دادگری در شاهنامه
راسخون_ نویسنده: میرزا ملااحمد
حسرت محمودآبادی :اتحاد خبر و لوار جنوب
عدل و داد از مسائل عمدهی شاهنامهی فردوسی بوده، در چشم انداز اخلاقی شاعر مقام والا دارد. فردوسی عدل را نه چون مفهوم تجریدی فلسفی، بلکه آرمان و آرزوی واقعی مردم میداند که در زندگی آدمیان هر طایفه و طبقه برای رسیدن به آن میل و کوشش میکند، طوری که ادبیات شناس ایرانی حسین رزمجو مینویسد: «در جهان بینی فردوسی داد به منزلهی زیربنای سعادت و بهروزی اجتماعات بشری و مهمترین وسیلهی دفاعی فرزند آدم از هر پلیدی و تباهی معرفی شده است.» (1)
فردوسی قبل از همه عدل را از پدیدههای الهی دانسته خاصیت پروردگار قلمداد مینماید و مقدس و دست نارس بودن آن را تأکید میسازد:

ز گیتی ستایش مر او را کنید *** شب آید نیایش مر او را کنید
که آن را که خواهد کند شوربخت *** یکی بیهنر را نشاند به تخت
از این کوشش و پرسشت وای نیست *** که با داد او بنده را پای نیست
از نظر فردوسی خداوند به آدمیان نیز داد را عطا کرده از آنان رعایتش را در زندگی تقاضا دارد:
خداوند کیوان و گردان سپهر *** ز بنده نخواهد به جز داد و مهر
داد و عدل در «شاهنامه» معنی مشخص و واقعی دارد و در موردهای گوناگون حیات، مفهوم معینی را بیان مینماید. از جمله شاعر در حال گرسنگی مردم در انبارها نگاه داشتن گندم را نشانهی بیعدالتی میداند و از شاه تقسیم کردن آن گندمها را که از روی عدل است، درخواست مینماید:
چو شد گرسنه نان بود پادزهر *** به سیری نخواهد ز تریاک بهر
اگر دادگر باشی ای شهریار *** در انبار گندم نیاید به کار
شکم گرسنه چند مردم بمرد *** که انبار آسوده جانش ببرد
فردوسی داد را مخصوصاً برای شاهان خیلی ضرور میداند. زیرا گسترش و پایداری عدالت در جامعه پیش از همه به شاهان مربوط است. آنها میتوانند در جامعه عدالت اجتماعی را برقرار نموده به داد مردم فقیر و بینوا برسند. آبادی و شکوفایی کشورها، آسایش و آرامی مردم، پیشرفت علم و فرهنگ با عدل شاهان و حاکمان رابطهی مستقیم دارد.
از اینجاست که در شاهنامه چه شاهان اساطیری و چه شاهان تاریخی، پیش از همه به عدل و دادگستری خود افتخار میکنند و در هر مورد به این خصلت پسندیدهشان اشاره مینمایند. از جمله اردشیر افتخار میکند که دادگستری را پیش گرفته است:
که اندر جهان داد گنج من است *** جهان زنده از بخش و رنج من است
جهان سر به سر در پناه من است *** پسندیدن داد راه من است
شاه بهرام عدالت را نه تنها واسطهی بقای حکومت میداند، بلکه آن را برای خوشبختی و خوش روزی هر فرد نیر ضرور میشمارد:
ز کار زمانه میانه گزین *** چو خواهی که یابی به داد آفرین
چو خوشنود داری جهان را به داد *** توانگر بمانی و از داد شاد
همه ایمنی باید و راستی *** نباید به داد اندرون کاستی
فردوسی عدالت را وسیلهی اساسی آبادی هر کشور دانسته همگان را به داد دعوت مینماید:
اگر کشور آباد داری به داد *** بمانی تو آباد و از داد شاد
در واقع از آبادی و آسودگی کشور که نتیجهی عدل شاهان و مردم است، همه خوشحال و شادمان خواهند شد و در کشوری که از داد نشانی نباشد، آبادی و شادی هم جای نخواهد داشت. شاعر این را به همهی کشورها و در هر دور و زمان منسوب میداند:
بدانگه که اندر جهان داد بود *** از ایشان جهان اکثر آباد بود
فردوسی برای به عدالت گستری جلب کردن شاهان دلیلهای منطقی میآورد و تأکید مینماید که تنها شخص دادگر میتواند صاحب آبروی گردد:
بدان ای گرفتار بند غرور *** که این است رسم سرای سرور
اگر دادگر باشی و پاک دین *** ز هر کس نیابی جز از آفرین
شاعر همچنین تأکید میکند که با امر خداوند شاهان بیدادگر محکوم مرگ میباشند. بدین وسیله شاعر میخواهد شاهان را به عدل و دادگستری جلب نموده جلوی ظلم و بیدادی را بگیرد:
چنین بود فرمان یزدان پاک *** که بیدادگر شاه گردد هلاک
شاه عادل در شاهنامه مقام بلند داشته و از آن به بعد در ادبیات شرق گسترش پیدا میکند. فردوسی شاهان عادل را با صمیمیت و محبت ستایش میکند و آنها را برای دیگران نمونهی عبرت و پیروی میداند. معیار اساسی معین کردن عدالت شاهان در شاهنامه خدمت به منفعت مردم است. در چندین مورد شاعر از باج و خراج گران آزاد کردن مردم را از خصلتهای اساسی شاهان عادل میداند. از جمله بهرام گور هنگام خشکسالی یا آفات طبیعی اهالی کشور را از دادن خراج آزاد نموده به کشاورزان دست مدد دراز میکند و حتی به آنها دادن غله را ضروری میشمارد:
گر ایدون که باشد زیان از هوا *** نباشد کسی بر هوا پادشا
چو جایی بکوشد زمین را ملخ *** برد سبزی کشت مندان به شخ
تو از گنج تاوان آن باز ده *** به کشور ز فرموده آواز ده
بهرام گور همچنین به خانوادهی آنهایی که در جنگ زخم دار یا هلاک گشتهاند، مدد مالی میرساند.
بهرام چوبینه سربازی را که بیدادی ظاهر کرده کاه پیرزنی را ستانده است، جزای سخت میدهد. فردوسی به خصوص در ضمن تصویر کارهای کیخسرو به دادخواهی و عدالت گستری او توجه زیاد ظاهر مینماید. کیخسرو پیش از همه ظلم و بیداد را از بین برده در ملکش عدالت را جاری میکند:
بگسترد گرد جهان داد را *** بکند از زمین بیخ بیداد را
سپس جهت آباد کردن کشور و از غم و غصه رهانیدن مردم سعی و کوشش زیاد به خرج میدهد:
هر آنجا که ویران بد آباد کرد *** دل غمگنان از غم آزاد کرد
در مورد جنگ نیز کیخسرو عدالت را معیار اساسی قرار میدهد و به سپاهیانش امر میکند که به هیچ وجه به مردم بیسلاح حملهور نشوند، به اهل هنر و غیرنظامیان کاری نداشته باشند، به بیدادی و بیانصافی، تاراجگری و خرابکاری راه ندهند. او به خصوص ضمن صحبت با رستم به او پندهایی میدهد که سراسر از اندیشههای دادخواهی و بشردوستیاند:
بسی پند و اندرز گفتش بدوی *** که ای نامور پور پرخاش جوی
به خیره میازار جان کسی *** نباید که پیچی ز افرا بسی...
نخستین به نرمی سخنگوی باش *** به داد و به کوشش بیآهوی باش
چو کارت به نرمی نگردد نکوی *** درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی
همه کارها را سرانجام بین *** چو بدخواه کینه نهد، دام بین...
در داد بر دادخواهان مبند *** ز سوگند مگذر، نگه دار پند
چو نیکی نمایدت کیهان خدای *** تو با هر کسی نیز نیکی نمای...
از شاهانی که در شاهنامهی فردوسی تصویر شدهاند، عادلترین آنها انوشیروان است. محض توسط تصویر و توصیفهای جذاب فردوسی او چون انوشیروان عادل در تاریخ ادبیات و فرهنگ فارسی زبانان و مردم دیگر شرق مشهور گردید.
انوشیروان در شاهنامه هم با رفتار و هم با گفتار عدالت پروری نشان میدهد. در اندرزهای فراوانی که او به اهل دربار و موبدان میدهد، همیشه از عدل و داد سخن رانده آن را برای هر فرد جامعه ضروری میشمارد. او هم عدل و داد شاهان را موجب آبادی کشور و شادی مردم میداند:
اگر پادشه را بود پیشه داد *** شود بیگمان هر کس از داد شاد
اگر شاه با داد و بخشایش است *** جهان پر ز خوبی و آرایش است
فردوسی از زبان انوشیروان عادل عدل و داد را نه فقط وسیلهی آبادی و پیشرفت کارهای شاهان میداند بلکه آن را باعث شهرت آنها و نیکنامیشان در قرون بعد میشمرد:
چنین داد پاسخ که از داد شاه *** درخشان شود فر و دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند *** بماند پس از مرگ نامش بلند
شهرت زیاد خود انوشیروان به عدل و داد دلیل آن است. ولی گسترش عدالت به آسانی به دست نمیآید. انوشیروان هم در این راستا سعی و کوشش و مبارزه نموده حتی از جنگ هم استفاده میکند. برای استقرار عدالت مخصوصاً قاطعیت و سخت گیری او مساعدت مینماید. این خصلتها به پایدار شدن نظام و آسایش مساعدت مینمایند:
ز بیم و ز داد جهان دار شاه *** نکردی بداندیش از آن سو نگاه...
جهان چون بهشت شد آراسته *** در و دشت یکسر پر از خاسته...
شد ایران به کردار خرم بهشت *** همه خاک عنبر شد و زرش خشت
همان گونه که ذکر شد همهی شاهان نیکوکار شاهنامه قبل از همه به عدل و داد گرایش دارند. به بیان دیگر عدالت از ارکان اساسی نیکوکاری شاهان و فعالیت دولت داری آنان محسوب میشود. هوشنگ همهی کارهای خویش را بر پایهی عدل و داد انجام میدهد:
به فرمان یزدان پیروزگر *** به داد و دهش تنگ بسته کمر
طهمورث، فریدون، منوچهر، کیقباد، کیخسرو و شاهان دیگر همه عدالت گستری را پیشه کردهاند. از جمله منوچهر عدل و دین را در یک ردیف میگذارد و هر کس را که از عدل دوری جسته است به اهریمن مانند میکند و حتی کافر میشمارد، یعنی بیعدلی را به بیدینی برابر میداند:
به داد و به دین و به مردانگی *** به نیکی و پاکی و فرزانگی
بدان را ز بد دست کوته کنم *** زمین را به کین رنگ دیبه کنم
هر آن کس که در هفت کشور زمین *** بگردد ز داد و بتابد ز دین
همه سر به سر نزد من کافرند *** وز اهریمن بد کنش بدترند
کیخسرو نیز همیشه از روی عدالت عمل میکند و فقط با دادرسی خود کسب شهرت نموده است:
بگسترد گرد جهان داد را *** بکند از زمین بیخ بیداد را
زمین چون بهشت شد آراسته *** ز داد و ز بخشش پر از خواسته
شاهان تاریخی هم در شاهنامه قبل از همه با دادگری خود معروفند، اردشیر همیشه عدل پیشگی را تأکید میکند و آن را از بهترین خصلتهای انسان میداند، او خوش روزی و خوشحالی انسان را نتیجهی دادگری وی میشمارد:
کنون هرچه خواهیم کردن ز داد *** بگوییم و از داد باشیم شاد...
دل زیردستان ما شاد باد *** هم از داد ما گیتی آباد باد
بهرام گور نیز دادگری را پیشهی خود قرار داده آن را حتی آیین میشمارد. این شاه نکونام آرزو میکند که دادگری از او هیچ گاه دور نشود و مردم از این سود بردارند. او با شور و هیجان در این باره سخن میراند:
به جز بندگی پیشهی من مباد *** جز از داد اندیشهی من مباد
مبادا جز از داد آیین من *** مبادا ز گردن کشی دین من
همه کار و کردار من داد باد *** دل زیردستان ز من شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من *** پس از مرگ روشن شود یاد من
در شاهنامه عدل و داد مقابل ظلم و ستم گذاشته شده است. هرگاه که عدل کمتر شد، جای آن را ظلم میگیرد و این باعث خرابی ملک و جامعه میشود. فردوسی این مطلب را به طور مشخص نشان میدهد. در همان داستان بهرام گور، وقتی شاه از زنی اطلاع مییابد که زیردستانش از روی فرمودهی او به دادگری مشغول نیستند، خودش نیز اندیشهی پیش بردن کارهایش با طلسم را میکند. صبح دیگر زن روستایی به دوشیدن گاو شروع میکند ولی از پستان او شیر نمیآید. زن از این دلگیر شده به شوهرش میگوید که علت این حادثه اندیشهی ظلم کردن شاه است. فردوسی با بیان این مطلب میخواهد تأکید کند که به ظلم و ستم روی آوردن شاهان به همهی جنبههای زندگی مردم و جامعه اثر منفی و خرابیآور خواهد رساند و حتی طبیعت هم از آن آسیب میبیند:
ز گردون نتابد به بایست ماه *** چو بیدادگر شد جهان دار شاه
به پستان مادر شود شیر خشک *** نبوید به نافه درون نیز مشک
زنا و ریا آشکارا شود *** دل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد *** خردمند بگریزد از بیخرد
شود خایه در زیر مرغان تباه *** هر آنگه که بیدادگر گشت شاه
شاعر برای برجسته و مؤثر نشان دادن ضرر ظلم و ستم شاهان تأکید میکند که از آن حتی حیوانات هم زیان میبینند:
نزاید به هنگام در دشت گور *** شود بچهی باز را دیده کور
نپرد ز پستان نخجیر شیر *** شود آب در چشمهی خویش قیر
فردوسی همچنین برای مؤثر و نشانرس ابراز کردن مطلب عدل و دادگستری این را از زبان شاهان و پهلوانان بیان میکند. مثلاً کیقباد دادگری را بهترین و پسندیدهترین کار انسان میشمارد:
چنین گفت یل نامدار کیقباد *** که چیزی ندیدم نکوتر ز داد
سام فرزندش زال را پند میدهد که فقط در زندگی دادگری را پیشه نماید:
چنین گفت مر زال را ای پسر *** نگر تا نباشی جز از دادگر
در شاهنامه عدل و داد با خرد نیز ارتباط تنگاتنگ و مستقیم دارد. زیرا شخص خردمند همیشه در هر کار عدالت را پیش میگیرد. همهی شاهان و پهلوانان خردمند را شاعر عادل و دادگر قلمداد کرده است، او هر انسان را که دارای خرد و داد است، ستایش مینماید:
ز یزدان و از ما بر آن کس درود *** که تارش خرد باشد و داد پود
به تار و پود مانند کردن خرد و داد تأکیدی است بر یگانگی و پیوستگی این دو خصلت شایستهی انسانی که در سراسر شاهنامه توصیف و تصویر شدهاند.
همان گونه که گفته شد فردوسی اکثر شاهان اساطیری و تاریخی را عادل و دادگر قلمداد کرده است. مسلم است که نه همهی شاهان به خصوص شاهان تاریخی در اصل این خصلتها را داشتند و شاعر با منسوب کردن آنها به عادلی آرمان و آرزوهای خود و مردم را ارائه نموده است. این را مخصوصاً در ستایش سلطان محمود که پس از پایان یافتن شاهنامه به آن علاوه شده است، میتوان مشاهده کرد. چنان که تاریخ نامهها گواهی میدهند، سلطان محمود با بهانهی غزوات ولی با هدف تاراجگری و غصب مال و ثروت هفده مرتبه به هندوستان و سایر کشورهای همجوار هجوم برده به مردم آن سرزمینها ظلم و ستم زیادی کرده است. ولی فردوسی در شاهنامه سلطان محمود را چون شاه عادل ستایش نموده حتی به گسترش عدل او در کشورهای دیگر یاد کرده است:
بیاراست روی زمین را به داد *** بپرداخت از آن تاج بر سر نهاد
جای دیگر همهی آبادی و پیشرفتهای ایران را به عدل سلطان مربوط دانسته است:
به ایران همه خوبی از داد اوست *** کجا هست مردم، همه یاد اوست
پیداست که توصیفهای مذکور صمیمی نبوده فقط به خاطر مدح سلطان گفته شدهاند، ولی از این راه شاعر همچنین خواسته است توجه شاه زمانش را به عدل و داد جلب نماید.
ظاهری و غیرصمیمی بودن ستایشهای مذکور را از یک تشبیه فردوسی که در بیت ذیل آمده است و شاعر سلطان را در نبرد به اژدها مانند کرده است، میتوان پی برد:
به بزم اندرون آسمان وفاست *** به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست
چنان که معلوم است، اژدها در تصور مردم رمز و نماد بدی و ظلم است و در ادبیات نیز در معنی مثبت استفاده نمیشود. در فرهنگها نیز به همین صورت توضیح داده شده است: «این جانور عظیم و فراخ دهان و بسیار دندان و دراز بالا، در بسیاری از داستانهای عامیانه به عنوان مظهر شر حضور یافته و تقریباً در همهی موارد قهرمان داستان بر او پیروز میشود.» (2)
فردوسی در موردهای دیگر نیز هرگاه ازسلطان محمود یاد میکند دربارهی عدل و داد سخن به میان آورده است. طوری که محمد طباطبایی مینویسد در نسخههای قدیمی شاهنامهی فردوسی در پایان داستان بهرام گور و برزین گوهری چند بیت در ستایش عدل بهرام بوده است که در نسخههای بعدی حذف کردهاند و تنها در ترجمهی عربی بنداری باقی ماندهاند. ترجمهی فارسی آن بیتها را محمد طباطبایی ثبت کرده است که واقعاً برای درک نظر فردوسی دربارهی عدل خیلی مهم است: «فردوسی خطاب به سلطان محمود میگوید: هیچ چیزی در ظاهر و باطن بهتر از پیمودن راه داد نیست و هر پادشاهی که نسبت به مردم داد ورزید و از عدل او کشور آباد بود، نامش بر جای میماند، گرچه خاک تن او را بپوشد. پس ای شهریار فرمانروا، عادل باش و بر رعیت چیزی را که از عهدهی آن نتوانند برآیند تحمیل مکن. ندیدهای که یاد بهرام چگونه در پی گذشت روزگار در همه جا بازمانده بر زبان خرد و کلان میرود. با آنکه از حیث دین بر روشی (3) استوار و راهی راست نمیرفت ولی چون سایهی داد بر سر مردم گسترده بود و رعیت را به چشم مهربانی مینگریست، ناگزیر روزگار عمرش سپری شد در حالی که مردم در درورهی زندگانی او در خوشی و فراخی به سر میبردند و تا میزیست، زیر تاج بزرگی و بر فراز اورنگ شرافت زیست.» (4)
از ابیات حذف شدهی شاهنامه که محمد طباطبایی از عربی ترجمه کرده است برمیآید که فردوسی به عدل و داد توجه زیاد و خاصی داشته است. شاعر تأکید کرده است که بهرام گور هر چند در دینداری استوار نبود، ولی با دادگری خویش محبوب خلق گردید. در آبادی ملک خیلی مهم بودن عدل و داد را شاعران دیگر هم تأیید کردهاند. از جمله عبدالرحمان جامی در این مورد با فردوسی هم رأی است:
عدل و انصاف دادن نه کفر و نه دین *** آنچه در حفظ ملک در کار است
بعضی محققان سعی کردهاند که اندیشههای فردوسی را دربارهی عدل و داد به اعتقاد و جهان بینی دینی او مربوط نمایند. از جمله حسین رزمجو در این باره نوشته است: «اصولاً اندیشهی ظلم ستیزی و عدالت خواهی فردوسی که رکن اساسی بینش و جهان بینی سیاسی، دینی او را تشکیل میدهد، ترکیبی است از عناصر اعتقادی آیین مزدایی و اساطیر زردشتی با معتقدات کهن قوم ایرانی و عمدتاً از اصل اعتقادی عدل، که از ارکان مذهب تشیع که کیش فردوسی است، نشئت میگیرد.» (5)
در واقع در همهی دین و مذهبها ظلم و ستم مذمت و داد و عدالت ستایش و تلقین میشود که این به آرمان و آرزوهای بشر بستگی دارد. بنابراین به نظر ما احتیاجی به پیوستن این مسئله به اعتقاد دینی و مذهبی فردوسی نیست. منشأ چنین اندیشهها را باید پیش از همه از نظر انسان دوستی شاعر بزرگ جست. زیرا طوری که باقر پرهام در جدول ساختاری تمهیدیههای کهنترین آثار عربی و فارسی در قرون سوم تا هفتم هجری آورده است، مقدمهی بیست و شش اثر با ستایش از خداوند و پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) شروع میشود و این به حکم سنت درآمده است. ولی اگرچه سخن او درست است اما، این قاعدهی مذهبی- تشریعی در مقدمهی شاهنامهی فردوسی رعایت نشده است.
سبب این را محقق در روش عقلایی و فردگرایی فردوسی دانسته است: «معنای این امر در واقع روشن است: ساختار مقدمهی شاهنامه، برخلاف ساختار تمهیدات در ادب فارسی، ساختاری عقلایی و خردگراست، نه ساختاری مذهبی- تشریعی.» (6)
تصویر مزدک در شاهنامه نیز این مطلب را تقویت میکند. سیمای مزدک را فردوسی متضاد به قلم داده است. او از یک طرف وزیر دادگر و باانصاف بوده برای عدالت اجتماعی تلاش مینماید. در زمانی که کشور را خشکسالی فراگرفته بود او جهت رهانیدن مردم بینوا از گرسنگی به تاراج گندم در انبارها و تقسیم آن به محتاجان امر میدهد. از طرف دیگر فردوسی مزدک را چون شخص بددین محکوم و مذمت مینماید:
نگون بخت را زنده بر دار کرد *** سر مرد بددین نگونسار کرد
وز آن پس بکشتش به باران تیر *** تو گر باهشی، راه مزدک مگیر
آن گونه که معلوم است، مزدک در منابع تاریخی اساساً همانند یک سیمای منفی تصویر شده است. از جمله همزمان فردوسی، مورخ ثعالبی او را خوش صورت و بدسیرت، ظاهرفریب و بدنیت و منفور قلمداد کرده است.
ولی چنان که دیدیم فردوسی با آنکه دین مزدک را نمیپسندد، رفتار و عمل بشردوستانهی او را ستایش میکند. یعنی برای فردوسی عمل و رفتار نجیب انسانی از همه مهمتر است.
از بررسیهای فوق برمیآید که مسئلهی عدل و داد در شاهنامه اساساً توسط سیمای شاهان مطرح شده است. فردوسی سیمای یک زمره شاهان عادل را آفریده است که فقط با همین خصلتهای خود کشور را آباد نموده، وضع مادی مردم را بهتر کردهاند. شاید این باعث گشته است که بعضی محققان فردوسی را به شاه پرستی و ملت گرایی متهم نمایند. فیلسوف تاجیک موسی رجبوف در این باره بحث نموده اندیشهی ب. زاخودر را که شاهنامه را «پرچم ملت گرایی و شاه پرستی» میداند، مورد تنقید قرار داده است. در واقع شاهنامه نه ملت گرایی و شاه پرستی بلکه محبت به وطن و تصویر و توصیف حکمران عادل در نظر شاعر است.
همان گونه که موسی رجبوف درست تأکید کرده است: «ایدهی شاه عادل و عاقل یکی از ایدههای مهم اجتماعی شاهنامه میباشد این ایده در ردیف اندیشهی مبارزهی نیکی و بدی از ابتدا تا انتهای داستان را فرامیگیرد. با یاری این ایده متفکر اندیشههای خیالی اجتماعی خود را که در ردیف اندیشههای خیالی فارابی در شرق قرون وسطی از اولینهاست، بیان میکند».
ولی باید گفت که فردوسی عدل و داد را نه فقط برای شاهان بلکه برای هر فرد ضروری میداند و جهت به دست آوردن آن مبارزه بردن را هم تلقین میسازد. این آرمان مهم اجتماعی در شاهنامه در سیمای کاوهی دادخواه خیلی روشن تجسم یافته است. کاوه تمثال برجستهی قهرمان مردمی در ادبیات عالم است که برای عدل و داد علیه ضحاک ظالم و ستمگر مبارزه نموده و برتری به دست میآورد و عدالت را در جامعه برقرار مینماید.
بدین ترتیب عدل و داد برای فردوسی نه تنها خصلت نجیب فردی انسان است، بلکه وسیلهی مهم پیشرفت جامعه بوده، ارزش بلند اخلاقی و اجتماعی کسب مینماید.
دادگری ( عدالت) کلمه ای که هر انسانی در مقطعِ زمانی و به گونه ای برای رسیدن به آرمان ها و خواسته هایش به صورت فردی و گروهی به دنبال آن بوده است هر چند در دوره هایی حضور داد را در جوامع و بینِ حاکمان پُر رنگ و گاه حتی رَد و نشانی از آن نمی بینیم اما امری ست بس مهم که به موجب آن تحولات سیاسی و تاریخی بسیاری رُخ داده ، حکومت ها یی که بر همین اساس پایه گذاری و یا به دلیل عدم رعایت آن از هم پاشیده اند. کلمه ای با دامنه ی وسیع مفهومی که اساس و معیار جامعه ای مدنی ست و از دیر باز تا کنون انسان آن را موجبِ بهبود کیفیتِ زندگی خویش می دانسته و همواره وجود و یا عدم وجود آن را ملاک و معیار حاکمان زمان خویش قلمداد کرده است.
دادگری در ایران و نزد ایرانیان دارای ریشه های کهن و باستانی ست که نه تنها اساس و سنگِ بنای نظام حکومتی ایرانی محسوب می شد بلکه شالوده فلسفه سیاسی ایران باستان نیز بوده است. داد را می توان از جمله مفاهیم غنی و آرکی تایپ ( کهن الگو ) ها دانست الگویی ارزشمند در فرهنگ ایران باستان که پایه گذارِ برخی حکومت هایِ دادگستر و حتی زیر بنای ادبیاتِ حماسی از جمله شاهنامه حکیم فردوسی فرزانه توس بوده است. پیش از پرداختن به دادگری در شاهنامه ، نخست پیشینه ای مختصر در رابطه با دادگری در ایران باستان بیان خواهیم کرد.
دادگری در فرهنگ ایرانیان وجود داشته که کوروش آن را به شکل قانون مدون درآورده و سرلوحه حکومت داریِ قرار می دهد. هستند کسانی که می گویند هنگامی که کوروش نظام حکومتی فدراتیو چند ملیتی خود را بنیان نهاد که در غرب به (( امپراتوری پارس)) نامی بود ، درستکاری و بردباری او به یاری پشتکار و توانایی خودش آفریده نشده بلکه از روش کهن و ریشه دار پیروی می کرد که همان اعتقاد و باور ایرانیان به داد در زندگی و مواجهه به یکدیگر بود. اینکه یک پادشاه ایده آل چگونه باید رفتار کند و آیین (( دولتِ خوب)) چیست؟ وی شالوده دولتِ خوب را در دادگری میان مردمان ، سازگاری با دیگران و احترام به باورهایِ دینی گوناگون می دانست که او آن را از مادها به ارث برده بود. دیاکو پادشاه مادها همه ایرانیان را در چهار چوب یک ملت گِردهم آورد.
قدیمی ترین شواهد در دسترس نشان می دهند که دادگری بنیان حکمرانیِ خوب را در آیین باستان تشکیل می داد به همین دلیل کوروش بزرگ به هنگام گشایش بابِل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد فرمان آزادی و برابری را فرستاد. می توان اینگونه پنداشت که شیوه حکمرانی پادشاهان دادگر ایران سهم بسزایی در پیشرفت مفاهیم مدرن دموکراسی غرب داشته است. زمانی که آتنی ها در زمینه سیاست مربوط به مدیریت کشوری در حال برقراری نوعی دموکراسی شهروند محور بودند ، هخامنشیان بر پایه اعطای استقلال به گروه های فرهنگی و ملیت های آزاد یک نوع نظامِ فدرال مانند ایجاد کردند که بر اساس آن مردمان با اقوامِ گوناگون از حق خودگردانی بر کارها و احترام به مذهب و هویت فرهنگی شان برخوردار بودند که این نشان از دادگری و برابری حکمرانان بود که بنیان و جوهره اصلی حکمرانی در دورانِ باستان و روش کشورداری ایرانی بود .
در دوره ساسانیان و پادشاهیِ انوشیروان اداره کارها بر پایه دادگری به اوج خود رسید پس همانطور که پیشتر هم اشاره شد منطقی ست اگر بپنداریم این آیین نخستین فلسفه سیاسی ایرانیان باستان بوده که موجب پیشرفت مفاهیم مدرن دموکراسی گردید. برخی آگاهان پیشنهاد می کنند که مفهوم (( امپراتوری)) شاید برداشتی رومی از نظام شاهنشاهی دوره باستان ایران بوده است ( tavakoli،1993:828-830)
به جز داد و خوبی مُکن در جهان !
پناه کِهان باش و فَرِ مِهان !
شاهنامه فردوسی سراسر بر داد و خِرد و بخشش پایه گذاری گردیده است. حکیم توس نظری چند سویه به بُعد انسانی داشته و بیش از هر شاعر دیگری عامل سعادت و شادی انسان را از درون خود او و اراده ی وی می داند چنان که نتیجه ی کردارش به خودِ او باز می گردد:
اگر بارخارست خود کِشته یی
وُگر پرنیان ست خود رشته یی
از دیدگاه فردوسی داد ، جوهره و چکیده همه خوبی هاست و بر پایی آن نشان از وجود شایستگی های انسان است که بستر مناسب رفاه و آرامش در جامعه خواهد شد از اینرو شاهنامه را می توان تاریخِ ستیز داد اهورایی و بیداد اهریمنی دانسته که شاعرِ خردمندِ ما روایت هایی را در شگرفنامه خویش بر این مبنا بیان داشته اند. دو گونه روایت از داد با معنا و مفهومِ حق ، راستی ، قانون ، عدالت در مقابل بیداد و بی عدالتی چنان با صراحتِ لحن و ظرافت های شاعرانه ترکیب شده که تاثیر شگرفی در مخاطب به جا می گذارد شاید همین صراحتِ کلام و رُک گویی و تعملِ اندیشه در سروده های فردوسی حکیم است که برخی جسارتِ رو در رو شدن با وی را ندارند ، سروده هایی چون آینه پیش چشم خوانندگان برای بیداری و هوشیاری. عدالت نه تنها به صورت فرهنگی باارزش در میانِ افراد از اهمیت اخلاقیِ والایی بر شمرده می شد
و انسان های دارای کمال و بزرگ منش همچون پهلوانان و ریش سفیدان و بزرگان و غیره را با همین صفت می شناختند بلکه اعتقاد داشتند یک نظام حکومتی با تمام اعضایش باید دارایِ این ویژگی بسیار مهم باشد. فرد هم جهت و هم سو با نظامی سالم و دادگر است که می تواند به ارزش ها ، کرامت انسانی ، احترام به حقوق دیگر مخلوقات پی ببرد. نه فرهنگ و نه ساختار به تنهایی قادر نخواهد بود موجب تحول گردد بلکه هر دو همسو و هم راستا با یکدیگر می توانند موجبات پیشرفت و تحول فردی و اجتماعی را فراهم سازند. در این خصوص فردوسی در رابطه با مرگ سیاوش یک شخص نه ، که کلِ نظام را مقصر می داند گو اینکه پیامِ او پاسخی ست به این پرسش ، وقتی نظام مقصر باشد کدام یک از آحاد و اعضای آن می تواند دعوی عصمت و برائت کند؟ کما اینکه اگر نظامی دچارِ فساد و بی عدالتی می شود از اعضای آن کسی مبرا نبوده و مردم کلِ آن نظام و سیستم را فاسد می دانند. در تاریخ بارها خوانده ایم عدمِ رضایتِ مردمِ از حاکمان موجبِ براندازیِ کل آن حکومت و سلسله شده است. وقتی پیرانِ ویسه از رستم تقاضای آشتی می کند و رستم یکی از این دو راه یا تحویل گناهکاران واقعه سیاوش و یا آمدن خود پیران به درگاه شاه ایران را شرط ترک مخاصمه قرار می دهد نکته مهم و عمیق اینجاست که به راستی چه کسی در نظام افراسیابی برکنار از گناه قتل سیاوش است؟ چرا که هر آنکس به گونه ای خدمتی به این دستگاهِ اهریمنی کرده باشد به سهم خود مقصر خواهد بود. تفاوت در میزانِ گناهکاری ست نه در نفس آن ، البته شاید بتوان گفت کَرسیوز و گروی زره مقصر نیستند که آنهم با توجه به مکاتب جدید ( از جمله اگزیستانسیالیسم ) می تواند اینگونه مطابقت کند که انسان تا وقتی که هویت خویش را با اتکا بر اختیار انسانی تعیین نکرده باشد به مثابه مهره ای بی اراده در این یا آن نظام و نحله خواهد بود و طبعا نمی تواند از مسئولیت مبرا باشد. داستانِ مرگِ سیاوش در شاهنامه نگاه عمیق فردوسی را به مساله ی بیداد در یک نظام بازگو می کند. پیران در جایی دیگر نیز مسئله نظامِ مبتنی بر بیداد را از زاویه ای دیگر مطرح می کند: کجا خیزد از کار بیداد داد؟ (ج۴/ ۲۲۷ب۲۹۳) پیران اگر چه می کوشد تا خود را از تبعاتِ نظام برکنار دارد ولی در عمل به همان راهی می افتد که دیگران افتادند یعنی حمایت از دستگاهِ بیداد و سهیم شدن در پیامدهای آن ، چه پیران و چه سپاهیانی که از چند کشور جهان به یاری افراسیاب آمدند. پیران در اشاره به متحدین سپاه افراسیاب از ملیت های مختلف می گوید :
زِ خون سیاوش همه بی گناه
سپاهی کشیده بدین رزمگاه
( ص ۲۲۳ ب ۲۲۷)
درست در همان زمان که تردید درباره جنگ در اردویِ توران از سوی پیران آغاز می شود و احتمال می رود قضایا با جریانی منطقی پایان گیرد و جنگ تمام شود ، شَنگُلِ هندی سر می رسد و با سخنانی آتش جنگ را برافروخته می کند سخنانی از این دست که ما برای یاری افراسیاب آمده ایم و چرا باید از یک تَن ( رستم ) هراس داشته باشیم؟ وقایع در جریانِ نادرست پیشین خود جریان می یابد. شَنگُلِ هندی همان سخنانی را می گوید که خاقان چین گفته بود :
یکی پیل بازی نمایم بدوی
کز آن پس نیارد سوی رزم روی
( ص ۲۳۰ب ۳۲۲ که تکرار بیت ۱۷۷ از زبان خاقان چین است )
گو اینکه فردوسی با تعمد در تکرار قصد دارد نشان دهد که هندی و چینی فرق نداشته و همگی با تفکر نادرست و غیر منطقی در جهتی که حاکی از عدمِ احساس مسئولیت انسانی ست گام بر می دارند به گونه ای تعمدی می خواهد نتایج شرکت در جرمِ دیگران بدون موجبِ منطقی را روشن سازد . شاهنامه پُر از سروده هایی ست در ستایش داد و عدل و این نشان از روحیه حق طلب و بیداد ستیز فردوسی دارد که از زبان قهرمانان داستان های خویش اینگونه به بسط و بحث در خصوص آن می پردازد. او که خود از قشر دهقانان بود قشری که خود از آنان همواره به نیکی و احترام یاد می کرد و آنان را با فراگیری آزادگان (ایرانیان) می نامید که زیرِ بار ستم بیگانگان نمی ماندند عمرِ خویش را به پایِ پاسداری و زنده نگه داشتن سنت های اصیلِ ایرانی می گذارد و جهان را به داد دعوت کرده چرا که نیک می دانست با این کردار حق طلبی و داد و صلح و دوستی و انسانیت برای جهانیان به ارمغان خواهد آورد.
هرآنکس که خواهد که یابد بهشت
مگردید گِردِ بَد و کار زشت !
به داد و دهش تابد و راستی
بپیچد دل از کَژی و کاستی !
پینوشتها:
1. حسین رزمجو، «عدالت جویی و ظلم ستیزی فردوسی»، در نمیرم از این پس که من زنده ام، مجموعهی مقالات کنگرهی جهانی بزرگداشت فردوسی (هزارهی تدوین شاهنامه)، به کوشش غلامرضا ستوده، تهران، 1374، ص 263.
2. محمدجعفر یاحقی، فرهنگ اساطیر و اصطلاحات داستانی در ادبیات فارسی، تهران، 1369، ص 75.
3. در متن «روشنی» ثبت شده است که معنی صحیح نمیدهد.
4. محمد محیط طباطبایی، عقیدهی فردوسی، در کتاب فردوسی و شاهنامه، تهران، امیرکبیر، 1369، ص 117.
5. حسین رزمجو، «عدالت جویی و ظلم ستیزی فردوسی»، نمیرم از این پس که من زنده ام، مجموعهی مقالات کنگرهی جهانی بزرگداشت فردوسی (هزارهی تدوین شاهنامه)، به کوشش غلامرضا ستوده، تهران، 1374، ص 298.
6. باقر پرهام، با نگاه فردوسی (مبانی نقد خرد سیاسی در ایران)، ویراست دوم، تهران، نشر مرکز، 1377، ص 63.
منبع مقاله :
بُن مایه ها : ۱- جغرافیای سیاسی در شاهنامه از ابوالفضل کاوندی کاتب ( ص۲۹ ،۲۸،۲۷)
۲- درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی از دکتر سعید حمیدیان (ص ۹۸ تا ۹۴)
ملااحمد، میرزا؛ (1388)، بیا تا جهان را به بد نسپریم (پیام اخلاقی حکیم ابوالقاسم فردوسی)، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ اول
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن