🔥| # جایگزینی برای بهشت

یک بشقاب سیب، آتش شومینه و یک کتاب خوب برای خواندن جایگزین خوبی برای بهشت است.

📚| قصر آبی
👤| ال. ام. مونتگمری




✏️ @برگرفته از کانال بنویس و تصویر گیف و....

_

دعوت از بهشت

دعوت از بهشت

در بین شاگردان شیوانا زوج جوانی بودند که چهره ای فوق العاده شفاف و ملکوتی داشتند. این دو زوج به شدت شیفته سخنان شیوانا بودند و با وجودی که کلبه شان در دورترین نقطه دهکده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقیه در کلاس شیوانا شرکت می کردند. ویژگی برجسته این زوج جوان یعنی شفافیت فوق العاده چهره و آرامش عمیق شان همیشه برای بقیه شاگردان شیوانا یک سوال بود. روزی دختری جوان که صورتی معمولی داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شیوانا پرسید:" استاد! همه ما به یک اندازه از درس های شما بهره می بریم.شما برای همه ما یک درس واحد می گوئید. پس چگونه است که چهره بعضی از ما شفافیت معمولی دارد و چهره این زوج جوان اینچنین ملکوتی می درخشد!"
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"ایمان و باور اندک روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زیاد بهشت را به روح تو می آورد.هر چه باور تو به خالق کائنات بیشترباشد. حضور او در وجود تو بیشتر نمودار می گردد. ویستا و نودی و جوهره و www.shivana۲۰۰۶.blogfa.com/۸۵۰۴.aspx

خدمت خدای مهربان سلام

نامه ای به خدا

یك کارمند پست که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم داشتند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتاد و سه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نود و شش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند.برگرفته از یوتاب و جوهره

یک لیوان شیر

مشاهده آیه در سوره

فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ

خدا اجر نیکوکاران را ضایع نگذارد.

مشاهده آیه در سوره

پسرك فقیری برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.
روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.
بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود، بجای آب برایش یك لیوان شیر آورد.

پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر پاسخ داد: چیزی نباید بپردازی. مادرم به من آموخته كه همیشه به دیگران نیكی كنم.

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.

هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.

سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
بهای این صورتحساب قبلا با یك لیوان شیر پرداخت شده است..yotaab و wiki.ahlolbait

یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه / اولینهای موسیقی تلویزیون دهه 70 شمسی

به گزارش ویستا . خبر انلاین . خبرنگار مهر، روزنامه صبح نو:موسیقی پاپ ایران روزگاری صاحب خوانندگانی بود که این روزها کمتر از آنها صحبت می شود. افرادی مثل عباس بهادری، بیژن خاوری، حسن همایون فال که به عنوان نسل اول موسیقی پاپ بعد از انقلاب، فعال بودند و هر کدام یک یا چند آهنگ هیت منتشر کردند که در زمان خود طرفداران زیادی پیدا کرد. این افراد که شهرت خود را مدیون تلویزیون هستند، این روزها کمتر در کانون توجه قرار دارند و نسبت به گذشته کمتر فعالیت می کنند.

● بهادری: حتما به ما محبت دارند که اینطور برخورد می کنند!

«گل می روید ز باغ، گل می روید...» این بخش اول ترانه ای است که تقریبا همه علاقمندان به موسیقی آن را شنیده اند. آهنگی که توسط عباس بهادری اجرا شد و توانست در روزهایی که بازار موسیقی فضای خلوتی را سپری می کرد، مخاطبان زیادی را به خود جذب کند اما او این روزها نسبت به گذشته خلی کم کار شده و حضور کمرنگی در عرصه موسیقی و برنامه های تلویزیونی دارد.

گل می روید به باغ… گل می روید…●♪♫
با شبنمِ صبحگاه، رخ می شوید●♪♫
گل جلوه ای از جمالِ جانانه ی ما؛ بلبل به ترانه وصف او می گوید●♪♫
ابر آمد و بر سرِ چمن، گوهر ریخت●♪♫
از جامه به جامه؛ لاله ها اختر ریخت●♪♫
این قاصد کوی دوست…●♪♫
این پیکِ بهار…●♪♫
در ساغرِ روحِ عارفان؛ باور ریخت●♪♫
گل می روید به باغ… گل می روید…●♪♫
با شبنمِ صبحگاه، رخ می شوید●♪♫
برخیز تو هم نوای توحید بخوان؛ بر بامِ جهان به سانِ خورشید بخوان●♪♫
از شوق چو مرغِ عشق؛ غوغا سر کن●♪♫
گل نغمه ای از جمالِ جاوید بخوان●♪♫
گل می روید به باغ… گل می روید…●♪♫
با شبنمِ صبحگاه، رخ می شوید●♪♫
برخیز تو هم نوای توحید بخوان؛ بر بامِ جهان به سانِ خورشید بخوان●♪♫
از شوق چو مرغِ عشق؛ غوغا سر کن ●♪♫
گل نغمه ای از جمالِ جاوید بخوان ●♪♫
گل می روید به باغ… گل می روید… ●♪♫
با شبنمِ صبحگاه، رخ می شوید ●♪♫

بهادری در این مورد به تماشا می گوید: «من از موسیقی فاصله نگرفته ام و مثل گذشته کار می کنم اما متاسفانه تهیه کننده ها یک مقدار کم لطفی می کنند. کسانی که تازه وارد کار شده اند، قدیمی ها را از یاد برده اند. ما آهنگ ها را می خوانیم اما متاسفانه مستقیم به آرشیو منتقل می شود. حتما به ما محبت دارند که اینطور برخورد می کنند!»

وی در ادامه به تماشا می گوید: «من سالی ۶-۵ تا کار می خوانم اما تهیه کننده ها یک مقدار جوان هستند و با آهنگ ها برخورد سلیقه ای دارند.»

عباس بهادری در پاسخ به این سوال که با این تفاسیر چطور زندگی را می گذرانید هم به تماشا می گوید: «یک رستوران در شهر کرج تاسیس کرده ام که آن را اجاره داده ام. این روزها بیشتر در نجف آباد اصفهان هستم و با یکی از دوستان داریم مقدمات کار دامداری را انجام می دهیم. البته هنوز هم موسیقی شغل اول من است و هر وقت فرصت کنم در این حوزه مطالعه دارم و کارهای جدید می نویسم.»

آقای بهادری که انگار خیلی دلش از وضعیت فعلی پر است در پایان گفتگو با تماشا می گوید: «خواننده های پیشکسوتی مثل آقای گودرزی، آقای خاوری، من و ... پیش قراول موسیقی پاپ در این مملکت بوده اند. این افراد هنرمندان ارزشی نظام هستند، چرا هیچ یادی از آنها نمی شود؟ چرا کارهایشان کمتر از صدا و سیما پخش می شود و کمتر به تلویزیون دعوت می شوند؟»

● خاوری: تلویزیون به نیروهایش نگاه مصرفی دارد

بیژن خاوری یکی دیگر از اولین ستاره های موسیقی پا بعد از انقلاب است. خواننده ای که با خواندن تیتراژ «پرواز ۵۷» و «ساعت خوش» به شهرت رسید و در ادامه با خواندن آهنگ های متوالی، به یک چهره شاخص در موسیقی پاپ ایران تبدیل شد.

خاوری در گفت و گو با تماشا در مورد ایران چرا این روزها کم کار شده می گوید: «من چند سال که هیچ فعالیتی در زمینه موسیقی نداشته ام. کار با تلویزیون یک زمان مشخص دارد، این قاعده ای است که برای همه وجود دارد. شما یک نفر را مثال بزنید که به طور ثابت و مداوم با تلویزیون کار کرده باشد. گویندگان خبر، مجریان و ... با هر خط فکری که دارند یک بازه زمانی خاص در تلویزیون کار می کنند.»

وی ادامه می دهد: «چون اکثر کارهای من تولید واحد موسیقی سازمان بوده، کمتر به فکر انتشار آلبوم بوده ایم. من الان آهنگ می خوانم و به سازمان تحویل می دهم اما در نهایت می بینم که یا مجوز پخش نمی گیرد و یا در آرشیو سازمان ثبت نمی شود. از طرف دیگر زمانی که ما کار می کردیم، آهنگ ها را روی نوار تحویل سازمان می دادیم. زمانی زیادی لازم است که واحد موسیقی این کارها را روی سی دی بکشند و به آرشیو منتقل کنند. الان در آرشیو سازمان صدا و سیما بین ۱۸ تا ۲۰ آهنگ از من وجود دارد و این درحالی است که من بالای ۲۰۰ قطعه برای تلویزیون خوانده ام.»

خاوری در ادامه به تماشا می گوید: «مهرداد کاظمی عزیز کسی بود که پیاده در جبهه های جنگ حرکت می کرد و با خواندن آهنگ هایش به بچه های رزمنده روحیه می داد اما او هم امروز وضعیتی شبیه ما دارد.»

خاوری ادامه می دهد: «متاسفانه تلویزیون با نیروهایش به صورت مصرفی برخورد می کند. در ایران تلویزیون به افراد با استعداد کمک می کند تا در رشته تخصصی خود رشد کنند اما فرد وقتی بزرگ می شود، می ترسند و برایش رقیب می تراشند و به نوعی جلوی کار شما را می گیرند تا رقیبتان رشد کند و در نهایت شما کمرنگ شوید.»

بین خاوری در پایان گفت و گو با تماشا در مورد حال این روزهایش هم می گوید: «تقریبا هشت سال است که تهران را ترک کرده ام و به مازندران آمده ام و اینجا زندگی می کنم. به جز مسائل حرفه ای، از نظر اجتماعی هم فکر می کنم تهران دیگر جای زندگی نیست.»

وی در مورد فعالیت های اقتصادی اش هم می گوید: «کارمند شرکتی بودم که سال ۷۵ به کلی منحل شد. بعد از آن یک فروشگاه لوازم موسیقی افتتاح کردم که متاسفانه بعد از ورود سازهای چینی، فروشگاه را هم رها کردیم. الان هم شغل به خصوصی ندارم و در مازندران زندگی می کنم.»

طاهری، همایون فال، کاظمی، گودرزی و ... خواننده های دیگری از نسل اول موسیقی پاپ بعد از انقلاب کشورمان هستند که این روزها فعالیت چندانی در زمینه موسیقی ندارند و خیلی کم پیش می آید در مناسبت های مختلف این افراد را از قاب تلویزیون ببینیم.

مهرداد کاظمی و حسن همایون فال در این میان شهرت بیشتری دارند. آقای کاظمی که با آهنگ «ساربان» به شهرت عجیب و غریبی دست پیدا کرده بود، این روزها در بستر بیماری است و هیچ فعالیتی در زمینه موسیقی ندارد. حسن همایون فال هم همان خواننده ای است که با «نسیم سحری» در بین مردم جایگاه خوبی پیدا کرد اما او هم مثل هم نسل های دیگرش پرکار نیست و به نوعی خانه نشین شده است.

یکی از خوانندگانی که سال‌هاست کاری نخوانده اما مردم با تعدادی از آثار او هنوز خاطره دارند، آقای حسن همایونفال است. همایونفال دل پری داشت از بی مهری‌ها و البته خاطرات جذابی هم داشت از زندگی و کارش.

برخی معتقدند موسیقی ما در این سال‌ها پیشرفت کرده است. گروهی دیگر نظر عکس دارند و دلشان برای موسیقی قدیم‌ها تنگ شده است. آهنگ‌هایی که شلوغ نبود و به مخاطب آرامش می‌داد. یکی از خوانندگانی که سال‌هاست کاری نخوانده اما مردم با تعدادی از آثار او هنوز خاطره دارند، آقای حسن همایونفال است. همایونفال دل پری داشت از بی مهری‌ها و البته خاطرات جذابی هم داشت از زندگی و کارش.

حسن همایونفال یکی از اولین خوانندگان مطرح موسیقی کشورمان در دهه ۷۰ است که با انتشار دو قطعه ماندگار «آی نسیم سحری» و «یک آسمان پرنده» خود را در جریان موسیقی پاپ ایران ماندگار کرد. این هنرمند ۶۷ ساله که به گفته خودش از ۱۰ سالگی وارد دنیای موسیقی شده مبانی موسیقی و خوانندگی را در محضر هنرمندان بزرگی چون قوامی، مرتضی حنانه و دیگر هنرمندان فرا گرفته است.

───┤ ♩♬♫♪♭ ├───

مثل یکی رهگذر از کوچه ها میگذرم هر سحر از کوچه ها ♬♫♪
آی نسیم سحری صبرکن ما را با خود ببر از کوچه ها ..!!
دلتنگم دلتنگ از خانه ها وز معبر از گذر از کوچه ها ♬♫♪
آی نسیم سحری صبرکن ما را با خود ببر از کوچه ها ..!!
باید پل زد به خیابان عشق یک شب آسیمه سر از کوچه ها ♬♫♪
باید با بوی گل سرخ رفت جایی دلبازتر از کوچه ها ..!!
آی نسیم سحری صبرکن ما را با خود ببر از کوچه ها ♬♫♪
فردا مهمان شقایق شوم بگذرم امشب اگر از کوچه ها ..!!
فرجامم دامنه ی دشت هاست ♬♫♪

حسن همایونفال اگر چه در دوران اوج فعالیت‌های خود چندین تصنیف و هفت آلبوم با نام‌های «ماه هجران»، «وصل سحر»، «وصل جانان»، «بزم عاشقان»، «انتظار» و «ریحانه» در دسترس مخاطبان قرار داده اما خوانش دو قطعه «کوچه‌ها» یا همان «آی نسیم سحری» و «یک آسمان پرنده عاشق» بود که او را به اوج شهرت و محبوبیت در دهه ۷۰ رساند و در کنار آثار برخی از دوستانش همچون عباس بهادری، مهدی سپهر و پرویز طاهری شمایل جدیدی از موسیقی پاپ را به جامعه شنونده موسیقی معرفی کرد.

حسن همایونفال، «آی نسیم سحری» و ماجرای ممنوع التصویری‌اش!

برخی معتقدند موسیقی ما در این سال‌ها پیشرفت کرده است. گروهی دیگر نظر عکس دارند و دلشان برای موسیقی قدیم‌ها تنگ شده است. آهنگ‌هایی که شلوغ نبود و به مخاطب آرامش می‌داد. یکی از خوانندگانی که سال‌هاست کاری نخوانده، اما مردم با تعدادی از آثار او هنوز خاطره دارند، آقای حسن همایونفال است. همایونفال دل پری داشت از بی مهری‌ها و البته خاطرات جذابی هم داشت از زندگی و کارش.

اولین سؤال من، سؤال خیلی‌هاست. کجا هستید؟ بعد از آن دوره طلایی دهه ۷۰ و اوایل ۸۰ و آهنگ‌هایی که توسط هم‌نسلان ما زمزمه می‌شد؛ از «آی نسیم سحری» گرفته تا «یک آسمان» تا کار‌هایی که با آقایان خاوری و طاهری و بهادری همخوانی کردید و بعد تمام شد. رفتید و دیگر خبری از شما نیست!

سعی می‌کنم سؤالات را یکی یکی جلو ببریم. اهل کاشانم روزگارم بد نیست و به قول سهراب سپهری لقمه نانی داریم، ذره هوشی و سر سوزن ذوقی. همانطور که گفتید در دهه ۷۰ دوستانی بودند شاید انگشت شمار، اما فعال بودیم. خیلی به موسیقی بها می‌دادیم.

منظورم این نیست که الان بها نمی‌دهند الان هم همینطور است، اما از هر صدایی که می‌آید و می‌رود همه تعریف می‌کنند. من نمی‌دانم که به اصطلاح نقص اصلی کجاست؟ این برای من و هم نسلان من مایه تأسف است. مردم نسبت به ما لطف دارند و مدام می‌پرسند شما کجا هستید؟ چرا دیگر نمی‌خوانید؟ و من واقعاً برای آن‌ها جوابی ندارم. می‌گویند آقای مهران مدیری هرشب در برنامه‌اش خواننده می‌آورد چرا از شما یادی نمی‌کند و چرا شما را نمی‌آورد؟

ما در زمانی می‌خواندیم که شرایط خیلی سخت بود. یعنی من مثلاً وقتی برنامه اجرا می‌کردم، حق نداشتم بایستم حتی با کت و شلوار. حتی اجازه پوشیدن کاپشن هم نداشتیم!

عجب، شما که کاپشن می‌پوشیدید!

بله. یادم است برنامه‌ای اجرا کردم برای شبکه پنج. یک کاپشنی پوشیده بودم، چون برف آمده بود و ایستادم و خواندم. طبق معمول، خواننده عادت دارد که احساس خود را با سر و صورت نشان دهد. خواندم و کار پخش شد؛ اما سر و صدایی کرد که منجر به ممنوع التصویری من شد! آن زمان آقای لاریجانی رییس سازمان بود و آقای پور نجاتی گفتند، چون شما حرکت دست داشتید، ممنوع‌التصویر شدید. من نامه‌ای به آقای لاریجانی نوشتم و فیلم را دیدند و گفتند هیچ ایرادی ندارد و ایشان جزو خوانندگانی است که ما قبولشان داریم. غرض اینکه آن زمان سختگیری می‌شد.

شما خوانندگی را از کجا و در چه سنی شروع کردید؟

من تقریباً ۱۱ سالم بود که بین دو هزار نفر قبول شدم. در رادیو و تلویزیون قبل از انقلاب تست صدا دادم. آقای بهرام گودرزی که الان می‌خوانند و ۱۰ سال از من بزرگتر هستند در آن کلاس‌ها بود. آقای هوشمند عقیلی بودند. من شاگرد مرحوم استاد مرتضی حنانه بودم. من شاگردی کردم، کوچک‌ترین شاگرد ایشان که در کتابشان ذکر کردند، من بودم. من شاگرد استاد مرتضی قوامی بودم. شاگرد مرحوم استاد بنان و مرحوم استاد مهرتاش بودم. من شاگردی این‌ها را کردم یعنی اکثر عمرم را شاگردی کردم و بعد در ۳۵ یا ۴۰ سالگی کارم به ثمر نشسته است.

آن زمان که به رادیو و تلویزیون می‌رفتیم همه جا خاکی بود. ماهی ۲۰۰ تومان به ما می‌دادند که از کلاس‌ها در نرویم؛ اینقدر به ما بها می‌دادند. اساتید شعر آنجا مرحوم فریدون مشیری و مرحوم معینی کرمانشاهی بودند که تلفیق شعر و موسیقی را به ما یاد می‌دادند.

دلم می‌خواهد این را صریح جواب بدهید. خودتان کنار رفتید؟ فضا باعث شد؟ یا از یک جایی چیزی گفتند و خودتان احساس کردید فضا برای شما آماده نیست؟

اداره موسیقی سازمان صدا و سیما هر چند وقت یک بار مدیریت عوض می‌کرد. زمانی که اوج کارهایمان بود، زمان آقای کلهر بود که بعد‌ها مشاور آقای احمدی نژاد شد. من کاری به کار‌های سیاسی او ندارم. آقای کلهر خیلی به موسیقی بها می‌داد. بعد از آن دوره فرمانروایی آقای علی معلم شروع شد که بسیار سال بدی بود؛ شاید برای من البته. آقای علی معلم یک قشر خاصی را برای خود آوردند که نسل بعد ما بودند مثل آقایان خشایار اعتمادی، مجید اخشابی، امیر کریمی، قاسم افشار و بهرام حصیری.‌

می‌خواهم بگویم ایشان این لطمه را زدند و حتی وقتی که بیمارستان بودند و من به عیادت ایشان رفتم، گفتند که فکر نمی‌کردم تو به دیدن من بیایی. واقعاً من نمی‌دانم ایشان چه مشکلی با من داشتند؟ با بچه‌هایی که یک‌شبه درخشیدیم و بعدش هم کار‌های خوبی ارائه دادیم. ما هم آنطور نبودیم التماس کنیم که کار بخوانیم؛ یکی دو بار گفتند که چرا خودتان کار نمی‌برید؟ اما من کار بردم و رد کردند؛ هم به شعرش که شعر حافظ بود ایراد گرفتند و هم به ملودی که خودم ساخته بودم.

از لحاظ فنی صحبت کردند با شما و بعد رد کردند؟

نه شما کار را به اداره موسیقی می‌دهی و ۶ یا ۷ نفر از جوانان داخل شورا هستند و شما کار را به آن‌ها می‌دهی و می‌گویند هفته دیگر برای گرفتن جواب بیایید. می‌روی و می‌گویند جواب نه است بدون هیچ دلیلی. این‌ها درد دل من حسن همایونفال است. ولی آن زمان این طور نبود، یعنی آقای کلهر می‌گفتند حسن همایونفال باید ماهی یک آهنگ بخواند. نامه نوشته بودند که حسن همایونفال یا آقای بیژن خاوری حتماً بخوانند. معتقد بودند که کمک خرجی است برای زندگی آنها. من یادم است که برای «آی نسیم سحری» ۴۰ هزار تومان دستمزد گرفتم که آن موقع برای من خیلی بود. برنامه‌های زیادی هم در شهر‌های مختلف ایران اجرا می‌کردم.

حسن همایونفال، «آی نسیم سحری» و ماجرای ممنوع التصویری‌اش!

آن برنامه‌هایی که می‌رفتید برای شما آورده مالی مناسب داشت که بخواهد خانه نشینی این سال‌ها را پوشش بدهد؟

بله، آورده مالی داشت. البته یک سری برنامه‌ها را برای دل خودم اجرا می‌کردم. آن زمان اعتقاد داشتم که زکات کار من این است که برای «محک» برنامه اجرا کنم یا مجانی یا برای نابینایان در پاسداران نرگس یا کهریزک؛ اما در نهایت آورده مالی به حدی بود که ما زندگی می‌کردیم نه الان که کنسرت می‌گذارند و درآمد آنچنانی داشته باشند.

چون مربوط به گذشته است می‌پرسم. بیشترین و کمترین دستمزدی که گرفتید را می‌توانید بگویید؟

من آخرین کاری که برای سازمان صدا و سیما خواندم یک کاری بود به اسم «صدای پای باران» که آهنگسازی خودم و شعر آقای اسماعیل فرزانه بود و آقایی به نام امیرحسین بخشی که پسری جوان و خوش استعداد بود، این کار را برای من ساخت و تنظیم کرد و من بابت این کار بیشترین دستمزدی که گرفتم ۲ میلیون تومان بود.

قصد تولید آلبوم تازه را دارید؟

الان چند سال است که آلبومی را آماده کردم. همانطور که می‌دانید الان آلبوم دادن در بازار کمی سخت است؛ یک اسپانسر می‌خواهد، چون هزینه بر است؛ چون نوازنده و شاعر و آهنگساز دارد و استودیو دارد که دستمزدشان هم زیاد است. نام آلبومم «مثل دریا» ست، اما هنوز به بازار نیامده و به دنبال اسپانسر است. فضای سنتی دارد و یکی از شعرهایش را خودم گفتم که شاید وصف حال خودم باشد. ۸ تصنیف از اشعار حافظ و مولاناست. اگر در این برهه به بازار بیاید، فکر کنم گل کند و من شدیداً دنبال اسپانسر هستم.

نگران نسل جدید نیستید که با آلبوم شما ارتباط برقرار نکنند؟

نگران نیستم؛ چند روز پیش بود آقایی به سمتم آمد و گفتم شما متولد چه سالی هستی؟

گفت: دهه ۶۰ هستم.

گفتم الان ۳۴ ساله هستی و پرسیدم من را می‌شناسی؟

گفت: من با کار‌های شما زندگی کردم. از این مثال‌ها زیاد دارم. اما نگران مخاطب نیستم.

سه ایراد اساسی موسیقی امروز را کدام‌ها می‌دانید؟

متأسفانه کارشناسانی که در رأس کار موسیقی هستند کارشناس نیستند. من دلم می‌خواهد کسی که می‌آید رییس اداره سازمان موسیقی صدا و سیما می‌شود تخصص داشته باشد؛ صرف اینکه طرف شاعر است نمی‌تواند موزیسین شود. آقای علی معلم دامغانی نمی‌توانند موزیسین شوند. بعد از ایشان کسانی که آمدند کارشناس موسیقی نبودند؛ حتی وزارت ارشاد هم؛ البته به جز آقایی که نوازنده نی هم بودند. الان سیستمی که آمده و استودیو‌های خانگی باب شده است و صدا‌ها و زیر و بم را درست می‌کند و فالشی خواننده را می‌گیرد.

باید یک سر و سامانی به این استودیو‌ها داده شود که کار سختی است و یکی اینکه خوانندگانی که الان می‌آیند و شروع می‌کنند باید واقعاً یک فیلتری باشد، فیلتری که شاید حدود سال ۱۳۴۲ بود که ما باید رد می‌شدیم و آن، استاد مرتضی خان حنانه بود؛ استاد فریدون مشیری بود؛ استاد معینی کرمانشاهی و فاخته و مهرتاش بود و سرکار خانم ماه منیر شادنوش. این‌ها فیلتر‌های آن زمان بودند که الان نداریم و اکثراً پارتی است؛ یکی پارتی در صدا و سیما دارد و کاری را می‌خواند و مدام می‌بینید که آن کار از آنتن پخش می‌شود. من در ماشین رادیو آوا را گوش می‌دهم و بیژن به من زنگ می‌زند که حسن رادیو را گوش می‌دهم که همه کار‌ها را پخش می‌کنند بجز کار من و تو.

گفتم زیاد به دل نگیر و شاید تهیه کنندگان جوان هستند و ما را نمی‌شناسند و تهیه کنندگانی هستند که ما را یادشان نمی‌آید یا اینکه خواستند ما بیرون از گود باشیم. این سه سیستم، یکی خواننده و استودیو و کارشناس درست شود، اوضاع بهتر می‌شود.

شاید الان این باعث شده که صدا‌ها و ملودی‌ها شبیه هم شده‌اند و ملودی که عشق باشد، شنیده نمی‌شود. موسیقی ما به سمت افول می‌رود و باید از آن ناامید بشویم؟

نه ناامید که نمی‌توان شد، بین این همه بلبل چند قناری هم هستند و چند مرغ که صدایشان خش دارند. آینده موسیقی اگر همین خط سیر را برود، پیشرفتی ندارد مگر تغییری ایجاد شود. متأسفانه الان خوانندگان بد بیشتر هستند از خوانندگان خوب. آقای معتمدی، آقای سالار عقیلی واقعاً خوب هستند؛ آقای قربانی و سینا سرلک خوانندگان خوبی هستند.

این‌ها در حدی هستند که می‌شود ستایش کرد؛ آقای محمد اصفهانی هم همینطور و آقای احسان خواجه امیری در سبک خود، مجید اخشابی بسیار با ذوق است در آهنگسازی. در همان کار وصل جانان که سروش داد و یک کاری که خواندم باغ تنهایی، در آن سنتور زده است که بسیار زیباست؛ شعرش هم برای ساعد باقری است، آقای فریدون شهبازیان هر کاری که سنتور داشت مجید را می‌بردند یا آقای راغب. چند کار برای من ساخت که در آن زمان انجام می‌داد، این روال اگر بخواهد این طور پیش برود ممکن است شکست بخورد، ولی اگر تغییراتی در بینش یا تجدید نظری شود، بهتر می‌شود.

سه آهنگی که بیشتر دوست دارید و گوش می‌دهید؟

یکی از آن‌ها کار مرحوم نادر گلچین است به نام «من دیگه بچه نمی‌شم». کار دیگر از استاد بنان است به نام «من از روز ازل دیوانه بودم» سومی هم آهنگ یارا یارا.

حرف های زیادی برای گفتن دارم/ بازگشت میان مردم‌ پس از سال‌ها

حرف های زیادی برای گفتن دارم/ بازگشت میان مردم‌ پس از سال‌ها

خواننده نسل اول موسیقی پاپ بعد از انقلاب در تشریح تازه ترین فعالیت های خود از تلاش برای انتشار یک آلبوم جدید با شکل و شمایلی متفاوت خبر داد.

بیژن خاوری از خوانندگان نسل اول موسیقی پاپ ایران پس از پیروزی انقلاب در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به تازه ترین فعالیت های خود در عرصه موسیقی بیان کرد: بیش از یک دهه پیش آلبومی را به هنرمندی آرش سزاوار برای انتشار آماده کرده بودیم که این اثر بعد از دریافت مجوز از مرکز موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آماده ارایه در بازار موسیقی شده بود اما با توجه به اینکه روی مباحثی چون گرافیک کار با مشکلاتی مواجه شدیم رسما انتشار این آلبوم به فراموشی سپرده شد.

وی ادامه داد: تصمیم داشتم دوباره برای انتشار آلبوم دیگری اقدام کنم، اما به دلیل برخی از معذورات اخلاقی که با تولید کنندگان آلبوم قبلی داشتم و دوست نداشتم دلخوری در این زمینه پیش بیاید از انتشار آلبوم جدید هم صرف نظر کردم.

خاوری خبر داد: مدتی است که به فکر تولید مجموعه ای جدید هستم که به احتمال زیاد تا ۶ ماه آینده در دسترس علاقه مندان قرار می گیرد. این آلبوم دربرگیرنده ملودی های متفاوتی است که فکر می کنم می تواند مورد توجه مخاطبان قرار گیرد.

این خواننده موسیقی پاپ در بخش دیگری از صحبت های خود گفت: سال ها فعالیت در موسیقی این نکته را به من آموخته که با تکیه بر دانش بزرگان موسیقی ایران آثاری را اجرا کنم که بتواند برای مخاطب خاطره سازی کند. من همواره دوست داشتم که هم در انتخاب شعرها و هم در تنظیم کارهایم بهترین کیفیت را ارایه دهم زیرا هم من و هم بقیه هم نسلانم آموخته ایم اجرای یک موسیقی درست و به جا بهتر از اجرای چندین ملودی است که در حافظه شنیداری مخاطب باقی نمی ماند.

خاوری تصریح کرد: بسیار خوشحالم هنوز دوستانی دارم که من را فراموش نکرده اند و در کنارم حضور دارند که با پشتوانه معنوی آنها در موسیقی فعالیت کنم. گرچه هستند بسیاری از دوستان که دیگر ما را به فراموشی سپرده اند. همچنین خوشحالم از اینکه همان آثار چند سال گذشته هر از چندگاهی در ذهن مردم وجود دارد.

وی در پایان گفت: من این بار هم تلاش خواهم کرد با خلق آثار جدیدتر و بهتر آهنگ هایی را به مردم تقدیم کنم که مورد توجهشان قرار گیرد. درباره این سال ها حرف های زیادی برای گفتن دارم اما تلاش می کنم که قبل از این انتقادها و گله ها به خلق اثر اقدام کنم.

در ادامه تصاویری از اولین ویدئوکلیپ های تلویزیون که مربوط به حضور خاوری و همایون فال روی قایق‌های پدالی در پارک ملت بود پخش شد و خاوری درباره این نماهنگ توضیح داد: کار ما ۴ و نیم بعدازظهر جمعه شروع شد و ۴و نیم صبح تمام شد. خیلی از مردم در پارک ملت جمع شده بودند و در ساعت ۱ و ۲ نیمه‌شب که خلوت شده بود توانستیم بخش‌های پایانی کار را بگیریم. حین ساخت این کلیپ کفش آقای همایونفال هم پاره شد! چون مدام او پا زده بود و من تقلب کرده بودم.

این خواننده ادامه داد: خواندن قسمتی از زندگی من است، در خانه ارگ می‌زنم و می‌خوانم و تا لحظات آخر عمرم اگر خداوند سعادت بدهد و صدایی داشته باشم می‌خوانم.

خاوری با انتقاد از دفتر موسیقی گفت: زمان ما بحث تهاجم فرهنگی مطرح بود و واحد موسیقی را داشتیم اما اکنون شده دفتر موسیقی که کوچک شده است. من در عمرم پایم را ۱۰ بار هم در دفتر موسیقی نگذاشته ام.

وی پس از اجرای یکی از قطعات خود در استودیو تاکید کرد: من خیلی راحت‌ترم زنده بخوانم تا اینکه پلی‌بک اجرا کنم همانطور که نوازنده‌ای نوازنده است که بتواند زنده بنوازد. کسی هم که نتواند زنده بخواند، خواننده نیست. تکنولوژی بالا رفته و همه تنبل شده‌اند. در حالی که ما برای تغییر یک کلمه در آهنگ، دوباره آن را اجرا می‌کردیم.

خاوری در پایان با یادی از حسن همایونفال، عباس باقری، پرویز طاهری و دیگر هم دوره های خود گفت: موسیقی مملکت ما دست کسانی افتاده که قبلا پادو هم نبوده‌اند. نمی‌دانم ارشاد کجا است واحد موسیقی که تولیداتش به صفر رسیده مگر اینکه مناسبتی تولید کند.

وقتی که پا میزاره دریا به روی شن ها
مرغابی ها میشورن پرهاشونو تو دریا
وقتی برای ساحل دریا صدف میاره
شب ها به روی بندر بارون ماه میباره
یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه
تا ساحل زندگی با من شنا میکنه
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
وقتی موج های سنگین از پله های دریا
میرن که سر بزارن به روی تخته سنگ ها
وقتی که دست دریا رو شونه غروبه
خورشید خانوم هراسون تو خونه غروبه
یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه
تا ساحل زندگی با من شنا میکنه
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
حالا غروب که میشه
بی خود دلم میگیره
مثل ماهی تو ساحل
جون میده و میمیره
بعد تو مرغابی ها
همزاد آب نمیشن
موجای خسته بی تو
زنجیر خواب نمیشن
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه
تا ساحل زندگی با من شنا میکنه
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───

بیژن خاوری جزو اولین نسل از خوانندگان پس از انقلاب بود که با ترانه هایش در میان توده مردم جا باز کرد. بیژن خاوری یکی از اصلی ترین خواننده های تلویزیون در دهه ۶۰ و ۷۰ بود که با قطعه های «بهارآمد»، «مادر»، «عطر نرگس»، «دریا» و «باغ ارغوانی» با استقبال مخاطبان مواجه شد.

این روزها باید هوای همدیگر را داشته باشیم

عیال خداوند

همه ي خلق عيال (خانواده و نيازمند) خدا هستند، پس محبوب ترين خلق به درگاه خدا کسي است که به عيال خدا سودي رساند يا خانواده اي را

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:

الخَلقُ عِيالُ الله تعالي - فَأحَبُّ الخَلقِ إلَي الله مَن نَفَعَ عِيالَ الله- أو أدخَلَ عَلي أهلِ بيتٍ سروراً وَ مَشيٌ مَعَ أخٍ مُسلِمٍ في حاجَتَهِ أحَبُّ إلَي اللهِ تعالي مِنِ اعتِکافِ شَهرَينِ فِي المَسجِد الحَرام؛

همه ي خلق عيال (خانواده و نيازمند) خدا هستند، پس محبوب ترين خلق به درگاه خدا کسي است که به عيال خدا سودي رساند يا خانواده اي را خوشحال کند يا در پي برآوردن حاجت برادر مسلمانش باشد که اين نزد خدا از اعتکاف دو ماه در مسجدالحرام محبوب تر است.

بحارالانوار/ ج 71/ ص 316

مشاهیر ایران

☆با یک ترکیه‌ای حرف زدم و پرسیدم مولانا از ترکیه است یا ایران؟
خیلی راحت گفت ترکیه. گفتم چرا؟ گفت چون در ترکیه دفن شده !
به او یک کتاب از مولانا دادم و گفتم بخوان،گفت نمی‌توانم!...
من هم کتاب را براش باز کردم و این بیت مولانا را برایش خواندم:
مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم
که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی

☆سراغ یک فرد باکویی هم رفتم ، گفتم نظامی از ایران هست یا از شما؟
پاسخ داد خجالت بکش ،مال ماست!
به او یک کتاب از نظامی دادم گفتم بخوان، دیدم این هم توان خواندنش را ندارد!
من کتاب را برایش ورق زدم واین بیت را برایش از نظامی خواندم:
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل زه تن بِه بود، یقین باشد

دیدم او هم از رو رفت.

☆از یک عرب پرسیدم، ابوعلی سینا عرب است یا ایرانی؟
قاطعانه پاسخ داد:عرب! کتاب‌هایش هم عربی بوده،
گفتم پورسیناکه که در همدان دفن هست، گفت: عربه اما همدان دفن شده! پرسید اصلا ببینم این ابن سینا پارسی بلد بود حرف بزنه؟
من هم این چکامه زیبای او را خواندم:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت

خجالت کشید و از رو رفت.

☆یک ازبک دیدم و از او پرسیدم : ابوریحان بیرونی ایرانی بود یا ازبک؟! قاطعانه پاسخ داد ترک ازبک بوده!
کتاب ابوریحان را باز کردم و چشمم به این جمله افتاد:
و اما اهل خوارزم، و ان کانوا غصناً من دوحه الفُرس
یعنی :"و اما مردم خوارزم، آنها شاخه‌ای از درخت استوار پارسی هستند."


قدردان مشاهیر ، بزرگان و دانشمندان خود باشیم و آن‌ها را گرامی بداریم .
╭─►⏳⨗@Libraryinternational
╰────────────

وزارتخانه هایی برای شادی و خوشبختی

برگرفته از MyLibraries‎ و روزیاتو و ویکی پدیا : ‍ ‏
به علاوه، شر همیشه در دنیا حاکم است
و حماقت غالب. سرنوشت بی‌رحم است و انسان‌ها قابل ترحم.

در چنین دنیایی،
کسی که ثروت درونی دارد،
همچون خانه‌ای گرم، روشن و شاد
در کریسمس است...

‏꥟ در باب حکمت زندگی • #آرتور_شوپنهاور


‎☕️ وزارت خوشبختی (عربی: وزير الدولة للسعادة وجودة الحياة) یک وزارتخانه در هیئت دولت امارات متحده عربی است. این وزارتخانه برنامه‌ها و سیاست‌های امارات متحده عربی برای دستیابی به جامعه ای شادتر و خوشبخت‌تر نظارت می‌کند. مسئولیت این دفتر «همسویی و هدایت سیاست‌های دولت برای ایجاد رضایت اجتماعی است. در ۱۰ فوریه ۲۰۱۶، شیخ محمد بن راشد آل مکتوم، نخست‌وزیر امارات متحده عربی، از طریق حساب توییتر خود، اوحود الرومی را به عنوان اولین وزیر خوشبختی کشور انتصاب کرد. این انتصاب در جریان اجلاس سالانه دولت جهانی دبی اعلام شد. او گفت: «این آغاز یک سفر جدید موفق و بخشش به مردم است و از خداوند می‌خواهیم که ما را در خدمت و مراقبت از آنها یاری دهد.»

در سال اول خود (2016)، به عنوان بخشی از برنامه کلی شادی و مثبت اندیشی ملی، وزیر خوشبختی تعدادی از برنامه ها و ابتکارات را راه اندازی کرد. برخی از این موارد عبارتند از:

  • دفاتر شاد و مثبت
  • فرمول شادی مشتری
  • شوراهای شادی و مثبت اندیشی
  • ساعات شادی و مثبت
  • مدال قهرمانان شادی و مثبت
  • کارکنان شادی مشتری
  • مراکز شادی مشتری
  • اعلامیه شادی و مثبت امارات حقایقی جالب درباره سرزمین زیبا و پر رمز و راز «بوتان»؛ کشوری که وزارت شادی دارد
  • کشور پر رمز و راز و زیبای بوتان در بین کشورهای هند و چین قرار دارد. تا سال ۱۹۷۴، درهای این کشور به روی گردشگران بسته بود. امروزه اما هر کسی که آمادگی رعایت قوانین و تشریفات خاص این کشور و البته پول کافی را داشته باشد، می تواند از سرزمین زیبای بوتان دیدن کند. گرچه حالا دیگر مرزهای بوتان بسته نیستند، اما پادشاه بوتان کماکان تلاش دارد تعداد گردشگران را به روش های مختلف محدود کند. در سال های اخیر نام بوتان بارها در فهرست شادترین کشورهای دنیا قرار داشته. در ادامه به حقایقی جالب درباره کشور بوتان خواهیم پرداخت.

    ۱- ممنوعیت تلویزیون و اینترنت

    تا سال ۱۹۹۹، تلویزیون و اینترنت در بوتان رسماً ممنوع بودند. اما از آنجایی که ممکن نبود بتوان تمام کشور را از تکنولوژی های مدرن به دور نگه داشت، پادشاه بوتان تصمیم گرفت این قانون را لغو کند. به همین دلیل، بوتان آخرین کشور در دنیا بود که استفاده از تلویزیون را شروع کرد.

    ۲- وزارت شادی

    در سال ۲۰۰۸، به منظور حفظ آرامش درونی مردم بوتان، نهادی به نام «کمیته ی شادی ناخالص ملی» تشکیل شد. حتی در پرسشنامه های سرشماری این کشور، بخشی وجود دارد که مردم بوتان در آن می توانند رضایت یا عدم رضایت خود از زندگی را بیان کنند.

    علاوه بر این، در کشور بوتان «وزارت شادی» هم وجود دارد و مانند تولید ناخالص ملی، «شادی ناخالص ملی» هم اندازه گیری می شود. در بوتان، کیفیت زندگی بر اساس تعادل میان ارزش های مادی و معنوی تعیین می شود.

    ۳- دریغ از یک بی خانمان

    پادشاه بوتان

    در بوتان، هیچ کسی در خیابان زندگی نمی کند. اگر کسی خانه اش را از دست بدهد، تنها کافی است که پیش پادشاه کشورش برود. پادشاه به او یک تکه زمین می بخشد و او می تواند در آنجا برای خود خانه ای بسازد و سبزی بکارد.

    حالا کاملاً روشن است که چرا مردم بوتان خودشان را خوشبخت و شاد می دانند.

    ۴- خدمات درمانی رایگان

    همه ی مردم بوتان از حق استفاده ی رایگان از خدمات درمانی برخوردارند. در بوتان، هم طب سنتی و هم پزشکی مدرن رایج است و هر کسی می تواند خودش تصمیم بگیرد که از چه روش درمانی ای استفاده کند.

    ۵- فرهنگ پوشش

    مردم بوتان از لباس های سنتی استفاده می کنند. مردان رداهای سنگینی به تن می کنند که تا زانوی آن ها می رسد و زنان هم لباس های بلندی می پوشند. رنگ شالی که بوتانی ها روی شانه ی چپ شان می اندازند، مقام و طبقه ی اجتماعی آن ها را نشان می دهد. مردم عادی از شال سفید رنگ و اشخاص تراز اول از شال زرد رنگ استفاده می کنند.

    ۶- ممنوعیت سیگار

    پادشاه بوتان قانونی وضع کرده که کشت، برداشت و فروش تنباکو در این کشور را ممنوع کرده است. خرید تنباکو در بوتان به کلی غیر ممکن است. گردشگرانی که موفق می شوند تمام مجوزهای لازم برای ورود به بوتان را به دست آورند، درصورتی که بخواهند به همراه خود سیگار بیاورند، باید هزینه ی سنگینی را پرداخت کنند.

    ۷- حفاظت از طبیعت و حیوانات

    کشور بوتان توجه ویژه ای به موضوع بوم شناسی و طبیعت دارد. مسأله ی کاشت درخت برای مردم بوتان اهمیت زیادی دارد. در سال ۲۰۱۵، بوتانی ها با کاشت ۵۰ هزار درخت در عرض تنها یک ساعت، رکوردی جهانی را به نام خود ثبت کردند.

    ۸- فرهنگ غذایی

    بیشتر مردم بوتان، بودایی هستند. از آنجایی که در آیین بودا احترام زیادی به حیوانات گذاشته می شود، گیاهخواری در بوتان بسیار رایج است. برنج، غذایی اصلی بوتانی ها است. با این حال، برنج های معمولی در ارتفاعات بوتان قابل کشت نیستند، به همین دلیل، مردم بوتان برنج قرمز کشت می کنند که کمی سفت تر از برنج معمولی است و مزه ی خاصی دارد.

    چای هم جایگاه ویژه ای در فرهنگ بوتانی ها دارد. آن ها چای های سیاه و سبز را همراه نمک، فلفل و یک قاشق کره می نوشند.

    ۹- چالش های گردشگری در بوتان

    گرچه پادشاه بوتان با ورود گردشگران به کشورش موافقت کرده، اما او هنوز هم اجازه ی دسترسی به تمام نقاط بوتان را به آن ها نمی دهد. بازدید از کشور بوتان تنها به همراه گروهی از گردشگران امکان پذیر است. تمامی مدارک و ویزاهای لازم برای ورود به این کشور را تنها شرکتی صادر می کند که توسط حکومت بوتان برای این کار تعیین شده. برای دریافت مجوز ورود، گردشگران باید تمامی هزینه ها (هزینه های مربوط به بلیت هواپیما، هتل، دستمزدها، گرداننده و راهنمای تور، ویزا و بیمه) را از قبل پرداخت کنند.

    در بوتان، فقط با همراهی یک راهنما امکان سفر کردن را دارید. در حقیقت، هرگز نمی توانید به تنهایی جایی بروید. گردانندگان تورها برنامه های سرگرم کننده ی مختلفی برای گردشگران دارند. یک روز گردش در بوتان معمولاً حدود ۲۵۰ دلار برای گردشگران هزینه دارد.

    تمامی پروازها به داخل و خارج بوتان تنها توسط یک شرکت هواپیمایی انجام می شود و هزینه ی اقامت در هتل ها (هم هتل های ارزان قیمت و هم هتل های لوکس) را حکومت بوتان تعیین می کند.

    ۱۰- سنت ارث بری

    ملکه و پادشاه بوتان

    بوتانی ها احترام ویژه ای برای زنان قائل هستند. سنت ارث بری در بوتان این نکته را به خوبی اثبات می کند. تمامی املاک و دارایی ها مانند خانه، زمین و دام به بزرگ ترین دختر خانواده تعلق می گیرد، نه پسر آن ها.

    ۱۱- اهمیت ویژه ی بوم شناسی

    امروزه مشکلات زیست محیطی باعث نگرانی مردم سراسر دنیا شده است. اما بوتانی ها چنین مشکلی ندارند. در کشور بوتان، واردات هر گونه محصول شیمیایی و استفاده از آن ها غیر قانونی است. به همین دلیل، محصولات مورد استفاده ی مردم بوتان، همگی در کشور خودشان پرورش داده می شود و کاملاً طبیعی هستند.

    ۱۲- سنت های ازدواج

    در بوتان، ازدواج با افراد خارجی ممنوع است. در حقیقت، پادشاه بوتان تلاش دارد از هر طریقی، بوتانی ها را منحصر به فرد و به دور از بقیه ی دنیا نگه دارد.

    یکی از بخش های مراسم عروسی بوتانی ها، خواندن مانترا توسط راهبه های بودایی است. به اعتقاد بوتانی ها، با این کار یک پیوند روحی مستحکم میان تازه عروس و تازه داماد ایجاد می شود. یکی دیگر از بخش های این مراسم، برگزاری آیین چانگفود است که در آن به خدایان، آبجوی محلی پیشکش می شود. بعد از برگزاری این آیین، باقیمانده ی آبجوها توسط عروس و داماد سرو و بین حاضرین تقسیم می شود.

    تنها بعد از برگزاری تمامی این آیین ها و مراسم ها است که زوج تازه ازدواج کرده تبدیل به یک خانواده می شوند. معمولاً داماد به خانه ی عروس می رود و وقتی داماد پول کافی را به دست آورد، او و همسرش می توانند به خانه ی خودشان نقل مکان کنند.

    ۱۳- خیابان ها

    در پایتخت بوتان هیچگونه چراغ راهنمایی و رانندگی ای وجود ندارد و البته این مسأله مشکلی برای بوتانی ها ایجاد نمی کند. در بوتان، همه ی علائم و تابلوهای راهنمایی و رانندگی با دست کشیده می شوند.

    ۱۴- خانه های رنگارنگ

    بوتانی ها علاقه ی زیادی به تزئین خانه های خود دارند. آن ها روی دیوارهای خانه هایشان پرنده، انواع حیوانات و نقش و نگارهای مختلفی ترسیم می کنند. این تزئینات بسیار زیبا و چشمگیر هستند.

    خانه های سنتی بوتان، یک ساختمان نسبتاً کوچک سه طبقه است. از طبقه ی همکف خانه برای نگهداری از حیوانات استفاده می شود. طبقه ی دوم محل زندگی ساکنین خانه است. طبقه سوم هم انبار یونجه ی دام ها است.

    با وجود همه ی این قوانین سختگیرانه و ممنوعیت ها، بوتانی ها مردمان بسیار خونگرم و شادی هستند و علاقه به سفر به این کشور زیبا و عجیب در میان گردشگران رو به افزایش است.

هوش معنوی و تربیت دینی

برگرفته از راسخون و....مشکلات بهداشت روانی یکی از گرفتاری‌های مهم رو به افزایش خانواده‌ها و جوامع است. هدف از بهداشت روانی، پیشگیری از ابتلا به اختلالات و بیماری‌های روانی و کاهش شیوع و جلوگیری از عوارض آن‌هاست. از منظر سازمان جهانی بهداشت: «سلامت روانی، حالتی از سلامتی است که در آن فرد، توانایی‌های خود را می‌شناسد، می‌تواند با فشارهای طبیعی زندگی مقابله کند، برای جامعه مثمرثمر بوده و قادر به تصمیم‌گیری و مشارکت جمعی باشد. بر این اساس، سلامت روانی مبنای رفاه و سلامت برای افراد جامعه است» (سازمان بهداشت جهانی1، 2004). در سال‌های اخیر، رویکرد آسیب‌شناختی در مطالعه سلامت انسان مورد انتقاد قرار گرفته است. برخلاف این دیدگاه که سلامت را نداشتن بیماری تعریف می‌کند، رویکردهای جدید بر خوب بودن به جای «بد یا بیمار بودن» تأکید می‌کنند (ریف، سینگر و لاو2، 2004). از این منظر، عدم وجود نشانه‌های بیماری روانی، شاخص سلامت نیست بلکه سازگاری، شادمانی، اعتماد به نفس و...نشان سلامت است و هدف اصلی فرد شکوفاسازی قابلیت‌های خود می‌باشد. از نظریه‌های جدید، نظریه خودشکوفایی مازلو3 (1994، به نقل از ریان و دسی4، 2001) و انسان بالغ با بالیدگی (آلپورت5، 1950) در شکل‌بندی مفهوم سلامت روان‌شناختی، این فرض بنیادین را پذیرفته و از آن بهره‌ جسته‌اند.

دیدگاه‌های مختلف، درباره سلامت روانی نظرات متفاوتی دارند. از دیدگاه انسان‌گرایی، سلامت روانی یعنی ارضای نیازهای اساسی و رسیدن به مرحله خودشکوفایی. هر عاملی که فرد را در سطح نیازهای سطوح پایین نگه دارد و مانع شکوفایی او شود، به اختلال رفتاری در وی خواهد انجامید (ونتیس61995). مازلو (1994، به نقل از ریان و دسی، 2001) دیدگاه انسان‌گرایی بر این باور است که نظام ارزش‌های دینی فرد واجد سلامت روانی، بر پذیرش فیلسوفانه حیات اجتماعی و طبیعت و واقعیت جسمانی زندگی استوار است. براساس دیدگاه رفتارگرایی، رفتار سازش‌نایافته مانند سایر رفتارها در اثر تقویت آموخته می‌شود. از طرفی، سلامت روانی هم شامل رفتارهای سازش یافته‌ای است که آموخته می‌شود. بنابراین، دیدگاه رفتارگرایی، یادگیری رفتارهای معیوب را عامل اساسی اختلال روانی می‌داند و معتقد است که سلامت روانی، تحت‌تأثیر شکست در یادگیری رفتارهای سازش یافته ضروری یا ناکامی در تسلط یافتن بر موقعیت‌های اجتماعی به‌طور موفقیت‌آمیز می‌باشد.

باورهای مذهبی به سلامتی، کیفیت زندگی و عزت نفس بهبود می‌بخشند و اختلالات روانی و مشکلاتی نظیر خودکشی، اعتیاد به مواد مخدر و اضطراب و افسردگی را کاهش می‌دهند (مقدم، ارجمندی، خبارزاده، نادری و شکری7، (2016). جهت‌گیری مذهبی به دو صورت بیرونی و درونی است. در جهت‌گیری مذهبی درونی، ایمان به خودی خود ارزشی متعالی تلقی می‌شود و یک عامل انگیزشی فراگیر، نه وسیله‌ای برای دستیابی به اهداف، در نظر گرفته می‌شود اما در جهت‌گیری مذهبی بیرونی، مذهب امری خارجی و ابزاری برای ارضای نیازهای فردی از قبیل مقام و امنیت است. به‌عبارت دیگر، دین‌داری برای کسب امنیت و پایگاه اجتماعی است و افرادی که چنین جهت‌گیری‌ای دارند، از دین به‌عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به حاجات خود استفاده می‌کنند (آلپورت، 1950). مذهب بستر مناسبی برای پاسخ‌گویی به خواسته‌ها و مواضع مبهم فرد فراهم می‌کند؛ از جمله این خواسته‌ها و نیازها می‌توان به مشکل انسان در ارتباط با زمان و جاودانگی، اجتماعی شدن و اجتماعی ماندن الگوی دلبستگی و جدایی، تشویق و تنبیه، معنادهی به فعالیت‌ها، عقل، جایگاه فرد در جهان، غلبه و معنادهی به رنج‌ها و تعارض‌های اساسی زندگی اشاره کرد (لوین8، 1996). پارک، کوهن و هرب9 (2006) نیز طی بررسی‌های خود به نقش تعدیل‌کننده مذهب در موقعیت‌های استرس‌زا پی بردند. مزیدی و استوار10 (2006) در بررسی اثر دین اسلام و مسیحیت بر سلامت روانی جوانان ایرانی، تأثیر معنی‌دار هر دو دین را بر بُعد نشانه‌های مرضی گزارش کردند.

کوهن، یون و جانستون11 (2009) در بررسی 168 بیمار مبتلا به اختلال‌های جسمانی مختلف نشان دادند که به‌طور کلی سلامت روانی با مقابله معنوی مثبت، رابطه مثبت و با مقابله معنوی منفی، رابطه منفی دارد، اما رابطه‌ای بین اعمال دینی خصوصی (مانند دعا کردن) و سلامت روانی دیده نشد. کوهن و هال12 (2009) با بررسی 1000 فرد سالخورده دریافتند که بعضی از باورهای وجودی نظیر ترس از خدا، اضطراب مرگ، و باور مربوط به زندگی پس از مرگ با احساس بهزیستی رابطه دارد و این رابطه در بین افراد با مذهب پروتستان نسبت به کاتولیک‌ها و یهودی‌ها بیشتر است. کروس13 (2009) در بررسی خود به این نتیجه رسید که وقایع آسیب‌زا و نشانه‌های افسردگی در افراد سالخورده‌ای که معتقدند فقط خداوند بهتر می‌داند چه وقت به نیایش آن‌ها پاسخ دهد، کاهش می‌یابد. زالاوادیا14 (2017) بین هوش معنوی و بهزیستی روان‌شناختی در میان دانشجویان کالج رابطه مثبتی یافت. همچنین دریافت‌ که جنسیت و سن اثر معنی‌داری بر بهزیستی روان‌شناختی و معنوی در پسران و دختران دارند. بهرامی و تاشک (1383) در تحقیقی با عنوان «بررسی ابعاد رابطه میان جهت‌گیری مذهبی و سلامت روانی و ارزیابی مقیاس جهت‌گیری مذهبی» به این نتایج رسیدند که میان جهت‌گیری مذهبی و زیرمقیاس نشانگان بدنی، اضطراب و بی‌خوابی، نارساکنش‌وری اجتماعی، افسردگی وخیم و نمره کل حاصل از این زیرمقیاس‌ها رابطه منفی وجود دارد؛ بدین معنی که هرچه جهت‌گیری مذهبی بالاتر باشد، نمره فرد در این مقیاس‌ها کاهش یافته است. یعقوبی، موفق، چگینی و محمدزاده (1396) با انجام دادن یک فراتحلیل، میزان ارتباط بین جهت‌گیری مذهبی و سلامت روانی را بررسی کردند. نتایج نشان داد که میزان رابطه گرایش مذهبی با سلامت روانی معنی‌دار می‌باشد.

از سوی دیگر، هوش معنوی به توانایی‌ها و مهارت‌هایی برای توسعه و حفظ ارتباط با منشأ غایی همه موجودات، کامیابی در جست‌وجوی معنی زندگی، یافتن مسیری اخلاقی که به هدایت ما در زندگی کمک کند، درک معنویات و ارزش‌ها در زندگی شخصی و روابط بین‌فردی اشاره می‌کند (کینگ، 2008). به عبارت دیگر، هوش معنوی (یا SQ) همان توانایی‌ای است که به ما قدرت می‌دهد تا برای به‌دست آوردن رویاها تلاش کنیم. این هوش زمینه تمام چیزهایی است که ما به آن‌ها معتقدیم و دربردارنده نقش باورها، هنجارها، عقاید و ارزش‌ها در فعالیت‌هایی است که بر عهده می‌گیریم. در واقع، به واسطه هوش معنوی است که ما در ارتباط با مسائل اساسی و مهم در زندگی خود سؤال می‌سازیم و به‌وسیله آن در زندگی‌مان تغییراتی ایجاد می‌کنیم (ابراهیمی کوه‌بنانی، 1390). محمدیاری15 (2012) نشان داد که سطح سلامت روانی بر مبنای میزان هوش معنوی والدین متفاوت است و افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، کودکانشان از سلامت روانی بالایی برخوردارند. با استفاده از هوش معنوی و با توجه به جایگاه معنا و ارزش مشکلات، قادر خواهیم بود نسبت به حل آن‌ها اقدام کنیم. در واقع، هوش معنوی ما را قادر می‌سازد که به کارها و فعالیت‌های خود معنا و مفهوم بدهیم و با استفاده از آن معنا و مفهوم از عملکردمان آگاه شویم و دریابیم که کدام اعمال و رفتارمان از اعتبار بیشتری برخوردار است که آن را الگو و اسطوره خود سازیم (ابراهیمی کوه‌بنانی، 1390). بنابراین، معنویت و هوش معنوی تکمیل‌کننده و معنابخش زندگی انسان هستند و در سلامت روانی افراد نقش مهمی بازی می‌کنند. نلسون و همکاران16 (2009) نیز طی پژوهشی نشان دادند که میان مذهبی بودن و افسردگی و همچنین معنویت و افسردگی رابطه منفی معنی‌داری وجود دارد. اهمیت سلامت روانی این است که برای انسان سرزندگی و شادابی به بار می‌آورد. انسان نیازمند است که فعالانه زندگی خود را هدایت کند، اهدافش را ارتقا دهد و با دیگران به‌صورت احترام‌آمیز تعامل برقرار سازد و این تنها با وجود سلامت روحی و روانی میسر است.

سلامت روانی به‌صورت مثبت بر زندگی فرد اثر می‌گذارد و حساسیت وی را نسبت به استرس، اضطراب و برخی از اشکال افسردگی کاهش می‌دهد. در حقیقت، سلامت روانی منبع بسیار اساسی برای زندگی کردن در سطح ایده‌آل به حساب می‌آید (یعقوبی و همکاران، 1396).

عصر ما، عصر چالش هاست. بحران ها و چالش هایی که ضمن ایجاد تغییرات عمده و زیربنایی در انسان ها، سبب تحولات و پویایی های خاصی در جنبه های گوناگون زندگی او شده است. بحران هایی که حتی در ثابت ترین بعد

نقش هوش معنوی در تربیت دینی

نویسندگان: مائده سادات رقیب(1)-دکتر محمد نجفی(2)

چکیده

عصر ما، عصر چالش هاست. بحران ها و چالش هایی که ضمن ایجاد تغییرات عمده و زیربنایی در انسان ها، سبب تحولات و پویایی های خاصی در جنبه های گوناگون زندگی او شده است. بحران هایی که حتی در ثابت ترین بعد وجودی انسان رخنه کرده و باعث تحول عمیق در آن شده است. این تحولات و تغییرات، سبب فرایند تربیت، در جنبه های مادی و معنوی زندگی انسان، ظهور دوباره کشش معنوی و نیز جست و جوی درک روشن تری از دین و کاربرد آن شده اند. در راستای تربیت دینی و به موازات بررسی رابطه دین و معنویت، گروهی از پژوهشگران در تبیین برخی از مشاهدات و داده های خود، درصدد تعریف مفاهیم جدید در زمینه دین و معنویت بوده اند. برای نمونه، مفاهیم سلامت معنوی، تحول معنوی و بهزیستی معنوی در آستانه هزاره سوم میلادی به ادبیات آکادمیک روان شناسی اضافه شده اند. سازه هوش معنوی نیز یکی از مفاهیمی است که در پرتو توجه و علاقه جهانی روان شناسان حوزه دین به ترتیب و معنویت مطرح شده و توسعه یافته است.
هدف مقاله حاضر، تبیین نقش و جایگاه مفهوم هوش معنوی در تربیت دینی، به منظور رشد و پرورش همه جانبه انسان است. این مقاله در قالب مطالعه ای توصیفی - تحلیلی، از طریق دسترسی به منابع دست اول اینترنتی و کتابخانه ای بررسی شده است. مطالعات مقدماتی نشان داد که اصولاً پرورش هوش افراد در محدوده دانش و اطلاعات زیستی است، ولی هوش معنوی شامل تفکرات انتزاعی و ماورایی است. هوش معنوی مفهوم دینی دارد و از طریق دانش و قوانین معنوی پرورش می یابد که در دنیای ما پیدا می شود و در ادبیات دینی مطرح شده است. می توان گفت هوش معنوی به انسان تمامیت می بخشد و به او یکپارچگی و وحدت عطا می کند که از مهم ترین اهداف تربیت دینی انسان هاست.

مقدمه

هوش مفهومی است که آدمی از دیرباز به پژوهش و تفحص درباره جنبه ها، ویژگی ها و انواع آن علاقه مند بوده است. در فرهنگ غرب، هوش بیشتر جنبه شناختی دارد و شامل پردازش اطلاعات می شود، درحالی که در فرهنگ شرق، هوش دارای رویکرد ترکیبی است که مولفه های گوناگون عملکرد و تجربه انسان، از جمله شناخت، شهود و هیجان را در ارتباطی کامل در بر می گیرد. در این زمینه، یکی از ابعاد هوش، با نام «هوش معنوی» یکی از عرصه های مطرح در بازنگری و بازاندیشی در باره پیوند دین، معنویت و تربیت است. هوش معنوی می تواند سازه های معنویت و هوش را درون سازه ای جدید ترکیب
کند. هوش معنوی نیز مستلزم توانایی هایی است که از چنین موضوعات معنوی برای تطابق و کنش اثر بخش با محیط و دیگران همراه با پیامدهای با ارزش استفاده کند.
هدف مقاله حاضر، تعمق و تحلیل معانی مطرح شده در حوزه هوش معنوی و بیان نقش و جایگاه آن در تربیت دینی است. گفتنی است مطالب بسیاری در متون دینی ما در باب هوش معنوی و مولفه های آن وجود دارد که شاید تنها به دلیل تفاوت عناوین این مطالب با نامه ایی غیر از هوش معنوی، باعث غفلت و عدم تفکر شایسته در باره آن شده است. بدین سبب سعی شده است در این مقاله مفهوم هوش معنوی از منظر اسلام بررسی شود. به عبارت دیگر، منظور از هوش معنوی، هوش دینی است که در دین اسلام نیز بیان شده است.

دین

در بررسی اتیمولوژی (3) واژه دین می توان گفت، اصل و ریشه دین (دت) به معنای آغاز است و دیدن از مشتقات آن است. همچنین ایده به معنای عقیده و اندیشه به اعتبار مبدأ اعمال انسان، اندیشیدن به معنای شروع به فکر در زبانی فارسی و عادت (آد) در زبان عربی، و نیز ابتدا به معنای از سرگرفتن به حدس قوی از مشتقات همین کلمه است.
در قرآن نیز دین به معنای شریعت، آیین، جزاء و حساب به کار رفته است. چنان که در آیه اِنَّ الدِّینَ عِندَ اللهِ الأِسلَامُ (4) به معنای شریعت و در آیه مَالِک یَومِ الدِّینِ به معنای حساب و جزاء است.
از منظر دین شناسی، دین را می توان سطوح و ابعاد ادیان در نظر گرفت. ادیان بزرگ دنیا معمولاً در سه سطح ظاهر شده اند. یک سطح مشتمل بر اعمال و شعائر است، مثلاً
نماز و روزه در اسلام. از این سطح که بگذریم به لایه های درونی می رسیم که سطح ایده ها و عقاید است، مانند معادشناسی؛ آخرت شناسی که با شناخت این مقولات پیوند دارد.
هسته مرکزی شامل تجارب دینی است که ناشی از حضور انسان در برابر مرکز الوهیت (خداوند) است. این دسته از تجارب، گذشته از اینکه متفاوت و گوناگون است، در انسان های متفاوت، تبلور و تظاهر همسانی دارد. نخستین سطح دین که اعمال و شعائر دین است، به این هسته اصلی متکی است. اگر این تجربه ها وجود نداشته باشد، آن اعمال و شعائر جز یک سلسله عادات عرفی، اجتماعی و فرهنگی نخواهد بود. این نگاه بیرون دینی، تایید درون دینی نیز دارد. برای نمونه، در قرآن کسی دین دار است که مومن است و کسی مومن است که این شناخت ها را اساس آن تجاربت ایمانی قرار دهد.
حضرت علی (علیه السّلام) در این زمینه می فرمایند: «مومن دین خود را از پروردگارش فرا می گیرد و از رای و نظر خود آن را نمی گیرد. ایمان مومن در عمل و رفتار او شناخته و کفر کافر به انکار او مبین می شود».

معنویت

ویگلس ورث،(5) (2004) معنویت را نیاز ذاتی انسان برای ارتباط با مقدسات تعریف می کند. او معتقد است هیچ کس برای رویارویی با ماهیت انسانی خود و عمل به آن مهیا نیست، بلکه انسان ها در ناکامی و شکست تمایل دارند که این نیازشان را مد نظر قرار دهند. نازل(6) (2003) معنویت را پیوند دهنده حیطه های شناختی، هیجانی و اخلاقی می داند و آن را حیطه ای مجزا در نظر می گیرد. امنز (7) (2000) نیز می افزاید، معنویت
باوری است بنیادی، بر وجود قدرتی برتر، موجود و نیرویی که حاکم بر معناست. برای هر چیز و هر کسی هدف است و هستی بی معنا یا بدون هدف نیست. وگان(8) (2002) معنویت را امری همگانی می داند که مانند هیجان، درجات و جلوه های مختلفی دارد. ممکن است هوشیار یا ناهوشیار، رشد یافته یا غیر رشدیافته، سالم یا بیمارگونه و ساده یا پیچیده باشد.
می توان گفت معنویت به طور جدایی ناپذیری با نوع دوستی، امید، مهربانی، عشق و خوش بینی، پیوند دارد. از طریق منطقی یا علمی نمی توان اثبات کرد که این چیزها در جهان به عنوان یک کل وجود دارند. معنویت، ایمان بنیادین به این چیزهاست. ایمان دقیقاً چیزی است که برای آن ارائه دلیل محکم ضرورتی ندارد (به نقل از نازل، 2004).
با توجه به این تعاریف می توان گفت تصور قدرت برتر یا خدا جزء لاینفک اکثر تعاریف معنویت است و باور به خدا، دلیل و ضامن غایی معنا و هدف در جهان بیان شده است. معنویت به عنوان اصل حیاتی و روح بخش، آنچه که به زندگی در مقابل عناصرمادی پویایی می دهد، تعریف می شود. انسان ها اصولاً وسعت زندگی را با معنویت درک می کنند و با یافتن چهار چوب معناداری به زندگی و کارشان ارزش می دهند.

رابطه دین و معنویت

درباره رابطه دین و معنویت، دو دیدگاه عمده وجود دارد. در دیدگاه اول سه حالت متصور است: برخی معنویت و دین را یکی و جدایی آن را ناممکن می دانند؛ برخی دیگر معنویت را اعم از دین، و قلمرو معنویت را بیشتر از دین می انگارند؛ و سرانجام دسته دیگر، دین را اعم از معنویت، و حوزه قلمرو آن را گسترده می دانند. در دیدگاه دوم، بین معنویت و دین هیچ رابطه ای وجود ندارد و جدایی این دو مقوله ممکن شده
است. بنابراین در دیدگاه اول فردی معنوی است که دین دار، و معنویت آن مبتنی بر دین وی باشد، اما در دیدگاه دوم فرد می تواند معنوی باشد، بدون آنکه دین دار باشد. می توان گفت این اختلاف تعبیرات، نتیجه بازده مقتضیات اقلیمی، تربیت شخصی و تعلیمات ملی، همچنین تاثر در برابر عوامل مختلف محیط و شرایط تربیت است (میترف و دنتون، 1382).
معنویت در دوران مدرن، تنها گرایش به امور روحانی و باطنی نیست، چنان که در سنت دیده می شود. این واژه، اصطلاحاً به معنای نادیده گرفتن چیزی است که ظاهر ادیان خوانده می شود و پرداختن به آنچه بنابرادعا، عمق و باطن دین است. وسعت آن بخش ظاهری ادیان که به کنار نهاده می شود، در تفاسیر جنبش های جدید دینی مختلف است و گاه تا آنجا پیش می رود که وجود خداوند به عنوان مفهومی عینی، یعنی موجودی خارجی، مشخص و خالق عالم، جزء ظاهر دین اخذ، و فرعی و حاشیه ای تلقی می شود. در این بین، آنچه در نظر پیروان این جنبش ها هسته اصلی و گوهر دین است، عبارت از تعالی خویشتن، خودتحقق بخشی و یافتن الوهیت حقیقی در درون خویشتن است (حمیدیه، 1386). کلارک (2006) به این نکته اشاره می کند و معتقد است این نوع دین را می توان بدون هر گونه تناقض با نقش های شغلی روزمره به کار بست، زیرا فعالیت های آن، محدود به زمان ها، مکان ها، چیزها و قضایای بسیار خصوصی است. در این زمینه، معنویت نوعی فعالیت وجدآور و مرتبط با تجربه دینی است و غالباً با امور جادویی و اسرارآمیز پیوند دارد و عرصه ای برای اشتغال به امور غیر عقلانی در برابر عقلانیت تحمیلی سازمان های رسمی و دیوان سالار در نظر گرفته می شود.
از دیدگاه اسلام، معنویت مبتنی بر دین است و یک مسلمان باید معنویت خویش را براساس دین اسلام استوار سازد. حدود و ثغور معنویت این فرد را دین وی معین می کند و نوع ارتباط چهارگانه یک مسلمان، یعنی ارتباط با خویشتن، با دیگران، با محیط و با خدا، براساس آموزه های دینی معین می شود. دیدگاه اساسی در این مقاله نیز دیدگاه
اسلامی است که معنویت را مبتنی بر دین می داند. به عبارت دیگر، معنویت دین مدار در نظر گرفته شده است.

مفهوم تربیت دینی

مقصود از تربیت دینی، هر گونه فعالیت هدفمندی است که به منظور ایجاد شناخت و باور به معارف دینی و تقویت آن، گرایش به ارزش ها و هنجارهای دینی، و التزام عملی به احکام و دستورهای دینی مطرح شود و در مجموع، زمینه ساز تکوین هویت دینی رشد متعادل دین داری متربی در همه جنبه ها گردد (صادق زاده قمصری، 1380، ص211).
کریمی (1382)، تربیت دینی را فراهم کردن فرمت های طبیعی و درون یاب می داند تا افراد بتوانند با تجربه شخصی و الهام از فطرت خویش بارقه تعالی بخش دین را کشف کنند. (کریمی، 1380، ص63).
رهنمایی (1379) معتقد است تربیت دینی در برگیرنده فراگیری آموزشی دینی است که صرفاً به قصد یادگیری و کسب اطلاع از مسائل زیربنایی و روبنایی، جهان شناختی یا عقیدتی یک دین انجام می پذیرد (ص10).
قرآن کریم مفهوم تربیت دینی را این گونه بیان می کند: هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ‌(9) «خداوند از میان خود مردم، پیامبر و فرستاده ی خود را برانگیخت تا آیات خدا را بر آنها بخواند و آنها را تربیت و تذهیب کند و کتاب خدا را به آنها تعلیم دهد. اگر چه پیش از آشنایی به مبانی تعلیم و تربیت اسلامی آشکار گمراه بوده و راه صحیح زندگانی را درست نمی شناختند».
داوودی (1383) معتقد است، تربیت دینی عبارت است از مجموعه اعمال عمدی و هدف دار به منظور آموزش گزاره های معتبر یک دین به افراد دیگر، به نحوی که آن افراد در عمل و نظر به آن آموزه ها متعهد و پایبند باشند. براساس این تعریف، تربیت دینی منحصر به مسجد، کلیسا یا مدرسه علمیه نیست، بلکه در هر جایی ممکن است تلاشی هدف دار برای آموزش معارف دینی صورت گیرد، خواه مسجد یا منزل یا هر جای دیگر.
می توان از این تعاریف استدلال کرد که تربیت دینی فرایندی هماهنگ و همساز با فطرت انسانی است که به عنوان احتیاج و ضرورتی اساسی در جامعه امروز مطرح است. با در نظر گرفتن اهمیت و نقش اساسی دین در جمهوری اسلامی، به عنوان نظامی متکی بر دین و مذهب با حاکمیت سیاسی مبتنی بر دین، بدیهی است که مهم ترین رسالت نظام آموزش و پرورش، تربیت دینی و معنوی افراد باشد. به عبارت دیگر، دین و تربیت دینی به عنوان اولویتی اساسی و پایه ای در زندگی فردی و اجتماعی هر ایرانی مطرح شود.

اهداف و غایات تربیت دینی

مفهوم تربیت دینی با تعابیر وتعاریف مختلف بیان شده است، ولی می توان غایت نهایی تربیت دینی را «تکامل و تعالی در راستای بندگی خداوند» دانست. تربیت دینی، از طریق بررسی و تحلیل همه جانبه ی نیازها و استعدادها و بهره مندی از توانایی ها و قابلیت های دینی و معنوی فراگیران با تکیه بر عقلانیت و خردورزی، آنان را در جهت رستگاری و سعادت رهنمون می سازد:
می توان گفت از تربیت دینی، تربیت افراد متدین است و متدین کسی است که معنا و حقیقت دین را درک کند و تعالیم دین راهنمای او در زندگی باشد. خداوند در
قرآن می فرماید: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ؛ (10) «هرکس در گروه چیزی است که خود فراهم کرده است». بنابراین تربیت دینی می خواهد فراگیران، دارای وجدانی زنده، حساس و همچنین قلب و درونی بیدار و اثرپذیر باشند و خویشتن را رهین اعمال خود بدانند.
غایت تربیت دینی در سنت معصومان (علیه السّلام) این است که استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق شکوفا شود، یعنی انسان متصف به اسماء و صفات الهی گردد. انسان می تواند مظهر همه اسماء و صفات الهی باشد و غایت تربیت انسان همین است. چنانچه در سخنی مشهور به نقل از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است : تخلقوا باخلاق الله؛ «به اخلاق خدا متخلق شوید». (11)
همه تلاش ها مقدمه این است که آدمی به سوی انسان کامل سیر کند. سلوک، عبادت، مبارزه و سیاست، حکومت و عدالت برای این است که مقدمات تربیت انسان، مقصد اتصاف به صفات الهی و ربانی شدن فراهم گردد. خداوند در قرآن می فرماید: کُونُوا رَبَّانیِیِّنَ؛(12) «ربانی باشید». امام خمینی (ره) در این زمینه می فرماید:
تمام عبادات وسیله است، تمام ادعیه وسایل است، همه وسیله ی این است که انسان این لباسش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لبّ انسان است، به فعلیت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه، انسان بالفعل شود، انسان طبیعی یک انسان الهی بشود، به طوری که همه چیزش الهی بشود، هرچه می بیند، حق ببیند.
در تربیت دینی دو هدف برای کشف علوم و فنون مادی مد نظر است:
1. کشف قانون نیروی طبیعت که در سایه آن، حوائج جوامع بشری به طور سهل و سریع فراهم شود. به این منظور که افراد تمام فرصت های عمر و اوقات خود را صرف تهیه وسایل مادی و فراهم کردن ضروریات زندگی نکنند، بلکه بتوانند از لحظات زودگذر و موقعیت های زندگی خود برای تغذیه روحی و معنوی، کسب علم و دانش و تأمین حوائج روحانی بهره ببرند.
2. انسان با کشف قوانین شگرف و بهت آور طبیعت، به درک حقیقت مطلق و فهم احکام و قوانین باطنی جهان آفرینش می رسد. به عبارت دیگر، از طریق آگاهی نسبت به نیروهای ماده و طبیعت، راهی به نیرو و قدرت های بزرگ و غیر مادی جهان می یابد تا در دل او ستایش و تکریم آن قدرت ها بیدار شود.

مفهوم هوش، انواع و نفش تربیتی آن

فرهنگ لغات وبستر، هوش را توانایی برای یادگیری یا درک مفاهیم جدید و دستیابی به موقعیت جدید می داند. نازل (2004) هوش را رفتار حل مسئله سازگارانه ای بیان می کند که در راستای تسهیل اهداف کاربردی و رشد سازگارانه جهت گیری شده است. این رفتار سازگارانه، از شباهت اهداف متعدد می کاهد که باعث تعارض درونی می شود.
گاردنر (13) (1999) هوش را مجموعه توانایی هایی می داند که برای حل مسئله و ایجاد محصولات جدیدی به کار می رود که در یک فرهنگ ارزشمند تلقی می شوند. از نظر وی، انواع نه گانه هوش عبارت اند از: هوش زبانی، هوش موسیقیایی، منطقی - ریاضی، فضایی، بدنی - حرکتی، هوش های فردی، هوش طبیعی و هوش وجودی که شامل ظرفیت مطرح کردن سوالات وجودی است.
در اوایل قرن نوزدهم، هوش عقلانی، بهره هوشی یا (IQ (14 بسیارمطرح بود. منظور از هوش عقلانی توانایی افراد برای حل مشکلات استراتژیک و موقعیتی است. روان شناسان برای اندازه گیری این نوع هوش، آزمون هایی فراهم کردند که از این آزمون ها برای درجه بندی یا امتیازدهی هوش افراد استفاده شد. بهره هوشی یا IQ بالا، ظاهراً افراد را در توانایی هایشان هدایت می کرد و قدرت پیش گویی کننده بالایی برای یافتن مسیر موفقیت های افراد داشت. دانیال گولمن (15) درمیانه قرن نوزدهم، با تحقیقات مشهورش نشان داد که هوش هیجانی یا (16)EQ به همان اندازه IQ اهمیت دارد. EQ به افراد، آگاهی از خودشان و درک احساسات دیگران را می دهد. EQ برای کاربرد اثربخش IQ اساسی است (کینگ(17) ، 2008). در ابتدای قرن 21م، نظریه جدیدی بیان شده است. نتایج تحقیقات نشان داده که انسان به نوع سومی از هوش نیازمند است. تصور کامل هوش انسانی با توصیف هوش معنوی فراهم می شود.
هوش معنوی یا (18)SQ، هوشی است که انسان می تواند با آن عملکردش را وسعت دهد و زندگی معنادارتر، ثروتمندتر، شادتر و موفق تری داشته باشد، هوشی که با آن می توان روش انجام کارها یا مسیر زندگی اش را ارزیابی کند. SQ اساسی و ضروری برای به کارگیری اثربخش EQ و IQ است، زیرا هیچ یک از IQ و EQ جداگانه یا ترکیب شده برای بیان پیچیدگی هوش انسان ها یا بیان وسعت توانمندی روح و تخیل انسان ها کافی نیستند. می توان گفت هوش معنوی، هوش غایی یا نهایی انسان است (زوهر و مارشال (19)، 2000).
برای بررسی بهتر انواع هوش های مطرح شده، می توان الگویی ساده بیان کرد که نشان دهنده پیوند میان سطوح هوش باشد. برای درک و ارتباط بهتر نقش تربیتی انواع هوش می توان از ساختاری هرمی کمک گرفت که در آن سطوح مختلف هوش با یکدیگر تعاملی ویژه دارند.(نمودار 1).

نقش هوش معنوی در تربیت دینی
نمودار 1 .الگوی ارتباطی سطوح هوش (زوهر و مارشال ،2000)


ایده این الگو آن است که مانند نوزادان، نخستین محور تمرکز انسان، کنترل بدون (20)PQ است. پس از آن مهارت های زبان شناختی و درکی گسترش می یابد که اساس و زیربنای تربیت است، سپس مهارت های اولیه در فرد رشد می کند. بهره هوشی یا IQ، همان قدرت تجربه و تحلیل است که برای بسیاری از فعالیت های آموزشی از آن استفاده می شود. برای بسیاری از افراد هوش هیجانی تنها پس از پدید آمدن نیاز به بهبود و پیشرفت در فعالیت هایشان مورد توجه قرار می گیرد. هوش معنوی SQ هنگامی مهم می شود که فرد دنبال هدف و معناست و از خود می پرسد «آیا این همه آن چیزی است که وجود دارد؟» پرسشی که از زمان کودکی به شکل های گوناگون بیان می شود و در جست و جوی پاسخ به آن است (زوهر و مارشال، 2000).
در این زمینه می توان تربیت دینی را عبارت از یک سلسله فعالیت های بدنی، عقلانی، عاطفی و معنوی دانست که با روش های متنوعی انجام می پذیرد. همت تربیتی باید بر این باشد که قوای گوناگون انسان را به صورتی هماهنگ و موزون پرورش دهد تا انسان بتواند به رشد و کمال دست یابد (تهرانی، 1383).
با توجه به سطوح مختلف هوش می توان دریافت که این سطوح تعاملی ویژه با یکدیگر دارند. برای نمونه، فرد به بخش های مهم و بنیادی EQ نیاز دارد تا رشد معنوی او با موفقیت آغاز شود. سازه های هیجانی (21) و همدلی (22) شالوده و پایه ای بسیار استوار برای ورود به هوش معنوی پی ریزی می کند. با این همه، هنگامی که رشد معنوی آغاز شود، بازخورد مثبت آن تقویت مهارت های EQ و تقویت بیشتر SQ را در پی دارد (صمدی، 1385). این پیوند دوسویه، به رشد و پرورش هر دو سطح هوش در فرد کمک می کند. چنین تعاملی میان همه سطوح هوش وجود دارد و باید در همه فعالیت های تربیتی مورد توجه قرار گیرد. امیرالمومنین(علیه السّلام) می گوید: «عقل را دو گونه یافتم: عقل ذاتی، سرشتی و عقل شنوده، اکتسابی. تا عقل ذاتی و سرشتی نباشد، عقل اکتسابی را سودی نیست. همان طور که نور خورشید به چشمی که نور ندارد، بهره نمی رساند».(23)
آدمی از عقلی اکتسابی و تجربی بهره مند است که راهبر او در امور جزئی و زندگی دنیایی است که می توان آن را بهره هوشی یا IQ نامید و نیز از عقل موهبتی و نورانی بهره مند است که رهبر او در امور کلی زندگی و زندگی اخروی است که همان هوش معنوی است و آنچه در تربیت مهم است، برقرار کردن نسبتی درست بین این دو می باشد. عقل تجربی، مصالح حیوانیت آدمی را تأمین می کند. این عقل برای بقا و کمال لازم است، اما اگر اصل قرار گیرد، آدمی را به حیوانی تبدیل می کند که همتش دنیایش می شود و در این راه حد و مرزی نمی شناسد. بنابراین راه آخرت و سیر به سوی حقیقت را با عقل معاش نمی توان پیمود و عقلی والا و خردی دانا به راه آخرت و آشنا با پیام آوران حقیقت
نیاز است. آن عقلی که می تواند سعادت حقیقی انسان را تأمین کند، عقل ایمانی، عقل هدایتگر، عقل معاد، یا به زبان این مقاله، هوش معنوی است. گرچه انسان فاقد این عقل، در کسب معاش و حسابگری این جهان موفق باشد، این جهان موفق باشد، در هدایت موفق نیست و از حقیقت بهره ندارد و به سعادت راه نمی برد. انسان تا به عقل ایمانی نرسد، به معرفت حقیقی و هدایت و سعادت دست نمی یابد. این دو عقل، هر دو لازم است. تقدم با عقل معاد است و آن باید اصل قرار گیرد و همه تلاش های این جهان در جهت سعادت آن جهان باشد که در صورت تربیت حقیقی جلوه می کند.
همت تربیتی باید بر این باشد که قوای گوناگون انسان، مانند وهم، غضب، شهوت، عواطف و احساسات آدمی، تحت حاکمیت هوش معنوی در آیند که زیر پوشش عقل هدایت باشند، تا هرکدام در جای خود واقع شوند و هماهنگی و موزونی کامل میان قوا و عواطف احساسات انسانی برقرار شود. در این صورت انسان در عین رحمت و محبت، از صلابت و شدت برخوردار می شود و هریک را به درستی در جای خود به کار می گیرد.
مدرسه تربیتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مدرسه ای است که متربیان خود را بر این اساس تربیت می کنند و آنان را به معاش و معادی نیکو می رسانند. امیرالمومنین(علیه السّلام) می فرماید: «برترین مردم از نظر عقل، نیکوترین ایشان در برنامه ریزی و اداره معاش، و باهمت ترین ایشان، در به اصلاح آوردن معاد است».(24)

مفهوم هوش معنوی

برای اول بار استیونز، (25) مفهوم هوش معنوی را در ادبیات آکادمیک روان شناسی در سال 1996م و بعد امونز (26) در سال 1999م مطرح و به موازات این جریان، گاردنر مفهوم
هوش معنوی را در ابعاد مختلف نقد و بررسی کرد و پذیرش این مفهوم ترکیبی معنویت و هوش را به چالش کشید (سهرابی، 1378).
می توان پیدایش سازه هوش معنوی را به عنوان کاربرد ظرفیت ها و منابع معنوی در زمینه ها و موقعیت عملی در نظر گرفت. به عبارتی، افراد، زمانی هوش معنوی را به کار می برند که بخواهند از ظرفیت ها و منابع معنوی برای تصمیم گیری های مهم و اندیشه در موضوعات وجودی یا تلاش در جهت حل مسائل روزانه استفاده کنند (امونز، 2000).
ادوارد(27) (2003) معتقد است داشتن هوش معنوی بالا با داشتن اطلاعاتی در باره هوش معنوی متفاوت است. از این رو، تمایز فاصله میان دانش عملی و نظری را مطرح می کند. نباید داشتن دانش وسیع در باره مسائل معنوی و تمرین های آنها را هم ردیف دستیابی به هوش معنوی از طریق عبادت و تعمق برای حل مسائل اخلاقی دانست. هرچند می توان گفت برای بهره مندی اثرگذار از معنویت، داشتن توأمان دانش نظری و عملی لازم است.
هوش معنوی از روابط فیزیکی و شناختی فرد با محیط پیرامون خود فراتر می رود و وارد حیطه شهودی و متعالی دیدگاه فرد به زندگی خود می شود. این دیدگاه شامل همه رویدادها و تجارب فرد است که تحت تأثیر نگاهی کلی قرار گرفته اند (نازل، 2004).
آمرام (28) (2005) معتقد است هوش معنوی شامل حس معنا و داشتن مأموریت در زندگی، حس تقدس در زندگی، درک متعالی از ارزش ماده و معتقد به بهتر شدن دنیا می شود.
در این زمینه، ویلگس ورث (2004) تعریف نسبتاً جامعی از هوش معنوی ارائه کرده است: «هوش معنوی توانایی رفتار خردمندانه، دلسوزی و بخشش همراه با آرامش درونی و بیرونی (تعادل فکری)، صرف نظر از شرایط است».
در این تعریف چند نکته اهمیت دارد. واژه رفتار در این تعریف، نشان دهنده ابعاد بیرونی انسان است که با رشد جنبه درونی انسان که همان خردمندی، دلسوزی و بخشش است، همگام شده است. می توان گفت هوش معنوی توانایی رفتار با عشق الهام شده الهی است که نیازمند رشد درونی و بیرونی انسان است. نکته دیگر، قید صرف نظر از شرایط است که منعکس کننده آن ویژگی ای است که ما در الگوهای معنوی مان مد نظر قرار می دهیم. افراد با ایمان و متعهد، در هر زمان استوارند.

پیشینه تحقیق درباره هوش معنوی

هوش معنوی موضوع جالب و جدیدی است که مطالب نظری و نیز یافته های پژوهشی و تجربی درباره آن بسیار اندک است. این موضوع جزء عرصه هایی است که تحقیقات چندان منسجم و نظام مندی برای شناخت و تبیین ویژگی ها و مؤلفه های آن در حد و اندازه انواع دیگر هوش صورت نپذیرفته است. با این حال، تازگی ها این موضوع نظر بسیاری از صاحب نظران و محققان را به خود جلب کرده است. از جمله این تحقیقات، در سال 2003 و 2004 م، بر روی 5490 نفر از مردم سراسر جهان نشان داد که هم بستگی قوی ای میان عملکرد هوش معنوی و سن افراد وجود دارد. این بدان معنای نیست که دستیابی به مهارت های هوش معنوی به صورت خود به خود و با افزایش سن صورت می گیرد، بلکه گویای این مطلب است که افراد، با افزایش سن می توانند مهارت های هوش معنوی را برگزینند و فراگیرند. به سخن دیگر، با گذشت زمان و بالا رفتن سن، افراد می توانند به سطوح بالاتری از SQ دست یابند. همچنین نتایج تحقیقات نشان داد که زنان نسبت به مردان نمرده بالاتری برای هوش معنوی دارند و مسیحیان و پروتستان ها نسبت به کاتولیک ها از SQ بالاتری برخوردارند و همین طور سفیدپوستان در مقایسه با نژادهای دیگر، نمرات بهتری داشتند (ویلکس ورث، 2004).
پژوهش های گوناگون نشان داده است که میان هوش معنوی و هدف زندگی، رضایت از زندگی و سلامت، هم بستگی بالایی وجود دارد. المر و همکارانش در بررسی تحقیقات انجام گرفته در مورد آثار معنویت بر سلامت فرد، دریافتند معنویت با بیماری کمتر و طول عمر بیشتر همراه است و افرادی که دارای جهت گیری معنوی هستند، هنگام رویارویی با جراحت، به درمان بهتر پاسخ می دهند و به شکل مناسب تری، با آسیب دیدگی و نقص عضو کنار می آیند (به نقل از: امنز، 2000).
همچنین شواهد نشان می دهد تمرین های معنوی، افزایش دهنده برخی ویژگی های فردی است که برای بهره گیری از هوش معنوی سودمندند. این ویژگی ها عبارت اند از خردمندی، تمامیت (کامل بودن)، دلسوزی، دیدگاه کل نگر داشتن، ذهن باز و انعطاف پذیری (زهر و مارشال، 2000).
جورج (29) (2006) در پژوهشی با نام «استفاده علمی از هوش معنوی در محل کار» دریافت که مدیران با هوش معنوی می توانند و روش متفاوت در اداره افراد و هدایت آنها بیابند. او ویژگی های مهم هوش معنوی را اطمینان فردی، اثرگذاری، برقراری ارتباطات، درک بین فردی، اداره تغییرات و حرکت از مسیرهای دشوار برشمرد. او معتقد است که استفاده از هوش عقلانی، منطق و تجزیه و تحلیل، برای تصمیم گیری های مهم و همچنین به کارگیری هوش هیجانی، برای درک و کنترل هیجانات و احساسات فردی و احساسات دیگران نیز الزامی است.

ویژگی های تیزهوشان معنوی (افراد با هوش معنوی بالا)

افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، ظرفیت تعالی داشته و تمایل بالایی نسبت به هشیاری دارند. آنان این ظرفیت را دارند که بخشی از فعالیت های روزانه خود را به اعمال روحانی و معنوی اختصاص دهند و فضائلی مانند بخشش، سپاسگزاری، فروتنی، دلسوزی و خرد را از خود نشان می دهند(امنز، 2000).
هوش معنوی به انسان ها فرصت یکپارچگی درون و برون شخصی را برای ایجاد کردن پل ارتباطی بین خودشان و دیگران می دهد. همچنین درک اینکه او کیست و چه چیزهایی برایش معنادار است و دیگران چگونه اند و جهان اطرافشان چگونه معنادار است. به طور کلی، افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، دارای این ویژگی ها و توانایی ها هستند:
1. قدرت مقابله با سختی ها، دردها و شکست ها؛
2. خودآگاهی بالا؛
3. قدرت پرسش؛
4. توانایی ایجاد فرصت از دشواری های زندگی؛
5. درس گرفتن از تجربیات و شکست ها؛
6. حسی که این افراد را هدایت درونی می کند؛
7. پرداختن به سجایای اخلاقی و اهمیت دادن به آنها؛
8. توانمند بودن در خودداری و کنترل خویش؛
9. برخوردار بودن از حس انعطاف پذیری بالا. (ویلکس ورث، 2004).
امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در برابر سؤال همام که مردی خداپرست بود، مؤمن را این گونه توصیف می کند:
ای همام! مؤمن همان انسان زیرک و باهوشی است که شادی اش بر چهره و اندوهش در دلش باشد، باوقار، متذکر، شاکر و صابراست، خوش خلق و نرمخوست، باوفا و کم آزار است، در قضاوت خلاف حق نگوید و در علمش بیراه نرود، دوستی اش صمیمانه و پیمانش محکم و در قرارداد باوفاست، یاور دین و حامی مؤمنین و پناه مسلمین است... .(30)
می توان این ویژگی ها را از جمله صفات تیزهوشان معنوی از نظر امیرالمومنین(علیه السّلام) دانست. اصولاً این ویژگی ها که لازمه هوش معنوی اند، در کنار توانایی ها و فعالیت هایی قرار دارند که عبارت اند از دعا کردن، تعمق و تحلیل رویاها، باورها و ارزش های معنوی و دینی، شناخت و مهارت در فهم و تفسیر مفاهیم مقدس و توانایی داشتن حالات فراروندگی (سهرابی، 1387).

مؤلفه های هوش معنوی

در باره اجزای شکل دهنده و مولفه های هوش معنوی نظرات مختلفی وجود دارد. از نظر امنز (2000) هوش معنوی کاربرد انطباقی اطلاعات معنوی، برای حل مسائل و فرایند دستیابی به هدف است. وی پنج مولفه را برای هوش معنوی پیشنهاد کرده است:
1. ظرفیت تعالی، (31) فراگذشتن از دنیای جسمانی، مادی و متعالی کردن آن؛
2. توانایی ورود به حالت های معنوی از هوشیاری؛
3. توانایی آراستن فعالیت ها، حوادث و روابط زندگی روزانه با احساس تقدس؛
4. توانایی استفاده از منابع معنوی در جهت حل مسائل زندگی؛
5. ظرفیت درگیری در رفتار فضیلت مآبانه (بخشش، سپاسگزاری، فروتنی، احساس شفقت و...).
نوبل و وگان (32) (2002) معتقدند مولفه هایی که نشان دهنده هوش معنوی هستند، عبارت اند از درستی و صراحت، تمامیت، تواضع، مهربانی، سخاوت، تحمل، مقاومت و پایداری و تمایل به برطرف کردن نیازهای دیگران (به نقل از: نازل، 2004).
کینگ،(33) در الگوی سنجش هوش معنوی که در سال 2008م ارائه کرده، معتقد است هوش معنوی مجموعه ای از توانایی های ذهنی منعطف است که بر جبنه های غیر ذهنی و
متعالی از واقعیت مبتنی است و با ماهیت وجودی یک فرد، معناداری شخصی، تعالی و حالت گسترش یافته معناداری پیوند دارد.
مولفه های هوش معنوی از نظر کینگ (2008) بدین ترتیب است:
1. تفکر وجودی انتقادی:(34) توانایی برای به صورت انتقادی اندیشیدن راجع به موضوعاتی مانند معناداری، هدف، وجود فراتر از وجود (واقعیت، مرگ، هستی)، توانایی برای رویارویی با استنتاج ها یا فلسفه های اصیل موجود، همچنین توانایی برای اندیشیدن راجع به موضوعات غیروجودی از یک دیدگاه وجودی؛
2. نتیجه معناداری شخصی: (35) توانایی هدایت معناداری شخصی و اهداف در همه تجربیات مادی و فیزیکی، در برگیرنده توانایی خلق هدف برای زندگی؛
3. هوشیاری متعالی: (36) برای شناخت ابعاد و قابلیت های متعالی از خود (تحول درونی و بیرونی) از دیگران و جهان مادی (کل نگری و غیرمادی گرایانه)؛ (37)
4. گسترش حالت هوشیاری: (38) توانایی برای ورود به مراحل سطح بالای معنوی مانند هوشیاری، شعور کیهانی، اتحاد، وحدت و یکپارچگی.

هوش معنوی از دیدگاه اسلام

در فرهنگ اصیل اسلام، به طور ضمنی، به هوش معنوی توجه فراوانی شده است. هوش معنوی یا قدرت تعقل و اندیشه در انسان موهبتی الهی و نوری رحمانی است که پیامبر درونی انسان شمرده می شود و به حسب ذات مایل به خیرات، کمالات و خواستار عدل
و احساس است. این هوش و توانایی ملاک تکلیف، ثواب و عقاب است و بدان حق از باطل و خیر از شر و راه از بیراه، تمیز و به وسیله آن زشت و زیبا، کمال و پستی تشخیص داده می شود.
عوامل موثر برهوش معنوی در متون اسلامی، ایمان به خدا، تقوا و پرهیزکاری به همراه تمرینات روزمره از قبیل تدبر در خلقت، تدبر در آفاق و انفس، روزه داری، عبادت، خواند قرآن و تدبر صادقانه در آیات قلمداد شده است (سهرابی، 1387).
برخی توانایی ها و ویژگی ها مانند خردمندی، خلاقیت و دلسوزی که با آگاهی معنوی رشد یافته، ناشی از دین است.
جامی (1381) براساس متون دینی مولفه های زیر را برای هوش معنوی برشمرده است:
1. تشخیص کرامت و ارزش فردی و حفظ رشد شکوفایی این کرامت؛
2. تشخیص معنای زندگی، مرگ و حوادث مربوط به حیات، نشور، مرگ و برزخ، بهشت و دوزخ روانی؛
3. درک حضور خداوندی در زندگی معمولی؛
4. هوش معنوی باعث فهم بطون آیات قرآنی می شود و افراد می توانند کلام انبیا(علیه السّلام) را راحت تر و با عمق بیشتری درک کنند؛
5. تشخیص الگوهای معنوی و تنظیم رفتار مبتنی بر الگوی معنوی؛
6. هوش معنوی در فهم داستان های متون مقدس و استنباط معنای نمادین این داستان ها کمک فراوانی می کند.
قرآن به افراد با هوش معنوی بالا، صفت الولالباب می دهد، که منظور افرادی هستند که به جوهر حقیقت پی برده و از پرده های اوهام گذاشته اند. همچنین دیدن وحدت در کثرت، یکی از ابعاد اساسی معنویت است که در عرفان اسلامی نیز بر آن تأکید شده است. چنان که فخرالدین عراقی می سراید:
آفتابی در هزاران آبگینه تافته...پس به رنگ هر یکی تابی عیان انداخته
جمله یک نور است لیکن رنگ های ...اختلافی در میان این و آن انداخته
به طور کلی، اصولی که در دین مبنایی مطرح شده است، مانند دستیابی به وحدت در ورای کثرت ظاهری، یافتن پاسخ در مورد مبدا هستی و تشخیص الگوهای معنوی و تنظیم رفتار برمبنای آنها، محورهای اصلی هوش معنوی هستند. ما می توانیم با رشد هوش معنوی، انسان های دین داری پرورش دهیم. هوش معنوی به افراد، دلسوزی، مهربانی، یکچارچگی در تفاوت ها و اتکا به معناداری را می آموزد (غباری بناب و سلیمی، 1387).

رشد و پرورش معنوی در راستای تربیت دینی

امروزه جامعه مدرن دارای فرهنگی بی معناست، فرهنگی که با ماده گرایی، مصلحت، کوتاه فکری، خودمحوری و کمبود تعهد شخصی همراه است. در این میان، ما به عنوان افراد این جامعه جهانی می توانیم، با صداقت، جرئت، وظیفه شناسی و پرسیدن چرایی امور، به هوش معنوی دست یابیم. آگاهی هوشیارانه و سازگاری با وقایع و تجارب زندگی و پرورش خودآگاهی از جمله عوامل اصلی رشد هوش معنوی تلقی می شوند. وگان معتقد است از طریق افزایش وسعت نظر و گشودگی ذهن، داشتن دیدگاه های مختلف، حساسیت زیاد نسبت به تجارب و واقعیاتی نظیر حالات ماورایی، هوش معنوی پرورش می یابد. نازل (2004) بیان می کند که هوش معنوی را می توان با تمرین های مختلف، توجه، تغییر هیجانات و تقویت کردن رفتارهای اخلاقی افزایش داد. این تمرین ها بیشتر مربوط به دین است.
زهر و مارشال معتقدند هوش معنوی از طریق جست و جوی اصلی موقعیت ها، مطرح کردن مسائل مختلف و تلاش برای برقراری ارتباط میان رویدادها رشد می کند.
همچنین یادگیری و بازشناسی و گوش دادن به پیام های شهودی راهنمایی کننده یا صدای درونی، متفکر بودن، بالا بردن خودآگاهی، آموختن از اشتباه ها و صداقت داشتن با خود، باعث افزایش هوش معنوی می شود (نویل، 2001؛ به نقل از: نازل، 2004).
به طور کلی می توان گفت رشد معنوی، رشد شخصی را در می گیرد و از آن هم فراتر می رود. این امر با ترویج صحت و خودآگاهی شروع و با تمرین، به دغدغه درباره همه انسان ها توسعه می یابد. در این زمینه می توانیم به راهبردهای عملی زیر برای پرورش هوش معنوی در راستای تربیت دینی کودکان اشاره کنیم:

1. احساس تعهد در جهت پرورش هوش معنوی

سؤال اساسی این است که پرورش هوش معنوی چه مقدار برای متربیان اهمیت دارد؟ تحقیقات نشان داده اند، معمولاً والدین یا معلمانی که شدیداً احساس نیاز به شکل دادن رفتارهای دین مدار و معنوی در کودکانشان می کنند، موفق بوده اند، زیرا خودشان را برای تلاش در این مورد متعهد کرده اند. بنابراین اگر بخواهید کودکی دین مدار داشته باشید، باید احساس تعهد شخصی برای پرورش او کنید و این تعهد تا رسیدن به هدف ادامه یابد.

2. تلاش برای ایجاد الگوهای نمونه یا یک مثال معنوی قوی

انسان براساس فطرت خود که عشق به کمال مطلق دارد، الگوطلب و الگوپذیر است. از این رو، یکی از بهترین روش ها و کوتاه ترین راه های تربیت، ارائه نمونه و تربیت عملی است. در این روش، نمونه ای عینی و قابل تقلید و پیروی، در برابر متربی قرار می گیرد که در صورت مقبولیت، متربی می کوشد در همه چیز خود را همانند الگوی مطلوب سازد و گام در جای او نهد. هرچه نمونه ارائه شده از کمال بیشتر و جاذبه فراگیرتری بهره مند باشد، این روش از کارایی بیشتری برخوردار خواهد بود. از بهترین الگوها که نمونه تام و تمام انسانی کامل هستند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین(علیه السّلام) را می توان نام برد.

3. شناخت باورها و عقاید دینی ضمن سهیم کردن آنها با دیگران

پیش از آنکه بتوانیم کودکی دین دار بپرورانیم، باید در باره آنچه به آن باور داریم، با خودمان صادق و صریح باشیم. بنابراین بهتراست مدتی کوتاه به تمامی ارزش هایمان فکر کنیم، سپس در باره اینکه چرا ما این روش اجرای خاص را داریم، منظم با کودکمان صحبت کنیم و نظراتمان را با او در میان بگذاریم تا ضمن یادگیری این روش ها بتواند به صورت آگاهانه عمل کند.

4. از لحظات آموختن به خوبی بهره بگیرید

معمولاً بهترین لحظه های آموزش، ناگهانی و اتفاقی اند و برخلاف تصور، از پیش برنامه ریزی نشده اند. هر گاه بحث موضوعات دینی به میان آمد، از آن فرصت استفاده کنید. آنها به شما و کودکتان کمک می کنند تا باورهای دینی استواری را که در هدایت مستمر رفتارهایش برای تمام زندگی موثرند، رشد دهند.

5. توقع رفتارهای دینی داشته باشید

در این زمینه، نتیجه مطالعات روشن بوده است کودکانی که رفتارهای دینی دارند، والدینی دارند که از آنها انتظار داشته اند چنین عمل کنند. توقعات و انتظارات شما از کودکتان، به منزله تعیین نوعی استاندارد برای رفتارهای آنهاست.

6. نسبت به آثار رفتارهای آنان واکنش نشان دهید

محققین ابراز می کنند که یکی از بهترین تمرین های سازنده دینی، اشاره به اثر رفتار کودک بر شخص دیگر است. انجام این کار موجب افزایش رشد معنوی کودک می شود.

7. رفتارهای دینی کودک را تقویت کنید و پاداش دهید

یکی از ساده ترین راه های کمک به کودک، برای کسب رفتارهای جدید این است که پس از وقوع آن رفتارها، به آنها پاداش دهید و آنها را تحسین کنید. پس با هدف شکل دهی رفتارهای دینی، کودک را زیر نظر بگیرید و با شرح اینکه چرا رفتارش خوب بوده و شما برای آن ارزش قایلید، آن را تقویت کنید.

8. هر روز اصول دینی را اولویت بندی کنید

کودکان با خواندن اصول دینی یاد نمی گیرند چگونه افراد با ایمانی شوند، بلکه تنها با انجام کارهای خوب، این نکته را می آموزند. کودک را جهت کمک برای ایجاد تغییر در دنیای خودش تشویق کنید و همیشه او را یاری دهید تا نتیجه مثبت عمل خود را بر روی حالات دیگران تشخیص دهد. هدف نهایی و واقعی برای کودکان آن است که هر چه کمتر به راهنمایی بزرگ سالان خود وابسته باشند و روش موثر برای این امر پرورش هوش معنوی است که باعث می شود کودکان آگاهانه و خلاقانه به درک اصول دینی و معنوی بپردازند.

نتیجه گیری

هوش معنوی، هوش منحصر به فردی است که برای حل کردن مشکلات و مسائل مربوط به معنای زندگی و ارزش ها مورد استفاده قرار می گیرد. هوش معنوی در بردارنده نوعی رفتار سازگاری و حل مسئله است که بالاترین سطوح رشد را در حیطه های مختلف شناختی، اخلاقی، هیجانی شامل می شود و فرد را در جهت هماهنگی با پدیده های اطرافش و دستیابی به یکپارچگی درونی و بیرونی یاری می کند. هوش معنوی زیربنای موضوعاتی است که به آنها ایمان داریم. همچنین اساس اعتقادات، ارزش ها، اعمال و ساختار زندگی ماست. در نهایت با توجه به مطالبی که بیان شد، می توان گفت برای رشد
هماهنگ و همساز فطرت انسان ها، تقویت، ایجاد، شناخت و باور به معارف دینی و التزام عملی به احکام و دستورات دینی مطرح شده که هدف تربیت دینی است، پرورش هوش معنوی بسیار می تواند کمک کند. هوش معنوی قادر است مهارت های مورد نیاز در تربیت دینی افراد را ارتقا دهد و زمینه ای ایجاد کند که افراد در زندگی خود، حس عمیقی برای دین داری، معناداری، نوع دوستی و دلسوزی دریابند و بتوانند در سایه دین و معنویت به سطوح بالای هوشیاری، خودآگاهی و تعادل فکری دست یابند. هوش معنوی دست کم، پنج مهارت و کارایی دارد که می تواند بخشی از دانش پایه در تربیت دینی قرار گیرد و به رفتارهایی بیانجامد که هدف تربیت دینی است. این مهارت ها چنین است:
1. ظرفیت و توانایی برای متعالی کردن کارها (مادی و فیزیکی) به معنای توجه به یگانگی و یکپارچگی جهان آفرینش؛
2. توانایی تجربه سطحی، بالاتر از خودآگاهی؛
3. توانایی بررسی و پالایش تجربه ها و فعالیت های روزانه در ارتباط شخص با احساس های مذهبی و معنوی؛
4. توانایی به کارگیری منابع معنوی در حل مشکلات زندگی؛
5. توانایی انجام اعمال پرهیزکارانه (گذشت، فداکاری، ایثار و مانند اینها).

پی نوشت ها :

1. دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی دانشگاه اصفهان.(m.raghib@yahoo. com)
2. عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان.
3. Etymologie.
4. آل عمران (3)، 9.
5. Wigglesworth.
6. Nosel.
7. Emmons.
8. Vegan.
9. جمعه. (62)، 2.
10. مدثر (74).38.
11. الاسفار الاربعه، ج1، ص21-22.
12. آل عمران (3)، 79.
13. Gandner.
14. Inteligence Quotient.
15. Danel Goleman.
16. Emotional intelligence.
17. King.
18. Spiritual Inteligence.
19. Zohar & Marhall.
20. Physical Intelligence.
21. Emotional Self - Awarenss.
22. Empathy.
23. الفردات فی غریب القرآن، ص324.
24. شرح غرر الحکم، ج2، ص472.
25. Stevens.
26. Emmons.
27. Edwards.
28. Am ram.
29. George.
30. اصول الکافی.
31. The Capacity for Transcendence.
32. Noble & Vegan.
33. King.
34. Critical Exstential Thinking
35. Personal Meaning Production
36. Transcendental Awareness
37. Non Materialism
38. Conscious State Expansion

منابع تحقیق
1. باقری، خسرو، نگاهی دوباره به تربیت اسلامی، ج دوم، مدرسه، تهران.
2. صمدی، پروین (1385)، «هوش معنوی» اندیشه های نوین تربیتی، ش 3 و 4.
3. جامی، عبدالرحمن (1381) نقد الخصوص فی شرح نقش الخصوص، موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، تهران.
4. حمیدیه، بهزاد، معنویت گرایی های نوین از سه دیدگاه جهانی شدن، شرقی شدن، سکولاریزاسیون، کتاب نقد، 56.
5. داوودی، محمد (1384)، سیر تربیتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیه السّلام) پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تهران.
6. دلشاد تهرانی، مصطفی (1383)، سیر در تربیت اسلامی، دریا، تهران.
7. سجادی، سیدمهدی و برخورداری، رمضان، «تبیین و تحلیل جریان اسلامی سازی علوم و آثار آن بر تعلیم و تربیت»، فصلنامه نوآوری آموزشی، سال سوم، ش7.
8. سهرابی، فرامرز، «مبانی هوش معنوی»، فصلنامه سلامت روان، سال اول، ش1.
9. غباری بناب، باقر و سلیمی، محمد و همکاران، « هوش معنوی» فصلنامه علمی و پژوهشی اندیشه نوین تربیتی، سال سوم، ش10.
10. میترف و دنتون، «مطالعه معنویت در کار»، ترجمه علی رستگار، مجله حوزه و دانشگاه، سال نهم، ش77.
11. Amram, J (2005), Intelligence beyond IQ : The contribution of emotional and Spiritual Intellegence to effective bossiness Iadership. institune of Transpersonal psychology.
12. Emmons, R. A. (1999), The Psychology of Ultimate Concern: Motivation and spirituality in personality, The Guilford press, New York.
13. George, M. (2006), Practical application of Spiritual Intelligence in the workplace. Human Resource Management International, Digest Journal, 14(5), 3-5.
14. King, D.B. (2007), The Spiritual Intelligence Project, Trent University, Canada. Retrieved from internet: www. dbking. net.
15. Clark, P (2006), New Religions in Global Perspctive, new york, Routledge.
16. Nasel, D. D. (2004), Spiritual Orientation in Relation to spiritual Intelligence: A consideration of traditional Christianity and New Age/individualistic spirituality, Thesis submitted for the degree of PhD in The university of South Australia, Division of Edauction, Arts and social Sciences, school of psychology.
17. Wiggles worth, Cindy (2000), Integral Spiritual Inteligence: 21 Skills in 4 Quadrants. Retrived rorm Internent: http://www. innerworkspublishing. com/news/vol32/reflections. htm.
18. Zohra, D. & Mardshall, I. (2000), SQ: spirit all intelligence the ultimate intelligence, Bloombury, London.
منبع مقاله :
جمعی از نویسندگان، (1388)، مجموعه مقالات همایش تربیت دینی، قم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پرورشی امام خمینی (رحمه الله).

حوصله

جمله عباس کیارستمی درباره حوصله :چه خوب است پیدا کردن کسی که زورش به بی حوصلگی ما برسد…

فیلم مجستیک Majestic – خلاصه و داستان و نقد و تحلیل

مجستیک - سینما پارادایزو- مسیر سبز -ماهی بزرگ برای من یک حس نوستالزیک ایجاد می کنند. مجستیک (به انگلیسی: The Majestic) یک فیلم کمدی-درام رمانتیک آمریکایی به کارگردانی فرانک دارابونت همراه با بازی جیم کری و لوری هولدن است. این فیلم نوشته مایکل اسلون است و با حمایت بازیگرانی چون مارتین لاندو، جیمز ویتمور، باب بالابان، جفری دی‌مان، هال هالبروک و بروس کمبل در کانادا ساخته شده است. این فیلم توسط برادران وارنر در ۲۱ دسامبر ۲۰۰۱ انتشار یافت. عملکرد جیم کری در فیلم مجستیک با کارهای قبلی او متفاوت بود، اغلب کارهای قبلی او کمدی بودند.

فیلم مجستیک Majestic

سال اکران: ۲۰۰۱

کارگردان: فرانک دارابونت (Frank Darabont)

هنرپیشه‌ها: جیم کری (Jim Carrey)، مارتین لاندو (Martin Landau)، لوری هولدن (Laurie Holden)

کارگردان: فرانک دارابونت و آثار قبلی او

فرانک دارابونت یکی از کارگردانانی است که با ساخت فیلم‌های درام احساسی و انگیزشی به شهرت رسید و بیشتر به‌خاطر اقتباس از آثار استیون کینگ شناخته می‌شود. دارابونت با ساخت فیلم‌هایی مانند “رستگاری در شاوشنک (The Shawshank Redemption)” در سال ۱۹۹۴ و “مسیر سبز (The Green Mile)” در سال ۱۹۹۹ به موفقیت‌های عظیمی در سینمای هالیوود دست یافت. او با ساخت این آثار، نشان داد که به‌خوبی قادر است داستان‌های انسانی و عمیق را به‌تصویر بکشد و مخاطبان را با احساسات پیچیده و درونی شخصیت‌ها همراه کند. هر دو فیلم ذکر شده با استقبال شدید منتقدان و مخاطبان مواجه شدند و به‌ویژه “رستگاری در شاوشنک” به‌عنوان یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما شناخته می‌شود.

دارابونت همواره به داستان‌هایی علاقه‌مند بوده که تمرکز ویژه‌ای بر روی انسانیت، امید و عدالت دارند. در فیلم “مجستیک”، او به سراغ داستانی متفاوت می‌رود که تم‌های هویت و حافظه را در فضایی نوستالژیک و تاریخی بررسی می‌کند. او در این فیلم به‌جای تمرکز بر روایت‌های پیچیده یا اتفاقات پرتنش، به خلق دنیایی آرام‌تر و حسی‌تر پرداخته که در آن تضادهای درونی شخصیت‌ها نقش مهمی ایفا می‌کنند. با این فیلم، دارابونت به دنبال کاوش در موضوعات هویتی و قدرت خاطرات در بازسازی فردیت و جامعه بود. همچنین، او توانست جیم کری را که بیشتر به‌خاطر فیلم‌های کمدی‌اش شناخته می‌شد، در نقشی جدی و احساسی به‌کار بگیرد و به مخاطبان نشان دهد که کری توانایی بازی در نقش‌های درام را نیز دارد.

“مجستیک” داستان پیتر اپلتون (با بازی جیم کری)، یک نویسنده فیلم‌نامه در هالیوود در دوران مک‌کارتیسم است. پیتر که در آن دوران تحت تعقیب دولت آمریکا به‌دلیل متهم شدن به ارتباط با کمونیست‌ها قرار دارد، در یک حادثه رانندگی دچار فراموشی می‌شود. پس از این حادثه، او به‌طور تصادفی وارد شهر کوچک لاوسن می‌شود، جایی که مردم او را با لوک ترمبل، یک سرباز مفقودشده در جنگ جهانی دوم، اشتباه می‌گیرند. لوک پسر هری ترمبل (با بازی مارتین لاندو)، صاحب یک سینمای قدیمی به نام مجستیک بود که این سینما به‌عنوان یک نماد فرهنگی و اجتماعی در شهر شناخته می‌شد.

در حالی که پیتر تلاش می‌کند هویتی جدید برای خود پیدا کند، او شروع به بازسازی سینمای مجستیک می‌کند و به‌تدریج روابط نزدیک‌تری با مردم شهر برقرار می‌کند. این شهر که به‌دلیل جنگ و فقدان جوانانش به‌شدت آسیب دیده بود، با حضور پیتر و بازسازی سینما به امید و زندگی جدیدی دست پیدا می‌کند. در همین حال، پیتر تلاش می‌کند تا حافظه از دست‌رفته خود را بازیابد و با سوالاتی درباره هویت واقعی‌اش مواجه می‌شود. او باید تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهد به زندگی گذشته‌اش در هالیوود بازگردد یا در شهر کوچک لاوسن باقی بماند و هویتی جدید برای خود ایجاد کند.

یکی از مفاهیم کلیدی فیلم، بررسی تأثیر جامعه و روابط انسانی بر هویت فردی است. پیتر، که در ابتدا با فراموشی وارد این شهر می‌شود، به‌تدریج از طریق روابط جدید و بازسازی خاطرات گذشته شهر، به بازتعریف خود می‌پردازد. این بازسازی سینما به‌عنوان نمادی از احیای فرهنگ و هویت شهر و مردمش عمل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه خاطرات و ارتباطات جمعی می‌توانند به تجدید هویت فردی و اجتماعی کمک کنند.

“مجستیک” از نظر بسیاری از منتقدان یک فیلم زیبا و احساسی است که توانسته با سینمای کلاسیک و نوستالژیک ارتباط برقرار کند. یکی از نقاط قوت فیلم، کارگردانی دقیق و حساس فرانک دارابونت است که به‌خوبی توانسته فضای نوستالژیک و آرام شهر کوچک لاوسن را به تصویر بکشد. دارابونت با استفاده از فضای روستایی و سینمای کلاسیک، به مخاطب اجازه می‌دهد که به دوران ساده‌تر و آرام‌تر بازگردد و از طریق شخصیت پیتر، تضادهای درونی او را تجربه کند. فیلم توانسته تصویری دل‌نشین و آرام از زندگی در یک شهر کوچک ارائه دهد که در آن تضادهای بیرونی و درونی شخصیت‌ها به‌آرامی بسط و توسعه پیدا می‌کنند.

بازی جیم کری نیز از دیگر نقاط قوت فیلم است. کری، که بیشتر به‌عنوان بازیگر کمدی شناخته می‌شود، در این فیلم توانسته بازی‌ای جدی و احساسی ارائه دهد و نشان دهد که او توانایی بازی در نقش‌های درام را نیز دارد. کری در نقش پیتر، به‌خوبی توانسته تضادهای درونی شخصیتش را به تصویر بکشد و تحولات شخصیتی او را از یک نویسنده بی‌هویت به فردی که در جستجوی معنای زندگی‌اش است، نمایش دهد. مارتین لاندو در نقش هری ترمبل نیز توانسته با بازی احساسی و پراحساس خود، یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های دوران کاری‌اش را به نمایش بگذارد.

با این حال، برخی از منتقدان فیلم را بیش از حد احساساتی و کلیشه‌ای ارزیابی کرده‌اند. به‌ویژه بخش‌هایی از فیلم که به قهرمان‌سازی از پیتر پرداخته می‌شود، مورد انتقاد قرار گرفت. برخی معتقدند که داستان فیلم با وجود مفاهیم مهمی که به آن‌ها پرداخته، بیش‌ازحد سرراست و ساده‌انگارانه است و پیچیدگی‌های درونی شخصیت‌ها به اندازه کافی کاوش نشده است. به‌علاوه، بخش‌هایی از فیلم که به دوران مک‌کارتیسم و فضای سیاسی آن زمان اشاره می‌کند، به‌خوبی در داستان اصلی تنیده نشده و تنها به‌عنوان یک زمینه تاریخی ساده به تصویر کشیده شده است.

از سوی دیگر، فیلم‌برداری و طراحی صحنه فیلم، یکی از نقاط قوت آن است. تصاویر زیبا و گرم از شهر کوچک لاوسن و سینمای مجستیک به‌خوبی حس نوستالژیک و آرام فیلم را تقویت می‌کند. موسیقی متن فیلم نیز توانسته به‌خوبی احساسات فیلم را تقویت کند و فضای آرام و دل‌نشین فیلم را به مخاطب منتقل کند.

به‌طور کلی، “مجستیک” فیلمی است که توانسته مفاهیمی مانند هویت، خاطرات، و جامعه را به‌خوبی به تصویر بکشد و با داستان احساسی و آرامش‌بخش خود، مخاطبان را به تفکر درباره هویت و معنای زندگی دعوت کند.

مجستیک با بازی درخشان جیم کری و کارگردانی بی نقص فرانک دارابونت، قصه ی فیلمنامه نویسی است که در دروان تفتیش عقاید در هالیوود که معروف است به دوران "مک کارتی" متهم به داشتن عقاید کمونیستی می‌شود. او با خودروی شخصی اش و به شکلی تصادفی در رودخانه ای سقوط می کند و سپس، بی هوش در ساحل شهری که جوانان زیادی را در جنگ از دست داده، پیدا می شود. مردم شهر او را که حافظه اش را هم از داده، با یکی از مفقودالاثرهای جنگ، که حالا بعد از سالها برگشته، اشتباه می گیرند. او ناخواسته با رنجِ از دست دادن جوانان شهر در جنگ، که مردم شهر به آن دچار هستند، آشنا می شود و با آنها هم ذات پنداری و همدردی می کند. و حتی با نامزد همان جوانِ مفقودالاثر که بسیار شبیه خود اوست (تا حدی که تمام مردم او را با آن اشتباه گرفته اند) رابطه ی صمیمانه ای پیدا می کند. مجستیک نام سینمایی است که سال هاست تعطیل شده، ظاهرا از زمان همان جنگ کذایی. با آمدن جیم کری (پیتر اَپلتون) و با کمک او به پدرش سینما دوباره به راه می افتند. گویی سینما استعاره است از جریان زندگی که با هر بار آغاز به کار و توقف آن، دور یک زندگی سپری می شود.

استعاره فراموشی که در فیلم بسیار دقیق استفاده شده، خودِ مخاطب را هدف گرفته است. مخاطب است که فراموش کرده که کشورِ مد نظر کارگردان، جوانان زیادی را برای آرامش مردم از دست داده است. مخاطب است که فراموش کرده که درست همانند قرون وسطی، زمانی در آمریکای مدعی آزادی بیان، دادگاه های تفتیش عقاید به راه افتاده و چه انسان های بی گناهی که به بهانه های واهی مجرم شناخته شده اند. حتی خودِ پیتر اپلتون هم با ورود به رابطه با زن جوانی که او را با نامزد سابقش اشتباه گرفته، گویی ناخودآگاه مشغول خیانت به آن هایی است در جنگ شته شده اند. در نهایت مامورانی که از طرف کمیته "مک کارتی" به دنبال پیتر اپلتون با بازی جیم کری هستند، او را پیدا می کنند. آن هم درست زمانی که او حافظه اش را باز یافته. کمیته مک کارتی با بهانه ای احمقانه پیتر اپلتون را به دادگاه می کشانند، اما بخش مهم، دفاعیه ی پیتر اپلتون است. او در دادگاه و در دفاع از آزادی بیان و آزادی اندیشه، کشته شدگان جنگ را ملاک و معیار قرار می دهد و آنها را کشته در این راه می داند و اصطلاحا برای مبارزه با تفتیش عقاید در هالیوود، دست به سو استفاده از خون کسانی می زند که به زعم او برای آزادی جنگیده اند. این همان کلیشه ای است که تعداد زیادی از آثار به ظاهر دفاع مقدسی ما را نیز شامل می شود. این کلیشه ای است که قهرمان یک فیلم دفاع مقدسی گاهی مدعی آزادی بیان است و گاهی مدعی فیمینیسم از آب در می آید و چه بسا اگر همین روند پیش برود، روزی می رسد که برای دفاع از حقوق همجنسگرایان هم این سو استفاده رُخ می دهد. در واقع در آثاری از این دست، فیلمساز، دفاع مقدس را مانند سپر جلوی خودش می گیرد تا از ممیزی ها و نظارت ها عبور کند و سپس دغدغه اصلی اش را به مخاطب حقنه کند.

سناتور جوزف مک‌کارتی

مک‌کارتیسم چه بود؟

مک‌کارتیسم چه بود؟

مک‌کارتیسم در فرهنگ سیاسی جهان برای اشاره به سیاست متهم کردن اشخاص و سازمان‌ها به خیانت و اقدامات براندازانه بدون وجود مدارک و دلایل کافی به کار می‌رود.

مک‌کارتیسم (McCarthism) اصطلاحی است که مبنای آن، اقدامات ضد کمونیستی سناتور جوزف مک‌کارتی در دهۀ 1950 بوده و دلالت دارد بر کمونیسم‌هراسی و مهم‌تر از این، تفتیش عقاید برای پی بردن به اینکه چه کسی کمونیست است.

سیاست موسوم به مک‌کارتیسم، یکی از مفروضاتش این بود که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران جامعۀ آمریکا کمونیست‌اند اما کمونیست بودن خودشان را پنهان می‌کنند. بنابراین مک‌کارتیسم سیاستی بود معطوف به پیدا کردن کمونیست‌ها.

هم از این رو میل به اثبات این مدعا که فلان شخص مشهور و موثر کمونیست است، در مک‌کارتیسم نهادینه شده بود. در نتیجه، بهتان زدن جزو ارکان فعالیت جوزف مک‌کارتی بود؛ زیرا در مک‌کارتیسم اصل بر برائت افراد نبود بلکه اصل بر عدم برائت بود.

جوزف مک‌کارتی از 1947 تا زمان مرگش در 1957 سناتور جمهوری‌خواه ایالات متحده از ایالت ویسکانسین بود. او از آغاز دهۀ 1950 که جنگ سرد بین آمریکا و شوروی شروع شده بود، پرچم‌دار این ادعا شد که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران و کارکنان دولت فدرال آمریکا جاسوس یا سمپات اتحاد جماهیر شوروی هستند.

جوزف مک‌کارتی و حامیانش در واقع نگران سقوط نظام سیاسی آمریکا در اثر عملکرد کمونیست‌های پنهان‌شده در گوشه و کنار ساختار سیاسی و فرهنگی جامعۀ آمریکا بودند.

مک‌کارتیسم چه بود؟

در نتیجه، آن‌ها موجی از عوام‌فریبی، سانسور، فهرست‌های سیاه، گزینش شغلی، مخالفت با روشنفکران، افشاگری‌ها و دادگاه‌های نمایشی و تفتیش عقاید را در آمریکای دهۀ 1950 راه انداختند. بسیاری از افراد، بویژه روشنفکران، به اتهام کمونیست بودن شغل خود را از دست دادند و به طرق مختلف آزار و اذیت شدند.

چارلی چاپلین نیز یکی از هنرمندانی بود که در واکنش به این موج آزار و اذیت سیاسی، پس از اینکه برای یک سفر کاری آمریکا را ترک کرد، دیگر حاضر نشد به آمریکا برگردد.

موج سیاسی به راه افتاده از سوی جوزف مک‌کارتی را جریانی متعلق به جناح راست افراطی در ایالات متحده می‌دانند. یعنی مک‌کارتیسم نه فقط علیه کمونیسم بلکه مخالف لیبرالیسم هم بود؛ چراکه در یک جامعۀ لیبرال، کمونیست بودن جرم نیست و کسی را بابت این گرایش سیاسی و اقتصادی نمی‌توان محاکمه کرد.

در جوامع لیبرال، کمونیست‌ها حق تحزب و شرکت در انتخابات دارند و نیازی نیست خودشان را مخفی کنند یا بابت کمونیست بودن خودشان به دیگران جواب پس دهند. بنابراین مک‌کارتیسم از نظر منتقدان، موج سیاسی‌ای بود معطوف به نابودی آزادی‌های مدنی و سیاسی جامعۀ آمریکا. به همین دلیل بسیاری از لیبرال‌ها پدیدۀ مک‌کارتیسم را "خیانت به آمریکا" توصیف کردند؛ چراکه ناقض ارزش‌های لیبرال‌دموکراتیک بود.

مک‌کارتیسم چه بود؟

جوزف مک‌کارتی در دهۀ 1950 به مردم آمریکا هشدار داد کمونیست‌ها در قسمت‌های حساس حکومت این کشور مانند وزارت خارجه، رخنه کرده‌اند و ادعا کرد فهرست اسامی آن‌ها را در اختیار دارد. این ادعا سر و صدای زیادی به پا کرد و بازرسی‌ها و محاکمات متعددی را به دنبال داشت.

در دوران مک‌کارتیسم، انتقاد از حکومت و وضعیت اجتماعی بسیار دشوار شده بود و به غیر از چارلی چاپلین، هنرمندان برجستۀ دیگری نظیر آرتور میلر بابت "فعالیت‌های غیرآمریکایی" تحت فشار قرار گرفتند.

ریچارد نیکسون، ریبس جمهوری آمریکا در اواخر دهۀ 1960 و اوایل دهۀ 1970، از جمله همکاران مک‌کارتی در جریان کمونیست‌یابی و "کمیتۀ بررسی فعالیت‌های غیرآمریکایی" بود. هنرمندان معروفی مثل الیا کازان و والت دیزنی هم با این کمیته همکاری داشتند.

در مجموع مک‌کارتیسم دوران سیاهی را برای هالیوود رقم زد و فیلمسازان زیادی به اتهام کمونیست بودن تحت تعقیب قرار گرفتند. بسیاری از چهره‌های هالیوود به اتهام ارتباط معنایی آثار هنری خود با ایدئولوژی کمونیسم، محاکمه و مجازات شدند.

مک‌کارتی که در 1953 رئیس کمیتۀ فرعی تحقیقات مجلس سنا شده بود، در سال 1954 بابت وارد کردن اتهام ناروا به افراد گوناگون مورد توبیخ سنای آمریکا قرار گرفت ولی فضای سیاسی و شرایطی که او ایجاد کرده بود، تا سال‌ها در آمریکا دوام آورد.

شاید بازگشت چارلی چاپلین به آمریکا در سال 1972 برای دریافت جایزۀ اسکار بابت "یک عمر دستاورد هنری" را بتوان نشانۀ بارز عبور فضای سیاسی آمریکا از پدیدۀ مک‌کارتیسم قلمداد کرد.

مک‌کارتیسم چه بود؟

مک‌کارتیسم در فرهنگ سیاسی جهان برای اشاره به سیاست متهم کردن اشخاص و سازمان‌ها به خیانت و اقدامات براندازانه بدون وجود مدارک و دلایل کافی به کار می‌رود. بنابراین مک‌کارتیسم دراکثر کشورهای غیردموکراتیک، بویژه اگر حکومت ایدئولوژیک داشته باشند، همچنان رایج است.

در جریان موج مک‌کارتیسم در آمریکا، اگرچه افراد زیادی مشاغل و فرصت‌های کاری و اعتبار اجتماعی خود را از دست دادند، ولی کسی اعدام نشد. مارکسیست‌ها در جهان همواره از مک‌کارتیسم انتقاد کرده‌اند اما واقعیت این است که سیاست مک‌کارتیستی در همۀ کشورهای مارکسیستی نیز برقرار بوده است. از شوروی استالین گرفته تا چین مائو و کوبای کاسترو و غیره. در این کشورها افراد زیادی، که بسیاری از آن‌ها کمونیست‌هایی مؤمن هم بودند، به اتهام مزدوری امپریالیسم و دشمنی با خلق و غیره، با سخت‌ترین مجازات‌ها مواجه می‌شدند.

در واقع آنچه که در حکومت‌های مارکسیستی همیشه جاری بود و افراد زیادی بابت آن اعدام هم می‌شدند، به امری عادی بدل شده بود و اعتراض چندانی در میان چپ‌گرایان دنیا برنمی‌انگیخت؛ ولی شکل خفیف‌تر همان سیاست بدبینانه، وقتی در آمریکا محقق شد، با اعتراض شدید سوسیالیست‌ها و مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها مواجه شد.

imdb.سهیل سلیمی- یک پزشک . عصر ایران . ویکی پدیا

چیزهای زیادی هست که فلسفه می‌تواند از فیلم بیاموزد

درست است که فیلم استدلال فلسفی نمی‌آورد، اما می‌تواند کاری کند که مسائل فلسفی را «حس» کنیم

چیزهای زیادی هست که فلسفه می‌تواند از فیلم بیاموزد

تصویرساز: لئو بیرد.

برخی از فیلسوفان می‌گویند فلسفه میدانِ برهان‌آوری عقلی است، نه بازی با احساسات و هیجانات، و به همین دلیل نباید فیلم‌ها را وارد بحث‌های فلسفی کرد. اما واقعیت آن است که سردرگمی‌ها، شعف‌ها و غم‌ها بخشی جدانشدنی و پراهمیت از حیات انسانی‌اند، مسائلی که جایشان در بحث‌های فلسفی معمولاً خالی است. اینجاست که اتفاقاً یک فیلم می‌تواند به ما نشان دهد، به‌عنوان یک موجود بشری، قرارگرفتن در موقعیتی فلسفی چه حال و هوایی دارد.

کاستیکا براداتان

نویسندۀ کتاب جان‌دادن در راه ایده‌ها

Philosophy has a lot to learn from film

مترجم: محمد معماریانtarjomaan

9 دقیقه

کاستیکا براداتان، ایان — این صحنه را تصور کنید: یک مرد، مردی سامورایی، در یک بیشه کشته می‌شود. همۀ آن‌هایی که در ماجرا بوده‌اند، یک‌به‌یک در محضر دادگاه حاضر می‌شوند. هیزم‌شکن می‌گوید وقتی سر جسد رسید، چه هولی به جانش افتاد. راهب شهادت می‌دهد آن مرد را قبلاً دیده است و یک ضارب احتمالی را شناسایی می‌کند. سپس ضارب، به نام تاجومارو، به دادگاه می‌آید. او مدعی می‌شود که سامورایی را طناب‌پیچ کرد، جلوی چشم او همسرش را فریفت، و بعد در نبردی با شمشیر او را کشت.

شاید برخی از خوانندگان، طرح این پی‌رنگ را به یاد بیاورند. این فیلم، همان شاهکار آکیرا کوروساوا به نام «راشومون» (۱۹۵۰) است که خواننده را به ضیافتی منحصربه‌فرد دعوت می‌کند: اندیشیدن روی پردۀ نقره‌ای. فلسفه‌ورزی نه از مسیر استدلال‌های ساختاریافته یا با زبان غامض، بلکه از طریق داستان‌سرایی بدیع، تصویرسازی گیرا و فیلم‌بردای نوآورانه.

بعد نوبت شهادت‌دادن همسر سامورایی می‌رسد. در روایت او، تاجومارو به او تجاوز می‌کند، اما بدون آنکه همسرش را بکشد، می‌رود. پس از تجاوز، او به همسرش می‌پیوندد، اما بیهوش می‌شود و وقتی به هوش می‌آید می‌بیند همسرش بی‌جان کنار اوست چون خودکشی کرده است.

آن معمای فلسفی که در بطن فیلم کوروساوا است تا همین‌جا روشن شده است: اگر نتوانیم واقعاً بدانیم که چه اتفاقی افتاده است، چه؟ اگر هر روایتی که دربارۀ دنیای پیرامونمان می‌سازیم، یک دنیای درونی باشد، و روایت هرکسی بسیار متفاوت از دیگری باشد، بی هیچ راهی برای اینکه بدانیم کدام‌یک واقعیت دارد، چه؟

حتی گیراتر از همۀ این‌ها روایت خود ساموراییِ جان‌باخته است که از طریق یک احضارکنندۀ روح می‌شنویم: پس از آنکه تاجوماروِ راهزن به همسرش تجاوز کرد، از او خواست با هم فرار کنند. زن پذیرفت، به این شرط که او ابتدا همسرش را بکشد. اما تاجومارو ناگهان جانب سامورایی را می‌گیرد. زن به طریقی می‌گریزد، و راهزن سامورایی را آزاد می‌کند و از محل می‌رود، و سامورایی خودکشی می‌کند.
شخصیت‌های فیلم کوروساوا به دنیایی یکسان می‌نگرند، اما، بنا به دلایل اخلاقی یا شناختی، روایت‌هایشان از آنچه می‌بینند هریک دنیای درونیِ خود را دارد. درنتیجه، نمی‌شود دانست که دنیای واقعی به چه شکل است. پیام غایی فیلم آن است که ما از اساس ناتوان از «تشخیص و گفتن حقیقت» هستیم.

در ادامه، نسخه‌ای دیگر را می‌شنویم، یعنی روایت هیزم‌شکن را. او شاهد عینی کل ماجرا بوده است، اما چیزی به دادگاه نگفته است. او روایتش را پس از محاکمه سر قبر راشومون می‌گوید: تاجومارو پس از آنکه به زن تجاوز کرد، از او تقاضا کرد با هم ازدواج کنند. زن که از تقاضای راهزن متأثر نشده است، همسرش را آزاد می‌کند و از او می‌خواهد با راهزن بجنگد. سامورایی با شمشیر به نبرد او می‌رود و کشته می‌شود.

این آخرین نسخه است، اما نمی‌توانیم بگوییم که نسخۀ حقیقی است. اگر کسان دیگری در ماجرا بودند، روایت‌های بیشتری هم می‌شنیدیم که هریک با قبلی خود فرق داشت. این نکته، از لحاظ فلسفی، بدیع نیست: از شالوده‌شکنی حقیقت در قالب «ارادۀ معطوف به قدرتِ» نیچه، تا این مفهوم ریچارد رورتی که حقیقت «نه یافته، بلکه ساخته می‌شود» تا «برساخت اجتماعی» همه‌چیز در عصر حاضر. ما به دنیایی عادت کرده‌ایم که گویا نیاز به دانستن اینکه حقیقت چیست و کجاست را رها کرده است. شاید پیام فیلم کوروساوا در سطح انسانی‌اش ما را آشفته کند، اما خود فیلم سر میزِ همان بحثی می‌نشیند که در فلسفۀ غرب سابقه‌ای قدیمی دارد.

ولی شاید برایمان سؤال شود که یک فیلم‌ساز سر میزِ بحث فلسفی چه می‌کند؟ بنا به یک خط فکری که تا الآن در حاشیه است ولی روزبه‌روز اثرگذارتر می‌شود، کوروساوا دقیقاً همان کاری را می‌کند که هر فیلم‌ساز خوب باید بکند: تحریک بینندگان به اینکه از آنچه روی پرده می‌بینند فراتر بروند، درگیر پرسش‌های بزرگ دربارۀ وضعیت بشر شوند، سینما را وسیله‌ای برای پیگیری اهداف فلسفی کنند. چهره‌های متعددی، از ژیل دلوز و استنلی کول تا استیون مالهال و رابرت سینربرینک، استدلال می‌آورند که «فیلم می‌تواند فلسفه باشد». یعنی اینکه خدمت سینما به فلسفه می‌تواند فقط در یک نقش فرعی (مثلاً با تأمین نسخه‌های «نمایشی» از مسائل فلسفی برای کلاس درس) محدود نشود، بلکه در ذات خود، با روش‌های خود، و به شیوه‌ای باشد که نتوان آن را به روش‌های فلسفه‌ورزی سنتی تقلیل داد. روشن است که همۀ فیلم‌ها به‌طرز چشم‌گیر فلسفی نیستند، اما برخی فیلم‌ها هستند و همین ما را بس. به تعبیر مالهال در دربارۀ فیلم۱ (۲۰۰۱): «چنین فیلم‌هایی مادۀ خام فلسفه یا مایۀ تزیینش نیستند، بلکه مشق فلسفه‌اند، فلسفه در عمل، فیلم به‌مثابۀ تفلسف».

فلاسفه اگر جدل نکنند که فیلسوف نیستند. به همین خاطر، «نظریۀ جسورانه‌ای» که فیلم را فلسفه می‌داند چنان که باید و شاید محاصره شده است. خط اصلی حمله می‌گوید فیلم نمی‌تواند فلسفه باشد چون فلسفه باید با استدلال کار کند. اما فیلم، به‌جای استدلال، با تصاویر و هیجانات و امثالش کار می‌کند. به بیان دیگر، فیلم‌ساز نمی‌تواند فیلسوف باشد چون براساس آن درکی عمل نمی‌کند که عصارۀ فلسفه را طرح استدلال‌ها و ردیّه‌های پیش‌دستانه می‌داند. ولی با این تعریف، تعداد قابل توجهی از فلاسفه هم فیلسوف نیستند: در این تعریف جایی برای هراکلیتوس و دیوگنس نمی‌ماند، یا برای کنفوسیوس و نیچه.

فارغ از اینکه آیا فیلم‌ها با چنین تعاریف فنی‌ای از فلسفه جورند یا نه، این حقیقت پابرجاست که این آثار می‌توانند تأثیری مشابه با آثار سترگ و جاودانۀ فلسفه بر ما داشته باشند: تکان‌دادن و بیدارکردن ما، دمیدن حیات تازه به ذهن‌هایمان، مهیا کردنمان برای شیوه‌های جدید دیدن خودمان و دنیای پیرامونمان. در آثار آندره تارکوفسکی، اینگمار برگمان و کوروساوا یک‌جور نظاره‌گری ناب، نگاه عمیق و بصیرت ظریف وجود دارد که همتای آثار فلاسفۀ بزرگ است.

ولی مهم‌ترین نکته به وسواس ناسالم خردورزی نزد فلاسفه برمی‌گردد، که فیلم‌سازان می‌توانند معنای انسان‌بودن را به آن‌ها بیاموزند: شیوه‌های آشفتۀ زندگی‌مان را، اینکه گاهی ممکن است چقدر بی‌ثبات و پیچیده و نهایتاً بی‌خرد باشیم. هیجانات و اشتیاقات هم به اندازۀ خرد ما را به حرکت وامی‌دارند؛ ما خیال‌پردازی اسطوره‌ای را هم به‌قدر تفکر استدلالی به کار می‌گیریم. و شاید به مصلحت خود فلسفه باشد که در تعریف‌هایش گشاده‌دست‌تر شود و در رابطه‌اش با سایر حوزه‌ها متواضع‌تر. فلسفه مثلاً از فیلم می‌تواند چیزهای مفید زیادی یاد بگیرد: حرارت انسانی، اضطرارهای اجتماعی، و شیوۀ صحبت مستقیم با قلب انسان. در متون فلسفی، چندان خبری از این چیزها نیست.

فیلم «راشومون» کوروساوا دقیقاً همین‌کار را می‌کند. این فیلم نه‌تنها آن ایدۀ قدیمی را بیرون می‌کشد که حقیقت امری انسان‌ساخته است، بلکه چنان درام و شوری به آن می‌بخشد که فلسفه به‌تنهایی از عهده‌اش برنمی‌آید. ما از طریق روایت، سبک فیلم‌برداری، بازی، میزانسن و امثالش، تا حدی می‌فهمیم که ناتوانی در به‌چنگ‌آوردن واقعیت چه «حسی» دارد: داستان‌های متعارض با یکدیگر با فلاش‌بک در فیلم مطرح می‌شوند که یک مسئلۀ حیاتی را طرح می‌کند، یعنی رابطۀ حقیقت با حافظه و فراموشکاری، با یادآوری درست و نادرست. هنگام یادآوری و بازگویی واقعه، بارانْ بی‌امان می‌بارد، انگار که همه چیز این دنیا (واقعیت، حقیقت، خودمان) سیال شده است. مکان یادآوری هم ویرانه است، معبدی مخروبه، که متذکر می‌شود «خدا مُرده است» یا حداقل بسیار ساکت است؛ که نیازی هم به این تذکر نیست. در دادگاه هرگز چهرۀ قاضیان را نمی‌بینیم، بلکه فقط صورتِ کسانی را می‌بینیم که آورده شده‌اند تا شهادت‌های بسیار متناقض با همدیگر بدهند: آن‌ها خطاب به «ما» حرف می‌زنند؛ قاضی خودِ ما هستیم، ماییم که باید همه‌چیز را درک کنیم. برخی صحنه‌ها هم مستقیم از خورشید فیلم‌برداری شده‌اند، که حسی از کوری و گم‌گشتگی می‌آفریند که به این سادگی‌ها دست از سرمان برنمی‌دارد. همۀ این‌ها لاجرم این برداشت طاقت‌فرسا را تعمیق می‌کنند که آنچه شاهدش هستیم، این پایان توانایی‌مان در تشخیص و گفتنِ حقیقتْ یک تراژدی در ابعاد کیهانی است. مرثیه‌های راهب بوداییْ جان‌گداز است:

جنگ، زلزله، باد، آتش‌سوزی، قحطی، طاعون. سال به سال، هیچ نبوده جز فاجعه. و راهزنان هر شب بر سرمان هوار می‌شوند. بسیار مردانی را دیده‌ام که مثل حشرات کشته شده‌اند، اما هرگز داستانی به این هولناکی نشنیده‌ام. بله. بسیار هولناک. این بار شاید بالأخره ایمانم به روح بشر را از دست بدهم. این بدتر از راهزنی، طاعون، قحطی، آتش‌سوزی یا جنگ است.

البته همۀ این‌ها «فقط فیلم» هستند. به‌علاوه، بازی‌کردن با این ایده که حقیقت دست‌ساز بشر است، اینکه می‌توان تا ابد مشغول شالوده‌ریزی و شالوده‌شکنی هر چیزی بود، بسیار مفرّح است. بسیار مفرّح. ولی! زمان تسویه‌حساب شاید زودتر از آنی رسیده باشد که انتظارش را داشتیم. چون وقتی حکومت ما را وامی‌دارد که دروغ را نه دروغ، بلکه «حقیقتِ» بدیل بدانیم، می‌فهمیم مرجع حرفش رورتی یا نیچه نیست، بلکه رمان ۱۹۸۴ جورج اورول است. و این دیگر داستانی نیست که بخوانیم، بلکه ساکن آن شده‌ایم.

حداقل باید آمدنش را پیش‌بینی می‌کردیم. بالاخره «راشومون» کم هشدار نداده بود.

پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را کاستیکا براداتان نوشته است و در تاریخ ۳ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «Philosophy has a lot to learn from film» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «چیزهایی زیادی هست که فلسفه می‌تواند از فیلم بیاموزد» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• کاستیکا براداتان (Costica Bradatan) استاد علوم انسانی در دانشگاه صنعتی تگزاس و محقق دانشگاه کوئینز استرالیاست. همچنین سردبیری بخش مطالعات تطبیقی و دینی لس‌آنجلس ریویو آو بوکز را بر عهده دارد. او بیش از ده کتاب نوشته یا جمع‌آوری کرده که جان دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان (Dying for Ideas: The Dangerous Lives of the Philosophers) از جملۀ آن‌هاست.
[۱] On Film

نقد فیلم Red Beard کوروساوا – سیاست ریش قرمز، ممکن کردن ناممکن

فیلم ریش قرمز

  • بازیگران: توشیرو میفونه ـ یوزو کایاما ـ ترومی نیکی و …
  • نویسندگان: ماساتو ایده ـ هیدئو اوگونی ـ ریوزو کیکوشیما ـ آکیرا کوروساوا براساس رمانی از شوگورو یاماموتو
  • کارگردان: آکیرا کوروساوا
  • ۱۸۵ دقیقه؛ محصول ژاپن؛ سال ۱۹۶۵
  • ستاره ها: ۴ از ۵

سبک زندگی نایدی آساس در فیلم ریش قرمز

cutsho دکتر «نایدی» در «ریش قرمز» «کوروساوا» می گوید: سیاست برای فقرا هرگز کاری نکرده است. بزرگی هم گفته است که سیاست مهم تر از آن است که تنها به دست سیاستمداران سپرده شود.این متن تا رسیدن به ایستگاه آخر، پیرامون چند خطی که تازه سیاه شد، در عبور و مرور است. داستان چیست؟ رابطه ی جوانی با استادی در کلینیکی پر از بیماری.

صاحب کلینیک درمانی، فردی به اسم نایدی، معروف به ریش قرمز است. یاسوموتو، پزشک جوان، می خواهد از او شکلی از زندگی را بیاموزد که در تضاد با جا و فرهنگی است که در آن بزرگ شده. وارد مرکز ریش قرمز که می شود، تا مدتی در تعجب و حیرت است و رفتار استاد را، ظاهرا درک نمی کند، گیج است و انگار راه گم کرده و بدش نمی آید آنجا را ترک کند. وی از خانواده ای، دارا بوده ولی خانه ی استاد، کلینیک اوست که همانجا سرپرستی خانواده ای از فقیران شهر را برعهده گرفته و به سبک خود مداوا می کند. همه نوع بیماری آنجاست: زن و مرد و پیر و جوان؛ هرکسی به چند بیماری مبتلا است؛ انگار روح آنها، جسم شان را بیمار کرده مثلا دختری که یاسوموتو را فریب می دهد و می خواهد او را بکشد در حالی که وی ظاهرا قصد کمک به او را دارد. صحنه ی پرستاری استاد از شاگرد و در سکوت می گوید: نگاه ریش قرمز، درمانگر است و خشم بیماران را، سرزنش نمی کند و می فهمد جنگی در درون شان برپاست که چنین می کنند. حکمت فرویدی می گوید: افسردگی از جنس خشم است نه غم.

تحلیل فیلم ریش قرمز

ماهیت فقر در فیلم ریش قرمز

درون ریش قرمز، در آشتی است و خشونتی هم که در فیلم به خرج می دهد با بزرگی و بینش آغشته: برای صلح، می جنگد. با توجه به تمام تفاوتها: ایثاری که کوروساوا در فیلم ریش قرمز به نمایش می گذرد یک ایثار مثبت و رو به جلو است اما ایثاری که تارکوفسکی نشان می دهد از جنس منفی است چون در وضع تاریخی- جنگ سرد- به خانه اش حمله می کند اما ریش قرمز، از خانه- و سنگر اش- در برابر -وضع تاریخی خود- مقاومت فعال می کند. نگاه کوروساوا در اینجا عمیق تر از نگاه تارکوفسکی در ایثار است: یا واقعا چنین است یا چنین به نظر می رسد.

با این همه، بنظر می رسد که در میان جمع، تنهاست و تعداد بیماران بیش از توانایی او و کنترل کردنشان کار آسانی نیست و خبر ازین می دهد که سیاست حاکم، درست و به نفع مردم کار نمی کند و اگر کار می کرد این همه بیمار رنگارنگ چرا؟ بار فقر سیاست روی دوش نایدی؟

تحلیل و نقد فیلم ریش قرمز - ژانر فیلم ریش قرمز

سیاست از منظر فیلم ریش قرمز

در صحنه ای از فیلم ریش قرمز ، یاسوموتو را می بینیم که در برابر عوض کردن لباس خود و به تن کردن لباس مخصوص درمانگاه، مقاومت می کند: اگر لباس غنی را به تن فقیر کنیم ظاهراً تفاوتی باهم ندارند اما رواناً اعتماد به نفس فرد فقیر بخاطر لباس گران تغییر می کند و احساس مثبتی به او دست می دهد.اما به تن کردن لباسی فقیر در تن غنی، معنی حقارت می دهد و توهین و عزت نفس او را نشانه می رود: در آوردن لباس به عنوان از دست دادن نشانه ای طبقاتی.

«بودلر» در باب «مرگ و فقرا»، چنین سروده: …فرشته ایست که با خواب و موهبت رویاهای عمیق، در سرانگشتان جادویی خویش، بستر را آماده می کند برای برهنگان و فقیران. شکوه خدایان است، اتاقک مرموز زیر شیروانی است، ثروت و موطن باستانی فقرا ست… .

