ببر مرا به هرکجا عشق
.gif)
رفیق بغض هرشبم هوای گریه و تبم به گریه های من بگو خیال دیدن تو کو
ای عشق تمام حسرت هنوزم دلیل آه سینه سوزم ببر مرا به ناکجا عشق
ای درد ببین به استخوان رسیدی همین که از دلم بریدی ببر مرا به هرکجا عشق
خیال خنده های تو شد آرزوی هر شبم به چشم های تو قسم که جان رسیده بر لبم
خزان شد و نیامدی عزیز لحظه های من اگر ندیدمت تو را تو گریه کن برای من
ای عشق تمام حسرت هنوزم دلیل آه سینه سوزم ببر مرا به ناکجا عشق
ای درد ببین به استخوان رسیدی همین که از دلم بریدی ببر مرا به هرکجا عشق
نفس های تو را آن روزگار در شیشه پر کردم هوای روزهای بودنت را همچنان دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 18:51 توسط محمد رضا معتمدی
|
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن