به نام او که هر کلامی در میزان او سنجیده می‌شود

.انگار دستام سرده سردن
انگار چشمام شب تارن
آسمون سیاه ابر پاره پاره
شرشر بارون داره میباره
حالا رفتی و من تنها ترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
حالا رفتی و من تنها ترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
گفتی برو تنها بمون
با غصه ها همرا بمون
دیگه نمی تونم خسته خستم
طلسم غم رو زدم شکستم
داره چشمام ابر بارون
رو گونه هام شده روون
رفتی و رفتی تنها می مونم
تا آخر عمر واست می خونم
حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین

شمع قلمی رنگی برند نیترو

همراهان گرامی، با قلبی آکنده از تأثر در روزهایی که شاهد غبار غم بر فضای عمومی و انتشار کلیپ‌هایی هستیم که عمق فشارهای عینی جاری بر جامعه را به تصویر می‌کشند، جایی برای طرح مسائل عمیق فلسفی یا معنوی، باقی نمی گذارد .ما همواره بر این باور بوده‌ایم که هر سخنی باید واجد اصالت باشد و نه صرفاً تلاشی برای پر کردن فضا. زمانی که تحلیل‌های ارائه شده، به جای کاستن از درد و انفعال، خود به بخشی از کلام بیهوده و بدون تأثیر بدل شوند، وظیفه اخلاقی حکم می‌کند که از ادامه‌ی مسیر بازایستیم. در شرایط کنونی، توانایی کلام ما برای ایجاد تأثیرگذاری ملموس و التیام زخم‌ها، به شدت محدود شده است . لذا، و با هدف پرهیز از تکرار و بیهوده‌گویی، فعالیت این وبلاگ به صورت موقت به حالت تعلیق در می‌آید. این توقف، پایانی نیست؛ بلکه یک وقفه سنجیده است، به امید آنکه در آینده‌ای نزدیک، هنگامی که بستر اجتماع مجدداً آمادگی روحی و روانی دریافت و تعمق در مفاهیم اصیل را پیدا کند، با انرژی و کلامی مؤثرتر باز گردیم .

عکس متحرک ساعت

آهنگ «خداحافظی» (Con te partirò / Time to Say Goodbye) از آندریا بوچلی

.

Quando sono sola

Sogno all’orizzonte

E mancan le parole

Si lo so che non c’è luce

In una stanza quando manca il sole

Se non ci sei tu con me, con me

Su le finestre

Mostra a tutti il mio cuore

Che hai accesso

Chiudi dentro me

La luce che

Hai incontrato per strada.

وقتی که تنهام

رویای افق رو میبینم

و نمیتونم چیزی بگم

آره میدونم که تو اتاق نوری نیست

وقتی که خورشید نیست

نور نیست اگه که تو اونجا بامن نباشی

از پنجره ها

قلب من به همه نشون میده

قلبی که تو روشنش کردی

نوری که میون راه پیدا کردی

درونم خاموش میکنی

♪♪♪

Time to say goodbye

Paesi che non ho mai

Veduto e vissuto con te

Adesso si li vivro

Con te partiro

Su navi per mari

Che, io lo so

No, no, non esistono piu

It’s time to say goodbye

وقت خداحافظیه

سرزمینهایی که هرگز

با تو ندیدم و با تو اونجاها زندگی نکردم

حالا زندگی میکنم

با تو میرم

سوار بر کشتی ها روی دریاهایی

که من میدونم دیگه وجود ندارن

وقت خداحافظیه

♪♪♪

Quando sei lontana

Sogno all’orizzonte

E mancan le parole

E io si lo so

Che sei con me, con me

Tu mia luna tu sei qui con me

Mio sole tu sei qui con me

Con me, con me, con me

وقتی که ازم دوری

رویای افق رو می بینم

و نمیتونم چیزی بگم

آره من میدونم

که با منی با من

تو ماه من تو اینجایی با من

خورشید من تو اینجایی با من

با من با من با من

♪♪♪

Time to say goodbye

Paesi che non ho mai

Veduto e vissuto con te

Adesso si li vivro

Con te partiro

Su navi per mari

Che, io lo so

No, no, non esistono piu

وقت خداحافظیه

سرزمینهایی که هرگز

با تو ندیدم و با تو اونجاها زندگی نکردم

حالا زندگی میکنم

با تو میرم

سوار بر کشتی ها روی دریاهایی

که من میدونم دیگه وجود ندارن

♪♪♪

Con te io li rivivro

Con te partiro

Su navi per mari

Che, io lo so

No, no, non esistono piu

Con te io li rivivro

Con te partiro

Io con te

با تو من اونا رو زنده میکنم

با تو میرم

سوار بر کشتی ها روی دریاهایی

که من میدونم

نه نه دیگه وجود ندارن

با تو من اونا رو زنده میکنم

با تو میرم

من با تو

آهنگ “Con te partirò” (که با ترجمه انگلیسی “Time to Say Goodbye” و اجرای مشترک با سارا برایتمن مشهور است) در نگاه اول ممکن است غمگین به نظر برسد، اما ماهیت اصلی آن عمیقاً حسی، نوستالژیک و سرشار از امید به آینده است.

چرا ممکن است غمگین به نظر برسد؟

  • تم «خداحافظی»: عنوان آهنگ (Con te partirò به معنای “با تو خواهم رفت” یا “زمان وداع است”) به طور ذاتی با ترک کردن، تغییر و پایان یک مرحله همراه است. این جدایی (حتی اگر جدایی موقت باشد) می‌تواند حس اندوه بیاورد.
  • لحن اپرایی: موسیقی کلاسیک و اپرایی، با استفاده از گستره وسیع صوتی و احساسی خواننده، عمق بیشتری به احساسات می‌دهد که می‌تواند نزد شنونده‌ای که به موسیقی پاپ عادت دارد، سنگین یا غم‌انگیز تلقی شود.

    چرا در اصل غمگین نیست و بیشتر امیدبخش است؟

  • مفهوم سفر: این آهنگ در اصل درباره یک سفر است؛ سفری به سوی ناشناخته‌ها، با این اطمینان که همراهی (معشوق، یا نیرویی الهی) در این مسیر وجود دارد. این سفر، فرار از تاریکی به سوی نور و آگاهی است.
  • امید و تعهد: در اشعار، به جای تمرکز بر از دست دادن، بر تعهد به ادامه مسیر تأکید می‌شود (“من با تو خواهم رفت… جایی که هرگز کسی ندیده”). این یک بیانیه قوی برای مواجهه با آینده است.

