برساند. این افرادی که شیفته حسن صباح می‌شوند، دقیقاً شیفته چه ویژگی‌های معنوی‌ او هستند؟همین که حسن صباح دائماً از امامت و امام قائم بگوید، برای پیروانش قانع‌کننده است که حرف‌های او را دربست بپذیرند؟ این قسمت ماجرا چندان روشن نیست. یعنی در بحث امامت، داستان چندان قانع‌کننده نیست و مخاطب نمی‌پذیرد که اطرافیان حسن صباح در این زمینه مجاب شده باشند.

اما سریال از این جهت که به درون روح افراد تروریست می‌رود و نقصان‌هایشان را بازگو می‌کند، موفق بوده، اما از این جهت که بتواند مخاطب را اقناع کند، موفق نبوده و به نظر من نتوانسته بحث امامت و غیبت از نظر گروه حسن صباح را به‌خوبی به مخاطب تفهیم کند.

یکی از نیات سازندگان این سریال به احتمال زیاد ایجاد این همانی بین حسن صبّاح و حسن البنّا و سرکوب جریان اخوان المسلمین در مصر است. آیا به نظر شما گروه‌های سکولار حاکم بر مصر دست به ترور نزدند و ترور فقط مختص گروه‌های مذهبی و سیاسی است؟ به نظر می‌رسد که این سریال در نقد اسلام سیاسی ساخته شده باشد.

این که آیا این سریال به حسن‌البنّا و اخوان المسلمین و گروه‌های سیاسی مربوط می‌شود، جای بررسی دارد. شاید ایده اولیه سریال به حسن البنّا و این گروه‌ها مربوط نمی‌شده، ولی ریشه‌های مشترک وجود دارند.

اما پرسیدید که آیا گروه‌های مقابل که یا سکولار و یا گروه‌های مقابل اسلام سیاسی بودند خودشان دست به این اعمال نزدند؟ آنها از جهت فرمی و ظاهری دست به این اعمال نزدند، یعنی شما نمی‌بینید که گروه‌های سکولار مصری مخالفین خود را ترور کرده باشند و یا به صورت سیستماتیک اعضای گروه‌های مسلمان و گروه‌های اسلام سیاسی را از بین برده باشند. چنین چیزی وجود ندارد. شاید در مقام فرهنگی افرادی را تخریب کرده باشند، اما ترورهای شخصی صورت نگرفته، در حالی که در تاریخ مشاهده می‌کنیم که گروه‌های اسلام سیاسی مثل اخوان‌المسلمین چنین کاری را انجام دادند و در بعضی جاها دست به ترور زدند و این کار را هم در کشور خودشان و هم با هماهنگی گروه‌های دیگر در سایر کشورها انجام دادند.

گروه‌های چپ مارکسیستی چطور؟

گروه‌های مارکسیستی ادعای سکولاریسم ندارند. آنها در گروه‌های دینی جا نمی‌گیرند، اما سکولار هم نیستند. اتفاقاً در یک جاهائی گروه‌های اسلامی و مارکسیستی با هم دست می‌دهند و با هم توافق دارند. ما این تقابل را بین گروه‌های سکولار و اسلامی می‌بینیم. گروه‌های اسلامی تندروی مصری این ترورها را انجام دادند، اما گروه‌های سکولار در ظاهر تروری را انجام ندادند.

درباره فضای قرن پنجم که حسن صباح در آن متولد شد و اتفاقات سیاسی اجتماعی آن دوره توضیح مختصری بفرمائید.

قبل از پاسخ به این پرسش لازم می‌دانم در باره هدف نویسنده و کارگردان سریال حشاشین به نکاتی اشاره کنم. به نظرم آنها سعی کرده‌اند اسلام را یک دین معقول نشان بدهند. دینی که یک مقدار از فضای ماورائی دور باشد. آنها سعی کرده‌اند یک دین مینی‌مال را معرفی کنند. دینی که بیشتر بر پایه‌های عقلانیت استوار است. سعی شده شخصیت‌های محبوب سریال مثل امام محمد غزالی، شخصیت‌های معقولی نشان داده شوند. او شخصیتی است که حرف‌هایش چندان ماورائی نیستند و توی ذوق نمی‌زنند و با دنیای فعلی سنخیت و همراهی بیشتری دارد.

خیام، غزالی، نظام الملک و حسن صباح هر کدام در آن عصر یک جریان فکری را رهبری می‌کنند. آیا ارتباط اینها با هم واقعیت تاریخی دارد؟

در این سریال حسن صباح، نظام الملک و خیام، یار دبستانی معرفی می‌شوند و سیر اصلی پیرنگ روایت هم بر اساس این دوستی جلو می‌رود. اینها سه یار دبستانی هستند و با هم قرار می‌گذارند که هر کدام که به قدرت رسیدند، دست دو نفر دیگر را هم بگیرند. نظام الملک به قدرت می‌رسد و حسن صباح و عمر خیام را به دستگاه سلطنت می‌آورد.

این داستان استناد تاریخی ندارد و صرفاً به این دلیل انتخاب شده که دست نویسنده باز باشد و بتواند فرهنگ‌سازی و بومی‌سازی کند و خیالاتی را که در نظر دارد به خورد مخاطب بدهد. البته این کار از جهت روائی اشکال ندارد، چون قرار نیست یک سریال تاریخی تماماً مطابق با واقعیت باشد.

در قرن پنجم که این سریال در بستر آن دوره شکل می‌گیرد، هم دولت فاطمیون و هم دولت سلاجقه دچار اختلافات حکومتی بودند و حسن صباح از این موقیت و پیچ تاریخی استفاده و سعی می‌کند که از ناملایمات و دگرگونی‌های زمانه حداکثر استفاده را بکند. این اتفاقاً انتخاب هوشمندانه حسن صباح است که وقتی می‌بیند می‌تواند از دولت‌های سلاجقه و فاطمیون بهره ببرد، این دوره را انتخاب می‌کند و با تحلیل و روانکاوی افراد، نقضان‌هایشان را تشخیص می‌دهد، روی نقطه ضعف‌هایشان انگشت می‌گذارد و آنها را در گیر مسائل داخلی خودشان می‌کند و به این ترتیب برای خود و پیروانش یک دژ نفوذناپذیر ایجاد می‌کند و نزدیک به یک قرن با استفاده از شکاف‌ها و تغییر و تحولات تاریخی از طریق قلعه الموت، حاکمیتش را اعمال می‌کند. این هوشمندی و ترفند حسن صباح است که توانسته از این رهگذر تاریخی به نفع خودش بهره ببرد

وقتی که هنوز درباره فردوسی فیلم نساختیم

  • در گفت‌وگو با حسن هدایت درباره سرقت‌های فرهنگی ترکیه
  • وقتی بوعلی سینا هم برای ترکیه می‌شود/ خوب است که درباره مختار سریال می‌سازیم اما نه وقتی که هنوز درباره فردوسی نساختیم/ ترکیه از مولانا پول در می‌آورد
  • وقتی بوعلی سینا هم برای ترکیه می‌شود/ خوب است که درباره مختار سریال می‌سازیم اما نه وقتی که هنوز درباره فردوسی نساختیم/ ترکیه از مولانا پول در می‌آورد
  • حسن هدایت معتقد است ما می‌توانیم از سینمای دنیا الگو بگیریم و شخصیت‌های خودمان را به بهترین شکل نمایش بدهیم؛ اما وقتی به این ساختارها توجهی نمی‌کنیم، باعث می‌شود دیگران فیلم‌هایی بسازند و شخصیت‌های مهم ایرانی مثل ابن‌سینا، خیام، مولوی، فردوسی و امثالهم را به نمایش بگذارند و آن‌ها را از آن خود کنند.
  • مهسا بهادری: دعوای عجیبی است، عرب‌ها می‌خواهند «خلیج فارس» را به «خلیج عربی» تبدیل کنند، بخش اعظمی از وسایل کشف شده در دوران هخامنشی در موزه بریتانیا است، آذربایجانی‌ها می‌گویند نظامی گنجه‌ای برای آن‌هاست، رجب طیب اردوغان رئیس جمهور ترکیه هم در سال ۲۰۱۸ اعلام کرد مولانا برای ترکیه است، حالا برایش چندان اهمیتی هم نداشت که مولانا در بلخ به دنیا آمد، در گستره ایران فرهنگی حکمت آموخته و در سرزمین بی کران ادیبان و عارفان فارسی زبان از ابوسعید ابوالخیر گرفته تا عطار رشد یافته و بالیده، در هم‌نشینی با شمس تبریزی، مولانا شده و بیتی ترکی هم در اشعارش ندارد، اما معتقد است این عارف شاعر برای ترکیه است، که البته از زرنگیشان است چون از کنار همین نام خودشان را به جهان معرفی کرده‌اند.
  • فقط همین یک مورد نیست بارها و بارها بسیاری از سازها و آداب و رسوم ما که ایرانی بوده را کشورهای دیگر به نام خودشان در یونسکو ثبت کردند. حالا اتفاق عجیب‌تر جایی است که ادعا کنند بوعلی سینا هم برای آن‌هاست، اینکه شبکه تی آر تی ترکیه در حال ساخت سریالی به نام «نابغه کوچک: ابن سینا» است هیچ ایرادی ندارد، چون باعث شناخت بیشتر این چهره بین‌المللی می‌شود؛ اما اگر بخواهد آن را به نام خودشان بزند، قطعا دردسرساز است و با سابقه‌ای ترکیه از خود نشان داده این است که چنین کاری را انجام می‌دهد.
  • البته فقط ایراد را نمی‌توان به آن‌ها وارد کرد، چرا که نتفلیکس در کشوری مثل ترکیه حضور دارد و آن‌ها سعی می‌کنند آثارشان را مطابق با استانداردهای جهانی بسازند، ضمن اینکه به مفاخر اهمیت می‌دهند، در عوض تولیدکنندگان ایرانی هر روز که جلوتر می‌رود، ناچارند با قوانین جدیدتری از ساترا دست و پنجه نرم کنند و نهایتا اگر هم سریالی درباره بوعلی سینا بسازند تمام وجوه آن شخصیت را در بر نخواهد گرفت. آن هم در شرایطی که هم در گذشته و هم در زمان معاصر شخصیت‌های جهانی‌ای داریم که به آن‌ها پرداخته نمی‌شود.
  • به بهانه این ماجرا و ضعف مدیریت فرهنگی و معضلاتی که سازندگان با آن دست وپنجه نرم می‌کنند به گفت‌وگو با حسن هدایت، تهیه‌کننده سینما پرداختیم که در ادامه می‌خوانید.
  • جایگاه سیاست فرهنگی ما کجاست و آیا از بقیه دنیا عقب‌تر است؟
  • سیاست‌های فرهنگی ما هم مانند سیاست‌های صنعتی و کشاورزی ماست، قاعدتا هر عیبی در آنجا می‌بینید، اینجا هم وجود دارد و تمام این موارد هم باز می‌گردد به مدیریت نابخردانه‌ای که بر ارگان‌های اداری حاکم است و این یک موضوع کلی است که در همه موارد به چشم می‌خورد.
  • در حوزه فرهنگ، مسئله اینجاست که متولیان فرهنگ کشور که منشا اصلی آن سازمان صداوسیما است، خیلی علاقه‌ای به مفاخر ایرانی ندارند و تمرکزشان را روی موضوعاتی گذاشته‌اند که نمی‌گویم اهمیتی ندارد، اما دردی را هم دوا نمی‌کند و برای هیچ‌کس هم مهم نیست.
  • اگر این موضوع را بگوییم در پاسخ می‌شنویم ساخت سریال درباه خیام و فردوسی هم دردی را دوا نمی‌کند. درست است؟
  • ماجرا از این قرار است که تمام دنیا فردوسی را می‌شناسند ولی تلویزیون چند صد میلیارد تومان برای ساخت سریالی مثل سلمان فارسی هزینه می‌کند که در دنیا کسی او را نمی‌شناسد، در ایران هم اگر شهرت دارد، خیلی از افراد او را نمی‌شناسند، صرفا اسمش را می‌دانند. نمی‌گویم که سلمان فارسی از لحاظ تاریخی بی‌اهمیت است، ولی سیاست‌های فرهنگی ما چنین چیزی را می‌خواهد.
  • در یک مورد دیگر، می‌خواهند یک فیلم درباره حضرت موسی بسازند، بله حضرت موسی یکی از پیامبران است، اما چه ارتباطی به کشور شیعه‌ای مثل ایران دارد؟ می‌خواهیم بگوییم یهودیان بد بودند، این را در چند کنفرانس هم می‌توان گفت، چرا باید هزینه سنگین این چنینی بشود و بعد هم تمام دنیا بگویند که این روایت جعلی‌ است و ما آن را نمایش نمی‌دهیم؟
  • همانطور که در سریال‌های تاریخی ما مثل «معمای شاه» هم این اتفاق افتاد و هیچ‌جا آن را به نمایش نگذاشت و همه گفتند شما یک روایت جعلی را بیان کردید، این را هم فراموش نکنیم آن اثر یک کار سفارشی بد بود. بدون اغراق باید به این مسئله اشاره کنیم که تلویزیون به این خاطر که یک ارگان دولتی است، کارهایی را سفارش می‌دهد، هیچ ایرادی هم ندارد، چون چنین اتفاقی در تمام دنیا رخ می‌دهد؛ ولی مسئله اینجاست که باید به آدم کاربلد سفارش داد.
  • یک سریال می‌تواند مثل «در چشم باد» سفارشی باشد، اما ارزش‌هایی هم داشته باشد، ولی امثال «معمای شاه» و «کلاه پهلوی» سریال‌های سفارشی بدی است که به دست آدم‌های کوتوله داده می‌شود، اگر قرار باشد چنین بودجه هنگفتی صرف و کار ایدئولوژیک ساخته شود، دست‌کم باید به یک آدم کاربلد بسپاریم ولی چون در این میان موضوع رابطه حاکم می‌شود، آدم‌ها به دو دسته خودی و غیر خودی تقسیم می‌شوند و در نتیجه این ماجرا همچنان سر دراز دارد.
  • حالا مسئله‌ اینجاست که درباره فردوسی هم فیلم یا سریال درستی ساخته نشده، یک اثر ناقص به نام «چهل سرباز» ساخته شده بود که بیش از اینکه یک سریال باشد تست آزمایشی بود، یعنی انگار یک دانشجو می‌خواست یک تست بدهد، منتهی این تست چند میلیارد تومان هزینه داشت.
  • نقاط ضعف سریال ابوعلی سینا بسیار کمتر بود اما چندان مورد استقبال قرار نگرفت، چرا چنین اتفاقی رخ داد؟
  • آن سریال ویژگی‌های خوبی داشت اما سریال ناقصی بود، چون ما ابن سینا را در ابعاد کاملش نمی‌دیدیم. یکی از ابعاد مهم ابن سینا، فیلسوف بودن و سیاستمدار بودن اوست، اما این موضوعات نقل نشد و فقط به یکسری از توانایی‌هایش در طبابت و ریاضیات اشاره شده است. ما وقتی می‌گوییم ساخت اثر درباره مفاخر، یعنی چیزی بسازیم که اگر فردی آن چهره سرشناس را نمی‌شناسد، با دیدن فیلم و سریال ساخته شده به تمام وجوه شخصیتی آن فرد پی ببرد.
  • چندسال پیش در آمریکا یک فیلمی درباره آبراهام لینکلن ساختند و فیلمسازی هم آن را ساخت که هم پول کافی و هم تجربه، مهارت و توانایی لازم را داشت؛ اما با این حال عین تاریخ را روایت کرده بود و از مستندات بسیار کمک گرفته بود. بدون اینکه بخواهد از فضای رئال خارج شود و همین باعث شده بود که لینکن به‌صورت کاملا تاثیرگذاری به نمایش در بیاید.
  • ما می‌توانیم از سینمای دنیا الگو بگیریم و شخصیت‌های خودمان را به بهترین شکل نمایش بدهیم؛ اما وقتی به این ساختارها توجهی نمی‌کنیم، باعث می‌شود دیگران فیلم‌هایی بسازند و شخصیت‌های مهم ایرانی مثل ابن‌سینا، خیام، مولوی، فردوسی و امثالهم را به نمایش بگذارند و آن‌ها را از آن خود کنند.
  • فقط همین موارد نیست بارها و بارها بسیاری از سازها و آداب و رسوم ما که ایرانی بوده را کشورهای دیگر به نام خودشان در یونسکو ثبت کردند.
  • وقتی بوعلی سینا هم برای ترکیه می‌شود/ خوب است که درباره مختار سریال می‌سازیم اما نه وقتی که هنوز درباره فردوسی نساختیم/ ترکیه از مولانا پول در می‌آورد
  • حسن هدایت
  • یک اثر درباره مولوی ساخته شده و قرار است در ترکیه به نمایش گذاشته شود، این افراد به همین راحتی، مفاخر ایرانی را به نام خودشان ثبت می‌کنند و این ماجرا هم برای آن‌ها آورده مالی دارد، هم فضای رقابت ایجاد می‌کنند، هم به شهرت می‌رسند و هم آن اسطوره را به نام خودشان ثبت می‌کنند، آن‌ها چه چیزی دارند که ما نداریم و نمی‌توانیم چنین شرایطی را برای خودمان فراهم کنیم؟
  • تنها چیزی که ما نداریم، درایت و بصیرت است و به قدری در مسائل کوچکِ خودمان فرو رفتیم و فکر می‌کنیم تمام دنیا همین چهارچوب اطرافمان است و فراموش کردیم، دنیا، دنیای ارتباطات است. یعنی هرچیزی را در هر حوزه‌ای که می‌خواهیم ارائه کنیم، باید آن را با قدرت و تبلیغات فراوان عرضه کنیم، انگلیسی‌ها یک جمله دارند که می‌گویند اگر ۱۰ پوند داری، ۲ پوند کالا بخر، ۸ پوند تبلیغات کن و همین موضوع باعث شده که تمام کالاهای آن‌ها در اروپا، آمریکا و جنوب آسیای شرقی مخاطب بسیاری داشته باشد، چون توجه بسیاری به بسته‌بندی دارند.
  • برای بهبود بسته‌بندی یا همان نوع ارائه کالا باید چه کار بکنیم و باید چه کار می‌کردیم که نکردیم؟
  • حالا برای این بسته‌بندی خودمان باید ظرفیت‌هایمان را ارتقا دهیم، اما متاسفانه می‌بینید که فیلمنامه‌هایمان ضعیف است، دچار ممیزی‌های فراوانی هستند و سازندگان باید با سلیقه‌های متفاوت کلنجار بروند.
  • وقتی بوعلی سینا هم برای ترکیه می‌شود/ خوب است که درباره مختار سریال می‌سازیم اما نه وقتی که هنوز درباره فردوسی نساختیم/ ترکیه از مولانا پول در می‌آورد

  • در شرایطی نتفلیکس در ترکیه راه‌اندازی شده که تولیدکنندگان ما ناچارند با قوانین ساترا دست‌وپنجه نرم کنند، چه اتفاقی افتاده که ما به این سمت کشیده شدیم و نتوانستیم خودمان را به عرصه جهانی معرفی کنیم؟
  • نکته مهم این است که در کشور ما یک عادت ناصواب وجود دارد و آن هم این است که اگر کسی در حال حرکت به سمت بالا باشد، به جای اینکه ما هم برای رشد تلاش کنیم، سعی می‌کنیم او را پایین بکشیم. شبکه نمایش خانگی، ابتدا در حوزه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تعریف شد، بعد سازمان صدا و سیما به بهانه اینکه باید سریال‌سازی در اختیار تلویزیون باشد و به هر طریقی که می‌توانست شبکه نمایش خانگی را از ارشاد جدا کرد. وقتی این کار را انجام داده، طبیعتا دوست ندارد کارهایی ساخته شود که سطح کیفی آن از محصولاتش بالاتر است پس در نتیجه آن کارها را هم پایین می‌کشد تا مثل آثار خودش کوتوله شود. در واقع به جای اینکه به آن فضا پر و بال بدهد تا با آن رقابت کند، شبکه نمایش خانگی را رقیب خود می‌بیند و می‌خواهد آن را کنار بزند.
  • در نتیجه حق انتخاب از مخاطب گرفته می‌شود و می‌گوید کیفیت هر دو محصول پایین است پس هزینه نمی‌کنم.
  • ما تعداد بسیار زیادی سرمایه ملی داریم، چرا پرداختن به این مفاخر را بازتولید نمی‌کنیم؟
  • همه این موارد به سیاست‌گذاری‌ها باز می‌گردد، ما چه در سینمای دولتی و چه در سازمان صداوسیما به قدری که به شخصیت‌های کلاسیک اهمیت می‌دهند، به شخصیت‌های ایرانی توجهی نمی‌کنند من واقعا تاسف می‌خورم که به شخصیت بی هویتی مثل مختار تا این اندازه بها داده شده، کسی که امام چهارم قیامش را نکوهش کرد و امام ششم از او انتقاد کرده بود. این آدم نیت خیر داشت، اما شر به پا کرده بود و آبروی آن رافت اسلامی را برده است' برگرفته از خبر آنلاین '

تعریف اریک فروم از عشق

اریک فروم تعریف بسیار جالبی از عشق دارد، او عشق را ترکیبی از چهار عنصر می‌داند؛
۱. توجه
۲. معرفت
۳. احترام
۴. مسئولیت

عاشقی از نگاه فروم ابتدا به معنای "توجه به فردِ مقابل" است. اینکه به او بیشتر از دیگرانی که در کنار تو هستند توجه کنی. و البته در کنار آن، شامل احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است.
ریشه ی لاتین احترام، از "دیدن" گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینی و بپذیری...
خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیری و سعی نکنی او را به دلخواه خود، محدود و منزوی کنی.
و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنی که او و آینده ی او را به خطر بیندازی.
همچنین در جهت مثبت، کارهایی را انجام دهی که منجر به شکل گیریِ بهترین آینده برای او شود...

📚 @BookTop

گرامی باد دهم اردیبهشت روز خلیج فارس

  • جغرافیای طبیعی و راهبردی خلیج فارس
  • خلیج فارس، شیار هلالی شکلی است که بیش از یک چهارم ذخایر فسیلی جهان را در خودجای داده و از طریق دریای عمان به اقیانوس هند و آب‌های آزاد راه می‌یابد.
  • این خلیج طولی نزدیک به 900 کیلومتر و پهنایی نزدیک به 240 کیلومتر دارد و در کشاله و چین‌خوردگی‌های پست و فرو افتاده جنوب زاگرس پدید آمده است.
  • خلیج فارس به عنوان شعبه‌ای بزرگ از اقیانوس هند که بر سر راه کلیه خطوط دریائی در مشرق عدن واقع شده است، مانند دالانی است که بین 24 دقیقه 30 درجه عرض شمالی و 48 دقیقه 50 درجه طول شرقی واقع شده است.
  • حدود آن از شمال و شمال خاوری به سواحل ایران، از شرق به دریای عمان، از جنوب و غرب به شبه جزیره عربستان محدود است. رودخانه‌های دجله و فرات و کارون و کرخه که از جبال ارمنستان و ترکیه سرچشمه گرفته‌اند، به انضمام رودخانه‌های جراح، هندیان و رودهای کوچک دیگر به این دریا می‌ریزند.
  • آبهای خلیج فارس کم عمق و زیر بستر آن دارای منابع نفت و گاز (هیدروکربن) فراوان است. این عمق در دهانه خلیج 70 تا 90 متر است و هر قدر به طرف بالای خلیج می‌رود کمتر می‌شود و به مسافت 90 کیلومتری تا دهانه شط به 30 متر می‌رسد.
  • عمق خلیج فارس در بیشتر موارد از 50 متر تجاوز نمی‌کند و حداکثر عمق آن به حدود صد متر می‌رسد. این امر به سادگی امکان حفاری و استخراج منابع آن را فراهم می‌سازد. در صیدگاه‌های مروارید عمق خلیج فارس کمتر از 36 متر است. مساحت خلیج فارس 97 هزار مایل مربع است و طول آن از سواحل عمان تا رأس دریا در حدود 50 مایل و عرض آن در مناطق گوناگون میان 29 تا 180 مایل است.1
  • حاشیه خلیج فارس شامل کشورهای ایران، عراق، کویت، بحرین، عربستان، قطر، امارات و عمان می‌شود و در این بین بیشترین ساحل خلیج فارس که قابلیت کشتیرانی نیز دارد، تحت حاکمیت ایران می‌باشد.
  • خلیج فارس به مثابه یک راه آبی و دریایی از آغاز تاریخ موقعیت برجسته سیاسی داشته است و به نوعی خاستگاه تمدن‌های بزرگ خاور باستان با پیشینه‌ای چند هزار ساله است.
  • از قرن‌ها پیش عیلامی‌ها از بندر بوشهر و جزیره خارک برای سکنا و کشتیرانی و حکمفرمایی بر سواحل خلیج فارس و بازرگانی با هند غربی و دره نیل استفاده می‌کردند.
  • اکثر مورخان یونانی ـ از جمله هرودوت ـ معتقدند که بابلی‌ها وسائل مورد نیاز خود را که از عربستان و هندوستان تهیه می‌کردند، از طریق خلیج فارس حمل می‌نمودند.
  • به لحاظ موقعیت سوق‌الجیشی نیز بابل در حوالی خلیج فارس در کنار دجله و فرات قرار گرفته بود و سه دریای فارس، هند و اسود را به هم مرتبط می‌ساخت. همچنین هرودوت و استرابون تأکید می‌کنند که در این نواحی مراکز مهم تجارتی وجود داشته است. 2
  • هم اکنون نیز خلیج فارس مهم‌ترین آبراه بین‌المللی جهان است که بیش از 50 درصد انرژی جهان در آن نهفته است . 3 خلیج‌فارس و کشورهای ریز و درشت پیرامون آن (ایران، عراق، کویت، عربستان سعودی، بحرین، قطر، امارات متحده عربی و عمان) نزدیک به 10 درصد ازگستره 44 میلیون کیلومتر مربع قاره ‌آسیا را در بر می‌گیرند.
  • خلیج فارس در مقام محل و معبر مبادله کالا و تجارت میان شرق و غرب؛ نه تنها از زمان‌های دور صحنه رقابت و کشمکش‌های ملل ذینفع و متجاوزان و استعمارگران بوده است بلکه همیشه و بیش از هر دریای دیگری مورد توجه علمای معرفه‌الارض و باستان‌شناسان و مورخان و جغرافیا نویسان قرار داشته است.
  • پیشینه تاریخی
  • بنابر مدارک متقن، خلیج فارس از هزاران سال پیش نه توسط ایرانیان، بلکه توسط ملت‌هایی که با ایرانیان مراوده داشته‌اند، از جمله یونانیان و رومیان با عنوان «دریای پارسی» نامیده شده است.
  • عرب‌هانیز قرن‌ها آن را «خلیج‌فارس» یا «بحر فارس» نامیده‌اند. خلیج فارس با همین نام طی هزاران سال گذشته شناخته شده و تمامی کشورها و اقوام مختلف از جمله اعراب از این نام استفاده کرده‌‌اند.
  • تمام متون قدیمی جغرافی جهان از نقشه‌های هکاتایوس و بطلمیوس تا آثار جغرافیدانان و جهانگردان مسیحی و مسلمانان، شعبه‌‌ای بزرگ از اقیانوس هند را که از جنوب ایران به موازات بحر احمر تا قلب دنیای قدیم پیش رفته است، خلیج فارس یا دریای فارس نامیده‌اند.
  • از سده‌های هفتم و هشتم پیش میلاد تمام عالمان از جمله آناکسی ماندر، هکاتوس، هرودوت، اراتوستن، هیپارک، پومپونی مله، کراتس مالوس، استرابون، بطلمیوس، مایکروپیوس، ایزیدورسویلی، محمد‌بن موسی الخوارزمی، ابوزید بلخی، ابن سرابیون، ابن رسته، ابن فقیه، قدامه، ابن فضلان، ابن خردادبه، مسعودی، استخری، ابن حوقل، مقدسی، ناصرخسرو، ادریسی، جیحانی، فرازی، بیرونی، ابن جبیر، یاقوت، قزوینی، مستوفی، ابن بطوطه، حافظ، شرف‌الدین علی یزدی، ابوالغازی و ... دریای جنوبی ایران را تحت اسامی و عناوینی نظیر خلیج فارس، خلیج پارس، دریای فارس، بحرالفارس، بحر فارس، سینوس پرسیکوس،4 ماره پرسیکوس،5 گلف پرسیک،6 پرژن گلف (گالف)، 7 پرزشیر گلف، پرسیس8 یاپرسیکوس،9 نامیده‌اند.
  • بررسی و بازنمود اوضاع و احوال اجتماعی،‌سیاسی و اقتصادی خلیج فارس و جزایر آن پس از اسلام تا برهه تجاوز پرتغالی‌ها و تشریح وضعیت آن از عصر صفویه تا امروز مبحثی عظیم می‌طلبد که از حوصله این نوشتار خارج است. در ادامه به بررسی سندیت نام خلیج فارس از میان منابع تاریخی ـ جغرافیایی ایرانی، یونانی، اسلامی، غربی و اسناد حقوقی خواهیم پرداخت.
  • 1ـ منابع ایرانی:
  • خلیج فارس طبق اسناد موجود از هزاره هشتم پیش از میلاد مورد استفاده تجاری و نظامی ملل دنیای قدیم قرار گرفته است. در سنگ نبشته داریوش هخامنشی در مصر متعلق به سال 518 تا 505 پیش از میلاد، که هنگام حفر کانال سوئز به دست آمده است، در عبارت «درایه تپه هچا پارسا آیی تی هنی» به معنای دریایی که از پارس می‌رود یا سر می‌گیرد، نام دریای پارس آمده است.
  • ایرانیان در روزگار هخامنشی این دریا را «پارسا درایا» یا دریای پارس می‌خواندند. در کتیبه‌هایی که از داریوش در تنگه هرمز نیز یافت شده، عبارتی پیرامون دریایی که از «پارس‌رود» سرچشمه می‌گرفته است به چشم می‌خورد.
  • در کتاب حدود العالم به عنوان قدیمی‌ترین کتاب جغرافیا به زبان فارسی که حدود هزار سال قبل تألیف شده است آمده است: «خلیج پارس از حد پارس برگیرد، با پهنای اندک تا به حدود سند.»
  • می‌توان گفت از هنگامی که بشر تاریخ‌نویسی را آغاز کرد دریای جدا کننده فلات ایران از شبه جزیره عربستان را «دریای فارس» یا «خلیج فارس» نامیده است. و در هیچ یک از این ادوار تاریخی نام دیگری به آن نهاده نشده است.
  • 2 ـ منابع یونانی
  • طبق نوشته مورخان و جغرافی نگاران یونانی که پیش از میلاد مسیح می‌زیسته‌اند چون هرودت (484 ـ 425 ق. م) کتزیاس (445ـ 380 ق. م)، گزنفون (430 ـ 352 ق. م) استرابن (63 ق. م ـ 24 م)، یونانیان نخستین ملتی هستند که به این دریا نام پرس و به سرزمین ایران پارسه، پرسای، ‌پرس‌پولیس، یعنی شهر یا مملکت پارسیان داده‌اند.
  • نئارخوس، سردار مقدونی نیز موجب اشتهار دریای مکران و پارس شده است.وی در سال 326 ق . م به دستور اسکندر مقدونی‌، از رود سند گذشت و دریای مکران و خلیج فارس را با کشتی طی کرد و تا دهانه آن پیش رفت.
  • «هکاتیوس هلطی» از علمای قدیم یونان و ملقب به پدر جغرافیا در سال 475 قبل از میلاد از نام دریای پارس استفاده کرده است. در نقشه‌های باستانی از قول هرودوت و گزنفون به این دریا، دریای پارس10 اطلاق شده است.
  • کلودیوس پتوله مااوس (بطلمیوس)، جغرافی‌نگار، نقشه‌نگار و ریاضی‌‌دان مشهور قرن دوم میلادی، در کتاب جغرافیای عالم که به زبان لاتین نگاشته شده، و هم‌چنین در نقشه‌ای که کشیده، از خلیج فارس با نام پرسیکوس سینوس یاد کرده است.
  • «کوین توس کوروسیوس روفوس» مورخ رومی که در قرن اول میلادی می‌زیسته این دریا را دریای پارس یا آبگیر فارس خوانده است. همچنین در کتاب‌های جغرافیایی لاتین، آب‌های جنوب ایران (دریای مکران و خلیج فارس) را ماره پرسیکوم یعنی دریای پارس نوشته‌اند.
  • بنابراین مورخان و جغرافی‌نگاران یونانی پیش از میلاد در شرح وقایع تا سده 7 ق. م یعنی سقوط حکومت عیلام و تشکیل حکومت ماد و روی کار آمدن هخامنشیان دریای مکران و خلیج فارس را دریای پارس می‌خواندند.
  • 3ـ منابع اسلامی
  • پس از فتح ایران توسط اعراب در سده هفتم پس از میلاد، تلاشی برای تغییر نام «دریای پارسی» صورت نگرفت. اعراب مسلمان، عموماً این خلیج را«بحرالفارسی» (دریای پارسی) می‌نامیدند و این نام از سوی امپراتوری‌های ایرانی، ترک و عربی هم که در 1200 سال بعد منطقه را تحت سلطه خود داشتند مورد احترام قرار گرفت.
  • محققان اسلامی نظیر استخری، مسعودی، بیرونی، ابن حقول، مقدسی، مستوفی، ناصرخسرو، الطاهرین مطهر المقدسی (بشاری)، ابوالقاسم بن محمدبن حوقل و ... که مطالعه در اطراف این دریای ایرانی را تا قرن 15 ادامه دادند، در اثار و نوشته‌های خود از آب‌های جنوب ایران به نام‌های بحر فارس، البحر الفارسی، بحر مکران، الخلیج الفارسی و خلیج فارس یاد کرده‌اند. حتی از این جغرافی‌دانان نقشه‌هایی موجود می‌باشد که اقیانوس هند را البحر الفارسی نام گذارده‌اند.
  • جغرافی‌دانان عرب و اسلامی این نام را از دو تمدن باستانی گرفتند و همزمان مورد استفاده قرار دادند. بدین ترتیب که «پارسا درایای» ایرانی را «بحر فارس»11 و «سینوس پرسیکوس»12 یونانی را «خلیج فارس» می‌نامیدند و حتی منظور از دو دریا در سوره‌الرحمن قرآن مجید را نیز همان دریای فارس و دریای متوسط می‌‌دانستند.
  • ابوعلی احمد بن عمر معروف به ابن رسته در کتاب الاعلاق النفسیه که در سال 290 هجری به رشته تألیف درآورده،‌ تصریح می‌کند: «فاما البحر الهندی یخرج منه خلیج الی ناحیه فارس یسمی الخلیج الفارسی». «اما از دریای هند خلیجی بیرو می‌آید به سمت سرزمین فارس که آن را «خلیج فارس» می‌نامند.» 13
  • به گفته جرجی زیدان تاریخ‌دان عرب، «بحر فارس» محدود به آب‌هایی می‌شود که دنیای عرب را دور می‌زند. جرجی زیدان می‌گوید: «بحرفارس ـ ویراد به عندهم کل البحور المحیطیه ببلاد العرب من مصب ماء دجله فی‌العراق الی ایله فیدخل فیه مانعبر عنه الیوم بخلیج فارس و بحرالعرب و خلیج عدن و البحر الاحمر و خلیج العقبه...». «دریای فارس ـ نزد آنان مقدم بر همه دریاهایی که سرزمین‌های عرب از مصب آب دجله گرفته تا ایله را احاطه می‌کند، به عنوان دریای فارس تعبیر می‌شده و از آن جمله است آنچه را که ما امروز از آن به «خلیج فارس» و دریای عرب و خلیج عدن و دریای سرخ و خلیج عقبه تعبیر می‌شده و از آن جمله است آنچه را که ما امروز از آن به «خلیج فارس» و دریای عرب و خلیج عدن و دریای سرخ و خلیج عقبه تعبیر می‌کنیم».14
  • محمد عبدالکریم صبحی نیز در کتاب «علم‌الخرائط» در نقشه‌هایی که با ترجمه عربی نقل کرده است، دریای جنوب ایران را «الخلیج الفارسی» و «بحر فارس» نامیده است. 15
  • نقشه‌های فراوانی که از این قرون در دست است، علاوه بر تأکید و تأیید نام خلیج فارس، دگرگونی یاد شده در تغییر نام بحر فارسی و دگرگونی در دایره شمول این نامها را ترسیم می‌کنند.
  • 4ـ منابع غربی:
  • بیشتر کسانی که در مورد دریای پارسی و دریای مکران مطلب نوشته‌اند بیگانگان و به ویژه انگلیسی‌ها بوده‌اند، زیرا به لحاظ موقعیت ویژه‌ای که در این منطقه داشته‌اند کوشیده‌اند تا حقیقت نهفته بماند و نام‌های جعلی و ناقص جای اسامی درست را بگیرد. اما منابعی از ‌آن‌ها بجای مانده است که بر صراحت نام خلیج فارس تکیه می‌کنند.
  • در سال 1892، لرد کرزن، وزیر خارجه انگلستان، در کتاب «ایران و قضیه ایران» مکرراً به نام خلیج فارس اشاره کرده است.
  • ویلیام راجرز، وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده آمریکا، در گزارش مورخه 1971 میلادی خود در مورد سیاست خارجی این کشور از نام خلیج فارس استفاده کرده است.
  • در فرهنگهایی که به زبانهای مختلف تدوین و چاپ شده است، از جمله فرهنگهای آلمانی، انگلیسی، امریکایی،‌فرانسوی، ترکی و ... خلیج فارس نیز به همین نام آورده شده است.
  • امروزه در میان‌آثار اعراب نیز بحر فارس به فراموشی سپرده شده و از ترکیب خلیج فارس استفاده می‌شود. یکی از معروف‌ترین دایره‌المعارف‌های دنیا یعنی المنجد، سند قاطعی برای مراجعه است که از ترکیب خلیج فارس بهره برده است.
  • 5ـ اسناد حقوقی
  • الف ) اسناد
  • دلایل و مستندات حقوقی معتبری درباره اصالت نام خلیج فارس وجود دارد که به قرن 16 میلادی باز می‌گردد. طی سالهای 1507 تا 1560 در کلیه موافقت‌هایی که پرتغال، اسپانیا، بریتانیا، هلند، فرانسه، آلمان با دولت ایران داشتند حتی در متون عربی نیز از عبارت «خلیج الفارسی» و در متن انگلیسی «پرشین گلف» استفاده شده است.
  • از جمله این اسناد استقلال کویت است که میان امیر این کشور ونمایندگان بریتانیا منعقدشده است. این سند که توسط عبدالسالم الصباح نیز امضا شده است، چنین آغاز می‌شود: «حضرت صاحب الفخامه الفخیم السیاسی لصاحبه اجلاله من الخلیج فارسی المحترم ...»
  • ب ) سازمان ملل متحد:
  • سازمان ملل متحد تا به حال دو بار نام تاریخی و اصیل این آبراه را «خلیج فارس» اعلام کرده است. سازمان ملل خلیج فارس را نامی تازه می‌داند که از آغاز قرن بیستم جانشین نام کهن دریای پارس شده و بیش از دریای فارس مورد استفاده قرار گرفته است.
  • دبیرخانه این سازمان در سند مورخ 5 مارس سال 1971 میلادی و یادداشت (AD311/GEN) به دولت ایران یادآور می‌شود که بنابر عرف جاری در دبیرخانه سازمان ملل متحد در اسناد و نقشه‌های جغرافیایی، منطقه آبی بین ایران از سمت شمال و خاور و تعدادی از کشورهای عربی از سوی جنوب و باختر به نام خلیج فارس نامیده می‌شود،‌و این بنا بر عرف قدیمی انتشار اطلس‌ها و فرهنگهای جغرافیایی است.
  • دومین بیانیه به تاریخ دهم آگوست 1984 ثبت شده است و در هر موقعیت، همه 22 کشور عربی نیز اسناد سازمان ملل را امضا کرده‌اند.
  • این دبیرخانه همچنین بابت اشتباهاتی که سازمان ملل در برخی اسناد در به کار بردن نام خلیج فارس مرتکب شده، عذرخواهی کرده آن را اشتباه سهوی دانسته (سند 26 ژوئن 1991 میلادی در سازمان ملل) و از کارگزاران سازمان خواسته است که همواره این موضع ایران را در نظر داشته باشند. ضمن اینکه کنفرانس سالیانه سازمان ملل درباره هماهنگی در مورد نام‌های جغرافیایی نیز هر سال بر نام خلیج فارس تأکید کرده است.
  • ادعاهای واهی
  • چندین دهه از کوشش‌های برنامه‌ریزی شده اعراب برای تغییر نام تاریخی خلیج فارس می‌گذرد. آبراهی که ایران را از شبه جزیره عربستان جدا می‌سازد بر اساس تمام اسناد تاریخی‌ـ جغرافیایی، نقشه‌های موجود از یونان باستان تا دوره معاصر و همچنین بیانیه‌های سازمان ملل متحد، «خلیج فارس» نام دارد و حتی در تمام نوشته‌ها و نقشه‌های عربی که پیش از دهه 1960 به چاپ رسیده است از عنوان «الخلیج الفارسی یا بحر فارس» استفاده شده است. صحت ادعای فوق حتی در بخشی از سرود ملی قدیمی مصر نیز دیده می‌شود که در آن از خلیج فارس یاد شده و مرزهای اعراب را از خلیج فارس تا دریای مدیترانه ترسیم نموده است: «حدود نامن الخلیج الفارسی حتی بحر الابیض.»
  • موضوع تغییر نام خلیج فارس از دهه سوم قرن بیستم به دنبال سیاست فارسی‌زدایی انگلیسی‌ها در منطقه خلیج فارس مطرح شد. هدف اصلی سیاست یاد شده توسعه سرزمین انگلستان در منطقه خلیج فارس بود مانع اصلی این سیاست را باید هویت ایرانی دانست که سالیان دراز بر منطقه خلیج فارس سایه افکنده بود. 16
  • اصطلاح «خلیج عربی» برای اولین بار از سوی یک دیپلمات بریتانیایی در منطقه خلیج فارس عنوان شد. «سرچارلز بلگریو» که بیش از سه دهه نماینده سیاسی دولت بریتانیا در خلیج فارس بود، پس از مراجعت به لندن درسال 1345 هجری خورشیدی کتابی درباره سواحل جنوبی خلیج فارس منتشر کرد و در آ‌ن برای نخستین بار از عنوان تازه و جعلی خلیج عربی استفاده نمود. چارلز بلگریو در کتاب خود با عنوان «ساحل دزدان» ـ نامی که پیشتر به سواحل جنوبی خلیج فارس اطلاق می‌شد ـ ادعا نموده بود که اعراب علاقه‌مندند خلیج فارس را خلیج عربی بنامند. بدین ترتیب بلافاصله پس از انتشار کتاب،‌استفاده از اصطلاح جعلی خلیج عربی در مطبوعات آغاز شد و پس از چندی در مکاتبات رسمی کشورهای حاشیه خلیج فارس،‌ نام خلیج عربی17 به جای خلیج فارس18 نشست.
  • اگر چه دولت ایران در همان زمان در قبال این عمل واکنش نشان داد و از قبول محموله‌هایی که نام «خلیج عربی» را به خود داشت خودداری می‌نمود، اما دیپلمات بریتانیایی ـ در راستای سیاست قدیمی تفرقه بیانداز و حکومت کن ـ کار خود را کرده بود و اعراب را با واژه تازه‌ای آشنا نموده بود که بیش از پیش به جنگ لفظی عرب و عجم دامن می‌زد. از این رو دولت‌های حاشیه‌ای خلیج فارس تبلیغات سیاسی، مکاتبات دیپلماتیک و محور برنامه‌های آموزشی خود را بر نام خلیج عربی متمرکز نمودند.
  • در اقدامی دیگر از سوی انگلیسی‌ها، روزنامه تایمز لندن در سال 1962 در یکی از مقالات خود از خلیج عربی به جای خلیج فارس استفاده کرد و از آن زمان به بعد برخی از دولت‌ها و شیخ‌نشینان عرب با خریدن روزنامه‌نگاران و خبرنگاران خارجی و یا با پرداخت مبالغ هنگفت به چاپ نقشه‌هایی که خلیج فارس را خلیج عربی نشان می‌داد مبادرت نمودند. این تحرکات ابتدا از سوی چهره‌هایی چون عبدالکریم قاسم در عراق و سپس توسط جمال عبدالناصر رهبر جنبش ملی جهان عرب در مصر ادامه یافت.
  • در سال 1958 سرهنگ عبدالکریم قاسم با کودتایی در عراق به حکومت رسید و پس از مدتی داعیه‌دار رهبری جهان عرب گردید. در راستای چنین اندیشه‌ای از تاکتیک دشمن‌تراشی برای تحریک احساسات عمومی ملی سود جست و برای نخستین بار «خلیج فارس» را به نام جعلی «خلیج عربی» خواند. قاسم که با این عمل قصد داشت با مطرح نمودن ایران به عنوان دشمن اصلی اعراب، توجه جهان عرب را از قاهره به بغداد جلب کند و به رهبری خود در جهان عرب دامن زند، با شکست مواجه شد. به شهادت اسنادی که در همان دوران در عراق و حتی از سوی دانشگاه بغداد چاپ و منتشر شد، ‌قاسم حتی نتوانست توجه مقامات رسمی دانشگاهی عراق را نیز به خود جلب نماید.
  • سرهنگ جمال عبدالناصر رهبر جنبش ملی جهان عرب در مصر که در نظریه وحدت عربی خود، دنیای عرب را از اقیانوس اطلس تا خلیج فارس «من المحیط الاطلسی الی الخلیج الفارسی» نامیده بود، دیری نپائید که با اوج‌گیری هیاهو و جنجال پان عربیسم خود،19 و برای سرپوش گذاشتن بر شکست‌‌های اعراب از اسرائیل20 از نام ساختگی خلیج عربی سود جست. ناصر با طرح چنین سیاستی دو هدف عمده را پیگیری می‌کرد. نخست زنده کردن تعصبات نژادی اعراب و سپس رویارویی با شاه ایران که با اسرائیل روابط خوبی برقرار کرده بود.
  • دولت ناسیونالیست مصر که با دامن زدن به چنین مسائلی سعی در قوام و دوام بخشیدن به اتحادیه عرب داشت، از شیخ نشین‌های بحرین، قطر، دوبی، ابوظبی، شارجه و سلطان‌نشین عمان نیز درخواست نمود که در راه ‌آرمانهای مشترک ملت عرب و رفاه عمومی منطقه با جمهوری عربی متحده21 همکاری نمایند. از این رو در 23 مرداد 1342 کمیسیون اتحادیه عرب در شیخ‌نشین‌های خلیج فارس برای نخستین بار نام خلیج عربی را در یک سند رسمی ذکر نموده و به دنبال آن اتحادیه عرب تصمیم گرفت این نام مجعول را در برنامه‌های درسی کلیه کشورهای عضو اتحاده و مکاتبات رسمی به کار گیرد. 22
  • با این حال مقاصد اعراب از تغییر نام خلیج فارس فراتر می‌رفت و شامل استان نفت‌خیز خوزستان نیز می‌شد که آن را عربستان می‌نامیدند. اعراب خوزستان را بخشی از سرزمین عربی می‌دانستند که رضاشاه با حمایت و پشتیبانی انگلستان از چنگ اعراب خارج ساخته است در این راستا در 11 دسامبر 1964 کنفرانس حقوق دانان عرب، خوزستان را جزو لاینفک میهن عربی دانست و در 10 نوامبر 1965 رژیم بعثی سوریه این ادعا را پذیرفت و از آن پشتیبانی کرد. 23 در واقع پشت کلمه خلیج عربی، جزایر عربی، خوزستان عربی (عربستان)، حکم فرمایی بر تنگه هرمز و تبدیل کردن ایران به زائده جهان عرب نهفته بود.24
  • اگر چه تلاشهای ناصر برخی از سیاستمداران عرب را نیز با وی همراه کرده بود اما در نهایت نتیجه دلخواهی در پی نداشت. زیرا رستاخیز عرب آنطور که ناصر در رویای خود مجسم کرده بود، با واقعیات فاصله‌های زیادی داشت. علت اصلی آن نیز عدم انسجام و یکپارچگی دولت‌های عربی بود. در واقع ملتی که ناصر از آن دم می‌زد، چیزی جز تخیل نبود.25
  • تلاش‌های قاسم و ناصر در جهان عرب با قدرت یافتن صدام حسین در عراق بار دیگر توسط او ادامه یافت. صدام که در وهله نخست صدها میلیون دلار هزینه کرده بود تا با کمک گروهی روزنامه‌نگار، دانشگاهی، ناشر و مرکز نقشه‌سازی، نام خلیج فارس را تغییر دهد؛ در پی وقوع انقلاب اسلامی در ایران دست به تجاوز به خاک ایران زد. هشت سال جنگ تحمیلی که با ادعاهای واهی صدام مبنی بر حاکمیت بر اروند رود و عربی خواندن خوزستان و شهرهای دیگر ایران آغاز شده بود، در نهایت با شکست عراق خاتمه یافت. در واقع نتیجه عملی این تجاوز، افزایش حساسیت ایرانیان بر نام خلیج فارس بود که در پی آن ایرانیان استفاده از نام خلیج عربی را نوعی ستیز با ایرانیت و تجاوز به تاریخ ایران قلمداد نمودند.
  • پس از جنگ دوم خلیج فارس و تهاجم عراق به کویت در سال 1991، نفوذ نظامی ایالات متحده بر منطقه بیشتر شد و دیری نپائید که امریکایی‌ها برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران به رودر رویی کشورها و شیخ‌نشین‌های ساحل جنوبی خلیج فارس با ایران دامن زدند. از این رو شیخ‌نشین‌های شارجه و ابوظبی در مقابل ایران قرار گرفتند و به طرح ادعاهای واهی نسبت به مالکیت جزایر سه گانه (ابوموسی، تنب کوچک و تنب بزرگ) پرداختند. شیخ زاید بن سلطان آل نهیان، صدها میلیون دلار برای تغییر نام خلیج فارس و تردید آفریدن بر مالکیت مطلق ایران بر جزایر سه گانه هزینه کرد ولی گذشت زمان به او نشان داد که در این زمینه به موفقیتی دست نخواهد یافت. اگر چه ادعای «شورای همکاری خلیج فارس» در بیست و پنجمین نشست سران کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس در بحرین نام شورای همکاری کشورهای خلیج فارس را به شورای همکاری کشورهای خلیج عربی (مجلس التعاون لدول الخلیج العربیه) تغییر دادند؛26 اما به نظر می‌رسد سیاست ایرانی‌زدایی و فارسی ستیزی اعراب، با توجه به تعلق بیش از نیمی از خلیج فارس و حساس‌ترین نقاط استراتژیک و ژئواکونومیک آن به ایران راه به جایی نخواهد برد. در واقع همانگونه که تلاش برای کنار گذاردن و یا نادیده انگاشتن ایران از ساختار امنیتی منطقه بی‌ثمر می‌باشد، تغییر نام خلیج فارس نیز ناممکن می‌نماید.
  • با این حال نباید از خاطر برد که اعراب در طول سالیان و دهه‌های اخیر تبلیغات گسترده‌ای را به منظور تغییر نام خلیج‌فارس آغاز کرده‌اند. آنها در حالی نام شرکتهای هواپیمائی، روزنامه‌ها، مجلات، شرکتها و بسیاری از چیزهای دیگر را بنام خلیج یا خلیج عربی تغییر داده‌اند که نام «خلیج پارس» در برگیرنده هزاران سال تاریخ است و عدم استفاده از آ‌ن، بی‌ارزش ساختن پیشینه و تمدن‌هایی است که پیرامون آن بالیده‌اند.
  • به کار بردن نام جعلی «خلیج عربی» به جای «خلیج فارس»،‌عنوان «شیخ شعیب» برای «جزیره لاوان»، «قیس» برای جزیره‌ی «کیش» ـ و «شط‌العرب» برای «اروند رود» از جمله مواردی است که علیرغم مسلمان بودن مردم منطقه، به منازعات هویتی و قومی میان کشورها دامن می‌زند. زیرا تغییر نام‌های کهن جغرافیایی، تحریف واقعیت‌های تاریخی و جعل هویت‌های موجود است' برگرفته از فارس و ''''

نگاهی زیبا به زندگی در اثار نمایشی ۲

🔺 تا زمانی که تلخی زندگی دیگران را
شیرین می‌کنی،
بدان که "زندگی" می‌کنی.
در جستجوی عشق نباش!
خودت عشق باش و عشق خلق کن.

" جایی که تنفر تبدیل به عشق شود
بهترین جای دنیاست.

فیلم شکلات، ساخته لاسه هالستروم ، معرفی و نقد و تحلیل – Chocolat 2000

نوشته: علیرضا مجیدی

شکلات پرسشی موشکافانه را مطرح می‌کند: ایا خواص رهایی بخشی که در لذت مادی وجود دارد (و در این‌جا طعم و نیروی گرم و دلچسب شکلات است) می‌تواند بر افکار متعصبانه در شهری کوچک غلبه کند؟

شاید شکلات، تلفیق خطرناکی از چند داستان جلوه کند ولی هیچ نکته مخاطره‌آمیزی درباره آن وجود ندارد. لاسه هالستروم کارگردان فیلم ایمانی تقریبا ماوراء طبیعی به استعداد خود در پیشبرد موفقیت‌آمیز فیلم‌هایش دارد و حتی اگر نتواند آن را به انجام برساند، حد اقل می‌تواند رفع و رجوعش کند. این فیلم مردم پسند هم نسخه‌ای سینمایی از شیر شکلات است: فیلمی هنری برای آدمهایی است که از فیلم‌های هنری خوششان نمی‌آید. این حرف را نباید به حساب تعریف از فیلم گذاشت.

ویان (ژولیت بینوش) شخصیتی لذت‌جو است که کارهای جسورانه دوست دارد. و در اواخر دهه 1950 به شهری کوچک در فرانسه وارد می‌شود. او و دخترش آنوک (ویکتوری تیوپسول) عطر و بوی جدید و غریبی با خود به شهر می‌آورند. ویان یک مغازه شکلات فروشی راه می‌اندازد که در آن انواع تنقلات پیدا می‌شود. او طی چلهٔ روزه (در آیین مسیحیت) دست به کار می‌شود و این شهر کوچک و مردم غریبش را تکان می‌دهد. شهردار کومت درینو (آلفرد مولینا) شهر را اداره می‌کند. او اغلب کشیش پره هانری (هیو اکانر) را راهنمایی می‌کند که مراسم با دقت کامل برگزار شود. بعلاوه فکر می‌کند که هر عملی ناشی از ریاضت‌کشی، طی چلهٔ روزه از نظر اخلاقی ناشایست است.

در این میان مهم نیست که ویان فارغ البال، مادر مجردی است که هرگز ازدواج نکرده و از رو شدن این واقعیت هم باکی ندارد.

ویان قابلیت دیگری هم دارد که آدم می‌تواند اسمش را رادار شکلاتی بگذارد: به هرکسی که می‌رسد فورا می‌تواند تشخیص دهد که چه چیز به مذاق او خوش می‌آید. البته در این بین روکس کولی (جانی دپ) کولی استثنا است، شهردار به او و ویان برچسب بی بند و باری می‌زند و از کارهایشان ابراز کراهت می‌کند.

در شکلات، اضطراب کمیک هالستروم در فیلم مشهورش زندگی من مثل سگ با نوعی جذابیت سر خوشانه درهم آمیخته است. در این‌جا کشمکش داستان کاملا دلپذیر و نمایشی است. البته ویان و آنوک قدری به خاطر متفاوت بودنشان اذیت می‌شوند، ولی قافیه را نمی‌بازند. چه کسی می‌تواند با شکلات مشکل داشته باشد، جز احتمالا انجمن دندانپزشکی امریکا؟!

در شکلات بازیگران با دقت فوق العاده‌ای انتخاب شده‌اند، گرچه لباسهایشان طوری است که بلافاصله بعد از دیدنشان می‌توانید حدس بزنید که آدم‌های عجیب و غریبی هستند. ویان و آنوک با خرقه‌های سرخ رنگ که نشانه دردسر است، در شهر پرسه می‌زنند. خانم اولدل (لسلی کارون که هم‌چنان حضور درخشانی دارد) از زمان مرگ شوهرش در جنگ جهانی اول سیاه پوشیده است. آرماند ویزین عبوس (جودی دنچ) که مغازه را به ویان اجازه می‌دهد، همواره شال‌های سنگین به سر می‌بندد تا وقتی که ویان یک فنجان شکلات به او تعارف می‌کند و لبخندی به چهره‌اش می‌آورد. بد عنقی آرماند تحت تأثیر حال و هوای مطبوعی که مغازهٔ کوچک ویان دارد، برطرف می‌شود، مغازه شکلات فروشی کوچکی که هم مجلل طراحی شده و هم فضای کولی‌وار دارد.

ویان و روکس رابطه‌ای طبیعی با یکدیگر دارند. در واقع آدم‌هایی ملهم از شخصیت‌های آثار د.ه.لارنس 2 که البته فاقد جنسیت‌گرایی افراطی آن‌ها هستند. ویان با چشمان درخشان و روحیه سخاوت‌مندانه‌اش بسیار خوش نیّت جلوه می‌کند.

ویان به نحو رمزآلودی نیازهای افرادی را که با آن‌ها مواجه می‌شود برطرف می‌سازد، زیرا نهایتا آدم‌هایی که در شکلات می‌بینیم همگی خلأهای عاطفی خود را در زندگی دارند. آن‌ها آدم‌هایی هستند که به آدم‌های دیگر احتیاج دارند و به لطف حضور ویان خوشبخت‌ترین آدم‌های دنیا می‌شوند.

گرچه داستان فیلم در فرانسه می‌گذرد، بسیاری از بازیگران، انگلیسی را با لهجه فرانسوی صحبت می‌کنند. باوجوداین هالستروم بازیگرانش را خوب هدایت می‌کند: جانی دپ که لهجه غلیظ ایرلندی دارد یکی از معدود اجراهای بدون دستپاچگی خود را ارائه می‌دهد: او آرام و آب زیر کاه است.

تقارن فرخنده‌ای است که بینوش و لنا الین را در نقش‌هایی ببینیم که برعکس فیلم سبکی تحمل‌ناپذیر هستی (بار هستی) است. این بار لنا الین نقش زنی معصوم و هراسان را دارد که اسیر ازدواجی بدون عشق با پیتر استورمیر است. استورمیر اغلب در فیلم‌های برادران کوئن نقش شخصیتی بی‌رحم (با مایه‌های کمیک) را دارد، طوری که نمی‌دانیم او را تا چه حد باید جدی بگیریم.

#کانال‌انرژی‌مثبت و یک پزشک
💎

باغ مخغی

«من گمان می‌کنم هرکسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست.
هیچ‌کس از آن‌جا خبر ندارد.
کلیدش فقط در دست صاحبش است.
آن‌جا، آدم هر تصور ممنوعی دلش بخواهد می‌کند.
عشق‌های محال،
هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش،
هر چیز نشدنی،آن‌جا شدنی است؛
یک بهشت- یا شاید جهنم ـ خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد.
این باغِ اندرونی چه بسا از دید باغبانش هم پنهان است.
اما یک روزی و یک جوری آن را کشف می‌کند.»

📕 #گفت‌و‌گو_در_باغ
✍🏻 #شاهرخ_مسکوب

باغ مخفی

خورشید روی سبزه ها و درخت های درهم تنیده ی "باغ مخفی" می تابید. این نامی بود که "مری" روی باغ گذاشته بود. این اسم را دوست داشت و وقتی بین دیوارهای قدیمی و زیبای آن تنها می گذشت و کسی نمی دانست او کجاست، بیشتر لذت می برد. تقریبا مثل دور بودن از دنیا بود و رفتن به یک جای افسانه ای. مری تصمیم گرفته بود راز وجود باغ مخفی را برای خود نگه دارد اما...

مری در هندوستان به دنیا آمده و پدر و مادرش را در اثر ابتلا به وبا از دست داده بود. چون سرپرستی نداشت او را به شوهر عمه اش "آقای کریون" در انگلستان سپرده بودند. عمه ی مری در هنگام زایمان پسرش "کالین" از دنیا رفته بود و کالین بیمار و رنجور را با دردهایش تنها گذاشته بود. کالین بداخلاق، لجباز،عصبی، بیمار و بستری در رختخواب بود و خودش و همه انتظار مرگش را داشتند. اما فکر می کنید بیماری یا سلامت او چه ارتباطی با باغ مخفی می تواند داشته باشد؟

امید به زندگی، لذت بردن از طبیعت و معجزه ی حضور در کنار پرندگان و گل ها در بهبودی و استمرار سلامت انسان در داستان واقعگرای "باغ مخفی" با درونمایه روانشناسی – عاطفی با زبانی ادبی و توصیف های زیبای تاثیرگذار بر مخاطب بیان شده است.

مخاطب نوجوان، علاوه بر لذت بردن از یک اثر کلاسیک، در طول خواندن داستان خود را در میان باغ، گیاهان شاداب و گل هایی احساس می کند که نوید بهار و زندگی، پایداری و پیروزی بر ترس، بیماری و ناتوانی را می دهند. کتاب با کارکرد تربیتی– عاطفی به کودکانی با مشکلات جسمی و حرکتی پیشنهاد می گردد

کتاب داستان بوک ورم باغ مخفی Bookworms 3:The Secret Garden

کانال‌انرژی‌مثبت
💎 کتابناک و دنیای زبان '

تنهایی

شازده کوچولو پرسید:
پس آدم‌ها کجا هستند، آدم در بیابان احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت :
آدم با آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کند...

📕 #شازده_کوچولو
✍🏻 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری


شادمانی

  • شادمانی شخص بیش از هر چیز دیگری سراپای او را افشا می‌کند. گاهی نمی‌توان تا مدتی شخصیت یک نفر را خواند. اما آن شخص اگر شروع به خندیدن کند، ناگهان تمامی شخصیتش در برابر آدمی باز می‌شود. فقط بالاترین و خوشبخت‌ترین طبایع شادمانی‌شان مسری است، یعنی از سر خوش قلبی، و در نتیجه مقاومت ناپذیر است.
  • من نه از رشد فکری، بلکه از شخصیت آدمی سخن می‌گویم. اگر بخواهید درون یک شخص را ببینید و روحش را درک کنید، فکر خود را نباید روی طرز صحبت یا سکوت او، اشک‌های او، یا هیجانی که در مورد اندیشه‌های عالی ابراز می‌کند، متمرکز کنید. وقتی می‌خندد بهتر او را می‌شناسید.
  • 📕 #جوان_خام
  • ✍🏻 #داستایوفسکی
  • 📚 BookTop

⭕️ قاشق و چنگال‌های «کاشتنی»، ابداع شرکت اماراتی



♦️ یک شرکت اماراتی، اختراعی نوآورانه و سازگار با محیط‌زیست ارائه کرده است که اگرچه از نظر مالی برای آن‌ها سود زیادی ندارد، می‌تواند با کاهش زباله‌های غذایی، به حفظ محیط‌زیست کمک کند.

به گزارش رویترز، شرکت «بلوم‌اسپون» قاشق و چنگال‌هایی را ارائه کرده است که از الیاف تلف‌شده گندم ساخته می‌شوند و می‌توانند تا پنج سال مورد استفاده قرار بگیرند. بعلاوه، این قاشق و چنگال‌های غیرپلاستیکی قابل کاشتن‌اند! مصرف کنندگان می‌توانند قاشق و چنگال خود را از سر کپسول سبزرنگ در خاک مرطوب بگذارند و گیاهان مختلف از آن تحویل بگیرند. حتی اگر بخواهید که این قاشق و چنگال را چندین بار استفاده کنید، می‌توانید بذرها را بکارید و قاشق را نگه دارید.

مصطفی خطاب، یکی از نوآوران این پروژه می‌گوید: «ما خیلی به سود زیاد فکر نکردیم بلکه کاربردی کردن تفکر و عمل متناسب با حفظ محیط‌زیست در نظرمان بود.»

ایندیپندنت

راستش نمی دانم قلب چیست ؟

قلب، مهمانخانه نيست که آدم‌ها بيايند دو سه ساعت يا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند قلب، لانه‌ی گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود و در پاييز باد آن را با خودش ببرد. قلب؟ راستش نمی‌دانم چيست،اما اين را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خيلی خوب است!

- نادر ابراهیمی

لذت بردن از شادی دیگران

اهل آرامش که شدی 🌸
شاد کردن دیگران بیشتر از شاد
بودن خودت به دلت می چسبد
و از این کار حس خوبی پیدا میکنید🌸🍃

💎آرامش شب نصیب کسانی کـه
دعا دارند، ادعا ندارند
نیایش دارند، نمایش ندارند
حیا دارند، ریا ندارند
رسم دارند، اسم ندارند

کانال‌انرژی‌مثبت
💎

در ازدحام دنیا.....

در ازدحام دنیا
اگر انسانی را یافتی
که تو را می‌فهمد رهایش نکن،
چقدر آن‌ها که ما را نمی‌فهمند بی‌شمارند ...🌱

• غسان زغطان

💎

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست

میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد

باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری

ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند

مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند

روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج

با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده

دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا برگشاید این گره

باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها

هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

روی‌های زرد بین و باده گلگون بده

زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف

زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

نگاهی بر حق شاد زیستن در ادبیات . روانشناسی و حقوق

  • می گویند
  • میز شادی جهان
  • ۴ پایه دارد:
  • دو تاشو “مولانا”
  • به ما نشون داده
  • دو تاشو “حافظ”
  • دوتایی که مولانا معرفی کرده :
  • “ مرنج ” و “ مرنجان ”
  • مانند باران باشید که پلیدیها را می شوید و دوباره به آسمان می رود پاک می شود و به زمین برمی گردد،
  • و حافظ گفته :
  • “ بنوشان “ و” نوش کن “
  • هر نعمتی که خدا به شما داده
  • از مال یا سلامتی،
  • از معرفت و آگاهی
  • با دیگران تقسیم کنید و
  • دیگران را در این لذت سهیم کنید؛
  • چون همه اینها امانتی ست که
  • به ما داده شده؛
  • و باید آن را منتقل كنيم
  • ────────────── . دکترمنصور بهرامی، روان‌شناس و عضو انجمن بین‌المللی تحلیل رفتار متقابل، معتقد است:«وقتی ما واقع‌بین باشیم، تصورات و خواسته‌هایمان به تعادل می‌رسد. بعضی می‌گویند شادی انسان در گرو خوشبختی اوست.
  • حال باید گفت خوشبختی چیست؟ ساده‌ترین تعریف خوشبختی این است که خواسته‌های ما، تعادل و میزانی با امکاناتمان داشته باشد؛ یعنی اگر من خواسته‌ای دست‌نیافتنی داشته باشم، آدم خوشبختی نخواهم بود و اگر خوشبخت نباشم، شاد نیستم. پس اگر خواسته‌هایم با امکاناتم هماهنگ باشد، خوشبخت و شاد هستم.»
  • بهرامی ادامه می‌دهد:«من لازمه شاد بودن را ایجاد تعادل در زندگی می‌دانم. کسی که زندگی متعادلی دارد، چه از نظر مالی و چه از نظر روانی، در نهایت می‌تواند آدم شادی نیز باشد. هرکسی برای شاد بودن شاخصه‌هایی دارد. ممکن است عاملی باعث شادی من شود، اما شما را شاد نکند. ممکن است عاملی شما را اندوهگین کند، اما باعث شادی من شود.»
  • مدتی قبل محققان دانشگاه لستر در یک تحقیق گسترده اعلام کردندکه میزان شادی، ارتباط نزدیکی با سلامت، ثروت و تحصیل دارد. اما از سوی دیگر، برخی با استناد به برخی از آمارها که نشان می‌دهد کشورهایی چون هند و نیجریه ـ با وجود تمام مشکلات مالی‌شان ـ جزء کشورهای شاد هستند، معتقدند در کنار هم بودن و تنوع در ارضای نیاز به شادی از مهم‌ترین دلایل شادی در این جوامع است. در حقیقت ترمزهای شادی در چنین جامعه‌ای وجود ندارد و هرکسی شادی‌های مخصوص به‌خود را انجام می‌دهد.
  • کودک گمشده شادی ما
  • شادی و خرسندی متمرکز ساختن ذهن بر زمان حال است. راز شاد بودن کودکان هم در همین مسئله نهفته است، چرا که کودک خود را در لحظه حال غرق کرده و هرگز به گذشته یا آینده نمی‌اندیشد.
  • به عبارت دیگر، بچه‌ها بنده دَم هستند و آن را بیشتر از هر کس دیگری غنیمت می‌دانند. زندگی کردن در «حال» راه شاد زیستن است، ولی ما به‌جای آنکه از لحظه‌های امروز زندگی خود لذت ببریم، نقشه شادی برای آینده می‌کشیم. زیستن در زمان حال بدین معناست که ما از هر کاری که در حال انجام آن هستیم به خاطر خود آن لذت ببریم و نه اینکه تنها به‌دنبال هدف نهایی آن باشیم.
  • زیستن در حال به معنی دلپذیر ساختن لحظه جاری به‌جای دور انداختن آن است. این تصمیم ماست که لحظه‌به‌لحظه زندگی را زنده باشیم و لذت ببریم و شادمانه زندگی کنیم.
  • عوامل شادی آفرین
  • باید گفت که وقتی نیازهای انسان به‌گونه‌ای صحیح پاسخ داده شود، در راه رضایت و شادی گام بر می‌دارد و بالعکس اگر با موانعی برای ارضای نیازهایش مواجه شود، دچار انواع عقده‌های روانی می‌شود. اما نکته مهم در این موضوع این است که ارضای نیازها به هر طریقی انسان را شاد و راضی نمی‌کند، بلکه تامین نیازها در تعامل با ویژگی انتخاب‌گری انسان، تعیین‌کننده شادی اوست.
  • دکتر ریچارد لیارد، در کتاب معروف و پژوهشی خود به نام «شادی» که در سال 2004 منتشر شده است، بر 7 عامل شادی‌آفرین تاکید می‌کند و آنها را به‌ترتیب اهمیت این‌گونه ذکر می‌کند:« ارتباطات خانوادگی، وضع اقتصادی، شغل، اجتماع و دوستان، وضع سلامتی، آزادی شخصی و ارزش‌های شخصی.»
  • به گفته او، کیفیت روابط ما با دیگران بیش از همه چیز بر شادی‌مان اثر می‌گذارد. لیارد پژوهش‌های دیگری را به‌عنوان شاهد در کتابش می‌آورد تا تاکید کند ثروت تنها وقتی سبب شادی افراد می‌شود که او را از مرحله فقر درآورده و موجب آسانی امرار معاش شود. اما پس از این مرحله افزایش ثروت در بالا بردن میزان شادی نقش چشمگیری ندارد.
  • دکتر لیارد با آمار و ارقام نشان می‌دهد که اگر چه در 50 سال اخیر کشورهای غربی به‌ویژه آمریکا و انگلیس داراتر و ملت‌های آنها از خوراک و لباس بیشتر، خانه و ماشین بزرگتر و امکانات و بهداشت بهتر برخوردار شده‌اند، اما بر شادی آنها افزوده نشده است.
  • شادی مفهومی است که از دیرباز در فرهنگ ایران جایگاه ویژه‌ای داشته و به آن بسیار اهمیت داده می‌شده است. در سنگ‌نوشته‌های باقی مانده از دوران باستان، مانند سنگ‌نوشته داریوش و خشایار شاه در گنج‌نامه همدان، آمده است؛ «بزرگ است اهورامزدا که این زمین را آفرید و آن آسمان را آفرید و شادی را آفرید.» از اینجا می‌توان دریافت که مقوله‌ای به نام شادی تا چه میزان در فرهنگ کهن ایران اهمیت داشته؛ تا آنجا که یکی از ارزش‌ها یا صفات پروردگار «آفریدن شادی»ها بوده است و اهمیت آن را به میزان آفرینش آسمان و زمین می‌دانسته‌اند. در یک معنای تفسیری این جمله به این مفهوم است که اگر شادی نبود، کائنات هم معنایی نداشت.
  • همین اندیشه بعدها در فرهنگ ایرانی به‌صورت‌های مختلف شاخ و برگ پیدا کرد و به گونه‌های تازه سربرآورد. از آن جمله‌اند جشن‌ها و مراسم نشاط‌انگیز که در طول هر سال برگزار می‌شد. ما این جشن‌ها را با نام جشن ایرانی می‌شناسیم چنانچه در آیین مزدیسنا هرگاه که نام روز با نام ماه برابر می‌شود، آن روز را جشن می‌گیرند و در آن جشن یکی از مواهب الهی را ستایش می‌کنند که آخرین آنها در سال جاری جشن تیرگان بوده است که در سیزدهمین روز تیر ماه برگزار شد. در این جشن اسطوره آرش و همچنین ایزد باران گرامی داشته می‌شوند. جشن‌هایی از این دست در نخستین روز فروردین که با نام جشن نوروز برگزار می‌شود و دیگر ماه‌های سال نیز برگزار می‌شود که تمامی آنها به نوعی ستایش از مواهب الهی است. ما در حال حاضر در میان تمام جشن‌های دیگر تنها جشن نوروز را برپا می‌کنیم. همین اندیشه در طول تاریخ ادب فارسی هم رسوخ پیدا کرد.
  • اگر کهن‌ترین متن موجود در فرهنگ ایرانی، یعنی گاتاهای زرتشت را مورد توجه قرار دهیم متوجه می‌شویم که در این متن در موارد متعدد به مقوله‌ای به نام «شادی» تاکید بسیار شده است. همین اندیشه در ادب فارسی به خصوص در شعر هم رواج پیدا کرد. همچنین تداوم این اندیشه را در برخی آثار تربیتی منثور مانند قابوس‌نامه، اخلاق ناصری و امثال اینها نیز می‌توان مشاهده کرد که بر کنار نهادن مسائل غمگین و رو آوردن به امور شاد تاکید دارند. شادی اصولا سازنده و محرک است حال آنکه غم و اندوه مایه سکون و عدم تحرک است. به همین علت هم در شعر فارسی از قدیم‌ تا کنون کمتر شاعری را می‌بینیم که مخاطب خود را به شادی و روی آوردن به موضوعات زندگی‌ساز ترغیب نکرده باشد. از جمله منوچهری هزار سال پیش از این در این زمینه گفته است: «شاد زی با سیاه چشمان، شاد / که جهان نیست جز فسانه و باد.»
  • یا فردوسی به خصوص در شاهنامه بر این موضوع بسیار تاکید کرده است، از جمله در این بیت معروف که می‌فرماید: «چو شادی بکاهد، بکاهد روان/ خرد گردد اندر میان ناتوان.» اگر جامعه را به قول برخی اندیشمندان به‌صورت یک شخص تصور کنیم، این شخص در صورت گذراندن ایام خود در غم و اندوه، طبیعتا دارای ذهنی وقاد (روشن خاطر و تیزهوش) نخواهد بود. این مشکلی جدی است که در جوامعی اینچنینی نیز قابل مشاهده است. امروزه همه جوامعی که می‌سازند، تولید می‌کنند و اهل ابتکار و خلاقیت هستند اگر در احوالشان دقت شود می‌توان دید که فضای زندگی آنان آمیخته به شادی و نشاط است. شگفت اینجا است که در جوامع عقب‌مانده که اصطلاح مودبانه آن «کشورهای رو به توسعه» است، به رغم آگاهی از آثار منفی تکثر غم و اندوه در جامعه و دوری از شادی که موجب انسداد ذوق‌ها و ذهن‌های بارور می‌شود، باز هم بر آن شیوه‌ای از سررشته‌داری فرهنگی تاکید دارند که عاملی بازدارنده در پرورش ذوق و ذهن شخص جامعه است.
  • اما آنچه باید مورد توجه مدیریت کلان فرهنگی قرار گیرد این است که جریان فضای شاد در یک جامعه باید بر اساس ویژگی‌های اصیل فرهنگی شکل گیرد. اگرنه با برنامه‌های نمایشی و ویترینی که هر از گاهی در سالن‌های سرپوشیده و سرباز به قصد ایجاد نشاط در مردم تشکیل می‌شود، نتیجه مطلوبی به بار نمی‌نشیند و تلاشی است که بی‌گمان به هدر خواهد رفت. زیرا اشاعه شادی در جامعه نیاز به برنامه‌ریزی دقیق بر بنیاد اصول روان‌شناسانه، جامعه‌شناسانه و فرهنگی عمیق دارد که آن هم بدون مشورت با خبرگان این حوزه‌ها و کارشناسانی که در این زمینه‌ها دود چراغ خورده‌اند، حاصل نمی‌شود.
  • افسردگی «depression» از شایع ترین مشکلات روانی می باشد که بیشتر از 100 میلیون نفر در دنیا به نوعی از آن مبتلا هستند و از شدت فراگیری از آن به سرماخوردگی روانی یا سرماخوردگی اختلالات دِماغی تعبیر می شود که موجب پیامدهای سوء و ناخوشایندی می گردد.
  • در یک تعریف ساده می توان گفت که افسردگی عبارت است از: اختلالی که بر تفکّر، خُلق، احساس، عاطفه، رفتار و سلامت جسمی تأثیر منفی دارد. در ایران نیز آنگونه که تحقیقات میدانی و آمارها نشان می دهد درصد نسبتاً بالایی از زنان و مردان که نسبتش در زنان حدود دو برابر مردان می باشد در مقطعی از عمر به آن مبتلا شده اند که یا برطرف شده و یا تداوم داشته است.
  • عوامل متعدد و گوناگونی را می توان منشأ و خاستگاه افسردگی دانست که از جملۀ آنها: ژنتیک، مسائل و مشکلات شخصی و اجتماعی، شکست در کار و ازدواج، مشاهده شکاف طبقاتی، بیماریهای جسمی نظیر دیابت و بیماریهای قلبی و ...، مصرف بعضی از داروها، احساس گناه به خاطر مسائل کم اهمیت، احساس بی ارزشی، یأس و ناامیدی، اختلال عاطفی فصلی که با کوتاه شدن روزها همراه می باشد، افسردگی به خاطر وضع حمل، افکار منفی، نگرانی ها، عدم امنیت شغلی، بیکاری و مواد دیگر می باشند.
  • نشانه های افسردگی:
  • از منظری می توان نشانه های پیدایش افسردگی را به 5 قِسم، تقسیم نمود که عبارتند از:
  • 1- نشانه های رفتاری مانند غمگینی و اندوه، خمیدگی، بی حالی و کندی در حرکت، خستگی
  • 2- نشانه های هیجانی مانند خشم، اضطراب، بی احساسی، احساس گناهکاری، احساس غم و اندوه
  • 3- نشانه های ارگانیک و جسمی مانند فشار خون،سر درد
  • 4- نشانه های فکری مانند عدم تمرکز، خودبیمار پنداری
  • 5- نشانه های انگیزشی مانند نبود تمایل به پیشرفت، بی انگیزه بودن و بی هدفی در زندگی
  • راههای درمان افسردگی:
  • 1- توجّه به گذرا بودن امور و اصل مهّم و مؤثّر «این نیز بگذرد» توأم با امیدواری به آینده.
  • امید به آینده و دوری جستن از یأس و ناامیدی از مهمترین راهکارهای مقابله با افسردگی، و نیز ناامیدی از مؤثرترین عوامل افسردگی می باشد. توجّه به اینکه تاریک ترین هنگام شب زمینه ساز طلوع فجر و آغاز روشنایی می باشد.
  • در ناامیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است
  • سعدی
  • «ویکتور هوگو» گوید: امید برای انسان به مانند بال برای پرنده می باشد. در قرآن نیز فرموده است که از خداوند و رحمت بی انتهایش ناامید نباشید: «لاتقنطوا من رحمۀ الله» (زمر، 53) یا «لاتیاسوا من روح الله» (یوسف، 87)
  • صبح امید که شد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد
  • حافظ
  • می گویند: از کُرویّت زمین این درس را هم می توان گرفت که هر نقطه پایانی می تواند یک نقطۀ شروع باشد و در هر حال راهی بن بست نیست یا راهی پیدا می کنیم و یا نهایتاً راهی باز می کنیم یا می یابیم و یا می سازیم و در هر حال: «تا ریشه در آب است امید ثمری هست» و: «به آفتاب سلامی دوباره باید داد»
  • در ادعیه آمده است: «یامَن اذا اتضایقت الامور فتح لها باباً لم تذهَب الیه الاوهام صلّ علی محمّد و آله وافتح لاموری المتضایقه باباً لم یذهب الیه وهم یا ارحم الراحمین»
  • 2- استفاده از داروهای ضد افسردگی: مراجعۀ به روانپزشک و روانکاو، راهکار مهمی برای معالجۀ افسردگی می باشد و نباید تفاوتی بین مراجعه به پزشک برای معالجۀ امراض جسمانی و مراجعه به روانپزشک برای علاج ناراحتی های روحی و روانی قایل شد متأسفانه در جامعۀ ما رفتن نزد روانپزشک کاری غیرعادّی محسوب می شود و غالباً از آن واهمه دارند که صحیح نیست. مصرف داروهای ضد افسردگی نظیر داروهای سه حلقه ای، ایمی پیرامین، آمی تیریپ تیلین، نورترتیپ تیلین و... تا اتمام دوره که بعضاً 6 ماه و بیشتر طول می کشد نقش مؤثری در برطرف ساختن افسردگی می تواند داشته باشد.
  • 3- ورزش و تمرینات مرتب و مداوم ورزشی که موجب خستگی و کوفتگی عضلانی نشود و مخصوصاً تأثیر منفی و فرساینده بر اعضا و عضلات نداشته باشند نیز موجب کاستن و برطرف ساختن افسردگی می گردد. از مشکلات جوامع امروزی و تبعات منفی پیشرفت فن آوری و تکنولوژی، کاهش حرکت می باشد که در مدّت طولانی موجب پیدایش ناراحتی های جسمی و روحی می گردد. ورزش موجب ترشح هورمونهای نشاط برانگیز می گردد که کسالت و افسردگی را زایل می سازند ولی در سنین میانسالی و سالخوردگی حتی المقدور باید تحت نظر مربّی با تجربه انجام پذیرد که افراط و فعالیت بیش از حدّ موجب پیدایش عارضه های فصلی، استخوانی، عضلانی و ... نگردد.
  • 4- عبادت و زیست معنوی:
  • از مهمترین عوامل برطرف ساختن افسردگی، زندگی معنوی و دین ورزانه می باشد. ارتباط با خداوند به عنوان مالک و مدبّر هستی که همه امور به اراده و مشیّت وی انجام می پذیرد و بر تمام وجوه و شؤون هستی احاطه دارد.
  • یک مو نجنبد از سرِ ما جز به اختیار آن اختیار هم به کف اختیار اوست
  • توکّل به خداوند و تسلیم به رضای حق نقش مهمّی در شادی و آرامش می تواند داشته باشد. شبلی گوید: «من عرف الله فلا غمّ له» انس با قرآن و ادعیه، قرائت و استماع آیات وحیانی، ذکر و یاد خداوند نقش بسیار مثبتی در شادی و سکینۀ خاطر می تواند داشته باشد. عبارات و مضامینی در متون ادعیه آمده است که خواندنِ توام با التزام به آنها آدمی را به منبع و سرچشمۀ زلال خیر و نیکی رهنمون می شود مثلاً در دعای جوشن کبیر اسمای الهی نظیر «یا اله الاولین و الاخرین» یا در دعای مشلول عبارت: «یا جاری «اللصیق»، (ای همسایه دیوار به دیوار) و مضامینی نظیر اینها که در ادعیۀ ما ثور از معصومین مشاهده می شود، خواندن نماز صبح در اوّل وقت که موجب کاهش خواب Rem می شود و در کاهش افسردگی مؤثر است. قرآن می فرماید: «اَقِم الصلوۀ لدلوک الشمس الی غسق الّیل و قرآن الفجر انّ قُرآن الفجر کان مشهوداً. و مِن الّیل فتهجّدبه نافلۀً لک عسی ان یبعثک ربّک مقاماً محموداً»، (اسری، 78-79)
  • هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یُمن دعای شب و ورد سحری بود
  • مرحوم آیت الله نخودکی اصفهانی مبانی طریقت سیر و سلوک خود را بر سه اصل بنا نهاده بود که عبارتند از: 1- غذای حلال 2- توجه به نماز و حضور قلب در نماز 3- بیداری قبل از اذان صبح
  • اقامۀ نماز با توجّه به مفاهیم و مضامین و حتی حرکات رکوع و سجدۀ آن موجب نشاط و شادمانی می گردد. یک محقق هلندی به این رسیده است که لفظ «الله» خود آرامش بخش می باشد و موجب تسکین آلام و دردها می گردد.
  • 5- فرو کاستن انتظارات از دیگران:
  • از عواملی که موجب آشفتگی خاطر و تلاطم روح و روان و در ادامۀ، افسردگی و خمود می گردد انتظاراتی است که بعضاً ما از دیگران داریم و وقتی برآورده نمی شوند تحمل و هضم آن برایمان تحمل ناپذیر می گردد. منشأ و علّت چنین رفتارها نیز غالباً این است که به انسانها به چشم ابزار نگاه می شود نه غایت. وقتی با کسی آشنا می شوم ذهن دنبال این است که چه فایده ای از این شخص به من می تواند برسد و وقتی آن برآورده نمی شود ناراحت می شوم. اگر بدی از دیگران مشاهده شود در نگاه متعالی به جای ناراحتی و کینه طرف مقابل را به دل گرفتن باید به این توجّه داشت که چه عوامل بیرونی و درونی موجب صادر شدن چنین رفتار نابجائی از آن شخص شده است و در این حالت و با این رویکرد عوض گلایه و ناراحتی، دلسوز آن شخص می شویم.از مهمترین موضوعاتی که برای رسیدن به آرامش و شادی باید به آن توجّه نمود این است که عوض انتظار داشتن از دیگران، باید انگیزۀ خوبی نمودن به آنان را در خود تقویت کنیم، خودمان را موظف به نیکی به دیگران بدانیم نه اینکه از آنها انتظار خوبی داشته باشیم، به دیگران به چشم «غایت» نگاه کنیم نه ابزار و وسیله، از غیر اخلاقی ترین انحاء زندگی این است که به دیگران به چشم دارو و داربست نگاه کنیم، هر وقت نیاز داشتیم به آنها مراجعه کنیم و در غیراین صورت از آنها یادی نکنیم. عادت دادن خود به «عشق دهنده» و «از خود فرا روی» نقش بسیار موثری در مقابله با افسردگی دارد.
  • 6- خیرخواهی و نیکی به دیگران:
  • از مهمترین و مؤثرترین عوامل شادی و دور شدن از افسردگی خوبی کردن به دیگران و باز کردن گرهی از کار فرو بسته بندگان خدا می باشد. کسی که به دیگران خوبی می کند و دلی را شاد می سازد در واقع خودش نیز خوشحال می شود. مولانا می گوید:
  • خیر کن با خلق بهـر ایزدست یا بــرای راحت جـان خودت
  • تا همیشه دوست بینی در نظر در دلت نآید زکین ناخوش صوَر
  • مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ابیات: 1979-1980
  • خوبی به دیگران پیشتر و بیشتر از آنها به خودمان معطوف می شود. قرآن می فرماید: «ان احسنتم احسنتم لانفسکم»، (اسری، 7) مهرورزی و محبّت به همنوعان نقش مؤثری در شادی و انبساط خاطر دارد و باید آن را فرصتی برای خود دانست تا دیگری: «نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا»
  • به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
  • سعدی
  • افلاطون گوید: «خوشبخت ترین انسانها، کسانی هستند که اشکی را از گونه ای پاک می کنند و لبخندی بر لبها می نشانند.» هر قدر خیرخواهی نسبت به دیگران در آدمی بیشتر باشد به همان نسبت تخلّق به اخلاق الهی هم بیشتر خواهد شد. اینکه استاد شهریار در توصیف مواجهۀ علی علیه السلام با ضارب خود پس از ضربت خوردن در مسجد می نویسد:
  • می کند چشم اشــارت به اسیر می زند پس لب او کــاسۀ شیر
  • چه اسیری که همان قائل اوست تو خدایی مگر ای دشمن دوست
  • مصرع اخیر به واقع سخنی صائب است. خیرخواهی بی قید و شرط و حتّی «دشمن دوستی» از بارزترین نمودهای تشبّه به حقّ می باشد. آدمی به مرتبه ای از کمال وَ سِعِۀ وجودی برسد که حتّی دشمن خو را نیز دوست بدارد آنگونه که مولانا گوید:
  • گر عدو باشد وِ را احسان نکوست که زاحسان بس عدو گردید دوست
  • به سان آفتاب باشد که بی دریغ پرتور افشانی کند و انتظار «نگاه کردن» هم نداشته باشد. حکایت دلنشین و جالبی نقد می کنند که: در آستانۀ عید و روزی مبارک که بازار و مغازه ها شلوغ و پررفت و آمد بودند شخصی کودکی را کنار مغازه ای می بیند که با سر و وضعی نامرتب از پشت شیشه، ویترین و داخل مغازه ای را با حسرت نگاه می کند، آن شخص نزد کودک می رود و با دلجوئی دستش را گرفته، داخل مغازه می برد و هرچه آن کودک می خواهد برایش می خرد وقتی از مغازه بیرون می آیند کودک از آن شخص می پرسد: ببخشید شما خدائید؟! آن شخص می گوید: نه فرزندم! من خدا نیستم، خدا که اینگونه نمی شود، من بنده ای از بندگان خدا هستم، کودک می گوید: حدس می زدم که یا باید خدا باشید و یا در هر حال نسبتی با خدا دارید، نسبت ما را با خداوند خیرخواهی مان نسبت به بندگان خدا مشخص می سازد. باز حکایتی نقل می کنند که ظاهراً واقع شده: یکی از قهرمانان تنیس پس از نایل شدن به مقام قهرمانی و گرفتن جایزه که نوعاً در مسابقات تنیس رقم بالایی به عنوان جایزه می گیرند، پس از اتمام مراسم برای سوار شدن به ماشین، پارکینگ می رود که در آنجا زنی خودش را به او می رساند و می گوید: فرزندم به شدت مریض است و پزشکان برای معالجه اش مبلغ زیادی می خواهند اگر معالجه اش پی گیری نشود از دنیا خواهد رفت، به من کمک کن تا فرزندم را معالجه کنیم، تنیس باز چکی را که به عنوان جایزه گرفته بود امضاء و پشت نویسی می کند و به آن زن می دهد، چند روز بعد یکی از مربیان هاکی او را می بیند و می گوید: یکی از بازیکنان تیم می گفت زنی را در حال صحبت با تو دیده است، آن زن چه می گفت: قهرمان تنیس می گوید: ظاهراً بچه اش مریض بود و برای پیگیری معالجه اش از من کمک می خواست، مربی هاکی می پرسد: تو هَم به او کمک کردی ، می گوید: بله! مربی هاکی می گوید: آن زن دروغ گفته و این راه را شگرد اخّاذی کرده، او اصلاً فرزند مریض ندارد، قهرمان تنیس با خوشحالی می گوید: که اینطور! چقدر خوشحال شدم او به من دروغ گفته و فرزند مریض ندارد، خدا را شکر که بچه اش مریض نیست. رسیدن به این مرتبه از نوع دوستی و دیگرخواهی همین دنیا را برای آدمی بهشت می کند.
  • 7- نادلبستگی به دنیا:
  • از مهمترین عوامل افسردگی دلبستگی و تعلق خاطر به تعنیات و اعتباریات می باشد هر قدر این دلبستگی بیشتر باشد، اندوه و افسردگی هم بیشتر خواهد شد. تکلّف و تعلق از موانع مهم زندگی توام با شادی می باشند.
  • تکلف گر نباشد خوش توان زیست تعلق گر نباشد خوش توان مُرد
  • قرآن می فرماید: وقتی حضرت موسی (ع) به رسالت مبعوث شد به وی خطاب شد که: «فاخلع نعلیک»، (طه، 12) که مفسران گفته اند مراد از این، خارج کردن تعلقات از قلب می باشد همچنین در روایات مربوط به بعثت پیامبر اکرم (ص) نیز نقل شده است که جبرئیل بازوی حضرت (ص) را گرفت و تکان داد که گفته اند: مراد از تکان دادن در واقع «تکاندن» و سبُک ساختن [البته در آن مرتبه و جایگاه متناسب با حضرت (ص)] می باشد. یک بار از یکی از اساتید و شارحان نهج البلاغه پرسیدم اگر یک جمله از این کتاب ارزشمند و بی نظیر انتخاب کند کدام است؟ گفت: این توصیۀ حضرت که می فرماید: «تخفّفوا تلحقوا»، ( نهج البلاغه، خطبه 21 و 197)
  • «سبکباری» مقدمۀ وصال و لحوق می باشد. البته منظور لزوماً نداشتن و مرتاضی کردن نیست و ای بسا آدمی در عین نداشتن اسیر «شح نفس» باشد ولی در هر حال دلبستگی رنج و زحمت به دنبال خود دارد. بعضی از دوستان می گویند: خیلی از کسانی که مال بیشتر می دارند در واقع "بار "بیشتری بر دوششان قرار گرفته و دنیا آنها را گرفتار و گرانجان ساخته است. بعضاً وقتی آدمی رو به دنیا می کند مانند حکایت «خیک عسل» در مثنوی طاقدیس نراقی وقتی بخواهد رها کند دنیا او را رها نمی کند و البته اغلب آدمی آنها را رها نمی کند نوعاً بعضی از خواسته های ما هستند که وقتی برآورده می شوند سیری به بار می آورند مانند میل به غذا، ولی بعضی از خواسته های ما وقتی برآورده می شوند سیر نمی کنند که هیچ، گرسنه ترمان نیز می کنند و حرص و طمع بیشتر می شود. امام کاظم (ع) می فرماید: دنیا مانند آب شور دریاست که هر قدر بیشتر بنوشیم تشنه تر می شویم. بعضاً در کلاسها و جلسات محضر دوستان و سروران عرض می شود که شمس تبریزی در ملاقات با شمس چیزی به وی نداد بلکه تعلقات را از او گرفت و مولانا را سبک کرد.
  • زهره بودم ماه شدم، چرخ دوصد تاه شدم یوسف بودم زکنون، یوسف زاینده شدم
  • در هرحال نادلبستگی از پیش شرطهای مهم شادی و نشاط می باشد
  • حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلی است تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است
  • دانته گوید: اگر با خطوط پیشانی احوال باطنی و درونی آدمیان خوانده می شد خیلی ها که حسرت زندگی شان را می خوریم به حالشان گریه می کنیم.
  • غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هـر چـه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
  • مگر تعلق خاطر به ماهر خساری که خاطر از همه غمها به یاد او شاد است
  • حافظ
  • کتاب «بودن و داشتن» نوشته اریک فروم که اخیراً با ترجمۀ دقیق و خوشخوان «کیومرث خواجه مردیها» چاپ شده است، منبع ارزشمندی برای تبیین انواع زندگی معطوف به فرون طلبی و افزودن داشته ها که نوعاً نتیجه اش غم و غصّه و اضطراب و ... خواهد بود و زندگی توام با سبکباری میباشد.
  • 8- آراستگی ظاهر و عادت دادن خود به لبخند و تبسّم
  • از دیگر عوامل دور شدن از افسردگی، آراستگی ظاهر و سر و وضع مرتب داشتن است لباس نامرتّب و ژولیده موجب ملال خاطر نیز می گردد. می گویند: «الظاهرُ عنوان الباطن» ظاهر هر کسی از باطن و درون وی حکایت دارد «رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ نهان» همچنین لبخند بر لب داشتن نیز در شادی باطنی مهم می باشد و موجب دفع و رفع افکار مزاحم می گردد. در قرآن مجید خنده مقدم بر گریه آمده است: «و انّه هو اضحکَ و ابکی»، (نجم، 43) «کریستین بوبن» گوید: خنده حتی بر چهرۀ مرده هم او را زیباتر می کند، و نیز می گویند: تا وقتی لبخند بر لبانمان نقش نبسته لباس خود را کامل نپوشیده ایم و رفتار انسان باید به گونه ای باشد که لبخندش بیشتر و پیشتر از لباسش جلب توجه کند البته نه در حدّی که از متانت و وقار فاصله بگیرد ولی در هر حال لبخند نقش مهمی در شادی دارد.
  • 9- زندگی در زمان حال:
  • از دیگر عوامل مهم برای شادی و نشاط زندگی در زمان حال می باشد، غالباً غم و حزن گذشته و نگرانی آینده موجب اندوه و اضطراب می گردد. خیام گوید:
  • از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فــردا که نیـامده است فریاد مکن
  • برنـــامده و گـــذشته بنیـاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
  • امیرالمؤمنین علیه السلام نیز می فرماید: «لاتشعر قلبک الهّم علی ما فاتک فیشغلک عمّا هو آت»، (میزان الحکمۀ، محمدی ریشهری). حسرت و ندامت گذشته و اینکه مثلاً چرا این کار را کردم و نگرانی از آینده که چه خواهد شد؟ از موانع شادی و آرامش در زمان حال می باشد. مولانا می گوید:
  • صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
  • مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت: 133
  • زیستن در زمان حال از مهمترین نشانه های یک زندگی اصیل و معنادار می باشد. یکی از مهمترین موانع شادی، عدم امنیت شغلی می باشد که اشتغالم چگونه خواهد شد. باید زمان حال را غنیمت شمرد این بیت منسوب به علی علیه السلام مفهوم سرشار و عمیقی در این ارتباط دارد:
  • ما فات مضی و ما سیأتیک فاین قم فاغتنم الفرصۀ بین العدمین
  • 10- مغایرت بین بود و نمود، ظاهر و باطن
  • از دیگر عوامل افسردگی تعارض بین آنچه هستیم و آنچه می نمائیم می باشد. این عامل موجب تلاطم و اضطراب خاطر می گردد. برای آرامش و راحتی باید بود و نمود مطابق هم گردند. خودمان باشیم و «نقابدار» ظاهر نشویم، یا بود خودمان را آنقدر بالا بکشیم که شبیه آنچه می نمائیم باشیم، و یا در صورت عدم امکان این روش، نمود خود را شبیه بود سازیم در هر حال آنچه هستیم باشیم و بندی تصورات و اوهام پندارین خود نگردیم. مخصوصاً بنا را بر سادگی در تمام شئون و وجوه زندگی قرار دهیم. تجملات، ریخت و پاشها، زرق و برقهای زندگی اگر ظاهر آن را زیبا جلوه دهند باطنش را از ارزش و محتوا تهی می سازند.
  • 11- مصاحبت با انسانهای شاد:
  • نفس انسان خوپذیر است و نوعاً مصاحبت ها و معاشرتها در خُلقیات آدمی تأثیر می گذارد. حکیم سنایی گوید:
  • خوپذیر است نفس انسانی با بدان کم نشین که در مانی
  • مولانا نیز گوید:
  • نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند
  • مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت: 721
  • با توجه به مُسری بودن شادی و غم، مصاحبت با انسانهای افسرده و گرفته موجب افسردگی می گردد: «افسرده دل افسرده کند انجمنی را» البته انسان افسرده شاید گناهی مرتکب نشده است که در انزوا قرار بگیرد و افسردگیش تشدید شود ولی حالات روحی در هم تأثیرگذارند.
  • همچنین مصاحبت با اعضای خانواده، رفت و آمدهای توأم با عاطفه و مهرورزی، پرهیز از تنهایی نیزمانع افسردگی می گردد.
  • 12- تغذیۀ مناسب:
  • از عوامل شادی و شعف که به صورت جنبی و حاشیه ای در آن مؤثر است تغذیۀ مناسب می باشد مخصوصاً مصرف غذاهایی که امگا 3 و روغن ماهی دارند در شادی و برطرف شدن افسردگی مؤثر می باشد. توجّه به کیفیّت تغذیه، استفاده از غذاهای سالم و طبیعی، خوردن صبحانه و پرهیز از تناول مأکولات ناسالم و تولید شده با منویّات تجاری و انتفاعی نقش موثری در طراوت و شادابی جسم و روح ایفا می کند . شادی برای بیشتر انسان­های مضطرب امروز که در غصه نداشته ­ها، کمبودها و فرصت­های از دست رفته بسر می­برند و خود را در میان انواع آلودگی­های زیست محیطی، بیماری‎های عالم‎گیر و چالش‎های مرتبط با وضعیت اقتصادی می­بینند یک نیاز و ضرورت است. انسان­ها محق به شاد زیستن هستند. حق بر شادی (Right to Happiness) به عنوان حقی مشترک میان حقوق بشر و حقوق شهروندی، است .مفهوم شادی در قوانین ایران به طور پراکنده به شادی و نه به عنوان یک حق پرداخته ­اند و ضعف در این زمینه بیشتر در رفتار و عملکردها وجود دارد. حق بر شادی در اسناد بین ­المللی به صورت موردی و با پرداختن به حقوق سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مورد توجه قرار گرفته است ممکن است شما که تا به اینجای گزارش رسیده‌اید حالا دستی به جیب تورم‌زده و خالی از سکنه آن (یعنی اسکناس) بزنید و همه این حرف‌ها را بی‌فایده و عبث بخوانید. راستی اگر شما ثروتمندترین آدم روی زمین بودید، شادی را ‌چند می‌خریدید؟ برگرفته از سایت مجله جامعه پژوهی فرهنگی . همشهری .دنیای اقتصاد و وبلاگ ارشیا .

انگیزه درونی بجای تایید بیرونی

اگر نمی توانید اینده را برای جوانان بسازید پس جوانان را برای فردا مهیا کنید

🌟با توجه به این مسأله با پدیده ای مواجه هستیم که بچه‌های درسخون، زرنگ، بامزه تا یک سن خاصی آماج تایید و توجه و تشویق قرار می‌گیرند، بعد از اینکه بامزگی و شاگرد اولی را از دست می‌دهند دیگه این محرک ها و تشویق ها کم و قطع میشه و گاها به انتقاد هم بدل میشه و با شخصی مواجه می‌شویم که توان هضم این احساسات و مدیریت کردن این وضعیت را ندارد و وارد چرخه اجتناب و اضطراب و کاهش اعتماد به نفس می‌شود

🌟من این مسأله را در دانشجویان دانشگاههای تاپ زیاد دیدم، نوجوانی که تا قبل از ورود به دانشگاه گل سرسبد مدرسه و کلاس و فامیل بود یهو با ورود به دانشگاه و رقابت با آدمهایی مثل خودش کم میاره(به دلیل بالا بودن سطح رقابت) یا نمره متوسطی میگیره و شوکه میشه و اون تصور بچه زرنگ و باهوش فرد از خودش تهدید میشه

☕️پس به این توجه کنیم که در دادن تایید و تشویق زیاد و نامتناسب به کودکان محتاط باشیم و به جای آن تلاش کنیم، کارهایش در جهت علایق و توانایی ها و استعدادهایش باشد که بتواند ایجاد انگیزه را درونی کند و به شکل مرضی محتاج تایید بیرونی نباشد



☑@NeoRavankavi و ....

🎯 نویسندگی تحصیلات نمی‌خواهد

سامرست موآم می‌نویسد:

«همه معتقدند که بالزاک، خوب چیز نمی‌نوشت. او، یک آدم عامی بود (اما، آیا عامی بودن او، جزء لازم نبوغ او نبود؟) و نثرش هم معمولی بود. نثر او، مطول و خسته‌کننده، پر زرق‌وبرق و غالباً غلط بود.

امیل فاگه که منتقد بسیار برجسته‌ایست، در کتاب خود که راجع به بالزاک نوشته، یک فصل تمام را به اشتباهاتی که بالزاک از نظر سلیقه، سبک، صرف‌ونحو زبان کرده، اختصاص داده است. در واقع بعضی از این غلط‌ها آنقدر زننده است که لازم نیست آدم اطلاع عمیقی از زبان فرانسه داشته باشد تا آن‌ها را بفهمد. این غلط‌ها، رک بگویم، چندش‌آور است. ولی، می‌گویند که چارلز دیکنز هم انگلیسی را هیچ خوب نمی‌نوشت. روسی‌های تحصیل‌کرده و مهذب به من گفته‌اند که تولستوی و داستایفسکی روسی را خیلی سرسری می‌نوشتند.
این عجیب است که چهار نفر از بزرگ‌ترین رمان‌نویس‌های دنیا، زبان مادریِ خودشان را این‌قدر بد بنویسند.»

- ویلکی کالینز

🔗 مرکز مطالعات ادبی ایران:

نقل می شود که فرد نرمال دارای چنین اوصافی است

✅ سی ویژگی یک فردِ نُرمال
✍🏻 #دکتر_محمود_سریع_القلم

1- در رانندگی از فرعی به اصلی، کامل می ایستد بعد حرکت می‌کند چون شهرنشین است؛

2- حتی دشمنان خود را با “آقای یا خانم” خطاب می‌کند چون اعتماد به نفس دارد؛

3- ارتفاع ادب و حشمت او بالاتر از دانش، ثروت و قدرت او قرار دارد؛

4- با صنعت فریب آشناست ولی چون بنیان هستی را صدق می‌داند، از آن پرهیز می‌کند؛

5- چند مرحله جلوتر، به پی آمدهای سخن خود فکر می‌کند بعد حرف می‌زند چون زندگی امری دراز مدت است؛

6- نهایت تلاش خود را می‌کند تا شخصیتی با ثبات داشته باشد چون پایداری شخصیت، اعتماد ساز است؛

7- مادامی در قدرت می‌ماند که فکر جدیدی داشته باشد و گره‌ای را باز کند چون نگران قضاوت تاریخ است؛

8- که در جهان تخصصی امروز، فقط در یک رشته می‌نویسد و اظهار نظر می‌کند؛

9- که نیاز روانی به غیبت، بد گویی و نفرت ندارد چون سعی می‌کند از غوغای کثرت فاصله گیرد؛

10- که به واسطۀ مزایای سِمَت، در پی جبران محرومیت‌های دوران کودکی نیست؛

11- معتقد است اهانت به دیگران، در مقطعی به خود او باز می گردد؛

12- وقتی نمی‌تواند سر موقع به قراری برسد، زنگ می زند یا پیغام می‌فرستد؛

13- در پی این نیست دیگران را مثل خود کند چون هر فردی، عالم و گذشتۀ خاص خود را دارد؛

14- آنقدر آشغال را در دست خود نگه می‌دارد تا سطلِ زباله پیدا کند؛

15- اهتمام می‌ورزد تا بازارِ پررونق سایه روشن های جهل را با گسترشِ آگاهی خود بهتر بشناسد؛

16- در صندلی های پشت تاکسی، پاهای خود را جمع می‌کند تا دو نفر دیگر راحت باشند؛

17- با دو نفر دیگر در عرض پیاده رو، راه نمی‌رود و سدّ راه عبور دیگران نمی‌شود؛

18- تبلیغ عبادت خود را با باطنِ “بِشنو از نی” در تضاد می‌داند؛

19- تاریخ می‌خواند تا انتظارات خود را بر واقعیت‌ها منطبق کند؛

20- از راه رفتن روی برگ‌های پاییزی و صدای خش خش آنها لذت می‌برد؛

21- چراغ‌های روشن اضافی در محل سکونت و کار خود را خاموش می‌کند؛

22- در مورد دیگران، با Fact و نه شنیده‌ها و تخیلات، قضاوت می‌کند؛

23- در لحن، کلام، رفتار، چِشم، نحوۀ نشستن و واکنش‌های او، تکّبر حس نمی‌شود؛

24- با توجه به واقعیت‌های جهانِ امروز، به کثرت گرایی فکری اعتقاد دارد؛

25- که کتاب می‌خواند و کتاب خواندن در افکار و رفتار او تاثیر دارد؛

26- در کش و قوس‌های میان هیجان و فکر، بر خود مسلّط است؛

27- هم به توسعۀ فردی خود توجه می‌کند وهم به رفع مشکلات دیگران؛

28- درجهان فوق العاده زیبای امروز، برای موسیقی، هنر، سینما و تئاتر وقت می‌گذارد؛

29- به همۀ کشورها، ملت‌ها و نمادهای ملّی آنان مانند زبان، آیین و هویت احترام می‌گذارد؛

30- تا می‌تواند کار می‌کند، زحمت می‌کشد و انتظارات خود را از دیگران به حداقلِ ممکن می‌رساند.