    نتیجه‌گیری: این آهنگ بیشتر حماسی و احساسی است تا صرفاً غمگین. اندوهی که در آن وجود دارد، اندوهی است که با خود وعده یک آغاز نو را حمل می‌کند.

    ۲. کریستال‌های شفاف در کتاب «راز مولکول‌های آب» (The Hidden Power of Water)

    به آهنگ خداحافظی آندره بوچلی در کتاب‌های مرتبط با ماسارو ایموتو (Masaru Emoto)، نویسنده کتاب‌هایی مانند «پیام‌های پنهان آب» (The Hidden Power of Water/Messages from Water) به عنوان یک آهنگ سازنده روح و روان اشاره شده است.

    این ایده که افکار و احساسات می‌توانند بر ساختار فیزیکی آب تأثیر بگذارند، هسته اصلی کار ایموتو است.

    نحوه شکل‌گیری کریستال‌های شفاف:

  • تست ایموتو: ایموتو آب را در معرض کلمات، موسیقی، یا احساسات مختلف قرار می‌داد و سپس آن را منجمد می‌کرد.
  • آب با انرژی مثبت: هنگامی که آب در معرض کلمات مثبت، مانند “عشق”، “تشکر” یا موسیقی کلاسیک آرامش‌بخش قرار می‌گرفت، کریستال‌های یخ تشکیل شده بسیار منظم، متقارن، شش‌ضلعی و زیبا (شفاف) بودند.
  • آب با انرژی منفی: در مقابل، هنگامی که آب در معرض کلمات منفی مانند “نفرت”، “من تو را خواهم کشت” یا موسیقی خشن قرار می‌گرفت، کریستال‌های یخ نامنظم، درهم‌ریخته و فاقد شکل متقارن (کدر یا ناقص) باقی می‌ماندند.
  • تفسیر علمی و فلسفی:

  • دیدگاه طرفداران: این کریستال‌های زیبا نشان‌دهنده هماهنگی و نظم ذاتی هستند که از انرژی‌های مثبت نشأت می‌گیرند. شفافیت نماد خلوص پیام دریافتی به آب است.
  • دیدگاه علمی انتقادی: جامعه علمی جریان اصلی، این نتایج را فاقد تکرارپذیری و کنترل دقیق علمی می‌داند. بسیاری از نتایج ایموتو را به تفاوت‌های ظریف در فرآیند انجماد (مانند دمای دقیق، سرعت انجماد، یا ناخالصی‌های محیطی) نسبت می‌دهند، نه صرفاً انرژی کلمات. با این حال، این ایده بسیار محبوب است زیرا بر این باور تأکید می‌کند که نیت خوب و مثبت‌اندیشی، ساختار جهان (حتی در سطح مولکولی) را به نظم و زیبایی می‌کشاند.

هر چه بازوان خود را تنگ‌تر می‌کنید، آرام کردن او دشوارتر است !

قاضی شارع:

هرگز سوگواری را ، در مرگ عزیزش
در نهایت تقلا ،
سخت در آغوش گرفته‌اید، امیر محمود!

امیر محمود:
منظور چیست ؟

قاضی شارع:

هر چه بازوان خود را تنگ‌تر می‌کنید،
آرام کردن او دشوارتر است !

امیر محمود :
آری ...

قاضی شارع:

خلقی را در نهایت سوگواری چطور؟!

سوگ ناتمام و احساس گناه (مراحل ۵ گانه سوگواری)

در این مقاله از گروه روانشناسی اینجا مکث به سوگ ناتمام و احساس گناه و (مراحل ۵ گانه سوگواری) خواهیم پرداخت. . پیش از آن، هر فردی در زندگی خود با از دست دادن هایی مواجه شده است که در آن حالت احساس کرده است دیگر توانایی تحمل غم را ندارد که به اصطلاح به آن سوگ ناتمام می گویند.

تعریف سوگ

سوگ به احساس ناخوشایندی گفته می شود که حاصل از دست دادن عزیزی است که به او تعلق خاطر داشته ایم. احساس سوگ غم و ناامیدی زیادی را به همراه دارد.

گذراندن دوره سوگ

یکی از مهم ترین دوره هایی که هر فرد سوگواری باید در آن احساس های ناخوشایند خود را طی کند دوره سوگواری است. بودن در مراسم سوگواری و مواجه شدن با آنچه که اتفاق افتاده است هر چند دردناک می تواند این هوشیاری را به فرد بدهد که زمان در حال گذشتن است. یک اشتباه بسیار ترمیم نشدنی در سوگواری ها، دور کردن فرد عذا دار از مرحله های سوگواری است. شرایط سوگواری و بودن در جمعی که همراه او هستند به عنوان حامی های معنوی فرد سوگوار می توانند احساس غم، رنج و اندوه او را کاهش بدهند و احساس آرامش درونی او را به عنوان کسی که تنها نمانده است، بالا ببرند.

سوگ ناتمام

مراحل سوگواری

این ۵ مرحله، مراحلی هستند که فرد سوگوار اگر کامل آن ها را طی نکند دچار سوگ ناتمام می شود.

۱. انکار

فرد سوگوار نمی تواند قبول کند که عزیزی را از دست داده است و در احساس ناباوری قرار می گیرد.

۲. خشم

فرد سوگوار دچار خشمی می شود که چرا این اتفاق باید برای او و اطرافیان او بیفتد و از خود و دیگران نیز خشمگین و ناراحت می شود.

۳. چانه زنی

فرد سوگوار حاضر است هر چه دارد را بدهد تا به شرایط قبل بازگردد.

۴. افسردگی

پس از طی مراحل قبل احساس ناباوری کمتر شده و فرد سوگوار به این نتیجه رسیده است که عزیز از دست رفته اش دیگر باز نمی گردد و به لاک خود فرو می رود و به دنبال تمام تنش های قبل، مرحله افسردگی را تجربه می کند.

۵. پذیرش

مرحله پذیرش مهم ترین بخش دوره سوگ است. لازم است هر فردی برای گذراندن یک دوره سوگ به مرحله پذیرش برسد. ماندن در هر مرحله ای به غیر از پذیرش می تواند آسیب های جدی برای فرد سوگوار به دنبال داشته باشد. پذیرش اتفاقی که افتاده است و بودن در شرایط حال است. در افرادی که دچار سوگ ناتمام می شوند به اتمام نرساندن دوره سوگ از لحاظ روانی است و دستیابی به یک تفکر وسواس گونه که با اتمام سوگ خود احساس گناه عمیقی را تجربه می کنند. یا در ناخودآگاه خود معتقد هستند که اگر از این سوگ خارج شوم سوگ جدیدی را باید بپذیرم و متحمل رنج جدیدی خواهم شد. بنابراین سوگ های ناتمام مسئله ای هستند که قطعاً باید ریشه یابی روانکاوانه در آن ها انجام شود تا فرد سوگوار خود را در شرایط بهبود قرار بدهد.

هوش هیجانی در سوگ ناتمام

سوگواری و گذشتن از مراحل سوگ قطعاً به میزان هوش هیجانی، تطبیق هر فرد و سازگاری او با شرایط و محیط اطراف او ارتباط مستقیم دارد. افرادی که هوش هیجانی بالاتری دارند انگیزه های بیشتری برای ادامه زندگی و منطبق کردن خود با شرایط جدید دارند. از این رو این افراد کمتر از کسانی که هوش هیجانی پایین تری دارند در شرایط سوگ ناتمام قرار می گیرند.

سوگ ناتمام تصمیمی ناخودآگاه است

شاید کمی پیچیده به نظر بیاید که ناخودآگاه فردی تصمیم بگیرد او را در سوگی ناتمام قرار بدهد و یا اصلاً چه کسی می خواهد در غمی تمام نشدنی باقی بماند. نکته بسیار مهم در رسیدگی به مسئله سوگ ناتمام تفکرات زائد و خود تخریبی افراد سوگوار است و دستاوردی که از این احساس های مداوم دارند، است. فرد سوگوار که حتی پس از چندین سال نمی تواند خود را از مرحله سوگ بگذراند و به زندگی عادی بازگردد.

دستاورد های کوتاه مدت ماندن در سوگ

توجه، حمایت، ادامه ندادن زندگی، پذیرش نداشتن و قبول مسئولیت خود و یا در شرایط ویژه ای قبول مسئولیت اطرافیان، نکته بسیار مهم در اصل پذیرش هر موضوعی قبول مسئولیت های جدید است. بنابراین ممکن است فرد سوگوار ناچاراً به زندگی خود ادامه بدهد اما عدم پذیرش باعث می شود مسئولیت های جدید خود را نپذیرد.

این مسئولیت ها می تواند:

  • ازدواج مجدد
  • داشتن فرزند جدید
  • تلاش برای زندگی جدید
  • برآورده کردن نیازهای مالی

سفر های جدید و تمام دغدغه های یک زندگی عادی را به دنبال داشته باشد که فرد مانده در سوگ ناتمام نمی خواهد هیچ کدام از آن ها را تجربه کند.

بینش در سوگ های ناتمام

فردی که دچار سوگ ناتمام شده است قطعاً به این بینش دست پیدا نکرده است که هر فردی که به دنیا می آید وظیفه و مسئولیتی دارد که با انجام آن سریعاً از دنیا خواهد رفت. بنابراین با این بینش می تواند دست از خودخواهی ماندن در سوگ بردارد و به وظیفه خود به عنوان فردی که در دنیا است بپردازد. در واقع مسئولیت انسانی خود را پیدا کند و قدم در شناخت هدف و مسئولیت خود بگذارد. ماندن در سوگ ترمز دستی روانی است که ناخودآگاه فرد سوگوار برای نشستن و اقدام نکردن های جدید انتخاب می کند که به ادامه زندگی پرداخته نشود.

احساس گناه در سوگ ناتمام

یکی دیگر از تصمیمات ناخودآگاه فرد سوگوار، احساس گناه برای ادامه زندگی است. زمانی که فرد سوگوار مراحل سوگ خود را به درستی طی نکند ممکن است در مرحله احساس گناه باقی بماند و در ناخودآگاه او اینگونه ثبت شود که انجام هر عمل جدید و فعالیت جدیدی برای او به مثابه نادیده گرفتن فردی است که از دست داده است. بنابراین بهتر است در سوگ خود باقی بماند تا نشان دهد در رنجی عمیق از دست دادن است و نمی تواند عزیز از دست رفته اش را فراموش کند.

تغییر محیط و شرایط در سوگ ناتمام

اگرشما فردی هستید که در سوگ ناتمام هستید و مایل به ایجاد شرایط جدیدی برای ادامه زندگی خود می باشید باید به غیر از تغییر در نگرش و بینش خود شرایط و محیط جدیدی را هم فراهم آورید که بتوانید زندگی را به شکل آسان تری ادامه بدهید. افرادی که عزیزی را از دست می دهند گاهاً وسایل، لوازم و تمام خاطرات گذشته را در جلوی روی خود باقی می گذارند و مانند مراسمی آیینی از آن ها محافظت می کنند. این رفتار و این محیط اقدامی برای ماندن در سوگ ناتمام است. بنابراین بهتر است به مرور زمان خود فرد و اطرافیان نزدیک او، محیط جدیدی را ایجاد کنند و فرد بتواند در فضایی با امکانات جدید باشد که هر وسیله و هر اتفاقی او را به یاد گذشته و عزیز از دست رفته اش نیندازد.

حمایت و کمک به دیگران از سوی افرادی که در سوگ ناتمام هستند

افرادی که در سوگ ناتمام می مانند در مهم ترین تفکر خود، خود را قربانی، مستأصل و درمانده میبینند، بنابراین تصمیم به بودن در سوگ ناتمام را می گیرند. از این رو حمایت و کمک به دیگران که نیازمند کمک های مادی، معنوی و احساسی هستند باعث می شود فرد سوگوار به این بینش دست پیدا کند خود او می تواند رنجی از دیگران را کم کند و به قدری توانا است که افراد غمگینی را می تواند حمایت کند. بنابراین احساس کارآمدی و بالندگی در فرد سوگوار به وجود می آید و به مرور به تغییر در تفکرات و شرایط خود اقدام می کند.

امسال به ولنتاین بگویید که نیاید

تاریخ ولنتاین 1404 برابر است با: شنبه 25 بهمن (مطابق با 14 فوریه 2026 میلادی)

چه کسی برایش دل و دماغی مانده که بخواهد ولنتاین را جشن بگیرد یا شاد باشد ،؟ راهکارهایی را صاحبان خرد برای تحمل این روز پیشنهاد می دهند :

  • یک شب را تعیین کنید که هر دو نفر تلفن‌ها، تلویزیون و هرگونه حواس‌پرتی را کنار می‌گذارید. به جای صحبت از مسائل روزمره یا مشکلات اقتصادی، درباره آرزوها، ترس‌ها، یا خاطرات عمیق صحبت کنید. هدف، شنیدن بدون قضاوت است.
  • به جای خرید هدیه، می‌توانید وقت باکیفیت‌تری را با عزیزان خود بگذرانید—یک گفتگوی عمیق، یک همراهی آرام، یا انجام یک کار خیر کوچک مشترک که حس مفید بودن را تقویت کند. این نوع پیوندها در برابر سختی‌ها مقاوم‌تر هستند.
  • ولنتاین شخصی: این روز را به «روز قدردانی از استقامت خود» تبدیل کنید. با توجه به فشارهای اقتصادی ، سوگواری ها و..... تنها زنده ماندن و حفظ سلامت روان در این شرایط، خود یک پیروزی بزرگ است که شایسته احترام و قدردانی است.؟!
  • به جای سؤالات روزمره (مثل “امروز چطور بود؟”)، از سؤالاتی استفاده کنید که فرد را به بیان خودِ واقعی‌اش وادار کند (مثلاً: “به نظرت بزرگترین درسی که این سال به ما آموخت چه بود؟” یا “چه چیزی اخیراً باعث شده احساس کنی واقعاً زنده‌ای؟”).
  • به جای سفارش غذا، یک غذای ساده اما وقت‌گیر (مثل نان خانگی یا یک پلو پیچیده) را با هم بپزید. فرآیند ساختن یک چیز با هم، حس مشارکت و نتیجه ملموس را ایجاد می‌کند.
  • یک مسیر پیاده‌روی جدید در طبیعت یا محله‌ای قدیمی را انتخاب کنید و بدون عجله قدم بزنید. این کار سطح سروتونین را بالا می‌برد و بدون هزینه است.
  • یک «نامه صداقت» بنویسید. جزئیات کوچک کارهایی که فرد مقابل در طول سال انجام داده و برای شما ارزشمند بوده را یادداشت کنید (نه کلی‌گویی). این نامه، ارزشگذاری واقعی شما را نشان می‌دهد.
  • **ایجاد یک «زبان مشترک»: ** چند کلمه یا عبارت جدید بسازید که فقط خودتان از آن سر در بیاورید و در موقعیت‌های استرس‌زا برای یادآوری عشق و اتحاد از آن استفاده کنید. با این حال روز سپندار مذگان را چون از خودمان است به شما عزیزان همراه تبریک می گویم .

    روز عشق ایرانی سپندارمذگان

کوی غم ها

تو رفتی دگر ماه و آیینه خداحافظ
بغض تو سینه خداحافظ
گم شد در قلبت عشق بی ثمرم
عشق بی خانه خداحافظ
اشک بی شانه خداحافظ
باز افتاد در کوی غم‏ ها گذرم

لوازم تزئینی خانه در اصفهان

آوید گالری

دل به پایت افتاد…
آرزو کردم بعد از تو عاقل نشوم!
آشنای من من غریبم بی تو!
با خیابان ها من رفیقم بی تو…
بعد تو عمرا من دگر عاشق نشوم…

قدیم قدیما

تلفن همگانی

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

ریاکار، تاجرِ ایمان است / یک رنگ ماندن نه صد رنگ بودن

انسانِ مدرنِ سالم، ریاکار و فرصت‌طلب نیست؛

اما انسانِ مدرنِ ضعیفِ درون، بریده از معنا و گرفتار رقابتِ بی‌وجدانِ جهان نو، می‌تواند چنین شود.

تفاوت در ابزار و لباس نیست — در درونیت و ارزش‌محوری است.

انسان اگر علم بیاموزد ولی اخلاق نیاموزد،

فقط «ریای خود را فصیح‌تر» خواهد کرد.

۲. منشأ ریاکاری در انسان امروز

ریا و فرصت‌طلبی در جهان مدرن از منابع تازه‌ای تغذیه می‌شوند:

  • فشار موفقیت و مقایسه‌ی مداوم: شبکه‌های اجتماعی هویت را به نمایش بدل کرده‌اند.انسان می‌کوشد خودِ آرمانی، نه واقعی را نشان دهد.
  • ترس از قضاوت: برای پذیرفته‌شدن، بسیاری به نقاب احترام و دیانت پناه می‌برند.
  • فرهنگ نتیجه‌محور: نظام‌های اجتماعی به نتیجه اهمیت می‌دهند، نه نیت؛در نتیجه «ظاهر اخلاقی» گاه جای «وجدان اخلاقی» را می‌گیرد.۳. انسانِ سالمِ قرن ۲۱ کیست؟

کسی است که:

  • از منظر روانشناسی بالینی: ممکن است فردی از نظر عملکردی (شغل، روابط سطحی) کاملاً «سالم» به نظر برسد و حتی موفق باشد. او قادر است احساسات دیگران را بخواند و از آن برای رسیدن به هدف استفاده کند (هوش هیجانی ابزاری)، اما این لزوماً به معنای سلامت روانیِ مبتنی بر وجدان نیست. پیشرفت علمی را با رشد اخلاقی پیوند داده است.
  • حقیقت را بر مصلحت ترجیح می‌دهد.
  • صداقت را نه شعار، بلکه «سبک زیستن» می‌داند.
  • در برابر ظلم و فریب، ساکت نمی‌ماند، هرچند به زیانش تمام شود.

چنین انسانی در همان جهانی زندگی می‌کند که ریاکاران نیز هستند —

اما او مسیر نور و آگاهی را انتخاب کرده، نه سایه‌ی خاکستری مصلحت را. ۱. انسان اصیل در فلسفه اگزیستانسیالیستی (سارتر و کی‌یرکگور) : انسان مدرنِ سالم، باید آگاهانه و مسئولانه انتخاب کند که ریا نکند و در برابر انتخاب‌های اخلاقی، ساکت نماند.۲. انسان مخلص در عرفان اسلامی انسانِ متصل به حقیقت (مؤمن یا عارف)، نیتش را پاک می‌کند تا هیچ غیر خدا در آن سهمی نبرد. صداقت او نه یک انتخاب اجتماعی، بلکه یک الزام وجودی است.

🔹 جمع‌بندی:

انسانِ مدرنِ سالم‌العقل:

نه ریاکار است، نه فرصت‌طلب؛

ولی اگر از معنا، از اخلاق، از تهذیب نفس و از خدا جدا شود،

به‌سادگی در زرورقِ فناوری، همان انسانِ کهنِ دنیاطلبِ بی‌نقاب خواهد بود.هر دو مکتب، ریاکاری را «فروختن وجود» می‌دانند؛ یکی به قیمت سلب آزادی فردی (فلسفه)، و دیگری به قیمت تباهی عمل و شرک (عرفان). سکوت در برابر ستم در هر دو دیدگاه، نشانه‌ی ضعفِ هستی و عدم مسئولیت‌پذیری است.

این پدیده یک امر جهانی است، اما عوامل ساختاری در خاورمیانه و مناطق محروم می‌تواند آن را تشدید کند:

الف) عامل ساختاری: بحران مشروعیت و عدم ثبات

در جوامعی که نهادهای قانونی و عدالت اجتماعی ضعیف هستند، شهروندان به جای اعتماد به سیستم، به روابط شخصی (رانت، پارتی، خویشاوندی) پناه می‌برند.

  • فرصت‌طلبی به عنوان استراتژی بقا: وقتی مسیرهای رسمی (تحصیل، استخدام، دادخواهی) مسدود است، فرصت‌طلبی و استفاده از روابط برای کسب منفعت (که در جوامع پایدار «ریا» تلقی می‌شود) به یک «مهارت بقا» تبدیل می‌شود.

    ب) عامل فرهنگی: تاکید بر ظاهر و آبرو

    در بسیاری از فرهنگ‌های سنتی خاورمیانه، حفظ آبرو (Face-saving) اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.

  • ریا به عنوان حفظ آبرو: گاهی ریاکاری (نشان دادن تدین یا پایبندی اجتماعی) ابزاری برای حفظ جایگاه در جامعه است، حتی اگر فرد در درون با آن اعتقادی نداشته باشد. این فشار اجتماعی، افراد را به سمت «نمایش» می‌کشاند

کارمای این افراد، عبارت است از:

  1. سقوط در خودبیگانگی (Alienation): بزرگترین تقاص، آن است که فرد دیگر خود واقعی خویش را نمی‌شناسد. او در نقش‌های متعددی که برای فریب دیگران بازی کرده، گم شده است. این «خودِ دروغین» هرگز طعم آرامش عمیق یکپارچگی را نخواهد چشید. ریاکاری، مانند یک قفس نامرئی است که فرد با دست خود ساخته و کلید آن را نزد دیگران (یا همان «منفعت») نگه داشته است.
  2. بی‌اعتمادی سیستمی و انزوای درونی: حتی اگر در یک منطقه محروم، فرصت‌طلبی او منجر به کسب قدرت یا مال شود، این ثروت یا قدرت، همیشه با سایه سنگین «ترس از آشکار شدن» همراه است. او می‌داند که اعتمادِ حقیقی مردمان از دست رفته است. هر لبخندی که می‌بیند، یک مصلحت است.
  3. و هر تحسینی، یک فریب. این انزوای عاطفی، محصول مستقیم عدم صداقت است.
  4. الگوی مسموم برای اجتماع: در مناطق محروم، جایی که ضعف ساختارها، افراد را به سوی راه حل‌های غیراخلاقی سوق می‌دهد، کارمای این چهره‌ها این است که «سنت مسموم فرصت‌طلبی» را نهادینه می‌کنند. آن‌ها به جای آنکه چراغ صداقت باشند، به دیگران می‌آموزند که بقا منوط به کرنش نمودن در مقابل مستکبران است؛ این بزرگترین زیان برای جامعه‌ای است که به دنبال رهایی و تعالی است.

    عکس شمع و پروانه غمگین

خاموشیِ بی‌درد، زخمِ بزرگِ زمان ماست؛

آنان که در برابر بیداد، نه سیاه‌اند نه سپید — در نیم‌سایه‌ی منفعت نشسته‌اند،

نام عقل بر تردید خود نهاده‌اند و دل به عافیتِ خاکستری سپرده‌اند.

چنین مردمان، نه فریاد مظلوم را شنیدند، نه رکعتی برای عدالت به‌جا آوردند.

دلشان، منبرِ ریا است و زبانشان، شمشیرِ فرصت؛

در صف اول دعا می‌ایستند، اما برق طمع در نگاهشان، هر ایمان را می‌سوزاند.

ریا، جامه‌ی خوش‌دوختِ بی‌صداقتی است؛

آنجا که حقیقت به بها فروخته می‌شود،

ریاکار، تاجرِ ایمان است؛

آیات را بر لب می‌برد و در دل، با شیطان معامله می‌کند.

و قشر خاکستری…

همان خام‌رفتگانِ بی‌موضع‌اند؛

چنان سنگی که نه در بنا سود دارد و نه در پرتگاه قرار.

در تماشای فرو افتادن عدالت، فقط چشم می‌چرخانند

که مبادا غبار حقیقت، بر دامن راحتشان بنشیند.

اینان فرزندان سکوت‌اند ـ و سکوت همیشه با ظلم هم‌خانه است.

کسی که در برابر ستم، بی‌صدا مانَد،

عملاً دست ستمگر را بوسیده است،

ولو به نام عقل یا سیاستِ روز.

ای روزگارِ فروخفته در بی‌وجدانی!

به یاد آور که آزادی گوهرِ دین است و بیداری شرطِ یقین؛

که خوابِ مصلحت، گورِ ایمان می‌شود.

ظالم هرگز به منزل نمی‌رسد،

اما خاکستریِ خاموش نیز، هرگز به صبح نمی‌رسد.

این رسم عاشقی نیست. عاشقی اقتضا می‌کند که انسان خود را در آتش معشوق بسوزاند و در راه حق، از هیچ چیز دریغ نورزد.

باید از خاکستری برخاست و یا سپید شد در مسیر حق، یا سیاه شد در میدان نبرد با حقیقت. ایستادن در ناحیه خاکستری به معنای پذیرش زوال تدریجی هویت است؛ جایی که نه از نور نصیبی است و نه از ظلمت هراسی.

راه سومی در سرنوشتِ یک انسان اصیل وجود ندارد. باید انتخاب کرد: یا شمع شد و سوخت، یا هیزم شد و ماند تا خاکستر گشت. میانه‌روی در میدان ارزش‌ها، سقوط است. بیداری تنها راه نجات از تباهی ریا و انفعال است.

ببر مرا به هرکجا عشق

گیف ضربان قلب

رفیق بغض هرشبم هوای گریه و تبم به گریه های من بگو خیال دیدن تو کو
ای عشق تمام حسرت هنوزم دلیل آه سینه سوزم ببر مرا به ناکجا عشق
ای درد ببین به استخوان رسیدی همین که از دلم بریدی ببر مرا به هرکجا عشق

خیال خنده های تو شد آرزوی هر شبم به چشم های تو قسم که جان رسیده بر لبم
خزان شد و نیامدی عزیز لحظه های من اگر ندیدمت تو را تو گریه کن برای من
ای عشق تمام حسرت هنوزم دلیل آه سینه سوزم ببر مرا به ناکجا عشق
ای درد ببین به استخوان رسیدی همین که از دلم بریدی ببر مرا به هرکجا عشق
نفس های تو را آن روزگار در شیشه پر کردم هوای روزهای بودنت را همچنان دارم

محبوب همه باش معشوق یکی

دلتنگی حس جالبی‌ست
داغ نیست
اما عجیب می سوزاند… اگر در دل کسی جایی نداری، فرش زیر پایش هم نباش

محبوب همه باش، معشوق یکی.

مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکی.

با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن؛

شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود.آنکه بخواهد بماند می ماند

آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت‌ها و بی‌مهری‌ها زمین‌گیر نشوی

لازم است گاهی در زندگی، بعضی آدمها را گم کنی تا خودت را پیدا کنی

نزارقبانی قشنگ میگه:

مراجوری درآغوش بگیرکه انگار فردامیمیرم..

- وفردا چطور ؟

جوری درآغوشم بگیرکه انگار ازمرگ بازگشته ام:

((جهان ملک خاتون)) ، شاخ نبات حافظ ، فریاد جهان

چنین بیگانه وش آخر چرایی

نیاید از تو بوی آشنایی

جفا چندین مکن بر دردمندان

ز حد بردن نشاید بی وفایی

بکردی خشم و از چشمم برفتی

چو جان کردی ز تن باری جدایی

به درد دل گرفتارم خدا را

بیا جانا که دردم را دوایی

اگر شاه جهانم ور فقیرم

کنم در کوچه وصلت گدایی

چو جانی از تنم بیرون مرو ز آنک

چو رفتی از تنم کی با پس آیی

اسیر خار هجرانم نگارا

چه باشد کز در وصلم درآیی

به رندان خراباتی نظر کن

مکن زین بیش با ما پارسایی

تو و سلطانی و ناز و تنعّم

جهان و بی دلی و بی نوایی

-

Gallery item

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهان‌ملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شده‌اند.

در قرن هشتم زنی ظهور می‌کند به نام جهان‌ملک‌ خاتون که سرشار است از روانی شاعرانه. او بی اعتنا به همه‌ی آن‌چه که در دوره‌ی خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر می‌سرايد و شعر می‌سرايد و شعر می‌سرايد … و از آن‌جا که می‌داند بعد از او ممکن است اين سروده‌ها انکار شود و يا از ميان برود و يا چون از آن زنی است به دور ريخته شود، در سال‌های‌ پايانی زندگی‌اش بر آن می‌شود که آن‌ها را با دست خود گردآوری کند. از اين رو اشعار خود را که مجموعه‌ای از قصيده و قطعه و ترجيع‌بند و غزل و رباعی است، ظاهرا ً با هراس و پوزش و عذرخواهی از اين جسارتی که مرتکب می‌شود، اما در باطن با عزمی استوار و پابرجا، با استناد به شاعری فاطمه زهرا «ان النساء راحين خلقن لکم / و کلکم تشتهی شم الرياحي» و نيز با آوردن يک رباعی از عايشه مقربه که شايد منظور همان رابعه سمرقندی باشد و نيز تأکيد بر شاعری قتلغ ترکان و دخترش پادشاه خاتون، به قول خودش ملزم به اين جسارت (جسارت جمع آوری اشعارش) می‌گردد، و آثارش را در دفتری گرد می‌آورد که:

که گر اهل دلی روزی بخواند

به آتش، آتش دردی نشاند

وجودی عاقل از وی پند گيرد

دل داناش آسانی پذيرد

بخشی از پوزش خواهی او را از دست يازيدن به اين کار با هم مرور می‌کنيم:

«نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح و لايح باشد که اگر شعر فضيلتی خاص و منقبتی برخواص نبودی، صحابه‌ی کبار و علمای نامدار در طلب آن مساعی مشکور و اجتهاد موفور به تقديم نرساندندی، اما چون تا غايت به واسطه‌ی قلت مخدرات و خواتين عجم مکرر در اين مشهود شد، اين ضعيف نيز برحسب تقليد شهرت اين قسم را نوع را نقصی تصور می‌کرد و عظيم از آن مجتنب و محترز بودمی، اما به تواتر و توالی معلوم و مفهوم گشت که که کبری خواتين و مخدرات نسوان هم در عرب و هم در عجم به اين فن موسوم شده‌اند، چه اگر منهی بودی جگر گوشه‌ی حضرت رسالت، خاتون قيامت، فاطمه زهرا رضی‌الله عنها تلفظ نفرمودی به اشعار …»

گفتنی است پل اسمیت شاعر و نویسنده و مترجم استرالیایی که متولد ۱۹۴۵ میلادی در ملبورن است، با ۴۵ سال سابقه کار ترجمه کتاب، فیلم و نمایشنامه، همیشه علاقه اش را با ترجمه آثار بسیاری از نویسندگان و شاعران کلاسیک و تصوف ایرانی به فرهنگ و ادبیات ایران نشان داده است. می‌دانیم که ترجمه اسمیت از دیوان حافظ به عنوان یکی از نزدیک‌ترین ترجمه‌ها و زیباترین آن‌ها به روح اشعار حافظ شناخته شده است. او به تازگی غزل‌های جهان ملک خاتون را با عنوان «غزل‌های ملک خاتون، شاعر صوفی و دوست حافظ» با مقدمه‌ای زیبا و بلند به قلم خود درباره زندگی، زمانه و اشعار او، از سوی انتشارات مستقل کریت اسپیس روانه بازار کرده است.

نکته جالب و گفتنی درباره شاعره ایرانی جایگاه بین‌المللی او است، البته معلوم نیست که نسخه ای از دیوان اشعار او چگونه از کتابخانه ملی پاریس سر درآورده است.

مادر جهان‌ملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضل‌الله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهان‌ملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروان‌سرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطان‌‌بخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشق‌خواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد.

جهان تنها فرزند جلال‌الدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاه‌دخت‌های دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است.

هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری

چندان‌که نظر می‌کنمت خوبتری

گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش

بستانم و ترسم دل قاضی ببری

وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سال‌های ۷۴۴ و ۷۴۷ با امین‌الدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهان‌ملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزل‌های خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است.

پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهان‌ملک خاتون.در ديوان جهان ملک بسياری از غزل‌هاست که به تأثير حافظ سروده شده و بسياری از غزل‌ها هم هست که در پاسخ حافظ سروده شده و پيداست که ميان جهان‌ملک خاتون و حافظ داد و ستدهايی شاعرانه بوده است. از اين رو بعضی از انديشمندان از جمله روانشاد سعيد نفيسی، جهان خاتون را همان شاخ نبات حافظ دانسته‌اند. همان زنی که حافظ به او عشق می‌ورزيده و در شعرش عاشقانه از او نام برده و ما هم هنگام تفأل از ديوان حافظ او را به شاخ نباتش سوگند می‌دهيم و می‌گوييم : حافظ! قسم به شاخ نباتت به من بگو/ او کی به سيل اشک ره خواب می‌زند؟

عکس مقبره سعدی

او در دیوانش و در تعدادی از غزل‌‌های خود به سلطان بخت‌نامی اشاره می‌کند و با اندوهی بی‌پایان و عاطفه‌ای سرشار از او یاد می‌کند. اکنون می‌توان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادری‌اش نیز همین بوده است.

ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی می‌کرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سال‌ها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میران‌شاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سال‌های ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میران‌شاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد.

در شعر ديگری که در زمان تنهايی و تنگدستی خود سروده، می گويد با اينکه قناعت گزيده ام و در کنار مدرسه ی ويرانه ای گوشه نشين شده ام، باز نمی دانم چرا اين مردم دست از سرم بر نمی دارند و به آزارم می پردازند:

به کنج مدرسه ای کز دلم خراب تر است،

نشسته ام من مسکين و بی کس و درويش

هنوز از سخن خلق رستگار نی ام،

به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خويش

دلم هميشه از آن روی پر ز خوناب است،

که می رسد نمک جور بر جراحت ريش

مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال

گرفته ام به ارادت قناعتی در پيش

ندانم از من ِخسته جگر چه می خواهند

چو نيست با کم و بيشم ، حکايت از کم و بيش

این شاهدخت ایرانی پیش از حافظ دار فانی را وداع می‌گوید. و این سوال همیشه باقی است که آیا او همان شاخ نبات حافظ بوده!

در مورد شعر جهان ملک خاتون بايد گفت که شعر اين شاعر بخاطر داد و ستدها و همنشينی های شاعرانه ای که با حافظ داشته، از نظر ساختمان بيرونی( از قبيل وزن، رديف، قافيه) و نه از نظر درونمايه ی فلسفی، بسيار زير تأثير غزل های حافظ است. برای نمونه می توان به موارد زير اشاره داشت:

حافظ: يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور/ کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

جهان ملک:ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/ باشد احوال جهان افتان و خيزان غم مخور

حافظ : ما ز ياران چشم ياری داشتيم/ خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم

جهان ملک: ما تو را دلدار خود پنداشتيم/وز تو چشم مردمی ها داشتيم

حافظ: تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود

جهان ملک: تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود/ دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

حافظ: کسی که حسن خط دوست در نظر دارد/ محقق است که او حاصل بصر دارد

جهان ملک:کسی که شمع جمال تو در نظر دارد/ ز آتش دل پروانه کی خبر دارد

حافظ: ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر/ زار و بيمار غمم راحت جانی به من آر

جهان ملک: ای صبا بويی از آن زلف پريشان به من آر/مژده ای زان گل سيراب به سوی چمن آر

و از اين دست نمونه ها که بسيار است.

از جهت درونمايه، مهم ترين ويژگی شعر جهان ملک خاتون زنانه بودن آن است. اين شعر بی هيچ پرده پوشی آنچه را که احساس حکم می کند، به رشته ی کلام در می آورد و چون اين احساس از روی روانی زنانه و شيدا عبور دارد، سرشار از شور و شيدايی است و گو اينکه در آن زمان ها ، باز گو کردن احساسات زنانه برای زنان، بسيار دور از ذهن و به بهای ننگين شدن شاعر تمام می شده ، اما جهان خاتون توجهی به آن نداشته و بيان حال درونی خود را مقدم بر سخن درشت ديگران می دانسته است، چنانکه در غزلی می گويد:

گر مدعی به منعم هر لحظه بر سر آيد،

در وسع من نباشد، از يار دل بريدن

در غزلی ديگر سيری ناپذيری خود را از عشق و عيش در نهايت سادگی اعلام می دارد:

بيا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنم

بغير کوی تو جای دگر هوس نکنم

دلا مرا به جهان تا که جان بود در تن

ز عشق سير نگردم، زعيش بس نکنم

يا در غزلی ديگر با بی پروايی بسيار فقط پيراهن را حجاب ميان خود و دلدار می بيند و رازگونه معشوق را به برهنگی بدن ها دعوت می کند:

در ميان من و تو پيرهنی مانده حجاب/با کنار آی …. که آن هم ز ميان برخيزد

(فروغ فرخزاد هم با زبانی مدرن تر اين مضمون را در مثنوی عاشقانه ی خود بيان کرده است: ای تشنج های لذت در تنم/ ای خطوط پيکرت پيراهنم)

کلام جهان ملک در بيان احساسات آنقدر بی دغدغه است که گزارش ساده ترين چيزهايی که بر او می رود، در شعرش وارد می شود، مثلا ً بيخوابی شب های دراز زمستانی

يا زشتی معشوق:

شب های دراز تا سحر بيدارم

نزديک سحر، روی به بالين آرم

می پندارم که ديده بی ديدن دوست

در خواب رود …. خيال می پندارم

آن دوست که آرام دل ما باشد

گويند که زشت است، بهل تا باشد

شايد که به چشم کس نه زيبا باشد،

تا باری از آن ِ من ِ تنها باشد

بطور کلی شعرجهان ملک خاتون ساده و بدور از تصنع است و خواننده فقط گاهگاهی با بعضی از اصطلاحات در آن بر می خورد و اين نه از آن جهت است که شاعردر مورد آنها درنگ کرده باشد بلکه همان اصطلاحاتی است که در آن روزگار معمول بوده است، از جمله رويش سرو در کنار جويباريا بطور کلی آب( که اصلا ً از خصوصيات درخت سرو است که در کنار آب می رويد).

جهان ملک از اين ويژگی استفاده کرده و در بيت زير، قامت سرو معشوق را در کنار جويبار اشک خود نشانده است:

دايم خيال قد تو در ديده ی من است

زيرا که جای سرو بود در کنار ما

البته اين زمينه را حافظ و عبيد و نيز شاعران پيش از آنها هم در شعر به کار برده اند.به عنوان نمونه می توان به دو بيت از حافظ اشاره داشت:

قد تو تا بشد از جويبار ديده ی من/ به جای سرو جز آب روان نمی بينم

چشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک/ تا سهی سرو تو را تازه به آبی دارد

ايهام در شعر، که دربعضی از شعر های جهان ملک به چشم می خورد.(ايهام صنعتی است که يک کلمه را با دو معنا يا بيشتر در شعر به کار برند) به عنوان نمونه کلمه ی«باری» که در رباعی زير از جهان ملک به سه معنی به کار رفته:

تا بر درت ای دوست مرا باری نيست،

مشکل تر از اين بر دل من باری نيست

گر نيست تو را شوق ، مرا ، باری هست

ور هست تو را صبر ، مرا ، باری نيست …

بيت زير و ايهام در کلمه ی پيچاندن:

در مصراع اول به معنی پذيرش، اجازه ی ورود؛ در مصراع دوم به معنی باری که حمل می شود و در مصراع سوم و چهارم به معنی حتما ًو بی گمان

يا پيچاندن در بيت زير با دو معنی: پيچاندن نامه(= طومار کردن،لوله کردن و در اصل خماندن نامه) ٢ – پيچاندن(= سرگشته داشتن. چنانکه مسعود سعد می گويد:کارم همه بخت بد بپيچاند/ در کام زبان همی چه پيچانم)

بر مثال نامه بر خود چند پيچانی مرا

چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا

کاربرد صفاتی که کمتر به کار گرفته شده اند، مثل صفت «بی نظير» در مورد معشوق:

خوبان روزگار بديدم به چشم سر

آن بی نظير در دو جهانش نظير نيست

کاربرد واژگان برخلاف قانون معتاد( = خلاف آمد عادت)

خلاف آمد عادت يا آشنايی زدايی شگردی شگفت انگيز در شعر و بطور کلی هنر است، در ميان شعرای زبان فارسی حافظ به صورت توانمندی خلاف آمد عادت را در

را در شعرهای خود به کار می گيرد:

روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند،/زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن

اينجا در حالی که انتظار فعل«مکن» می رود، چون زنهار هميشه بايد با فعل نفی يا نهی بيايد، خواننده بافعل«کن» روبرو می شود و احساس غرابت و شگفتی می کند. در مورد جهان ملک خاتون هم می توان به بيت زير اشاره داشت

کدام درد بگويم که از جفا چه نکرد

به حال زار دلم جور بی شمار جهان

عادت بر اين است که هميشه کلمه ی جفا با فعل مثبت بيايد (جفا کردن) اما در بيت مورد نظر با فعل منفی آمده و نتيجه ی مثبت از آن گرفته شده.

کاربرد شخصيت های اسطوره ای در شعر:

خوش باش و شادی و غم دنيا عدم شمر

رستم ز پی چه وا زد و کاووس کی چه برد؟

کاربرد نمادهايی از قبيل چهار عنصر(آتش،خاک،باد،آب) در يک بيت، بر اساس چگونگی حالات عاشقانه:

بر مثال نامه بر خود چند پيچانی مرا

چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا

ز آتش دل همچو خاکی چند بر بادم دهی

وز دو ديده در ميان آب بنشانی مرا

از ديوان جهان ملک خاتون دو نسخه در کتابخانه ی ملی پاريس محفوظ است و چه بهتر که آنجاست، چرا که ميراث ملی ما را ديگران بهتر از خود ما حفظ می کنند. از اين دو، نسخه ی suppl.٧٣٦ که از مجموع نسخ خطی فارسی کتابخانه ی مذکور است، تحت نظر خود شاعر کتابت شده است و آن ديگر به نشانیsuppl.١١٠٢ از مجموع نسخ خطی فارسی اين کتابخانه، از روی نسخه ی نخستين نوشته شده است.

دويست و بيست(=٢٢٠) غزل از اين ديوان به همت هانری ماسه شرق شناس پر آوازه به فرانسه برگردان شده و فرانسويان بعد از خواندن اين اشعار احساس شاعرانه ی جهان ملک خاتون را به شاعره ی خودشان مارسلين دبوردو – والمور Valmore Marceline Desbordes 1786 – 1859 نزديک يافته و جهان ملک خاتون را مارسلين ايرانی ناميده اند. (٣)

و اينک با نام جاودانگی نوشتار را با يکی از غزل های زيبای اين شاعر به پايان می بريم:

پيش روی تو دلم از سر جان برخيزد

جان چه باشد؟ ز سر هر دو جهان برخيزد

گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق،

از دل خاک سيه رقص کنان بر خيزد

چند در خواب رود بخت من شوريده

وقت آن است که از خواب گران برخيزد

فتنه برخيزد و آن گلبن نو بنشيند

سرو بنشيند و آن سرو روان بر خيزد

در ميان من و تو پيرهنی مانده حجاب،

با کنار آی …. که آن هم ز ميان برخيزد

گر کنم شرح پريشانی احوال جهان

ای بسا نعره که از پير و جوان بر خيزد

instagram.com/mohammad.shirinzadeh و گنجور ، پیرایه یغمایی سایت رسانه ، خبرگزاری تارنا ، نودی ،ترب و https://m.bibak.blogfa.com