شخصیت های فیلم ریش قرمز Red Beard

سبک زندگی نایدی آساس در فیلم ریش قرمز Red Beard

به آغاز نوشتار برگردیم. ریش قرمز می گفت: سیاست برای فقرا هرگز کاری نکرده است. آیا این نظر کوروساوا در سال 1965 است که به یاری ریش قرمز بیان کرده؟ اما در عمل می بینیم که نایدی سیاستی مخصوص به خود دارد که خشونت را تماما نفی نمی کند و لازم باشد در موقع لزوم_مبازره با محافظان زن بی پناه_ لباس جنگ می پوشد. آیا ثروتمندان، تمام ثروت خود را بدون خشونت و ظلم کسب کرده اند و «دستهای» سیاست در این میان، به قول «سارتر» «آلوده» نشده؟

نکته اینکه ریش قرمز چگونه در میان آن همه بیمار، در سلامت است؟ آیا سلامتی خود را ازین جا می گیرد که در میان بیماری و با بیماران است؟ آیا معنای زندگی اش همین است؟به چه چیزی اعتقاد دارد؟ آیا اخلاق و منشی که نشان می دهد فوق طاقت بشر است؟ یا نه، چونکه ناامید شده از «کار سیاست برای فقرا»، نیرویی قوی بدست آورده؟

یعنی در یک ناامیدی صادقانه، هم شجاعت برای حرکت رو به جلو هست هم آگاهی. فقر، پر از ثروت ترسناک است! این نکته ی متناقض به این شکل قابل توضیح است: فقرا تا زمانی که بقایشان به خطر نیفتد به قدرتی که در وجودشان هست آگاهی کامل پیدا نمی کنند. در واقع آنان به چیزکی تا زمانی قانع می شوند که بقا را تضمین کند. از یک جای به بعد، به ثروتی که در کنار فقیران دیگر برای تغییر شرایط زندگی خود دارند، پی می برند و این درک می تواند بر ضد وضع موجود باشد. به لهجه ای دیگر: سرمایه دار از نیرو کارگر می خورد و در عین حال از فهم آنان می ترسد که برعلیه بی عدالتی شان باهم متحد شوند.

نقد و بررسی و ماجرای فیلم ریش قرمز کوروساوا

تحلیل درونمایه فیلم ریش قرمز کوروساوا

دکتر نایدی به ثروتی که در زیر فقر پنهان است، اهمیت می دهد ولی زیست فقیرانه را تبلیغ نمی کند. می بینیم که ثروتمندان را معاینه می کند و پول از آنها بیشتر می گیرد اما به فقرِ سیاسی جامعه ی خود دامن نمی زند. مصداقا در تلاش است که درون فقیر یاسوموتو را، غنی کند: پزشکی از خانواده ای سرشناس در ناکازاکی. فقر اقتصادی هم حضوری قوی دارد به این معنی که شکم مرد ثروتمند از پرخوری در حال ترکیدن است اما پسرک برای غذا، دزدی ناموفقی می کند. این فاصله را، سیاست نتواند پر کند یعنی عملا کار برای ثروتمندان کرده و بر علیه فقرا بوده. یعنی پول بیشتری که ریش قرمز از ثروتمند می گیرد معنی تلویحی اش این است که «مالکیت» او بر اموالش و «نبود مکانیسم تقسیم عادلانه» با فقرا عاملی تعیین کننده در شکل گیری بیماری ها و مرگ افراد کلینیک اوست. نطفه ای از «مارکسیسم» حقیقی در اینجا قابل ردیابی است.

انسانم آرزوست …

خلاصه ی داستان: cinemaeman دکتر یاسوموتو، به بیمارستانی منتقل می شود که ریاست آن را شخصی به نام ریش قرمز بر عهده دارد. بیمارستان پر است از بیماران فقیر و بی چیزی که توان پرداخت مخارج درمان بیماری خود را ندارند. روش دیکتاتورمآبانه ی ریش قرمز برای اداره ی بیمارستان و فقر ترسناکی که محیط آنجا را پر کرده، دکتر یاسوموتوی مغرور را که پدرش برای سلاطین نسخه می نوشته، سرِ لج می اندازد. او می خواهد از آنجا برود اما کم کم چهره ی واقعی ریش قرمز هویدا می شود …

یادداشت: این دور و زمانه، کمتر می شود فیلمی پیدا کرد که چنان آدم را منقلب کند که لحظاتی موجب جاری شدن اشک از چشمانش بشود یا کاری بکند که گاهی از شدت احساسات، آدم توان نگاه کردن به تصاویر را نداشته باشد. « ریش قرمز » چنین فیلمی ست. فیلمی انسانی و لطیف درباره ی آدم های بزرگی که برخلاف ظاهر سختشان، انسان بودن و محبت به انسان های دیگر را سرلوحه ی زندگی شان کرده اند و خود را وقف کرده اند تا دیگران خوب زندگی کنند. وقتی یاسوموتو برای اولین بار پایش را به بیمارستان ریش قرمز می گذارد، با شنیدن حرف های پرستارِ آنجا مبنی بر روش بسیار خودمحورانه ی ریش قرمز برای اداره ی بیمارستان و قوانین سختگیرانه ای که برای کارکنان و حتی بیماران آنجا در نظر گرفته، در ذهنش شخصیتی از این ریش قرمز می سازد سراسر خشن و بی رحم؛ درست مثل ما. یاسوموتو فقر را می بیند، فضای گرفته و ناچیز آنجا را می بیند و دلزده می شود. او اینجا را در شآن خود نمی داند. پدرش پزشک سلاطین بوده و او هم می خواهد همینطور باشد. اما مثل همه ی درام های خوب و تأثیرگذار، این عقایدِ یک جانبه و مغرورانه، دیری نمی پاید. کم کم روح بزرگ ریش قرمز در مواجه با بیمارانی که حتی لباسی برای پوشیدن ندارند، خودش را نشان می دهد. هر چه جلوتر می رویم، ما هم همراه یاسوموتو بیشتر و بیشتر از خودمان خجالت می کشیم. اینجاست که او بالاخره تصمیم می گیرد لباس خودش را از تن بیرون بیاورد و لباس یکرنگ دکترهای بیمارستان را به تن کند. روند تحول شخصیتی یاسوموتو بسیار آرام و منطقی اتفاق می افتد. وقتی ریش قرمز به عیادت مرد ثروتمندی می رود که آنقدر خورده و آنقدر چاق است که حتی نمی تواند حرف بزند، به او رژیم سنگینی می دهد و در عوضش، پول زیادی برای ویزیت از مرد ثروتمند می گیرد. اما در همان حال، پولی را که گرفته، خرج یکی از بیماران ناتوان می کند. او مثل رابین هودی می ماند که از ثروتمندان می گیرد و به فقرا می بخشد. او از سیستم ناعادلانه ی جامعه می نالد و می داند که فقرا، هر روز فقیرتر می شوند و ثروتمندان هر روز ثروتمندتر. او می داند که هیچ وقت نمی تواند تعادلی برقرار کند اما در نهایت دست از تلاش هم برنمی دارد. او دلش برای مردم می سوزد؛ در سکانس روسپی خانه، وقتی متوجه می شود اوتویو، دختر دوازده ساله ای که حاضر نیست به گفته های خانم آنجا گردن بنهد و خودش را در اختیار مردان قرار دهد، از دست خانم کتک خورده، او را با اِعمال زور و زخمی کردن چندین محافظِ مرد بیرون می بَرَد اما آنقدر انسان بزرگی هست که حتی بعد از لت و پار کردن محافظان، همچنان به فکر معالجه ی زخم هایی باشد که خودش بر پیکره ی آن ها وارد کرده. خوراندن دارو به دختر رنج دیده، خودش حکایت دیگری دارد؛ یاسوموتو یک بار سعی می کند، قاشق را به دهان دختر نزدیک کند اما او با دست، داروها را روی زمین می ریزد و این باعث عصبانیت یاسوموتو می شود اما ریش قرمز که سر می رسد، با طمأنینه، حوصله و صبر، ده ها بار قاشق را به دهان دختر نزدیک می کند و هر بار دختر دارو را روی سر و صورت ریش قرمز می ریزد. اما ریش قرمز به روی خودش نمی آورد و آنقدر این کار را تکرار می کند تا در نهایت دختر قاشق را به دهان می بَرَد. یاسوموتو ( و ما هم همینطور ) چاره ای ندارد که در برابر ریش قرمز، سرِ تسلیم فرود بیاورد و اعتراف کند که تا حالا مغرور و خودخواه بوده است. تا حالا جز خودش، هیچ کس دیگری را نمی دیده. حالا انگار این بزرگواری ریش قرمز و روح بلند او، به تمامی افراد حاضر در بیمارستان هم سرایت می کند؛ اوتویو خوب می شود و وقتی یاسوموتو دچار بیماری ست، مادرانه از او نگهداری می کند. داستانک پسربچه ی دزد را هم نباید فراموش کنیم که اوج نگاه انسانی نویسندگان و کوروساوای فقید است؛ مکالمه ی اوتویو با پسرکی که از آشپزخانه ی بیمارستان فرنی می دزدد، آنقدر تکاندهنده است که نه تنها یاسوموتو و یکی از کارکنان زن بیمارستان را که پنهانی به این مکالمه گوش می کنند، منقلب می کند و به گریه می اندازد، بلکه ما هم به گریه می افتیم. جایی که اوتویو به پسرک می گوید دیگر دزدی نکند و ادامه می دهد که از این به بعد، کمتر غذا خواهد خورد تا باقیمانده اش را برای پسرک بیاورد که او آن را برای خانواده اش ببرد. حالا می فهمیم که ریش قرمز، به تعداد آدم های این بیمارستان، در آن ها تکثیر شده است. حیف که دنیای ما هنوز هم ریش قرمز کم دارد. اما در نهایت، فقر، کارِ خودش را می کند و نتیجه اش خودکشی دسته جمعی خانواده ی پسرک دزد است که بیننده را باز هم منقلب می کند و به گریه وامی دارد. باور کنید رسیدن به این مرحله که بتوان اینطور بیننده را تحت تأثیر قرار داد، کار ساده ای نیست. نگاه عمیقی پشت تک تک نماهای فیلم نهفته که روح بلند سازنده اش را فریاد می زند. انگار او هم مثل ریش قرمز انسانیت را طلب می کند و آن را برای تک تک آدم هایی که فیلم را می بینند، آرزو دارد. رسیدن به چنین سادگی و عمقی، چیزی نیست که به این راحتی ها به دست بیاید. کوروساوا با دقتی مثال زدنی و بدون عجله، گرمای بین آدم ها را ذره ذره خلق می کند و ما را درگیر داستان می نماید. هر چند به نظر می رسد، گاهی از مسیر خارج می شویم و ضرباهنگ کار کمی سقوط می کند ( منظورم اختصاص دقایقی از داستان به ساهاچی، یکی از بیماران بیمارستان است که دمِ مرگش، خاطراتِ زن مرحومش را که خیلی دوستش داشته تعریف می کند ) اما کوروساوای فقید اِبایی از این مسیر عوض کردن ندارد. چرا که همین داستانک هم همچنان در جهت تقویت پیام بزرگ فیلم است: بیایید آدم باشیم.

کمالگرایی یک مرشد به اندازه تاریخ | نقد فرمالیستی فیلم Red Beard

پژمان خلیل زاده - cinema.gamefa.kavehfilm

مقدمه

آکیرا کوروساوا را با فیلمهای بزرگش در تاریخ سینما می‌شناسیم، نام و آوازه‌ی این فیلمساز بزرگ ژاپنی برای همیشه در تاریخ ماندگار و جاودان است. در سیر نقدهای فرمالیستی‌مان به چند اثر قبلی او پرداختیم و آثار مهمی مانند «راشامون»، «هفت سامورایی»، «سریر خون» و «یوجیمبو» را مورد تحلیل پلان به پلان قرار دادیم. اینک به سراغ یکی از مهمترین و درخشان‌ترین فیلمهای این استاد ریزبین و ظریف‌کار می‌رویم که شکوه فرمال کارنامه‌اش محسوب می‌شود.
کوروساوا از میانه‌ی دهه‌ی شصت پرونده‌ی فیلمسازیش وارد فاز پختگی می‌شود. او دیگر پا به سن گذاشته و نگاه و نگرشش به سینما با زندگی و زیست انسان‌واره درهم تنیده است و آدمها و نگاهشان به زندگی در فیلمهایش از چند وجهه نگریسته می‌شوند. «ریش قرمز – ۱۹۶۵» را می‌توان شروع عمیق و پختگی کوروساوای میانسال دانست. فیلمی سه ساعته با معجونی از طعم زندگی و تراژدی‌های پیش‌رو. همانطور که از علایق کوروساوا می‌دانیم او علاقه‌ی مفرطی به شکسپیر و جهان‌های پر از درد و رنج چارلز دیکنزی و داستایوفسکی دارد و درام‌هایش همیشه بر این مبناست. در این فیلم هم قصه‌ی آن دختر تنها که از نبمه‌های داستان وارد پیرنگ می‌شود اقتباسی از رمان «تحقیرشدگان» داستایوفسکی است. اما او با استادی بینظیرش در امر منفک‌سازی و برای خود کردن این جهان‌ها در کلِ سینما زبان‌زد است (مانند اقتباس‌های درخشانش از شکسپیر) «ریش قرمز» حکایت یک استاد پروتاگونیست می‌باشد که در اوج جلوه‌ی سمپاتیکش همچون سامورایی‌های پخته و پر از تجربه ساحتش در بستر درام هویدا می‌شود و مخاطب بهمراه کاراکتر جوانی که به تازگی نزد او رفته است با این فرد آشنا می‌شود. استادی که درس انسانیت و اخلاق را در اوج مسلک عارفانه و سنتی‌اش با اعمال خود تدریس می‌کند و در طول زمان سه ساعت تماشاگر شاهد یک پرده‌ی نقالی است. «ریش قرمز» در نوع داستانگویی‌اش بسیار شبیه به نقالی‌های سنتی ایرانی است، البته نه به آن شکل اسطوره‌ای‌اش، بلکه آمیخته با سنت‌ها و آدمهای جهان ماضی که زیاد از انتظار ما دور نیستند و به افسانه شبیه نیستند. جهان شرقی کوروساوا با آن ملزومات استثنایی‌اش بسیار برای مخاطب شرقی قابل درک است، بخصوص رفتار و کنش‌های پیش‌رویش و روند پیشگیری پیرنگ با چیدمان خرده‌قصه‌های کوچک با آدمهای مدون، ساختاری را بهم وصل می‌کند که در کلیت یک انسجام همسان را می‌سازد؛ از این جهت است که میتوان سازه‌ی قصه‌گویی و فرم روایی فیلم را همچون نقاله‌خوانی دانست. البته کوروساوا بسیار وامدار تئاترهای نمایشی ژاپنی می‌باشد و سیر و سلوک شخصیت فیلم با آن ساحت زاهدانه‌اش به سنت‌های کهن شرقی پهلو می‌زند.
«ریش قرمز» در باب انسانیت و سیر دوار زندگی در چرخش تراژیک زمان است اما تصویر تلخ کوروساوا آدمی را به تنگه‌ی الیناسیون نمی‌برد و برعکس آثار مدرن که سرشار از تنهایی و گسست‌های خودبنیادین است، حکایت‌گر سنتهای فراموش شده است. بهمین دلیل می‌توان «ریش قرمز» را مرثیه‌ی سنتی کوروساوا برای سنت‌ها و مردانگی‌های شرقی دانست، امری که برای هر تمدنی قابل لمس است. بهمین دلیل است که هر مخاطبی با هر ملیتی پرسناژ ریش قرمز را درک کرده و انگار او را از نزدیک می‌شناسد. شاید بتوان گفت این فیلم بهترین و پخته‌ترین نقش توشیرو میفونه در کارنامه‌ی بازیگری‌اش محسوب می‌شود. بازی او در این نقش با یک پختگی عجیبی همراه بوده و به طرز جالبی این آخرین همکاری میفونه و کوروساواست. از جهت دیگر این واپسین فیلم سیاه و سفید کوروساوا هم محسوب می‌شود. در ادامه به سراغ تحلیل جزئی و دقیق گزاره‌های مضمونی و قرابت‌های فرمالیستی فیلم می‌رویم تا این فیلم عظیم کوروساوا را بهتر ببینیم.

پرولوگ با فیلم با معرفی کاراکتر مکمل اثر استارت می‌خورد و ما در ضمن آشنایی با وی، به فضای درمانگاه کیوجو، معروف به ریش قرمز (توشیرو میفونه)، ورود می‌کنیم. «ریش قرمز» فیلمی است که تکیه‌گاه درام و پیرنگش بشدت بر کانون یک فضای ثابت وابسته است و فیلمساز کنش‌ها و واکنش‌های درامش را حول این درمانگاه سوق می‌دهد. اما این درمانگاه که نقطه‌ی عطفی در طول داستان می‌باشد، ممکن‌الوجودی فی‌نفسه‌اش با حضور مرشد و پزشک درویش مسلکش تجلی میابد، فردی که علّیت فیلم تماماً بر روی پرسناژ او متکی بوده و سبک و سیاق رابطه‌ها با وجود اوست که معنا پیدا می‌کند. دو عنصر تراکنشی همراه این پرسناژ مرکزی ماست؛ یکی درمانگاه و دیگری شخصیت یاسوموتو که پزشک جوانی است و به زیر دست استاد آمده تا فضل دانش و انسانیت را بیاموزد. کوروساوا از همان اول به جای معرفی شخصیت کانونی‌اش به سراغ معلول رفته و مخاطب هم همراه وی می‌شود تا به کشف و شهود برسد، بهمین مبنا دوربین در یک دوم نخست فیلم زاویه ی دیدش همراه یاسوموتو است تا پروسه‌ی شناخت استاد مبهم هم برای کاراکتر جوان و هم برای تماشاگر تبدیل به علتی پایدار گردد.
در شروعی کنجکاوانه که دوربین به گوشه و کنار درمانگاه نظر می‌اندازد، نوع زیست و اکولوژی محیط را برایمان به تصویر کشیده و مردم فقیر و تهی‌دست را می‌بینیم که برای درمان به آنجا آمده‌اند و یاسوموتو با دیدگان کنجکاوش به هر طرف نظر می‌اندازد. نکته‌ی دیگری که در «ریش قرمز» حائز اهمیت است هسته‌ و موضع پیرنگ کوروساواست؛ این فیلم بر مبنای خرده قصه‌های آدمهایی بنا شده که یک همگرایی تراژیک ولی انسانی دارند و مخاطب با فرو رفتن در دل این قصه‌ها دچار یک استحاله‌ی بصری می‌شود. یک طرف این داستانها دکتر جوان ماست و طرف دیگر که بخش تلرانس‌گر اصلی ماجرا محسوب می‌شود، کیوجو است. حال برای اینکه مبناهای شخصیتی ما در فرم چاشنی اسلوب‌مند خود را بگیرند باید در هنر تصویر، شخصیت‌پردازی به نحو احسن جلوه‌گر شود. در همین بدو ورود که دکتر جانشین (که یاسوموتو قرار است جای او را بگیرد) در حال نشان دادن گوشه و کنار درمانگاه به دکتر جدید است، دوربین با نمایش تکه‌تکه‌ی اتاقها و هزارتوها، فاصله‌ی خود را با آدمها به شکلی آشناپندارانه‌ای حفظ می‌کند. برای نمونه یکی از نخستین پلان‌های مفهومی فیلم در جایی است که دو کاراکتر پس از دید زدن اتاق‌های داروخانه و بیماران وارد یک دالانی دراز می‌شوند که ما آنها را در عمق قاب می‌بینیم. فاصله‌ی کانونی دوربین از مکان سوژه و شکل لابیرنتی فضا یک حالت کش و قوس‌دار را در معرفی پرسناژ بنا می‌گذارد که در ادامه متوجه می‌شویم این حالت بخشی از موضع کاراکتر یاسوموتو است؛ او حوانی مغرور و از خودراضی است که جایگاه خود را در آن درمانگاه کثیف روستایی نمی‌بیند و نگاهی از بالا به پایین به افراد دارد. حال کوروساوا برای آشناپنداری کاراکترش در فرم، این فاصله‌ی لابیرنتی را انتخاب می‌کند که عمق طولانی بودن فاصله‌اش با گرمای دوربین است (عکس شماره ۱)


نکته‌ی جالب هم همین است که سوژه‌ی فیلمساز و نسبت سببی‌اش با قصه بسیار عجیب است چون دروازه‌ی ورود ما به فیلم از منظرگاه این جوان بوده که بیشتر اوقات همراه وی می‌شویم اما در خلل شخصیت او بارها شاهد دوگانگی و کسب تجارب از استادِ مرشد هستیم. بهمین جهت در طول درام، فیلمساز مخاطب را در مرکز پیرنگ و توجه پرسناژ اصلی یعنی ریش قرمز می‌گذارد و تجربه‌ی انسانی یاسوموتو تبدیل به تجربه‌ی زیستی و حسی ما می‌شود. کوروساوا در تبدیل این واریاسیون فرمیک به خوبی مهارت دارد و همیشه اکولوژی محیطش را به مثابه‌ی قصه‌اش به پروسه‌ی انتقال می‌رساند و مخاطب را در معرض کنش قرار می‌دهد.
همراه با یاساموتو و آن دکتر جانشین به سراغ بیماران می‌رویم و در نخستین حرکت، وارد میزانسن گفتگوی بیمارهای فقیر و پر از رنج شده و کاراکتر جوان ما مثل اکثر صحنه‌ها موجودیتی بالفعل دارد. چند تن از بیماران از وضعیت درمانگاه گفته و به حال فقیر بودنشان حسرت می‌خورند و دوربین به عنوان ناظری بیرونی در حال دید زدن است؛ نوع نگاه یاسوموتو در اینجا معرف کاراکتر او شده و مخاطب با تناسبات شخصیتی‌اش مواجهه گشته و باب آشنایی و نزدیک شدن با این کاراکتر باز می‌گردد. تناظر دوربین هم در این میزانسن بیشتر آشناپنداری کاراکتر یاسوموتو در فعلیت کنش است و نوع موضع او نسبت به فضا و کانسپت. در همین میزانسن کوتاه در اکت متنافر یاسوموتو نسبت به آن بیماران فلک‌زده یک قاب‌بندی متناظر و سفت و سخت از حالت و موضع‌اش را می‌بینیم که فیلمساز قبل از اعتراض او و بیان کردن اخلاقیاتش در حالت دیالوگ و کنش‌های ابژکتیو، بصورت اکتهای اکتسابی آن را در فرمش مقدمه‌پردازی می‌نماید. دکتر جوان پس از شنیدن سخنان آن بیماران مفلوک با حالتی مغرورانه برمی‌گردد و نگاهی به دکتر جانشین دارد که حکایت‌گر شخصیت نسبتاً خشک اوست و با این پلان کوروساوا معرف پرسناژش می‌گردد (عکس شماره ۲)


پس از این پلان است که یاسوموتو لب به اعتراض می‌گشاید و در اینجا دوربین این میزانسن را در همان راهرو لابیرنت‌گون تصویر برداری می‌کند و اینجا علّیت سببی صحنه‌ی شروع به استمساک فرمیک می‌رسد. با اینکه در آغاز ورود، این دو نفر را در فاصله‌ای دور دیده بودیم اما اکنون که اولین کنش شخصیتی پرسناژ را از دیده گذراندیم، آن دو به نظرگاه دوربین نزدیک‌تر شده‌اند و لابیرنت دراز در بک‌گراندشان قرار دارد (عکس شماره ۳)


اینگونه است که فضادهی مخصوص و قرار دادن ابژکتیو کاراکترها در یک کانسپت خاص، در همان اول شخصیت را به آشناپنداری ساختاری می‌رساند و پروسه‌ی نزدیک شدن مخاطب به آن پرسناژ مد نظر پله به پله طی می‌شود و فرآیند زیستی مخاطب با فضا به مثابه‌ی کاراکتر شکل می‌گیرد.
حال این اکت خودآگاهی یاسوموتو که موضع اعتراضی اولینش را با آن غرور خاصه‌اش به زبان می‌آورد در دنباله‌اش بار دیگر سخن از ریش قرمز به میان آمده و آن دکتر جانشین از قوانین استاد و نوع برخوردهایش برای یاسوموتو می‌گوید و این دیالوگ‌ها که موتیف روایت به وسیله‌ی دیگری است، پرسناژ اصلی و به مثابه‌ای پروتاگونیست مرکزی درام را برایمان آشناپنداری کانونی می‌نماید. همینطور که می‌بینید عکس‌العمل‌های ایجابی یاسوموتو در مقابل شنیدن در باب این فردی که رئیس آن درمانگاه است و لقب عجیب و غریبی هم دارد به نوعی است که برای مخاطب هم این کنجکاوی را به وجود می‌آورد که هر چه زودتر این ریش قرمز را از نزدیک تماشا کند. پرسناژی که می‌توان به جد گفت در کارنامه‌ی کوروساوا یکی از مستحکم‌ترین و کاریزماتیک‌ترین شخصیت‌های سینمایی‌اش است که در فرمیک‌ترین وجود ماهوی‌اش در دل ساختار نشسته و ابژه‌ی قوی‌ای را ایفا می‌کند. بعد از همراهی دوربین با کاراکتر کنجکاو و خیره‌سر یاسموتو به سراغ دیدار ریش قرمز می‌رویم. اولین میزانسن معرفی بسیار جالب توجه است؛ دوربین یک قاب سه نفره می‌سازد که پرسناژ مرکزی در وسط قرار گرفته و همین ابژه، ساحت مستحکم او را نشان می‌دهد. از طرف دیگر موضع دید دوربین با آن زاویه‌ی کوتاهش که مبین منظرگاه دوربین‌های اوزو است، اتمسفر غالب اتاق را در میزانسن اعمال نموده و وجود ماهوی استاد که دو کاراکتر مکمل در ساحتی تلمذ وار کنار اویند، به شکل ایجابی‌ای در فرم آشناپنداری می‌شود (عکس شماره ۴)


سپس دوربین جایگاه خود را تغییر جهت می‌دهد و از گوشه‌ی صحنه که اینک استاد برگشته و با دکتر تازه‌وارد می‌خواهد آشنا بشود او را می‌بینیم. فهم تکنیکی کوروساوا در قبال فرم در اینجا نمایان می‌شود؛ او می‌توانست بستر معرفی کاراکتر ریش قرمز و اعمال برخورد او با یاسوموتو را در همان میزانسن قبلی سوق دهد اما با تغییر جهت دوربین در این موضع یک منظرگاه دوسویه را به شکلی متقارن در میزانسن می‌آفریند. مخاطب در جایگاه آشنایی با پرسناژ اصلی است که از پرولوگ تا به اینجا در موردش شنیده است و از سوی دیگر موضع آشنایی استاد با دکتر جدید؛ که این صحنه و جایگاه دوربین بهترین زاویه‌ی دید را از کنش سوژه‌ها در فرم به وجود می‌آورد. کاراکتر ریش قرمز در حالتی اوریب در عمق قاب قرار گرفته و یک نور نسبتاً موضعی بر روی وی قرار دارد و نسبت نشستن دو شاگرد به نوعی است که شاگرد قدیمی که اینک می‌خواهد آنجا را ترک کند در فاصله‌ای در گوشه‌ی کادر رفته و یاساموتو شاگرد جدید نزدیک به کانون قاب و درست نقطه‌ی مقابل دید پروتاگونیست درام است. با اینکار جایگاه یاسوموتو به عنوان مکمل ریش قرمز به تصاعد بصری می‌رسد و تلرانس درام را بر روی این رابطه‌ی دو طرفه تنظیم می‌کند تا در طول زمان فیلم شاهد برخوردها و کنش‌های این دو کاراکتر باشیم (عکس شماره ۵)


نخستین اکت استاد فوق‌العاده است و ما با کنش فی‌نفسه‌اش برخورد می‌کنیم: سکوت و آن حالت بازی با ریشش که تا به آخر فیلم دو وجه اصلی این پرسناژ می‌باشد. شاید بتوان شخصیت ریش قرمز را در سینمای کوروساوا با رئیس و مرشد گروه هفت نفره در فیلم «هفت سامورایی» قیاس کرد، بخصوص مسکوت بودن‌ها و حالتهای متفکرانه‌اش، اما در اینجا با پرسناژ پیچیده‌تری طرفیم چون ریش قرمز در این فیلم کانون بیشتر رابطه‌هاست و نقش یک سرچشمه را دارد بهمین دلیل کوروساوا نسبت به پرسناژش مانور بیشتری داده است. از سوی دیگر به گفته‌ی خود کوروساوا این شخصیت یکی از مورد علاقه‌ترین کاراکترهای شخص خود اوست و در کل کارنامه‌اش این مدل پرسناژ مختص را در «ریش قرمز» در اوج کمال استادی و یک مرشد کاریزماتیک می‌بینیم. پس از اینکه یاسوموتو می‌فهمد که او را به نوعی در آن درمانگاه تبعید و زندانی کرده‌اند با حالتی پریشان و دژم به بیرون از آن مکان زده که وارد قسمت دیگری از آن بیمارستان می‌شود. او دختری را می‌بیند که به بیماری جنون مبتلاست و ریش قرمز او را در خانه‌ای زندانی کرده و همین امر اولین کلید مبهم درام برای آشنازدایی پبرنگ محسوب می‌شود. بعد از اینکه با فضای نسبی مکان به اندازه‌ی یاساموتو آشنا شدیم نوبت به بخش خارجی قلمرو ریش قرمز می‌رسد که اولین نقطه‌ی مبهم درام و یکی از اهرم‌های کششی پیرنگ را شاهد هستیم. فیلمساز با کاشتن این خرده روایت کشسان در محدوده‌ی درام فیلم و قرار دادن شخصیت یاسوموتو در معرض آن، مخاطب را وارد یک چالش معمایی می‌کند و آن اتاق و آن زنی که وی را اهریمنی قلمداد می‌کنند تا نیمه‌های فیلم برای یاسوموتو و تماشاگر یک موضع کنجکاو برانگیز مازاد می‌آفریند.
دومین میزانسن برخوردی میان ریش قرمز و یاسوموتو فرا می‌رسد؛ استاد در گوشه‌ی راست کادر قرار دارد و با انتظامی کاملاً دقیق یاسوموتو هم در گوشه‌ی چپ کادر، هر دویشان در یک وضعیت متقارن بسر می‌برند ولی با یک تفاوت که روشنایی شمع مبین شخصیت استادی ریش قرمز است این تنظم را کمی دچار خدشه می‌کند. یاسوزو تصمیم به سرباز زدن از دستورات ریش قرمز گرفته تا شاید با این شیوه او از دستش خسته شود و بگذارد که برود. در این صحنه کوروساوا جدال متقابل دو کاراکترش را با فضاسازی‌ای که تا به اینجای کار کرده است به زیبایی به فرم درمی‌آورد. سایه‌ی سنگین ریش قرمز با آن هیبت مرشدی‌اش در برابر خیره‌سری‌های شورشی یاسوموتو مبین یک کلاس درس است، کلاسی که در آن انسانیت آموزش داده می‌شود. از قِبَل همین موضوع است که بار تراژیک فیلم حول انسانیت و اخلاق دوران داشته و با تلخ بودنش اما آنتی‌پات نیست. پرسناژ روشنگر ربش قرمز با کاریزمای استادی‌اش در همه جای اثر خودنمایی می‌کند و یاسوموتو یاغی کم‌کم تبدیل به مریدش می‌گردد. فیلمساز این پروسه را ابتداً با موضع تقابل پیش برده و سپس به تکامل کاراکتر و مکمل شدن هم پیوند می‌زند (عکس شماره ۶)


یاسوموتو بر غرور خود ایستاده و ما همچنان به سیاق شروع فیلم همراه او هستیم تا اینکه خبر می‌رسد زن مجنون از محبس خود گریخته است. در اینجا کوروساوا دست به یک تعلیق خودساخته می‌زند که نخستین رانه‌ی عطفی درام تلقی می‌گردد. زن به اتاق یاسوموتو آمده و کاراکتر جوان ما با صحبتهایی که در مورد این زن شنیده بود به صورت وحشت‌زده‌ای به گوشه‌ی اتاق پناه می‌برد. موضع ما به عنوان تماشاگر دقیقاً همچون یاساموتو است چون ما هم از این زن اغواگر شناختی نداریم. فیلمساز در این سیر ماکزیمال خود مخاطب و کاراکتر را به هم پیوند اکتسابی می‌زند و روندی را که از ابتدا به صورت متقارن بین شخصیت ماتسوموتو وتماشاگر ایجاد کرده بود را در اینجا بهم چفت می‌نماید. در این سکانس که بار تعلیق روایت دو چندان شده کوروساوا از میزانسنی استادانه استفاده می‌کند؛ بازی با نورهای موضعی و به وجود آوردن سایه‌هایی کشیده بر روی دیوار با اتاقی عریان و از همه مهمتر یک پلان برداشت بلند به سبک استادش کنجی میزوگوجی. زمانی که «ریش قرمز» اکران شد خیلی‌ها نوع مفهوم و روایت تراژیک آن را با آثار سرد و تراژدی میزوگیجی قیاس می‌کردند اما کوروساوا المان‌های تالیفی خود را داراست و در این حیطه نطقه‌نظر دوربین با دوربین میزوگوجی تفاوت دارد اما در این سکانس بخصوص گویی کوروساوا در حال ادای دین به استاد مطلق سینمای ژاپن می‌باشد و با این تکنیک بستر روایی خود را در فرم به یک بهینه‌سازی مستمر و دراماتیزه می‌رساند. دوربین در نقش ناظری بی‌طرف در حصار آن اتاق خشک و عاری از اکسسوآر، با دو کاراکتر طرف است و بازگشایی یکی از قصه‌های افراد حاضر در آن درمانگاه. یاسوموتو به صحبتهای زن مجنون گوش فرا می‌دهد و قدم به قدم به وی نزدیک می‌گردد. ما قبل از رویارویی با این زن او را اغواگر و مجنون و قاتل مردان شناخته‌ایم اما شناخت ما به مثابه‌ی مونولوگ‌های افراد آنجاست، اما برخلاف تعریفهایی که از او شده بود وی را نسبتاً نرمال و رنج دیده میابیم و همبن امر برای یاتسوموتو هم یک دوگانگی مبسوط را ایجاد می‌کند. فیلمساز رانه‌ی اغواگری این زن و پس از آن پروسه‌ی بیماری جنونش را با این برخورد تماتیک با حضور فعالانه‌ی یکی از کاراکترهای اصلی‌اش به تصویر می‌کشد. دوربین هم در اوج فهم تکتیکی خود برای به فرم رساندن این قله‌ی ماکزیمال از درام به شکلی درخشان عمل می‌کند. حس ایجاد شده در این فضا با یک چگالی محبوس همراه است و این بار کانسپتی دقیقاً از ساحت کاراکتر زن نشئت می‌گیرد. ما با اینکه این زن و نوع زندانی شدن و دلیل آن شیوه‌ی برخورد با وی را ازقبل ندیده‌ایم اما در این قسمت کاملاً با کنش‌گرایی‌اش در مرکز روایت او را میشناسیم و این پروسه با میزانسن و دوربین کوروساوا صورت می‌گیرد. اینکه گفته می‌شود میزوگوجی مشهور به فیلمساز میزانسن است (لقبی که الکساندر آستروک نظریه‌پرداز مجله‌ی کایه‌دو سینما بر روی او نهاد) در این سکانس از فیلم کوروساوا که دقیقاً به سبک و سیاق فرم میزوگوجی کار شده، این موضوع را درمیابیم. دوربین پله به پله خود را دقیقاً همتراز با اکت یاسوموتو کرده و با هر حرکت رو به جلوی او به سمت زن، دوربین هم یک زوم‌این ایجابی می‌کند (عکس شماره ۷) (عکس شماره ۸) (عکس شماره ۹)

سپس زن شروع می‌کند به بازگو نمودن داستان زندگی خود. همانطور که از ابتدا گفتیم «ریش قرمز» پیرنگش اساساً سوار بر خرده‌روایت‌های منفک آدمهاست که هر کدام از این افراد بخشهایی از درام را شامل می‌شوند. با اینکه این فیلم کوروساوا مدرن نیست اما نوع قصه‌گویی‌اش بازگرفته شده از قِسم‌های سینمای خرده‌پیرنگ در فرم مدرن می‌باشد، بخصوص که این فیلم در دهه‌ی شصت میلادی یعنی اوج سینمای مدرنیستی ساخته شده و تمام سینماگران دنیا تحت تاثیر جریان‌ها و موج‌های سینمای آوانگاردیستی اروپا قرار گرفتند. البته باید این موضوع را در نظر داشت که کوروساوا یکی ازفیلمسازان قاعده‌مند فرم کلاسیک است اما او از همان فیلم راشامون‌اش نسبت‌های خود را با سینمای مدرن تا حدودی برقرار نمود بخصوص در شیوه‌ی داستانگویی. بله، همانطور که از انفکاک و استمساک خرده قصه‌ی آدمهای فیلم گفتیم در اینجا زن مجنون قصه هم از تجربه‌های ویران‌کننده و زجرهای کودکی‌اش می‌گوید و یاسوموتو برایش دل می‌سوزاند؛ اینجاست که متوجه‌ی حربه‌ی اغواگری این زن می‌شویم که کارکنان درمانگاه از آن صحبت می‌کردند. یاسوموتو و به مثابه‌ی او مخاطب در این سکانس پر تعلیق با زاویه‌ی دید دوربین لانگ‌تیک به هسته‌ی کنش نزدیک می‌گردد بخصوص اینکه حس محبوسی هم از این تکنیک دوربین در فرم تزریق می‌شود و این حبس بودن دقیقاً همان زیست زندان زن است که کوروساوا آن را برایمان ملموس می‌نماید. بهمین دلیل است که در این سکانس بطور کامل و فرمالی آن زن را از نزدیک استشمام می‌کنیم. بیان نمودن خاطرات کودکی توسط زن یک مقدمه‌پردازی پیرنگی دیگر هم هست و آن مربوط به آن دختری است که در ادامه وارد قصه شده و تبدیل به مکمل ایجابی یاسوموتو در آن درمانگاه می‌شود. در ادامه وقتی یاسوموتو فریب زن را می‌خورد برای تسکینش او را در آغوش گرفته و در پایان این پروسه دوربین کات می‌زند و نحوه‌ی عملکرد زن را به تصویر می‌کشد در حالی که او با آن حالت روان‌پریشانه‌اش نشان می‌دهد که قصه‌های گذشته‌اش که مملو از تجاوز و تعرض جنسی نسبت به او بوده حقیقت داشته و اینک او تبدیل به یک روانی تشنه به خون شده است و مردان را می‌کشد و ما این جنون او را در پایان پروسه‌ی شناخت زن در میزانسن کوروساوا با یک مدیوم-کلوزآپ از توشات دو نفرشان می‌بینیم که چهره‌ی معصوم آن زن بی‌پناه تبدیل به اهریمنی فروخفته شده است (عکس شماره ۱۰)


در اوج درگیری یاتسوموتو و زن ناگهان استاد سر می‌رسد و دوربین کات می‌خورد و به سکانس جامپ‌کاتی زده می‌شود تا اینکه یاسوموتوی به هوش آمده را میبینیم که ریش قرمز بر بالین او نشسته و سایه‌ی وی همچون کوهساری مستحکم بر روی سر یاسوموتو است (عکس شماره ۱۱)


این رویه‌ی شخصیت‌پردازی از استادِ مرشد بینظیر است و ما او را در شکوه میل پروتاگونیستی می‌بینیم؛ او ساحتش در اوج یک مرشد کمالگراست و حتی زمانی که برای نجات یاسوموتوی شورشی داخل اتاق شد فیلمساز نگذاشت که رفتار او را با زن ببینیم و پایان آن سکانس درگیری و اغوا را به سکانس مسکون او در هاله‌ای از سایه‌ی اقتدارش کات زد. اکنون یاسوموتو بار دیگر در مکملی او قرار می‌گیرد و دوربین در این هماورد دو نفره کمی عقب‌تر رفته و پا پس می‌کشد و مرشد و مرید را با فاصله و در عمق قرار داشتن استاد به تصویر می‌کشد. (عکس شماره ۱۲)


قرابت این صحنه در توازن با صحنه‌ای است که چهار نفر سر میز غذا حضور داشتند و همچون آنجا نور شمع و ریش قرمز در کنارش دیده می‌شود اما تفاوتش در این است که اینبار فاصله‌ی این دو نفر به هم نزدیک شده و یاسوموتو نخستین درسش را از ریش قرمز فرا می‌گیرد (عکس شماره ۱۳)

پس از این جریان رابطه‌ی یاسوموتو و ریش‌قرمز وارد فراز جدیدی می‌شود و ما هم به واسطه‌ی این پسر جوان به پروتاگونیست کاریزماتیک اثر نزدیک‌تر می‌شویم. در صحنه‌ی بعدی که اولین کلاس درس زندگی یاسوموتو بهمراه ریش قرمز است، آن دو نفر را بر بالین سر یک بیمار در حال احتضار می‌بینیم. کوروساوا در دنباله‌ی میزانسن اغوای زن این میزانسن را برای تعدیل و به تسلسل کشاندن ساحت مغرورانه‌ی یاسوموتو در روایت قرار می‌دهد که بار دیگر پشت آن، اکت ریش قرمز جریان دارد. بعد از معاینه‌ی بیمار استاد اتاق را ترک می‌کند و به یاسوموتو پیشنهاد کرده که این لحظات آخر عمر این پیرمرد تنها را که هیچ ملاقات کننده‌ای در این وادی ندارد به تماشا بنشیند. این سکانس در دنباله‌ی سکانس قبلی که تعلیق اغوا و آزمایش میزان خطا پذیری دکتر جوان بود، تبدیل به تعلیق مرگ و تنهایی می‌شود که کوروساوا آن را هم به زیبایی به فرم می‌رساند. یاسوموتو با آن پیرمرد رو به احتضار تنها می‌ماند و آن فضای مسکوت و مسکون که از هر لحظه‌اش حضور تعلیق‌وار مرگ استشمام می‌شود بر صحنه هجوم می‌آورد، بار دیگر دوربین در مکانی بی‌حرکت، زمان را به حبس لانگ‌تیک کشانده و با راکد نمودن درام یک استیصال انفرادی را همچون سلولی در یک یک سیاه‌چاله ایجاد می‌کند. یاسوموتو کنار مرد نشسته و ما زجرهای آن بیمار را می‌بینیم اما دردی که همراه با سکوتی عجیب است. نگاه ما با نگاه پر از تردید و ترس یاسوموتو طلاقی پیدا کرده و دوربین هم با بی‌حرکتی خود یک خلا را در فضا الصاق می‌کند، خلائی دیوانه‌وار از جنس مرگ. سکوت و مکث یاسوموتو در قبال احتضار آن پیرمرد و سپس ترسیدن و مشوش شدنش بسیار فرمیک است و ما آن را لمس می‌کنیم. کوروساوا در این سکانس حس مفرط مرگ و آن لحظه‌ی پر از تعلیق میان زندگی و مردن را به زیبایی با عکس‌العمل زنده و فعالانه‌ی کاراکترش به تصویر می‌کشد و شاید بتوان گفت این سکانس یکی از بهترین سکانس‌های در احتضار مرگ در سینماست. همه جا را سکوت فراگرفته و حتی یاسوموتو هم نمی‌تواند حرف بزند، گویی او با هر نگاهی به آن پیرمرد خود و وضعیت تنهایش را در آن دخمه می‌بیند و سپس حس کلی‌تری که برای تمام انسانها مشترک است؛ یعنی هراس از مرگ و حس معلقش میان مرگ و زندگی. این سکانس میزان دریافتگری بصری‌اش بینظیر است و جایگاه‌اش در قبال سکانس مشوش برانگیز قبلی بسیار پر ایجاز می‌باشد و یک دنباله‌ی پر از تصاعد بشمار می‌آید (عکس شماره ۱۴) (عکس شماره ۱۵) (عکس شماره ۱۶) (عکس شماره ۱۷)


در نهایت برون‌ریزی یاسوموتو سر کلاس سوم استاد است که درحال عمل جراحی است و او بیهوش می‌شود. اکنون که یاسموتو بر علم پزشکی خود می‌بالید در این درمانگاه با دو تجربه‌ی وحشتناک روبرو بوده و همین امر باعث ترک برداشتن بت غرور او شده است و این امر را مخاطب در ساحت این پرسناژ حس می‌کند. دیدن احتضار مرگ و زجر کشیدن زنی در حین عمل برای یاسوموتو یک تجربه‌ی جدید و دورانی است. اما کوروساوا این تجربه را برای مخاطبش به شکلی آزار دهنده و اگزوتیک به نمایش درنمی‌آورد، چون نمی‌خواهد مخاطب وارد پروسه‌ی التهاب از جنس سادومازوخیسم شود. دوربین فیلمساز همچنان فواصل مربوطه را حفظ کرده و همراه یاسوموتو از لانگ‌شات به محیط نظر دارد.
نوع گردش تماتیک پیرنگ یکی از موتیف‌های سینمای کلاسیک است که پس از گذار از یک نقطه‌ی داستانی، بار دیگر داستان با فیدبکی به همان نقطه، قصه‌ی پیش‌رو را از منظر جدیدی روایت می‌کند. اکنون کوروساوا از همین روش برای ادامه‌ی روند خودسازی یاسوموتو استفاده می‌کند. او پس از گذراندن آن دو تجربه‌ی دیداری‌اش بار دیگر به همان اتاقی می‌آید که روز اول با دیده‌ی تحقیر از جلوی آن رد شده بود. اینک بیمار مورد نظر این اتاق که یک پیرمرد نیکوکار است برای یاسوموتو عجیب بنظر می‌آید؛ پیرمردی که با حال مریضش در درمانگاه کار می‌کند تا مخارج داروی بیماران دیگر تامین شود. این عمل برای یاسوموتوی جوان عجیب بنظر می‌آید و او در سیر و سلوک جدید خود پله به پله وارد فرازهای نویی از انسانیت و زندگی می‌گردد. سکانس احتضار پیرمرد که دقیقاً در ادامه‌ی سکانس قبلی است تفاوتی ساختاری دارد و گوناگونی نوع آدمها و برخوردشان با زندگی را به تصویر می‌کشد. اینبار دوربین در نمایی های-انگل یاسوموتو و بیمار را به تصویر می‌کشد، دکتر جوان در حال گوش دادن پندهای پیرمرد است و موضع دوربین هم در اوج سمپات نشان دادن این مرد قدیس است، احتضار دومی از جنس مرگی خوش و ادامه‌ی زندگی برای دیگری است و همین امر یک پروسه‌ی اخلاقی دیگری برای کاراکتر ما به وجود می‌آورد (عکس شماره ۱۸)

در ادامه وقتی که به احتضار این پبرمرد نیکوکار میرسیم فیلمساز یک فیدبک مضمونی دیگر در فراز بعدی به قصه‌ی مرد محتضر اولی می‌زند و یاسوموتو و ما با قصه‌ی این مرد مسکوت مواجهه می‌شویم. دختر این مرد به درمانگاه آمده و از گذشته‌ی خود و پدرش می‌گوید؛ صحنه در حضور ریش قرمز و یاسوموتو جریان دارد و صدای زوزه‌ی باد که میزانسن را پر کرده است. کوروساوا اکنون با این موتیف بسامدی شکل و حالت تنهایی و مرگ آن مرد محتضر و فقر و بیچارگی دخترش را به تصویر می‌کشد و این روایت با آن حال و هوای انتزاعی صوتی‌اش چقدر گیراست. ریش قرمز مانند صحنه‌های قبلی در عمق کادر با وقار مخصوص خود نشسته است ویاسوموتوی جوان همچون یک شاهد کنجکاو در حال تماشای موضوع است و زن قصه‌اش را بازگو می‌کند. نوع صحنه‌آرایی و تعریف کردن خاطرات توسط زن یک میزانسن تئاتری به سبک کایوکی را می‌آفریند و کوروساوا این اکت‌ها را با آن قوه‌ی منتزعش بسیار گیرا و فرمیک می‌کند (عکس شماره ۱۹)


یاسوموتو با آن حالت حیرانش در حال شنیدن داستان زن رنج دیده است و فراگشت مسیری که وارد آن شده برایش بسیار عجیب و پیچیده بنظر می‌آید، دوربین هم برای تجسم‌سازی حالت تعمیقی یاسوموتو بسیار جاگیری فوق‌العاده‌ای دارد؛ با یک لو-انگل از مدیوم شات که دقیقاً نقطه‌نظر مخاطب و یاسوموتو را بهم متصل می‌کند. همانطور که دقت می‌کنید کوروساوا به هیچ عنوان pov نمی‌گیرد چون می‌خواهد مخاطبش که از ابتدا با شخصیت یاسوموتو همراه بوده در آن واحد با وی تجربه‌ی زیستی داشته باشد و نقش ابژکتیو او را در صحنه ببیند و نیازی به منظرگاه سوبژکتیو باسوموتو نیست. کلیت «ریش قرمز» تمامیتش بر نمایش ابژه چرخش دارد، ابژه‌ای که در عمق غم و اندوه از انسانیت و زندگی می‌گوید. حال مسافر مورد نظر بهمراه ما در این مسیر پر چالش وارد فرازهای متفاوتی می‌شود و شاهد مفروضاتی گسسته گسسته از خرده‌روایت‌های گوناگون از قصه‌های آدمهاست (عکس شماره ۲۰)


در این سکانس کوروساوا برای به تصویر کشیدن حس لحظه‌ای صحنه بار دیگر به برداشت‌های بلند تن می‌دهد و درام بشدت حال و هوای سنگینی به خود می‌گیرد. دختر وقتی از ریش قرمز در مورد رنج پدرش در حین مرگ می‌پرسد ریش قرمز به دروغ به وی پاسخ می‌دهد که پدرش دردی نکشید و این جواب تعجب یاسوموتوی ناظر را برمی‌انگیزد و در پلانی سوبژکتیو که از تصور اوست ما پیرمرد محتضر را بار دیگر در حال جان دادن می‌بینیم. فیلمساز برای به تصویر کشیدن مابه‌ازای تجسم انتزاعی‌اش از داستان دختر، اینجاست که یک تصویر سوبژکتیو به ما نشان می‌دهد چون مهمترین عامل در این صحنه سیر و سلوک یاسوموتو است و این قصه‌ها با بازگو شدنشان فقط ریشه‌های بنیانی را مستحکم‌تر می‌گنند. در پایان این قصه‌ی مورد نظر بار دیگر ریش قرمز با درایت خود تصمیم نهایی را می‌گیرد و ما بهمراه یاسوموتوی ناظر که در سکوت فرو رفته بخش دیگری از ساحت این استاد عجیب را می‌بینیم. زن از قتل مادر سفاک و فاسد خود می‌گوید و تصمیم دارد که خویش را به حکومت معرفی نماید اما ریش قرمز با آن سرسختی مخصوصش این موضوع را به نوعی یک حادثه قلمداد نموده و زن را برای تبرئه شدن راهنمایی و کمک می‌‌کند. در اینجا پروتاگونیست قصه با آن نظرگاه خدایگونه‌اش در مقام تصمیم گیرنده قرار گرفته و دوربین با تغییر جهت و قرار دادن دو کاراکتر زن و یاسوموتو در مقابل، ساحت قاضی‌وار ریش قرمز را در مورد این قصه به زیبایی به تصویر می‌کشد؛ استاد در حال بازی با ریشش است و با تعمق بر داستان غم اندود و پر از رنج دختر به نوعی قتل آن مادر عفریته را درست می‌داند و از زن بینوا حمایت می‌کند. در ابن بین نگاه‌های تامل‌برانگیز یاسوموتوی جوان در کلاس درس چهارمش بسیار جالب توجه است، او در این قسمت با شمه‌ای دیگر از وجود استاد آشنایی پیدا می‌کند (عکس شماره ۲۱)


ریش قرمز رفته رفته ساحت پرسناژی‌اش در اثر به مثابه‌ی ساختار پر رنگ‌تر و سمپاتیک‌تر می‌شود؛ او نقش یک پدر مستحکم را برای زنی بی‌پناه بازی می‌کند و از سوی دیگر در ساحت استادی زبردست و عارف مسلک رخ می‌نماید و در ادامه حتی او را یک سامورایی حرفه‌ای هم می‌بینیم. این پروتاگونیست در ضمیمه‌اش یک کاراکتر خاکستری است که برای تبدیل شدن به ریش قرمزی دیگر وارد پروسه‌ی شناخت و مسیر دگرگونی می‌شود و ما هم به عنوان مخاطب این نمایش مدون را دنبال می‌کنیم. درام پینگ‌پنگی کورساوا با تقارن میان این دو پرسناژ و روایت‌های متعدد و آدمهای منفک با داستانهای کوتاهشان، یک شبهه شاهنامه‌ی بصری را می‌آفریند، یک تغزل پر از طعم زندگی که باری تراژیک و سنت‌های فراموش شده را داراست. کوروساوا همچون میزوگوجی و اوزو و ناروسه فیلمسازی است که برای سنت‌های کهن الگو و ادوار گذشته مرثیه می‌خواند و قهرمان‌های اسطوره‌ای‌اش در لابیرنت‌های ماضی به دنبال ساخت زندگی‌اند و فیلمساز تلاش دارد وجهه‌ای از این سیر و سلوک سنتی را برای انسانهای مدرن امروز بازگو نماید. بهمین دلیل است که ساحت اکتینگ و کنش‌گر ریش قرمز در مقام یک پروتاگونیست مطلق قرار گرفته و برای مخاطب بار چند وجهی سمپاتیک را می‌آفریند و آن جوان تازه به دوران رسیده‌ی شهری در این بیقوله‌ی فراموش شده از هستی، قدم به یک تجربه‌ی زیستی جدید می‌گذارد. کوروساوا با «ریش قرمز» می‌خواهد همین تجربه‌ی یاسوموتو را به مخاطبش القا نماید که در این فیلم با زبان فرم موفق به پروسه‌ی انتقال می‌شود‌. ما تک‌تک آدمها و فضا و آن خرده‌قصه‌های کوچک را درک می‌کنیم و فضای فیلم به نوعی است که حتی بوی محیط انتزاعی تصویر که بر روی پرده جریان دارد را استشمام می‌نماییم. آن بادهای مملو از گرد و غبار، سوز و سرمای موذی و استمرار طعم زندگی با تمام چالشهای تراژیکش؛ اینها گوشه‌ای از زندگی تمام ما آدمهاست و کوروساوا استاد به تصویر کشیدن فرمالیستی این سیر و سلوک زیستی است.
همانطور که در باب داستانهای اپیزودیک افراد گفتیم پس از اینکه قصه‌ی پیرمرد اولی با آمدن دخترش فاش شد اکنون نوبت به قصه‌ی پیرمرد دومی است که پس از یک فاصله‌گذاری دراماتیک میان بیماری و بازدید ریش قرمز از او در خانه‌اش رخ می‌دهد. فیلمساز فراز جدیدش را با داستان این مرد آغاز می‌کند، داستانی که در مورد زندگی و همسر اوست. در اینجا کوروساوا برای تلطیف نمودن این پرده از درامش به سراغ تکنیک فلش‌بک رفته و قصه‌ی مرد در حضور تمام افرادی که او را قدیس می‌خوانند رخ می‌دهد. میزانسن قصه‌گویی پیرمرد همچون یک صحنه‌ی نقالی است، او در بستر بیماری افتاده و تمام مردم دورش قرار دارند و یک تک چراغ روشن فضا را از تاریکی تا حدودی درآورده است. دوربین هم همچون صحنه‌های دیگر از منظرگاه های-انگل به این قصه‌خوانی می‌نگرد و یاسوموتوی جوان هم بار دیگر حضوری مستمر دارد (عکس شماره ۲۲)

کوروساوا در "ریش قرمز" داستان تحول یک دکتر جوان به نام یاسوموتو را در بستر آشنایی با دکتر نیده (ریش قرمز) و مریض خانه ی تحت مدیریتش روایت می کند. می دانید که یک تحول اصیل آن هنگامی برای مخاطب باورپذیر می شود که قصه گویی و پرداخت مناسب و آدمهای دارای هویت و منش (که کنش و واکنش هایشان تابع منش آنها باشد) در کار باشند. اما فیلمساز فرهیخته ی ما به خوبی می داند که تحول بدون زمان و مکان ممکن نیست. از این رو است که انتخاب مقطع زمانی (قرن نوزدهم) و ساختن فضا و اتمسفر (جهت ساختن جهان فیلم و تایید مقطع زمانی) برای کوروساوا در اولویت قرار گرفته و دوربین استاد به کار می افتد. مریض خانه (به عنوان مکان اصلی وقوع تقریبا تمام ماجراهای فیلم) از داروخانه و درمانگاه و بخش آقایان و بخش زنان گرفته تا بوی مریض خانه و مریض های درونشان در قالب گشت و گذار یاسوموتو و بوسیله ی دوربین سیال استاد ساخته می شود. فضا ساخته شده و حال باید اتمسفر نیز ساخته شود و مگر نه اینکه آدمها در ساختن چنین اتمسفری اساسی ترین نقش را دارند؟! لذا تک تک آدمهای درون مریض خانه با قصه ها و کنش و واکنش ها و منش هایشان به مخاطب معرفی می گردند به گونه ای که همه ی آنها دارای هویت مشخص هستند و سخت می توانیم ادعا کنیم که آنها را نمی شناسیم. مسلما در این میان پرداخت دکتر یاسوموتو (به عنوان فردی که قرار است متحول شود) و دکتر نیده (به عنوان فردی که قرار است محرکی برای ایجاد تحول شود) حائز اهمیت بیشتری است.

دکتر یاسوموتو جوان است و به تبع خصوصیات جوانی اش بلندپرواز و جاه طلب. برای احساس تعلق بهترین (دکتری شوگان ها) را می خواهد و هنگامی که ناگزیر به کار در مریض خانه می شود گویی شور جوانی او (در کسب بهترین ها) مهار و مقام تعلق از او سلب شده است. لذا یاسوموتوی جوان مقابله و نافرمانی را برمی گزیند تا صبر دکتر نیده لبریز شده و او را اخراج نماید. دکتر نیده اما درست نقطه ی مقابل یاسوموتو است. سرد و گرم چشیده ی روزگار و دارای بینشی عمیق است. او به خوبی می داند که راه ایجاد تحول در یاسوموتو نه با مشتی آهنین بلکه با گذشت زمان و شکستن غرور و مواجهه ی عینی یاسوموتو با یک بیمار (اوتویو) است که هموار می شود. لذا پس از گذشت زمان پنج مرحله طی می شود تا غرور کاذب درون یاسوموتو شکسته شود : 1- مواجهه با زنی دیوانه 2- تماشای آخرین لحظات زندگی یک بیمار سرطانی 3- تماشای عریان عمل جراحی یک زن 4- شنیدن داستان زنی متهم 5- شنیدن قصه ی ساهاچی و تماشای مرگ او. با طی شدن این پنج مرحله (که از قضا (بخوانید هوشمندی کوروساوا) هر پنج مرحله دارای قصه ی مجزا و پرداختی جداگانه می باشد) یاسوموتو به شناختی عینی از محیط پیرامونی خود دست پیدا کرده و حال در قالب درمان اوتویو (بیمار 12 ساله) از مرحله ی شناخت به تجربه رسیده تا تحولش کامل گردد.

آری ! کوروساوا به خوبی می داند که تحول پرداخت می طلبد. یک تحول آن هنگامی اصیل و واقعی و باورپذیر می نماید که نه در جامپ کات بلکه در مسیر منطقی داستانی اتفاق افتد. از این رو است که "ریش قرمز" صراحتا دو نیمه با دو نوع پرداخت کاملا مجزا دارد. در نیمه ی اول فیلم که گویی داستان از زاویه ی سوم شخص روایت می شود هدف شناخت یاسوموتو از محیط پیرامونی اش است. دکتر نیده (به عنوان محرک برای ایجاد تحول) در این نیمه نقش پر رنگی دارد و خرده قصه ها و قصه های متعددی که روایت می شوند همگی به صورت زنجیره وار در خدمت تحقق این شناخت (شناخت یاسوموتو از محیط اطراف) نقش ایفا می کنند. نیمه ی دوم فیلم اگرچه قصه های کمتری دارد اما متمرکز روی درمان بیماری به نام اوتویو است. در این نیمه از آنجایی که هدف رسیدن یاسوموتو از شناختی عینی به تجربه ای عینی است داستان از زاویه ی اول شخص (یاسوموتو به عنوان شخصیتی که قرار است تجربه کند) روایت می شود و دکتر نیده نقش کمرنگ تری نسبت به نیمه ی اول فیلم داشته و قصه های فرعی به حداقل می رسند. میوه ی نیمه ی اول فیلم شناخت و میوه ی نیمه ی دوم فیلم تجربه است و حاصل جمع این دو (شناخت + تجربه) تحولی اصیل را شکل می دهند و صدالبته چنین تحولی مدیون موهبت های دیگری نیز می باشد.

شاید اغراق نباشد اگر ادعا کنیم که کوروساوا استاد ایجاد تحول از طریق یک شخصیت (و نه یک قهرمان) است. دکتر نیده (ریش قرمز) از همان ابتدا تمام خصوصیات را برای تبدیل شدن به یک قهرمان (آن هم از نوع کلیشه ای و تیپیکالش) دارد اما با این حال کوروساوا از تقدیس شدن بی حد و مرز دکتر نیده جلوگیری کرده و به حضور او در نماها و سکانس های فیلم (خصوصا در نیمه ی دوم) تمامیت نمی بخشد. از طرفی دیگر کوروساوا برای اینکه شخصیت بودن (به معنای سیالش) و سمپاتیک بودن را به صورت توامان در دکتر نیده بیافریند نشانه های شخصیتی متضاد و تا حدی متناقض به ریش قرمز بخشیده است. برای نمونه به تفاوت رفتار و برخورد دکتر نیده با لات ها و برخوردش با اوتویو دقت کنید! مگر نه اینکه هر دو قشر به نوعی بیمارهای ریش قرمز هستند؟! و یا به برخورد متفاوت ریش قرمز با ثروتمندان و مستمندان (برخورد رابین هود گونه در قالب تیغ زدن ثروتمندان و یاری مستمندان) دقت کنید! مگر نه اینکه ریش قرمز با هر دو گروه سر و کار دارد؟! اما از آنجایی که برای دکتر نیده منش مشخص تعریف گردیده و از آن مهم تر او دارای قصه است نه تنها نشانه های شخصیتی مذکور ذره ای تناقض در ذات شخصیتی ریش قرمز به وجود نیاورده بلکه موجبات آفرینش شخصیتی سیال و جذاب را فراهم می آورند. حال خودتان قضاوت کنید که تحولی که از طریق یک قهرمان خودخوانده رقم می خورد برای شما جذاب تر است یا تحولی که از طریق یک شصیت سیال و سمپاتیک و غیرقابل پیش بینی شکل می گیرد؟!

اما همانطور که تحولی اصیل و واقعی بدون پرداخت امکان پذیر نیست پرداخت به معنای حقیقی کلمه نیز بدون قصه گویی ممکن نیست و مگر نه اینکه نهایتا تمام خرده پیرنگ ها و ضدپیرنگ ها باید در خدمت پیرنگ قرار گیرند؟! و اینچنین است که در دورانی که سینمای جهان تحت تاثیر آفرینندگان موج نو سینمای فرانسه (مخصوصا گدار) قرار گرفته و از قصه گویی (حداقل به معنای کلاسیکش) فاصله می گیرد کوروساوا در خلوت خود و بدون هیچگونه تاثیرپذیری از چنین موجی "ریش قرمز" را به شدت قصه گو می سازد تا جایی که می توان "ریش قرمز" را پس از "هفت سامورایی" قصه گو ترین فیلم کوروساوا دانست. تقریبا تمام شخصیت های موثر و تشکیل دهنده ی درام در "ریش قرمز" دارای قصه هستند و حتی بسیاری از نشانه های شخصیتی افراد نیز از دل قصه ها استخراج می شوند. اما "ریش قرمز" با وجود خرده قصه ها و قصه های فرعی (که ظاهرا آیتم هایی مجزا از یکدیگر به نظر می رسند) همراه با تم های پس زمینه ای متعدد انسجام مطلبی خود را حفظ کرده و تمام خرده قصه ها در خدمت قصه ی اصلی و تمام تم های پس زمینه ای در خدمت تم اصلی قرار می گیرند. علاوه بر اینها در نوع قصه گویی نیز تنوع به چشم می خورد و قصه گویی فقط منحصر در دیالوگ ها و حتی فلاش بک ها نیست و نماهای قصه گو نیز در فیلم مشاهده می شوند. در این میان پیوند هدفمند ساختار و فیلمنامه نیز نقشی مهم ایفا می کند به گونه ای که از سویی خرده قصه هایی که نیاز به تمرکز کمتری دارند (همچون قصه ی اولین عشق ناکام یاسوموتو – قصه ی زنی دیوانه – قصه ی زنی متهم) پس زمینه ی قاب و قصه های فرعی که نیاز به تمرکز بیشتری دارند (همچون قصه ی ساهاچی) تمام قاب را دربرمیگیرند و از سویی دیگر قصه ها غالبا در قاب های ثابت و ایستا روایت می شوند تا مخاطب را در خود غرق کنند. این همه موجبات پیشرفت های چشمگیری در سینمای قصه گوی کوروساوا را فراهم آورده و شاید همین نوع قصه گویی است که "ریش قرمز" را (همچون "هفت سامورایی") علیرغم دارا بودن ریتمی کند و زمانی بیش از 180 دقیقه برای مخاطب نه خسته کننده و ملال آور بلکه جذاب و دلنشین می کند.

"ریش قرمز" را هر طور که بالا و پایین کنید آن را نقطه ی عطفی برای سینمای کوروساوا خواهید دانست. "ریش قرمز" در حکم جمع بندی تفصیلی از همه ی آنچه در طول دوره ی اول فیلمسازی کوروساوا (از 1943 تا 1965) مشاهده می شود است و حسن ختامی کامل بر آن دوران. کوروساوا در "ریش قرمز" به شدت خودش است. تمام مولفه ها و ضوابط سینمای کوروساوا در "ریش قرمز" به صورتی تعمیق یافته و با غنایی حداکثری بکار برده می شوند. از تاکید بر پیچیدگی زنان و اهمیت نقش آنان در زندگی و جامعه (تقریبا در تمام ماجراهای "ریش قرمز" زنان نقشی کلیدی دارند) و لزوم شناخت آنان گرفته تا اهمیت انتخاب فرد (ماجرای زنی دیوانه و نمونه های مشابه اش که به چنین جنونی تن ندادند) – تحت اختیار قرار گرفتن فرد و اعطای حق انتخاب به او (انتخاب یاسوموتو در پایان فیلم مابین دکتر ماندن در مریض خانه و یا دکتر شوگان ها شدن) – جوانمردی و کردار نیک (منش ریش قرمز) – عدالت (در قالب بازستاندن حق فقیران از ثروتمندان (مشی رابین هودی ریش قرمز) و اعتراض های سیاسی گاه و بیگاه ریش قرمز) – فاعلیت (در قالب نجات دختر 12 ساله (اوتویو) از فاحشه خانه توسط ریش قرمز و رفتن ریش قرمز به دادگاه برای حل مشکل زنی متهم) – تزریق فاعلیت (کتک زدن مدیر فاحشه خانه توسط اوتویو هنگامی که می خواستند او را به فاحشه خانه برگردانند) – تقبیح سستی (تقبیح وسوسه شدن یاسوموتو در مقابل زن دیوانه) – مهار حرص و طمع (مهار غرور کاذب یاسوموتو در ابتدای فیلم) و... که هر کدامشان به طور مجزا درون مایه ی یکی از آثار کوروساوا را تشکیل می دادند جملگی در "ریش قرمز" مشاهده می شوند و برآیند آن ها آفرینش یک مفهوم است : انسانیت. آری ! آفرینش انسانیت دفعتا و ناگهانی نیست و پرداخت مناسب تک تک مولفه های آن را می طلبد و در غیر این صورت گرفتار شدن اثر در دام شعارزدگی و مونولوگ گویی بدیهی می نماید (دقیقا همان دامی که "ریش قرمز" گرفتار آن نشده است).

"ریش قرمز" همچنین حسن ختامی ماندگار بر همکاری توشیرو میفونه و آکیرا کوروساوا بود. رفتن میفونه درست با پایان یک دوره و آغاز دوره ای جدید در فیلمسازی کوروساوا همزمان شد گویی که بدون میفونه فیلمسازی کوروساوا نیز تغییر کرد (اگرچه به گواه تاریخ حتی بدون میفونه نیز ذره ای از جلال و شکوه سینمای کوروساوا کم نشد). میفونه در "ریش قرمز" نقشی به غایت ماندگار از خود بر جای گذاشت. او که بازیهایش در آثار قبلی کوروساوا به شدت وابسته به جنب و جوش ها و حرکات بیرونی اش بوده و تا حدی اغراق شده می نمود در "ریش قرمز" بازی به شدت زیرپوستی را از خود ارائه داده و با ایفای موفق نقشی تا به این حد متفاوت قابلیت های خود در عرصه ی بازیگری را بیش از پیش به رخ می کشد.

حاصل این همه "ریش قرمز"ی شده که در آن هیچ چیزی از کنترل سازنده ی اثر خارج نشده و همه چیز درست سر جای خود قرار گرفته است. استاد در این آخرین اثر سیاه و سفید خود دوره ی اول فیلمسازی خود را به معنای حقیقی کلمه تکمیل نمود و به استقبال دوره ای جدید رفت. دوره ای که رنگ آمیزی وارد سینمای استاد شده و به یکی از ارکان اصلی آن سینما تبدیل شد. دوره ای که آثار استاد اگرچه به لحاظ کمی به پای دوره ی پیشین نرسید اما به لحاظ کیفی روز به روز غنی تر و پربارتر از پیش گشت. دوره ای که بی تردید شرح کامل آن مجالی مفصل می طلبد.

نقد فیلم ریش قرمز کوروساوا red beard

جمع بندی و سخن پایانی

با همه این حرف ها: کسی چون دکتر نایدی شاید در پیش فرض ذهن خود این نکته درک کرده: سیاست مهم تر از آن است که تنها به دست سیاستمداران ژاپنی سپرده شود. یعنی نباید تماما نسبت به سیاست بی تفاوت بود و به نیات مثبت و برنامه ی شیک سیاستمداران، دل خوش کرد. باید در راه سیاستی «دیگر»، نایدی آسا، همیشه تلاش کرد:«سیاست در مقام ممکن کردنِ ناممکن» که «بستر» را «آماده می کند» برای «زندگی» «پابرهنگان» و «فقیران»: در ابتدای فیلم ریش قرمز ممکن نبود یاسوموتو، «ریش قرمزی دیگر» شود اما در انتها، ناممکن، ممکن شد.

باغ ملی مشهد یکی از قدیمی ترین بوستان های شهر

باغ ملی مشهد یکی از قدیمی ترین بوستان های شهر

اکرم ترشیزی - epersianhotel

باغ ملی مشهد یکی از قدیمی ترین مراکز تفریحی و گردشگری مشهد است که در خیابان امام خمینی واقع می باشد. این بوستان زیبا با داشتن فضای سبز، یک بازار در مجاورت خود، دسترسی به ایستگاه اتوبوس و ... یکی از مکان های مشهور و محبوب در مشهد می باشد.

باغ ملی مشهد

باغ ملی مشهد

بازاری جنب باغ ملی مشهد

این بوستان کوچک در یکی از خیابان‌های قدیمی شهر مشهد به نام «ارگ» واقع شده است ونزدیک ترین هتل ها به این باغ هتل آپادانا مشهد و هتل فردوسی مشهد است. اکنون این خیابان با اسم امام خمینی(ره) مزین شده است. باغ ملی جنب بازار جنت مشهد قرار دارد.

باغ ملی مشهد

باغ ملی مشهد از قدیمی ترین مراکز تفریحی مشهد

به دلیل این موضوع باغ ملی مشهد یکی از تفرجگاه های خوب مشهد به شمار می رود که می توان بعد ازخرید دراین مکان استراحت کرد وازدیدن مناظر سرسبز باغ ملی مشهد لذت برد. زیرا قرارگیری این بوستان در مرکز شهر مشهد باعث شده تا مردم شهر، کارمندان و کارگران بعد از کار خود کمی در این بوستان استراحت کنند وهوایی تازه کنند.

باغ ملی مشهد

باغ ملی مشهدبا نمادی از یک مرد بزرگ

زیرا باغ ملی مشهد به ارگان های مهمی همچون دارایی و فرمانداری بسیار نزدیک است. در بدو ورود به باغ ملی با نمادی از یک مرد بزرگ مواجه خواهید شد. این مرد بزرگ کسی نیست جز حسین آقا ملک که وقف های بزرگی در مشهد انجام داده که یکی از آن ها خانه ملک مشهد در همین خیابان امام خمینی است.

بازار های اطراف باغ ملی مشهد

بازار های اطراف باغ ملی مشهد

باغ ملی در ارگ یا امام خمینی مشهد

شاید برخی سوال کنند چرا مردم می گویند باغ ملی توی ارگ یا امام خمینی؟ دلیلش این است که در زمان گذشنته نامش ارگ شهر بوده است. گویا در زمان های گذشته «ارگ شهر» یا ارگ اولیه متعلق به ملک محمود سیستانی بوده است. آب قنات رکن‌آباد از قنات‌های مشهور قدیمی شهر مشهد نیز از میان باغ ملی عبور می‌ نمود.

این مکان در سال 1345 هجری شمسی توسط حاج‌حسین ملک به شهرداری مشهد واگذار گردید. در حال حاضر باغ ملی با فضاهای دلنشین قدیمی، آبنماها و اشجار مرتفع خود استراحتگاهی کوچک برای عابرین در دل شهر مشهد محسوب می‌گردد. تندیس مشاهیر علم و ادب و عرفان نیز در این بوستان کوچک نصب شده است.

باغ ملی در ارگ یا امام خمینی مشهد

باغ ملی در ارگ یا امام خمینی مشهد

از جمله این مشاهیر می توان به خواجه نصیر الدین طوسی اشاره کرد. این حکیم بزرگ تاریخ دان و منجم مشهور ایرانی است که باعث شده تا در تمام جهان نامش بدرخشد. از دستاورد های این حکیم، می توان به رصدخانه مراغه اشاره کرد.

نگاهی به تاریخچه پارک ملت مشهد که در دهه ۴۰ پا گرفت| بوستانی برای ملت

نگاهی به تاریخچه پارک ملت مشهد که در دهه ۴۰ پا گرفت| بوستانی برای ملت

روایت پارکی گسترده و خاطره‌انگیز که در دهه ۴۰ پا گرفت و نخستین شهر بازی را به مشهد آورد.

نوشته نعیمه زینبی - خبرنگار- فصل سوم سال که از راه می‌رسد، درخت‌ها رخت پاییزی به تن می‌کنند و بوستان ملت جان می‌دهد برای قدم زدن میان برگ‌ها و درخت‌ها با همراهی موسیقی باد؛ بوستان معروفی که غیرمشهدی‌ها هم آن را به‌خوبی می‌شناسند. ساکنان سبز و ریشه‌درخاک این قطعه از طبیعت مشهد حالا حدود شصت سالی دارند، ولی شهرتشان به اندازه چند نسل زندگی است؛ از دهه ۴۰ که نخستین میهمانانش، شاهد نهال‌های کوتاه و بی‌سایه بودند تا اکنون که این بوستان با درختان تنومند و برافراشته سر در دل آسمانش، این گوشه از شهر امام‌رضا (ع) را به تکه‌ای از بهشت تبدیل کرده است. این بوستان گسترده که نزدیک به هفتاد هکتار وسعت دارد، خاطرات زیادی را در دل خود جای داده است که در این گزارش به‌سراغ گوشه‌ای از آن‌ها می‌رویم.

سال ۴۴؛ نخستین قدم‌های ساخت بوستان

در اسفند سال ۱۳۴۳ خورشیدی، مهندس شهرستانی، شهردار وقت مشهد که از خرداد همان سال این مسئولیت را برعهده گرفته است، می‌خواهد بوستانی شایسته شهر امام‌رضا (ع) بسازد. ازآنجاکه زمین‌های درون بافت مسکونی هیچ‌کدام ابعاد مدنظر را ندارد، آن‌ها به‌سراغ یک تکه زمین در خارج از شهر می‌روند. این زمین از یک طرف به بولوار وکیل‌آباد محدود می‌شود و ازسوی دیگر به بولوار آزادی که آن زمان نام سیدجمال‌الدین بر پیشانی‌اش نشسته است، می‌رسد؛ البته ماجرا به همین سادگی نیست و زمینی که شهرداری برای این کار مناسب شناخته، از اراضی آستان قدس است.

نامه‌نگاری میان شهرداری و آستان‌قدس آغاز می‌شود. شهرستانی از تیمسار باتمانقلیچ، نیابت تولیت آستان قدس رضوی در آن زمان، تقاضای واگذاری زمینی به مساحت سی هکتار را می‌کند که ابعاد آن پانصد در ششصد متر است. جالب است که باتمانقلیچ بنا به درخواست تهران و در پاسخ یکی از این نامه‌ها در سوم آبان سال ۴۴ می‌نویسد که «سی هکتار زمین برای احداث این پارک کم است» و دست شهرداری مشهد را باز می‌گذارد ۶۳ هکتار از اراضی را به بوستان اختصاص دهند.

آبان سال ۱۳۴۴ زمینی به ابعاد هفتصد در نهصد متر دراختیار شهرداری قرار می‌گیرد تا نخستین کلنگ بوستان یادشده به زمین زده شود. مراسم شروع عملیات ساختمانی این بوستان در جراید آن زمان بازتاب دارد: «مقارن ساعت ۵/۱۱ روز سه‌شنبه، کلنگ بنای یک پارک جدید به‌وسیله تیمسار سپهبد باتمانقلیچ، استاندار خراسان، در حاشیه نهر گناباد واقع در جاده وکیل‌آباد، به زمین زده شد. در مراسم افتتاح عملیات ساختمان پارک مزبور، گروهی از شخصیت‌های برجسته شهر حضور داشتند».

کاشت نهال و دیوارکشی

این بوستان از همان ابتدا نام آریامهر را بر پیشانی خود می‌بیند و تا پس از انقلاب نیز به همین نام خوانده می‌شود. دنبال کردن اخبار نشان می‌دهد که عملیات عمرانی بوستان از این تاریخ شروع می‌شود و تا سال‌ها بعد از آن ادامه پیدا می‌کند. مسئولان بار‌ها از عملیات عمرانی این پروژه بازدید می‌کنند و اخبار مربوط به آن منتشر می‌شود.

یکی از اقدامات نخستی که برای بوستان ملت انجام می‌شود، دیوارکشی آن است. در ۲۴ آبان ۱۳۴۴ آگهی مناقصه دیوارکشی بوستان ملت در روزنامه‌ها چاپ می‌شود. «آفتاب‌شرق» در این تاریخ می‌نویسد: «شهرداری مشهد اعلام کرد دستمزد دیوارکشی پارک آریامهر واقع در ضلع شمالی جاده وکیل‌آباد، نزدیک نهر گناباد را که هزینه تقریبی آن در حدود مبلغ ۲۰۰ هزار ریال برآورد شده، به مناقصه واگذار می‌کند».

دومین اقدام نیز کاشت نهال است که در همان سال ۱۳۴۴ شروع می‌شود تا به‌مرور این اراضی، شمایل بوستان را به خود بگیرند. سال ۴۶ بولوار وکیل‌آباد نیز روبه‌راه می‌شود و شهرداری برای گلکاری این بولوار جدید بیست‌وچهارکیلومتری که بوستان آریامهر و وکیل‌آباد را به‌هم وصل می‌کند، ۱۰۰ هزار شاخه گل رز می‌خرد. یک باغدار، تأمین این تعداد گل را با دریافت مبلغ ۳ میلیون ریال در سه قسط برعهده می‌گیرد تا آبادانی اندک‌اندک به آن سوی شهر نیز سلام کند.

همان‌طور که می‌بینید، ساخت این بوستان وسیع که اکنون به یکی از تفرجگاه‌های اصلی شهر تبدیل شده و در میانه بافت مسکونی آن قرار گرفته است، به‌مرور تحقق یافته و شاید به همین دلیل، هیچ مراسم افتتاح رسمی را به خود ندیده است.

بوستانی برای ملت

نمایی از فواره قدیمی پارک ملت مشهد

ساخت سالن‌های ورزشی بوستان

در ابتدای ساخت این بوستان وسیع، انگار صحبتی از طرح‌های تکمیلی نیست و موضوع درخت‌کاری در اولویت قرار دارد. روزنامه «نور ایران» در سال ۱۳۴۶ درباره این بوستان که همراه دانشگاه مشهد خارج از حلقه شهر قرار گرفته است، می‌نویسد: «این پارک از طرف شهرداری مشهد در دو سال قبل، طرح و ایجاد شد و طی مدت کوتاهی، تمام ۶۶ هکتار مساحت آن درخت‌کاری شد».

یکی از مسائل بوستان ملت با این وسعت، درنظر گرفتن امکانات رفاهی برای افرادی است که در آن حضور پیدا می‌کنند. سالن ورزشی، امکانات تفریحی و رستوران، نیاز‌های بعدی است که به آن توجه می‌شود؛ موضوعی که ضرورت آن باعث می‌شود درخت‌های کاشته‌شده را جابه‌جا کنند. در اسناد به‌جای‌مانده از آن زمان در نامه‌نگاری‌ها این موضوع مشهود است:

«برای جابه‌جایی درخت‌های موجود در مساحت ۱۰۵ هزار متر اراضی درنظر گرفته‌شده برای احداث مجموعه ورزشی در قسمت غربی پارک آریامهر در فصل مناسب به‌وسیله شهرداری مشهد جابه‌جا شوند، ولی برای آنکه حتی‌الامکان از وسعت پارک آریامهر کاسته نشود، درصورتی‌که در اطراف این پارک آستان قدس رضوی دارای زمین باشد، معادل آن مقدار از اراضی پارک آریامهر که برای احداث مجموعه ورزشی درنظر گرفته شده است، به وسعت این پارک اضافه شود».

سال ۱۳۴۹ سرلشکر خسروانی، معاون نخست‌وزیر و سرپرست سازمان تربیت‌بدنی و تفریحات سالم ایران، نامه‌ای به بنی‌اعتماد، شهردار مشهد، می‌نویسد و از اینکه شهرداری مشهد برای پیشبرد امور ورزشی خراسان، همکاری فراوان کرده است، تشکر می‌کند. در محتوای این نامه آمده است که زمین‌های ورزشی فوتبال، والیبال، بسکتبال و تنیس در قسمت غربی پارک ساخته می‌شود و دراختیار علاقه‌مندان و ورزشکاران قرار خواهد گرفت.

۲ آذر سال ۱۳۵۰ برای بهره‌برداری از تأسیسات ورزشی پارک آریامهر، جلسه‌ای با حضور مسئولان و شخصیت‌های ورزشی مشهد در رستوران کوهسنگی تشکیل می‌شود و در این جلسه درباره استفاده از تأسیسات ورزشی پارک آریامهر و نحوه اداره آن مذاکره می‌کنند و درباره آن تصمیم می‌گیرند.

استخر و رستوران به بوستان اضافه می‌شود

گام بعدی برای آبادانی بوستان، ساخت یک رستوران است. آن زمان بنی‌اعتماد، شهردار مشهد و شخصی به نام مهندس حبیب، رئیس سازمان پارک‌ها و هتل‌هاست که به‌همراه چند تن از رؤسای شهرداری از بوستان ملت بازدید می‌کنند و زمین مناسبی را برای ساختمان رستوران درنظر می‌گیرند و دستور ساخت آن را می‌دهند.

۳ اردیبهشت سال ۴۸ این خبر منتشر می‌شود و نزدیک دو ماه بعد مناقصه واگذاری رستوران پارک آریامهر در جراید به چاپ می‌رسد. طبق این آگهی، شهرداری مشهد این دستگاه ساختمان را با مبلغ حدود ۷ میلیون‌و ۵۰۰ هزار ریال واگذار می‌کند. سال ۴۹ انجمن شهر در جلسه‌ای که برگزار می‌کند، نصب تأسیسات حرارتی مرکزی رستوران پارک و هزینه لوله‌کشی کامل آن را در حدود یک‌میلیون‌و ۲۰۰ هزار ریال برآورد می‌کند و آن را به تصویب می‌رساند تا آن را نیز از طریق مناقصه به بهترین پیشنهاد بدهند.

۱۶ بهمن ۱۳۴۸ نیز مناقصه ساخت دریاچه ملت که هزینه آن یک‌میلیون‌و ۸۵۰ هزار ریال برآورد شده است، برگزار می‌شود. کف‌سازی و دیوارسازی این دریاچه زیبا که حضورش در خاطرات همه مشهدی‌ها پررنگ است، در آگهی دیگری به چاپ می‌رسد. با اضافه شدن امکانات تازه، اندک‌اندک بوستان ملت به شکل کنونی خود نزدیک می‌شود.

بوستانی برای ملت

تصویری از نهال‌کاری زمین پارک ملت مشهد

نصب ۱۲ مجسمه ماندگار

اتفاق خوب دیگری که در بوستان بزرگ شهر می‌افتد و اثرات آن همچنان مانده است، نصب دوازده مجسمه در نقاط مختلف این شهر است. بلوکه فرش و بتن‌ریزی داخل محوطه پارک ملت و احداث دو دستگاه کیوسک در میدان یادبود و مقابل بوستان، ساخت جایگاه موزیک داخل پارک و آسفالت محوطه داخلی و آسفالت پارکینگ و پیاده‌رو‌های محوطه جلوی پارک آریامهر نیز هم‌زمان با نصب این تندیس‌ها در سال ۱۳۵۰ انجام می‌شود.

خبری که در ۱۵ تیر این سال در روزنامه «آفتاب‌شرق» به چاپ می‌رسد، از چگونگی این تصمیم خبر می‌دهد: «جلسه علنی انجمن شهر مشهد به ریاست حسن مکرم و با حضور دکتر هوشنگ معتمدی شهردار مشهد تشکیل شد. یک لایحه شهرداری درمورد بنای یادبود و ساختن دوازده پیکره مشاهیر خراسان در میدان راه‌آهن و پارک آریامهر به قید فوریت، تقدیم انجمن شهر شده بود، قرائت شد و علیرغم اظهار نگرانی دکتر متینی با توضیحات رئیس انجمن، این لایحه به اتفاق آرا به تصویب رسید».

این تندیس‌ها به‌همراه جایگاه موزیک و بلوکه فرش داخل پارک در ۲۴ مهر در جشنی که شهردار مشهد با همراهی دیگر شخصیت‌ها برگزار می‌کند، افتتاح می‌شود. سخنگوی شهرداری مشهد درباره این موضوع می‌گوید: «دوازده مجسمه از بزرگان و سرداران و شعرای نامی خراسان با سفارش شهرداری مشهد، توسط ارژنگ‌نژاد، مجسمه‌ساز و با همکاری و نظارت وزارت فرهنگ و هنری و کارشناسان و شخصیت‌های هنری در تهران، تهیه و به مشهد منتقل و با حضور دکتر معتمدی، شهردار مشهد و نمایندگان فرهنگ و هنر در پارک زیبای آریامهر نصب گردید».

بوستانی برای ملت

تصویری از تندیس‌های پارک ملت مشهد

یک‌شهر بازی که میان اسناد گم است

درمیان سال‌خورده‌های مشهدی، حرف اوایل دهه ۵۰ که می‌شود، خاطرات شهربازی بوستان ملت نیز گل می‌کند؛ موضوعی که جست‌وجوی آن درمیان اسناد، ما را به جایی نمی‌رساند، درحالی‌که اطلاعاتی درباره دیوارکشی، کاشت درخت، ساخت رستوران و دریاچه در اسناد و مطبوعات وجود دارد، هیچ اشاره‌ای به ساخت شهربازی در این تاریخ در این بوستان نشده است. جواد طوسی، یکی از قدیمی‌های مشهد، بسیاری از روز‌های جوانی‌اش را در بوستان ملت و شهربازی گذرانده است.

او ادعا می‌کند که سال ۱۳۵۱ این شهربازی ساخته شده و در آن زمان، ورود به آن آزاد بوده و نیاز به تهیه بلیت نداشته است. محمد صلواتی نیز از چرخ‌وفلک دستی آن یاد می‌کند و همچنین چرخ و فلک برقی کوچکش. آنچه از آن مطمئن هستیم، شهربازی بوستان ملت نخستین نمونه آن در مشهد بوده و چرخ و‌فلک آن نیز همین لقب را یدک می‌کشد و ارتفاع آن کمتر از ۱۰ متر بوده است.

یک دهه بعد، علی مینایی کسی است که فان‌فار سی‌متری بوستان را طراحی می‌کند و آن را با ۲۸ کابین می‌سازد. این چرخ‌وفلک با هزینه یک‌میلیون‌و ۵۰۰ هزار تومان ساخته می‌شود. مینایی درباره ساخت این فان‌فار می‌گوید: «این چرخ‌وفلک‌سی‌متری، اولین چرخ‌وفلک مرتفع در ایران حساب می‌شد. می‌گفتند در خاورمیانه هم بلندترین است؛ البته بعد از ما باقی شرکت‌ها بلندتر از این هم زدند».

بوستانی برای ملت

نظر دکتر محمد جعفر یاحقی در مورد فردوسی - سعدی - حافظ و شجریان / درس مدارا و خردورزی

دکتر "محمدجعفر یاحقی" فرزند محمدحسن سال 1326 خورشیدی در فردوس متولد شد. تحصیلات ابتدایی را تا پنجم متوسطه در فردوس و ششم ادبی را در مشهد به پایان رساند، سال 1346 وارد دانشگاه مشهد شد و در رشته زبان و ادبیات فارسی شروع به تحصیل کرد. سال 1350 دوره لیسانس را به پایان رساند و همان سال در دوره فوق لیسانس ادبیات در مشهد پذیرفته شد. پس از اتمام تحصیل در مقطع فوق لیسانس، در مهر 1354 به عنوان مربی در گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مشهد به خدمت مشغول شد و هم زمان در کنکور دکترای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مشهد پذیرفته شد. سال 1359 از رساله دکترای خود به عنوان «فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات» دفاع کرد و سال 1362 استادیار شد. از شهریور 1364 به مدت یک سال برای استفاده از فرصت مطالعاتی به انگلستان رفت و در دانشگاه کمبریج به مطالعات خود ادامه داد.سال 1367 بار دیگر به دعوت دانشگاه آکسفورد یک ماه در کتابخانه بادلیان سرگرم تحقیق بود در همان سال به مرتبه دانشیاری رسید. از مهر 1369 به دعوت دانشگاه مطالعات خارجی توکیو به ژاپن رفت و یک سال در توکیو به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول بود. در پاییز 1372 به مرتبه استادیاری رسید و از همان زمان به سمت پژوهشی دانشکده ادبیات و علوم انسانی منصوب شد. چند ماه بعد مسئولیت تحصیل تکمیلی آن دانشکده نیز به او واگذار شد. به پیشنهاد وی «مرکز خراسان شناسی» وابسته به آستان قدس رضوی در آذر ماه 1357 تاسیس و از همان آغاز به اشاره مقام معظم رهبری به عنوان مدیر عامل این مرکز منصوب شد. کار تحقیق و نوشتن را از سال 1349 در ارتباط با آستان قدس رضوی آغاز کرد و در همان زمان شالوده کتابی با عنوان فرهنگ نامه قرآن پی ریزی و مسئولیت علمی آن به وی واگذار شد. این کتاب سرانجام به همت و سرپرستی او بعد از انقلاب تکمیل و در پنج جلد منتشر و بهمن 1357 به عنوان کتاب برگزیده برنده جایزه کتاب سال شد و از دست رئیس جمهور وقت ایران لوح افتخار گرفت. از سال 1363 که بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس تاسیس شد با سمت مدیر گروه فرهنگ و ادبیات مشغول به تحقیق شد. او هم زمان با تدریس در دوره های سه گانه کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای زبان و ادبیات فارسی در کنفرانس های داخلی و خارجی شرکت کرده است. دکتر محمدجعفر یاحقی اظهار می دارند: دانشگاه فردوسی مشهد خانه اول من است و هیچکس نمی تواند پای مرا از این دانشگاه ببرد مگر مرگ؛ طالع من با دانشگاه فردوسی مشهد گره خورده است، گرهی که حتی با دندان هم نمی شود بازش کرد.
وی افزود: معلمی، باغبانی است و باغبانی، مراقبت از برکشیدگی و افراختگی و باروری است و من نیز معلم هستم و هم اکنون به هر جا که می نگرم از دیدن نهالها و درختهایی که مراقبت و آبیاری کرده ام شادان و خرسند می شوم.
دکتر یاحقی گفت: از تاریخ سرزمین خود و از پیر زبان آورش فردوسی بزرگ آموخته ام که با زمانه کنار بیایم، به ناملایمات لبخند بزنم و نادلپذیری ها را در گشادگی سینه رها کنم و از سختی ها چهره در هم نکشم و با دلخواسته دیگران همراهی کنم.
وی افزود: مدارا و هم آوایی را از فردوسی، پیر خرد این دیار آموختم و دانستم که مدارا خرد را برادر بود و پایداری را از پیر وطن که از همه ناملایمات با شکیبایی تاریخی خود گذشته است و همچنان پاینده و پایدار مانده است و توصیه ای هم به جز مدارا، خردورزی، تحمل و تساهل نمی توانم داشته باشم.
دکتر یاحقی با بیان این که باید به اراده دیگران احترام گذارد، تاکید کرد: جامعه ما نیز به هیچ چیز جز مدارا و هم آوایی باغیر نیازمندتر نیست.

شخصیت علمی محمدجعفر یاحقی (متولد ۱۳۲۶) استاد تمامِ زبان و ادبیات فارسیِ دانشگاه فردوسی مشهد و پژوهشگر و نویسنده اهل فردوس، نه‌تنها بر دانشجویان و اهالی فرهنگ و ادبِ خراسان که بر استادان و چهره‌های علمی کشور نیز پوشیده نیست.

او در کنار تدریس و تألیف‌های متعدد، خدمات شایانی از جمله تأسیس مرکز خراسان‌شناسی در ۱۳۷۶ داشته و یکی از افتخاراتش دریافت سه جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران برای کتاب پنج‌جلدی فرهنگنامه قرآنی در ۱۳۷۵، برای تصحیح دوجلدی تاریخ بیهقی با همکاری مهدی سیدی در ۱۳۸۹ و برای تصحیح تفسیر بیست‌جلدی روض‌الجنان با همکاری دکتر محمدمهدی ناصح است.

او هم اکنون عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، مدیر قطب علمی فردوسی و شاهنامه در دانشگاه فردوسی مشهد و مدیر موسسۀ فرهنگی هنری خردسرای فردوسی است، اما عنوانی که به‌تازگی و در هفتۀ پژوهش به او اعطا شده درجۀ «استاد ممتازی» است. دکتر یاحقی، پس از دکتر علیرضا کوچکی استاد دانشکده کشاورزی مشهد، دومین عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی است که به واسطه کار‌های پژوهشی و تحقیقاتی و خدمات اجتماعی گوناگون و تأثیری که در شاگردپروری و راهنمایی رساله‌های متعدد داشته، به مرتبه استاد ممتازی نائل آمده است.


این رتبه که یک مرحله بالاتر از استاد تمامی است در دانشگاه‌ها به افراد معدودی تعلق می‌گیرد، پیش‌تر در رشته زبان و ادبیات فارسی و در دانشگاه تهران، به استادان فقیدی از رشته ادبیات همچون فروزانفر، مدرس‌رضوی و دکتر صفا و نیز استاد دکتر شفیعی کدکنی اعطا شده است. به همین بهانه، گفت‌وگویی با محمدجعفر یاحقی داشته‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

همچنان معلم دانشگاه هستم

محمدجعفر یاحقی، سال‌ها دربارۀ فردوسی پژوهش کرده و در زمینه‌های مختلف، از تألیف و تصحیح و ترجمه، بیش از ۶۲عنوان کتاب و بیشتر از ۳۴۰ مقاله، منتشر کرده و برای آن‌ها وقت گذاشته است. او دربارۀ عشق و علاقه‌اش به ادبیات می‌گوید: برای خودم همیشه روشن بود که می‌خواهم چه‌کاره بشوم. من از دبیرستان تصمیمم را گرفته بودم و دنبال همان راه هم رفتم. به زبان و ادبیات فارسی و پژوهش و تحقیق علاقه داشتم، ولی هرگز برای اینکه رتبه‌ای بیاورم و استاد بشوم، این کار‌ها را دنبال نکردم. من ۲۷ سال است استاد هستم (از سال ۱۳۷۲ تاکنون) و کار‌های اساسی من بعد از سال ۷۲ چاپ شده است. از آن زمان در مرتبه استادی درجا می‌زدم و پیشرفت دیگری نداشتم، تا اینکه به‌تازگی دانشگاه این درجۀ «استاد ممتاز» را به من داد، چیزی که من هرگز دنبالش نبودم.


این استاد دانشگاه فردوسی، تدریس را از سال ۵۰، یعنی زمانی که دانشجوی فوق لیسانس بوده به طور غیررسمی در دبیرستان علم وابسته به دانشگاه فردوسی آغاز کرده و از سال ۵۲ یعنی ۴۷ سال پیش به طور رسمی در دانشکده ادبیات کارخود را آغاز کرده است؛ او می‌گوید هنوز هم بازنشست نشده‌ام و همچنان معلم دانشگاه هستم و هم‌اکنون، مثل پنجاه سال پیش این کار را دوست دارم و به آن عشق می‌ورزم.

بیش از هزار دانشجو با من درس داشته و برخی مستقیم از زیر دست من فارغ‌التحصیل شده‌اند، ده‌ها رساله دکتری را راهنمایی کرده‌ام و افراد زیادی از شاگردانم اکنون خودشان درجه استادی دارند. دکتر غلامحسین‌زاده، رئیس دانشکده علوم انسانی تربیت مدرس تهران، دکتر یحیی طالبیان، دکتر مهدخت پورخالقی چترودی، دکتر سید مهدی زرقانی و ده‌ها تن دیگر با درجۀ استاد از زمرۀ دانشجویان من بوده‌اند. در دانشگاه خودمان نیز تقریبا چهارده، پانزده نفر از اعضای گروه ادبیات فارسی، دانشجوی من بوده‌اند و راهنمایی رساله خیلی‌هایشان با من بوده است.
این معلم هفتادوسه ساله بدون شک، بزرگان زیادی را در حوزه زبان و ادبیات فارسی درک کرده است. دکتر یاحقی درباره تجربه زیسته با بزرگان زبان و ادبیات فارسیِ زمان خودش می‌گوید: دوران تحصیل من تا فوق لیسانس در دانشگاه فردوسی بوده است؛ بنابراین از سال ۱۳۴۵ با استادان دانشگاه مشهد، یعنی دکتر شریعتی، دکتر رجایی بخارایی، دکتر یوسفی و کمی هم با دکتر علی‌اکبر فیاض که مؤسس دانشکده ادبیات بود، درس و معاشرت داشتم. البته به طور مستقیم در کلاس دکتر فیاض نبودم، ولی در جلسات و دیدارها، او را می‌دیدم و از محضرش استفاده می‌کردم.
دوره دکتری را در تهران گذراندم. در تهران با افراد دیگری برخورد کردم؛ با دکتر سید جعفر شهیدی، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب که آن زمان مدیر گروهمان بود، با دکتر ذبیح‌ا... صفا (استاد ممتاز دانشگاه تهران). با دکتر پرویز خانلری و دکتر سادات ناصری نیز درس داشتم. به نظر من، آدم از هر طیفی، چیزی را فرا می‌گیرد. مثلا از دکتر شریعتی، نگاه مدرن دینی و برداشت نوین از دیانت و اجتماعیات را یاد گرفتم و با تفسیر و تحلیل مسائل روز آشنا شدم. مأخذشناسی و منابع ادبی و تحقیقات وسیع ادبیات را از دکتر غلامحسین یوسفی، دارم. از دکتر احمدعلی رجایی‌بخارایی، ذوق ادبی و شیوه برخورد و نگاه نو به آثار ادبی کهن را آموختم. این افراد در دانشکده ادبیات مشهد، ترکیب خوبی بودند که باعث شدند بعد، در دوره فوق لیسانس با دیدگاه‌های شادروان جواد حدیدی و ادبیات غرب آشنایی پیدا کنم. مجموع این‌ها می‌شد یک دستاورد فرهنگی که می‌توانست در شخصیت من موثر باشد.

همچنین در تهران، اما خیلی گذرا، با آدم‌های بزرگی آشنا شدم؛ با ذبیح‌ا... صفا درس حماسه‌سرایی داشتم که زمینه کار و تحقیق من شد. با پرویز خانلری، دستور زبان فارسی داشتم و اولین کتاب من را او در تهران چاپ کرد. رساله دکتری‌ام با دکتر یوسفی در مشهد بود، اما شادروان دکتر مهرداد بهار- پسر ملک‌الشعرای بهار -در دانشگاه تهران، مشاور رساله‌ام بود. همچنین گاهی مستمع آزاد در کلاس‌های او شرکت می‌کردم و نگاه اسطوره‌شناسی را در کلاس او آموختم. رفته‌رفته در کنفرانس‌ها و همایش‌ها با شخصیت‌های دیگر آشنا شدم و زمینه را برای برداشت‌های خاص خودم فراهم می‌دیدم.

۳۰ سال از عمرم در راه فرهنگنامه قرآنی گذشت

معاشرت و مراوده با استادان و ادیبان سرشناس زمان، موهبتی است که یاحقی از آن برخوردار شده است. به گفته او بخشی از این موهبت، به فراخور روزگار و شرایط زیستی بوده که این افراد در زمان او تدریس داشته‌اند و توانسته با آن‌ها برخورد کند، اما بخش دیگرش به پذیرندگی و آمادگی خودش مربوط می‌شود: همین توفیقات پیش‌روی خیلی‌های در دوره من بوده، اما به دلایلی کمتر توجه کردند.

البته ممکن است کسانی باشند که بیشتر از من به موقعیتی که شرایط زیستی در اختیارشان گذاشته، توجه کرده باشند. من سعی می‌کردم در حد توان و امکانات خودم از شرایط استفاده کنم؛ بنابراین هم محیط مساعد بود و هم از یک جهت من پذیرنده و پذیرای این مساعدت بودم و شاید تأثیر این دو بود که اندکی پیش پای من را روشن می‌کرد. در دوره‌ای بیشتر با غلامحسین یوسفی سروکار داشتم و شاید در مجموع بیش از هر استادی با ایشان کار کرده‌ام، برای اینکه از زمان دانشجویی‌ام (۱۳۴۶) تا زمان فوت او (۱۳۶۹) با هم در ارتباط بودیم.

حتی بعد از مرگ وی هم تا امروز با خانوادۀ ایشان در ارتباط هستم گذشته از این، او استاد راهنمای رساله من بود و راهنمایی رساله‌ها فرصت خوبی است که استاد و دانشجو به‌هم نزدیک شوند و همدیگر را درک کنند. استاد و دانشجو انگار در پهنه رساله کار مشترک انجام می‌دهند. وقتی کار درازآهنگی در دست دارید خودبه‌خود بیشتر با آن فرد نزدیک می‌شوید. هنوز هم با گذشت سی سال از فوت او، با خانواده‌اش ارتباط دارم و اکنون در قطب علمی فردوسی و شاهنامه که من مسئولش هستم، کتاب‌های مرحوم یوسفی در اختیارم است.
ارتباط با مرحوم احمدعلی رجایی بخارایی در آستان قدس رضوی نیز یکی از دستاورد‌های مهم زندگی یاحقی است که این‌طور توضیح می‌دهد: او در دوره‌ای که من دانشجوی لیسانس بودم رئیس دانشکده ادبیات بود. در سال ۱۳۴۷ بازنشسته شد و آستان قدس رضوی از او دعوت کرد مطالعاتی را انجام دهد. من یکی از دانشجویانی بودم که او در این زمینه به کار گرفت. سه، چهار سال در زمینه ترجمه‌های قرآن با مرحوم رجایی بخارایی کار کردم و پس از عزیمتش به تهران، کار ناتمام عملاً به من واگذار شد. بعد‌ها یک ضلع از شخصیتم را کارم در آستان قدس و به‌ویژه ترجمه‌های فارسی قرآن تشکیل داد. بعد از انقلاب، این کار را به ثمر رساندم که حاصلش پنج جلد فرهنگ‌نامه قرآنی شد. شاید سی سال از عمر من در این راه گذشته است. به این جهت، تأثیر زیادی از شادروان دکتر رجایی گرفتم.

بگذریم از اینکه در کلاس‌ها هم او نگاه به شعر و ادب فارسی را به ما می‌آموخت. حتی من این بخت را داشتم که در تهران یک بار دیگر شاگرد دکتر رجایی شوم. زمانی که دوره دکتری درس می‌خواندم، ایشان در تهران زندگی می‌کرد و یک درس دیگر با او داشتم. آنجا هم ادامه استفاده میسر شد. تقریباً با دکتر رجایی هم تا زمان مرگش ارتباط داشتم و هنوز هم با خانواده‌اش ارتباط دارم. این‌ها تأثیرات درازآهنگی است و کسی که سی، چهل سال با خانواده‌ای ارتباط دارد، اثرات بیشتری از آن‌ها می‌پذیرد. اگر بخواهم خلاصه بگویم از دکتر یوسفی بیشتر و از دکتر رجایی در یک حدی، بیشتر از همه استفاده کرده‌ام.

«شفیعی کدکنی» به سیمرغ می‌ماند

استاد ممتاز دانشکده ادبیات مشهد در زبان و ادبیات فارسی برای خودش اسطوره‌ای دارد و می‌گوید: به طور کلی، من فردوسی را بیشتر در چشم‌انداز دارم و آن هم شاید به دلیل اُنسی است که در سال‌های زیاد با او داشته‌ام. نمی‌خواهم بگویم علاقه‌ام به حافظ یا مولوی کمتر است، ولی فردوسی در نگاه من اسطوره برجسته‌ای است. همچنین به دلیل مرکزیتی که در زبان فارسی دارد بیشتر به او علاقه‌مند هستم. اما اگر به طور عام بخواهم از شخصیت‌های معاصر صحبت کنم، دکتر شفیعی‌کدکنی چهرۀ بزرگی است.

ایشان کاریزمای خاصی در ادبیات دارد. به‌خصوص که کارش ذووجوه است؛ هر کدام از ادبا در جهت خاصی، سرشناس هستند، اما ایشان در جهات مختلف شاخص است. شاعر خوبی است، نقاد است، ادبیات کلاسیک را خوب می‌شناسد، ادبیات عرب را بلد است و با ادبیات اروپا آشناست. جامعیتی دارد که به نظر من برترین توفیق برای یک معلم و استاد می‌تواند این جامعیت باشد؛ ذوق و هنر و دانندگی و شعر و نقادی و دیدگاه‌های مدرن در وجود ایشان است. به نظر من، پیکرمندترین استاد ادبیات، دکتر شفیعی کدکنی است. او انسان جامع‌الاطراف و سرشاری است. دریافت‌های نویی از مسائل کهن دارد و اطلاعاتش هم فراوان است. ذوق پرداخت مسائل و جریان‌ها برای ایشان مسلم است، بنابراین آنچه می‌گوید برای مخاطب دلنشین است. حسن دیگری که دکتر شفیعی دارد، کمیاب است و آسان دیده نمی‌شود. من این را بار‌ها جایی نوشتم، وجود ایشان سیمرغ و کیمیاست، کم خودش را نشان می‌دهد و عطش مردم برای حضور در این دیدار‌ها بیشتر است.


یاحقی از رابطه نزدیکی که با شفیعی‌کدکنی دارد، این‌گونه می‌گوید: شاید در مشهد تنها کسی باشم که ارتباط مستقیم با او دارم. او بار‌ها به خانه ما آمده است و من نیز بار‌ها به خانه‌شان رفته‌ام. با اینکه دعوت دانشکده‌های مختلف را نمی‌پذیرد، اما به خواهش من چند بار به دانشگاه فردوسی آمده است. آخرین بار، ۲۶ آبان پارسال بود. دانشجویان برای دیدن ایشان از در و دیوار سالن بالا می‌رفتند. ما در امریکا نیز دو روز با هم بودیم. یک شب را من در خانه او ماندم زمانی که در پرینستون بود.

. واقعیت امروز درباره سعدی از آشنایی جامعه با آثار هم‌عصران این بزرگ شروع می‌شود و این سؤال جدی مطرح می‌شود که چرا بوستان و گلستان سعدی به اندازه شاهنامه و حافظ در دست‌های جوانان حتی ادب‌دوستان جای نمی‌گیرد. برای پاسخ به این سؤال، گپ‌و‌گفتی با با دکتر محمدجعفر یاحقی انجام گرفته که متن آن را در ادامه می‌خوانید.

*********

به نظر شما در ادبیات و فرهنگ امروز، چقدر خلأ آشنایی با سعدی و آثار وی احساس می‌شود؟

به نظرم همه آن‌هایی که باید سعدی را بشناسند، می‌شناسند و خلأیی احساس نمی‌شود. تنها به دلیل غلبه حافظ و فردوسی و تمایلات به حماسه و عرفان، نسبت به سعدی افق عمومی شناخت این شاعر تحت تاثیر قرار گرفته و بر آن سایه انداخته است. با رفع مقتضیات زمان، سعدی هم در جای خودش قرار خواهد گرفت.

چه می‌شود کرد تا این مقتضیات زمانه، سایه سایر شعرا را از سر سعدی کم کند؟ و آیا اصلاً این موضوع اهمیت دارد؟

کاری نمی‌شود کرد. افق اندیشه جامعه بعد‌ها به سمتی خواهد رفت که تمایلاتش به سعدی خواهد گروید. اما در کل، چون سعدی غزلی از جنس شادکامی و شادخواری داشته است، به نظر می‌رسد فضای فرهنگ جامعه ما رغبتی به رویه سعدی نشان ندهد. گرچه که زیبایی‌شناسی و ذوق هنری شعر حکم می‌کند که ما به سمت این‌چنین فرهنگی نیز خو بگیریم و حرکت کنیم. این خاصه طبقه عمومی جامعه نیست و البته ادب‌شناسان این خصیصه را درک می‌کنند. به نظر اگر تعالیم و ارزش‌ها یا ادبیات تعلیمی که سعدی در آن‌ها نامور است از سمت کارشناسان معرفی شود، شاهد اقبال به سعدی نیز خواهیم بود.

جامعه ما امروزه رغبتی به تعلیم و تعلم و اندرز ندارد. امروزه جامعه ما نسبت به اخلاقیات و اندرز‌ها به علت مقتضیات فرهنگی‌اش واکنش منفی نشان می‌دهد که می‌شود گفت برخی را نسبت به شناخت سعدی، از رغبت انداخته است.

فکر می‌کنید شناخت سعدی و اندرز‌های او کمکی به جامعه می‌کند؟

تعالیم بشری، تعالیم اسلامی و انسانی در شعر سعدی در اوج است، اما همان‌طورکه اشاره کردم جامعه به سمت ایشان نمی‌رود. جامعه ما پندپذیر نیست و آنچه در سنت تاریخی ما به عنوان اندرزشنوی وجود داشته است، با فاصله بسیاری از پله امروزی مردممان ایستاده است. یکی از کار‌های بسیار مفید در این زمینه این است که نصایح و پند‌های سعدی را در قالب‌های نوین هنری و با فرهنگ جدیدی مثل فیلم و موسیقی و تئاتر حتی با مددگرفتن از فضای مجازی معرفی کنیم. این می‌تواند نصایح تلخ سعدی را به صورت غیرمستقیم پذیرا‌تر کند. اگر این‌ها را به زبان روز بازگردانیم، سعدی را به جامعه و جامعه را به سعدی نزدیک می‌کنیم.

اقداماتی که سعدی را بهتر به جامعه بشناساند، از سمت کدام متولی باید پیگیری شود؟

به نظرم هرکس بخواهد کاری بکند، باید به ادبیات نزدیک شود. چه مدرسان و مسئولان و چه اولیاء و مربیان، اگر توانستند به مدد منطق با مسائل مواجه شوند، قادر به تأثیرگذاری خواهند بود. اما باید بدانیم کلمه «اخلاق» در جامعه امروز ما واکنش‌پذیر شده است. تا سخن از اخلاق به میان می‌آید، امرونهی‌های کلاسیک مطرح می‌شود و در نتیجه، این نصایح از سمت جامعه طرد می‌شوند. به همین منظور هرچه بتوانیم با هنر‌های مدرن به سمت چنین‌وقایعی برویم، موفق خواهیم شد که اتصال نسلی به نسل دیگر را رقم بزنیم. البته که این مسئله مشروط است به اینکه هنرمندان درک درستی از این موضوع داشته باشند.

محمد جعفر یاحقی: مرحوم شجریان با اشعار حافظ معجزه کرد

محمد جعفر یاحقی: مرحوم شجریان با اشعار حافظ معجزه کرد

استاد زبان ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد گفت: حافظ بازوی توانای موسیقی سنتی است که محمدرضا شجریان با اشعار او معجزه کرده است.

محمد جعفر یاحقی در خصوص این دو چهره ملی اظهار کرد: حافظ و شجریان دو نقطه روشن هنر و شعر فارسی هستند. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در تعبیری می‌گوید «شجریان در موسیقی، مانند حافظ در شعر است». در حقیقت هم تقارن خاصی بین این دو شخصیت وجود دارد.

وی افزود: شعر حافظ از طریق موسیقی بر دل مردم نشسته و این موضوع به گسترش شعر حافظ کمک کرده است؛ چنان که اشعار حافظ به توفیق موسیقی سنتی ایران کمک کرده است که مرحوم استاد محمدرضا شجریان در قله‌ درخشان این کوه قرار دارد. بخشی از توفیقات شادروان شجریان مربوط به شعر حافظ است و اشعار بسیار خوبی از حافظ را انتخاب کرده و به صورت‌های مختلف خوانده است که هر کدام در دل مردم جای گرفته‌ است.

یاحقی با اشاره به اهمیت استفاده از اشعار حافظ در قالب موسیقی عنوان کرد: در روزگار کنونی، مردم وقت مطالعه کتاب ندارند. شاید برخی حتی سواد خواندن اشعار را هم نداشته باشند؛ هرچند که خواندن اشعار حافظ سواد خاصی نمی‌خواهد و همه از او لذت می‌برند اما فهم چنین اشعاری نیازمند برخی مهارت‌هاست. با این حال موسیقی زبان عام است و هر فردی می‌تواند آن را بفهمد.

درخشش اندیشه حافظ او را جهانی کرده است

عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی با بیان اینکه حافظ چهره‌ای بین‌المللی است بیان کرد: حافظ علاوه بر مرزهای جغرافیایی، از مرزهای زبانی فارسی نیز گذشته و این عظمت کار او و درخشش اندیشه‌اش را نشان می‌دهد که توانسته در عرصه فرهنگ و ادبیات جهانی جاودانه شود. بدون تردید بسیاری از کشورها، ایران را با حافظ می‌شناسند و از طریق او است که به حوزه زبان فارسی و عرفان اسلامی وارد می‌شوند و منش ایرانی را در شعر و نگرش حافظ می‌بینند.

وی خاطرنشان کرد: به نظر من حافظ در قالب غزلیات محدود خود جوهر فرهنگ ایران را متبلور کرده است. تعداد غزلیات حافظ زیاد نیست و قالب غزل هم میدان کوچکی است که به تعبیری برای یک شاعر می‌تواند محدود باشد اما خاصیت غزل این است که تنوع مضامین هر بیت آن می‌تواند متفاوت باشد که حافظ این کار را انجام داده و به مرحله درخشش در این زمینه رسیده است.

یاحقی تصریح کرد: در یک تشبیه حافظ مانند یک زنبور عسلی می‌ماند که بر روی گل‌های متعدد و متنوع فرهنگ ایران نشسته است؛ شهد آن را مکیده و در وجود خود آن را به عسلی گوارا تبدیل کرده است که در کام تمام مردم مزه می‌کند. این‌طور نیست که تصور کنیم فقط سلایق خاصی اشعار حافظ را می‌پسندند بلکه حافظ متعلق به تمام مردم، با سلایق و عقاید مختلف است.

استاد زبان و ادبیات دانشگاه فردوسی ادامه داد: در سراسر دورانی که پس از حافظ زندگی کرده‌ایم، گمان نمی‌کنم او مخالفان زیادی داشته باشد. حتی آن‌ها که متشرع هستند و یا خود را متشرع می‌نمایانند، حافظ را پسنیده‌اند. از طیف افراد در سطوح مختلف درک و فهم، همگی حافظ را پسندیده‌اند؛ از فیلسوف‌ترین و متفکرترین انسان‌ها که عمیق‌ترین اندیشه‌ها را می‌توانند داشته باشند تا عادی‌ترین و عام‌ترین مردم از اشعار حافظ مطلب می‌آموزند و لذت می‌برند.

یاحقی با اشاره به طیف وسیع علاقه‌مندان به حافظ گفت: گمان می‌کنم بدون تردید در ادبیات فارسی، شاعران دیگر این خصوصیت را ندارند. خیام ممکن است از نظر فکری مهم باشد اما هرگز عمومیت و گستردگی مخاطبان حافظ را ندارد؛ فردوسی و مولوی نیز همین‌طور. البته سعدی کمی بیش از باقی شعرا مخاطب عام دارد و می‌تواند در این زمینه با حافظ رقابت کند اما به نظرم آن طیف‌های متنوعی که در شعر حافظ غرق شده‌اند و لذت می‌برند، بسیار وسیع است و فقط یک شاهکار جهانی می‌تواند چنین نقشی در بین مردم داشته باشد.

عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی اظهار کرد: از لحاظ زمانی نیز حافظ بی‌زمان است؛ این‌طور نیست که بگوییم در یک دوره‌ای خاص به او، به دلایل خاصی توجه شده و بعد فراموش شده است. از روزگار حافظ تا امروز تقریبا هیچ دوره‌ای نبوده که کم‌عنایتی نسبت به حافظ وجود داشته باشد.

استفاده از عنوان «حافظ بس» در مطبوعات

وی با اشاره به پرداختن مطبوعات به موضوع حافظ و حافظ‌شناسی آن هم با تنوع و تکرار بسیار بیان کرد: تا کنون چندین مرتبه در مطبوعات ایران از عنوان «حافظ بس» استفاده کرده‌اند؛ این عبارت مانند کلمه‌ آتش‌بس است به دلیل اینکه آنقدر زیاد درباره حافظ نوشته شده که مطبوعات اعلام کردند درباره حافظ مطلبی چاپ نخواهیم کرد و از عنوان حافظ بس استفاده کردند.

یاحقی اضافه کرد: این خصلت جاودانگی حافظ است که توانسته روح جاودانگی فرهنگ را در شعر خود بازتاب دهد و نه تنها فرهنگ ایرانی بلکه فرهنگ جهانی و انسانی از سخن حافظ لذت می‌برد و مخاطب او قرار می‌گیرد؛ این توفیقی است که کمتر شاعر فارسی‌زبانی به دست آورده است.

این پژوهشگر ادبیات فارسی خاطرنشان کرد: حافظ یک استثنای منقطع در زبان فارسی است و من در تاریخ ادبیات کسی را نمی‌بینم ک به اندازه او از جهات مختلف توانسته باشد توفیق پیدا کند. طبعا امروز ما چنین شاعرانی نداریم و باید شعر امروز را در سطوح خیلی پایین‌تر بررسی کنیم؛ هرچند که به هرحال باید مقتضیات این زمان را هم مدنظر داشت. ممکن است در زمان کنونی برخی شاعران از حافظ هم بهتر باشند اما مطمئن هستم که هرگز نمی‌توانند مانند حافظ مورد توجه قرار گیرند.

وی افزود: البته فردوسی نیز نه به عنوان یک شاعر بلکه به عنوان زنده‌کننده میراث ملی همیشه مورد توجه بوده است اما شاعران امروز برخلاف حافظ زمان‌مند و مخاطب‌محور هستند و طیف مخاطبان‌شان محدود و متفاوت با یکدیگر است. حافظ طیف وسیعی از مخاطب دارد که در روزگار ما هیچ شاعری در این زمینه به او نخواهد رسید. ممکن است شاعران امروز بنا به مقتضیاتی، این روزگار را خوب درک کرده باشند اما وقتی در آینده این مقتضیات تغییر کند، قطعا شعر آن‌ها از رونق خود می‌افتد؛ برخلاف شعر حافظ که هرگز از رونق نیفتاده است.

فال حافظ، یادگار این شاعر در زندگی مردم

یاحقی با اشاره به فرهنگ تفال به حافظ در زندگی ایرانیان تصریح کرد: پیشینه فال گرفتن از دیوان حافظ خیلی قدیمی است؛ این موضوع از همان زمان حیات حافظ اتفاق افتاد که نشان‌دهنده ارتباط عمومی مردم با حافظ است. تاریخچه تفال به دیوان حافظ ثبت شده و این‌طور نیست که بر حسب شایعات باشد. من مدخل فال حافظ را در دانشنامه‌ای نوشته‌ام و در آن‌جا اسناد و مدارکی در این خصوص وجود دارد.

استاد ادبیات دانشگاه فردوسی در رابطه با فاصله گرفتن مردم از ادبیات و گعده‌هایی مانند جلسات حافظ‌خوانی گفت: طبیعتا ممکن است که از حافظ‌خوانی فاصله گرفته باشیم اما حافظ به شیوه‌ای دیگر خود را نمایان می‌کند و در شب‌های چله، مراسمات ازدواج و سنت‌های مختلف از تفال زدن به حافظ و خواندن اشعار او استفاده می‌شود.

«بعد از آنکه جنازۀ [حضرت مولانا جلال‌الدین] را بیرون آوردند کافّۀ اکابر و اصاغر سر باز کرده بودند و تمامت زنان و اطفال حاضر گشته رستخیزی برخاسته بود که رستخیز قیامت کبری را مانستی. همگان گریان و نعره‌زنان می‌رفتند … آیات می‌خواندند و نوحه‌ها می‌کردند و مسلمانان به زخم چوب و ضرب کوب و شمشیر دفع ایشان نمی‌توانستند کردن و فتنۀ عظیم برخاسته بود».

این گوشه‌ای از سخن افلاکی بود در تشریح اوضاع قونیه در روز مرگ مولانا جلال‌الدین. من هرگاه که به این مطلب می رسیدم – و کم هم نرسیده‌ام- با خودم فکر می‌کردم این کدام نیروست که می‌تواند این‌گونه بر دل‌ها فرمانروایی کند! و بعد به عشق و بی‌مرزی می‌رسیدم: عشق به کاینات و بی‌مرزی در اندیشه و اعتقاد. سخت است و بسیار هم سخت است که آدمی بتواند آنقدر روح خود را گسترش بدهد که همگان او را دیوانه‌وار دوست بدارند و در سوگ او گریبان بدرند. مولانا را همه دوست داشتند به همین جهت سوگ او «قیامت کبری» را مانست. اما یادمان نرود که این قیامت کبری تنها در شهر قونیه بود که در شعاع نفوذ مولانا قرار داشت. راست است که در آن روزگار فضای مجازی نبود که لحظه‌ها و رویدادها همزمان پیش روی همگان باشد، گمانم اگر هم می‌بود چنین نبود؛ چنان‌که دیروز و امروز همه جا همه کس به یک تن خیره باشند و نام شجریان با چنان حرمتی و چنین شیفته‌وار بر زبانه‌ا- و چه می‌گویم بر دل‌ها- بگذرد.

درگذشته‌ها مولانا جلال‌الدین و این روزها محمدرضا شجریان بر دل‌ها فرمانروایی کردند و نشان دادند که چطور در عرصه‌ای غیر از سیاست می‌توان توده‌ها را از جا تکان داد. من جز در مورد سیاسیون،که حسابش به کنار است و جهت کار آشکار، و فوتبالیست‌ها که برخاسته از حسی زودگذر است و ناپایدار؛ ندیده‌ام که کسی بتواند چنین همه‌گیر و فراگروهی و فراکشوری و فرافرهنگی جامعه‌هایی را دردمند و آشفته‌حال سازد.

خواستم شجریان را با باربد مقایسه کنم دیدم به خطا می‌روم، که باربد -بنابرشاهنامه- چه ترفندها به کار بست تا خود را به دربار خسرو پرویز بیندازد! خواستم بگویم شجریان همان رودکی زمان ماست دیدم نالۀ چنگ رودکی تنها امیر سامانی را چنان به حرکت آورد «که از تخت فرود آمد و پای در رکاب خنگِ نوبتی آورد و بی‌موزه ورانین» عازم بخارا شد و مردمان مات ومبهوت از این حس چیزی به بهره نگرفتند، که یعنی شهرت درگرو قدرتی است که به او نزدیک شده‌ای. دیدم که اینجا پای هیچ قدرتی در میان نیست که هیچ؛ چه بسا که قدرت‌ها می‌کوشند تا مردم را از او دور نگه دارند و همین بازداشتن است که او را بر سر دست‌ها نگه می‌دارد.

فردوسی با سیاست کنار نیامد، سیاست، اما دیر، به خود آمد و صلۀ سلطان بعد از مرگ به طوس گسیل شد، شجریان هم کنار نیامد تا سیاست، اما بعد از مرگ، با او کنار آمد؛ او صلۀ خود را از مردم گرفت.

شجریان هم‌سرنوشت فردوسی بودکه سرنوشت با بازی شیرین خود این دو را امروز درکنار هم نشاند. کبوتر با کبوتر باز با باز.

محمدسجاد کاشانی منبع: شهرآرا نیوز- وزارت فرهنگ و ارشاد. mirasmaktoob -razavi.news - وبلاگ بیهقی-سمیرا شاهیان | شهرآرانیوز -دایره المعارف بزرگ اسلامی-ایسنا -anjomanvirastari

دریغ فردوسی

دریغ فردوسی / علیرضا قیامتی

دریغ فردوسی

دکتر علیرضا قیامتی ـ موسسه فرهنگی ، هنری خردسرای فردوسی - باشگاه شاهنامه پزوهان

چکیده:

شاهنامه در درازنای تاریخ نقشی بی‌بدیل برای حفظ کیان ملی و جلوگیری از یورش‌های بیگانگان داشته هرگاه غرور میهنی آسیب دیده و ارجمندی، آزادگی و دادگری دست‌مایه‌ی بیگانگان شده این شاهنامه بوده که پناهگاه ملی ایرانیان بوده است. آن انگیزه جان‌بخشی که جان فردوسی را با همه دل‌خستگی‌ها و بی‌مهری‌ها در سرودن شاهنامه نیرومند و پرتوان می‌ساخت آرمان‌هایی بود که وی برای اعتلای نام ایران و گسترش اندیشه و فرهنگ آن داشت. هیچکس چون او اندوه و سوز میهن را فریاد نکرده و هیچ‌کس چون او امید و شکوه آن را آشکار نساخته است شکوهمندی نام ایران است که فرزانه‌ی توس را به سوی سخن می‌کشاند و در این راه تمام تلخی‌ها و دشواری‌ها را به جان می‌خرد. بیدادگری‌های زمانه را تحمل می‌کند تا دفتر خسروان برای هماره به یادگار بماند

مقدمه:

برای شناخت بنیان تمدن ایرانی، سندی ارزشمندتر و استوارتر از شاهنامه در دست نیست. میهن‌دوستی فردوسی موجب گردید تا وی جایگاه فرهنگ و پایگاه تمدن و اندیشه‌ایرانی را در شاهنامه به آوای بلند فریاد کند. این شاهنامه است که اندیشه، باور، تاریخ و فرهنگ ما را با افتخار ستوده و در همه وجوه زندگی ایرانی تأثیری برجسته و ارزنده داشته است.

هرچند فردوسی تنها گردآورنده تاریخ وداستان‌های کهن ایران نیست و پیش از وی کوشندگانی چون ابومنصور عبدالرزاق توسی، دقیقی، ابوالمؤید بلخی، مسعودی مروزی، ابوعلی بلخی این راه سترگ را پیموده بودند و پس از وی نیز حماسه‌سرایانی چون اسدی توسی، ایرانشاه ابی‌الخیر و … بخش بزرگی از روایت‌های اساطیری و پهلوانی را بازتاب دادند. اما شاهنامه است که توانسته بر چکاد این تلاش‌ها و پای‌مردی‌ها بایستد و سخن‌گوی بزرگ فرهنگ ایران گردد. فردوسی بود که تاریخ و فرهنگ ایران را از سرنوشتی که خدای نامگ‌ها و تاج نامگ‌ها و اندرزنامه‌های پیش از او دچارش شدند نجات بخشید.

اگر فردوسی در یکی از مهم‌ترین دوره‌های تاریخی و فرهنگی ایران سخن‌گوی فرهنگ و هویت ایران نمی‌شد شاید هیچ‌گاه مفهومی به نام ایرانی به گونه‌ای که امروز پیداست وجود نداشت. شاهنامه از این روی تبلور فرهنگ ایرانی و نمود ارزشمند اندیشه، باور و آیین‌‌های نیاکانی است.

این نامه‌‌ی فرزوان در درازنای تاریخ نقشی بی‌بدیل برای حفظ کیان ملی و جلوگیری از یورش‌های بیگانگان داشته، هرگاه غرور میهنی آسیب دیده و ارجمندی و آزادگی و دادگری دست‌مایه‌‌ی بیگانگان شده این شاهنامه بوده که پناهگاه ملی ایرانیان بوده است.

از میان همه آثار ادبی، تاریخی و علمی ایران و زبان پارسی تنها شاهنامه است که پیوستگی ملی ایران و یکپارچگی قلمرو ایران شهری و هویت تمدنی ایران را به کمال بازتاب می‌دهد. درواقع شاهنامه مهم‌ترین نقش و آرمان را در پیوستگی ایرانیان و همراه ساختن اقوام حوزه فرهنگی ایران از سمرقند و بخارا تا گنجه و قفقاز بر عهده داشته و دارد.

آرمان فردوسی از سرودن شاهنامه:

ایران در نگاه فردوسی بی‌گمان یک پدیده باورمندانه و اخلاقی است یک نظام فکری و مجموعه‌ای از فرهنگ، منش و اخلاق و گنجینه‌ای از پسندهای آرمانی و انسانی که سرفصل دادگری، دانشوری و انسان‌دوستی است.

آن‌چه فردوسی را از دیگر سرایندگان منظومه‌های حماسی متفاوت می‌سازد آن است که هرگز در بند سرودن داستان و سخن‌پردازی‌های بیهوده نیست. بر آن نیست تا چون برخی سرایندگان منظومه‌های حماسی برای نشان دادن قدرت شعری و داستان‌گویی حماسه‌سرایی کند. بلکه او برای آرمانی راستین حماسه خویش را می‌سراید. هم پاسداری از کیان و آیین‌های ایرانی و زبان پارسی و هم ترسیم جهان‌بینی اخلاقی و راه به زیستن و راست‌کرداری.

شاهنامه درمیان همه‌ی حماسه‌های دیگر متفاوت است چرا که آرمان فردوسی از گردآوری و روایت داستان‌های ملی برکشیدن نام ایران و ایرانی است. شاخصه‌ی ارزنده و سرافرازانه که حماسه دیگری تا بدین اندازه به آن نپرداخته است دغدغه و تلاش فردوسی برای درنیامیختن مفاهیم شاهنامه به عناصر بیگانه را هیچ حماسه‌ای حتی شاهنامه ابومنصوری ندارد منظومه‌های حماسی پس از شاهنامه هرچند به دلیل روایت‌گری اسطوره‌های ملی ارزش و اهمیت بسیاری دارند. اما چون پاسداشت آرمان‌های میهنی تنها بخشی از اهداف سرایندگان این منظومه‌ها بوده وخواسته‌های دیگری نیز چون تاریخ‌نگاری و داستان‌گویی داشته‌اند نتوانسته‌اند آن‌چنان که بایسته است از عناصر روایات بیگانه پرهیز نمایند و از دلبستگی و شور فردوسی به آموزه‌های فرهنگ ایرانی دور مانده‌اند.

فردوسی در آغاز به آشکارا آرمان خود را از سرودن شاهنامه بیان نموده. ساختن پایگاهی بلند از بنیان‌های اندیشه و باور ایرانی، آیین جهان‌داری و رسم کشورداری، پژوهش روزگار نخست و گردآوردن داستان‌های پهلوانانه.

این حکیم توس بود که برای نخستین بار مفهوم میهن را در نهاد باشندگان این سرزمین ماندگار ساخت سرزمینی پهناور و یکپارچه که خاستگاه آزادگی و نیک‌اندیشی است. چه حکمتی است در شاهنامه که سبب شده مضامین این حماسه بزرگ تا این حد با روح ملی مردم ایران درآمیزد هم در جان مردم حوزه تمدنی ایران ریشه دواند و هم از جایگاه و اعتبار جهانی برخوردار گردد.

فردوسی قدرت، شوکت و پهلوانی‌های پهلوانان شاهنامه را هماره برای ایران و در خدمت بنیان‌های هویتی آن می‌داند. اگر شکوه پهلوانانه و دلاوری‌های آنان را با آب و تاب ترسیم می‌کند برای ایران است پهلوانان پشت و پناه ایرانیان‌اند. رستم جهان‌پهلوان ،سترگی‌های خود را برای پاسداری از مردم و میهن می‌خواهد و به آشکارا بانگ برمی‌دارد که برای یاری ایران از نثار جان خویش دریغ نخواهد ورزید.

تن و جان فدای سپهبد کنم طلسم و تن جادوان بشکنم

هر آن کس که زنده است از ایرانیان بیارم ببندم کمر بر میان

امید مردم ایران به نیرو و توان آنان است.

پس از کردگار جهان‌آفرین به تو دارد امید ایران‌زمین

گودرز، رستم را فروزنده گوهر و تاج وگاه شاهی می‌شمارد و وجود او را برای ایرانیان شاخص‌تر از هر داشته‌ای می‌داند.

تو ایرانیان را ز مام و پدر بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر

چنانیم بی تو چو ماهی به خاک به تنگ اندرون سر تن اندر هلاک

پهلوانانی چون رستم، گیو، توس و گودرز در راه ایران جان بر کف دارند و در راه بر پای داشتن نمادهای میهنی رنج‌ها برده و خویش را در راه اعتلا و آزادگی ایران فدا می‌کنند. دلیرمردان شاهنامه هیچ‌گاه از دشمنان نهراسیده یک دم آرام و قرار نیافته تا آرمان‌های ملی را پاسداری کنند و آرامش و آسایش و خرمی و شادی را به ارمغان آورند.

تصویری که در شاهنامه از ایران نمایان است. چهره‌ای است سرافراز و پویا که رنج و اندوه و آزار را در آن جایی نیست در شاهنامه با ایرانی سرافراز و ایرانیانی کامروا رویاروییم بوی زندگی از هر گوشه‌ی آن روان است. زندگی به شادمانه‌ترین گونه‌ای در حماسه سترگ ایران جاری است. رفاه و آسایش مردمان در همه‌ی دوران شاهنامه در اوج است شهرها و روستاهای آباد، خنیاگری‌ها و جشن‌ها و آیین‌ها به سامان، بزم‌ها و مهمانی‌های باشکوه برقرار، توانگران دست‌گیرنده‌ی محرومین ، داد و دهش و نیک کرداری پایدار و در فزون است.

شکوه و بزرگی ایران در همه جای شاهنامه سایه افکنده است. ایران شاهنامه در جغرافیایی از فرهنگ، تمدن و خردمندی ویژه گشته است. مفهوم ایران پیوندی است جان‌بخش از مهرورزی و انسانیت. زیست‌بوم میهن وآب و خاک آن از این روی روان‌پرور و ستودنی است که یادآور شکوه فرهنگ و شادمانی زندگی است. جلوه‌گاه نیکی‌ها و تبلور دادگری و راستی است.

دلبستگی به میهن در نگاه فردوسی تنها شیفتگی احساسی نسبت به آب و خاک و این دیار نیست. او در این خاک زرخیز پرتویی از دانش و قصه‌های نیکوی زندگی را می‌جوید. در بادنوشین ایران‌زمین یک جهان اندیشه‌ی نیک، فرزانگی و فرهیختگی می‌جوید. عشق به ایران بیشتر از روی آگاهی و خرد است تا احساس و البته آمیخته به احساس فرهنگ‌محور.

شاهنامه در یکی از دشوارترین دوران تاریخی مایه‌ی آرامش و رامش مردم ایران و پشتوانه‌ی بزرگی برای جان‌های مشتاق و دوستداران آزادگی و نیک‌اندیشی بوده است.

فردوسی تمام تلخی‌ها و آوارگی‌ها را به جان خرید، بیدادگری‌های زمانه را تحمل کرد تا دفتر خسروان برای هماره به یادگار بماند. آن انگیزه جان‌بخشی که جان فردوسی را با همه دل‌خستگی‌ها و بی‌مهری‌ها در سرودن شاهنامه نیرومند و پرتوان می‌ساخت آرمان‌هایی بود که وی برای اعتلای نام ایران و گسترش اندیشه و فرهنگ خردورزانه‌ی آن داشت.

بیشتر زندگی فردوسی نه برای سرودن شاهنامه بلکه برای اندیشیدن به آرمان انسانی و در افکندن و طرح‌ریزی اسطوره‌های ایرانی و آماده کردن مطالب و روزآمدن کردن داستان‌ها سپری شد.

فردوسی صاحب درد و دریغ ایران است هیچ‌کس چون او اندوه و سوز میهن را فریاد نکرده و هیچ‌کس چون او امید و شکوه آن را آشکار نساخته است. شکوهمندی نام ایران است که فرزانه‌ی توس را به سوی سخن می‌کشاند او خود را میراث‌دار تاریخی پرشکوه می‌داند. شور آرمانی فردوسی برای زنده نگه داشتن روایت‌های اساطیری و پهلوانی‌های تاریخی ایران تا حدی است که هماره در پی به دست آوردن دفتر کهن و نشر این حماسه است دفتری که شاید از واپسین نمونه‌های روایت‌های باستان باشد و به خاطر کهن بودن و دوری از طبع و زبان و سلیقه‌ی مردمان فراموش شده. در اندیشه‌ی آن است تا این دفتر کهن را سازگار با زبان و نیاز نوین مردم گرداند.

فسانه کهن بود و منثور بود طبایع ز پیوند او دور بود

نبردی به پیوند او کس گمان پر اندیشه گشت این دل شادمان

همه همت فردوسی در آفرینش شاهنامه استوار کردن بنیان‌های تاریخ و تمدن ایرانی است که در زمانه‌ی او در آستانه‌ی نابودی و فراموشی است. آرمان و تلاش‌ها هماره او آن بود تا داستان‌های پراکنده باستان را گرد آورد و برای به دست آوردن روایت‌ها و پهلوانی‌ها به هر سو روی می‌آورد. و آن‌گاه که از مردی دهقان‌نژاد و خردمند‌ ، نامه‌ی شهریاران و دفتر داستان‌های ملی را دریافت نمود.

چو این نامه افتاد در دست من به ماهی گراینده شد شست من

گویی کام او بر آمده و ارزشمندترین گوهر هستی را به چنگ آورده،این دفتر پهلوانی را چندان انتظار ‌کشیده که جانش روشن و توانش افزون می‌گردد.

چو آورد این نامه نزدیک من برافروخت این جان تاریک من

از این هنگام با شادمانی و امید، پیوسته و بی‌درنگ به سرودن نامه‌ی باستان دست می‌یازد. و در این راه دل‌مشغولی و هراسش از ناپایداری روزگار است از این‌‌که مبادا گذشت زمان فرصت به پایان رساندن شاهنامه را از او دریغ دارد

همی‌ خواهم از روشن کردگار که چندان امان یابم از روزگار

کزین نامور نامه باستان به گیتی بمانم یکی داستان

این تنها دغدغه و هراس خجسته‌ی فردوسی نیست. او نگران بود نگران این‌که مبادا برخی موجب شوند تا رسالت او ناتمام بماند. این نگرانی تا پایان شاهنامه هم لحظه‌ای او را رها نکرد. به همین روی به یزدان روی می‌آورد تا او را در این راه سترگ یاور باشد.

همی خواهم از داد گر یک خدای که چندان بمانم به گیتی به پای

که این نامه‌ی شهریاران پیش بپیوندم از خوب گفتار خویش

در آرزوی آن است تا میوه و نتیجه‌ای از خویش به یادگار گذارد که نه تنها ایران که جهان را روشن دارد.

اگر زندگانی بود دیرباز بر این دیر خرم بمانم دراز

یکی میوه‌داری بماند ز من که نازد همی بار او بر چمن

فردوسی در برابر بی‌مهری‌ها با هویت و فرهنگ ایرانی کوشیده تا آرمان و اندیشه‌ی خویش را در گفتار پهلوانان و شهریاران شاهنامه بازگو نماید. پاسداری از تاریخ کهن که گردش روزگار و بی‌‌توجهی دیگران موجب گشته بود از یادها و دل‌ها محو شود بزرگ‌ترین آرمان فردوسی است.

نگران است چرا که سرنوشت دقیقی را دیده بود با فرجام دردناک بنیان‌گذار حماسه‌های ملی «ابومنصور عبدالرزاق توس» آشنا بود. دیده بود با مهتر گردن‌فرازی که پاسدار داستان‌های ملی بود چه کرده بودند. دریغ و سوز حکیم در سوگ این یاری‌گر و پشتیبان خویش دردمندانه است.

دریغ آن کمربند و آن گردگاه دریغ آن کیی برز و بالای شاه

نه زو زنده بینم نه مرده نشان به دست نهنگان مردم‌کشان

فردوسی به خوبی دریافته بود آثاری که نماینده باورها و آیین‌های ایرانی باشند چگونه با بی‌مهری رویاروی‌اند و گاه به تیغ فراموشی و درسکوتیسؤال‌برانگیز جز نام از آن‌ها باقی نمی‌ماند. آن‌چنان که شاهنامه ابوعلی بلخی، ابوالمؤید بلخی و مسعودی مروزی چنین سرنوشتی یافته بودند. حکیم نگران است از گردش روزگار بیم دارد، بااشتیاق از هر کس سراغ داستان‌های ملی را می‌گیرد.

بپرسدم از هر کس بی‌شمار بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بس بباید سپردن به دیگر کس

میهن‌دوستی و کوشیدن در پاسداری آن، داشتن غرور ملی و آزادگی از بنیان‌ها تربیتی شهریاران است در نگاه شاهنامه فرمانروایی که دل در گرو میهن نداشته باشد و از جان برای آن نکوشد و شیفته و مشتاق افتخارات آن نباشد سزاوار پادشاهی نیست.

خسروپرویز در زندان فرزندش شیرویه نیز در اندیشه ایران و ایرانی است به اونهیب می‌زند به هوش باشد تا مبادا گزندی به ایران برسد و اندوهی بر دل ایرانیان بنشیند و بایست در همه حال پاسبان مردم و آیین‌های نیکوی آنان باشد.

که ایران چو باغی است خرم بهار شکفته همیشه گل کامکار

نگر تا تو دیوار او نفکنی دل و پشت ایرانیان نشکنی

زن و کودک و بوم ایرانیان به اندیشه‌ی بد منه در میان

دارا هنگام یورش اسکندر به ایران باوجودی که یاران و نزدیکانش او را تنها گذاشته، هیچ یک حاضر به نبرد با رومیان نشدند و برخی حتی او را سفارش به تسلیم نمودند ننگ اسارت را نپذیرفت و مرگ را بهتر از آن دانست که کمر به خدمت بیگانگان بندد.

سرانجام گفت: این ز کشتن بتر که من پیش رومی‌ببندم کمر

ستودن مرا بهتر آید ز ننگ یکی داستان زد بر این مرد سنگ

بهرام چوبینه در سرزمین خاقان و در آستانه‌ی مرگ با شور و اشتیاق بانگ برمی‌آورد تا او را در ایران زمین به خاک بسپارند.

مرا دخمه در شهر ایران کنید به ری کاخ بهرام ویران کنید

سخنی که حسرت و حرمان بسیاری از جداماندگان از مام میهن را در درازنای تاریخ فریاد کرده است فریادی عاشقانه و سوزناک که همواره دوستداران این آب و خاک آن را آرزو کرد‌ه‌اند آرزویی که ملک‌الشعرا بهار را چنان برانگیخت تا از درمان خویش چشم بپوشد و به تمنا بخواهد او را به ایران ببرند تا سر بر بالین خاک وطن گذارد.

بگرد ای جوهر سیال در مغز بهار امشب سرت گردم نجاتم ده ز دست روزگار امشب

اگر نالد بهار از زخم دل نالد نه زخم سل پرستاران چه می‌خواهید از این بیمار زار امشب

ز سوز تب نمی‌نالم طبیبا دردسر کم کن مرا بگذار در اندیشه‌ی یار و دیار امشب

گردیه از پهلوان بانوان شاهنامه نیز پس از کشته شدن بهرام تحمل غربت و ماندن در سرزمین بیگانه را ندارد. حال و هوای ایران در جانش توفانی به پا کرده به سپاهیان سفارش می‌کند تا به سوی ایران روانه شوند و با اقلیم دل‌فروزش جان را جلا دهند.

به توران غریبیم و بی پشت و یار میان بزرگان چنین سست و خوار

نوای خسروانی و مویه‌ی سوگوارانه‌ی باربد بر مرگ خسرو پرویز از دیگر آهنگ‌های اندوه و دریغ شاهنامه است. ناله‌ی باربد زاری و فریاد آزاده‌ای چون فردوسی است بر بزرگی و برازندگی فرهنگی که هماره مایه‌ی آرامش و رامش بوده است.کاویانی درفش که دیگر نیست و کامه‌ی بدگمانان شده.

کجا آن بزرگی و آن دستگاه کجا آن همه فر و تخت و کلاه

کجا آن شبستان و رامش‌گران کجا آن بر و بارگاه سران

کجا افسر و کاویانی درفش کجا آن همه تیغ‌های بنفش

همه بوم ایران تو ویران شمر کنام پلنگان و شیران شمر

شد این تخمه ویران و ایران همان برآمد همه کامه‌ی بدگمان

این دریغ را می‌توان در مرگ یزگرد دیگر شهریار شاهنامه هم دید. فردوسی از صحنه‌ی کشته شدن او با شتاب و دل‌آزردگی می‌گذرد. داستان را با حسرت و دریغ روایت می‌کند و از زبان دهقان مرو بر شهریار مویه و سوگواری می‌کند. او را جان‌باخته‌ی راه نیکی و میهن می‌داند.

مرگ یزگرد با آن شکوه شهریاری بسیار رقت‌انگیز و دردآور است این شهریار تنها و بی‌کس به دست آسیابانی گمنام و به تحریک ماهوی سوری به چنین فرجامی برسد هیچ ایرانی نیست تا بر مرگ چنین شهریار و شوکتی دریغ بگوید و سوگواری بکند. هیچ هم‌میهنی نیست که پیکر او را به خاک بسپارد این فرجام تلخ و این درد و اندوه هیچ‌گاه از خاطر دوستداران فرهنگ ایران محو نشد.

فکنده تن شاه ایران به خاک پر از خون و پهلو به شمشیر چاک

دریغ آن سر و تاج بالای تو دریغ آن دل و دانش و رای تو

دریغ آن سر تخمه‌ی اردشیر دریغ این جوان و سوار هژیر

که این دخمه پر لاله باغ تو باد کفن دشت شادی و راغ تو باد

در روزگار هراس‌انگیزی که بسیاری از ارزش‌ها دگرگون شده بود خرد و دانش را ارج و بهایی نبود، «هنر خوار گشته» و زشتی‌ها و پلیدی‌ها نمایان شده و معیارهای اخلاقی جامعه باژگونشده بود، جامعه‌ای غفلت‌زده و مسحور که از کیان و هویت خویش بریده در فرمانروایی بیگانگان مسخ شده بودند.

در روزگاری که شاعران ستایشگر با افزون‌خواهی و آزمندی از تبار فرهنگی و هویت ملی خویش گسسته در برابر پاداش‌های تملق‌پرور سلطان غزنوی دل و دین از کف داده و هواخواه چیرگی فرهنگ و زبان بیگانه گشته‌اند. در زمانی که برخی «از نقره دیگدان می‌زدند» و آلات خوان خویش را از زر می‌ساختند فردوسی برای شکوه آیین‌های نیاکانی همه سرمایه وجودی خویش را نثار نمود.

در زمانه‌ای که آیین‌های ایرانی خوار شمرده و جشن‌های میهنی رسمی ناپسند دانسته می‌شدند این فردوسی بود که مرزهای فرهنگی ایران را نماد نیکی و آزادمنشی معرفی نمود و آیین‌های ایرانی را در شاهنامه نماینده و پاسدار منش و خوی انسانی دانست. ایرانیان را خجسته و اهورایی، دشمنان انیرانی را نکوهیده و اهریمنی شمرد.

راهی که فردوسی آغاز نمود، بنایی که او پی افکند موجب گشت تا کاخ آسمان شکوه زبان پارسی برای همیشه در فرهنگ و ادب جهان پایدار بماند راهی که حکیم توس پیمود چنان شد که گل‌های جاودان زبان و ادب پارسی چون ناصرخسرو، خیام، عطار، نظامی، سعدی، مولانا، حافظ و … پدید آیند و مهرآمیزترین و درخشان‌ترین پیام‌های انسانی را در قالب زبان فارسی بازگو نمایند. همین رسالت بود که موجب گشت خداوندگار عرفان با سرافرازی و افتخار آسمانی‌ترین و عرفانی‌ترین گفتار خویش را در آن بجوید.

مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم که نبود شرط در بزمی شکر خوردن به تنهایی

زبانی اخلاقی که گویی فرشته‌ها نیز در آسمان آن را درمی‌یابند.

چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‌آری

منابع:

خالقی مطلق، جلال (۱۳۷۲)، گل رنجهای کهن، نشر مرکز، تهران

خالقی مطلق، جلال (۱۳۸۱)، سخن‌های دیرینه، افکار، تهران

ریاحی ، محمد امین (۱۳۷۷)، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران

صفاء، ذبیح‌الله (۱۳۶۸)، تاریخ ادبیات ایران، امیر کبیر، تهران

صفا، ذبیح‌الله (۱۳۷۱)، حماسه سرایی در ایران، امیر کبیر، تهران

فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۷۵)، شاهنامه، چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان، قطره، تهران

فردوسی ، ابوالقاسم(۱۳۸۶)، شاهنامه به تصحیح جلال خالقی مطلق، مرکز دایرهالمعارف اسلامی، تهران

کزازی، میر جلال الدین (۱۳۷۰)، رویا حماسه اسطوره، نشر مرکز، تهران

کزازی، میرجلال الدین (۱۳۷۰)، مازهای راز، نشر مرکز، تهران

معنا و اثر توکل بر خداوند/ تفاوت توکل و تفویض با رضا و تسلیم

همشهری . حوزه . اسلام کویست . سایت علامه مجلسی: یکی از صفات عالی که هر مسلمان مومنی آن را دارد توکل بر خداوند قادر است، زیرا شخصی که یقین و ایمان دارد خداوند عالم، قادر، مهربان و ...است خود و امور خود را به او وا می گذارد و در تمام شئون زندگی بر او توکل می نماید.

دین

به گزارش خبرگزاری مهر، "توکل" در لغت به معنای واگذار کردن کار به دیگری است و در اصطلاح شرع، عبارت است از اعتماد برخداوند متعال درجمیع امور و تکیه بر اراده او و اعتقاد به این که او آفریینده ی سبب‌‍ها و چیره بر همه ی آنهاست و سبب ها به اراده ی او در سببیت کامل می‌شوند و تاثیر می‌کنند. البته این بدان معنا نیست که انسان از پیگیری نیازهای خود و فراهم کردن مقدمات آنها بی نیاز باشد و گمان کند که وسائل ظاهری و طبیعی سببیت ندارند، بلکه بدین معناست که تمام توجه و امید خود را به اسباب ظاهری منحصر نکند، بلکه به اراده خدا که وراء همه ی سببها و فوق همه ی چیرگیها است توجه کند.

انسانی که بر خدا توکل می‌کند، برای روزی خود متکی به اسباب نیست، بلکه به هر سببی که متوسل شود در آن حال توجه باطنی و آرامش قلبی اش به خدا است و به آسانی بر آنچه که خدا فرمان داده، از قبیل بذل مال و فداکاری، اقدام می‌کند، خوب می بخشد و نسبت به آینده مطمئن است. وارد کارهای سخت می شود و ملاحظه ی زنده ماندن یا مردن را نمی‌کند.

البته توکل با رضا و تسلیم تفاوت دارد چرا که مورد توکل مربوط به اموری است که انسان انجام می دهد مانند تحصیل علم، کشت و زرع، تهیه مقدمات ازدواج و مانند آنها، اما مورد رضا و تسلیم امور مربوط به فعل خداوند متعال است مانند حوادث طبیعی، بیماری ها و مانند آنها. بنابراین، هنگامی که مومن به کار مهمی اقدام می کند باید توکل و تفویض کند و زمانی که سنت خداوند کاری برخلاف خواسته ی او را اقتضا نمود، باید به مقدرات الهی راضی شود و تسلیم اراده ی او باشد. اما گاهی هر کدام از این دو به معنای دیگری به کار می رود.

یکی از صفات عالی که هر مسلمان مومنی آن را دارد توکل بر خداوند قادر است، زیرا شخصی که یقین و ایمان دارد خداوند عالم، قادر، مهربان و ...است خود و امور خود را به او وا می‌گذارد و در تمام شئون زندگی بر او توکل می نماید. بدین سبب پیامبران خود از متوکلین راستین بودند.

کسی که به خداوند توکل می‌کند تمامی امور را به صاحب واقعی واگذار می‌کند و انسان متوکل یعنی بریده از تمام آرزوهای خود و جدا از خلق و پیوسته به خالق. اگر شخص در این دنیا به خداوند اتکاء داشته و اعتمادش به او باشد و بداند که در تمام جهان غیر از خالق هستی موثری نیست و اوست که سبب ساز است و اسباب را فراهم می سازد، هیچ مشکلی نمی تواند او را از پای درآورد. این حالت باعث نیرو و قدرت در انسان می شود.

وقتی بنده متوکل گفت خدا مرا کفایت می کند چون معبودی جز او نیست، در حقیقت بر او توکل کرده و ضعف بشری را با اتکاء به قدرت لایزال الهی از بین می برد. البته باید توجه داشت که موانع و عوامل موفقیت همه از نوع اسباب و علل است و همه به دست اوست، او مسبب الاسباب است.

توکل از عالی ترین حالات مقربین است. شخص متوکل قلبا و عملا غنی است هر چند واقعا در سختی و تنگدستی باشد، پس خود را با درخواست و کرنش در برابر دیگران ذلیل نمی کند و خداوند هم که چنین صفتی را در او ببیند بی نیاز و عزیزش می کند و کسی که به دامن خدا چنگ زند، خداوند او را محافظت می کند.

از درجات توکل بر خداوند این است که در تمام امور به او اعتماد کنیم و به هر چیزی که برایمان مقدر می نماید، راضی باشیم و بدانیم که او در رساندن خیر و فضیلت به ما کوتاهی نخواهد کرد.

انسان باید به خداوند اعتماد داشته باشد، زیرا هستند کسانی که به دنیا اعتماد می کنند و زمین می خورند از چیزهایی که راه را بر شیطان می بندد آن است که انسان با نیت صادق به دامن خدا چنگ زند و در تمام امور خود بر او توکل کند. در نتیجه می توان گفت که توکل کنندگان فقط بر خدا توکل می کنند و از او مدد می جویند. کسی که دوست دارد متقی ترین مردم باشد باید به خدا توکل کند.

شخص متوکل در هیچ موردی وحشت به خود راه نمی دهد و از پروردگار قادر توانا که دارنده قدرت بی انتهاست یاری می طلبد و در مصائب و ناملایمات ایستادگی به خرج داده و به جهاد پیگیر خود ادامه می دهد و در عین حال خود را از لطف و کرم الهی بی نیاز نمی داند چون یقین دارد هر قدرتی وابسته به قدرت اوست.

«تفویض» در لغت به معنای رد و واگذاری یک امر به دیگری و حاکم قرار دادن وی در آن امر است.[1]
در اصطلاح قرآنی، تفویض به معنای برگرداندن و واگذارى کارها به خداوند متعال است. در نتیجه تفویض با توکل و تسلیم معناى نزدیک به هم دارند. آنچه سبب تفاوت است، اعتبارهای مختلف است؛ یعنی به این اعتبار که بنده آنچه را که به ظاهر، منسوب به خودش بوده، به خدا بر‏گرداند و خود را از همۀ امور برکنار بداند و هیچ کارى را به خود بر نگرداند. چنین حالتی را تفویض مى‌‏گویند. اما توکل نامیدن این واگذاری به این اعتبار است که بنده پروردگار متعال را به عنوان وکیل خود مى‌‏گیرد تا هر تصرفى که خواست، در کارهای او انجام دهد. نامیدن این مقام به تسلیم هم به این اعتبار است که بنده خاضع و تسلیم محض در برابر هر اراده‌‏اى است که خداى سبحان در باره‌‏اش بکند، و هر کارى را که از او بخواهد اطاعت مى‏‌کند. پس تفویض، توکل و تسلیم مقامات سه‌‏گانه‌‏اى از مراحل عبودیت هستند.
در سلسله مراتب، توکل از همه پایین‌‏تر و سطحى‏‌تر است و از آن دقیق‌تر و بالاتر تفویض و دقیق‏‌تر و مهم‌‏تر از آن تسلیم است.[2]
در نگاه خواجه طوس، تفویض یکی از مقامات سلوکی است که سالک در سیر الی الله آن‌را طی می‌کند؛ بدین صورت که چون در ابتدا به انسان وجود داده‌‏اند، سپس آگاهى، سپس قدرت، و بعد اراده،[3] برای سلوک الی الله و عود به فطرت اوّلى، مى‏‌بایست که این صفات در او، به عکس ترتیب مذکور، منتفى شود. پس اول باید اراده او در اراده الهی مضمحل شود به گونه‌ای که هیچ چیزی از خود اراده نکند و هر چه پیش آید مطلوب او باشد. این درجه رضا نامیده می‌شود و صاحب این درجه همیشه در بهشت رضوان خواهد بود. بعد از آن باید قدرتش در قدرت الهی منتفی شود تا قدرت خود را به هیچ عنوان مغایر قدرت او نداند. به این مرتبه توکل می‌گویند. سپس باید علمش در علم پروردگار مضمحل شود تا به خودى خود، هیچ نداند که این مرتبه را مقام تسلیم‏ نامیده‌اند.[4]
از دیدگاه مولی محمد مهدی نراقی، تسلیم همان تفویض است که به مقام رضا نزدیک است، بلکه فوق رضا و خشنودى است؛ چرا که تفویض عبارت است از ترک خواهش‌ها در امور زندگی و واگذاری همه آنها به خدا. پس آن بالاتر از رضا است؛ زیرا در مرتبه رضا، افعال خدا موافق طبع او است و او راضی به اموری است که برایش پیش آمده، پس طبع او لحاظ شده است، ولی در مرتبه تسلیم، طبع و موافقت و مخالفت آن به کلّى به خداى سبحان واگذار شده است، به همین دلیل بالاتر از مرتبه توکّل نیز هست؛ زیرا توکل، عبارت است از اعتماد در امور خویش به خدا، و آن به منزله وکیل نمودن خدا است در امور خود، و گوئى خدا را به مثابه وکیل خود قرار داده است، پس تعلّق او به امور خود باقى است، ولى در مرتبه تسلیم قطع کلّى علاقه از امور متعلّق به خویش است.[5]
در نگاه غزالی، توکل که تفویض و تسلیم از لواحق آن‌اند، دارای دو مرتبه است؛ یکی علمی که موجب توکل می‌شود که عبارت است از علم به این‌که خداوند متعال غیر محتاج به غیر است، ولی همه نیازمند او هستند. دیگری حالتی ناشی از این علم که عبارت است از اعتماد قلبی به خداوند متعال و سکون و عدم اضطراب قلب به خاطر تعلقش به او. اما تفویض و تسلیم با وجود این‌که از لواحق توکل‌اند، از آن بالاترند؛ چرا که غایت و هدف توکل، جلب نفع و دفع ضرر است، در حالی‌که حقیقت تفویض و تسلیم انقیاد و اذعان به امر و نهی الهی و ترک اختیار در آنچه خدا به آن حکم کرده است، می‌باشد.[6]

ا أباذر ان سرک أن تکون أقوی الناس، فتوکل علی الله. و ان سرک أن تکون أکرم الناس، فاتق الله. و ان سرک أن تکون أغنی الناس، فکن بما فی یدالله عز و جل أوثق منک بما فی یدیک.

یا أباذر لو أن الناس کلهم أخذوا پهذه الأیه لکفتهم: و من یتق الله یجعل له مخرجا. و یرزقه من حیث لا یحتسب. و من یتوکل علی الله فهو حسبه. ان الله بالغ أمره.

یا أباذر یقول الله جل ثناؤه: و عزتی و جلالی لا یؤثر عبدی هوای علی هواه الا جعلت غناه فی نفسه، و همومه فی ءاخرته، و ضمنت السماوات و الأرض رزقه، و کففت علیه ضیعته، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر.

ای ابوذر اگر خواهی که قویترین مردم باشی، پس توکل کن بر خدا. و اگر خواهی که گرامیترین مردم باشی، پس تقوا را پیشه کن و بپرهیز از خدا. و اگر خواهی که غنی تر و بی نیازترین مردم باشی، پس اعتماد بر آنچه نزد خداست و در دست قدرت اوست بیشتر داشته باش از آنچه در دست توست.

ای ابوذر اگر همه مردم به این آیه اخذ کنند و عمل نمایند، ایشان را کافی است. (و ترجمه ظاهر لفظ آیه این است که): هر که بترسد از خدا و بپرهیزد از مناهی او، و صاحب درجه تقوا شود، حق تعالی مقرر فرماید برای او راه بیرونشدی و چاره ای (در هر کار و در هر امر از امور دنیا و آخرت او) و روزی دهد او را از جایی که گمان نداشته باشد و به خاطرش خطور نکند. و هر که توکل کند بر حق تعالی و کارهای خود را به او گذارد، پس خدا کافی است برای او، و بس است از جهت تمشیت و کفایت مهمات او. به درستی که حق تعالی امور ارادات خود را بر وجه کمال به تمشیت می رساند، و از برای هر چیز اندازه ای مقرر قرموده است (موافق حکمت و مصلحت).

ای ابوذر حق تعالی می فرماید که: به عزت و جلال خود سوگند می خورم که اختیار نمی نماید بنده، خواهش و فرموده مرا بر خواهشها و هواهای نفسانی خودش مگرآنچه غنای او را نفس او می گذارم، و نفس او را غنی و بی نیاز می گردانم از خلق، و چنان می کنم که فکر و اندیشه و هم او برای امور آخرتش باشد، و آسمانها و زمین را ضامن روزی او می گردانم، و معیشت او را بر او گرد می آورم و برای او مهیا می گردانم، و تجارت هر تجارت کننده ای را به سوی او می رسانم (یا: من از برای او هستم به عوض آن که تجارت تاجران باطل را ترک کرده و رضای مرا اختیار نموده).

بدان که توکل و تفویض و رضا و تسلیم ارکان عظیمه ایمان اند، و آیات و اخبار در فضیلت این اخلاق پسندیده فوق حد و احصاست.

چنانچه از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: سر طاعت خدا صبر است، و راضی بودن از خدا در آنچه بنده خواهد یا کراهت از آن داشته باشد. و چون راضی شود البته آنچه خیر است برای او میسر خواهد شد.

و در حدیث دیگر فرمود که: خداشناس ترین مردم کسی است که به قضای الهی بیشتر راضی باشد.

و در حدیث دیگر فرمود که: حق تعالی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله وحی نمود که: بنده مؤمن خود را هر چیز که از او منع می نمایم البته خیرش در آن است. پس باید که راضی باشد به قضای من، و صبر کند بر بلای من، و

شکر کند نعمتهای مرا، تا او رااز جمله صدیقان بنویسم نزد خود.

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: سزاوارترین خلق به تسلیم نمودن و راضی شدن به قضاهای حق تعالی کسی است که خدا را شناخته باشد. و کسی که به قضای خدا راضی می شود قضا بر او جاری می شود و خدا اجرش را عظیم می گرداند. و کسی که از قضای الهی به خشم می آید قضا بر او جاری می شود اجرش برطرف می شود.

و به روایت دیگرمنقول است که از حضرت صادق صلوات الله علیه پرسیدند که: به چه چیز مؤمن را می توان شناخت که او مؤمن است؟ فرمود که: به مُنقاد بودن اوامر الهی، و راضی بودن به هرچه بر او وارد شود از خوشحالی و آزردگی.

و در حدیث دیگر فرمود که: هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله در امری که واقع می شد نمی فرمود که: کاش روش دیگر می شد.

و در حدیث دیگر فرمود که: چگونه کسی مؤمن باشد که از قسمتهای پروردگارش به خشم آید، و منزلت خود را حقیر شمارد. و حال آن که اینها از جانب خدا برای او مقرر شده است. و من ضامنم از برای کسی که در خاطرش بجز رضا و خشنودی از حق تعالی درنیاید که چون دعا کند البته دعایش مستجاب شود.

و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: حق تعالی می فرماید که: ای فرزند آدم اطاعت من کن در آنچه تو را به آن امر می فرمایم؛ و به یاد من مده چیزی را که صلاح تو در آن است، که من از توبهتر می دانم.

و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: غنا و عزت می گردند و در هر جا که توکل را می یابند آنجا قرار می گیرند و وطن می کنند.

و در حدیث دیگر قرمود که: حق تعالی به حضرت داوود علیه السلام وحی نمود که: هر بنده ای که بر من توکل و اعتماد نماید و رو از خلق بگرداند، و من از نیت او بیابم که راست می گوید، پس اگر آسمانها و زمینها و آنچه در آنهاست با او در مقام کید و مکر درآیند، البته از برای او به در روی و راه خلاصی مقرر سازم. و هر بنده ای که متوسل به احدی از خلق شود و همگی اعتماد خود را بر او کند، و من از دل او این را بیابم، البته اسباب و وسیله های آسمانها را از دست او قطع نمایم و راههای زمین را بر او ببندم و پروا نکنم که در کدام وادی هلاک شود.

و در حدیث دیگر فرمود که: هر که متوجه امری چند شود که خدا دوست می دارد البته حق تعالی متوجه امری چند شود که او دوست می دارد، و برای او مهیا گرداند. و هر که طلب عصمت و نگاهداری از خدا بکند خدا او را محافظت نماید. و کسی که حق تعالی متوجه احوال او گردد و او را نگاه دارد پروا نکند اگر آسمان بر زمین افتد یا بلیه از آسمان نازل شود و عالم را فرو گیرد. زیرا که او به سبب تقوا داخل گروه ایمنان خداست از هر بلایی. نمی بینی که خدا می فرماید که: ان المتقین فی مقام أمین: به درستی که متقیان در مقامی اند صاحب ایمنی.

و به سند معتبرمنقول است که: حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود که: امید به آنچه گمان نداری بیشتر داشته باش از آنچه گمان داری. به درستی که حضرت موسی رفت که برای اهلش آتش بیاورد، کلیم خدا شد و به مرتبه بیغمبری فایز شد؛ و ملکه سبا به قصد مُلک بیرون آمد و به شرف اسلام مشرف شد؛ و سَحَره فرعون به قصد عزت فرعون بیرون آمدند و با ایمان برگشتند.

و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه منقول است که: حضرت موسی بن عمران علیه السلام گفت: ای پروردگار من مرا می بری و اطفال صغیر را می گذاری؟

حق تعالی فرمود که: ای موسی راضی نیستی که من روزی دهنده و نگاهدارنده ایشان باشم؟

گفت: بلی ای پروردگار من! تو نیکو وکیلی و نیکو کفالت کننده ای.

و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: حضرت لقمان پسرش را وصیت فرمود که: ای فرزند باید که عبرت بگیرد کسی که در طلب روزی، یقین او به خدا قاصر باشد و نیت و اعتمادش ضعیف باشد، به این که تفکر نماید که حق تعالی او را خلق فرموده و در سه حالت او را روزی داده است که در هیچ یک از آن سه حالت او را کسبی و حیله ای و چاره ای میسر نبوده. پس بداند که البته در حال چهارم هم او را روزی کرامت خواهد فرمود.

اما حالت اول؛ پس در شکم مادر او را در محل استقرار و راحت جا داد در جایی که نه سرما به او ضرر می رسانید و نه گرما. و در آنجا او را روزی داد.

دیگر از آنجا بیرون آورد او را، و روزی به قدرت کفایت او از شیر مادر برای او جاری گردانید که موجب تعیش و قوت و نشو و نمای او گردد. و او را در این حال حیله و قوتی نبود.

و باز چون از شیرش باز گرفتند پدر و مادر را بر او مهربان گردانید، و از کسب پدر و مادر روزی را برای او مقرر فرمود که با نهایت مهربانی و مرحمت و شفقت صرف او نمایند و او را بر خود اختیار کنند.

تا آن که چون بزرگ شد و عاقل شد و قدرت بر کسب روزی به هم رسانید کار را بر خود تنگ گرفت و گمانهای بد به پروردگار خود برد و حقوق خدا را در مال خود انکار کرد و ادا ننمود و روزی را بر خود و بر عیالش تنگ گرفت از ترس این که مبادا روزی بر او تنگ شود. و یقینش سست شد به عوض دادن خدا آنچه را در راه او صرف نماید در دنیا و آخرت. پس چنین بنده ای بد بنده ای است ای فرزند.

و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شیطان گفت که: پنج کس اند که مرا در باب ایشان چاره و حیله ای نیست و سایر مردم در قبضه من اند: کسی که به خدا متوسل شود به نیت درست، و در جمیع امور خود بر او توکل نماید؛ و کسی که تسبیح و ذکر خدا در شب و روز بسیار کند؛ و کسی که از برای برادر مؤمن بپسندد آنچه را از برای خود می پسندد؛ و کسی که در هنگامی که مصیبتی به او برسد جزع نکند؛ و کسی که به قسمت خدا راضی باشد و از برای روزی غم نخورد.

و به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: حضرت صادق علیه السلام احوال یکی از اصحاب خود را پرسیدند. اهل مجلس گقتند که: او بیماراست. حضرت به عیادت او رفتند و بر بالای سرش نشستند؛ او را قریب به وفات یافتند. فرمودند که: گمان خود را نیکو کن به خداوند خود، گفت که: گمان من به خدا نیکوست اما غم من از برای دختران من است و غم آنها مرا بیمار کرده است. حضرت فرمود که: آن کسی را که از برای مضاعف گردانیدن حسنات و محو کردن گناهان از او امید داری، از برای اصلاح حال دخترانت نیز به او امید بدار. مگر نمی دانی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: چون از اصل سدره المنتهی گذشتم و به شاخه ها و ترکه های آن رسیدم، دیدم که از بعضی ترکه ها پستانها آویخته و شیر از آنها می چکد، و از بعضی عسل، و از بعضی روغن، و از بعضی آرد، و از بعضی جامه، و از بعضی میوه به جانب زمین می ریزد. در خاطر خود گفتم که: آیا اینها به کجا می رود؟ و جبرئیل همراه من نبود که از او سؤال نمایم، زیرا که از درجه و مرتبه او گذشته بودم. پس حق تعالی در دل من ندا در داد که: ای محمد اینها را در این مکان رفیع رویانیده ام که دختران و پسران امت تو را به اینها غذا و روزی دهم.

بگو به پدرهای دخثران که بر فقر و فاقه ایشان دلتنگ نباشند که من جنانچه ایشان را خلق کرده ام، روزی می دهم.

و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: حق تعالی به حضرت داوود وحی فرمود که: ای داوود تو اراده می نمایی و من اراده می نمایم، و نمی شود مگر آنچه من اراده می نمایم. پس اگر منقاد اراده های من می شوی و راضی به آنها می باشی آنچه مراد توست به تو عطا می فرمایم. و اگر راضی نمی شوی تو را به تعب می اندازم در سعی نمودن در تحصیل مراد خود، و آخر نمی شود مگر آنچه من اراده نموده ام.

و به سندهای معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: حق تعالی فرموده است که: هر که راضی به قضای من نیست و به تقدیرات من ایمان ندارد، پس خدایی بغیر از من طلب نماید.

و از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: کسی که به قسمت خدا راضی شود بدنش به راحت می افتد.

و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: دنیا را به نوبت و به اندازه قسمت کرده اند.

پس آنچه از برای تو مقرر کرده اند هرچند ضعیف باشی به تو می رسد. و آنچه از بلا بر تو مقرر شده است به قوت خود دفع نمی توانی کرد. و هر که قطع کند امید خود را از آنچه از او فوت شده است بدنش به راحت می افتد. و هر که به روزی خدا راضی شود پیوسته خوشحال و چشم روشن می باشد.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه منقول است که: بنده در میان بلا و قضا و نعمت الهی است. پس در بلای خدا صبر بر او واجب است، و در فضای خدا تسلیم و رضا واجب است، و در نعمت خدا شکر واجب است.

و بدان که احادیث در قضیلت این خصال حمیده، و تحریص و ترغیب بر اینها بسیار است و مُجملی از تحقیق معانی اینها لازم است.

بدان که توکل عبارت از آن است که آدمی امور خود را به پروردگار خود بگذارد، و از او امید خیرات و دفع شرور داشته باشد، و بداند که هرچه واقع می شود به تقدیر الهی می شود، و اگر خدا خواهد که نفعی به کسی برسد هیچ کس منع آن نفع از او نمی تواند کرد، و خدا قدرتش از همه کس بیشتر است، و اگر خیری و نفعی را از کسی منع نماید و نخواهد که به او برسد جمیع عالم اگر متفق شوند به او نمی توانند رسانید.

و تفویض نیز نزدیک به این معنی است. و باید که به این سبب از مخلوقین مأیوس شود و رضای ایشان را بر رضای خدا اختیار نکند، و در جمیع امور بر خود و بر دیگران اعتماد نکند و همگی اعتمادش بر خدا باشد. و این اعلای مراتب یگانه پرستی است که قدرت و تصرف و تدبیر را مخصوص خدا داند و قدرتهای مخلوقین را همه مقهور قدرت حق تعالی داند.

چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شرک، خفی تر است در آدمی از جای پای مورچه. و از جمله شرک است انگشتر را از انگشت به انگشت دیگر گردانیدن، از برای این که امری به یادش بماند؛ و مثل این از چیزهای دیگر.

و این معنی پرای این شرک است که اعتماد بر خداوند خود نکرده و بر او توکل نکرده است و بر انگشتر و گردانیدن آن اعتماد کرده است. و حاصل، آن است که هر رو گردانیدن از خدا و متوسل شدن و اعتماد نمودن بر غیر او، یک مرتبه از مراتب شرک است.

و به سند معتبر منقول است که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله از جبرئیل سؤال نمودند از معنی توکل بر خدا. جبرئیل فرمود که: توکل آن است که بدانند که مخلوقین ضرر و نفع نمی رسانند، و در عطا و منع مستقل نیستند، و از مخلوقین مأیوس شوند. پس جون بنده چنین باشد، از برای غیر خدا کار نمی کند، و امید نمی دارد از غیر او، و نمی ترسد از غیر او، و طمع از غیر او نمی کند. این است معنی توکل.

و از حضرت امام رضا صلوات الله علیه سؤال نمودند از معنی توکل. فرمود که: توکل آن است که چون دانستی که خدا با توست از غیر او نترسی.

و معنی رضا به قضا آن است که بعد از آن که توکل بر خدا کرده باشد و در هر بابی به آنچه موافق فرموده خداست عمل کرده باشد، دیگر آنچه واقع شود از عافیت و بلا و شدت و رخا، بداند که البته خیر او در آن چیزی است که واقع شد زیرا که این امر به تقدیر الهی واقع شده و حق تعالی قادر بر دفع این امر بوده، و حق تعالی ظالم نیست که خواهد که بر او ظلم کند، و بخیل نیست که نخواهد که خیری به او برسد، و نادان نیست که مصلحت او را نداند و باید که او به یاد خدا دهد، و عاجز نیست که آنچه خیر است به او نتواند رسانید. پس کمال ایمان به این صفات کمالیه الهی، مقتضی آن است که به هر چه از جانب خدا به او رسد از صمیم قلب راضی باشد، و جزع و شکایت نکند و بداند که عین خیر و صلاح اوست.

چنانچه به سند معتبر منقول است که: از حضرت امام موسی کاظم صلوات الله علیه سؤال نمودند از تفسیر و من یتوکل علی الله فهو حسبه. حضرت فرمود که: توکل بر خدا چندین درجه دارد و از جمله درجه های توکل آن است که در جمیع امور خود بر خدا توکل نمایی.

پس آنچه بکند از او راضی باشی و بدانی که او در خیر تو تقصیر نمی کند و فضل خود را از تو دریغ نمی دارد. و بدانی که این امر به حکم و فرمان او واقع شده است. پس توکل بر خدا کن و تفویض امر خود به او کن، و در جمیع امور بر او اعتماد داشته باش.

و تسلیم عبارت از آن است که آنچه از خدا و رسول و ائمه به او رسد از احکام و اوامر و نواهی و غیر آنها بر طبعش کران نباشد، و همه را حسن و نیک داند، و در عمل کردن به آنها منقاد و ذلیل باشد، و سرکشی نکند و از احکام الهی ناراضی نباشد. چنانچه حق تعالی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله خطاب فرموده در آیه ای که مضمونش این است که: نه به حق پروردگار تو؛ ایمان نمی آورند و مؤمن نیستند

(به آنچه تو آورده ای) تا آن که تو را حکم گردانند در هر منازعه ای که در میان ایشان واقع شود. پس چون حکم کنی در میان ایشان، در نقس خود حرجی و دشواری و دلتنگی نیابند در آنچه حکم کرده ای، و تسلیم کنند و منقاد شوند تسلیم کردن نیکو.

و بدان که به این سبب این صفات از اصول ارکان ایمان اند که اکثر اعمال و اخلاق به اینها بسته است. زیرا که توکل در کسی که کامل شد از خلق مأیوس می شود، و به سبب آن اکثر معاصی را که از راه امید به مخلوقین به هم می رسد ترک می نماید، و از برای خشنودی ایشان معصیت خدا را اختیار نمی نماید، و مُداهنه ای در دین نمی کند، و در جاری کردن فرموده های الهی جرئت می نماید، و از خوف برطرف شدن نفع مخلوق ترک امر به معروف و نهی از منکر نمی کند، و از برای خوشامد ایشان احکام خدا را تغییر نمی دهد. و چون روزی را از خدا دانست در تحصیل روزی مرتکب حرام نمی شود، و در سؤال، خود را نزد خلق ذلیل نمی کند، و رفته رفته خدا در نظرش عظیم می شود و مخلوق سهل می شود. و چون خدا را مُعطی خود می داند پیوسته به سبب هر نعمتی که به او می رسد محبت خدا در دلش زیاده می شود. و فواید این خصلت بینهایت است. و چون به قضای الهی راضی شد و دانست که این امور از جانب خداست و محض خیر اوست، او را راحت و اطمینان حاصل می شود، و در بلاها جزع نمی کند و صابر بلکه شاکر می باشد، و المها او را حیران نمی کند و از عبادت خدا باز نمی دارد، و با مردم دشمن نمی شود که چرا به من عطا نکردند، و به محبت مردم مفتون نمی شود به سبب عطای سهلی که به او بکنند که خدا را فراموش کند، و حسد مردم نمی برد که چرا زیاده از او دارند، و با مردم منازعه و مجادله در امور دنیا نمی کند، و با همه مصافات و محبت خدایی به هم می رساند، و عبادتش از ریا خالص می شود، و از تغییر احوال روزگار دلگیر نمی باشد.

چنانچه منفول است که از بهلول پرسیدند که: چه حال داری؟ گفت: چه حال داشته باشد کسی که آسمانها به رضای او گردند، و زمین به رضای او ساکن باشد، و هرچه در آسمانها و زمینها واقع شود همه به تجویز و رضای او شود. گفتند: خوش دعوی بلندی می کنی. گفت: ما در روز اول دانستیم که آنچه خداوند قادر حکیم می کند همه خیر و نیک و صلاح است. و به این سبب رضای خود را با رضای او موافق کردیم و زمام امور خود را به او گذاشتیم و اراده خود را به اراده او پیوستیم. دیگر آنچه می شود به رضا و خواهش ما می شود.

و فواید این خصلت نیز نامتناهی است. و چون احکام الهی را منقاد شدی شک و شبهه از خاطرت بیرون می رود و آنچه از خدا و حجتهای او به تو می رسد از آیات و اخبار، به تسلیم و انقیاد قبول می کنی، و چون و چرا که عمده رخنه های شیطان است از ایمان دور می کنی. و این رکن عمده ای است از ارکان ایمان، و اکتر خلق به سبب ترک این خصلت گمراه شده اند. و سابقا مجملی مذکور شد.

و باید دانست که توکل نه این معنی دارد که در خانه را بر روی خود ببندی و در خانه بنشینی و دست از کار و کسب برداری و بکویی توکل کرده ام. زیرا که این تحکم است نه توکل. و نه آن است که خود را به چاه اندازی یا در مهلکه ها افکنی و بکویی توکل کرده ام.

بلکه توکل آن است که - سابقا نیز اشاره کردیم که - سعی خود را چنانچه خدا فرموده است و به راهی که او فرموده است و به قدری که او فرموده است به جا آوری، و طلب حرام نکنی، و ترک واجبات و مستحبات نکنی، و زیاده از قدر ضرورت به حرص جمع نکنی، و با وجود سعی، اعتماد بر کسب خود نداشته باشی و بدانی که اگر خدا خواهد، چشم و گوش و زبان و دست و پا و عقل و روح و سایر قوا و اعضای تو را می تواند گرفت؛ پس سعی تو به اسباب و آلات اوست.

و بدانی که اگر خدا تو را به راه نفع تو هدایت نفرماید تو عاجزی، و آن مشتری که بر در دکان تو می آید بدانی که رزاق حقیقی از روز اول چنین مقدر کرده است پیش از خلق تو به چندین هزار سال که امروز این مشتری به در دکان تو بیاید و ده یک روزی امروز تو از نفع سودای او به تو برسد. و اگر به دکان نمی رفتی به تو نمی رسید. و با وجود رفتن به دکان، اگر خدا نمی خواست، آن چند کس به در دکان تو نمی آمدند. و اگر خدا به دل آن مرد بزرگ نمی‌انداخت دست به کیسه نمی کرد که آن زر را به تو دهد، چنانچه فرموده اند که: در دکان خود را بگشا و بساط خود را پهن کن و بر خدا توکل کن.

و اگر ترک طلب ضروری کنی آتم و گناهکاری. و اگر خود را به دست خود به مهلکه اندازی خلاف فرموده خدا کرده ای مستحق عقاب می شوی زیرا که خدا فرموده است که: تقیه بکن و حفظ نفس بکن، و چون به سفر روی با رفیق برو، و چون بیمار شوی به طبیب برو. اما با وجود اینها بدان که اگر خدا حفظ نمی کرد، آن حفظ تو بیفایده بود. چه، ظاهر است که جمعی زیاده بر آن محافظت می کنند و به ناگاه کشته می شوند، و بسیار است که با هزار نفر به سفر می روند و مالشان به غارت می رود و کشته می شوند، و صد طبیب حاذق بر سرشان می آیند و همه خطا می کنند و می میرند. با این که این اسباب حفظ و حربه و سلاح و رفیق و خلق کردن طبیب و مهربان کردن و مشفق گردانیدن نفر و ملازم که حمایت این کس کنند، همه از خداست. و همچنین در باب حفظ کردن مال و اسباب و امتعه و حیوانات نباید آنها را به میان صحرا انداخت و توکل کرد؛ بلکه با شرایط حفظ، توکل می باید کرد.

چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ترک مکن طلب روزی را از حلال؛ به درستی که معین توست بر دین تو. و پای چهارپایت را ببند و توکل بر خدا کن.

و همچنین در باب عبادت و بندگی خدا سعی خود را بکن و توکل بر خدا کن و بعد از آن که کردی بدان که اعضا و جوارح و مشاعر و قوا و روزی و مسکن و لباس و قوت و قدرت و سایر چیزهایی که این عمل بر آنها موقوف بوده همه از خدا به تو رسیده. و هدایت الهی را نیز در کار خود دخیل بدان اما قدرت خود را بالکلیه نفی مکن، و معاصی را از خود بدان، و معترف به گناه و بدی خود باش، و خود را مستحق عقاب بدان. و از مسئله قضا و قدر همین قدر بدان که پیشوایان دین برای تو بیان کرده اند و در زیاده از این فکر مکن که موجب ضلالت و گمراهی است و ائمه صلوات الله علیهم ما را از این نهی کرده اند. و کم کسی در این مسئله فکر کرده است از فُحول علما و غیر ایشان که گمراه نشده باشند.

و یکی از فروع خصلت تسلیم این است که در مسائل مشکله که عقل از احاطه به آنها قاصر باشد در مقام تسلیم و انقیاد باشند و به آنچه مجمل فرموده اند، به نحوی که فرموده اند، ایمان بیاورند و مانند شیطان به چون و چرا ملعون ازل و ابد نشوند.

در این باب سخن بسیار است و این رساله که بر وجه استعجال با تشویش احوال نوشته می شود گنجایش زیاده از این سخن ندارد. و اگر در این نوشته ها خطایی رود امید عفو از برای خود و هر که خواند از کرم پروردگار کریم خود دارم، و به شفاعت رسول و ائمه صلوات الله علیهم که به کلام ایشان در هر باب پناه برده ام، امیدوارم.والحمدلله علی نعمائه علینا و علی جمیع خلقه کما هو أهله.

برگرفته از کتاب عین الحیات علامه مجلسی ره

[1]. ر.ک. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏7، ص 210، دار صادر، بیروت‏، چاپ سوم‏، بی‌تا.

[2]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏17 ص ۳۳۴، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۴۱۷ق.

[3]. چرا که در ابتدا مدتی موجود بود به صورت سلاله و نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم تا این‌که بعد از آن، زنده و خبردار شد. سپس مدتی زنده بود تا نیروی حرکت در او ظهور کرد و مدتی متحرک بود تا نیروی تشخیص مفید از مضر در او پدیدار شد و خواهان مفید و دوری کننده از مضر گشت.

[4] ر.ک: طوسی، خواجه نصیر الدین، آغاز و انجام (به ضمیمه تعلیقات)، ص 63و 64، وزارت ارشاد، تهران‏، چاپ چهارم، 1374ش‏.

[5]. ر.ک: مجتبوی، سید جلال الدین، علم اخلاق اسلامى(ترجمه جامع السعادات)، ج ‏3، ص 269، حکمت‏، تهران‏، چاپ چهارم، 1377ش‏.

[6]. ر.ک: ابو حامد الغزالى، مجموعة رسائل الامام الغزالى، ص 152، دارالفکر، بیروت، 1416ق.

از آنجا که لازمه توحید، توکل است،خداوند در قرآن می فرماید:

«و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین » (1) بنابراین، گفتن ظاهری «لا اله الا الله » کافی نیست و دلالت بر ایمان آوردن نمی کند; بلکه مؤمنین واقعی، باید متوکلان واقعی نیزباشند. از هیچ کس و هیچ چیز نترسند جز ازخدا و به احدی امید نداشته باشند جز به خدای متعال، این است معنای حقیقی توکل:

« الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوالکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله ونعم الوکیل » (2)

اما ممکن است سؤالی مطرح شود و آن اینکه: چرا باید بر خدا توکل کرد؟ پاسخ این سؤال را می توان با توجه به توحید افعالی داد. به عنوان مثال وقتی جرعه ای آب می نوشیم، در پی این هستیم که چه کسی این مایه حیات را آفریده است؟ همین طور وقتی لباسی می پوشیم، از خود می پرسیم: چه کسی پشم را ایجاد کرد تا بشر با استفاده ازآن، پوشاک تهیه نماید؟ حتی وقتی در شرایطبسیار سخت و طاقت فرسایی زندگی می کنیم، مثلا به بیماری صعب العلاجی مبتلاشده ایم و ناگهان شفا می یابیم در جستجوی شفادهنده هستیم.

کیست که در تمام این زمینه ها قدرت یاری بندگان را دارد؟ هیچ کس جز رب العالمین. حقا که :«لا اله الا الله » و حقا که: «ولاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم » و براستی که: «الا الی الله تصیر الامور» (3) و «ما بکم من نعمة فمن الله » (4) بنا براین، توکل عقلا واجب است. لذا در قرآن می خوانیم: «فاتخذه وکیلا» (5) و پاداش این توکل هم این است که:«من یتوکل علی الله فهو حسبه و یرزقه من حیث لایحتسب » (6)

این نوع توکل، منافاتی با تحصیل اسباب ندارد و درست نیست که متوکل، بنشیند وبدون هیچ تلاش و کوششی از خدا،طلب روزی کند به این بهانه که به خداتوکل کرده است.

رسول الله «صلی الله علیه وآله » به یکی ازاصحابشان فرمود: "ابتدا زانوی شتر راببند، سپس بر خدا توکل کن." : نباید به امید توکل بر خدا شترت را در بیابان رها کنی!

به همین دلیل آیه ای در قرآن می فرماید: «وان لیس للانسان الاما سعی » (7)

توکل از دیدگاه عرفان

تعریف توکل :

قال الله تعالی: «فتوکلوا ان کنتم مؤمنین » (8)

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

توکل، مصدر باب تفعل است ودارای معانی مختلفی است. از جمله قبول وکالت کردن. توکل: قبل الوکالة:ضامن شد برای انجام کاری. توکل فی الامر: اظهر العجز و اعتمد علی الغیر. (9)

حقیقت توکل کردن به خدا،اطمینان نمودن به حق متعال و تسلیم شدن به امر اوست. به عقیده بعضی،معنای توکل این است که شخص، ازآنچه نزد مردم است، ناامید و به آنچه نزد خداست، امیدوار باشد.

حضرت علی «علیه السلام » در بیان توکل می فرمایند:

"لا یصدق ایمان عبد حتی یکون بما فی یدالله - سبحانه - اوثق منه بما فی یده";ایمان بنده تایید نمی شود، مگر به این معنی اطمینان حاصل کند که آنچه دردست حق متعال است، برای او قابل اعتمادتر است تا آنچه نزد خوداوست.

خواجه عبدالله انصاری می گوید:

"توکل، عبارت است از اینکه شخص ، کاملا کارهای خود را به حق متعال که مالک واقعی است ، واگذار وبه او اعتماد کند....""التوکل کلة الامر کله الی مالکه والتعویل علی وکالیة و هو من اصعب منازل العامة علیهم و اوهن السبل عندالخاصة لان الحق تعالی قد وکل الامورکلها الی نفسه و ایاس العالم من ملک شی ء منها." (10) البته، توکل کاری است مشکل;زیرا متوکل باید با توکل، اختیار را ازخود رها و امر را به حق واگذار نماید.گفته اند:

دو سلطان، در یک اقلیم نگنجند. تازمانی که در باطن، نفس حاکم باشد،توکل بر خدا امری است عاری ازحقیقت; زیرا صاحب نفس هرگزراضی نمی گردد اختیارش را سلب وآن را به دیگری واگذار کند.

از اینروست که طبق نظر خواجه عبدالله انصاری، توکل برای عامه،بسیار مشکل است و توکل عامه، توکل تجارتی است به این منظور که سودبیشتری، نصیبشان شود:

متوکلا علی الله صدهزار ریال کالامی خرم که لااقل آن را به صد و بیست هزار ریال بفروشم.

تفاوت توکل عامه با خاصه در این است که: عامه، در توکل، خواست خود را منظور دارند نه خواست حق را. اما خاصه، نه دارایی دارد، نه قدرت، نه خواسته و نه اختیار. لذا امرتوکل برای آنها بسیار آسان است. این است متوکل حقیقی که آیه شریفه :«ان الله یحب المتوکلین » (11) ، در وصف او نازل شده است.

در این زمینه، امام صادق «علیه السلام »فرموده اند:

به هر کس که سه چیز داده شد، ازسه چیز محروم نخواهد بود:

اگر حال دعا به او عطا شد، اجابت در پی آن است: «ادعونی استجب لکم » (12) اگر حال شکر بدست آورد،ازدیاد نعمت برای او خواهد بود: «لئن شکرتم لازیدنکم » (13) و اگر حال توکل،برای او حاصل شد، یقینا کفایت حق،به همراهش است: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه » (14)

حال که معنای توکل را دانستیم،شایسته است به ذکر و شرح درجات آن بپردازیم.

درجات توکل :

توکل، بر سه درجه است و هر سه درجه، اختصاص به عامه دارد. (15)

در درجه اول، توکل عامه، توام باطلب و توسل است و مقصود از این توکل، بهره رساندن به خلق و ازوساوس نفس، در امان ماندن است:

«و هو علی ثلاث درجات. کلها تسیرمسیر العامة:

الدرجة الاولی، التوکل مع الطلب ومعاطاة السبب علی نیة شغل النفس و نفع الخلق و ترک الدعوی.»

پس در این حال، متوکل به منظوروصول به مقصود، توکل می کند و به سبب هم متوسل می شود و می گوید: «ابی الله ان یجری الاشیاء الا بالاسباب.»

نکات قابل توجه در این درجه عبارت است از :

1- متوکل با توسل به توکلش می خواهد به امر خلاف، مبادرت نکند و فراغت را برای خویش، چون سم می پندارد; زیرا معتقد است که درفراغت، نفس، او را به باطل مشغول خواهد ساخت.

2- متوکل با دوری از فراغت، به اسبابی چون برپایی نماز، پرداخت زکات، به جا آوردن صله رحم و ...،خود را از دعوی و ادعا، برحذرمی دارد.

طبق فرمایش امام صادق «علیه السلام »:

"اوجب الله لعباده ان یطلبوا منه مقاصدهم بالاسباب التی سببها لذلک وامرها بذلک."

در درجه دوم، توکل، باچشم پوشی از سبب همراه است وبرای اینکه بطور صحیح انجام شود،متوکل بسیار سعی می کند تا نفس، درامور دخالت نکند: (16)

«الدرجه الثانیة، التوکل مع اسقاط الطلب و غض العین عن السبب اجتهادافی تصحیح التوکل و قمع تشرف النفس وتفرغا الی حفظ الواجبات.»

درجه سوم توکل، باشناسایی علت توکل، همراه است; طوری که شناسایی، متوکل را به خلاصی ازعلت توکل برساند واین درجه، حاصل نمی شود مگر زمانی که متوکلان یقین بدانند حضرتشان با عزت و قدرت، براشیاء تسلط دارد و شریکی ندارد تا درامور از او استمداد کند:

«و الدرجة الثالثة، التوکل مع معرفة علل التوکل النازعة الی الخلاص من علة التوکل و هو ان تعلم ان ملکة الحق تعالی للاشیاء، ملکة عزة لا یشارکه فیهامشارک فی کل شرکته الیه. فان من ضرورة العبودیة، ان یعلم العبد ان الحق هو مالک الاشیاء کلها وحده.»

اینجا مقامی است که از عبدواصل، همه چیز سلب شده است.عبد واصل، در دل طلبی ندارد تا آن طلب او را به مقام توکل بکشاند. این عده افرادی هستند که به علت توکل،آشنا شده و در مقام طرد آن برآمده اند.در این مقام، حافظ می گوید:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سودکه سر رشته درفضای توبست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود حیات دگر بودی ای نسیم وصال خطانگر که دل، امید در وفای تو بست زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت حافظ، برو که پای توبست

پس ذات اقدس الهی، مالک الملک است. عزت، قدرت و عظمت،از آن اوست. امور، همه بسته به مشیت و اراده اوست: "بیدها ناصیتنا" و"ماشاءالله کان و مالم یشا لم یکن و لاحول و لا قوة الا بالله و ..."با این حال، عبد را چه دخالت درکار مولی و منعم؟!

خصوصیات متوکل (17)

متوکل حقیقی، کسی است که باطی کردن درجات سه گانه توکل، به مقامی رسیده که:

از غیر خدا نمی ترسد:

«الذین قال لهم الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل » (18)

از غیر خدا، نا امید می شود; (19) زیراخداوند در حدیث قدسی فرموده است:

" و عزتی و جلالی لا قطعن امل کل مؤمل غیری "; به عزت و جلال خودم سوگند که می برم امید کسی را که به غیر من امید انداخت.»

حریص نیست; زیرا می داند که هیچ کس تا روزیش تمام نشودنمی میرد.پس حرص زدن،بی معناست.

امر وکیل را اطاعت می کند; (20) چون می داند که در قبال مخالفت با او،خودش ضرر خواهد نمود.

از بود و نبود اسباب، متاثرنمی شود. (21) حافظ می گوید:

رضا بداده و زجبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشاده است

تفاوت توکل با تفویض (22)

خداوند متعال می فرمایند: «افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.»

کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

تفویض، عطای اختیار و واگذارنمودن حکم است به دیگری، جهت انجام امری.

فوض الیه الامر تفویضا: کار را به اوواگذار نمود و اختیار آن را به او داد به نحوی که از واگذار کننده، سلب اختیارو نظر شود.

تفویض، در مقایسه با توکل ، ازلحاظ معنی، وسیعتر و از لحاظ اشاره،لطیفتر است.

مفوض می گوید:

در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم لطف آنچه تو اندیشی،حکم آنچه توفرمایی

ولی متوکل، نمی تواند چنین ادعایی بکند.

تفویض، در مطلق امور است، اماتوکل، در مصالح است.

تفویض، قبل از وقوع سبب است.

در دعایی (23) ، از رسول اکرم «صلی الله علیه وآله »آمده است: «اللهم انی اسلمت نفسی الیک و الجات ظهری الیک و فوضت امری الیک.» (24) ولی توکل، پس از وقوع سبب است; مانند توکل پیغمبراکرم «صلی الله علیه وآله » واصحابش در حفظ از شر مشرکان،وقتی به آنها گفته شد:

«ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل » (25)

تفاوت توکل با ثقه (26)

باری تعالی در قرآن کریم می فرماید: «فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم » (27)

به جان دوست که غم، پرده شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید

ثقه، یعنی اعتماد و اطمینان.

اگر توکل را به چشم تشبیه کنیم،سیاهی چشم - که دید با آن است - ثقه است. اگر تفویض را به دایره تشبیه کنیم، مرکز دایره - نقطه اصلی - ثقه است.

در حقیقت، پایه و اساس توکل وتفویض را ثقه تشکیل می دهد; یعنی اعتماد و اطمینان بنده نسبت به پروردگار و هر آنچه که او برای بنده،مصلحت دیده وانجام می دهد.

تفاوت توکل با رضا (28)

خداوند متعال می فرماید: «ارجعی الی ربک راضیة مرضیة » (29)

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

رضا،بالاترین مقام یک سالک است.

طی این مقام، هرچه برای سالک پیش آید، او را خوش آید; یعنی در این مقام، تلخی احکام قضا و قدر الهی، براو چون عسل شیرین است و بدان راضی است.

نزد سالک راضی، رنج و راحت،موت و حیات و فقر وغنا یکسان است.

به همین دلیل بابا طاهر چنین می سراید:

یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

آری! به هر کس که در این مقام،قدمگاهی کرامت فرموده شد، به بهشت خواهد رسید; زیرا روح و فرح که از لوازم اهل بهشت است، دررضاویقین، تعبیه شده است. شایداشاره حافظ به "بهشت نقد"، همین مقام رضا باشد:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود وعده فردای زاهد را کجا باور کنم؟

در مقام رضاست که عبد، تقاضایی ندارد، در فکر کم و زیاد نیست،بهشت نمی طلبد، دنیا را اختیارنمی کند و رضای خود را بر رضای حق، ترجیح نمی دهد.

حافظ می گوید:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلبد که حیف باشد از غیراو تمنایی

(ادامه دارد)

پی نوشتها:

1) مائده ، آیه 23

2) آل عمران، آیه 173

3) شوری ، آیه 53

4) نحل ، آیه 53

5) مزمل ، آیه 9

6) طلاق، آیه 3

7) نجم، آیه 39

8) مائده ، آیه 23

9) ر.ک به: انصاری - خواجه عبدالله: منازل السائرین، ج 2، ص 12

10) ر.ک به: همان منبع ، ص 13

11) آل عمران، آیه 159

12) مؤمن، آیه 60

13) ابراهیم، آیه 7

14) طلاق ، آیه 3

15) ر.ک.به : انصاری - خواجه عبدالله : همان منبع، ص 15-16

16) همان منبع، ص 18

17) ر.ک.به: دستغیب شیرازی آیت الله سیدعبدالحسین: استعاذه ، ص 175

18) آل عمران / 173

19) همان منبع ، ص 157

20) همان منبع ، ص 16

21) همان منبع، ص 16

22) انصاری - خواجه عبدالله: همان منبع، ج 2، ص 19-20 ;امام خمینی «رحمه الله »: چهل حدیث، ص 190

23) خداوندا! خودم را تسلیم تو کردم و به توپناه آوردم و کارم را به تو واگذار نمودم.

24) قبل از این قسمت دعا، آمده است: «اللهم اسلمت وجهی الیک.»

25) آل عمران، آیه 173

26) انصاری - خواجه عبدالله: همان منبع،ج 2، ص 23; امام خمینی «رحمه الله »: همان منبع ،ص 190-191

27) چون مادر حضرت موسی «علیه السلام »، به وعده الهی اطمینان داشت، این آیه نازل شد.(قصص، آیه 7)

28) امام خمینی «رحمه الله »: همان منبع، ص 189

29) به سوی پروردگارت در حالی که راضی وخشنود هستی بازگرد.( فجر، آیه 28)

توکل در قرآن، احادیث و ادبیات عرفانی

سید سلمان صفوی

آکادمی مطالعات ایرانی لندن – LAIS

«توکل» یکی از مفاهیم کلیدی قرآن کریم، حدیث و عرفان است که نقش مهمی در زندگی و آرامش روان انسان دارد. در این نوشتار «توکل» در قرآن کریم، احادیث و عرفان و تصوف در سه بخش از منظر معناشناسی و جایگاه سلوکی بر اساس منابع معتبر تبیین می­ شود.

توکل در قرآن

«رَبَّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنَا وَإِلَیْکَ أَنَبْنَا وَإِلَیْکَ الْمَصِیرُ»(ممتحنه،۴)[۱]

قال الله تعالی: «تَوَکَّلْ عَلَى اللهِ وَکَفَى بِاللهِ وَکِیلا» (سوره نساء، آیه ۸۱) * «وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ.»(سوره طلاق، آیه ۳) * «إنَّ اللهَ یُحِبُّ المُتَوَکِّلِینَ» (سوره آل عمران، آیه۱۵۹) * «حَسْبِیَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظِیمِ.»(سوره توبه، آیه ۱۲۹) * «وَ إِلَیهِ یُرجَعُ الأَمرُ کُلُّهُ فَاعبُدهُ وَ تَوَکَّل عَلَیهِ.»(سوره هود، آیه ۱۲۳)

توکل به معنای اعتماد انسان در همه امور خویش بر خدای وکیل و کفیل است. توکل از ریشه «وَ – کَ – لَ» به معنای اظهار عجز و اعتماد به خداوند است.[۲] توکل به معنای تفویض امور به خداوند و رضایت دادن به تدبیر او[۳] و یا سپردن امور به او همراه با انقطاع از اسباب و علل ظاهری و اعتماد به او به عنوان سبب حقیقی و مرجع همه اسباب است.[۴]

توکل بر خدا موجب آرامش و موفقیت و عزت نفس می گردد. خدای تعالی حامى مسلمانان است و با امدادهاى غیبى آنها را یارى مى‌ فرماید. «وَ کَفى‌ بِاللهِ وَکِیلا.»(سوره نساء، آیه ۸۱) در روایات، توکل به معنای کنار گذاردن همه قدرت‌ ها و در انتظار مقدرات الهی بودن است: «ألتّوکّل التّبرّی من الحول و القوّه و انتظار ما یأتی به القدر.»[۵] توکل از نشانه های مومن است: «عَلَی اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنون.»(سوره تغابن، آیه ۱۳)

توکل و مشتقات آن ۷۰ مرتیه در قرآن کریم به کار رفته و به موضوعاتی گوناگون می پردازد. نظیر:

* اهمیت و انگیزه توکل: «وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ نُوحٍ إذ قَالَ لِقَومِهِ یَا قَومِ إِن کَانَ کَبُرَ عَلَیکُم مَّقَامِی وَتَذکِیرِی بِآیَاتِ اللهِ فَعَلَى اللهِ تَوَکَّلتُ فَأَجمِعُوا أَمرَکُم وَشُرَکَاءکُم ثُمَّ لاَ یَکُن أَمرُکُم عَلَیکُم غُمَّهً ثُمَّ اقضُوا إلَیَّ وَلاَ تُنظِرُونِ.»(سوره یونس، آیه ۷۱)

* علل و عوامل توکل: «وَإن جَنَحُوا لِلسَّلمِ فَاجنَح لَهَا وَتَوَکَّل عَلَى اللهِ إنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ العَلِیمُ.»(سوره انفال، آیه ۶۱)

* آثار توکل: «فَبِمَا رَحمَهٍ مِّنَ اللهِ لِنتَ لَهُم وَلَو کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ القَلبِ لاَنفَضُّوا مِن حَولِکَ فَاعفُ عَنهُم وَاستَغفِر لَهُم وَشَاوِرهُم فِی الأَمرِ فَإِذَا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَى اللهِ إنَّ اللهَ یُحِبُّ المُتَوَکِّلِینَ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۵۹)

* موارد توکل: «فَإِن تَوَلَّوا فَقُل حَسبِیَ اللهُ لا إلَهَ إلاَّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَهُوَ رَبُّ العَرشِ العَظِیمِ.»(سوره توبه، آیه ۱۲۹)

* ضرورت تلاش و کار در کنار توکل: «وَقَالَ یَا بَنِیَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادخُلُوا مِن أَبوَابٍ مُّتَفَرِّقَهٍ وَمَا أُغنِی عَنکُم مِّنَ اللهِ مِن شَیءٍ إنِ الحُکمُ إلاَّ ِللهِ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَعَلَیهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُتَوَکِّلُونَ.»(سوره یوسف، آیه ۶۷). در برخی آیات نیز به خداوند به عنوان «وکیل» اشاره دارد: «الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إنَّ النَّاسَ قَد جَمَعُوا لَکُم فَاخشَوهُم فَزَادَهُم إیمَانًا وَقَالُوا حَسبُنَا اللهُ وَنِعمَ الوَکِیلُ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۷۳)

به استناد برخی آیات نظیر «عَلَی اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنون.»(سوره تغابن، آیه ۱۳) که مؤمنان را به توکل امر می‌ فرماید چنین بر می آید که انسان بدون توکل، مؤمن نیست.[۶]

در قرآن کریم در ساحت های مختلف اجتماعی، سیاسی و نظامی به توکل امر شده است: «إذ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنکُم أَن تَفشَلاَ وَاللهُ وَلِیُّهُمَا وَعَلَى اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۲۲) * «وَلَقَد نَصَرَکُمُ اللهُ بِبَدرٍ وَأَنتُم أَذِلَّهٌ فَاتَّقُواْ اللهَ لَعَلَّکُم تَشکُرُونَ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۲۳) * «اللّهُ لا إلَهَ إلاّ هُوَ وَعَلَى اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ.»(سوره تغابن، آیه ۱۳) * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذکُرُوا نِعمَتَ اللهِ عَلَیکُم إذ هَمَّ قَومٌ أَن یَبسُطُوا إلَیکُم أَیدِیَهُم فَکَفَّ أَیدِیَهُم عَنکُمْ وَاتَّقُوا اللهَ وَعَلَى اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ.»(سوره مائده، آیه ۱۱) * «قَالَ رَجُلاَنِ مِنَ الَّذِینَ یَخَافُونَ أَنعَمَ اللّهُ عَلَیهِمَا ادخُلُواْ عَلَیهِمُ البَابَ فَإذَا دَخَلتُمُوهُ فَإِنَکُم غَالِبُونَ وَعَلَى اللهِ فَتَوَکَّلُوا إن کُنتُم مُّؤمِنِینَ.»(سوره مائده، آیه۲۳)

معناشناسی توکل

توکل از مفاهیم اصلی عرفانی قرآن کریم است که با زندگی انسان پیوند وثیق دارد. توکل از جهت معناشناسی با «ایمان»، «وکیل» (اسم الله)، «کفیل» (اسم الله)، «زندگی»، «دنیا»، «صبر»، «رضا»، «تسلیم»، «تدبیر»، «تقدیر»، «اسباب» و «یقین» در تعامل معنایی است. توکل به معنای اعتماد و امیدِ کامل به حضرت قادر و قطع امید از مخلوقات یا اسباب و وسایط؛ در عین مجاهدت و تدبر و تعقل در امور زندگی است. توکل با اسماء الهی نظیر «الوکیل»، «الولی»، «القادر»، «المقتدر»، «الوهاب»، «الرزاق»، «النصیر»، «الحی»، «الفتاح»، «الکریم»، «المجیب» و «الودود» در تعامل است.[۷] توکل ایمان ذومراتب است، آن که ایمانش قوی تر است، توکلش نیز اقوا و اکمل است.

خاستگاه توکل

بر اساس قرآن کریم، دارا بودن درک عمیق از خدای تعالی و مجموعه صفات الهی نظیر علم، قدرت، حکمت، عزت، ربوبیت و رزاقیت در تحقق توکل عملی مؤثر است. توکل پس از طی مراتبی از تهذیب نفس و رشد و تعالی ایمان عملی ممکن می شود. انسانی که با باور قلبی به ولایت حضرت حق تعالی، به ربوبیت او ایمان بیاورد، حضرت «لا اله الا هو» را مرجع همه اسباب و علل می‌داند و همه امور خویش را به حضرت «الوکیل»، «الولی»، «القادر»، «المقتدر»، «الوهاب»، «الرزاق»، «النصیر»، «الحی»، «الفتاح»، «الکریم»، «المجیب» و «الودود»[۸] وا می گذارد: «ذلِکُمُ اللهُ رَبّی عَلَیهِ تَوَکَّلتُ واِلَیهِ اُنیب.»(سوره شوری، آیه ۱۰)

*

توکل در احادیث

در کتب معتبر حدیث نظیر «کافی»، «تحف العقول»، «غررالحکم» و «وافی» احادیث متعدد در باب توکل روایت شده که بر اساس آنها توکل با ایمان، صبر، خوف، اسباب و سختی ها (صعاب) قرین است.

معنای توکل از منظر حدیث نبوی

رسول الله(ص) در حدیثی مطول در تبیین معنای توکل می فرمایند: «وَ فِی مَعَانِی اَلأَخبَارِ عَنْ أَبِیهِ عَن سَعدِ بنِ عَبدِ اَللهِ عَن أَحمَدَ بنِ أَبِی عَبدِ اَللهِ عَن أَبِیهِ فِی حَدِیثٍ مَرفُوعٍ إِلَى اَلنَّبِیِّ (صَلَّ اَللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) قَالَ جَاءَ جَبرَئِیلُ فَقَالَ: «یَا رَسُولَ اَللهِ؛ إنَّ اَللهَ أَرسَلَنِی إلَیکَ بِهَدِیَّهٍ لَم یُعطِهَا أَحَداً قَبلَکَ.» قَالَ رَسُولُ اَللهِ (صَلَّ اَللهُ عَلَیهِ وَ آلِه): «مَا هِیَ؟» قَالَ: «اَلصَّبرُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلرِّضَا وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلزُّهدُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلإخلاَصُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلیَقِینُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قُلتُ: «وَ مَا هُوَ یَا جَبْرَئِیلُ؟» قَالَ: «إِنَّ مَدرَجَهَ ذَلِکَ اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللهِ عَزَّوَجَلَّ.»

فَقُلتُ: «وَ مَا اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللهِ؟» قَالَ: «اَلعِلمُ بِأَنَّ اَلمَخلُوقَ لاَ یَضُرُّ وَ لاَ یَنفَعُ وَ لاَ یُعطِی وَ لاَ یَمنَعُ وَ إستِعمَالُ اَلیَأْسِ مِنَ اَلخَلقِ فَإِذَا کَانَ اَلعَبدُ کَذَلِکَ لاَ یَعمَلُ ِلأَحَدٍ سِوَى اَللهِ وَ لَم یَرجُ وَ لَم یَخَف سِوَى اَللهِ وَ لَم یَطمَع فِی أَحَدٍ سِوَى اَللهِ فَهَذَا هُوَ اَلتَّوَکُّلُ.» قُلتُ: «یَا جَبرَئِیلُ فَمَا تَفسِیرُ اَلصَّبرِ قَالَ تَصبِرُ فِی اَلضَّرَّاءِ کَمَا تَصبِرُ فِی اَلسَّرَّاءِ وَ فِی اَلفَاقَهِ کَمَا تَصبِرُ فِی اَلغِنَى وَ فِی اَلبَلاَءِ کَمَا تَصبِرُ فِی اَلعَافِیَهِ فَلاَ یَشکُوا حَالَهُ عِندَ اَلمَخلُوقِ بِمَا یُصِیبُهُ مِنَ اَلبَلاَءِ؟» قُلتُ: «فَمَا تَفسِیرُ اَلقَنَاعَهِ؟» قَالَ: «یَقنَعُ بِمَا یُصِیبُ مِنَ اَلدُّنیَا یَقنَعُ بِالقَلِیلِ وَ یَشکُرُ اَلیَسِیرَ.»

قُلتُ: «فَمَا تَفْسِیرُ اَلرِّضَا؟» قَالَ: «اَلرَّاضِی لاَ یَسخَطُ عَلَى سَیِّدِهِ أَصَابَ مِنَ اَلدُّنیَا (أَمْ لاَ یُصِیبُ) مِنهَا وَ لاَ یَرضَى لِنَفسِهِ بِالیَسِیرِ مِنَ اَلعَمَلِ.» قُلتُ: «یَا جَبرَئِیلُ؛ فَمَا تَفسِیرُ اَلزُّهدِ؟» قَالَ: «یُحِبُّ مَن یُحِبُّ خَالِقُهُ وَ یُبغِضُ مَن یُبغِضُ خَالِقُهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِن حَلاَلِ اَلدُّنیَا وَ لاَ یَلتَفِتُ إِلَى حَرَامِهَا فَإِنَّ حَلاَلَهَا حِسَابٌ وَ حَرَامَهَا عِقَابٌ وَ یَرحَمُ جَمِیعَ اَلمُسلِمِینَ کَمَا یَرحَمُ نَفسَهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِنَ اَلکَلاَمِ کَمَا یَتَحَرَّجُ مِنَ اَلمَیتَهِ اَلَّتِی قَدِ اِشتَدَّ نَتنُهَا وَ یَتَحَرَّجُ عَن حُطَامِ اَلدُّنیَا وَ زِینَتِهَا کَمَا یَتَجَنَّبُ اَلنَّارَ أَن یَغشَاهَا وَ أَن یُقَصِّرَ أَمَلَهُ وَ کَانَ بَینَ عَینَیهِ أَجَلُهُ.»

قُلتُ: «یَا جَبْرَئِیلُ؛ فَمَا تَفسِیرُ اَلإخلاَصِ؟» قَالَ اَلمُخلِصُ اَلَّذِی لاَ یَسأَلُ اَلنَّاسَ شَیئاً حَتَّى یَجِدَ وَ إذَا وَجَدَ رَضِیَ وَ إِذَا بَقِیَ عِندَهُ شَیءٌ أعطَاهُ فِی اَللهِ فَإن لَم یَسأَلِ اَلمَخلُوقَ فَقَد أَقَرَّ ِللهِ بِالعُبُودِیَّهِ وَ إذَا وَجَدَ فَرَضِیَ فَهُوَ عَنِ اَللهِ رَاضٍ وَ اَللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى عَنهُ رَاضٍ وَ إِذَا أَعطَى ِللهِ عَزَّوَجَلَّ فَهُوَ عَلَى حَدِّ اَلثِّقَهِ بِرَبِّهِ.» قُلتُ: «فَمَا تَفسِیرُ اَلیَقِینِ؟» قَالَ: «اَلمُؤمِنُ یَعمَلُ ِللهِ کَأَنَّهُ یَرَاهُ فَإن لَم یَکُن یَرَى اَللهَ فَإنَّ اَللهَ یَرَاهُ وَ أَن یَعلَمَ یَقیناً أَنَّ مَا أَصَابَهُ لَم یَکُن لِیُخطِئَهُ وَ مَا أَخطَأَهُ لَم یَکُن لِیُصِیبَهُ وَ هَذَا کُلُّهُ أَغصَانُ اَلتَّوَکُّلِ وَ مَدرَجَهُ اَلزُّهدِ.»[۹]

رسول خدا (صلّ الله علیه و آله) فرمودند: جبرئیل نازل شد و گفت: «اى رسول خدا؛ همانا خداوند مرا به سوى شما فرستاده تا هدیه‌ اى به شما بدهد که پیش از شما به کسى نداده است.» پیامبر فرمودند: «آن هدیه چیست‌؟» جبرئیل گفت: «صبر و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» گفت: «رضایت (به امر الهى) و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟ گفت:زهد و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» گفت: «اخلاص و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» گفت: «یقین و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» مجدداً گفت: «یقین و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست اى جبرئیل!؟» گفت: «وسیله یقین و آن عبارت از توکل به خداوند عزیز است.»

رسول الله(ص) فرمودند: «توکل بر خدا چیست‌؟» گفت: «علم به این که مخلوق نمی تواند ضرر و نفعی برساند و بخشنده و منع‌کننده نیست. کلاً باید از مخلوق ناامید شد. چون بنده چنین شود، براى کسى جز خدا عمل نمى‌کند و جز خدا به کسى طمع ندارد. این توکل است.» فرمودند: «یا جبرئیل؛ تفسیر صبر چیست‌؟» گفت: «این که در سختی صبر کنید، چنان که در خوشى صبر مى‌کنید و در فقر صبر کنید، چنان که در ثروتمندى صبر مى‌کنید و در بلا شکیبائى کنید، چنان که در عافیت شکیبائى مى‌کنید. پس نباید وقتی مصیبتى مى‌رسد، نزد خلق شکایت ببرید.» فرمودند: «تفسیر قناعت چیست‌؟» گفت: «اکتفا کردن به آنچه مى‌رسد. باید به کم قناعت کنید و به چیز اندک سپاسگزارى کنید.» فرمودند: «تفسیر رضایت چیست‌؟» گفت: «کسى که راضى باشد چه از دنیا مصیبت به او برسد یا نرسد. از مولایش روى بر نمى‌گرداند و به عمل اندک (از امور خیر) راضى نمى‌شود.»

رسول خدا(ص) فرمودند: «تفسیر زهد چیست؟» گفت: «این که انسان دوست بدارد آن را که آفریدگارش را دوست دارد و دشمن بدارد آن را که آفریدگارش را دشمن مى‌دارد. از حلال دنیا در تنگى و پرهیز باشد و به حرام آن توجه نکند که در حلالِ آن حساب و در حرامِ آن عقاب است. به جمیع مسلمانان رحم کند، آنچنان که بر خود رحم مى‌کند. از سخن دورى گزیند، چنان که از مرده‌اى که شدیداً بوى بد گرفته، دورى مى‌گزیند. (زیرا زیاده سخن گفتن، گاهى به غیبت و تهمت کشیده می شود و غیبت نیز مانند گوشت برادر را خوردن است.) دورى گزیند از کالاى دنیا و زیور، آنچنان که دورى مى‌گزیند از آتش.آرزویش را کوتاه کند و همواره اجلش در مقابل دیدگانش باشد.»

رسول الله(ص) فرمودند: «یا جبرئیل؛ تفسیر اخلاص چیست‌؟» گفت: «مخلص کسى است که از مردم سؤال نکند تا خود پیدا نماید و چون پیدا کرد راضى شود و اگر چیزى نزدش باقى ماند، آن را در راه خدا ببخشد. پس هر که از بنده سؤال نکند (و چشم از امید خلق بپوشد) به حقیقت به عبودیت خداوند اقرار کرده است. چون یافت و خشنود شد، از خدا راضى است و خداوند از او راضى است. چون در راه خدا ببخشد، در حد و شوق به خداوند قرار یافته است.» فرمودند: «تفسیر یقین چیست‌؟» گفت: «این که مؤمن چنان برای خدا عمل کند که گویا او را مى‌بیند و اگر او خدا را نبیند خدا او را مى‌بیند و بداند به یقین آنچه بر او رسیده، نمى‌تواند خطا باشد و آنچه به خطا بر او رفته، نمى‌تواند به او برسد. اینها شاخه ‌هاى توکل و پله‌ هاى زهد است.)

حدِّ توکل

امام رضا(علیه السلام): «وَ سُئِلَ (علیه السلام) عَن حَدِّ اَلتَّوَکُّلِ. فَقَالَ (علیه السلام): أن لاَ تَخَافَ أَحَداً إلاَّ اَللهَ .»[۱۰] امام رضا(ع) در مورد حد توکل فرمودند: «حد توکل این است که از هیچ کس جز خدا نترسید.»

امیرالمؤمنین على(علیه السلام) :«مَنْ تَوکَّلَ عَلَى الله ذَلَّت لَهُ الصِّعابُ وَتَسَهَّلَت عَلَیهِ الأَسبابِ»[۱۱] امیراالمومنین علی(ع) در مورد حد توکل فرمودند: «هر کس به خدا توکل کند، دشوارى ها براى او آسان مى شود و اسباب برایش فراهم مى گردد.»

امام موسی الکاظم(علیه السلام): «إِنَّ اَلدُّنیَا بَحرٌ عَمِیقٌ قَد غَرِقَ فِیهَا عَالَمٌ کَثِیرٌ فَلتَکُن سَفِینَتُکَ فِیهَا تَقوَى اَللهِ وَ حَشوُهَا اَلإیمَانَ وَ شِرَاعُهَا اَلتَّوَکُّلَ وَ قَیِّمُهَا اَلعَقلَ وَ دَلِیلُهَا اَلعِلمَ وَ سُکَّانُهَا اَلصَّبرَ»[۱۲] امام موسی کاظم(ع) در مورد حد توکل فرمودند: «دنیا دریاى ژرفى است که بسیارى از مردم در آن غرق شدند. اگر مى‌خواهید نجات یابید باید کشتى‌ شما در این دریا تقواى الهى، ملوان آن ایمان و بادبانش توکل و ناخدای آن عقل، رهبرش دانش و لنگر آن شکیبایى باشد.»

*

توکل در عرفان و تصوف

توکل از منظر معناشناسی

«توکل» با تجلی در ادبیات عرفانی پرورش یافته و جزئیات آن با تکیه بر قرآن کریم، احادیث و احوال عارفان به نثر و نظم بیان شده است. توکل از منظر معناشناسی با «سلوک الی الله«، «ایمان»، «زندگی»، «صبر»، «یقین»، «اخلاص»، «رضا»، «یدالله»، «دل»، «اسم وکیل خدای تعالی»، «تسلیم»، «الثقه بالله» و «زهد» قرین است.

متون کلاسیک ادبیات عرفانی در موارد متعدد توکل را به «اعتماد و امید به خدای تعالی» معنا و تبیین کرده اند؛ اعتماد و امیدی که مبدأ آن حسن ظن به خداست و منت‌ هایش آرامش و اطمینان قلبی است.[۱۳] توکل از مقامات و منازل سلوک الی الله تعالی است. در متون عرفانی توکل در شمار مقامات است. ابونصر سراج در «اللمع»، توکل را پس از مقام صبر[۱۴] و قبل از مقام رضا آورده است. خواجه عبدالله انصاری در «منازل السائرین» در قسم معاملات، باب هفتم؛ توکل را منزل بیست و هفتم سلوک برشمرده است.

توکل از منظر «قوت القلوب» ابوطالب مکی

از منظر مکی؛ توکل با «تفویض»، «هدایت»، «رضا»، «تسلیم»، «قضای الهی»، «زهد»، «تقوا» و «یقین» قرین است. نخستین توکل، شناخت خدای تعالی است که وکیل مطلق، عزیز و حکیم است. به اقتضای عزت خویش، عزت می دهد و بر اساس حکمتش منع می فرماید.

«فإن التوکل على الله یحبّب العبد، و إن التفویض إلى الله من هدی الله، و بهدی الله یوافق العبد رضوان الله، و بموافقه رضوان الله یستوجب العبد کرامه الله. و قال لقمان أیضا: و من یتوکّل على الله، و یسلّم لقضاء الله، و یفوّض إلى الله، و یرضى بقدر الله، فقد أقام الدین و فرغ یدیه و رجلیه لکسب الخیر و أقام الأخلاق الصالحه التی تصلح للعبد أمره. و قال بعض علماء الأبدال، و هو أبو محمد سهل: العلم کلّه باب من التعبّد، و التعبّد کلّه باب من الورع، و الورع کلّه باب من الزهد، و الزهد کلّه باب من التوکّل. قال: فلیس للتوکّل حدّ و لا غایه تنتهی إلیه.

و قال أیضا فی قول الله عزّ و جلّ: «لِیَبلُوَکُم أَیُّکُم أحسَنُ عَمَلا.»(سوره هود، آیه ۷). قال أصدق توکلا. و قال: التقوى و الیقین مثل کفّتی المیزان و التوکل لسانه، به تعرف الزیاده و النقصان. و سئل عن قول الله عزّوجلّ: «فَاتَّقُوا الله ما استَطَعتُم.» (سوره تغابن، آیه ۱۶). قال: بإظهار الفقر و الفاقه إلیه. و سئل عن قوله تعالى: «اتَّقُوا الله حَقَّ تُقاتِهِ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۰۲) فقال: اعبدوه بالتوکّل. و قال أبویعقوب السوسی: لا تطعنوا على أهل التوکّل فإنهم خاصّه الله الذین خصّوا بالخصوصیه فسکنوا إلى الله، و اکتفوا به، و استراحوا من هموم الدنیا و الآخره. و قال: من طعن فی التوکّل، فقد طعن فی الإیمان لأنه مقرون به، و من أحبّ أهل التوکّل فقد أحبّ الله تعالى. فأوّل التوکّل المعرفه بالوکیل و أنه عزیز حکیم، یعطی لعزّه، و یمنع لحکمه، فیعتزّ العبد بعزّه و یرضى بحکمه.»[۱۵]

توکل بر خدای تعالی بنده را محبوب می کند و تفویض امور به خداوند از هدایت الهی است. بنده با هدایت خداوند، موافق رضای خدا می گردد و با رضایت خداوند، عزت خدای تعالی را به دست می آورد . لقمان حکیم می فرماید: «هر که بر خدا توکل کند و تسلیم رضای خدا باشد و امور خویش را به خدای تعالی تفویض کند و به تقدیر خدا راضی باشد، دین را برپا کرده و دست و پای خویش را برای کسب نیکی به کار گرفته و اخلاق نیکو مورد نظر او را در عمل آورده است. برخی علمای ابدال نظیر ابومحمد سهل گفته اند: «همه علم دری است از عبادت و همه عبادات باب تقوا است. هر تقوا دری از زهد و هر زهد دری از توکل است. توکل حد و انتها ندارد که خداوند متعال فرمود: «تا شما را بیازماید که کدام یک از شما نیکوکارترید.»(سوره هود، آیه ۷).» همچنین فرمود: «تقوا و یقین مانند دو کفه ترازو و توکل زبانه آن است که با آن زیادت و نقصان را می شناسند.» از ابومحمد سهل درباره قول خدای تعالی سؤال شد که فرمود: «پس تا می توانید از خدا بترسید.»(سوره تغابن، آیه ۱۶). فرمود: «با نشان دادن فقر و نیاز به او.» همچنین از او درباره قول حق تعالی پرسیدند که: «از خدا بترسید آنچنان که باید از او بترسید.»(سوره آل عمران، آیه ۱۰۲). فرمود: «او را با توکل عبادت کنید.»

ابویعقوب السوسی: «به اهل توکل تهمت نزنید که آنها از خاصان خدا هستند که برای خلوت برگزیده شده اند پس در خدا ساکن می شوند و از او راضی هستند و از غم و اندوه دنیا آرام می گیرند.» همچنین فرمود: هر که از توکل ایراد بگیرد به ایمان تهمت زده، زیرا با توکل با ایمان همراه است و هر که اهل توکل را دوست بدارد، خدا را دوست داشته است.» بنابراین آغاز توکل، شناخت حضرت وکیل (خدای تعالی) است. او توانا و حکیم است؛ به اقتضای عزتش می بخشد و بر مبنای حکمت خویش منع می فرماید. از این رو بنده عزت می یابد با عزت او وَ راضی میشود به حکم و قضای او.

توکل از منظر رساله قشیریه

«رساله قشیریه» (۴۶۵هـ.ق.) از مهم ترین منابع تصوف، از جهت ترتیب تاریخی پس از «اللمع» ابی نصر سراج (۳۷۸هـ.ق.) و «التعرف لمذهب التصوف» کلابادی (۳۸۰هـ.ق.) و «قوت القلوب» مکی (۳۸۶هـ.ق.)؛ در تعریف توکل از دیدگاه صوفیان آورده است: حمدون [قصّار]: «توکل دست به خداى تعالى زدن است.» احمد خضرویه: «حاتم اصم به فردى گفت: از کجا می خورى؟ گفت: «و ِلله خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الأرض وَ لکِنّ المُنافِقینَ لا یَفقَهُونَ.» بدان که دل محل توکل است و پس از آنکه بنده متحقق باشد، حرکت ظاهری نافی توکل نیست‌. بدان که تقدیر از جانب خداى است. اگر بر او دشوار شود، تقدیر او بوده و اگر اتفاق افتد، از سهل نمودن او بوده است.

انس (رضى الله عنه): مردى آمد بر اشترى و گفت: «یا رسول الله(ص) اشتر را آزاد بگذارم و توکّل بر خداى کنم؟» فرمودند: «نه، اشتر ببند و توکل بر خداى کن‌.» بشر حافی به فردى که گفت: «توکلت على الله.» گفت: «بر خداى عزّوجل دروغ می گویى. اگر بر خداى تعالی توکل کرده بودى؛ [راضى بودى‌] بر آنچه او بر تو راند.» یحیى بن معاذ در پاسخ این سؤال که «مرد کِی به مقام توکل می رسد؟» گفت: «آن گاه که به وکیلى خداى تعالی رضا دهد.»[۱۶]

توکل از منظر خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری در «صد میدان« و «منازل السائرین» توکل را یکی از میدان ها و منازل سلوک خوانده و در «صد میدان» توکل را میدان بیست و یکم سلوک شمرده است. وی توکل را زاده بصیرت و قنطره یقین و عماد ایمان و محل بروز اخلاص دانسته، توکل را متدرج می خواند: «از میدان بصیرت میدان توکل زاید. قوله تعالی: «وَ عَلَی الله فَتَوَکَّلوا إن کُنتَم مُؤمِنین»، «فَعَلَیهِ تَوَکَّلوا إن کُنتُم مُسلِمین». توکل قنطره یقین، عماد ایمان و محل اخلاص است. توکل بر سه درجه است: یکی به تجربه، دیگر به ضرورت و سوم به حقیقت. به تجربه آن است که می‌کوشد و می‌سازد و آن حال مکتسبان است. به ضرورت آن است که بداند به دست کسی چیزی نیست و حیلت کردن سود نیست، و در سبب بر نیست و بیارامد و این حال منتظران است. به حقیقت ‎آن است که بداند عطا و منع به حکمت است و قسّام مهربان و بی‌غفلت است و ره پیوسته روی حیرت است و بیاساید و این حال راضیان است.»[۱۷]

خواجه عبدالله انصاری در «منازل السایرین» می فرماید: «التوکل کله الامر کله الی مالکه والتعویل علی وکالیه و هو من اصعب منازل العامه علیهم و اوهن السبل عندالخاصه لان الحق تعالی قد وکل الامورکلها الی نفسه و ایاس العالم من ملک شی ء منها»[۱۸] توکل بدین معناست که انسات امور خویش را کاملاً به مالک مطلق جهان واگذارد و تکیه بر اختیار او کند. برای عوام، توکل از سخت ترین منازل سلوک و برای نخبگان، ضعیف ترین طریق است، زیرا خداوند متعال همه امور را به عهده خویش گذارده و اهل عالم را از ملک چیزی از آن ناامید کرده است (إلاّ بِاِذنِهِ وَ أمرِهِ).

درجات توکل

«و هو علی ثلاث درجات. کلها تسیرمسیر العامه» توکل، بر سه درجه است و هر سه درجه، اختصاص به عامه دارد: «الدرجه الاولی، التوکل مع الطلب ومعاطاه السبب علی نیه شغل النفس و نفع الخلق و ترک الدعوی. الدرجه الثانیه، التوکل مع اسقاط الطلب و غض العین عن السبب اجتهادافی تصحیح التوکل و قمع تشرف النفس وتفرغا الی حفظ الواجبات. و الدرجه الثالثه، التوکل مع معرفه علل التوکل النازعه الی الخلاص من عله التوکل و هو ان تعلم ان ملکه الحق تعالی للاشیاء، ملکه عزه لا یشارکه فیهامشارک فی کل شرکته الیه. فان من ضروره العبودیه، ان یعلم العبد ان الحق هو مالک الاشیاء کلها وحده.»

«در درجه اول؛ توکل توأم با طلب و توسل است و مقصود از این توکل، بهره رساندن به خلق و در امان ماندن از وساوس نفس است. در درجه دوم؛ توکل باچشم پوشی از سبب همراه است وبرای صحت انجام آن، متوکل سعی بسیار می کند تا نفس درامور دخالت نکند. در درجه سوم؛ توکل با شناسایی علت توکل همراه است، به طوری که این شناسایی متوکل را به خلاصی ازعلت توکل برساند. این درجه حاصل نمی شود، مگر زمانی که متوکلان یقین یابند حضرت حق با عزت و قدرت براشیاء تسلط دارد و شریکی ندارد تا در امور خویش از او استمداد کنند.»[۱۹]

توکل از منظر غزالی

غزالی در ابتدای مبحث «توحید و توکل»[۲۰] توکل را از جنبه نظری و عملی مشکل می‌داند، از آن جهت که دیدن اسباب و اعتماد بر آنها، خدشه در توحید و نوعی شرک است. از سوی دیگر وانهادن اسباب به طور کلی نیز طعن در سنت و شریعت است. به اعتقاد او تنها کسانی بر این دشواری غلبه کرده ‌اند که چشمشان به سرمه فضل خدا بینا شده، حقیقت توکل را به تحقیق دریافته و سپس این دریافت و مشاهده را بیان کرده اند.

غزالی در «کیمیای سعادت» توکل را ثمره ایمان می خواند: «بدان که توکل حالتی است از احوال دین، و آن ثمره ایمان است و ایمان را ابواب بسیار است، لیکن توکل از جمله بر دو ایمان بنا شده است: ایمان به توحید و ایمان به کمال لطف و رحمت حق تعالی.»[۲۱]

توکل از منظر عطار نیشابوری

عطار نیشابوری در «تذکره الاولیاء» برخی اقوال صوفیان متقدم را نقل فرموده است: فضیل عیاض: «حقیقت توکل آن است که به غیر از خدای عزوجل امید ندارد و از غیر او نمی ترسد. متوکل آن بود که واثق باشد به خدای عزوجل. نه خدای عزوجل را در هر چه کند متهم دارد و نه شکایت کند. یعنی در ظاهر و باطن، در تسلیم یک رنگ دارد.»[۲۲] بُشر حافی: «یکی در پیش او گفت: «توکلت علی الله» بُشر گفت: بر خدای دروغ می گویی. اگر بر او توکل کرده بودی بدانچه او می کند، راضی بودی.»[۲۳] ذالنون مصری: «توکل از طاعت خدایان بسیار بیرون آمده و به طاعت یک خدا مشغول بودن و از سبب ها بریدن است. توکل خود را در صفت بندگی داشتن و از صفت خداوندی بیرون آمدن است. توکل دست برداشتن از تدبیر و بیرون آمدن از قوت و حیلت خویش است. هرکه توکل کند، استوار می گردد.»[۲۴]

امام احمد بن حنبل: «توکل؛ الثقه بالله و باور داشتن خدای در روزی است.»[۲۵] سهل تستری: «توکل حال پیامبران است. هر که در توکل حال پیامبر دارد، سنت او فرومگذارد. اول مقام در توکل آن است که پیش خدای چنان باشد که مرده شود پیش او، تا چنانکه خواهد، او را بگرداند و او را هیچ اراده و حرکتی نباشد. توکل درست نیاید الا به بذل روح، و بذل روح نتوان کرد الا به ترک تدبیر. نشان توکل سه چیز است: یکی آنکه سوال نکند و چون پدید آید، نپذیرد و چون نپذیرفت، بگذارد. اهل توکل را سه چیز دهند: حقیقت یقین و مکاشفه غیبی و مشاهده قرب حق تعالی. توکل آن است که خدای را متهم نداری یعنی آنچه را گفته به تو می رساند. توکل آن است که اگر چیزی بوَد و اگر نبوَد، در هر دو حال ساکن بوَد. توکل دلی را بوَد که با خدای زندگانی کند بی علاقتی. جمله احوال را رویی است و قفایی، مگر توکل که همه روی است بدون قفا. معنی آن است که زهد و تقوی ازاجتناب دنیا بوَد. مجاهده در مخالفت نفس و هوا بود. علم و معرفت در دید و دانش اشیا بود. خوف و رجاء از لطف و کبریا بود. تفویض و تسلیم در رنج و عنا بوَد. رضا به قضا بوَد. شکر بر نعما بوَد. صبر بر بلا بوَد. توکل بر خدا بوَد. لاجرم توکل همه روی بی قفا بوَد. اگر کسی گوید دوستی نیز همچین است که توکل بر خدای است؛ گوییم دوستی بر خدای نبوَد با خدای بوَد. دوستی؛ دست بر گردن طاعت کردن و از مخالفت دور بودن است. از ابتداء احوال و نهایت آن پرسیدند. گفت: ورع اول زهد است، و زهد اول توکل، و توکل اول درجه عارف، و معرفت اول قناعت، و قناعت ترک شهوات، و ترک شهوات اول رضا، و رضا اول موافقت است.»[۲۶]

ابوتراب نخشبی:‌ «توکل آن است که خویشتن را در دریای عبودیت افکنی و دل در خدای بسته داری. اگر دهد، شکر گویی و اگر بازگیرد، صبر کنی.»[۲۷] جنید بغدادی: «صبر بازداشتن نفس است با خدای بی آنکه جزع کند. غایت صبر، توکل است. قال الله تعالی: «ألَّذینَ صَبَروُا وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکَّلوُن.» صبر، فرو خوردن تلخی ها وروی ترش ناکردن است. توکل، خوردنِ بی طعام است یعنی طعام در میان نبیند. توکل آن است که خدای را باشی، چنان که پیش از اینکه نبودی خدای را بودی. توکل نه کسب کردن و نه کسب ناکردن است، لکن سکون دل است به وعده حق تعالی.»[۲۸]

ابراهیم رقی: «توکل آرام گرفتن بوَد بر آنچه خدای تعالی ضمان کرده است. کفایت درویشان توکل و کفایت توانگران اعتماد بر املاک و اسباب است.»[۲۹] شیخ جعفر خلدی: «توکل آن است که اگر چیزی بوَد و اگر نبوَد، دل در دو حالت یکسان بوَد، بلکه اگر نبوَد، طرب در او بوَد و اگر بوَد، طرب در او نبوَد، بلکه توکل استقامت است با خدای تعالی در هر دو حالت.»[۳۰] عارفان، حضرت ابراهیم(علیه‌ السلام) را سمبل «متوکل کامل» می ‌دانند که وقتی آن حضرت را در آتش افکندند، دعایی نکردند و گفتند: علم خدا به حال من، مرا از سؤال بی نیاز کرده است.»[۳۱]

توکل از منظر «فتوحات مکیه» محی الدین ابن عربی

محی الدین معتقد است بر اساس قرآن کریم توکل علامت ایمان در قلب مؤمن و توحید استکفایی است و خدا دافع مضار از مؤمنین است: «وَ عَلَى اللهِ فَتَوَکَّلُوا إن کُنتُم مُؤمِنِینَ» فجعل التوکل علامه على وجود الایمان فی قلب العبد و لم یتخذه وکیلا إلا طائفه مخصوصه من المتوکلین المؤمنین الذین امتثلوا أمر الله فی ذلک فی قوله: «فَاتَّخِذهُ وَکِیلاً.»[۳۲] «قوله: «فَإِن تَوَلَّوا فَقُل حَسبِیَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظِیمِ» هذا توحید الاستکفاء. فَقُل: «حَسِبیَ اللهُ» أی فی الله الکفایه.»[۳۳] «لهذه الحقیقه أمرنا الله أن نتخذه وکیلا»، فی أمورنا فیکون الحق هو الذی یتولى بنفسه دفع مضار عن المؤمنین.»[۳۴]

توکل از منظر مثنوی معنوی مولوی

حضرت مولانا در «مثنوی معنوی» کمتر کسی را در توکل ماهر می‌داند: «کم کسی اندر توکل ماهر است»[۳۵] مولانا در «مثنوی معنوی» با الهام از قرآن کریم و احادیث معتبر در باب توکل از جمله می فرماید:

از برای غصه نان سوختی دیده صبر و توکل دوختی

تو نه‌ای زان نازنینان عزیز که تو را دارند بی‌ جوز و مویز

جوع رزق جان خاصان خداست کی زبون همچو تو گیج گداست

باش فارغ تو از آنها نیستی که در این مطبخ تو بی‌ نان بیستی

کاسه بر کاسه ‌ست و نان بر نان مدام از برای این شکم ‌خواران عام

چون بمیرد می ‌رود نان پیش پیش کای ز بیم بی ‌نوایی کشته خویش

تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر

هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشق ‌تر است

عاشق است و می‌ زند او مول‌ مول که ز بی ‌صبریت داند ای فضول

گر تو را صبری بدی رزق آمدی خویشتن چون عاشقان بر تو زدی

این تب لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر می‌ تانند زیست»۳۶

در باب عدم تعرض توکل و کار می فرماید:

«گفت آری گر توکل رهبر است این سبب هم سنت پیغمبر است

گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند

رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو»۳۷

«گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن»۳۸

توکل از منظر ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی در «معراج السعاده»[۳۹] در باب جمع توکل و اسباب، امور را بر دو نوع می خواند: اموری که از قدرت انسان بیرون است و اموری که بیرون از قدرت او نیست و برای آنها اسبابی وجود دارد. نوع اول خاصِّ توکل است. در نوع دوم نیز تلاش و توسل به اسباب – با در نظر گرفتن شروطی – منافی توکل نیست. این شروط را امام محمد غزالی نیز در «کیمیای سعادت» و «احیاء علوم الدین» برشمرده است.[۴۰]

فرجام سخن

«توکل لفظ نیست»، بلکه مقامی است عملی در نفس انسانی که حاصل شناخت و ایمان بالله تعالی و اعتماد و وثوق به حضرت حیِّ قیوم است. «توکل» نشانه تعالی وجودی نفس است. اثر «توکل» آرامش، عزت و رهایی از غم و غصه و اضطراب و استرس، خواری و ذلت است. عدم «توکل» نشانه ضعف ایمان است. «توکل» با ایمان، یقین، صبر و آزادگی قرین است.

والسَّلام

لندن – خرداد۱۴۰۲

منابع

قرآن کریم.

آلوسی، محمود، روح المعانی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵هـ.ق.

آمدی، عبدالواحد، غررالحکم، قم، دارالکتب الاسلامی، ۱۴۱۰هـ.ق.

ابن‌ منظور، لسان ‌العرب، بیروت، دارصادر، ۱۴۱۴هـ.ق.

انصاری، خواجه عبدالله، صد میدان، به اهتمام قاسم انصاری، تهران، طهوری، ۱۳۶۸.

بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، اسماعیلیان، بی‌تا.

راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق، صفوان عدنان داودی، بیروت، دارالعلم الدار الشامیه، چاپ اول، ۱۴۱۲هـ.ق.

الحرانى، حسن، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله علیهم)، بتصحیح و التعلیق على اکبر الغفاری، قم، مؤسسه النشر الاسلامی (التابعه) الجامعه المدرسین بقم المشرفه (ایران)، الطبعه الثانیه ۱۳۶۳/ ۱۴۰۴هـ.ق.

سرّاج، ابونصر، اللمع فی التصوف، ج۱، صص۵۱ ـ۵۳، چاپ رینولد آلن نیکلسون، لیدن ۱۹۱۴، چاپ افست، تهران، بی تا.

طارمی، صفی الدین محمد، انیس العارفین (شرح منازل السائرین)، تهران، روزنه، ۱۳۷۷.

طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، ۱۳۷۴.

طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، مکتبه النشر الاسلامی، چاپ پنجم، ۱۳۹۰٫

طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ترجمه بیستونی، مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۳۹۰.

عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، تصحیح نیکلسون، تهران، هرمس ۱۳۸۸.

غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، بیروت، ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

قشیری، عبدالکریم، رساله قشیریه، ترجمه فارسی: عثمانی، حسن بن احمد، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، ۱۳۷۴٫

کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تحقیق و تصحیح:‌ علی اکبر غفاری و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامی، ۱۴۰۷هـ.ق.

مجلسی، محمدتقی، بحارالانوار، بی جا، مؤسسه الوفا، ط۲، ۱۴۰۳هـ.ق. نسخه دیجیتال، کتابخانه مدرسه فقاهت.

مکی، ابوطالب، قوت القلوب، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷هـ.ق.

مولوی، جلال الدین، مثنوی معنوی،(نسخه قونیه و نیکلسون) به اهتمام توفیق سبحانی، تهران، روزنه، ۱۳۷۸.

نراقی، احمد بن محمد مهدی، معراج السعاده، تهران، ۱۳۷۱.

هجویری، علی بن عثمان کشف المحجوب، ج ۱، نسخه ژوکوفسکی، چاپ افست، تهران، ۱۳۵۸.

[۱] پروردگارا، ما بر تو توکل کردیم و رو به درگاه تو آوردیم و بازگشت تمام خلق به سوی توست.

[۲]. راغب اصفهانی، مفردات، ص۸۸۲، «وکل». * لسان العرب، ابن منظور، ج۱۱، ص۷۳۵، «وکل».

[۳]. طبرسی، مجمع البیان، ، ج۵، ص۲۸۷.

[۴]. طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، ج۱۸، ص۲۵.

[۵]. آمدی، عبدالواحد، غررالحکم، ج۱، ص ۱۰۵.

[۶]. روح المعانی، آلوسی، ج ۲، ص ۲۵۹.

[۷]. این اسماءالله برخی از ۱۲۷اسماء خدای تعالی هستند که در قرآن ذکر شده اند.

[۸]. این اسماءالله برخی از ۱۲۷اسماء خدای تعالی هستند که در قرآن ذکر شده اند.

[۹]. معانی الاخبار، ج۱، ص۲۶۰. * وسایل الشیعه، ج۱۵، ص۱۹۴. * بحارالانوار، ج۶۶، ص۳۷۳. * تفسیر البرهان، ج۳، ص۱۴۸.

[۱۰]. تحف العقول، ج۱، ص ۴۴۵. * بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۳۸.

[۱۱]. آمدی، غررالحکم، ج۵، ص۴۲۵.

[۱۲]. کلینی، اصول الکافی، ج۱، ص۱۳، کتاب العقل و الجهل.

[۱۳]. علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، ج۱، ص۱۴۶، نسخه ژوکوفسکی، چاپ افست تهران ۱۳۵۸. * ابونصر سرّاج، اللمع فی التصوف، ج۱، ص۵۳. مثنوی، رینولد آلن نیکلسون، لیدن ۱۹۱۴، چاپ افست تهران (بی تا) * عطار، تذکره الاولیاء، ج۱، ص۴۶۲. * مثنوی محمد استعلامی، تهران ۱۳۷۸. * محمد بن محمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج۵، ص۱۳۶، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

[۱۴]. ابونصر سرّاج، اللمع فی التصوف، ج۱، ص۵۱ ـ۵۳. * مثنوی چاپ رینولد آلن نیکلسون، لیدن ۱۹۱۴، چاپ افست تهران (بی تا).

[۱۵]. مکی، قوت القلوب، ج۲، ص۴، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷.

[۱۶]. قشیری، رساله قشیریه، ص ۲۴۷.

[۱۷]. انصاری، صد میدان، میدان بیست و یکم. نسخه طهوری، ۱۳۶۸، صص۲۸-۲۹.

[۱۸]. انصاری، منازل السائرین، باب التوکل. انیس العارفین، صفی الدین محمد طارمی، ص۱۸۹.

[۱۹]. انصا ری، منازل السائرین، باب التوکل. انیس العارفین، صفی الدین محمد طارمی، صص۱۹۰-۱۹۳.

[۲۰]. غزالی، محمد ، احیاء علوم الدین، ج۵، ص۱۱۵.

[۲۱]. غزالی کیمیای سعادت، رکن منجیات، بخش ۷۹.

[۲۲].عطار نیشابوری، تذکره الأولیاء، ص۱۳۹.

[۲۳]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۱۷۱.

[۲۴]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۱۸۹.

[۲۵]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۲۸۷.

[۲۶]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص ۳۳۹.

[۲۷]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص ۳۷۸.

[۲۸]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۴۵۷-۴۵۸.

[۲۹]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۵۱۱.

[۳۰]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۷۵۵.

[۳۱]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ج۱، صص۵۰۸ ـ۵۰۹. * تصحیح محمد استعلامی، تهران ۱۳۷۸. * احمد بن محمد مهدی نراقی، معراج السعاده، ج۱، ص۶۲۰ .

[۳۲]. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج۳، ص۲۰۰. نسخه مؤسّسه آلُ البَیْت لإحیاءِ التُّراث. کتابخانه انلاین مدرسه فقاهت.

[۳۳]. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج۲، ص۴۰۹. مؤسّسه آلُ البَیْت لإحیاءِ التُّراث. کتابخانه انلاین مدرسه فقاهت.

[۳۴]. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج۲، ص۷۲. مؤسّسه آلُ البَیْت لإحیاءِ التُّراث. کتابخانه انلاین مدرسه فقاهت.

[۳۵]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۹۳.

[۳۶]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات ۲۸۴۴-۲۸۵۴.

[۳۷]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۱۹۱۲-۱۹۱۴.

[۳۸]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۹۴۷.

[۳۹]. نراقی، احمد بن محمد مهدی، معراج السعاده، ج ۱، صص۶۱۷ـ۶۱۹.

[۴۰]. غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، ج ۵، ص۱۴۲. اکادمی مطالعات ایرانی لندن . iranianstudies

بررسی تطبیقی تربیت اخلاقی در شاهنامه فردوسی با نگاه به آموزه‌‌های تربیتی در قرآن کریم

نویسندگان:

وحیدرضا ایران‌منش (کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش، دانشگاه اصفهان.)

محمد نجفی (استادیار علوم تربیتی دانشگاه اصفهان.)

حمزه علی بهرامی (استادیار معارف، دانشگاه اصفهان.)

کمال نصرتی‌هشی (نویسند مسئول: دکتری فلسفه تعلیم و تربیت. استاد مدعو موسسه غیرانتفاعی المهدی مهر اصفهان. Kamalnosrati1367@yahoo.com)از سایت پزوهشهای معنوی

چکیده

هدف از این پژوهش، بيان وجوه اشتراك آموزه‌‌های تربيت اخلاقی در دین اسلام و فرهنگ ايراني با نگاه به شاهنامه فردوسی است. این پژوهش درصد پاسخگویی به این پرسش است که آیا تربیت اخلاقی در فرهنگ اصیل ایرانی، تربیتی با سرمنشأ الهی و منطبق با اصول دینی بوده است یا نه؟ محققان در اين پژوهش، شاهنامه‌فردوسي را به‌عنوان نماد و بازگوکننده تربيت اخلاقی در ايران خوانده و خواهان تطبيق اين نكات، با آموزه‌های تربيتي قرآن کریم (سرمنشأ تربيت ديني دين اسلام) هستند. اين پژوهش بر اساس روش استنتاجی در ابتدا با تحلیل و تطبیق اشعار شاهنامه و آیات قرآن، یکسان بودن نکات تربیتی شاهنامه و نکات دینی قرآن را استنتاج می‌‌کند. برای جامعیت بخشیدن به این پژوهش، در ابتدا آيات قرآن به چهار قسم در نظر گرفته شده که عبارتنداز: آيات مربوط به ارتباط با خالق، ارتباط با خلق، ارتباط با نفس و ارتباط با دنیا؛ سپس نكات تربيتي شاهنامه با تفسير اشعار به اين وجوهات اربعه و آيات مربوطه بسط داده ‌‌شد. نتایج به دست آمده نشان داد که نکات اخلاقي در شاهنامة فردوسی منطبق بر آموزه‌های غنی و انسان‌ساز قرآن کریم بوده است.

واژگان کلیدی: قرآن، شاهنامه، تعالیم قرآن کریم، فرهنگ ایران.

مقدمه

چند سالی است که پس از طرح مکتب ایرانی، عده‌‌ای به ‌اشتباه و عده‌ای هم از روی عمد، کوروش، پادشاه دوره‌‌ هخامنشیان را در مقابل اسلام و درعین‌حال، نماد فرهنگ ایرانی دانستند. ناخودآگاه تقابلی بین تعالیم اسلام و فرهنگ ایرانی به‌وجود آمد. حال در جواب سؤال اینکه آیا فرهنگ ایرانی، فرهنگی غنی بوده یا خیر؛ دیدگاه اندیشمندان غیرایرانی که هیچ تعصبی به فرهنگ ایرانی ندارند، حائز اهمیت است؛ ازجمله هگل که دید مثبتی به حکومت‌‌های شرقی نداشت، آغاز فرهنگ ایران را آغاز فرهنگ جهان می‌خواند. کسنوفون در کتاب تربیت کوروش و افلاطون نیز، در دو کتاب آلکیبیادس و نوامیس، درباره تربیت پارسی سخن گفته و بر اهمیت جنبه اخلاقی تأکید کرده است (نقیب‌‌زاده، 1391، 29)؛ از این‌رو در این پژوهش سعی شده انطباق این فرهنگ با تعالیم اسلام بررسی شود. در این تحقیق شاهنامه به‌عنوان نماد فرهنگ ایرانی در نظر گرفته شده است و سعی شده تا تعالیم اخلاقی آن با قرآن تطبیق داده شود. حال سؤال قابل طرح این است که آیا نکات اخلاقی شاهنامه، بازگوکنندة فرهنگ ایرانی هستند یا خیر؟

جنیدی[1] (1384) شاهنامه را بزرگ‌ترین اثر ایرانی در زمینه معرفی تاریخ و اساطیر ایرانی معرفی می‌‌کند که لبریز از آیین‌های ملی و خردمندانه‌‌ترین شاهکار حماسی به‌شمار می‌رود. این اثر سعی دارد به صورت داستان‌‌وار، همراه با تخیل شاعرش، وقایع تاریخی ایران قبل از اسلام تا حملة اعراب به ایران را شرح دهد. شاهنامه فقط قصد حماسه‌سرایی را ندارد، چنانكه از اشعارش برمی‌آید (در ادامه ذكر خواهد شد)؛ می‌خواهد تاريخ را به نظم درآورد و در اين میان از خرافه‌زدايي از اسطوره‌ها نیز چندان باكي ندارد (ثاقب‌فر، 1390).

«من موافقم که از «فردوسى» تجلیل شود؛ شاهنامه تحلیل شود و حکمت فردوسى استخراج شود تا همه بدانند که این حکمت، اسلامى است یا غیراسلامى. این بزرگداشتى هم که برگزار شد، اصلاً به دستور و خواست من بود؛ منتها چون اواخر ریاست جمهورى‌ام بود، به آقاى مهندس حجت گفتم که دنبال نمایید و فردوسى را بزرگ کنید. فردوسى باید هم بزرگ شود. فردوسى در قلّه است. امیدواریم کم‌کارى -که دوستان اشاره کردند- گریبان ما را نگیرد تا حکمت فردوسى را بیان کنیم. ما هستیم که اسم او را «حکیم ابوالقاسم فردوسى» گذاشتیم؛ دشمنان دین که این اسم را نگذاشته‌اند. خوب؛ این حکیم چه کسى است و حکمت او چیست؟ آیا حکمت زردشتى است؟ حکمت بى‌دینى است؟ حکمت پادشاهى است؟ یا حکمت اسلامى؟ این را مى‌شود در آورد. اگر کسى به شاهنامه نگاه کند، خواهد دید که یک جریان گاهى باریک و پنهان و گاهى وسیع، از روح توحید، توکّل، اعتماد به خدا و اعتماد به حق و مجاهدت در راه حق در سرتاسر شاهنامه جارى است. این را مى‌شود استخراج کرد، دید و فهمید. مخصوصاً بعضى از شخصیت‌هاى شاهنامه خیلى برجسته هستند که این‌ها را باید شناخت و استخراج کرد. من یک وقت گفتم که «اسفندیار» مثل این بچه حزب‌اللّهی‌هاى امروز خود ماست! در فرهنگ شاهنامه یک حزب‌اللّهىِ غیورِ دین‌خواهِ مبارز وجود دارد. بله؛ این کارها را شما بکنید تا دیگران نکنند. شما که نکردید، دیگران می‌کنند» (بیانات رهبری در دیدار با اعضای انجمن قلم 1381/11/7).

شاهنامه در قرن چهارم و پنجم (ه-ق) توسط ابوالقاسم فردوسی تألیف شده؛ اما بعضی از داستان‌های آن برگرفته از ایران باستان است. شاهنامه را فردوسی نزدیک به هزار سال پیش نوشته، ولی پیشینه بسیار دورتری دارد. مضمون داستان‌های شاهنامه در زمان هخامنشیان نیز در محافل خاص نقل ‌شده است. «شاهنامه ابومنصوری که در آن، تمام گذشته تاریخی ایران کهن تا دوره ساسانیان نگاشته شده و بیانگر سیر تاریخی ایران است، مأخذ شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است؛ از این‌رو شاهنامه، آینه تمام‌نمای تاریخ ایران است» (سراج[2]، 1391).

در تربیتی بودن این اثر نیز، اشعار فردوسی خودشان بازگوکننده هستند.

سر آرم من اين نامة باستان

به گیتي بمانم يكي داستان

بدين نامة شهرياران پیش

بزرگي و جنگي‌سواران پیش

همان دانش و دين و پرهیز و راي

همان رهنموني به ديگر سراي

(فردوسی، 1387، 6، 323).

البته درگذشته، در مورد تطبیق حکمت‌‌های تعلیمی شاهنامه با نهج‌البلاغه (اویسی کهخا، 1391، 71) یا تطبیق داستان‌های شاهنامه با داستان‌‌های قرآنی (محمودیان راوی نژاد، 1392، 7) کارهایی شده است و در آنها محققان در پی اثبات این قضیه‌‌اند که شاهنامه بر‌گرفته از قرآن و دین است؛ اما این تحقیق، شاهنامه را نماد فرهنگ و اصول تربیتی ایرانی برشمرده و در‌‌ پی نشان دادن الهی بودن علم تربیت در فرهنگ اصیل ایرانی است؛ بنابراین در این تحقیق، پژوهشگران نکات تربیت اخلاقی شاهنامه را به‌عنوان نماد تربیت اخلاقی فرهنگ ایرانی دانسته‌اند و خواهان تطبیق آن با تربیت اخلاقی در قرآن کریم هستند؛ چراکه يکي از مسائل مهمي که تعليم و تربيت معاصر با آن روبه‌روست، مسئله تربيت اخلاقي است. تربيت اخلاقي به‌عنوان يکي از ابعاد مهم تربيت، امروزه مورد توجه و عنايت ويژه‌اي قرارگرفته؛ چراکه عصر ما، عصر بحران‌ها و چالش‌هاي بنیان‌افکن است و اگر بشر بخواهد تعادل رواني داشته باشد و مقهور شرايط نشود و در روابط فردي و اجتماعي موفق باشد، بايد به اخلاق و تربيت اخلاقي روي آورد. به زعم نقيب‌زاده (1380، 13) از هنگامی‌که آدمي وارد جامعه شد، زندگي وي با بايدها و نبايدهايي همراه شد. هرچند اين بايد و نبايدها از خاستگاه‌هاي مختلف برخاسته‌اند؛ اما به‌صورت آداب، رسوم و قواعد و قوانين بر نحوة زندگي آدميان حكم رانده‌اند. اگر آدمي از بايد و نبايدها كه بيشتر به صورت روا و ناروا و يا پسنديده و ناپسند عرضه مي‌شوند، فراتر رود و نيك را از بد بازشناسد و اين شناخت، ارزش وي را رفتار شايسته‌اش بداند، در راه انسان شدن گام برداشته و به قلمرو اخلاق رسيده است. در همین راستا و با توجه به اهمیت مسئله، ابتدا تعدادی از آیات قرآنی مربوط به موضوع پژوهش در چهار دسته کلی بیان شده که عبارتنداز: 1. بُعد مربوط به خالق: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با خالق هستند؛ 2. بُعد مربوط به خلق: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با دیگر مخلوقات هستند؛ 3. بعد مربوط به نفس خود: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط با خویشتن هستند؛ 4. بعد مربوط به دنیا: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با دنیا هستند، تقسیم شد که در این تقسیم‌بندی، محوریت با خویشتن انسانی است و بعد از آن، ارتباط این چهار وجه قرآن با نکات اخلاقی شاهنامه، به‌صورت جداگانه توضیح و بسط داده شده است.

ذکر این نکته نیز لازم است که در ارتباط با بعد اخلاقی مربوط به خالق، خلق، خویشتن و دنیا به‌ترتیب به بررسی این موارد پرداخته می‌شود؛ بعد اخلاقی مربوط به خالق: ناسپاس بودن نسبت به خدا، توبه و یاد خدا و بعد اخلاقی مربوط به خلق: استقامت در مقابل طاغوت و تلاش برای برپایی عدل، اهمیت پند و اندرز، وفای به عهد، حسدورزی و بعد اخلاقی مربوط به خویشتن: گام‌‌های شیطان، مبارزه با نفس (اماره) و درنهایت بعد اخلاقی مربوط به دنیا: قدرت‌طلبی و ظلم کردن، مورد مطالعه و بحث قرار می‌گیرد؛ از این‌رو در این تحقیق، پژوهشگران با روش توصیفی - تحلیلی سعی دارند تفسیر اشعار فردوسی را با آیات مربوطه از قرآن تطبیق دهند و نتایج مورد نظر آن را با روش استنتاجی گزارش نمایند.

1. نکات اخلاقی ارتباط با خالق

انسان همانند سایر موجودات از بدو آفرینش، وابسته به خداست و خداوند وجود خاص انسانی را به او می‌بخشد. ارتباط انسان با خدا، از مهم‌ترین روابطی است که باید موردتوجه قرار گیرد. دربارة اهمیت ارتباط با خالق هستی و آثار تربیتی آن، آیات و روایات بسیاری وارد شده است؛ به‌گونه‌ای که اگر کسی به آنها رجوع کند، درمی‌یابد که ارتباط و وابستگی به حضرت حق و زنده کردن یاد و ذکر او در دل از عمده‌‌ترین مسائل بشری است و ارزش انسان‌ها به میزان همین رابطه بستگی دارد. آرامش حقیقی انسان، در پرتو رابطه با خالق هستی تحقق می‌یابد و غفلت از این رابطه، موجب تلخی زندگی دنیوی و حسرت در آخرت می‌شود. در ذیل به نکات اخلاقی پرداخته می‌شود که در شاهنامه فردوسی و قرآن بیان شده و گویای این است که آموزه‌های شاهنامه با مبانی و نگاه دینی در باب ارتباط خلق با خدای خویش منافاتی نداشته و در هر دو منبع، سخنی در باب ارتباط خلق با خدا ذکر شده است که تأیید‌کننده همدیگر هستند:

1. ناسپاسی و نقش توبه

در بعد ناسپاسی و توبه، ابتدا به مطالبی از شاهنامه فردوسی اشاره می‌شود؛ به‌طوری که در این قسمت از داستان کیکاووس استفاده می‌شود. کیکاووس، دومین شاه کیانی و نام‌دارترین پادشاه این سلسله و نوه‌‌ کیقباد است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کیخسرو به پادشاهی رسید. کیقباد در واپسین لحظات عمرش، فرزندش کیکاووس را فراخواند تا پادشاهی خود را با آن همه عظمت به او عرضه کند؛ او را به پیروی از خداوند دعوت کرد و نتیجه‌‌ ناسپاسی نسبت به خدا را به او گوشزد نمود؛

کرا گم شود راه آموزگار

سزد گر جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن

سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

(فردوسی،1387، 2،76).

اما کیکاووس، کم‌کم خدا را از یاد برد و ناسپاسی به نعم الهی را در پیش گرفت. اولین جلوة این ناسپاسی در جنگ با مازندران بود که وی نصیحت بزرگان، ازجمله زال را نپذیرفت و دست به این اقدام زد که نتیجه آن، اسیری وی و درنهایت آزاد کردن کیکاووس به دست رستم بود که بعد از گذشتن او از هفت خوان اتفاق افتاد. جهان‌گردی و به زیر سلطه درآوردن قلمروهای دیگر، مغرورشدن از قدرت و به‌تبع آن، گرفتار فریب شاه هاماوران شدن و درنهایت پرواز به آسمان (به‌وسیله یک تخت و پرنده‌‌هایی که به چهار گوشة آن بستند) برای باخبر شدن از اسرار الهی، اقدامات ناسپاسانه‌‌ کیکاووس بودند؛ اما داستان پرواز وی به آسمان، اوج ناسپاسی او بود. به گفته فردوسی، مردم آن زمان این اقدام را جنگ با خدا می‌دانستند.

شنیدم که کاووس شد بر فلک

همی رفت تا بر رسد بر ملک

دگر گفت ازآن رفت بر آسمان

که تا جنگ سازد به تیر و کمان

(فردوسی،1387، 2،153).

اما طبق گفته پدر کیکاووس، نتیجه ناسپاسی به خدا، چیزی جز جفا دیدن از روزگار نیست. درنهایت او در نقطه‌‌ای از زمین سقوط کرد و پس از جستجوی فراوان رستم و گودرز او را یافتند. گودرز ‌پیر او را سرزنش کرد که:

سه بارت چنین رنج و سختی فتاد سرت ز آزمایش نگشت اوستاد

کشیدی سپه را به مازندران

نگر تا چه سختی رسید اندران

دگر باره مهمان دشمن شدی

صنم بودی اکنون برهمن شدی

به گیتی جز از پاک یزدان نماند

که منشور تیغ ترا برنخواند

به جنگ زمین سربه‌سر تاختی

کنون به آسمان نیز پرداختی

(فردوسی،1387، 2،154-155).

سپس از خدا برای او گفت و درنتیجه کیکاووس:

همی ریخت از دیدگان آب زرد

همی از جهان‌آفرین یاد کرد

ز شرم از در کاخ بیرون نرفت

همی پوست گفتی برو بر به کفت

همی ریخت از دیده پالوده خون

همی خواست آمرزش رهنمون

(فردوسی،1387، 2،155).

درنتیجه توبه او پذیرفته و خدا او را بخشید.

همی رخ بمالید بر تیره خاک

نیایش‌کنان پیش یزدان پاک

چو بگذشت یک چند گریان چنین

ببخشود بر وی جهان‌آفرین

(فردوسی،1387، 2،155-156).

نتایج حاصل از توبه:

یکی داد نو ساخت اندر جهان

که تابنده شد بر کهان و مهان

جهان گفتی از داد دیبا شدست

همان شاه بر گاه زیبا شدست

ز هر کشوری نامور مهتری

که بر سر نهادی بلند افسری

به درگاه کاووس شاه آمدند

وزان سرکشیدن به راه آمدند

زمانه چنان شد که بود از نخست

به آب وفا روی خسرو بشست

(فردوسی،1387، 2،156).

این چنین گذاشت حکایت فردوسی از ناسپاسی کیکاووس که خداوند نعمت‌های زیادی به وی داده بود؛ البته به توبه و درنهایت پذیرفته شدن آن توسط خداوند انجامید. در ضمن اینکه این داستان شباهت زیادی به داستان فرعون در قرآن دارد، بعضی از تاریخ‌نویسان ازجمله بلعمی (بلعمی،1380، به نقل از مدبری، 1385، 241) تاریخ گردیزی (گردیزی، 1363، به نقل از مدبری، 1385، 241) کتاب فارسنامه (ابن‌بلخی، 1374، به نقل از مدبری، 1385، 241) و چندی دیگر، این داستان را ذکر کرده‌اند که نشان می‌دهد داستان کیکاووس، در محافل ایرانی، در مذمت ناسپاسی به خدا و تحسین توبه ذکر ‌شده ‌‌است.

در قرآن کریم نیز، به کرات دربارة ناشکری، کفران نعمت و نتیجه‌‌ آن صحبت شده است؛ به‌طوری که خداوند می‌فرماید: «و باز به خاطر آرید وقتی که خدا اعلام فرمود که شما بندگان اگر شکر نعمت به‌جاي آرید بر نعمت شما می‌افزاییم و اگر کفران کنید به عذاب شدید گرفتار می‌کنیم» (ابراهیم، 7). در این آیه نتیجه ناسپاسی هم بیان شده است، همان‌گونه که پدر کیکاووس گوش زد کرده ‌‌بود؛ اما یک نکته قابل‌توجه در داستان، این است که شیطان در این گمراهی کیکاووس نقشی اساسی دارد و به‌وسیله‌ وسوسه یکی از دیوان، زمینة این کار کیکاووس را فراهم می‌‌کند و فردوسی خطر شیطان را گوشزد می‌کند. همان‌طور که در قرآن آمده است: «آنگاه از پیش‌روي و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان درمی‌آیم و هر یک از قواي عامله و ادراکی آنها را به میل باطل می‌کشم تا بیشتر آنان، شکر نعمتت به‌جاي نیاورند» ‌(اعراف، 17)؛ اما آموزة مثبتی که این داستان، سعی در تعلیم آن دارد، بحث توبه و نتایج آن است که کیکاووس بعد از توبه به آنها دست یافت. در باب توبه و انواع آن، آیات فراوانی در قرآن آمده است که در ادامه به چند آیه و نتیجه آن اشاره می‌شود. خداوند می‌فرماید: «مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند و با ایمان به خدا عمل صالح به جاي آرند؛ پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند که خداوند در حق بندگان بسیار آمرزنده و مهربان است؛ و هر کس توبه کند و نیکوکار شود البته توبه‌اش به درگاه خدا و بارگاه قبول حق خواهد رسید» (فرقان، 71-72)؛ از این‌رو آنچه از مضامین شاهنامه فردوسی و محتوای نورانی قرآن کریم برمی‌آید این نکته آشکار می‌شود که آموزه‌های شاهنامه و قرآن کریم در ارتباط خلق با خدا در راستای همدیگر هستند؛ به‌طوری که هر دو، ناسپاسی پروردگار را به‌شدت نفی کرده و در صورتی که فردی خدا را ناسپاسی کند و در ورطه گمراهی حرکت کند، خداوند راه ارتباطی خویش را برای او به کلی مسدود نمی‌کند؛ بلکه تمام انسان‌ها از این قابلیت برخوردار هستند تا در هر لحظه‌ای با توبه به سمت خالق خویش گام بردارند؛ اما آنچه کلام وحی را متمایز می‌کند، این است که خداوند متعال علاوه‌بر تصمیم به بازگشت از مسیر ظلم به نفس، بر جبران و عمل صالح هم بسیار تأکید دارد و آن را جز جدایی‌ناپذیر مسیر توبه می‌داند (طباطبایی، 1374، 15، 246). این موردی است که فردوسی در این داستان به آن اشاره نکرده است و در طول شاهنامه مشاهده می‌شود که نه‌تنها کیکاووس بعد از توبه، عمل صالح را جایگزین نمی‌کند بلکه دوباره گمراهی را ادامه می‌دهد؛ از این‌رو توبه‌های ناقص کیکاووس فقط مدتی او را از دنیای سرکشی‌ها دور می‌کند. پس طبق فرموده کلام خداوند، توبه‌ای هدایتگر است که عمل صالح را دربر داشته باشد.

1. 2. یاد خدا

به ياد خدا بودن و با ياد او زندگي كردن، موجب گشايش و آسايش حيات مادي است. در باب یاد خدا، فردوسی ابیات فراوانی را سروده ‌‌است؛ علاوه‌بر ‌‌اینکه شاهنامه خود را با پانزده بیت، فقط در باب نام خدا آغار کرده، است اما در بسیاری از داستان‌‌ها هم آوردن یاد خدا را نکته مثبتی قرار داده است. در شاهنامه به کرات دیده می‌شود که انسان‌‌هاي قدرتمند، خداوند را ستايش می‌کنند و همچنین در جدال‌‌هاي بزرگ و در آزمون‌‌هاي سخت از او کمک مي‌‌طلبند (جلالی، 1390، 12). در پادشاهي لهراسب می‌خوانیم:

جهان‌آفرین را ستايش گرفت

نيايش ورا در فزايش گرفت

چنين گفت کز داور داد و پاک

پر اميد باشيد و با ترس و باک

نگارنده چرخ گردنده اوست

فزاينده فره بنده اوست

چو دريا و کوه و زمين آفريد

بلند آسمان از برش برکشيد

(فردوسی، 1387، 6، 8).

هیچ‌کدام از پهلوانان، قهرمانان و بزرگان شاهنامه، موفقيت‌‌هايشان را به خود نسبت نمي‌‌دهند و همة آنها بيان مي‌‌کنند که پيروزي و يا شکست آنان، خواست ايزد است. هر قهرماني در شاهنامه قبل از شروع نبرد از ايزد يکتا ياري مي‌‌جويد و بلافاصله پس از پيروزي نيز به درگاه او سپاس می‌گوید (جلالی، 1390، 12). در هفت خوانی که رستم باید طی کند تا بتواند پادشاه ایران‌زمین را نجات دهد، دیده می‌شود که در طول این مراحل به یاد خدا است و از او مدد می‌گیرد. یکی دیگر از نیایش‌‌های شاهنامه، نیایش سیاوش است که برای اثبات بی‌گناهی خود، همانند حضرت ابراهیم از آتش می‌‌گذرد و این‌چنین خدا را ستایش می‌کند:

سياوش به پيش جهاندار پاک

بيامد بماليد رخ را به خاک

(فردوسی،1387، 3،37).

فردوسی مهم‌ترین نکته‌‌ تعلیمی خود را یاد خدا قرار می‌‌دهد و سعی می‌کند این را در همه جای شاهنامه بگنجاند. با تکیه به این موضوع می‌توان درک کرد که اعتقاد به خدا، رکن اصلی داستان‌‌ها و قهرمانان مردم ایران بوده است؛ و از این‌رو ارتباط خلق با خدای خویش مورد تأیید واقع می‌شود؛ پس در شاهنامه همانند قرآن کریم به یاد خدا بودن، مهم‌ترین رکن و آموزه است؛ به‌طوری که این نکته اگر به‌عنوان هدف اصلی نزول قرآن نباشد حداقل جزء اهداف اصلی قرآن هست. با آیاتی می‌توان به این نکته اشاره کرد: خداوند متعال می‌فرمایند: «اي کسانی که به خدا ایمان آورده‌اید، ذکر حق و یاد خدا به دل و زبان بسیار کنید و صبح و شام تسبیحش بگویید» (احزاب،41 و 42)؛ اما نکته حائز اهمیت در این آیه که کلام وحی متذکر می‌شود این است که انسان باید همیشه و هر صبح و شام به یاد پرودگار خویش باشد و ذکر مدام بگوید (طباطبایی، 1374، 15، 208) نه اینکه فقط در سختی‌ها و لحظات نبرد، خدا را متذکر شود که ظاهراً در شاهنامه به آن توجه نشده است. در جای دیگر خداوند متعال می‌فرماید: «تنها یاد خدا، آرام‌بخش دل‌هاست» (رعد، 28). کلمه ذكر که در این آیه آمده دوگونه ذکر قلبی و ذکر زبانی است؛ به هر حال منظور در آيه فوق از ذكر خدا كه مايه آرامش دل‌ها است، تنها اين نيست كه نام او را بر زبان آورد و مكرر تسبيح، تهليل و تكبير گويد؛ بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش، علم و آگاهی‌اش و حاضر و ناظر بودنش شود و اين توجه، مبدأ حركت و فعاليت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نیکی‌ها شود و ميان او و گناه، سد مستحكمى ايجاد كند، اين است حقيقت (ذكر) كه آن همه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 10، 211). باید توجه داشت، این آرامشی که خداوند ذکر می‌کند، بسیار جامع‌تر از آن چیزی است که فردوسی ذکر کرده و این آرامش‌بخشی یاد خدا، در مقابل همه دلهره‌ها و اضطراب‌های دنیوی است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 10، 212) و فقط مختص لحظات خاصی نیست که شاهنامه ذکر کرده است؛ البته باید مدنظر داشت که روند شاهنامه، روندی حماسی است و این امر در گویش فردوسی و اختصاص دادن یاد خدا به لحظات خاص بی‌تأثیر نیست.

2) نکات اخلاقی ارتباط با خلق

انسان‌ها همواره نیازمند ارتباط با دیگران هستند؛ انسان موجودی اجتماعی است و از دیرباز به دنبال برقراری ارتباط با هم‌نوع خود بوده است؛ انسان‌‌ها بخشی عمده از زندگی خود را در ارتباط با دیگران سپری یا در فکر آن به سر می‌‌برند. روابط سالم و صمیمی با انسان‌های دیگر باعث ایجاد آرامش، آسایش خیال و اعتماد می‌شود و همچنین روابط ناسالم عواقب بدی را برای انسان در پیش خواهد داشت. در ادامه به چند نوع از ارتباطات انسان با دیگر انسان‌ها در آموزه‌های شاهنامه و قرآن کریم اشاره می‌شود که در راستای همدیگر هستند.

2. 1. ارتباط بر پایه عدل و مقابله با طاغوت

تأكيد بر رد و ایستادگی در مقابل حاكميت طاغوت از امور حياتي است؛ چراکه سيطره طاغوت بر تمام مقدرات جامعه از ناحيه فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و امنيتي بسيار خطرناك است؛ زيرا طاغوت را قادر مي‌سازد كه كل جامعه را ببلعد و روي آن دسته از مفاهيم اجتماعي، اقتصادي و سياسي تأكيد بورزد كه ذهنيت عمومي مردم را به سوي فساد و تباهي دروني و بيروني سوق دهد. بارزترین داستانی که فردوسی برای بیان سرزنش طاغوت و عاقبت آن ذکر می‌کند، داستان کاوه و ایستادگی او در مقابل ضحاک است که داستان به شرح زیر است:

ضحاک یکی از شاهان خون‌خواری است که در شاهنامه داستان وی ذکر شده است. به دسیسه و فریب شیطان، دو مار بر روی دوشش رشد کرد که هر روز باید مغز دو جوان را به‌عنوان غذا به آنها می‌‌داد. این امر باعث تضعیف حکومت ضحاک و به ستوه آمدن مردم شد. ضحاک که پایه‌‌های حکومت خود را لرزان می‌دید، مجلسی بیار‌‌است و دیگر شاهان را دعوت کرد تا با امضای استشهادی، بر عدالت ضحاک شهادت دهند؛ اما در آن مجلس:

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه

برآمد خروشیدن دادخواه

ستم‌دیده را پیش او خواندند

بر نامدارانش بنشاندند

(فردوسی،1387، 1،62).

آن شخص دادخواه که ناگهان وارد مجلس شد، کسی جز کاوه نبود، ضحاک پیش از این، هفده پسر کاوه را کشته و مغز آنها را خوراک مارهای روی دوشش کرده ‌‌بود. نوبت به پسر آخر کاوه رسیده بود. او که دیگر هیچ امیدی به جز فرزند آخرش نداشت، قیام کرده و با شجاعت تمام عازم کاخ ضحاک شده بود.

بدو گفت مهتر بروی دژم

که بر گوی تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوة دادخواه

(فردوسی، 1387، 1، 62).

و پس از بیان مصائب و سختی‌‌هایی که شاه بر آنها تحمیل کرده بود، یک‌تنه جلوی او ایستاد و بیان کرد:

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

(فردوسی، 1387، 3، 62).

فرزندش را به او برگرداندند، ولی او به این بسنده نکرد و بعد از خروج از دربار وارد شهر شد؛ از چرم آهنگریش پرچمی ساخت و مردم را علیه ضحاک به قیام دعوت کرد. یکی از جوانانی که از چنگال ضحاک زنده بیرون آمده بود، فریدون نام داشت؛ درحالی که ضحاک از دوران کودکی فریدون، می‌دانست که وی قاتل خویش است (طبق خوابی که دیده و ستاره‌شناسان برایش تعبیر کرده بودند)؛ اما چون مادر فریدون او را به کوهستان برده بود، ضحاک نتوانست وی را پیدا کند. کاوه از محل فریدون آگاه شد و او با مدد فریدون ضحاک را شکست داد. فریدون ضحاک را دربند به کوه دماوند برده و آنجا به زنجیر کشید.

باید دانست که انسان به‌ذات اجتماعی است و در یک محیط اجتماعی منافع‌ انسان‌ها باهم در ارتباط‌اند؛ اما حب‌ذات، انسان را وادار می‌کند تا ملاحظه حقوق دیگران را نکند و این امر ناشایست، تقابلاتی را به وجود می‌آورد که اگر مدیریت نشود، تبعاتی را به‌دنبال خواهد داشت. در نظام مدیریتی قرآن، هدف مدیر از انجام کار، کمال معنوی و قرب الی‌الله است و در نظر او اولویت با کاری است که برای این هدف مفیدتر است و حتی او به نفع شخصی خود نمی‌اندیشد؛ بلکه هدف، انتفاع مجموعه انسان‌ها است که در این مسیر قرار دارند (ربانی، 1395، 199). اساس طاغوت برای حکومت‌داری، منافع و نفس خویش است. او همه روابط را بر اساس نفس خویش تنظیم می‌کند. «طاغوت در لغت از مادّۀ طَغَی و یَطغَی است و به کسی که در شر و معصیت فراتر از حد خود قدم بردارد، طاغی و طاغوت گفته شده است» (عسکری، 1412 ق، 1، 230). طاغوت همه حریم‌ها را در هم می‌شکند و فقط نفس خود را ارضا می‌کند.

آموزه توحيد و خداپرستي قرآن نیز به هیچ‌وجه با استبداد، خودكامگي و طاغوت سازگار نيست. در سراسر قرآن ناسازگاري با استبداد و خودسري مشاهده می‌شود، تا جایی‌که قرآن کریم هدف از فرستادن انبیا را قیام برای برپایی عدل (نقطه مقابل استبداد و خودکامگی) بیان می‌‌کند. خداوند متعال در سوره حدید می‌فرماید: «با اینکه ما رسولان خود را همراه با معجزات روشن گسيل داشتيم و با ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم را به عدالت خوى دهند و آهن را كه نيروى شديد در آن است و منافع بسيار ديگری براى مردم دارد نازل كرديم تا با سلاح‌های آهنين از عدالت دفاع كنند تا خدا معلوم كند چه كسى خدا و فرستادگان او را نديده يارى می‌کند، آرى خدا خودش هم نيرومند و عزيز است» (حدید، 25).

از آنجا كه سبقت به سوى رحمت، مغفرت و بهشت پروردگار، نياز به رهبرى رهبران الهى دارد، در آيه مورد بحث كه از پرمحتواترين آيات قرآن است به اين معنى اشاره كرده و هدف از ارسال انبياء و برنامه آنها را بيان مى‌كند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 15، 370). یکی از وجوه اشتراک این آیه با داستان ضحاک این است که خداوند متعال، پیامبران را با سلاح و آهن به جنگ طاغوت سرکش دعوت می‌کند. این‌چنین است که در هر دو نوع تعلیم، حکومت طاغوت، ناشایست و ایستادگی در مقابل آن را جزء روابط حسنه اخلاقی ذکر می‌کنند؛ البته باید توجه داشت با وجود اینکه ضحاک، نماد طاغوتی است که شکست‌خورده؛ اما طواغیت زیادی در شاهنامه حاکم هستند و حکومت را بر میل نفس خویش پیش می‌برند؛ درحالی‌که از سوی فردوسی مذموم شمرده نمی‌شوند؛ اما در قرآن کریم مطلقاً طاغوت مذموم است که از این منظر بین کلام وحی و شاهنامه تفاوت‌های است.

2. دوری از حسدورزی

فریدون در اواخر دوران پادشاهی خود که به دوران کهن‌سالی رسیده بود، سرزمین‌‌های تحت تملک خویش را بین سه فرزندش تقسیم کرد. روم و خاور را به سلم، چین و سرزمین ترکان را به تور که از آن پس به توران مشهور شد و ایراج را ‌‌هم برای حکومت ایران‌زمین برگزید. سلم که از این تقسیم راضی نبود:

دلش گشت غرقه به آزاندرون

به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر

که داد او به کهتر پسر تخت زر

(فردوسی، 1387، 1، 91).

پس از چندی حسد در جان سلم ریشه دواند و تور را با خود هم‌عقیده کرد که چرا پدر فرمانروایی ایران را به برادر کوچک‌تر ما سپرده است و عزم لشکرکشی به ایران را کرد. نصیحت پدر در آن دو تأثیر نکرد درنتیجه قصد لشکرکشی به ایران را کردند. ایرج که در دلش فقط مهر و محبت می‌‌جوشید به همراه نامه‌‌ای از جانب پدر نزد برادران رفت تا آنها را آرام کند؛ اما حسد و کینة آنها بیش از این بود. سرانجام او را کشته و سرش را نزد پدر فرستادند. داستان ایرج از داستان‌‌های کهن ایرانی بوده که فردوسی آن را نقل کرده است و نشان‌دهندة نکوهش حسد درگذشته است. «شاهنامه، بیانگر ساختارهای طبقاتی و فرهنگی و ویژگی‌‌های کهن الگویی یک فرهنگ بسیار کهن‌سال است و می‌‌توان آبشخور بسیاری از روایاتش، ازجمله داستان ایرج یا سه بخش بودن جهان، را بن‌مایه‌های ناشناخته‌‌ی تمدن‌‌های باستانی بسیار کهن ایرانی دانست» (پشتدار، نوالدینی اقدام، 1389، 41). یکی از شبیه‌‌ترین داستان‌‌های شاهنامه به داستان‌‌های قرآنی ماجرای فریدون و پسرانش است که شباهت زیادی به داستان حضرت یعقوب و پسرانش دارد.

اندیشه محوری داستان ایرج را می‌‌توان در نکوهش حرص و آز و حسد خلاصه کرد و در داستان یوسف، هدف و موضوع اصلی در گرامی‌داشت عفت ورزیدن و نکوهش حسد و ناپاکی تجلی می‌‌یابد (پشتدار، نوالدینی اقدام، 1389، 41).

حسد، يك خوى زشت شيطانى است كه بر اثر عوامل مختلف مانند ضعف ايمان و تنگ‌نظری و بخل در وجود انسان پيدا می‌شود و به معنى درخواست و آرزوى زوال نعمت از ديگرى است. حسد، سرچشمه بسيارى از گناهان كبيره است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 27، 471). حسد همان‌گونه كه در روايات وارد شده است، ايمان انسان را می‌خورد و از بين می‌برد همان‌گونه كه آتش هيزم را از بین می‌برد! یا در داستان هابیل و قابیل که در آیات 27 الی 30 سوره مائده آمده است، دلیل قتل هابیل توسط برادرش را حسادت می‌‌داند. در سوره نساء، جریان یهودیان را که از شامات به انتظار ظهور پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدینه کوچ کردند، مطرح می‌شود که عامل آن نیز حسادت عنوان می‌شود؛ به‌طوری که آنها بعد از ظهور حضرت، به شدت با او مقابله نمودند (تربتی، 1386، 72).

این نشان می‌دهد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) با آن عظمتشان نیز از گزند حسودان به دور نبودند و خداوند از برترین مخلوقش می‌خواهد تا از شر حسودان به خدا پناه ببرد. خداوند در سوره فلق به ایشان دستور می‌‌دهند از شر حسودان به خدا پناه ببرند. وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (فلق، 5). گـرچـه مـخـاطـب در سوره فلق و سوره بعد، شخص پيامبر (صلی الله علیه و آله) است؛ ولى مسلماً منظور، الگو و نمونه نیز است و همه بايد از شر حسودان به خدا پناه برند که حسادت آثاری ناخوشایندی هم برای شخص حاسد و هم برای شخص مورد حسد دارد؛ البته آیات در این زمینه بسیار است که در این پژوهش به همین حد اکتفا می‌‌شود. در آموزه‌های قرآن کریم و شاهنامه موارد بسیاری در باب نکوهش حسادت ذکر شده که لازم است در روابط میان فردی به‌شدت با آن مقابله و دوری جست تا از عواقب ناگوار آن در امان ماند.

2. 3. وفای به عهد

در جنگ بین سیاوش (پسر کیکاووس) و افراسیاب (پادشاه توران) که در نهایت به شکست تورانیان و افراسیاب انجامید، افراسیاب از ترس آنکه سیاوش به توران بتازد، برادرش را با پیشکش‌های فراوان نزد او فرستاد و پیشنهاد آشتی داد. سیاوش با او شرط کرد که باید شهرهای ایران را آزاد کند و گروهی از نزدیکان و پهلوانان خود را به نزد ایرانیان به گروگان فرستد. افراسیاب پذیرفت و صد تن از نزدیکانش را به نزد سیاوش فرستاد (رشیدی، 1382، 40) و این‌چنین با یکدیگر پیمان بستند؛ اما هنگامی‌که کیکاووس، پادشاه ایران از این موضوع با‌‌خبر شد به رستم گفت که سیاوش ناآزموده و خام است. گروگان‌ها را نزد من بفرست تا سر از پیکرشان جدا کنم؛ اما رستم خشمگین شد و بر پیمان بسته‌شده بین افراسیاب و سیاوش تأکید کرد.

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه

نباشد پسندیدة نیک‌خواه

(فردوسی، 1387، 3، 62).

و در حالی که در این نبرد قدرت غالب با ایرانیان بود، ولی رستم به‌ سبب وفای به عهد و پیمان بسته شده حاضر به کشتن گروگان‌‌ها نشد تا فردوسی این‌گونه ارزش وفای به عهد در فرهنگ ایرانی را نشان دهد. «واژة «عهد» كه در فارسی به آن پیمان، قول و وعده می‌گویند، نوعی قرارداد است كه بین دو نفر، یا دو گروه، یا چند نفر و چند گروه، یا بین امت و امام (به‌عنوان بیعت) بسته می‌شود كه اگر به‌طور مشروع و صحیح باشد، حتماً باید به آن پایبند بود» (اشتهاردي، 1384، 64).

در قرآن نیز، در آیات متعددی به وفای به عهد تأكید شده است كه در اینجا به‌عنوان نمونه، به ذكر چند آیه اكتفا می‌شود: خداوند متعال می‌فرمایند: «(نیکوکاران) آنانند که با هر که عهد بسته‌اند، به‌موقع خود وفا کنند» (بقره، 177). لكن اطلاق عهد در آيه شريفه، شامل تمامى وعده‌هاى انسان و قول‌هايى كه اشخاص می‌دهند، می‌شود؛ مثل اينكه بگويد: (من اين كار را می‌کنم و يا اين كارى كه مى‌كردم ترك مى‌كنم) و نيز شامل هر عقد، معامله و معاشرت و امثال آن مى‌شود؛ و صبری که در ادامه آیه آمده عبارت است از: ثبات بر شداید، در مواقعى كه مصائب و يا جنگى پيش مى‌آيد و اين دو خلق يعنى وفاى به عهد و صبر هرچند شامل تمامى اخلاق فاضله نمی‌شوند؛ اما اگر در كسى پيدا شد، بقيه آن خلق‌ها نيز پيدا می‌شوند و اين دو خلق، يكى متعلق به سكون است و ديگرى متعلق به حركت، وفاى به عهد متعلق به حركت و صبر متعلق به سكون است؛ پس در حقيقت ذكر اين دو صفت از ميان همه اوصاف مؤمنين به‌منزله اين است كه فرموده باشد: مؤمنين وقتى حرفى می‌زنند، پاى حرف خود ايستاده‌اند و از عمل به گفته خود شانه خالى نمی‌کنند (طباطبایی، 1374، 1، 431)؛ همان‌گونه که رستم پای حرف و عهد ایرانیان ایستاد و شانه خالی نکرد.

خداوند متعال درجایی دیگر می‌فرماید: «ای اهل ایمان، (هر عهد که با خدا و خلق بستید) به عهد و پیمان خود وفا کنید» (مائده،1). یا در جای دیگری قرآن در وصف مؤمنان رستگار می‌فرماید: «و آنان که به امانت‌ها و عهد و پیمان خود کاملاً وفا می‌کنند» (مؤمنون، 8). نیز در قرآن می‌خوانیم: «و همه به عهد خود باید وفا کنید که البته (در قیامت) از عهد و پیمان سؤال خواهد شد» (اسرا،34). لحن آيات و بياناتى كه دارد طورى است كه دلالت می‌کند بر اينكه خوبى وفاى به عهد و پلیدی عهدشكنى از فطريات بشر است و در واقع هم همين است. علت و ريشه اين مطلب اين است كه بشر در زندگی‌اش هرگز بی‌نیاز از عهد و وفاى به عهد نيست، نه فرد انسان از آن بی‌نیاز است و نه مجتمع انسان و اگر در زندگى اجتماعى بشر كه خاص بشر است دقيق شويم، خواهيم ديد تمامى مزایایی كه از مجتمع و از زندگى اجتماعى خود استفاده می‌کنیم و همه حقوق، زندگى اجتماعى ما كه با تأمین آن حقوق آرامش می‌یابیم، بر اساس عقد اجتماعى عمومى و عقدهاى فرعى و جزئى مترتب بر آن عهدهاى عمومى استوار است (طباطبایی، 1374، 13، 101)؛ درنتیجه وفای به عهد، اولین نتیجه‌اش متوجه خود انسان و جامعه خویش است که بهتر بود فردوسی به نتایج وفای به عهد هم توجه می‌کرد. روی هم‌رفته از این آیات فهمیده می‌شود كه وفای به عهد در قرآن، اصلی استوار و دستوری محكم و ارزشمند است و سفارش شده که مسلمانان به آن وفا كنند؛ چون اگر عهد بشكنند، از صف نیكان و مؤمنان رستگار، خارج می‌شوند (اشتهاردي، 1384، 65). همان‌گونه که رستم می‌‌دانست اگر سیاوش به عهد خود وفا نکند از ستم‌کنندگان خواهد شد.

2 .4. پند و اندرز

قوام و پایداری حیات بشری به پند و اندرز وابسته است، هیچ انسانی از پند و اندرز بی‌نیاز نیست. یکی از وظایف انسان‌ها و حق آنها به یکدیگر، نصیحت و یادآوری و تذکر است (موسوی زنجان رودی، 1385، 122). در شاهنامه به پند و اندرز توجه خاصی شده و فردوسی ارزش پند و اندرز را در جای‌جای شاهنامه موردتوجه قرار داده است. تا آنجا که منوچهر در اواخر عمر خود برای سپردن پادشاهی به فرزندش، نوذر:

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

(فردوسی، 1387، 1، 247).

و فردوسی پند‌‌های او را در بیست‌‌و‌‌هشت بیت می‌‌آورد که این نشان از اهمیت این نصایح است. در ادامه این داستان، نوذر که بعد از فوت پدر فرهیخته‌‌اش به تاج و تخت پادشاهی رسیده بود، دیری نگذشت که فریفته زر و سیم شد و از راه عدل و داد بیرون شد. مردم در جای‌جای این سرزمین شورش کردند؛ درنتیجه وضعیت متزلزلی بر حکومت ایران واقع شد. پهلوانان ایران‌زمین دور سام را گرفتند و از وی خواستند که او بر تخت شاهی بنشیند. سام از این پیشنهاد برآشفت و این‌گونه این مسئله را حل کرد:

به نوذر در پندها را گشاد

سخن‌های نیکو بسی کرد یاد

(فردوسی، 1387، 2، 10).

که با این نصایح نوذر پشیمان و دوباره آرامش به ایران بازگشت. فردوسی در این داستان اهمیت پند و اندرز و نتایج آن را بیان می‌‌کند. همچنین این نکته تربیتی را در داستان‌‌های دیگری نیز ذکر کرده است؛ به‌عنوان‌مثال در زمان لشکرکشی کیکاووس به مازندران، زال که از عواقب این لشکرکشی باخبر بود به نزد وی رفت و با پند‌‌های خود سعی در پشیمان کردن کیکاووس کرد که او نپذیرفت و عاقبت این خودسری را نیز دید. همچنین در داستان پرواز کیکاووس که اوج خودسری‌‌های وی بود، در پایان پس از سقوط و پیدا کردن وی توسط گودرز و رستم، گودرز او را سرزنش و نصیحت کرد که درنتیجة همین نصایح بود که کیکاووس توبه کرد و راه خداوندی را پیش گرفت.

در قرآن کریم نیز تأکید زیادی بر روی تذکر و نصیحت شده است. در سورة ذاریات از اهمیت تذکر گفته شده است و (امّت را) تذکر و پند مي‌دهد که پند و تذکر (اگر کافران را نفع ندهد) مؤمنان را سودمند افتد (ذاریات، 55). تذکر و نصیحتی که در قرآن کریم ذکر شده است، تذکری فی‌نفسه نیست؛ بلکه بر تذکری تأکید شده است که مخاطب را نفعی رساند. سـخـنـان حـق كـه از دهـان انبياء و فرستادگان الهى و جانشينان معصوم آنها خارج می‌شود، همانند بذر است، دل‌هایی كه چون سنگ خارا است، هرگز آن را نمی‌پذیرد و دل‌هایی كـه نـرمـش ضعيف و كمى دارد، موقتاً می‌پذیرد، سپس آن را بيرون می‌افکند و دل‌هایی كه آمـاده پـذيـرش است اما خارهاى هوا و هوس و شهوات و صفات رذيله در آن روئيده، تأثیر آن را خنثى می‌کند. تـنـهـا دل‌هایی سخنان اين پيشوايان بزرگ را می‌پذیرد و پرورش می‌دهد و بارور می‌کند كه هم روح حق‌جویى و حق‌طلبی بر آن حاكم و هم از اين صفات خالى است و آن دل‌های مؤمنان است؛ آرى (فذكر ان الذكرى تنفع المؤمنين) پند و اندرز ده كه مؤمنان را فايده می‌بخشد (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 1، 569). یا درجایی دیگر، پند و موعظه دادن به خدا نسب داده شده است، به‌طوری که خداوند متعال می‌فرمایند: «ای مردم عالم، به حقیقت، نامه‌ای که همه پند و اندرز و شفای دل‌ها و هدایت و رحمت بر مؤمنان است از جانب خدایتان آمد» (یونس، 57) که در این آیه نیز بر تذکر به مؤمنان سفارش شده است. عکس شاهنامه که پند و اندرز کیکاووس خیره‌سر را مدنظر دارد، در سورة آل‌‌عمران هدف از خلقت قرآن، موعظه دادن به بشر ذکر شده است؛ «این آیات حجت و بیانی است برای (عموم) مردم و راهنما و پندی برای پرهیزکاران» (آل‌‌عمران، 138). شاید بارزترین مورد در قرآن درباره اهمیت پند و اندرز، نصایح لقمان به فرزندش باشد که حتی سوره‌‌ای نیز به نام لقمان در قرآن ذکر شده است. در کل می‌‌توان گفت، هم قرآن و هم شاهنامه، ماهیتی اندرزگونه دارند؛ نه‌تنها یکی از روش‌های خداوند در قرآن برای تربیت انسان‌هاست، بلکه همة روش‌‌ها در آن جنبة پند و نصیحت دارند (موسوی زنجان‌رودی، 1385، 122)؛ از این‌رو می‌توان گفت که آموزه‌های قرآن کریم و شاهنامه در ارتباط با روابط بین خلق، نه‌تنها سر تضاد باهم ندارند، بلکه در راستای همدیگر هستند.

3) نکات اخلاقی ارتباط با خویشتن (نفس)

ارتباط انسان با نفس خویش از مهم‌ترين سطوح ارتباطات است كه پاية ارتباطات ديگر به‌حساب مي‌آيد. انسان موجودی عاقل و برخوردار از نيروي اراده و اختيار است. هرگونه كوشش او در قدم اول متوجه خود اوست تا مسئوليت و تبعات آن را بپذيرد و در گام‌هاي بعدي متوجه افراد ديگر است؛ از این‌رو در این قسمت از شاهنامه و قرآن کریم با مؤلفه‌های ذیل نکات اخلاقی ارتباط با خویش بررسی می‌شود:

1. دوری از وسوسه‌‌های شیطان

ابلیس همان‌گونه که اولین انسان را فریفت، کارش را با وسوسه آغاز می‌‌کند و کم‌‌کم حاکم بر انسان می‌‌شود درنتیجه انسان بندة او خواهد شد؛ همچنان که ضحاک این‌چنین شد. شیطان این‌گونه این راه را برای ضحاک گزید:

بدو گفت جز تو کسی کدخدای

چه باید همی با تو اندر سرای

چه باید پدرکش پسر چون تو بود

یکی پندت را من بیاید شنود

زمانه برین خواجة سالخورد

همی دیر ماند تو اندر نورد

بگیر این سرمایه ور جاه او

ترا زیبد اندر جهان گاه او

برین گفت هی من چو داری وفا

جهاندار باشی یکی پادشا

(فردوسی، 1387، 1، 44-45).

و او را ترغیب کرد تا با ریختن خون پدرش پادشاهی را به دست آورد. ضحاک که در آینده به پادشاهی سفاک تبدیل خواهد شد در ابتدا از این امر سرباز زد.

چو ضحاک بشنید اندیشه کرد

ز خون پدر شد دلش پر ز درد

به ابلیس گفت این سزاوار نیست

دگرگوی کین از در کار نیست

(فردوسی، 1387، 1، 45).

فرومایه ضحاک بیدادگر

بدین چاره بگرفت جای پدر

(فردوسی، 1387، 1، 46).

ابلیس که دید در اولین گام ضحاک را مغلوب خود کرده، این راه را ادامه داد.

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

یکی بند بد را نو افگند بن

بدو گفت گر سوی من تافتی

ز گیتی همه کام دل یافتی

اگر همچنین نیز پیمان کنی

نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

جهان سربسر پادشاهی تراست

دد و مردم و مرغ و ماهی تراست

(فردوسی، 1387، 1، 46).

بعد از پادشاه شدن ضحاک، ابلیس خود را به شکل جوانی زیبارو درآورد و به‌عنوان آشپز به خدمت ضحاک درآمد. هرروز غذاهای لذیذی بر سر سفره حاکم جوان نهاد؛ غذاهایی لذیذ از گوشت و تخم‌مرغ که تا آن زمان رایج نبود. شاه را به گوشت‌خواری عادت داد تا از خون‌ریزی پروایی نداشته باشد؛ البته خدمت‌گذاری این قدر کارآمد، بی‌‌اجر نماند و انتخاب پاداش نیز به خودش سپرده شد:

یکی حاجتستم به نزدیک شاه

و گرچه مرا نیست این پایگاه

که فرمان دهد تا سر کتف اوی

ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

(فردوسی، 1387، 1، 48).

وی از پادشاه خواست که سر شانه‌‌های او را بوسه زند.

ببوسید و شد بر زمین ناپدید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

(فردوسی، 1387، 1، 48).

بوسه زد و ناپدید شد و جای بوسه‌‌های ابلیس، دو مار رویید که پزشکان از علاج آن برنیامدند. این‌‌بار ابلیس در چهرة پزشکی حاضر شد و راه درمان این بیماری را تأمین غذای روزانه مار‌‌ها با استفاده از مغز جوانان بیان کرد. این‌چنین شیطان از آن جوان خوش‌نام یک سفاک ساخت. درنتیجه شاهنامه این‌گونه گام‌‌های شیطان را بیان می‌‌کند. اعمال شيطانى گاه به صورت تدريجى و کم‌رنگ است و اگر در همان گام‌های نخست كنترل نشود وقتى انسان متوجه می‌شود كه كار از كار گذشته است؛ بنابراين هنگامی‌که نخستين وسوسه‌هاى گناه آشكار مى‌شود، بايد همان‌جا در مقابل آن ايستاد تا آلودگى گسترش پيدا نكند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 1، 570).

اما لفظ خطوات شیطان و نتایج پیروی از خطوات، چندین دفعه در قرآن آورده شده که قابل تأمل است. خداوند متعال می‌فرمایند: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، زنهار پیروی شیطان مکنید که هر کس قدم به قدم از پی شیطان رفت او را به کار زشت منکر وا می‌دارد» (نور،21)؛ و یا در جای دیگر می‌فرماید: «پیروی نکنید وسوسه شیطان را، محققاً شیطان از برای شما دشمنی آشکار است. این دشمن است که به شما دستور زشتی و بدکاری می‌دهد و بر آن می‌گمارد که سخنانی از روی جهل و نادانی به خدا نسبت دهید» (بقره، 168 و169). در این آیه ضمن یادآوری دشمنی شیطان، انسان را از پیروی گام‌‌های شیطان برحذر می‌‌دارد. ای اهل ایمان، همه متفقاً در مقام تسلیم خدا درآیید و از وسوسه شیطان پیروی مکنید که او همانا شما را دشمنی آشکار است (بقره، 208)؛ بنابراین انحراف از راه مستقیم از تسلیم شدن در برابر انگيزه‌هاى دشمنى شروع مى‌شود و به مراحل حاد و خطرناك، منتهى مى‌‌شود؛ از این‌رو افراد با ايمان كه مخاطب در اين آيه‌اند، بايد از همان آغاز بيدار باشند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 2، 82). اگر ضحاک از همان ابتدا بر شیطان مسلط می‌‌شد و در مقابل او می‌‌ایستاد چنین عاقبتی پیدا نمی‌‌کرد؛ از این‌رو همان‌طور که ذکر شد، چون از منظر قرآن کریم و شاهنامه فردوسی، شیطان همیشه و در همه حال، از طریق وسوسه‌های بی‌شمار، انسان‌ها را از راه صحیح گمراه می‌کند، پس لازم و ضروری است که آدمیان در ارتباط با خویشتن، خود را از وسوسه‌های شیطانی دور سازند، وگرنه به سرنوشتی همانند ضحاک دچار می‌شوند.

2. مبارزه با نفس (اماره)

انسان تنها موجودی است که دو راه فراروی او قرار دارد؛ یکی به سوی خوبی‌ها و دیگری به سوی بدی‌ها و او آنها را با آزادی انتخاب می‌کند و هر یک را که بخواهد در پیش می‌گیرد و می‌تواند خود را به آخرین منزلگاه برساند (طباطبایی، 1378، 25). در جای‌جای شاهنامه نتایج سرکشی از نفس بیان شده است که در اینجا به ذکر دو مورد آن اکتفا می‌شود. نخست در داستان لشکرکشی کیکاووس به مازندران که چیزی جز پیروی از هوای سرکش وی نبود، این‌گونه آمده است؛ روزی در مجلس بزم کیکاووس یکی از دیوان مازندران بر وی حاضر و آوازی دل‌‌انگیز در وصف مازندران برای وی خواند. کیکاووس از تعریف مست شد و عزم جنگ به مازندران را کرد.

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افکند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

(فردوسی، 1387، 2، 77).

پهلوانان که از نتایج این نبرد شوم آگاه بودند با یکدیگر مشورت کردند که:

اگر شهریار این سخن‌ها که گفت

به می‌خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و ز ایران برآمد هلاک

نماند برین بوم و بر آب و خاک

(فردوسی، 1387، 2، 78).

زال را به یاری خواستند. زال با شنیدن این ماجرا از سیستان به سوی کیکاووس آمد تا با نصایح خود او را از این سرکشی باز دارد، اما باز او پند نگرفت و لشکری به سوی مازندران فرستاد و این جنگ نتیجه‌‌ای نداشت جز شکست کیکاووسی که از باده‌‌گساری و غرور سرمست شده بود.

همچنین از داستان سودابه و سیاوش نیز که شباهت زیادی به داستان زلیخا و حضرت یوسف دارد نیز می‌‌توان به‌عنوان نمونه‌‌ای دیگر در مذمت هوای نفس نام برد. در این راستا نخستین وجه مشترک حضرت یوسف و سیاوش زیبایی آنها بود. چون زنان مصری یوسف را دیدند، بس بزرگش یافتند و دست‌های خود (به جای ترنج) بریدند و گفتند حاش‌للَّه که این پسر نه آدمی است، بلکه فرشته بزرگ حسن و زیبایی است (یوسف،31). همچنین سیاوش که به گفته فردوسی:

ﺟﻬﺎن ﮔﺸﺖ از آن ﺧﻮب ﭘﺮ گفت‌وگوی

ﮐﺰ آن ﮔﻮﻧﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﮐﺲ ﻣﻮي و روي

(فردوسی، 1387، 3، 10).

و دیگر شباهت اینکه در سه آیه‌‌ 23، 33 و 53 سورة یوسف، حضرت یوسف از شر زلیخا به خدا پناه می‌‌برد و برای سیاوش در شاهنامه نیز چنین است.

ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ دل ﮐﻪ از ﮐﺎر دﯾﻮ

ﻣﺮا دور دارادﮔﯿﻬﺎن ﺧﺪﯾﻮ

(فردوسی، 1387، 3، 23).

نفس، مهم‌ترین نقش را در داستان سیاوش و سودابه دارد. سیاوش که با نفس خود مبارزه می‌‌کند، سرانجامی خوش و سودابه که اسیر نفس است، سرانجامی نافرجام برایش به وقوع می‌‌پیوندد؛ اما در قرآن غیر از داستان حضرت یوسف آیات متعددی در مذمت نفس سرکش آمده است. هرکس از حضور در پيشگاه عز ربوبيت بترسيد و از هواي نفس دوري جست، همانا بهشت منزلگاه اوست (نازعات،40 و41 ). باید دانست که هواپرستی، پرده‌ای بر عقل انسان می‌کشد، اعمال بدش را در نظر او تزيين می‌دهد و حس تشخيص را كه بزرگ‌ترین نعمت خدا و امتياز انسان از حيوان است، از او می‌گیرد و او را بـه خود مشغول می‌دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن‌ضمیر به فرزندان خلافكار گفت (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 26، 109). همان‌گونه که در این آیه مشاهده می‌شود، خداوند پاداش مبارزه با نفس را هم بیان می‌کند که بهشت منزلگاه این شخص است؛ البته این مبارزه مقدس عزت دنیایی را نیز به دنبال خواهد داشت. همان‌گونه که عزت حضرت یوسف و سیاوش را در پی داشت. درجایی دیگر می‌فرماید: «آيا مي‌نگري آن را که هواي نفسش را خداي خود قرار داده...» (جاثیه،23). ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى هواى نفس است كه اگر اين شيطان درون با شيطان برون هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد، وارد شدن او غیرممکن است، همان‌گونه كه قرآن مى‌گويد: تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت، مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى‌كنند» (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 21، 267)؛ به‌طورکلی مضمون سخنان قرآن کریم و داستان سیاوش به دنبال این پیام به مخاطبشان هستند که نتیجه مبارزه با هواهای درونی، عزت و سربلندی است.

4. نکات اخلاقی ارتباط انسان با جهان

واژه‌‌ای كه دراین‌باره در قرآن و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و پیشوایان معصوم (علیه السلام) به میان آمده، واژه دنیا است. در آیات و روایات به‌شدت دنیا مذمت شده است؛ اما انسان چون در عالم طبیعت به دنیا می‌آید و در حقیقت زاده‌‌ این عالم است، محبت دنیا در قلب او وجود دارد. دربارة خصوص محبت به دنیا باید دانست که همین دوستی، اسباب گرفتاری است. در این قسمت دو مصداق از این نوع محبت آورده شده است.

1. قدرت‌طلبی

میل به قدرت در انسان، یك میل فطری است که جهت آن نامحدود است؛ ولی با توسعه معلومات و معارف، انسان جهت و تشخص خود را پیدا می‌كند. در شاهنامه به کرات فردوسی این صفت مذموم را مورد مذمت قرار داده است؛ به این صورت که افراد سرکش و جاه‌طلب میل به قدرت‌طلبی و افراد نیک‌سرشت، نه‌تنها هیچ میلی به آن ندارند، بلکه در بعضی مواقع برای حفظ صلح، خود آن را وا می‌‌گذارند. اولین نمونه این نوع جاه‌طلبی را می‌‌توان در داستان ضحاک ذکر کرد که به فریب شیطان و به طمع رسیدن به پادشاهی حاضر شد پدرش را که فرد بزرگی بود بکشد. یا در مورد دیگر می‌‌توان داستان گشتاسب را ذکر کرد؛ لهراسب دو پسر داشت، یکی گشتاسب و دیگری زریر؛ گشتاسب تشنة قدرت و بی‌تاب تصرف تاج و تخت بود. روزی در بزمی شاهانه در ضمن توصیف پهلوانی‌‌های خود از پدر خواست که او را به جانشینی خود برگزیند. لهراسب که از تندخویی و جاه‌طلبی فرزند خویش آگاه بود، او را به صبر دعوت کرد. گشتاسب از پاسخ پدر آزرده شد. نیمه شب به‌تنهایی و با لباسی مبدل به دیار روم رفت و پس از چندی با هنر‌‌هایی که از خود نشان داد، همسر دختر قیصر روم و سپه‌سالار سپاه رومیان شد. او قیصر را به هوای باج‌خواهی و به نیت انتقام و تصرف تاج و تخت به جنگ ایرانیان برانگیخت. وی با لشکری گران به سوی ایران تاخت؛ لهراسب برای جلوگیری از خونریزی بی‌حاصل، تاج و تخت پادشاهی را به پسر جاه‌طلب و ناخلفش وانهاد و خود آزرده از فرزند، به معبدی در بلخ پناه برد تا باقی عمرش را به عبادت بگذراند؛ در این داستان موارد مذمومی، مثل سرپیچی از فرمان پدر، خیانت به کشور و تاختن به سرزمین خود ذکر شده است که گشتاسب برای رسیدن به قدرت از هیچ‌کدام صرف‌نظر نکرد؛ در ضمن پدر وی با ازخودگذشتگی و بدون وابستگی به قدرت، آن را به گشتاسب تقدیم می‌‌کند (رشیدی، 1382، 15). در ادامة این داستان، گشتاسب برای حفظ این سلطنتی که با تزویر به دست آورده و نسپردن آن به اسفندیار که فرزند او بود، تلاش‌‌های فراوانی انجام می‌‌دهد؛ ازجمله اینکه اسفندیار را با وعدة اینکه پادشاهی را به او خواهد سپرد به جنگ‌‌های متعدد می‌‌فرستد تا از تاج و تخت، دورش کند. یا از ترس گرفتن پادشاهی، اسفندیار را دربند می‌‌کند. سرانجام گشتاسب فرزند خویش را نیز از پای درآورد و اسفندیار رویین‌تن را به جنگ با رستم فرستاد که عاقبت این جنگ کشته شدن اسفندیار بود. قدرت اینچنین وی را فریفت که برای به دست آوردن آن، با پدرش جنگید و برای حفظ آن پسرش را به کشتن داد (رشیدی، 1382، 17)؛ اما برعکس این مورد، یعنی وابسته نبودن به قدرت نیز نزد پادشاهان نیک‌سرشت شاهنامه مرسوم است. ازجمله می‌توان به داستان فریدون و پسرانش اشاره کرد. کناره گرفتن فریدون از قدرت و سپردن آن به فرندانش و همچنین اعلام آمادگی ایرج برای کناره‌گیری از قدرت و بخشیدن سهم خود به برادران برای ایجاد صلح و گریز از خون‌ریزی نیز می‌‌توانند مصداق مورد مذکور باشند (رشیدی، 1382، 30). پس از کشته شدن سیاوش به دست تورانیان، کیخسرو (فرزند سیاوش) به کمک و راهنمایی رستم و دیگر پهلوانان ایران با سپاهیان بی‌‌شمار به خونخواهی پدر به توران حمله برد، سرتاسر توران را زیرورو کرد و افراسیاب را به بند آورد و کشت؛ سپس کیخسرو پادشاهی هر ناحیه را به یکی از پهلوانان سپرد و تخت شاهی ایران را به لهراسب که از نژاد کیقباد بود، واگذار کرد. آنگاه از مردم کناره گرفت و در کوه‌ها ناپدید شد (رشیدی، 1382، 34). در این داستان می‌‌توان بی‌‌ارزش بودن قدرت و پادشاهی را در تفکر پهلوانان شاهنامه مشاهده کرد.

در قرآن نیز می‌توان سلطه‌جویی و خیره‌سری فرعون را مثال زد که نمونه بارز این صفت است. همانا فرعون در زمین (مصر) تکبر و گردنکشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین، تفرقه و اختلاف افکند (قصص، 4). فرعون معاصر حضرت موسى با بنی‌اسرائیل، معامله بردگان را می‌کرد و در تضعيف آنان بسيار می‌کوشید و اين كار را تا بدانجا ادامه داد كه دستور داد هر چه فرزند پسر براى اين دودمان به دنيا می‌آید، سر ببرند و دختران آنان را باقى بگذارند كه معلوم است که سرانجام اين نقشه شوم چه بود، او می‌خواست به كلى مردان بنی‌اسرائیل را نابود كند كه درنتیجه نسل آنان به كلى منقرض می‌شد (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 16، 19)؛ ازجمله خیره‌سری‌ها و قدرت‌طلبی‌های او نیز این‌ بود که فرعون (با بزرگان قوم خود چنین) گفت: ای مهتران، من هیچ‌کس را غیر خودم خدای شما نمی‌دانم (قصص، 38)؛ درنهایت نیز این‌گونه سرانجام کار خود را دید. ما هم از آن ظالم و لشکر و اتباعش سخت مؤاخذه کردیم و همه را به دریا افکندیم، پس بنگر تا عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید؟! (قصص،40). درواقع قرآن کریم این‌‌گونه آغاز و پایان یک قدرت‌طلب را بیان می‌‌کند و آن درسی را که شاهنامه تدریس می‌کند به‌وضوح می‌توان از قرآن آموخت. انسان‌ها در ارتباط با جهان باید هوشیار و آگاه باشند و شناخت جامعی از فلسفه وجودی خودشان داشته باشند تا در ارتباط با جهان دچار اشتباه نشوند.

4. 2. ظلم کردن

«ظلم (مصدر عربی) در لغت به معنای وضع شیء در غیر موضع خود، ستم، ستم کردن و بیداد آمده است» (سیاح، 1368، 3 و 4، 55). در شاهنامه بارزترین نشانه‌‌های ظلم کردن را می‌‌توان در کشورگشایی‌‌های بعضی از شاهان دید که به‌عنوان نمونه چند مورد ذکر شده است؛ هفت سال از پادشاهی نوذر گذشته بود که پادشاه توران زمین از مرگ منوچهر و حکومت لرزان نوذر، سودای فتح ایران را در سر پروراند. سردارانش را فراخواند و از آنان خواست که به این کار همت گمارند. فرزندش افراسیاب پذیرفت و با سپاهی گران رهسپار ایران گشت. در همین هنگام سام از دنیا رفته بود و پسرش زال مشغول سوگواری بود. این اتفاق در ضعیف‌تر شدن ایران بسیار تأثیر داشت. سرانجام تورانیان به ایران حمله کرده و نوذر را کشتند (رشیدی، 1382، 10). همچنین در داستان کیکاووس در ادامة خیره‌سری‌هایش، هنگامی‌که او به سوی مازندران رفت، بر شهری تاخت و آن را ویران کرد، حتی به زن، کودک و پیر آن شهر رحم نیاورد. از کشته پشته ساخت و سوزاند و غارت کرد. بعد از این ظلم، دیوان به کمک پادشاه مازندران آمده و کیکاووس را شکست دادند. درنهایت رستم با گذشتن از هفت خوان، کیکاووس را نجات داده و ایرانیان به پیروزی رسیدند. خبر پیروزی کیکاووس بر شاه مازندران در گیتی پیچید و پس ‌از آن کیکاووس لشکری آراست و به سرتاسر جهان سفر کرد. همة پادشاهان به خدمتش کمر بستند و پذیرفتند که به ایران باج دهند (رشیدی، 1382، 22). یا در نمونه‌ای دیگر از ظلم و مظلوم‌کشی می‌‌‌‌توان به ادامه همین داستان اشاره کرد، هنگامی‌که شاه هاماوران با نیرنگی خاص کیکاووس و همسرش را به اسارت می‌‌گیرد. این خبر در همه‌جا پیچید و بدخواهان ایران از هر سو به طمع تصرف ملک کیکاووس به ایران تاختند، افراسیاب از توران زمین و تازیان از دشت نیزه وران، دو سپاه همچون کفتارانی بر سر این طعمه با یکدیگر به جنگ برخاستند (رشیدی، 1382، 28). نکته قابل توجه این اتفاقات این است که ظالم در هیچ‌یک از موارد یا به نتیجة قابل قبولی نرسیده است یا نتیجة ظلم خود را دیده که این را فردوسی به خوبی سروده است.

مشتقات گرفته شده از ریشه ظلم در قرآن 27 بار تکرار شده‌‌اند و تأکید فراوانی بروی این نکته شده است که به‌عنوان نمونه چند مورد ذکر خواهد شد: آری (در این روز) ستمکاران عالم را عذابی دردناک خواهد بود (ابراهیم،22). همچنین یک مورد دیگر در مذمت ستمکاران در آیه‌ای خداوند می‌فرماید: همانا (کافران و) ستمکاران عالم، سخت در ستیزه و دشمنی دور (از حق) هستند (حج، 53). یا در آیة دیگری می‌فرمایند: «آگاه باشید که لعن خدا بر ستمکاران عالم است» (هود، 18)؛ و ظالمین از حب الهی به دورند. «خدا هرگز ستمکاران را دوست نمی‌دارد» (آل‌‌عمران، 57)؛ و در آخرین آیه خواهیم دید که سرانجام این ظالمین چه خواهد بود. در آن روز ستمکاران را (پشيماني و) عذرخواهي سود ندهد و بر آنها خشم و لعن و منزلگاه بد (جهنم) مهياست (غافر، 52). همان‌طور که ملاحظه می‌شود در این دو کتاب این صفت (ظلم)، ناپسند شمرده شده است و با ذکر نتایج ظلم کردن خواهان گفتن این امر هستند که عاقبت ظالم چیست.

جمع‌بندی

بسياري از مشکلات پيش‌روي انسان، ناشي از فقدان اخلاق فردي و اجتماعي در جامعه بشري است. اینجاست که خلا وجود تحقیقات اساسی در منابع فرهنگی غنی و انسان‌ساز اسلام و تمدن ایران احساس می‌شود؛ بنابراين با توجه به جایگاه و اهمیت تربیت اخلاقی، در مقاله حاضر به بررسی و تبیین دیدگاه‌های اسلام و شاهنامه فردوسی به‌عنوان نماینده فرهنگ ایران قبل از اسلام درباره تربیت اخلاقی با محوریت ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خلق، ارتباط انسان با خود و ارتباط انسان با دنیا پرداخته شد که حاصل پژوهش به قرار ذیل است:

با تأمل در منابع فوق، مباحثی در باب ارتباط انسان با خدا، با خلق، با خود و با دنیا شناسایی شد؛ به‌طوری که در باب ارتباط انسان با خدا از منظر دو منبع مذکور، مؤلفه‌هایی همچون ناسپاسی و نقش توبه که در این پژوهش به دنبال یکدیگر آمده‌‌اند و همچنین یاد خدا مواردی بحث شد و حاصل آن، این بود که ناسپاسی و توبه، نتیجه ناشکری در برابر نعمت‌‌های الهی و کفران نعمت، نتیجه‌‌ای جز بر باد رفتن نعم الهی نخواهد داشت؛ اما وجه تمایز فردوسی با کلام‌الله در بحث توبه و ناسپاسی این است که فردوسی فقط تأکید بر پشیمانی از گناه دارد، اما کلام‌الله علاوه بر این مورد، تصمیم بر عدم بازگشت نسبت به سرکشی و عمل صالح در پی آن را نیز مدنظر دارد؛ البته فردوسی ذکر می‌کند در پی پیش آمدن معصیت می‌‌توان با یاد خدا و توبه، صاحب نعم شد. مورد دیگری که در بعد ارتباط انسان با خالق بررسی شد، یاد خداوند بود. فردوسی به‌طور مکرر در شاهنامه به یاد خدا بودن پهلوانان را ذکر می‌کند؛ اما وجه تمایز کلام وی با قرآن کریم در آن است که پهلوانان شاهنامه فقط در شرایط سخت احساس نیاز کرده و خدا را یاد می‌کنند، اما خداوند در قرآن کریم انسان را به دائم‌الذکر بودن سفارش کرده است و همچنین توصیه می‌کند که انسان‌ها همیشه به یاد خداوند باشند؛ اما باید توجه داشت، درواقع به یاد خدا بودن از اوصاف همة قهرمانان شاهنامه و مهم‌ترین نکته تعلیمی آن است؛ پس چنین نتیجه‌ای با کمی اختلاف هم در قرآن کریم مورد تأکید قرار گرفته و هم در شاهنامه فردوسی به آن اشاره شده است.

ارتباط بر پایه عدل و مقابله با طاغوت، دوری از حسدورزی، وفای به عهد و پند و اندرز، ازجمله مؤلفه‌هایی است که در باب ارتباط انسان با خلق مورد بحث واقع شد و در حالت کلی می‌توان گفت، یکی از نکاتی که شاهنامه بر آن تأکید زیادی دارد، زیر بار ظلم نرفتن و ایستادگی در مقابل طاغوت است. این امر را فردوسی در داستان کاوه و ضحاک به خوبی نشان می‌‌دهد. این در حالی است که دوری از طاغوت در تعالیم دینی، نه‌تنها به‌شدت مذمت شده، بلکه به مقابله با آن نیز فراخوانده شده است. باید توجه داشت که مقابله با طاغوت در قرآن به صورت مطلق آمده و گویای این است که باید با هر نوع طاغوتی به مقابله برخواست؛ اما فردوسی همه طواغیت را مذمت نکرده و فقط بعضی از آنها را مورد نکوهش قرار داده است. وی از کنار بعضی بدون نظر و بعضی را به عنوان پادشاه ایران قابل‌احترام دانسته است. در باب مذمت حسد از ظواهر امر مشخص است که فردوسی برای بیان منظور از کلام‌الله الهام گرفته و از داستانی شبیه به داستان حضرت یعقوب و فرزندانش استفاده کرده است. برای این منظور وی داستان فریدون و فرزندانش را نقل می‌‌کند که در آن نتایج حسادت را ذکر می‌‌کند. به نظر می‌رسد با توجه به اینکه شاهنامه در این مورد از قرآن الهام گرفته، وجه تمایزی وجود نداشته باشد و نتایج مشترک باشند؛ همچنین، ازجمله سجایای اخلاقی که فردوسی در ستایش آن شعر سروده، بحث وفای به عهد است. وی جوانمردی رستم را با تعهد‌مداری به اوج می‌‌رساند. فردوسی همانند تعالیم دینی غنی قرآن کریم، خیانت‌کاران به عهد را، ستم‌دیده می‌‌نامد؛ اما بهتر بود در این مورد، فردوسی نتایج بدعهدی را هم متذکر می‌شد و درنهایت طبق فرمایش دین اسلام، پند و اندرز عملی است که در صورت منکر یا معروف بودن فعل، برای فاعل واجب می‌‌شود؛ از این‌رو فردوسی برای این امر اهمیت خاصی را قائل شده است. در سروده‌‌های فردوسی، بزرگان بیشتر سعی در برطرف کردن منکرات با پند و اندرز را دارند؛ البته وی نتایج نصیحت‌پذیر نبودن را نیز گوشزد می‌کند. با این ‌وجود یکی از نکاتی که فردوسی به آن توجه نکرده؛ ویژگی‌های شخص نصیحت‌شونده است. در کتاب فردوسی شخص کیکاووس بارها پند و اندرز داده می‌شود، اما درنهایت سر به صلاح نمی‌شود. قرآن کریم به این مورد به دقت پرداخته است و یکی از ارکان پند و اندرز را توجه به حال نصیحت‌شونده می‌داند. کلام‌الله هرکس را لایق نصیحت نمی‌داند.

در محور مبحث ارتباط انسان با خویشتن، بر روی مؤلفه‌هایی همچون دوری از وسوسه‌های شیطانی و مبارزه با نفس اماره از منظر قرآن کریم و شاهنامه فردوسی بحث شد و مشخص شد که قرآن کریم انسان را از شر گام‌‌های شیطان برحذر می‌‌دارد و فردوسی نیز این مهم را درک کرده و یکی از محورهای فریب خوردن ضحاک را همین گام‌به‌گام جلو آمدن شیطان معرفی می‌کند. به نقل فردوسی، شیطان با وسوسه‌‌هایش از ضحاک، قاتلی بی‌رحم ساخت. فردوسی در این داستان، به‌خوبی گام‌های نحص شیطان را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که شیطان با وسوسه‌هایش می‌تواند هر شخصی را همانند خود، شیطان‌صفت کند. در ارتباط با مبارزه با نفس (اماره) نیز باید گفت، از منظر قرآن کریم، انسان موجودی است که دو راه روبه‌روی وی قرار دارد و بر سر دوراهی خیر و شر است. فردوسی این امر را بارها در داستان‌هایش نقل کرده که بزرگان شاهنامه با فریب خوردن از نفس سرکش و رفتن به سوی بدی‌‌ها، چه عاقبت تلخی را تجربه می‌کنند. فردوسی برای تلقین مذمت این امر ناپسند باز هم از قرآن کریم الهام می‌گیرد و داستانی را همانند یکی از داستان‌های قرآنی نقل می‌کند. وی در این مسیر از مبارزه حضرت یوسف با نفسش الهام گرفته و داستان خود را می‌سراید. با توجه به این اشتراک داستانی، باید این نکته را بیان کرد که نتایج به‌دست‌آمده هم در اشتراک هستند؛ ازجمله می‌توان به عزتی اشاره کرد که بعد از مبارزه با نفس، خداوند متعال روزی شخص اهل تقوا می‌کند.

سرانجام در بحث ارتباط انسان با جهان به قدرت‌طلبی افراد و ظلم کردن در دو جهان‌بینی قرآنی و شاهنامه فردوسی اشاره شد و نتیجه آن این بود که میل به قدرت، یک میل فطری است که طبق تعالیم دینی باید کنترل شود، وگرنه انسان نتیجة این سرکشی و قدرت‌طلبی را خواهد دید و در شاهنامه نیز در داستان‌های متفاوت، این صفت شوم پادشاهان و نتایج حاصل از آن به‌طور مفصل شرح داده‌ شده است. ظلم کردن نیز از منظر هر دو (قرآن کریم و شاهنامه فردوسی) به‌شدت مورد نکوش قرارگرفته است. درواقع فرد مسلط بر قدرت یا قدرت‌طلب، اگر خود را کنترل نکند و سرکش شود مسلماً این صفت به‌عنوان یکی از افعال جداناپذیر وی درمی‌آید. فردوسی این را به‌خوبی در شاهنامه نشان داده است که افراد برای افزایش قدرت خود چگونه ظلم کردن را پیشة خود می‌سازند و این در حالی است که در سراسر قرآن کریم از ظلم کردن نهی می‌شود؛ به طوری که رسالت اصلی قرآن کریم، مبارزه با ظلم و ستم معرفی می‌شود.

به‌طورکلی می‌توان اذعان داشت که برخلاف کسانی که سعی دارند که فرهنگ ایرانی، به‌ویژه شاهنامه فردوسی و شخصیت‌هایی مانند او را مقابل دین اسلام قرار دهند، نه‌تنها مقابل یکدیگر نیستند، بلکه در بسیاری از موارد مانند مباحث تربیت اخلاقی مطابق با فرهنگ دینی و قرآنی است. این مطلب با توجه به سروده‌‌های شاعران و ادیبان گذشته، همچون فردوسی روشن می‌شود. این مطلب نیز نشان‌دهندة تطبیق فرهنگ ایرانی با فرهنگ غنی اسلام و همچنین عدم تضاد بین آن دو است؛ البته باید توجه داشت که قرآن بسیار جامع‌تر و نسبت رابطه بین این دو عموم و خصوص مطلق است و نکته مهم این است که تلاقی بین قرآن و شاهنامه در ابعاد مذکور، دیده نشد.

منابع

* قرآن کریم.

  1. ابن منظور، محمدبن مکرم؛ لسان العرب؛ بیروت: موسسه التاریخ العربی، 1373.
  2. عسکری، ابوهلال حسن‌بن‌عبدالله؛ الفروق اللغویة؛ ج ۱، قم: موسسه نشر اسلامی، 1412 ه.ق.
  3. اشتهاردی، عبدوس؛ «وفای به عهد»؛ ماهنامه موعود، سال نهم، شماره 55، صفحه 64-68، 1384.
  4. اویسی کهخا، عبدالعلی؛ حکمت‌های تعلیمی مشترک در شاهنامه فردوسی و نهج‌البلاغه؛ نشریه علمی-پژوهشی پژوهش‌نامه ادبیات تعلیمی، سال چهارم، شماره چهارم، صفحه 71-94، 1391.
  5. الهی قمشه‌‌ای، مهدی؛ القرآن الکریم؛ قم: انتشارات فاطمه الزهرا (س)، 1387.
  6. پشتدار، علی‌محمد و یحیی نورالدینی اقدام؛ «بررسی تطبیقی اسطوره ایرج و قصه یوسف (علیه السلام)»؛ فصلنامه تخصصی پیک نور زبان و ادبیات فارسی، شماره 2، 1389.
  7. تربتی، حسین؛ «حسد»؛ مجله مبلغان، سال هشتم، شماره 93، صفحه 54-72، 1386.
  8. ثاقب‌‌فر، مرتضی (1390)، «چرا فردوسی و شاهنامه او در جهان بی‌همتاست»؛ همایش بین‌المللی هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی: https://ketabnak.com/merger.php?dlid=46337.
  9. جنیدی، فریدون؛ خبرگزاری همشهری آنلاین، 1392.
  10. ــــــــــــ؛ خبرگزاری مهر، 1384.
  11. ربانی، مصطفی؛ «مدیریت تعارض انبیاء اولوالعزم با طاغوت، تاریخچه خوارزمی»؛ شماره 2، صفحه 199-232، 1395.
  12. رشیدی، محمد؛ شاهنامه وقتی کوچک بود؛ تهران: بامداد کتاب، 1382.
  13. سراج، شهین (1391)، تمام گذشته تاریخی ایران در شاهنامه است:

https:// farsnews.com/news/13910224001023

  1. سیاح، احمد؛ فرهنگ بزرگ جامع نوین؛ تهران: اسلام، 1368.
  2. شکوه نیایش در شاهنامه؛ روزنامه خراسان، صفحه 12، 1390.
  3. فره‌‌وشی، بهرام؛ «اخلاق در ایران باستان»؛ ماهنامه مهر، سال نهم، شماره 105، صفحه 103-106، 1343.
  4. طباطبایی، سید محمدرضا؛ «جهاد با نفس»؛ مجله جامه‌نامه، سال نجم، شماره 50، صفحه 25-29، 1387.
  5. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران؛ تفسیر نمونه؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1362.
  6. موسوی زنجان‌رودی، سیدمجتبی؛ تربیت مذهبی کودک؛ تهران: انتشارات پرتو خورشید، 1385.
  7. طباطبایی، محمد حسین؛ تفسیر المیزان؛ ترجمه محمدباقر موسوی؛ قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم دفتر انتشارات اسلامي، 1374.
  8. محمودیان راوی‌نژاد، زهرا؛ بررسی تطبیقی عناصر روایی قصه حضرت یوسف (علیه السلام) در قرآن و سیاوش در شاهنامه؛ تهران: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، 1392.
  9. مدبری، محمود؛ «آسمان پیمایی کیکاووس و اسطوره‌‌ی اتانه، مجله مطالعات ایرانی»؛ سال پنجم، شماره 10، صفحه 149-235، 1385.
  10. موسوی همدانی، سید محمد باقر؛ ترجمه تفسیر المیزان؛ قم: انتشارات اسلامی، 1382.
  11. نقیب زاده، میرعبدالحسین؛ نگاهی به فلسفه آموزش و پرورش؛ تهران: طهوری، 1391.
  12. ---------؛ درآمدي به فلسفه؛ چاپ پنجم، تهران: كتابخانه طهوري، 1380.

پی‌نوشت‌ها

[1] . فریدون جنیدی، ایران‌شناس، نویسنده و مدرس دانشگاه. از پژوهندگان فرهنگ و زبان‌های باستانی و زمینه تخصصی فعالیت او شاهنامه‌پژوهی است.

[2] . شهین سراج، بنیان‌گذار بنیاد ملک‌الشعرای بهار.

توکل در مثنوی

مفهوم توکل

توکل، همان دل بستگی و اعتماد کامل به پروردگار است که پس از کمال معرفت حاصل می شود. زیرا که آدمی هر اندازه خدارا بهتر بشناسد و از قدرت و حکمت او بیشتر آگاه شود، توکل و دل بستگی او به آن ذات بی همتا بیشتر می شود.

در معنای توکل وارد شده است که: روزی جبرئیل بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نازل شد. حضرت از او پرسید: ای جبرئیل! توکل چیست؟

گفت: اینکه بدانی آفریده ها ـ به تنهایی ـ قادر به رساندن ضرر و یا نفع به تو نیستند و نیز نمی توانند از پیش خود ـ و بدون اذن خدا ـ چیزی به تو عطا کنند و یا چیزی را از تو باز دارند. همچنین، توکل آن است که از آنچه در دست مردم است، مأیوس باشی. پس هر گاه بنده به چنین معرفتی دست یابد، کارش را تنها برای خدا انجام می دهد و جز خدا در کسی طمع نمی بندد. پس، این است معنای توکل.

در تبیین بیشتر مفهوم توکل نیز آمده است:

«توکل آن است که آدمی بداند تمامی اشیا، بدون اراده خداوند، بی تأثیر خواهند بود. نه طعام، بی اذن خداوند موجب سیری خواهد شد و نه آب، بی اجازه حق تعالی رفع عطش خواهد کرد و اینکه تا خداوند نخواهد، نه دواها شفابخش خواهند بود و نه سم ها کشنده و نه آتش سوزاننده». به قول حکیم نظامی گنجه ای:

اگر تیغ عالم بجنبد ز جاینبرد رگی تا نخواهد خدای

اماباید دانست که توکل بدان معنا نیست که آدمی دست از تمام کارها بردارد و گوید: تمام کارها را با خدای گذاشتم، بلکه باید خود را در جریان کارها و اسباب ظاهری وارد کند، ولی در عین حال توکل و اعتماد اصلی او بر خدا باشد که آنچه او اراده کند، همان خواهد شد.

اصلی ترین ثمره توکل، نجات ما از دل بستگی و اعتماد به عالم اسباب و سپس هدایت ما به سوی مسبب الاسباب، یعنی خداوند است تا در نتیجه، از سرگردانی و گمراهی برهیم و از خطرات روحی امان یابیم. به تعبیر مولوی:

تکیه بر جبار کن تا وارهیورنه افتی در بلای گمرهی

تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویشبودمان تا این بلا آمد به پیش

چشم بند خلق جز اسباب نیستهر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست

پیام متن:

1. توکل ؛ یعنی اعتماد و تکیه بر خداوند و گسستن از غیر او.

2. توکل به همراه سعی و تلاش.

جایگاه توکل، از منظر قرآن و روایات

در قرآن کریم و روایت های اهل بیت علیهم السلام بارها از توکل بر خداوند سخن به میان آمده و به آثار و فایده های مهم حاصل از توکل انسان ها بر پروردگارشان، اشاره شده است.

قرآن کریم وعده داده است: «آن که بر خدای خویش توکل کرد و او را تکیه گاه اصلی خویش در امور زندگی قرار داد، خداوند او را کفایت خواهد فرمود.» (نساء: 81) همچنین: «توکل کنندگان بر خدا، محبوب خداوند هستند.» (آل عمران: 156) و اینکه: «هر که بر خداوند توکل کند، خداوند ـ به تنهایی ـ او را بس است». (طلاق: 3)

توکل بر خداوند، عامل افزایش مقاومت انسان در برابر مشکلات و حوادث سخت زندگی، نام برده شده است و از این رهگذر ـ در بیان ماجرای جنگ احد، آن گاه که مسلمانان ضربه سختی خوردند و دشمنان پس از ترک میدان جنگ، بار دیگر از نیمه راه بازگشتند تا ضربه نهایی را به مسلمانان بزنند ـ چنین اشاره شده است:

عده ای به مسلمانان گفتند که دشمن به شما حمله ور شد است، از آنها بترسید. ولی این سخن ـ نه تنها موجب وحشت آنها نشد که ـ بر ایمان آنها افزود و گفتند: ما بر خدا توکل می کنیم و خدا ما را بس است. به همین جهت آنها از این میدان، با نعمت و فضل پروردگار بازگشتند، در حالی که هیچ ناراحتی به آنان نرسید.

در روایت ها هم از توکل به عنوان «با فضیلت ترین اعمال» و «عامل بی نیازی و عزت» یاد شده است و اینکه «کسی که به خدا پناه آورد و بر او توکل کند، در این صورت به پناهگاهی استوار و امن روی آورده است».

همچنین در حکایتی امام سجاد علیه السلام از زندگی خویش نقل می فرماید، که در آن سخن از دیدار آن حضرت است با فرشته ای که به صورت انسان بر آن حضرت تمثل یافته بود که وقتی آن حضرت در شرایط سخت روحی خویش ـ بعد از حادثه کربلا و حوادثی که پس از آن برای آن حضرت پیش آمد ـ با او دیدار کرد، از امام سجاد علیه السلام می پرسد: آیا کسی را دیده ای که بر خدا توکل کند، ولی خدا کارهایش را سر و سامان ندهد و عهده دار نشود؟ فرمود: نه. و آن گاه از مقابل دیدگان آن حضرت غایب می شود.

مولوی که خود، از سیراب شدگان سرچشمه وحی است، با پیروی و الگوپذیری از مکتب وحیانی و با تصویر کردن چهره توکل در آیینه شعر، در حالی که از تمسک جستن به اسباب دنیوی نیز غفلت نکرده است. در مقام اهتمام به ارزش والای توکل تا آنجا پیش رفته است که هیچ کسبی را برتر از توکل نمی داند و چنین می گوید:

نیست کسبی از توکل خوب ترچیست از تفویض خود محبوب تر

آن که او از آسمان باران دهدهم تواند کاو ز رحمت نان دهد

آن که با اسباب، روزی داده بودبی سبب هم می تواند ای عنود

گفت آری گر تو کل رهبر استاین سبب هم سنت پیغمبر است

مثنوی

پیام متن:

1. اهتمام قرآن و روایات، به توکل؛

2. پیآمدهای مثبت توکل در زندگی انسان ها.

مراتب توکل

توکل بر خداوند، مراتبی دارد و انسان ها در توکل شان بر خداوند، مرتبه ای یکسان ندارند که البته این بسته به نوع توکل آنهاست. برخی تنها به زبان بر خدایشان توکل دارند، بعضی افراد فقط در پاره ای از امور بر پروردگارشان توکل می کنند، عده ای هم توکل شان با نگرانی و دودلی و نارضایتی همراه است و... .

درباره مراتب عالیه توکل، امام موسی بن جعفر علیه السلام فرموده است:

در همه امور بر خدا توکل کنی و هر چه درباره تو کند، راضی باشی و بدانی که او هیچ خیر و فضلی را درباره تو دریغ نمی دارد و بدانی که حکم و فرمان در این باره با اوست پس، امورت را به او واگذار کن و بر او توکل کن.

همچنین در تبیین مراتب توکل آمده است:

از درجات بالای توکل، آن است که حال توکل کننده با خداوند خویش، مانند حال کودک با مادر خویش است. کودک جز مادرش کسی را نمی شناسد و جز برای او بی تابی نمی کند و جز به او به کسی اعتماد ندارد. همین که او را می بیند ـ در هر حالی که باشد ـ دامنش را می گیرد و از او جدا نمی شود.

اگر در غیاب مادر مشکلی برای کودک به وجود آید، اول چیزی که بر زبانش جاری می شود، لفظ مادر است و نخستین چیزی که به قلبش خطور می کند، مفهوم مادر است؛ زیرا مادر، تنها پناهگاه اوست.

مولوی در این باره می گوید:

گفت موسی را به وحی دل خداکای گزیده! دوست می دارم ترا

گفت: چه خصلت بود ای ذوالکرمموجب آن تا من آن افزون کنم

گفت: چون طفلی به پیش والدهوقت قهرش دست هم بر وی زده

مادرش گر سیلی ای بر وی زندهم به مادر آید و بر وی تند

و نیز در جای دیگر درباره فرزند نوح چنین گفته است:

کاش چون طفل از حیل غافل بدیتا چو طفلان چنگ در مادر زدی

کاشکی او آشنا ناموختیتا طمع در نوح و کشتی دوختی

پیام متن:

1. متفاوت بودن درجات توکل کنندگان؛

2. از توکل کودک به مادرش، درس توکل به خدا را بیاموزیم.

چرا باید تنها بر خدا توکل کرد؟

آدمی با تمام قدرت های پنهان و آشکارش، در عین حال موجودی ضعیف و ناتوان است. گاهی در برابر پشه ای عاجز می شود و گاه با وزش بادی تند به زانو در می آید. بعضی وقت ها با آنکه جوانب کاری را به طور کامل سنجیده و مدت ها برنامه ریزی کرده و در ظاهر هیچ مانعی در تحقق آن نمی دیده است، بر اثر حادثه ای ساده، حتی بزرگ ترین کارهایش به هم می ریزد و بی نتیجه می ماند.

انسان به سبب علم محدودش، از رخ دادها و گرفتاری های احتمالی بی خبر است. افزون بر آن، هنگامی که بر انجام یا ترک کاری تصمیم می گیرد، از مصلحت قطعی این تصمیم بی اطلاع است.

با این حال، پروردگاری بر جهان هستی حاکم است که علم و قدرت و حکمت بی انتها از آن اوست. هم توانا بر انجام هر کاری است و هم آگاه به مصالح واقعی بنده خویش. بر این اساس، بدیهی است که آدمی در همه حالات توکل و تکیه بر خداوند را از یاد نبرد. در واقع، شخص با توکل بر چنین پروردگاری، وجود خودرا با قدرتی پیوند می دهد که آنچه را به صلاح و سود بنده اوست، بدون هیچ مانعی انجام خواهد داد.

عزیزالدین نسفی در این زمینه می گوید:

ای عزیز! به یقین بدان که خدا، قادر مطلق است و هرچه می خواهد، می کند و بی علم و اراده و قدرت او، برگی بردرخت نجنبد و دست هیچ کس حرکت نکند و دل هیچ کس نیندیشد. چون دانستی که حال چنین است، بیش از این غم دنیا مخور و کار به خدا بگذار که کارساز بندگان، اوست. ای عزیز! دانایان در دنیا به هر چه پیش آمده است، راضی و تسلیم بوده اند، از آن جهت که دانسته اند آدمی نداند که خیر او در چیست و به یقین دانسته اند که خدای، مصلحت کار بنده را داند. پس، بر خدا توکل کرده و کار به خدای بگذاشته اند.

مولوی هم در این باره سروده است:

سیل و جوها بر مراد او رونداختران ز آن سان که خواهد آن شوند

هیچ برگی در نیفتد از درختبی قضا و حکم آن سلطان بخت

این قدر بشنو که این کلی کارمی نگردد جز به امر کردگار

هین توکل کن ملرزان پا و دسترزق تو بر تو ز تو عاشق تر است

افکن این تدبیر خودرا پیش دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

در حدیثی قدسی آمده است:

بگذار تا اراده من راهنمای تو باشد. من نیک می دانم چه برای تو بهتر است. ذهن تو صرفا بشری است و داوری هایت غالبا تحت تأثیر ملاحظات شخصی است.

ناگفته نماند که در بسیاری از اوقات توسل به اسباب، همان توکل بر خداست و آن در مواردی است که خداوند، خودما را به سمت آن اسباب هدایت می کند و از ما می خواهد آنها را به کار گیریم، چنان که در حکایتی چنین آمده است:

زاهدی از شهر بیرون رفت و در دامنه کوهی منزل گرفت و می گفت: من از هیچ کس درخواستی نمی کنم تا خداوند، روزی مرا برساند. هفت شبانه روز بدین وضع گذشت و غذایی پیش نرسید. تا اینکه نزدیک بود مرگ او را از پای درآورد. آن گاه عرض کرد: پروردگارا! روزی مرا برسان! و گرنه جانم بستان و راحتم کن! خطاب رسید: به عزت و جلالم سوگند، روزی تو را نمی دهم، مگر آنکه به اجتماع روی آوری و با مردم زندگی کنی. زاهد از کوه به زیر آمد و با رفتن در میان مردم و توسل جستن به اسباب، به گشایش رسید. آن گاه خداوندبه او خطاب کرد: ای زاهد! تو می خواستی با زهدت، حکمت مرا باطل کنی. مگر نمی دانی فراهم ساختن روزی بندگانم به دست بندگان، در نزد من محبوب تر است از آنکه بدون واسطه روزی رسانم.

پیام متن:

1. در عین توکل به خدا باید به اسباب هم توسل جست.

2. توجه به اراده قاهره خداوند بر جهان هستی.

پیامبران الهی و توکل بر خداوند

پیامبران عظیم الشأن که پروردگارشان آنان را به سوی مردم فرستاد، عالی ترین و عینی ترین مصداق انسان خدایی و آسمانی بوده اند. در واقع سر الهی بودن آنان، در همین آراستگی شان به فضایل اخلاقی، از جمله توکل و اتکای بسیار بالای آنها به خداوندشان بوده است.

پیامبرانی که به سبب مسئولیت خطیرشان، همواره بیشترین گرفتاری ها و سختی ها دامن گیرشان بوده است، ازتوکل برخداوندشان، به عنوان بهترین و مطمئن ترین پناهگاه، بهره های فراوانی برده اند. در حقیقت، از اصلی ترین رمزهای مانایی نام پیامبران و جاودانگی دعوت آنها، همین توکل تام و تمام آنان بر پروردگارشان بوده است.

خداوند در قرآن کریم، بارها درستایش از پیامبران خویش، از توکل بالای آنها بر پروردگارشان سخن به میان آورده است. برای مثال در آن می خوانیم که هود پیامبر که سال ها قوم خودرا به یکتاپرستی دعوت کرده بود، آن گاه که با لجاجت و سرسختی قومش روبه رو گشته بود، بدون آنکه ذره ای از تلاش و مجاهدت او کاسته شود، به آنها گفت:

«من، بر اللّه که پروردگار من و شماست، توکل کرده ام و هیچ جنبنده ای نیست، مگر آنکه خداوند بر او مسلط است». (هود: 56)

حضرت شیعب علیه السلام هم آن گاه که با تمسخر و استهزای قوم خود روبه رو گشته بود، امیدوار ومصمم، به آنان فرمود: «من جز درصدد اصلاح نیستم و توفیق من از سوی خداست و بر او توکل کردم». (هود: 88)

همچنین خداوند در جای دیگر قرآن، از زبان همه پیامبران الهی چنین نقل می کند:

چرا بر خداوند توکل نکنیم وحال آنکه ما را به راه های سعادت رهنمون ساخت؟! و ما حتما در برابر آزاری های شما صبر خواهیم کرد و توکل کنندگان باید بر خداوند توکل کنند. (ابراهیم:12)

مولوی، پیامبران الهی را عالی ترین مصداق توکل کنندگان بر خداوند می داند. از نظر او، یکی از اصلی ترین اهداف پیامبران، رهانیدن مردم از اعتماد و تکیه کامل به اسباب دنیوی و آن گاه رهنمونی آنها به سوی توکل و اعتماد کامل بر مسبب الاسباب، یعنی خداوند است. او در بخش هایی از مثنوی چنین می گوید:

انبیا در قطع اسباب آمدندمعجزات خویش بر کیوان زدند

جمله قرآن هست در قطع سببعز درویش و هلاک بولهب

از مسبب می رسد هر خیر و شرنیست ز اسباب و وسائط ای پسر

دیده ای خواهم سبب سوراخ کنتا سبب را بر کند از بیخ و بن

مثنوی

پیام متن:

1. توکل پیامبران بر خداوند، از برجسته ترین ویژگی های آنان بوده است.

2. دعوت مردم به توکل بر خداوند، از اصلی ترین دعوت آنها.

توکل بر خداوند و افزایش قدرت

پروردگار جهان، قادر بی منتهاست. هیچ حدی برای قدرتش متصور نیست و هیچ موجودی را یارای برابری با وی نباشد. اگر بنده ای بر او توکل کند، در واقع خود را به سرچشمه قدرت پیوند داده است که بی گمان در این صورت، جلوه هایی از قدرت خداوند را در وجود خویش خواهد دید واز توانایی های خاصی بهره مند خواهد شد.

خداوند در قرآن می فرماید:

اگر از یاری و قدرت خداوند بهره گیرید، هرگز مغلوب نخواهید شد و اگر از یاری او بی بهره مانید، کیست جز او که به شما یاری رساند؟! و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند. (آل عمران: 160)

در روایتی از نبی اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:

اگر دوست داری نیرومندترین مردمان باشی، بر خدا توکل کن! و اگر علاقه مندی که بی نیازترین مردمان باشی، به آنچه در دست خداست، بیشتر اعتماد کن تا به آنچه در دست توست.

همچنین از امام باقر علیه السلام نقل است: «هر کس برخدا توکل کند، شکست نخواهد خورد و هر که به خدا متمسک شود، مغلوب نخواهد گشت».

علامه طباطبایی رحمه الله در این زمینه می نویسد:

حقیقت مطلب آن است که هر گاه انسان برای رسیدن به مقصود وارد میدان عمل می شود و کلیه عوامل طبیعی مورد نیاز را آماده می بیند، تعدادی از عوامل روحی، همانند: سستی اراده، ترس، شتاب زدگی، کم تجربگی و مانند آنها، میان او و هدف او فاصله ایجاد می کند. در چنین اوضاعی اگر انسان بر خداوند سبحان توکل کند، اراده اش قوی و عزمش راسخ می شود و موانع روحی در برابر آن خنثی می گردد. زیرا انسان در مقام توکل، با مسبب الاسباب، یعنی خداوند پیوند می خوردو با چنین پیوندی، دیگر جایی برای نگرانی و تشویش خاطر باقی نمی ماند. با قاطعیت باموانع دست و پنجه نرم می کند تابه مقصود برسد. افزون بر این، نکته دیگری در مورد توکل وجوددارد که بعد غیبی و ماورایی آن است، یعنی خداوند متعال شخص توکل کننده رابا امدادهای غیبی، از آنجا که به گمانش نمی رسد، مدد می رساند.

مولانا در این باره می گوید:

گر هزاران موش پیش آرند سرگربه را نه ترس باشد نه حذر

خشک گردد موش زان گربه عیارگر بود اعداد موشان صد هزار

مالک الملک است جمعیت دهدشیر را تا بر گله گوران جهد

مثنوی

پیام متن:

1. قدرتمندی انسان در سایه توکل؛

2. یاری رساندن خداوند به توکل کنندگان.

رفع نگرانی ها به برکت توکل

توکل بر خداوندو گشایش درهای بسته

گاهی آدمی در زندگی خویش، با درهای بسته روبه رو می شود وخود را از هر طرف در تنگنا و بن بست می بیند.

به عقیده مولانا وجود این تنگناها نباید موجب رکود و توقف در پیشرفت آدمی شود، زیرا اگر انسان در چنین جایی به جنبش خویش ادامه دهد و در کنارش بر خداوند خویش توکل کند، قطعا روزنه های رهایی به رویش گشوده و از تنگناها خلاص خواهد شد. وی در این باره این چنین می سراید:

گر زلیخا بست درها هر طرفیافت یوسف هم ز جنبش منصرف

باز شد قفل و در و شد ره پدیدچون توکل کردیوسف، برجهید

گرچه رخنه نیست در عالم پدیدخیره یوسف وار می باید جهید

تا گشاید قفل و در پیدا شودسوی بیجایی شما را جا شود

در حدیثی از امام صادق علیه السلام نیز آمده است:

هیچ بنده ای با تمام وجود، به من روی نیاورد و بر من توکل نکرد، مگر آنکه اگر آسمان ها و زمین علیه او باشند، او را نجات خواهم داد.

حکایتی از توکل آیت اللّه العظمی بروجردی

آیت اللّه حاج سید مصطفی خوانساری نقل می کند:

در یکی از سال ها پیش از رمضان، حضرت آیت اللّه بروجردی فرمود: در این ماه وجوهات از طرف مردم نرسیده است، بنابراین نمی توانیم شهریه طلاب نجف وقم را پرداخت کنیم.

عرض کردم: آیت اللّه سید ابوالحسن اصفهانی هر وقت پول نداشت، از جای دیگر قرض می کرد و شهریه را می داد. پس از آنکه پول به دست شان می رسید، قرض شان را ادا می کرد. شما نیز همین کار را بکنید. فرمود: من تاکنون به غیر از خداوند متعال، به احدی اظهار حاجت نکرده ام و این کار را نمی کنم.

دو روز گذشت، شب بود و من دربیرونی خانه ایشان بودم. ساعت یازده شب شخصی واردشد و گفت: ده دقیقه با آقا کار دارم. توسط خادم پیغام دادم. آقا این شخص رابه حضور پذیرفت. طولی نکشیدکه این شخص رفت.

صبح که خدمت آقا رسیدم، فرمود: تا سه ماه شهریه نجف و قم و دیگر شهرهای ایران را داریم.

پیام متن:

1. توکل بر خداوند و گشایش درهای بسته؛

2. توکل و نجات آدمی، اگرچه همه موجودات علیه او باشند.

hawzah.net

ایمان و توکل خالصانه بر پروردگار ویژگی اصلی تمام قهرمانان شاهنامه است

یکی از منتقدان ادبی درباره ارزش کار فردوسی در شاهنامه گفت: از آموزه‌های مهم شاهنامه را می‌توان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روان‌شناسی انسان‌ها و جستجوی انگیزه‌های روانی آنها برای اقدام در هر کار دانست.

به گزارش خبرگزاری رضوی، هشتمین برنامه حکیم خرد " نشست ادبی شاهنامه‌خوانی" در فصل تابستان با حضور حمید تجریشی در کتابخانه فرهنگسرای گلستان برگزار شد. در این برنامه که با هدف آشنایی بیش‌تر مخاطبان با گنجینه‌های اصیل و غنی ادبیات فارسی اجرا می‌گردد، حمید تجریشی، کارشناس برنامه، به شرح و تفسیر ابیات شاهنامه فردوسی پرداخت.
او در ادامه مباحث جلسه قبل، پیرامون داستان «زال و رودابه» در شاهنامه صحبت کرد و گفت: داستان «زال و رودابه» را باید یکی از بخش‌های مهم و آموزنده شاهنامه دانست. مباحثی که در این داستان مطرح می‌شود، علاوه بر وجه داستانی و زیبایی خود، نکات آموزنده‌ فراوانی نیز دارد که در این جلسه به آن اشاره خواهیم کرد.
وی سپس به مباحث مهم و تعلیمی داستان «زال و رودابه» در شاهنامه پرداخت و گفت: اولین موضوع مهم در شاهنامه و به ویژه در این داستان، موضوع ایمان و توکل خلوصانه به پروردگار است. در تمام قسمت‌های شاهنامه، یاد خدا، توکل به او و مددخواستن از او ذکر دائم و مستمر فردوسی است. در شاهنامه، هرنامه‌ای که یک پهلوان به شاه یا پهلوانان دیگر می‌نویسد مانند نامه‌های سام به منوچهر یا زال به سام و یا هر نامه‌ای که فرزندی به پدر یا مادرش می‌نویسد مثل نامه‌های منوچهر به فریدون، نامه فرانک به فریدون و ... با ابیاتی پرحکمت و شیوا زبان به ستایش پروردگار، قدردانی از نعمت‌های او و نقل حکمت امور در خلقت او گشوده می‌شود. این موضوع در مورد تمام شخصیت‌های مهم شاهنامه نیز صادق است. وجود ابیات این‌چنینی در شاهنامه نشان می‌دهد که فردوسی هم‌چون عارفی راستین از ذکر قلبی عابدانه غافل نیست و از خواننده کتابش می‌خواهد که او نیز همانند خودش، نام و یاد خدا را سرلوحه تمام کارهای کوچک و بزرگ زندگی‌اش قرار بدهد.
صدق و راستی در عشق، ویژگی بارز عاشقان در شاهنامه
تجریشی به صدق و راستی در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر، نمایش صدق و اخلاص رودابه و زال در پای‌بندی به عشق عفیف و پاک خود و نترسیدن از ملامت دشمنان، تهدید بدخواهان و خیرخواهی تهی از دانش اطرافیان است. اساسا باید به یاد داشته باشیم که اولین مانع در راه وصول به حقیقت و رسیدن به محبوب، احساس ترس در مقابل بدگویان است. چنانکه زال با آنکه می‌داند عشق بیدار شده در قلبش، به علت تخالف دو طایفه ایرانی و عرب، یک عشق ممنوع است و احتمال دارد سام و منوچهر به چنین ازدواجی رضایت ندهند، در همان ابتدا سرتسلیم فرو نمی‌آورد و فرمانبرداری از خدای عشق و محبت را به فرمانبرداری از هر قدرت دیگری ترجیح می‌دهد. رودابه نیز در پایداری و دفاع از عشق پاک خود، صداقت و شجاعت به خرج می‌دهد؛ نه از ملامت دوستان و اطرافیان و نه از تنبیه مادرش، ترس به دل راه نمی‌دهد و در نهایت نیز به پاس راستگوئی و نیت پاکشان، پروردگار خیرخواه، ایشان را به مراد دل‌شان می‌رساند. به تعبیر فرزانگام و عرفان عالی‌مقام، عشق زمانی ارزش‌مند است که مبتنی بر سست عهدی و تزویر و دروغ نباشد. به قول مولانا:
عشق هایی کمتر پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
این کارشناس شعر و ادبیات به موضوع اهمیت به زن در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر تقابل با بی‌حرمتی مرد عرب نسبت به زنان است. مهراب که از نسل تازیان جاهل پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله عیله و آله و سلم است، با اظهار تاسف از این‌که خداوند به او دختری داده است، قصد دارد تا او را زنده به‌گور کند اما در عین حال، فردوسی شخصیتی مثل سیندخت، همسر مهراب را قرار می‌دهد که شخصیتی خردمند است و در راه نجات دخترش و جلوگیری از ایجاد جنگ و آشوب میان ایران و کابل، چنان درایتی را از خود نشان می‌دهد که سام پهلوان در ستایش او سخنان پر از مدح و تحسین را بیان می‌کند.
او اضافه کرد: موضوع مهم دیگری که در شاهنامه مطرح می‌شود، اعتقاد به تقدیرگرایی و توجه به نقش آسمان در سرنوشت انسان‌ها است. این مطلب یکی از بن مایه‌های حکمی شاهنامه و از جمله مسائل مورد توجه فردوسی است. دقت داشته باشید که در شاهنامه هرگاه بزرگان با واقعه‌ای روبه‌رو می‌شدند که از خیر و شر عواقب آن آگاه نبودند، به ستاره‌شناسان و موبدان روحانی مراجعه می‌کردند و از آنان می‌خواستند تا با تحقیق در علم نجوم از حقیقت ماجرا اطلاع یابند. بنابراین می‌توان گفت که هیچ واقعه مهمی در شاهنامه رخ نمی‌دهد که بزرگان بدون اطلاع از اصحاب نجوم و موبدان آگاه در باب آن دست به کاری بزنند. از قضا پیش‌بینی موبدان هم غالبا صحیح از آب درمی‌آید. هلمر رینگرن، نویسنده و محقق سوئدی در کتابی تحت عنوان «تقدیر باوری در منظومه های حماسی ایران، شاهنامه و ویس ورامین» که توسط آقای ابوالفضل خطیبی ترجمه شده است، ضمن بررسی علمی دقیق، این موضوع را از جهات مختلف به‌ویژه از جهت تقارن و همسویی با مشکلات بزرگ فلسفی یعنی جبر و اختیار بررسی کرده و به نتایج جالب توجهی نیز د‌ست یافته است.
فردوسی، روان‌شناسی برای روح انسان‌ها
تجریشی به دیگر آموزه مهم شاهنامه فردوسی اشاره کرد و گفت: یکی دیگر از آموزه‌های مهم شاهنامه را می‌توان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روان‌شناسی انسان‌ها و جستجوی انگیزه‌های روانی آنان برای اقدام در هر کار دانست. در واقع باید گفت که فردوسی مانند یک رمان‌نویس خبره امروزی، در طی سامان بخشیدن به جوانب کلی داستان‌ها و صحنه‌پردازی‌های بی‌نظیر بزم و غم و شادی، ضمن توجه در گفتار خود، پرسوناژهای داستانش را بر آن می‌دارد تا به نحوی بسیارعالمانه تاثیر نفسانیات بشری را در اتخاذ تصمیمات نشان بدهد. برای مثال، با نمایش برخی از صفات نیک و ملکات شایسته مهراب او را مورد تحسین زال می‌سازد و بالعکس. فردوسی با چنین کارهای روان شناسانه، باطن قهرمانان شاهنامه را به ما نشان می‌دهد. او در انجام چنین امری بسیار دقیق است و آن‌قدر اصرار می‌ورزد که می‌توان گفت هیچ سخنی بر زبان شخصیت‌های اثرش نمی‌رود که فردوسی زمینه روانی-نفسانی گفتن آن را به ما نشان نداده باشد.
وی گفت: یکی از موضوعات مهمی که در این داستان دیده می‌شود، استفاده زال از نقطه ضعف پدرش برای بیرون افکندن او از خانه است و البته عذاب وجدانی که بعدا گریبانگریش می‌شود. فردوسی با نقل این ماجرا ما را آگاه می‌سازد که اگر چه استفاده از نقطه ضعف انسان‌ها برای پیش برد کار خویش امری شرافتمندانه و خداپسندانه نیست، اما اگر شخصی در راه امر خیر، با نیتی پاک و برای رضای خدا چنین عملی را انجام دهد گناهی برای او متصور نیست. زال یکی دوبار از حساسیت وجدان سام برای جور و ستمی که در حقش روا داشته استفاده می‌کند و سام با آنکه قلبا راضی به انجام خواسته زال نیست ولی رقت احساسات و رافت پدری‌اش که همان نقطه ضعف او است، او را وادار به مدارا با فرزند می‌سازد. در قسمت‌های دیگری از شاهنامه نیز چنین نمونه‌هایی مبنی بر استفاده شایسته و ناشایسته شخصیت‌ها از نقطه ضعف‌های یکدیگر نمودار است.
حمید تجریشی به آخرین آموزه از شاهنامه اشاره کرد و گفت: نکات ریز و درشت دیگری هم در همین داستان وجود دارد. برای مثال به ماجرای برخورد سیندخت با زن واسطه‌ای که میان زال و رودابه به خبر بردن و انتقال هدایای طرفین مشغول است، اشاره می‌کنم. فردوسی برای توصیف مواجهه سیندخت با آن زن، فقط در چند بیت موجز نکات بسیار ظریف و قابل تاملی را مطرح می‌کند که ضمن نقل داستان به آنها اشاره خواهیم کرد.
وی سپس ابیاتی از شاهنامه پیرامون داستان زال و رودابه را خواند.
میان سپهدار و آن سرو بن
زنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوان
هم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه رو
بگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چاره‌جوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همین است راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار...
تجریشی در توضیح این ابیات گفت: همان‌طور که اشاره شد، خانم واسطه‌ای وجود داشت که پیام‌ها و هدایا را منتقل می‌کرد. آن زن پیش زال آمد تا پیامی را برای رودابه ببرد. زال به او گفت که به رودابه پیام بدهد که اگر چه اوضاع خوب نیست اما به‌زودی کلید خوشایندی این در را بدست خواهد آورد. پدرم، سام در ابتدا راضی نمی‌شد اما اکنون راضی به این ازدواج شده است. وقتی که آن زن این پیام را برای رودابه برد، رودابه از خوشحالی او را روی صندلی زرنشان، نشاند و به او شال و روسری از طلا هدیه داد. سیندوخت از کاری که رودابه کرده است ناراحت است و قضیه رودابه و زال را به منوچهر می‌گوید و مهراب نیز به شدت ناراحت می‌شود و حتی می‌گوید: ای کاش زنده بگورش می‌کردم اما بعد از مدتی با دیدن دخترش حالش عوض می‌شود و به او می‌گوید چرا با این اهریمن می‌خواهی ازدواج کنی؟ این گفتگوی پدر و دختر ادامه دارد.

جلوه های حکمت الهی در شاهنامه

ستاره منوچهری- شاهنامه فردوسی را که ورق می‌زنیم، در هر بیت و داستان، نشانی از حکمت والای دینی و انسانی می‌یابیم. به درستی که واژه «حکیم» برازنده ابوالقاسم فردوسی توسی است؛ کسی که با سرودن شاهنامه، جانی دوباره به زبان فارسی بخشید و حماسه ملی ایرانیان را ماندگار کرد. از مهم‌ترین ویژگی‌های شاهنامه، بازتاب حکمت و اندیشه دینی در مقدمه و متن آن است؛ به طوری که رهبر انقلاب هم در جلسه با شاعران در سال 90 به این نکته اشاره کرده و گفته‌اند: «شاهنامه فردوسی پر از حکمت است. او انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی». ایشان همچنین در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌ در اسفند 70 در این‌باره خاطر نشان کرده‌اند: «خوشبختانه ادبیات سلف ما همه‌اش در جهت ارزش‌های الهی و اسلامی است؛ از جمله همین شاهنامه... حقیقت قضیه این است که فردوسی یک حکیم است؛ تعارف که نکردیم به فردوسی، حکیم گفتیم. الان چند صد سال است که دارند به فردوسی، حکیم می‌گویند. حکمت فردوسی چیست؟ حکمت الهیِ اسلامی. شما خیال نکنید که در حکمت فردوسی، یک ذره حکمت زردشتی وجود دارد. فردوسی آن وقتی که از اسفندیار تعریف می‌کند، روی دینداری او تکیه می‌کند... فردوسی از اول با نام خدا شروع می‌کند: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد. تا آخر هم همین‌طور است. فردوسی را با این چشم نگاه کنید. فردوسی، خدای سخن است. او زبان مستحکم و استواری دارد و واقعاً پدر زبان فارسی امروز است. او دلباخته و مجذوب مفاهیم حکمت اسلامی بود. شما خیال می‌کنید که اگر در شاهنامه فردوسی چیزی برخلاف مفاهیم اسلامی وجود داشت، این‌قدر در جوامع اسلامی جا می‌افتاد؟» درخصوص اندیشه دینی فردوسی در شاهنامه و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این اثر با دکتر محمدحسن مقیسه، استاد دانشگاه گفت‌وگو کرده‌ایم. مرامنامه توحیدی فردوسی در مقدمه شاهنامه دکتر مقیسه، حکمت دینی و توحیدباوری فردوسی در مقدمه شاهنامه را بسیار جامع توصیف می‌کند و می‌گوید: «فردوسی اثر بزرگ خود را با نام خدا شروع و از همان آغاز اعلام می‌کند بینش و روش او چیست. او در دو بیت اول چند نکته را یادآور می‌شود: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد/ خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای. نخست آن‌که نظرش را آشکار بیان می‌کند. دیگر آن‌که خداوند را برتر از همه‌چیز و همه‌کس می‌داند. چرا فردوسی روی این موضوع تکیه دارد؟ این روح خالص توحیدی است. اگر ما بدانیم خداوند برتر از همه قدرت‌های مادی است، دیگر نباید در عرض قدرت توحیدی، قدرت پادشاهی را مطرح کنیم. وقتی فردوسی در تشریح قدرت بی‌نهایت خداوند می‌گوید: خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای، یعنی قدرتی که در تصور هم نمی‌گنجد و هر چه هست و نیست، از آن اوست. تعریف فردوسی از توحید در همین دو بیت، تعریف جامعی است؛ به ویژه هنگامی که می‌گوید: ز نام و نشان و گمان برتر است، یا تأکید می‌کند: نیابد بدو نیز اندیشه راه/ که او برتر از نام و از جایگاه. این ابیات یکی از بهترین توحیدیه‌هایی است که در ادبیات فارسی آفریده شده و هرکدام آن‌ها نیازمند شرح‌ مبسوط است. فردوسی بعد از توحیدیه ، سراغ یکی از آفرینش‌های برتر خداوند می‌رود که چون هدیه‌ای ارزشمند به انسان عرضه شده‌است. این هدیه از نظر او عقل و خرد آدمی است که هم در دنیا و هم در آخرت دستگیر انسان است: خرد رهنمای و خرد ره‌گشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای. تعریفی که فردوسی در این بخش از خرد به دست می‌دهد، کاملاً منطبق با متن اسلامی و رویه حکمی و قرآنی است اما ظرافت‌کاری فردوسی این است که این حکمت‌های متعالی را شاعرانه به ما معرفی می‌کند تا به شیرینی و روانی در دل و ذهنمان بنشیند: خرد چشم جان است چون بنگری/ تو بی چشم شادان جهان نسپری. پس از این مقدمه، فردوسی به سراغ آفرینش آسمان و دریا و کوه و چهار گوهر هستی و انسان می‌رود. نکته مهم دیگر در مقدمه شاهنامه مطالبی است که به پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) اختصاص داده شده؛ یعنی نبوت و ولایت که به دنبال توحید، مطرح می‌شود و ساختار ذهنی باورمند فردوسی را به ما نشان می دهد. این موضوع هم در زمانه خودش بسیار مهم بوده و هم ملاکی است برای همه دوستداران و یاوران ولایت و امامت در همه زمان‌ها. فردوسی در قامت شعر مَثَلی زده از یک کشتی که علی بن ابی طالب(ع) در آن در کنار پیامبر(ص) قرار گرفته است: یکی پهن کشتی بسان عروس/ بیاراسته همچو چشم خروس/ محمد بدو اندرون با علی/ همان اهل بیت نبی و وصی. از نظر فردوسی، رستگار کسی است که به نبوت و ولایت در زیر سایه توحید معتقد باشد: اگر چشم داری به دیگر سرای/ به نزد نبی و علی گیر جای. در همین مرامنامه است که نظر و عقیده خودش را صریح بیان می‌کند: برین زادم و هم بر این بگذرم/ چنان دان که خاک پی حیدرم». مؤلفه‌های اسلامی در متن داستان‌های شاهنامه این استاد دانشگاه در ادامه به توجه رهبر انقلاب به بازتاب حکمت دینی و اسلامی در متن شاهنامه اشاره می‌کند و می‌گوید: «این روزها بعضی‌ها موضوع ایرانی‌گری را بدون در نظر گرفتن مؤلفه اسلامی ترویج و یک موضوع غیرواقعی را به جامعه تزریق می‌کنند. بعد از ورود اسلام به ایران، نمی‌توانیم مؤلفه اسلامی گری را از ادبیاتمان حذف کنیم. آن‌چه بخش بسیار مهمی از ادبیات منظوم و منثور ما را در برمی‌گیرد موضوعاتی است که از مکتب اسلام وارد ادبیات ما شده و پررنگ‌ترین آن‌ها در شاهنامه است. فردوسی در مقدمه شاهنامه به صراحت این‌ها را بیان می‌کند اما اگر داستان‌های رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و هفت‌خان‌ها بررسی شوند، می‌بینیم مؤلفه‌های اسلامی به صورت پوشیده در آن‌ها هم هست. فردوسی در مقدمه، می‌توانسته به روشنی نظرش را بیان کند اما داستان رویه دیگری دارد و در آن‌ها هم با رویه‌های پهلوانی و جوانمردی روبه‌رو می‌شویم که برگرفته از نگاه توحید و نبوی است.»

نویسنده: امیرحسین الهیاری




آغاز کتاب و ستایش خِرد:

معناگرایی، توجه به ماوراء‌الطبیعه و آن چه در پس پرده‌ی ظواهر در جریان است، مدد جستن، امداد یافتن و نیل به آرامش و رضایت با توکل و ایمان.
شاهنامه با پیامی معجزه‌گونه آغاز می‌شود که بعد سلامت معنوی در آن از سایر ابعاد برجسته‌تر است.

به نام خداوند جان و خرد *** کزین برتر اندیشه برنگذرد
(خالقی مطلق، ج1، ستایش خرد، 1)

و جالب این جاست که این سپردن خویش به آن رود جاری فیض و رحمت و الهام از جانب سازمانی که ابعاد سلامت جهان را تعریف و ارائه کرده، بسیار بایسته و محترم شمرده شده است.
خداوندِ فردوسی، خداوند جان و خرد است و خرد در نظر حکیم طوس، حد فاصل تمام خصایل انسانی و حیوانی و نه فقط نقطه جداسازی انسان از حیوانات است. فردوسی اتهام سنگین «بی خردی» را تنها زمانی به کسان می‌زند که مرزهای بدی و پلشتی را جانانه درنوردیده باشند!
ستایش بی مانند فردوسی از خرد، بسیار شبیه نظر محمدبن زکریای رازی درباره‌ی خرد است. زکریای رازی در «طب روحانی» هوی را در برابر خرد قرار می‌دهد و بحثی طولانی و جذاب در این باره دارد.
به هر روی باید گفت که همین تکیه‌ی بنیادی رازی بر خرد و گذاردن هوی در برابر آن از یک سو او را به اتهام مجوس بودن دچار می‌کند و از سوی دیگر، شیعیان، اسماعیلیان و حتی سُنیان را که مقام وحی و امانت را برتر از عقل می‌شمرند در برابر او و هم‌اندیشان او چون ابن راوندی، ابوالعلای معری و دیگران قرار می‌دهد.
در این زمینه چه بسا بتوان گفت که رأی بسیاری از فردوسی پژوهان که برخی سروده‌های منسوب به وی را در ستایش عمر و ابوبکر و عثمان و گاه خاندان نبوت، آن هم بی درنگ پس از ستایش او از خرد، الحاقی و غیر اصیل می‌دانند می‌تواند از این راه نیز در کنار دلایل دیگر قابل اثبات باشد.

تسلیم و رضا

رضا و تسلیم، مقام اولیاست در عالم شناخت و معنا، برای این که انسان خود را مقصر تمام حوادث و اتفاقاتی که در پیچ و خم مسیر زندگانی می‌افتند نداند و خویشتن را متهم نکند. در شاهنامه همیشه قدرتی مافوق قدرت و اختیار ما در جهان جریان دارد. (1)

خداوند کیوان و گردان سپهر ***فروزنده ماه و ناهید و مهر
خرد را و جان را همی سنجد اوی ***در اندیشه سخته کی گنجد اوی
(همان: ج1، ستایش خرد، 3 و 10)

دین

فردوسی تکیه بر اندیشه‌های دین محور و قبول پایه‌های مذهب را از ارکان سلامت معنوی می‌شناسد.

به گفتار پیغمبرت راه جوی ***دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی
که من شارستانم علی‌ام در است ***درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن‌ها ز اوست ***تو گویی دو گوشم پر آواز اوست
(همان: ج1، ستایش پیغمبر، 94-97)

نیایش به درگاه خداوند و برپا داشتن مراسم برای تقدیس ذات الهی از نیازهای مسلم زندگانی ایرانیان در شاهنامه است. در داستان طهمورث می‌خوانیم که وی، وزیری نیکو رأی داشته به نام «شیدسپ» که پیوسته روزه می‌گرفته و شب را با راز و نیاز به درگاه خداوند بی نیاز، به صبح می‌رسانیده است. روزه و نماز شب رسمی است که شیدسپ بنیاد نهاده است.
هر جا که بشر از قبول و سرنهادن به آن نیروی برتر سرباز زده است دچار انحطاط و نابودی گردیده چنان که در داستان جمشید می‌خوانیم که او سیصد سال با خوشی و پیروزی در جهان زیست، پس از آن اندک اندک تکبر و خودپسندی وجودش را فراگرفت و کار را به جایی رساند که گفت: مرا خواند باید جهان آفرین و چنین شد که فرّه ایزدی از او بازگشت و مغلوب ضحاک تازی نژاد شد.
و یا در میانه‌ی سفر فریدون به سوی ضحاک، دو برادر فریدون که بر وی حسد می‌بردند به قصد کشتن وی سنگی را از بالای کوه به سوی او می‌غلطانند اما فریدون به افسون، آن سنگ را در میانه‌ی راه از حرکت بازمی دارد و همگان می‌فهمند که فریدون دارای فره ایزدی است.
و فریدون به مدد همین فره ایزدی است که جادوی ضحاک را باطل می‌کند و بر وی چیره می‌شود.
جادو و جادوگری، ابزار کارهای اهریمنی است. انسان‌های دارای سلامت معنوی هرگز وارد این حیطه نمی‌شوند مگر در جاهایی که چیرگی بر اهریمن جز به جادو و نیرنگ ممکن نیست، مثلاً در داستان چیرگی «قارَن»، پهلوانِ سپاهِ منوچهر بر «سلم» که در آن از انگشتر تور و نامه‌ای مجعول برای فتح دژ مستحکمی که سلم که در میانه‌ی دریاها دارد استفاده می‌کند و یا نامه‌ای که سرآغاز آن نام یزدان است و کیخسرو آن را می‌نویسد و برای فتح دژ بهمن و اثبات فر پادشاهی خویش از آن بهره می‌گیرد.

سیمرغ

سیمرغ بی شک ملموس‌ترین و برجسته‌ترین جنبه‌ی ماوراءالطبیعه در شاهنامه است که در خطرات، ناچاری‌ها و بیچارگی‌ها پناه امن خاندان دستان می‌شود.
سیمرغ توانا و خردمند و کاردان است. نمی‌آید مگر این که او را بخوانند. به آتش زدن پر اگر چه حکایت سیمرغ چنان که در بحثی در ابتدای این نوشتار به آن پرداخته‌ایم، چنان گسترده است که از مرزهای شاهنامه و ادبیات فراتر می‌رود و سرزمین‌های عرفان و اندیشه را درمی نوردد با حماسه و اسطوره درمی آمیزد و نماد پادشاهی و یا حتی پرچم دین می‌شود. (2)
سیمرغ در تمام ادبیات جهان نقش بازی کرده است. بر فراز البرزکوه باشد یا بر قله‌ی قاف و یا در جزایر استوایی و یا هند، در حماسه‌ی فردوسی باشد یا در منطق الطیر عطار و یا در «اوستا».
آغاز سیمرغ در شاهنامه با زادن زال پیوند خورده است. زال را پدر به قهر و به جرم ناتندرستی و سپیدیِ مویی به البرزکوه افکند تا طعمه‌ی سیمرغ شود. سیمرغ به طلب غذا از آشیانه به هوا برمی خیزد. زال را برمی گیرد و به آشیانه می‌برد تا کودکانش بخورند.
اما یزدان نیکی دهش بر زال می‌بخشاید و مهری از او بر دل سیمرغ می‌افکند. آوایی از غیب به سیمرغ می‌رسد که کودک را نگاه‌دار زیرا از نسل او مردی خواهد آمد که پشت و پناه ایران و نگهبان تاج و تخت شاهان خواهد شد.
سیمرغ پرورنده‌ی زال است و زال پدر رستم و رستم چشم و چراغ شاهنامه.
نمونه‌های روشن و زیبایی که می‌توان از عطف توجه به سلامت معنوی در شاهنامه سراغ گرفت نیایش نامه‌های پهلوانان و شاهان است. این نیایش‌ها در هنگام پیروزی، آغاز شاهی و یا درگاه گرفتاری‌ها و میانه‌ی جنگ‌ها و پیش از نبردهای بزرگ به جای آورده شده‌اند که در ادامه به تفکیک ذکر خواهند شد.
در خلال این نیایش‌ها گاه به نوع برگزاری مراسم و آداب و رسوم نیایش در آن دوران نیز اشاراتی شده که راهگشا و قابل توجه است.

نیایش رستم در خان دوم- بیابان


پی رخش و گویا زبان سوار ***ز گرما و از تشنگی فگار
پیاده شد از اسب و ژوپین به دست ***همی رفت شیدا به کردار مست
همی جست بر چارده بردن همی ***سوی آسمان کرد روی آن گهی
چنین گفت کای داور دادگر ***همه رنج و سختی تو آری به سر
گر ایدونک خوشنودی از رنج من ***بدان گیتی آگنده شد گنج من
بپویم همی تا مگر کردگار ***دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو ***گشاید بی آزار گیهان خدیو
گنهکار و افکندگان تواند ***پرستنده و بندگان تواند
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 302-310)

پس آن گاه به فرمان خداوند، میشی و چشمه‌ای بر او ظاهر شدند:

تهمتن سوی آسمان کرد روی **چنین گفت کای داور راستگوی
هر آن کس که از دادگر یک خدای ***بپیچد ندارد خرد را به جای
که این چشمه آبشخور میش نیست ***همان غُرمِ شتی مرا خویش نیست
بجایی که تنگ اندر آمد سخن ***پناهت به جز پاک یزدان مکن
بر آن غُرم بر آفرین کرد چند ***که از چرخ گردان مبادت گزند
گیا بر درو دشت تو سبز باد ***مبادا ز تو بر دل یوز یاد
ترا هر که یازد به تیر و کمان ***شکسته کمان باد و تیره گمان
که زنده شد از تو گو پیلتن ***وگرنه پراندیشه بود از کفن
که در سینه‌ی اژدهای بزرگ ***نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره کنان و کشان ***ز رستم به دشمن رسیده نشان
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 318-327)

نیایش نامه کیخسرو

چون کیخسرو به نزد کاووس شاه می‌رسید، ولیعهد بی شک و تردید ایرانیان است. اما در این میان طوس، پسر نوذر و نبیره‌ی منوچهر خود را برای شاهی سزاوارتر از کیخسرو می‌داند و این طوس همان است که بارها در شاهنامه نشانه‌هایی از سبک سری و بی خردی را به نمایش گذارده است.
از آن سو گودرز کشواد به هواداری کیخسرو در برابر طوس صف آرایی می‌کند. کیخسرو جوان اما از این نبرد داخلی بیمناک است و می‌داند نتیجه‌ی این نزاع هرچه باشد به نفع تورانیان تمام خواهد شد، پس از کاووس چاره می‌جوید. کاووس می‌گوید هر دو طرف به سوی دژ بهمن که لانه‌ی دیوان است لشکر کشند و هر کس دژ بهمن را تسخیر و از وجود دیوان پاک کند او بی شک دارای فرّه ایزدی است و شاهی او را سزد.
و این متن نامه‌ای است که کیخسرو می‌نویسد و به دیوار قلعه می‌کوبد، نام یزدان برنامه است و طلسم دیوان را باطل می‌کند. کیخسرو قلعه را به یاری یزدان می‌گشاید و شاه ایران می‌شود.

نبیسنده را خواست بر پشت زین ***یکی نامه بر روی قرطاس چین
ز عنبر نبشتند بر پهلوی ***چنان چون بود نامه خسروی
که این نامه از بنده کردگار ***جهانجوی کیخسروی نامدار
که از بند آهرمن بد بجست ***به یزدان زد است او به هر کار دست
که اویست جاوید برتر خدای ***جهاندار و روزی ده و رهنمای
خداوند بهرام و کیوان و هور ***خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورنگ و فرّ کیان ***تن پیل و چنگال شیر ژیان
جهان خود سراسر به شاهی مراست ***دَرِ گاو تا برج ماهی مراست
گَر این دژ (3) بر و بوم آهرمن است ***جهان آفرین را به جان دشمن است
به فر و به فرمان یزدان پاک ***سرش را به گرز اندر آرم به خاک
وگر جادوان راست این دستگاه ***مرا خود به جادو نباید سپاه
چو خم دوال کمد آورم ***سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش ایدر است ***به فرمان یزدان یکی لشکر است
همان من نه از دست آهرمنم *** که از فرو برز است جان و تنم
به فرمان یزدان کنید این تهی ***که این است فرمان شاهنشهی
(همان: ج2، رفتن گیو به ترکستان، 320-635)

سوگندنامه‌ی کیخسرو


بگویی به دادار خورشید و ماه ***به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
به فر و به نیک اختر ایزدی ***که هرگز نپیچی به سوی بدی
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز ***منش برز داری و بالای برز
(همان: ج3، کیخسرو، 78-90)

نیایش کیخسرو در روز هشتم شاهی


به پیش خداوند گردان سپهر ***برفت آفرین را بگسترد چهر
شب تیره تا بر کشید آفتاب ***خروشان همی بود دیده پر آب
چنین گفت کای دادگر یک خدای *** جهاندار و روزی ده و رهنمای
به روز جوانی تو کردی رها ***مرا بی سپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاه ***نه پرهیز داند نه شرم و کلاه
به ویران و آباد نفرین اوست ***دل بی گناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریخت ***بدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوست ***بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیر ***ببخشای بر جان کاووس پیر
تو دانی که او را بدی گوهر است ***همان بد نژاد است و افسونگر است
فراوان بمالید رخ بر زمین ***همی خواند بر کردگار آفرین
(همان: ج3، کیخسرو، 100-113)

کیخسرو، نمونه‌ی ناب سلامت معنوی در شاهنامه است، هیچ کس در شاهنامه به پایه و مایه‌ی او در نیایش و ستایش پروردگار نکوشیده و پیروزی و خوش بختی خود را در گرو خواست و اراده و بخشش خداوند ندانسته است.
بهروزیِ کیخسرو همواره با امداد و یاری نیروهای فراطبیعی آمیخته بوده است. از گذشتن به همراه مادرش و گیو از رودخانه‌ی خروشان تا فتح دژ بهمن و پیروزی بر افراسیاب و ادامه‌ی حیات تا زمان مرگ. کیخسرو پیش از آن که بمیرد- برخلاف تمام شاهان شاهنامه که شکل و رسم مخصوصی برای مرگ و رسوم پس از مرگشان تصویر شده است- عروج می‌کند. به کوهی می‌رود و از یاران و همراهان می‌خواهد که بازگردند. آن گاه برف و بورانی غریب درمی گیرد و کیخسرو این شاه پیامبر بزرگ، در میانه‌ی راه بورانی از نظرها گم می‌شود. حتی یاران که به توصیه‌ی او از میانه‌ی راه باز نمی‌گردند، گرفتار برف و بوران می‌شوند و جان می‌سپارند. گیو نیز در میان آن‌هاست. پهلوانی که نامش، بیش از هر چیز از جوانی تا مرگ کیخسرو با او همراه بوده است. خانواده‌ی گیو یعنی فرزندان گودرزکشواد از ابتدای حضور کیخسرو در ایران با همه‌ی توان در همداستانیِ عمیق با او کوشیده‌اند و فرمانش را به جان سر نهاده اند.
وجود نیروی «نیکی» در جان کیخسرو چنان پرمایه و گران است که حتی حضور رستم را در شاهنامه کمرنگ می‌کند. رستم کمرنگ می‌شود تا تمام نیکی‌ها و انوار آسمان پاکی و ایزدی در کیخسرو جمع بماند. پیروزی کیخسرو بر افراسیاب و کشتن او در حقیقت، تحقق وعده‌ی جاودانه‌ی الهی برای پیروزی نهاییِ حق بر باطل است. شاهنامه، در نگاهی امیدوارانه خوبی را بر بدی پیروزی داده است. این از خصوصیات منحصر به فرد این فراحماسه است. در عالم معنا اگر سیاوش را به فرشته‌ی خویی در انتهای قطبی تصور کنیم که در سوی دیگر آن، درست در نقطه‌ی مقابل، ضحاک اهریمن سیرت، و یا افراسیاب باشد، کیخسرو در میانه‌ی این بُردار است یعنی در نقطه‌ی میانه‌ی نیکی و بدی.
کیخسرو در نقطه‌ی اعتدال معنایی جهان ایستاده است.
او آرامش و خشم را و مهر و قهر را و لینت و صلابت را با هم و در جای خود دارد. کیخسرو هرگز به کسی سخت نمی‌گیرد اما رشته‌ی کارها را نیز همواره خود در دست دارد، کیخسرو به جا بخشنده و به جا شجاع است.
کیخسرو تعادل روح و جسم و سلامت کلیه‌ی قوای انسانی است.
اگر برآیند همه‌ی این‌ها را در نظر آوریم می‌توان ادعا کرد که کیخسرو نه تنها شاهِ آرمانی که انسان نمونه‌ی شاهنامه است.
کیخسرو تحقق همان ابر پربارانی است که گودرز در اوج دوران درد و رنج ایرانیان در خواب دیده بود.
کیخسرو ترکیب نرمی سیاوش و صلابت افراسیاب است، از همین نیم نژاد بَد خود نیز یک بار به درگاه خداوند پناه می‌برد که مبادا آن نیمه‌ی بد گوهر، چنان در جانش تجلی یابد که او را از مرزهای اعتدال انسانی به سمت بدی سوق دهد.
کیخسرو همواره با آداب و آیین خاصی نیایش می‌کند. ابتدا شست و شوی تن و پاکیزگی و سپس پوشیدن جامه‌ی نو و پاکیزه و آن گاه ساییدن دو رخ بر زمین.
کیخسرو هرگز تصمیم مهمی را بدون مشاوره با پهلوانان و بزرگان نمی‌گیرد.

چه گویید و این را چه پاسخ دهید ***همه یکسره رأی نیکو نهید

کیخسرو هرگز اسیری را نکشت. او استاد تدابیر رزمی و لشکرکشی‌ها بود. کیخسرو با همه‌ی اقتداری که در اداره و ساماندهی امور دارد، هرگز دچار دیکتاتوری و حکومت یک سویه بر مردم نیست. قدرت هرگزی او را نمی‌فریبد. این وجدان بیدار او و جان آگاه اوست که بر مردم حکومت می‌کند. کیخسرو در میانه گم است.
اعتدال او، وقوف به رسالت سنگینی که دارد و شاید آن نیمه گوهر نیک و البته امداد غیب که همواره چون دو بال در کنار او حرکت می‌کند، او را به یک پادشاه نمونه تبدیل کرده است.

نگاهی به نکات نیایش نامه‌ی کیخسرو پیش از مرگ

1- محاسبه‌ی نفس:
چالشی عظیم برای کیخسرو و البته برای هر انسان آزاده و اندیشمندی است. کیخسرو در ابتدای نیایش نامه‌ی خویش کارنامه‌ی زندگی خود را مرور می‌کند. چه کرده است؟
جهان را از بدخواه و کژاندیش و اهریمن تهی کرده است و با این که در جمله‌ی نبردهایش، نیت کین خواهی پدر، نیت غالب او بوده، اما از سوی یزدان پاک یاری یافته و همین گواه بر حق بودن کیخسرو است.
2- پرهیز از منیّت:
روان سلامت کیخسرو، گریزان از منیّت است. او از مکافات منی کردن با کردگار می‌ترسد چرا که نمونه‌ی آن را بسیار دیده است. ضحاک را دیده و جمشید را و در این جا به پروردگار می‌گوید که از سوی دیگر او را- کیخسرو را- نژادی درخور نیست، از یک سو کاووس خیره سر و از سوی دیگر افراسیاب جادوگر! مباد تا این نژاد نادرست، زمانی بر او غلبه کند و او را به راه خطا بکشاند.
3- تکیه بر فره ایزدی
4- سپاس و ستایش ابدی به درگاه یزدان
5- ایمان به سرای دیگر
6- دغدغه‌ی نام نیک
7- ایمان به انجام اعمال گذشته (وجدان آسوده- نفس مطمئنه)
8- پرهیز از هوا و هوس
9- استغفار و تقاضای آمرزش ابدی

پی‌نوشت‌ها:

1- البته سیری عمیق در اندیشه‌های فردوسی لازم است تا نشان داده شود که این اعتقاد قایل به نفی مطلق اختیار و به نوعی مبلغ جبرگرایی نیست و اراده‌ی مافوقی را به موازات اختیار بشری، محترم می‌دانسته است.
2- سیمرغ، نمادِ پرچم پادشاهان ساسانی است.
3- کلمه‌ی «دژ» در سراسر نسخه‌ی خالقی مطلق به صورت «دز» آورده شده است یعنی همان که اصالتاً در نسخه‌های کهن بوده و این به معنای تقدم و برتری «دز» به «دژ» نیست و صرفاً اصول تصحیح نسخه، رعایت گردیده است.

منبع مقاله :
الهیاری، امیرحسین؛ (1394)، سلامت در شاهنامه، تهران: نشر قطره، چاپ اول . راسخون . تسنیم . رضوی

توکل در ادیان اسمانی

توكل در اديان اسلام، مسيحي، يهودي و زرتشتي لطفا توضيحاتي بيان فرماييد. در صورت امكان از ايات و روايات كتب مقدس نيز نمونه هايي بيان كنيد.

اصل توكل «اعتماد به خداوند» در اديان الهي مشترك مي باشد لذا مطالبي در رابطه با معناي لغوي و اصطلاحي توكل از ديدگاه پيامبر اسلام، حضرت عيسي و حضرت موسي (ع) خدمتتان ارائه مي كنيم:
توكل از ماده وكالت به معناي سپردن كارها به خداوند و اعتماد بر لطف او است. مرحوم راغب اصفهاني در مفردات مي گويد: «توكل» اگر با حرف «علي» بيايد به معناي اعتماد كردن مي باشد. (راغب اصفهاني، مفردات، ماده وكل)
مرحوم سيد عبدالله شبر، از علماي بزرگ اخلاق در تفسير توكل مي گويد: «توكل منزلي از منزلگاه هاي دين و مقامي از مقامات اهل يقين بلكه از درجات مقربين است. حقيقت توكل همان اعتماد قلبي در همه كارها بر خداوند و صرف نظر كردن از غير او است و اين منافاتي با تحصيل اسباب ندارد مشروط بر اين كه اسباب را در سرنوشت خود، اصل اساسي نشمرد. پس توكل به معناي ترك فعاليت و كوشش جسماني و تدبير عقلاني و رجوع به اسباب و وسايل و افراد كارآمد نيست، چون اين كار در شريعت مقدس حرام و قبيح است و در شرع مقدس اسلام، تلاش در اموري مانند صنعت و زراعت و ساير راه هاي به دست آوردن رزق و روزي و تأمين معاش، امري محبوب و مورد تأكيد است. (اخلاق شبر، ص 275، با تلخيص و تصرف).
پس توكل مفهوم ظريف و دقيقي دارد كه در عين توجه داشتن به عالم اسباب، انسان را از غرق شدن در آن و دل بستن به غير خدا و آلودگي به شرك باز مي دارد. انسان بايد با كمال قدرت و قوت از هر گونه وسيله مشروع براي پيروز شدن بر مشكلات بهره گيرد و موانع را از سر راه خود بردارد و با اين حال متكي به لطف پروردگار و قدرت بي پايان او باشد و پيروزي را از او بداند و توجه نمايد كه تا خدا نخواهد هيچ كاري صورت نمي گيرد. به كارگزاران او رجوع كند اما بداند كه پشت صحنه و كارگردان تمام هستي خداي متعال است و اشيا و افراد تنها وسايل به سوي او و كارگزاران او هستند.
بنابراين اگر كسي بگويد : توكل بر حيدر( وياتوكل بر امام زمان ويا بر فاطمه زهراو يا ... )ومقصودش اين باشد كه در توكلم به خدا، حضرت علي عليه السلام را واسطه قرار داده ام مانعي ندارد، ودر واقع همان توكل بر خدا را - همراه با وجيه وآبرو دار بارگاه خداوندي- مطرح كرده است .
1) خوبست براي توضيح بيشتر به مطالب زير توجه كنيد:
در حديثي رسول گرامي اسلام(ص) از جبرئيل(ع) مي پرسد: توكل بر خداوند متعال چيست؟ جبرئيل(ع) در پاسخ مي گويد: « العلم بان المخلوق لايضر و لا ينفع ولا يعطي و لا يمنع و استعمال اليأس من الخلق ؛ حقيقت توكل علم و آگاهي به اين است كه مخلوق نمي تواند زياني برساند و نه سودي و نه چيزي ببخشد و نه از آن باز دارد، و نيز توكل مأيوس شدن از خلق است (يعني همه چيز را از خدا و به فرمان او بداند) (بحار، ج 68، ص 138، ح 23). در حديث ديگري مي خوانيم كه : معصوم(ع) در پاسخ پرسش درباره توكل فرمود: « لا تخاف سواه » توكل اين است كه از غير خدا نترسي. (بحار، ج 68، ص 143 ، ح 42).
از اين تعبيرات به خوبي استفاده مي شود كه روح و حقيقت توكل، بريدن دل از مخلوق و پيوستن به خالق است. در عين حال در روايات اسلامي شديدا ترك استفاده از اسباب و وسايل عادي منع شده است.
در حديث معروفي آمده است: مرد عربي در حضور پيامبر(ص) شتر خود را رها كرد و گفت: «توكلت علي الله».پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اعقلها و توكل » شتر را پايبند بزن و سپس توكل بر خدا كن (با توكل زانوي اشتر ببند) (المحجه البيضاء، ج 7، ص 426).
اصولا مشيت خداوند بر اين قرار گرفته كه مردم در اين عالم براي رسيدن به مقصود، از اسباب و وسايل موجود كمك بگيرند. در حديث معروف از امام صادق(ع) آمده است: «ابي الله ان يجري الاشياء الا بأسباب فجعل لكل شيء سببا ؛ اراده الهي بر اين قرار گرفته كه همه چيز مطابق اسباب جريان يابد، به همين جهت براي هر چيزي سببي قرار داده است. (اصول كافي، ج 1، ص 183، ح 7).
بنابراين بي اعتنايي به عالم اسباب نه تنها توكل نيست، بلكه به معناي بي توجهي به سنت هاي الهي است و اين با روح توكل ناسازگار است.
پس به طور خلاصه، توكل بر خداوند يعني اعتماد كردن به او و واگذار كردن كار به او و تسليم اراده او بودن و استقلال ندادن به اسباب و توجه كامل به مسبب الاسباب يعني خداوند متعال. يعني در عين استفاده از اسباب توجه داشته باشيم كه اسباب از خود چيزي ندارند و در تأثير مستقل نمي باشند بلكه تكيه گاه آنها نيز خداوند متعال است. (با استفاده از الميزان، ج 5، ص 239).
2) مراحل توكل :
توكل را مي توان بطور كلي بر سه قسم تقسيم كرد:
1- توكل زباني : يعني آن توكلي كه فقط با زبان گفته مي شود توكلت علي الله (برخداتوكل كردم ) اين توكل از ارزش معنوي برخودار نيست .
2- توكل اعتقادي :يعني آن توكلي كه ناشي از اين اعتقاد است كه واقعا همه كاره خداوند تبارك و تعالي است و حقيقتا او تكيه گاه همه چيز و همه كس است با توجه به اين اعتقاد توكل بر خداي تعالي مي شود و سپس بر كاري اقدام مي گردد اين توكل از ارزش معنوي برخودار است كه اكثر مسلمان ها مي توانند با توجه به اين مرحله توكل كارهاي خود را آغاز كنند.
3- توكل قلبي: يعني آن توكلي كه از حالات بلكه از ملكات فاضله نفس انساني گشته است و شايد حديث شريف زير به اين مرحله عالي از توكل اشاره داشته باشد: علي بن سويد مي گويد از امام موسي بن جعفر(ع ) درباره اين آيه شريفه «و من يتوكل علي الله فهو حسبه » هر كس بر خدا توكل كند خدا او را بس است، پرسيدم حضرت فرمود: «التوكل علي الله درجات ،منها ان تتوكل علي الله في امورك كلها فما فعل بك كنت عنه راضيا تعلم انه لا يألوك خيرا و فضلا و تعلم ان الحكم في ذلك له فتوكل علي الله بتفويض ذالك اليه وثق به فيها و في غيرها؛ توكل بر خدا، داراي درجاتي است از جمله اينكه در تمام كارهايت برخدا توكل كني پس هر چه خدا با تو انجام داد (و اراده حكمت آميزش بر هر چه تعلق گرفت ) راضي باشي، علم و يقين داشته باشي كه او از هيچ خير و فضلي دريغ نكند و نيز علم و يقين داشته باشي كه حكم و فرمان در اين جهت با اوست پس با واگذاري كار به او، بر او توكل كن و به او در كارهاي خود و كارهاي غير خود وثوق (اطمينان و آرامش ) داشته باش (كافى، ج2، ص65، ح5).
در اين حديث به دو مقام بلند معنوي كه از اركان ايمان هم هستند اشاره شده است :
1- مقام رضا
2- مقام تفويض .
توكل قسم اول ، از آن منافقين است زيرا صرفا توكل زباني است و باطن بدان اعتقادي ندارد. توكل قسم دوم بهره عامه مسلمانان است و توكل قسم سوم ويژه مؤمنان واقعي است كه دستيابي به آن بسيار مشكل و در درازمدت مي باشد و هر كس به اين مقام و مرحله سوم رسيد، متوكل واقعي مي باشد.
3 ) دستاورد توكل : توكل ثمرات زيادي دارد كه پاره اي از آنها عبارتند از :
1- قوت قلب: امام علي (ع ) مي فرمايند: اصل قوه القلب التوكل علي الله (2) ريشه قوت قلب توكل برخداست و اين ثمره بلندي است كه انسان، از چنين صلابت و استقامتي در كارها برخوردار است .
2- قوت ايمان: امام رضا(ع ) مي فرمايند: من احب ان يكون اقوي الناس فليتوكل علي الله - هر كس دوست دارد قوي ترين مردم باش پس بايد بر خداتوكل كند. (3) بنابراين هر كس توكل بيشتري داشته باشد از قوت ايمان بيشتري برخوردار است بزرگي اين ثمره هم بر كسي پوشيده نيست .
3- ازبين رفتن دشواري ها و آسان گشتن اسباب : امام علي (ع ) مي فرمايند: «من توكل علي الله ذلت له الصعاب و تسهلت عليه الاسباب ؛ هر كس بر خدا توكل كند سختي ها برايش رام و اسباب و علل در مقابلش آسان مي گردد.(4)
4- شكست ناپذيري :امام محمدباقر(ع ) مي فرمايد: «من توكل علي الله لايغلب و من اعتصم بالله لايهزم ؛ هر كس بر خدا توكل كند مغلوب نمي گردد و هر كس به خدا چنگ زند شكست خورده نمي باشد (5)
البته واضح است كه مهمترين و پرثمرترين توكل همان قسم سوم است نه دوم و قسم سوم هم خود داراي مراتبي است كه هر چه توكل قلبي از مراتب بالاتري برخوردار باشد ثمرات توكل بيشر عائد مي گردد.
4 ) ازآفات توكل ؛ ترك كار و دانش است: ابن جوزي در كتاب «تلبيس ابليس» در اين باره مي نويسد:
«اگر آنان كه به بهانه توكل، كار و كوشش را رها كردند، مي دانستند توكل چيست، ميان توكل و اسباب، تضادي نمي ديدند. هر كس در كسب، طعنه زند در سنت طعنه زده است و هر كس بر توكل، طعنه راند بر ايمان طعنه رانده است. همان كه امر بر توكل كرده، امر به احتياط و مسلح شدن هم فرموده است «خُذُواْ حِذْرَكُمْ؛ سلاح خود را برگيريد.» (نساء: 71) و جاي ديگر فرمود: «وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ؛ و هر چه در توان داريد از نيرو بسيج كنيد.» (انفال: 60) پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم گاهي دو زره را با هم مي پوشيد، و در بيماريش با دو طبيب مشورت مي كرد، و هنگام مهاجرت به مدينه، از دست مشركان، در غار پنهان شد، و براي كشيك شب مي پرسيد: «چه كس از من نگهباني مي كند؟» و در روايت جابر فرمود: «شب ها در خانه هايتان را ببنديد».
- بعضي پنداشته اند توكل يعني به عواقب نينديشيدن و احتياط نورزيدن است، حال آنكه اين، ناتواني و كوتاهي است و سزاوار هرگونه توبيخ و سرزنش است. خداوند امر به توكل را بعد از به جاي آوردن نهايت كوشش در هر كار، كرده، چنانكه در قرآن هم خطاب به پيغمبر صل الله عليه و آله و سلم مي فرمايد: «وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ؛ و در كار [ها] با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتي بر خدا توكل كن.» (آل عمران: 159) آيا مشاوره كه خدا به آن امر فرموده، جز استفاده از فكر و نظر ديگران براي احتراظ از خطر و براي نگه داشت خويش از دشمن است؟
عيسي عليه السلام بالاي كوه نماز مي خواند ابليس آمد و گفت: مگر تو بر آن نيستي كه همه چيز به قضا و قدر است؟ عيسي عليه السلام گفت: آري؛ شيطان گفت: خود را از اين كوه پايين بينداز و از خدا بخواه كه قدر را ، برگرداند، عيسي عليه السلام گفت: اي ملعون! بر خداست كه بندگان را بيازمايد، بندگان را نرسد كه خداي را بيازمايد. هر كس بپندارد كه با كار و كوشش، از توكل خارج مي شود، پيامبران را غير متوكل مي انگارد، مگر نه ، آدم ، كشاورز بود و نوح و ذكريا ، نجار بودند و ادريس، خياط بود و ابراهيم و لوط ، كشت كار بودند و صالح، تاجر بود و سليمان زنبيل مي بافت و داوود زره مي ساخت و موسي و شعيب و محمد (عليهم السلا) چوپان بودند.از ابراهيم ادهم نقل است كه گفت: هر كه به ترك كسب و كار گويد و در مسجد بنشيند، گدا است، آن هم گداي سمج.»
- ملا مهدي نراقي نيز در اين زمينه مي نويسد:
«كسي كه گمان كند معناي توكل ترك كار و كسب و كنار گذاشتن تدبير عقلي و فكري است، حقيقت را نشناخت و از آن دور افتاد، و اين عمل او در شريعت مقدس، حرمت دارد. امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند به بندگانش چنين واجب نموده كه مطالب و مقصد خود را به سبب اسبابي كه براي آنها مهيا نموده، طلب كنند».
و آمده است كه: موسي عليه السلام بيمار شد. پس بني اسرائيل به نزدش آمده و بيماري اش را شناخته و گفتند: اگر به اين دارو مداوا كني خوب مي شوي. موسي گفت: مداوا نمي كنم تا خداوند بدون دارو عافيتم ببخشد. پس بيماري اش طولاني شد و خداوند وحي فرستاد: به عزت و جلالم سوگند، عافيتت نمي دهم، تا به دارويي كه آنها برايت گفته اند درمان كني.
و حكايت شده است كه: زاهدي از زهاد، شهر را ترك كرد و در قله يك كوه اقامت گزيد و گفت: از كسي چيزي نخواهم خواست، تا پروردگارم روزي ام را برساند. پس يك هفته نشست و نزديك بود كه بميرد. پس گفت: اي پروردگار من! اگر مي خواهي زنده باشم، روزي مرا كه به من قسمت نموده اي، برايم برسان، و اگر نمي رساني، قبض روحم كن! خداوند متعال برايش وحي كرد:
بايد داخل شهر شوي و رزق و روزي را از دست بندگانم بجويي. آيا مي خواهي با زهدورزي ات در دنيا حكمت مرا از ميان ببري؛ آيا نمي داني كه اينكه بنده ام را به دست بندگانم رزق و روزي برسانم، براي من دوست داشتني تر است، از اينكه به دست قدرتم به او روزي رسانم».

اکنون به ۱۵ ایه از کتاب مقدس اشاره خواهیم داشت

۵آیه اول در خصوص اعتماد کردن به خداوند

«آنان که نام تو را می‌شناسند، بر تو توکل می‌دارند،زیرا تو،‌ خداوندا، هرگز جویندگان خود را وانگذاشته‌ای.» (مزمور ۹: ۱۰)

هنگامی که خدا و خوبی‌اش را بطلبید، او به وعده‌های خود وفا می‌کند.

«پس به شما می‌گویم، نگران زندگی خود نباشید که چه بخورید یا چه بنوشید، و نه نگران بدن خود که چه بپوشید. آیا زندگی از خوراک و بدن از پوشاک مهم‌تر نیست؟» (متی ۶: ۲۵)

وقتی کاملاً به خدا اعتماد کنید، هیچ نگرانی – حتی چیزهای کوچک – برای او خیلی بزرگ نخواهد بود.

«زیرا فکرهایی را که برای شما دارم می‌دانم، که فکرهای سعادتمندی است و نه تیره‌بختی، تا به شما امید بخشم و آینده‌ای عطا کنم؛ این است فرمودۀ خداوند.» (ارمیا ۲۹: ۱۱)

برنامه‌های خدا همیشه بر نقشه‌های ما برتری خواهد داشت. هدف او – در همه حال – این است که شما را موفق کند.

«خداوند نیرو و سپر من است؛ دلم بر او توکل دارد، و مدد یافته‌ام. قلبم آکنده از شادی است و با سرود، او را سپاس می‌گویم.» (مزمور ۲۸: ۷)

وقتی به خدا ایمان بیاوریم، او راه‌هایی را برای بازگرداندن آن اعتماد پیدا خواهد کرد. او ما را هدایت و از ما محافظت می‌کند.

«می‌دانیم در حق آنان که خدا را دوست می‌دارند و بر طبق ارادۀ او فرا خوانده شده‌اند، همۀ چیزها با هم برای خیریت در کار است.» (رومیان ۸: ۲۸)

ما ممکن است نقشه بزرگ خدا را درک نکنیم، اما باید اعتماد کنیم که او برنامه‌ای برای ما دارد. همه چیز در زندگی ما در مسیر خِرَد او اتفاق می‌افتد.

۵ آیه دوم در خصوص اعتماد کردن به خداوند

«ای قوم، همواره بر او توکل کنید، و سفرۀ دل خویش را بر او بگشایید؛ زیرا که خدا پناه ماست.» (مزمور ۶۲: ۸)

وقتی همه چیز خوب پیش می‌رود، اعتماد کردن به خداوند آسان است، اما ما باید در همه زمان‌ها – خوب یا بد – به او ایمان داشته باشیم. او در تمام این مدت در کنار ما خواهد بود.

«این است اطمینانی که در حضور او داریم که هر گاه چیزی بر طبق ارادۀ وی درخواست کنیم، ما را می‌شنود.» (اول یوحنا ۵: ۱۴)

بخشی از اینکه بتوانیم روی خدا حساب کنیم، این است که بدانیم هر زمان که به او نیاز داریم او آنجاست؛ دعاهای ما هرگز ناشنیده نمی‌ماند.

«اینان ارابه‌ها و آنان اسبها را، اما ما نام یهوه خدای خود را ذکر خواهیم کرد.» (مزمور۲۰: ۷)

وقتی نوبت به خداوند می‌رسد، دیدن باور نیست. شاید اعتماد به چیزهای ملموس در اطرافتان آسان‌تر به نظر برسد، اما عشق خدا تنها چیزی است که واقعاً می‌توان روی آن حساب کرد.

«تا به ابد بر خداوند توکل کنید، زیرا که خداوند یهوه، صخرۀ جاودانی است.» (اشعیا ۲۶: ۴)

در زندگی، چیزهای زیادی وجود دارد که ما باید و می‌توانیم نسبت به آن‌ها اطمینان نداشته باشیم – اما محبت خدا یکی از آن‌ها نیست. در او هرگز تزلزل را نمی‌یابد، او همیشه آنجاست. اگر کسی هست که باید به او ایمان بیاوریم، بدون تردید آن کس خداوند است.

«آنگاه که ترسان شوم،بر تو توکل خواهم کرد.آری، بر خدا توکل خواهم کرد،بر خدایی که کلامش را می‌ستایم.و ترسان نخواهم شد؛انسان خاکی به من چه تواند کرد؟» (مزمور ۵۶: ۳-۴)

ترس بخشی عادی از زندگی است. اما در حالی که خدا در کنار ماست، می‌توانیم در تاریک‌ترین لحظات به سوی او روی آوریم و بدانیم که او در کنار ماست.

۵ آیه سوم در خصوص اعتماد کردن به خداوند

«رنجهای شریران بسیار است، اما هر کس را که بر خداوند توکل دارد، محبت احاطه خواهد کرد.» (مزمور ۳۲: ۱۰)

وقتی به خدا ایمان داریم، به ما محبت و امنیت پاداش داده خواهد شد تا از دوران سخت عبور کنیم.

«با تمامِ دلِ خود بر خداوند توکل کن، و بر عقل خویش تکیه منما؛ در همۀ راههای خود او را در نظر داشته باش، و او طریقهایت را راست خواهد گردانید.» (امثال ۳: ۵-۶)

دیدن چشم انداز خدا برای زندگی‌مان برای ما سخت است، اما اگر به او اعتماد کنیم و ایمان داشته باشیم، او ما را در راهی که به طور ویژه برای ما ساخته است، راهنمایی خواهد کرد.

«از خبر بد نخواهد ترسید؛ دلش مستحکم است و بر خداوند توکل دارد.» (مزمور ۱۱۲: ۷)

از آنجایی که خدا برای ما برنامه‌ای دارد، حتی خبرهای بد نیز در بینش او قرار می‌گیرد. بنابراین ما نیاز به نگرانی در مورد چیزها نداریم، فقط باید اعتماد کنیم که او بهترین را برای ما انجام می‌دهد.

«آیا تو را امر نکردم؟ قوی و دلیر باش. مترس و هراسان مباش، زیرا هر جا که بروی، یهوه خدایت با تو خواهد بود.» (یوشع ۱: ۹)

با وجود خدا در کنارمان، به‌راستی چیزی برای ترسیدن نداریم.

«پناه بردن بر خداوند بهتر است از توکل بر انسان.» (مزمور ۱۱۸: ۸)

مردم خطاپذیر هستند. ما می‌توانیم با اعتماد بیش از حد به یک نفر آسیب ببینیم. اما خدا همیشه قابل اعتماد است و ما آنجاست که در مواقع نیاز به او متوسل شویم.

۵ آیه چهارم در خصوص اعتماد کردن به خداوند

«ترس از انسان دام می‌شود، اما آن که بر خداوند توکل کند، ایمن می‌ماند.» (امثال ۲۹: ۲۵)

ما به راحتی می‌توانیم در دام ترس‌های خودمان گرفتار شویم. اما زمانی که به نظر می‌رسد کارها خیلی زیاد است، ما فقط باید به خدا روی آوریم تا به یاد داشته باشیم که در دستان امن او هستیم.

«ایمان، ضامن چیزهایی است که بدان امید داریم و برهان آنچه هنوز نمی‌بینیم» (عبرانیان ۱۱: ۱)

ایمان داشتن به این معنی است که بدانیم امیدهای ما به گوش خدا می‌رسد و او در کنار ماست، حتی اگر ما او را نبینیم.

«راه خود را به خداوند بسپار، و بر او توکل کن، که او عمل خواهد کرد.

خواهد کرد.» (مزمور ۳۷: ۵)

خدا فقط منتظر است که ما به او اعتماد کنیم تا بتواند ما را به جلو هدایت کند و با در نظر گرفتن بهترین منافع ما عمل کند.

«اما مبارک است آن که بر خداوند توکل کند، و اعتمادش بر او باشد.» (ارمیا ۱۷: ۷)

برای ایمان به خدا، ما نیز به نوبه خود مورد برکت او هستیم.

«خداوند مرا از هر عمل شریرانه خواهد رهانید و برای پادشاهی آسمانی خود نجات خواهد بخشید. جلال بر او باد تا ابدالآباد. آمین!» (دوم تیموتائوس ۴: ۱۸)


پي نوشت ها:
1. ترجمه اصول كافي كليني ، ج 3، ص 106
2. ميزان الحكمه ج 10 ص681
3.همان
4.همان
5.همان
منبع:پرسمان و darmasihbash.

اخلاق و اصول اخلاقی از دیدگاه دین زرتشت

مازیار.اشرفی

اخلاق و اصول اخلاقی از دیدگاه دین زرتشت




کسی را میتوان صاحب اخلاق(خوی) نیک و انسانی دانست که جز نیکی کاری انجام ندهد.
پس پیش از شناخت اخلاق بایستی نیکی را تعریف کرد.
در دین زرتشتی نیکی آن اندیشه و گفتار و کرداری شمرده شده که خرد(منه) و وجدان(دئنا) و عشق به مردم(آترسچا) و عقل و خرد (مننکهسچا) را به یک نسبت راضی سازد. زرتشتی بایستی جوری زندگی را برنامه ریزی کند که هم منافع خویش را ببیند و هم منافع دیگر انسانها را. هم تن را خشنود سازد و هم گیتی را داشته باشد و هم مینیو( روان) را.
بنابراین در دین زرتشت اخلاق یک تعریف انسانی و دقیق دارد. در گات ها(کتاب آسمانی زرتشت) کمال آرمانی و اخلاقی تعریف شده و میفرماید:
خوشبختی از آن کسی است که درپی خوشبختی دیگران باشد(یسنا۴۳ بند ۱). و دیگران یعنی همه انسان ها بدون توجه به دین و زبان و ملیت و جنسیت و نژاد تا حدی که به ازخود گذشتگی(خوید ودث) یا جاودانگی(امرداد) برسیم.
بنابر این اخلاق اگر هر پسوندی غیر از انسانی پیدا کرد در حقیقت دیگر اخلاق شمرده نمیشود و در حد شعار باقی میماند. برای مثال چون اخلاق با پسوند ایرانی و یا آمریکایی و یا زرتشتی و یا مسیحی و.... به این مفهوم میشود که منافع زرتشتیان یا مسیحیان یا ایرانیان ویا هر مثال دیگری در درجه نخست نسبت به سایر انسانها قرار میگیرد که به راستی خلاف اخلاق است و کارساز نبوده قوم گرایی یا افراطی شده و در نهایت مخرب خواهد شد.

همان گونه که اشو زرتشت هرزمان در گات ها به مردم سفارش هایی را میکند این سفارش های اخلاقی را بدون هیچ پسوندی مانند زرتشتی یا ایرانی و... بیان میکند
برای مثال: اشو زرتشت در یسنا ۳۱ بند ۲۲ گات ها این چنین سخن میگوید:
برای دانایی که با اندیشه اش درمیابد و با مینویی و با گفتار و کردار، راستی را نگهداری و پشتیبانی میکند روشن و آشکار است.
ای اهورامزدا : چنین کسی از سوی تو شایسته ترین یاور و راهنمای مردم است.



منبع :
://avestaariyo2.blogfa.com/post-18.aspx و سایت شعر نو

سیر استقلال کانون وکلا در یک نگاه

آیات کتاب مقدس در مورد صبر

وقتی همه چیز رو به راه باشد، صبور بودن کار ساده ای است. آزمون حقیقی صبر زمانی فرا می رسد که حقوقمان زیر پا گذاشته شده باشد – وقتی که ماشینی در ترافیک راه ما را بند می آورد؛ وقتی که رفتار غیر منصفانه ای با ما می شود؛ وقتی که همکارمان دوباره ایمان ما را مسخره می کند. برخی از افراد فکر می کنند این حق را دارند که در مواجهه با آزردگی ها و آزمایش ها آشفته شوند. بی صبری و ناشکیبایی به نظر شبیه به خشمی مقدس است. کتاب مقدس صبر را به عنوان ثمره ای از روح القدس می ستاید (غلاطیان فصل 5 آیه 22) که تمام پیروان مسیح باید آن را به بار آورند (اول تسالونیکیان فصل 5 آیه 14). صبر، ایمان ما را به زمان بندی خدا، قدرت مطلق او، و محبت او آشکار می سازد.
اگرچه اکثر مردم صبر را یک انتظار غیر فعال یا تحمل بااحتیاط تلقی می کنند، اما اکثر کلمات یونانی برای واژه «صبر» در عهد جدید، مفهومی فعال و پایدار دارند. مثلاً به عبرانیان فصل 12 آیه 1 نگاه کنید: «پس حال كه در اين ميدان مسابقه، چنين گروه انبوهی از ايمانداران را داريم كه برای تماشای ما گرد آمده‌اند، بياييد هر آنچه را كه سبب كُندی يا عقب افتادن ما در اين مسابقه می‌شود، از خود دور كنيم، و با صبر و شكيبايی در اين ميدان بسوی هدف بدويم». آیا کسی در مسابقه می دود و به صورت غیر فعال منتظر افراد تنبل و کند می ماند، و یا با ملایمت با متقلبان مدارا می کند؟ قطعاً خیر! کلمه ای که در این آیه صبر ترجمه است به معنای «استقامت» است. فرد مسیحی صبورانه با استقامت در مشکلات، در مسابقه می دود. در کتاب مقدس، صبر به معنای استقامت بسوی هدف، پایداری در آزمایش ها، و یا انتظار کشیدن برای تحقق وعده است.

صبر یک شبه ایجاد نمی شود. قدرت و نیکویی خدا برای ایجاد و رشد صبر بسیار ضروری است. کولسیان فصل 1 آیه 11 به ما می گوید که ما توسط خدا نیرومند شده ایم تا «صبر و تحمل بسیار» داشته باشیم. یعقوب فصل 1 آیه های 3-4 ما را تشویق به درک این حقیقت می کنند که امتحان ها راه و روش خداوند برای بالا بردن و کامل کردن صبر ما می باشند. صبر ما با تکیه بر زمان بندی و اراده ی کامل خدا رشد و تقویت می یابد، حتی در مواجهه با مردان شریری که «در راههای خویش کامرانند، و نقشه‌های پلید خود را به اجرا درمی‌آورند» (مزامیر فصل 37 آیه 7). در آخر، پاداش صبرمان را دریافت خواهیم یافت «زیرا آمدن خداوند نزدیک است» (یعقوب فصل 5 آیه های 7-8). «خداوند برای كسانی كه به او توكل دارند و او را می‌طلبند نيكوست» (مراثی فصل 3 آیه 25).

در کتاب مقدس نمونه های زیادی از افرادی را می بینیم که وجه مشخصه سلوکشان با خدا، صبر بود. یعقوب، به انبیا «به عنوان نمونه ی صبر در مواجهه با رنج و سختی» اشاره می کند (یعقوب فصل 5 آیه 10). او همچنین به ایوب اشاره می کند که صبر و استقامت او پاداش یافت با آنچه که «خداوند سرانجام برای او به ارمغان آورد» (یعقوب فصل 5 آیه 11). ابراهیم نیز صبورانه انتظار کشید و «نتیجه آن را دریافت کرد» (عبرانیان فصل 6 آیه 15). عیسی الگوی ما در همه چیز است، و او صبر و پایداری را نشان داد: «به عيسی چشم بدوزيم كه چنين ايمانی را در قلب ما ايجاد كرده و آن را كامل خواهد ساخت. زيرا او خود نيز در همين مسير، صليب، و خفت و خواری آن را تحمل كرد، چون می‌دانست در پی آن، خوشی و شادی عظيمی نصيبش خواهد شد. به همين جهت، اكنون در جايگاه افتخار، يعنی در دست راست تخت خدا نشسته است» (عبرانیان فصل 12 آیه 2).

ما چطور صبر را که خصلت عیسی مسیح است از خودمان به نمایش بگذاریم؟ نخست، خدا را شکر می کنیم. اولین واکنش افراد معمولاً این است که «چرا من؟»، اما کتاب مقدس می گوید که در اراده ی خدا شادمان باشید (فیلیپیان فصل 4 آیه 4؛ اول پطرس فصل 1 آیه 6). دوم، منظور و مقصود او را می جوییم. گاهی اوقات خدا ما را در شرایط سخت قرار می دهد تا بتوانیم یک شاهد و گواه باشیم. در مواقع دیگر، ممکن است آزمایشی را برای جهت تقدیس شخصیت ما انجام دهد. به یاد داشتن اینکه مقاصد او برای رشدمان و جلال خودش است، در آزمایش ها و سختی ها به ما کمک خواهد کرد. سوم، وعده هایش را به یاد می آوریم، نظیر رومیان فصل 8 آیه 28 که به ما می گوید: «و ما می‌دانيم كه خدا همه چيزها را برای خيريت كسانی بكار می‌برد كه او را دوست دارند و فراخوانده شده‌اند تا خواست او را انجام دهند». «همه چیزها» شامل چیزهایی می شود که صبر ما را می آزمایند.

دفعه ی بعد که در ترافیک گیر کردی، یا دوستت به تو خیانت کرده، یا به خاطر ایمانت مورد تمسخر قرار گرفتی، چطور پاسخ خواهی داد؟ واکنش طبیعی بی صبری به استرس، خشم، و رنجش می انجامد. سپاس بر خدا که ما به عنوان مسیحیان دیگر در اسارت «واکنش طبیعی» نیستیم، زیرا ما خلقتی تازه در خود مسیح هستیم (دوم قرنتیان فصل 5 آیه 17). در عوض، ما قدرت خداوند را داریم تا با صبر و در اعتماد کامل به قدرت و مقصود خدای پدر، عکس العمل نشان دهیم. «او زندگی جاويد را به كسانی می‌بخشد كه با صبر و تحمل آنچه راست است به عمل می‌آورند و خواستار جلال و بزرگی و بقايی هستند كه خدا عطا می‌كند» (رومیان فصل 2 آیه 7).

  • كسی كه صبر و تحمل دارد شخص بسيار عاقلی است، اما از آدم تندخو حماقت سر می‌زند.

    امثال ۱۴:‏۲۹خردفهمیدن خشم

  • كسی كه محبت دارد، صبور است و مهربان؛ حسود نيست و به كسی رشک نمی‌برد؛ مغرور نيست و هيچگاه خودستايی نمی‌كند؛ به ديگران بدی نمی‌كند؛ خودخواه نيست و باعث رنجش كسی نمی‌شود. كسی كه محبت دارد، پرتوقع نيست و از ديگران انتظار بيجا ندارد؛ عصبی و زودرنج نيست و كينه به دل نمی‌گيرد.

    اول قرنتیان ۱۳:‏۴-‏۵عشق خشم خودخواهی

  • به سبب آنچه كه خدا برای زندگی‌تان طرح‌ريزی كرده است، شاد باشيد. زحمات را تحمل نماييد. هميشه دعا كنيد.

    رومیان ۱۲:‏۱۲شادی دعا

  • فروتن و مهربان باشيد. نسبت به يكديگر بردبار باشيد و به سبب محبتی كه به هم داريد، از خطاها و اشتباهات يكديگر چشم‌پوشی نماييد.

    افسسیان ۴:‏۲عشق فروتنی

  • پس وقتی برای چيزی كه هنوز رخ نداده، به خدا اميدواريم، بايد با صبر و حوصله منتظر آن بمانيم.

    رومیان ۸:‏۲۵اعتماد کردن امید

  • پس ای برادران، از انجام كار نيک خسته نشويم، زيرا بزودی پاداش خود را درو خواهيم كرد، به شرطی كه دست از كار نكشيم.

    غلاطيان ۶:‏۹عدالت پاداش محصول

  • صبر از قدرت بهتر است و كسی كه بر خود مسلط باشد از شخصی كه شهری را تسخير نمايد برتر است.

    امثال ۱۶:‏۳۲صلح خود کنترلی

  • در حضور خداوند سكوت نما و با صبر و شكيبايی منتظر عمل او باش. به كسانی كه با نيرنگ و حيله در زندگی موفق می‌شوند، حسادت مورز.

    مزامير ۳۷:‏۷صداقت زندگی

  • به خداوند اميدوار باش و بر او توكل كن. ايمان داشته باش و نااميد مشو.

    مزامير ۲۷:‏۱۴اعتماد کردن شجاعت

  • آرام باشيد، زيرا خداوند برای شما خواهد جنگيد.

    خروج ۱۴:‏۱۴وابستگی حفاظت

  • بنابراين، مسيح در وعدهٔ بازگشت خود تأخيری بوجود نياورده است، گرچه گاهی اين گونه به نظر می‌رسد. در واقع، او صبر می‌كند و فرصت بيشتری می‌دهد تا گناهكاران توبه كنند، چون نمی‌خواهد كسی هلاک شود.

    دوم پطرس ۳:‏۹نجات تبدیل توبه

  • حال كه خدا شما را برای اين زندگی تازه برگزيده و اينچنين شما را محبت كرده است، شما نيز بايد نسبت به ديگران دلسوز، مهربان، فروتن، ملايم و بردبار باشيد.

    کولسیان ۳:‏۱۲فروتنی محبت همدردی

  • باشد تا خدايی كه عطا كنندهٔ صبر و دلگرمی است، به شما كمک كند تا با هم در صلح و صفای كامل زندگی كنيد و نسبت به يكديگر همان طرز فكری را داشته باشيد كه مسيح نسبت به انسانها داشت.

    رومیان ۱۵:‏۵انجمن تشویق تسلی دهنده

  • زيرا غضب او لحظه‌ای است، اما رحمت و محبت او دائمی! اگر تمام شب نيز اشک بريزيم، صبحگاهان باز شادی آغاز می‌شود.

    مزامير ۳۰:‏۵عشق غم

  • ای خداوند، صبحگاهان به پيشگاه تو دعا می‌كنم و تو صدای مرا می‌شنوی، پس من انتظار خواهم كشيد تا جواب مرا بدهی.

    مزامير ۵:‏۳دعاگوش کن

  • با اين حال، خداوند هنوز منتظر است تا به سوی او بازگشت نماييد. او می‌خواهد بر شما رحم كند، چون خدای با انصافی است. خوشا به حال كسانی كه به او اعتماد می‌كنند.

    اشعيا ۳۰:‏۱۸رحمت عدالت همدردی

  • خداوند بخشنده و مهربان است؛ او دير غضب و پر محبت می‌باشد.

    مزامير ۱۰۳:‏۸رحمت عشق

  • اما فقط كسانی نجات خواهند يافت كه تا به آخر طاقت بياورند.

    متی‌ٰ ۲۴:‏۱۳نجات زمان پایان

  • اما خدا بر من رحم كرد، تا به اين ترتيب عيسی مسيح بتواند مرا به عنوان نمونه‌ای برای ديگران به کار ببرد و نشان دهد كه حتی نسبت به بدترين گناهكاران صبور است، تا ديگران نيز دريابند كه می‌توانند زندگی جاويد داشته باشند.

    اول تيموتائوس ۱:‏۱۶زندگی ابدی عیسی

  • اما ای عزيزان، اين حقيقت را فراموش نكنيد كه برای خدا يک روز يا هزار سال تفاوتی ندارد.

    دوم پطرس ۳:‏۸خداوند بازگشت دوباره زمان پایان

  • در هر موقعيت، و در وقت و بی‌وقت، كلام خدا را اعلام نمايی. آماده باش تا هر وقت لازم شد، مؤمنين را اصلاح و توبيخ و تشويق كنی. همواره با صبر و بردباری كلام خدا را به ايشان تعليم ده.

    دوم تيموتائوس ۴:‏۲انجیل مجازات

  • پس آماده باشيد چون نمی‌دانيد خداوند شما چه روزی باز می‌گردد.

    متی‌ٰ ۲۴:‏۴۲بازگشت دوباره زمان پایان

  • من بزودی خواهم آمد. پس همان نيروی اندكی را كه داری، حفظ كن تا كسی نتواند تاج و پاداش عظيم تو را بگيرد و ببرد.

    مکاشفه ۳:‏۱۱بازگشت دوباره پاداش

  • «اگر واقعاً پشيمانيد، دلهايتان را چاک بزنيد نه لباسهايتان را.» به سوی خداوند، خدای خود بازگشت نماييد، زيرا او بخشنده و مهربان است. زود به خشم نمی‌آيد، رحمتش بسيار است و راضی به مجازات شما نمی‌باشد.

    يوئيل ۲:‏۱۳قلب رحمت عشق

  • اميد درستكاران به شادی می‌انجامد، اما اميد بدكاران بر باد می‌رود.

    امثال ۱۰:‏۲۸عدالت امیدشادیdailyverses.net , www.gotquestions

صبر در مثنوي مولانا و شاهنامه فردوسی

صبر در شاهنامه فردوسی

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۰

... گل و نرگس بوستان منست

که از من رمیدست صبر و خرد

بگویید کاین را چه اندر خورد ...

====================

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۶

... پرستنده باش و خردمند باش

بدیها به صبر از مهان بگذرد

سر مرد باید که دارد خرد ...

====================

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان

... ز مرد شکیبا بپرسید شاه

که از صبر دارد به سر بر کلاه

چنین گفت کان کس که نومید گشت ...

====================

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۶

... به گفتار آذرگشسپ پلید

تو را اندرین صبر بایست کرد

نبد بنده را روزگارنبرد ...

«ایمان بر چهارپایه استوار است: بر صبر و یقین و عدل و جهاد و صبر بر چهار شاخه استوار است: اشتیاق به بهشت، خوف از آتش، زهد، بی‌رغبتی به دنیا و انتظار مرگ.»

جهاد در راه حق و تحمل رنج و ریاضت در سایة صبر، بسترساز قرب سالک به حق است.

صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم می‌بین بقا اندر فنا

«و آنچه ریشة صبری انسان از دیدگاه مولانا معرفی شده، این است که انسان زمانی که درد و رنجی در او پدیدار می‌گردد، خوددار و صبور نیست و بی‌قراری و اضطراب تمام وجودش را فرا می‌گیرد و بندة کاهل نه آن شکرگزاری را دارد و نه این تحمل را. به‌همین دلیل به اصطلاح جبر می‌چسبد و خود را از کاهلی، جبری می‌کند.»

انسانی که در مقابل نعمات الهی، سپاسگزاری نمی‌کند و شکر نعمت قدرت و داشتن وسائل را نمی‌گزارد، آن‌گاه که به حرمان و بدبختی دچار می‌شود، عقیدة جبر را پیش می‌کشد و هرچه را اتفاق می‌افتد، ارادة حق می‌داند و قدرت بر فعل ندارد.

فلسفه صبر

فلسفة صبر رسیدن به هدف‌های عالی و تکامل انسان است. در سایة بردباری،‌ تلاش فرد برای بروز علاقه و استعدادش بالا می‌رود. صبر جوهرة همة خوبی‌هاست؛ آدمی را از هر نوع خودباختگی و شکست روحی در امان می‌دارد، جلوی سرکشی و کج‌روی او را می‌گیرد و نشان از ارادة قوی آدمی است، ولی چون گاهی برخلاف خواست و احساسات درونی اوست، بسیار ناگوار می‌نماید.

صبر تلخ آمد ولیکن عاقبت میوة شیرین دهد پرمنفعت

گندمی را زیر خاک انداختند پس ز خاکش خوشه‌ها برساختند

صبر و استقامت عصارة همة فضیلت‌ها و خمیرمایة همة سعادت‌ها و ابزار وصول به هرگونه خوشبختی است. انسان بدون صبر هم در جهات مثبت به جایی نمی‌رسد و هم در برابر عوامل منفی شکست می‌خورد؛ چرا که صابر نبودن مساوی با شکست است و کلید اصلی پیروزی‌ها، صبر است.

امام علی(ع) می‌فرماید: الصَبر ظفرو: صبر مساوی با پیروزی است.

«بزرگی را پرسیدند، معنی صبر چیست؟ گفت زهر بلا چشیدن و آنگاه از دعوی دم در کشیدن و صبر، پنهان داشتن رنج و محنت است و آشکار کردن شادی و نعمت.

بنابراین، صبر دربردارندة تمامی جلوه‌های ایمان و ارزش‌های اخلاقی است و نباید بدان به‌عنوان یک فضیلت اخلاقی درجه دوم نگریست بلکه شرط اصلی رسیدن به کمال، بعد از ایمان به خداوند، صبر و پایداری است.

«دانشمندان غربی هم به معجزة صبر پی برده‌اند و امرسون می‌گوید: با طبیعت همراه شوید، راز آن صبر است.»

پشتوانة اصلی صبر، ذکر و یاد خداوند در تمامی حالات است؛ چون صبر بیانگر آرامشی است که صبرکننده از آن برخوردار است و شکی نیست که این آرامش فقط در سایة یاد خدا تحقق خواهد یافت.

«صبر، تسلط ایمان و مواهب معنوی حضرت حق بر نفس و به میان کشیدن پای شجاعت و دلاوری ایمان در موقعی است که شخص در برابر مصیبت و حوادث ناگوار و تغییر حال قرار می‌گیرد.»

یکی از مسائل مهم در باب صبر، شناخت آفات آن است از جمله آفات صبر که می‌تواند مشکل جدی برای صابرین ایجاد کند، شتاب و عجله در کارها و عشق و تمایلات پست دنیوی است.

صبور کسی است که در برابر تمایلات و رفتارهای خویش با تدبیر و برنامه‌ریزی عمل کند و از هر نوع حرکت نسنجیده بپرهیزد.

صبر آرد آرزو را، نه شتاب صبر کن، ولله اعلم بالصّواب

عوامل ایجاد صبر

عرفا عواملی مانند «آگاهی و معرفت» و «رضا» را عامل رسیدن به صبر می‌دانند و معتقدند که هر یک از این عوامل، عامل ایجاد صبر در سالک است.

1. آگاهی و معرفت

تحصیل علم و آگاهی دایرة دید انسان را وسیع می‌کند و باعث می‌شود که او از افقی بالاتر، به هستی بنگرد و بدین‌سبب دنیا در نظرش کوچک و بی‌ارزش شود. انسانی که داناتر و آگاه‌تر است می‌تواند صابر نیز باشد و تحمل صبر برایش راحت‌تر است، زیرا با درایت و تجربه به این درک رسیده است که هیچ چیز در دنیا ماندگار نیست. همه چیز موقتی است و هر مرحله از زندگی، کورة امتحان است که باید از آن سربلند و پیروز بیرون بیاید.

پیامبر اکرم به سبب علم و معرفت الهی، صبر در دوران سخت رسالت را به جان پذیرفت و برای کسب رضای حق صبر را با تمام وجود خود خریدار بود.

2. رضا

رضا از مقامات سلوک است. رضا میوة عشق و محبت است و هر انسانی به‌راحتی نمی‌تواند به این مرحله دست یابد. در نظر سالک، هرچه از دوست رسد حیات‌بخش و گواراست. بنده رضای خویش را با رضای معشوق عجین می‌کند و در مقابل هر نعمت و نقمتی که از او رسد، راضی و خرسند و با تمام وجود تسلیم است؛ زیرا نزد عارف آنچه از دوست رسد برای تکامل و اصلاح اوست. حال اینکه برای منکران، چنین خرسندی‌ای جای تعجب دارد؛ خصوصاً در برابر بلایا و مصائب.

انسانی که صبر در برابر ناملایمات را به جان می‌خرد و آن را امتحان از جانب حق برمی‌شمرد، با رضایت خاطر روزگار سپری می‌کند.

ناخوشِ او خوش بوَد در جان من

جان، فدای یار دل رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

مواضع صبر

در نگرشی کلی، صبر از دیدگاه مولانا را می‌توان به دو وجه مثبت و منفی تقسیم کرد. در وجه مثبت آن خود مشتمل بر سه گونه است:

1. صبر بر طاعت و عبادت: از نظر مولانا نوعی مبارزه است با صفات منفی و منشأ انس به حق و مأنوس شدن با خداوند. این نوع صبر نیازمند:

الف: صبر پیش از انجام دادن عمل است؛ به این معنی که انسان باید قبل از انجام دادن عمل نیت خویش را خالص گرداند.

ای که صبرت نیست از پاک و پلید

صبر چون داری از آن کت آفرید؟

(م/د 2 ب 3087)

ب: صبر به هنگام انجام دادن طاعت، در میان عمل از خداوند غافل نشود.

هر که را بینی یکی جامه درست

دان که او آن را به صبر و شکر جست

هر که را بینی برهنه بی نوا

هست بر بی صبری او آن گوا

(و/د 6 ب 1417- 1418)

پ: صبر پس از انجام دادن عمل؛ بعد از اینکه عملی انجام گرفت، باید مراقب بود که دچار ریا نشود و صاحب آن به عجب و غرور مبتلا نگردد که هر دو موجب بطلان عمل است.

هر نبی‌ای زو برآورده برات

اِستَعینوا مِنْهُ صَبراً اَوصَلات

هین! از او خواهید نه از غیر او

آب در یَم جو، مجو در خشک جو

(م/د 4 ب 1182- 1183)

2. صبر بر مصیبت: هیچ بندة مؤمنی نیست که مصیبت نبیند. دنیا محل بلا و مصیبت است و صبر در بلیات و مصیبت‌ها انسان را به وادی رضا و پذیرفتاری قضای الهی می‌کشاند که از مقامات والای به حقیقت رسیدگان است. مولانا قرآن را ذکر حال و قال پیامبران معرفی می‌کند، که اگر آدمی به آن پناه جوید و در گفتار و کردار خود از آن الگو گیرد، همچون پیامبران خواهد شد و با پیامبران یگانگی روحی و روانی می‌یابد؛ زیرا شخص تنها با بسنده کردن به ظاهر بهره‌ای برنمی‌گیرد و هیچ تجانسی با انبیا و اولیا پیدا نمی‌کند. مولانا پیامبران را انسان‌هایی کامل و وارسته می‌داند که شناگران دریای پاک کبریا هستند. حق تعالی انبیا را در آزمون صبر می‌آزماید و عیار وجودی آن‌ها را محک می‌زند تا بتوانند خاص حق و صاحب قران او باشند.

ایوب پیغمبر نمونة اعلای صبر است. او جام بلا نوش می‌کرد و به رضای دوست، خشنود بود. وی تا آخرین لحظات حیات، نیز تن خود را سپر بلا ساخته بود و تحمل و شکیبایی می‌کرد.

هفت سال ایوب با صبر و بلا

در بلا خوش بود با ضیف خدا

تا چو واگردد بلای سخت رو

پیش حق، گوید به صد گون شکر او

گفت حق ایوب را در مکرمت

من به هر موی تو صبری دادمت

کز محبت با منِ محبوب‌کُش

رو نکرد ایوب یک لحظه ترش

(م/ د 5 ب 3692- 3969)

مولانا انسان را به تفکر در زندگی بزرگان و انبیا و چگونگی برخورد آن‌ها با مصایب فرا می‌خواند تا از آن‌ها درس زندگی بیاموزد.

صبر جمله انبیا با منکران

کردشان خاص حق و صاحب قران

(م/ د 6 ب 1416)

مولانا صبر پیشه کردن در برابر امتحان و بلایا را وعدة کلام حق می‌داند.

او همی گوید که صبرم شد فنا

در فراق روی تو یا ربنا

(م/د 2 ب 404)

حق همی گوید که آری ای نزه

لیک بشنو، صبر آر و صبر به

(م/د 2 ب 409)

صبر در برابر جاهل و نادان

«هدایت نوح در مثنوی، نمونة صبر و ثبات اولیای حق تصویر می‌شود و در عین حال، برای خود نوح همچون صیقل مرآت روح، تجربه‌ای از سلوک راه حق و مرتبه‌ای از معراج کمال به نظر می‌آید.» (زرین‌کوب، 1364: 58)

«قرآن کریم، حضرت نوح را بنده‌ای شاکر می‌داند و صبر نوح نیز، صبر شاکرانه بود. او خدا را شکر می‌کرد که نزدیک ده قرن، رنج را تحمل کرده است. او هرگز احساس خستگی نمی‌کرد و شاید برای این بود که به اسرار عالَم، عالِم بود، صبر بر انسان جاهل، دشوارتر است و بر انسان آگاه، آسان‌تر» (جوادی آملی، 1381: 264)

با سیاست‌های جاهل صبر کن

خوش مدارا کن به عقل من لدن

صبر با نااهل، اهلان را جلاست

صبر، صافی می‌کند هر جا دلی است

آتش نمرود ابراهیم را

صفوت آیینه آمد در جلا

جور کفر و نوحیان و صبر نوح

نوح را شد صیقل مرآت روح

(م/د 6 ب 2047- 2050)

تحمل حماقت‌های نادان همچون دست و پنجه نرم کردن با حریفی زبردست در میدان جنگ، دشوار است. ستم نااهلان انسان را در تعب و سختی قرار می‌دهد و تنها چیزی که برای او همچون زره عمل می‌کند، تمسک به صبر و مقاومت است. مقام صبر از نشانه‌های قدرت و نفوذ نفس بر آن چیزی است که در اطراف فرد می‌گذرد. همچنین یکی از ویژگی‌های بارز عارف است برای صعود به مراتب عالی. پیامبران هر کدام به نوعی، مظهر صبر و استقامت‌اند و در راه تبلیغ شریعت، مراح دشواری را گذرانده‌اند.

3. صبر بر معصیت

مهم‌ترین مرحله برای ره‌پویان طریق حق، صبر و خویشتن‌داری از ارتکاب به معصیت است و صبر در معاصی، منشأ تقوای نفس در انسان است.

صبر حضرت یوسف نمونة ارزندة صبر در معصیت و گناه است. در داستان یوسف صبر در برابر لذت تجلی می‌کند؛ آنجا که عامل لذت آماده است، تنها یاد خدا و رضای او صبر را کامل می‌سازد.

«رسول را – صلی‌الله و آله- پرسیدند از صبر گفت: صبری است به نزدیک زخم اول که بدایت بلا باشد و صبری است بر ادای فرایض و صبری بر اجتناب محارم و صبری است بر مصائب.» (خزاعی نیشابوری، 1336: 77)

در کنار این سه عامل که زمینة تحمل صبر را فراهم می‌کند، در طیفی دیگر مولانا صبر را جایز نمی‌داند و از آن به صبر منفی اشاره می‌کند:

صبر در صحرای خشک و سنگلاخ

احمقی باشد، جهان و حق فراخ

نقل کن زینجا به سوی مرغزار

می چر آنجا سبزه گرد جویبار

(م/ د 5 ب 2431- 2432)

صبری ارزشمند است که کلید گشایش باشد. صبری که سبب تشدید مصائب شود، موجبات هلاک انسان را مهیا می‌کند و نه تنها ستودنی نیست، بلکه مورد سرزنش و نکوهش است. باید حدود صبر مشخص شود؛ نباید در مقابل مصائب چنان صبر کنیم که از پا درآییم. اگر خویشتن‌داری و تحمل سختی‌ها از روی کوته‌فکری باشد، مذموم است.

گفت هرچه دل بخواهد آن بکن

تا رود از جسمت این رنج کهن

هرچه خواهد خاطر تو وام گیر

تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر

صبر و پرهیز این مرض را دان زیان

هرچه خواهد دل در آتش در میان

(م/ د 6 ب 1329- 1331)

و در جایی دیگر صبر را تهلکه می‌داند.

تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان

خوش بکوش و تن مزن چون دیگران

(م/ د 6 ب 1340)

خداوند در قرآن می‌فرماید: «اِنفِقوا فی سَبیل الله و لا تَلقوا باَیدیکم الی التَهلکه» (سورة بقره، آیة 195)؛

در راه خدا انفاق کنید و خودتان را با دست خود به هلاکت نیفکنید.

14. صبر در برابر جاذبه‌های دنیوی

ای که صبرت نیست از دنیای دون

صبر چون داری زنعم الماهدون؟

ای که صبرت نیست از ناز و نعیم

صبر چون داری زالله کریم؟

(م/ د 2 ب 3085- 3087)

«مراد از نعم الماهدون حضرت باری تعالی است.» (انقروی، 1375: 10)

خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: «وَالسماء بَنینها بِاَییدٍ و اَنا لِموسعون والارض فَرشنها فَنعم المهدون» (سورة ذاریات، آیه‌های 48- 47)؛ ما آسمان را بنا کردیم با قوت الوهیت و قدرت ربوبیت، به درستی که ما قادریم. نیز زمین را گستردیم، پس ما تا چه حد ماهد و باسط خوبیم.

صبر و خویشتن‌داری در برابر تعلق‌های دنیوی ستوده ولی در برابر خداوند مذموم است و صبر منفی معرفی می‌شود؛ زیرا دوری گزیدن از خالق مطلق را جز تباهی و نابودی سرانجامی نیست.

5. یکی دیگر از مواضع صبر، صبر و تحمل در بدی‌ها و زشتی‌هاست.

یار بد نیکوست بهر صبر را

که گشاید صبر کردن، صدر را

صبر مه با شب، منور داردش

صبر گل با خار، اذفر داردش

صبر شیر اندر میان فرث و خون

کرده او را ناعش ابن اللبون

(م/ د 6 ب 1413- 1415)

صبر در نظر اکثر مردم تلخ و ناگوار است ولی ممکن است در نگاه دیگران شیرین و محبوب تلقی شود. مولوی در قالب این اشعار، تفاوت نگاه را در زاویة دید افراد نشان می‌دهد. ممکن است کسی چیزی را زشت بنگرد، ولی کس دیگر زیبا.

«امیرالمؤمنین می‌فرماید: آدم بردبار، پیروزی را از دست نخواهد داد؛ اگرچه زمانش طولانی شود.» (جعفری، 1363: 419)

نامصور یا مصور پیش اوست

کو همه نغزست بیرون شد زپوست

گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج

ورنه رو کَالصَبر مِفتاحُ الفَرَج

پرده‌های دیده را داروی صبر

هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

آینة دل چون شود صافی و پاک

نقش‌ها بین برون از آب و خاک

(م/د2 ب 69-72)

6. صبر برآورندة حاجات

قرآن بارها خود را همراه صابران و مؤمنان معرفی می‌کند. پیامبران نیز در حمایت او رسالت خویش را با سختی و مصائب فراوان پیش بردند و لحظه‌ای را بدون او سپری نکردند. خداوند به مؤمنان بشارت می‌دهد که با تمسک بر ایمان و صبر و نماز می‌توانند به آمال و آرزوهای خویش دست یابند و بر مسند والای انسانیت تکیه زنند و بدانند که هرچه در زندگی به‌دست آورده‌اند، مقدر حق بوده و با یاری اوست که می‌توانند بهره‌مند شوند.

«این سفارش‌ها و نویدهای قرآنی موجب می‌شود که انسان در حوادث زندگی، خود را تنها احساس نکند. اگر در برابر عوامل استرس‌زا و تضادهای اجتماعی صبور و مقاوم نباشد، مشکلاتش پیچیده‌تر می‌گردد و چه بسا مسئله‌ای کوچک به معظلی بزرگ تبدیل شود. بنابراین، اگر در برابر مشکلاتش عجولانه برخورد نکند، فشار روانی‌اش کاهش می‌یابد.» (حسینی کوهساری، 1386: 223)

هر بنی‌ای زو بر آورده برات

اِستَعینوا مِنه صَبراً اَو صَلات

هین از و خواهید نه از غیر او

آب در یَم جو مجو در خشک جو

وربخواهی از دگر، هم او دهد

بر کف میلش سخا هم او نهد

(م/د 4 ب 1182)

«علامه طباطبایی در تفسیر آیة مورد نظر فرماید: این‌که خداوند فرموده از صبر و نماز برای مهمات و حوادث خود کمک بگیرید، برای اینکه در حقیقت، یاوری به جز خدای سبحان نیست، از صمیم دل متوجه او شود و به‌سوی او روی آورد و این همان صبر و ایمان است و این دو، بهترین وسیلة پیروزی است؛ چون صبر هر بلا یا حادثة عظیمی را کوچک و ناچیز می‌کند.

چنین صبری، ریشه و منشأ هر جزع و تأسفی را در دل می‌سوزاند و قطع می‌کند و چرک غفلت را از صفحة دل می‌شوید.» (ترجمة تفسیرالمیزان، ج 1: 229)

انسان به واسطة آن می‌تواند میوة آرزو را از درخت هستی برکند. مولانا با الهام از قرآن، صبر را با نماز – که سرود سپاس خالق مطلق است – همراه می‌کند.

7. صبر و فقر با هم قرین‌اند

صبر در فقر یعنی جهاد با نفس و گذشتن برای رضایت. هرچه از وجود و هستی مادی و نفسانی در انسان کاسته شود، صفات و نیروهای الهی در او تجلی می‌کند. بنابراین، فقر برابر است با قرب الهی که همان مقام فنای فی الله است.

صبر کن با فقر و بگذر این ملال

زانکه در فقر است عِز ذُولجَلال

(م/د1 ب 2385)

8. صبر قرین دولت است

هر که در قصری نوین دولتی است

آن جزای کارزار و محنتی است

هر که را دیدی به زر و سیم فرد

دان که اندر کسب کردن صبر کرد

(م/ د 2 ب 1844)

9. نتیجة صبر بر بدخویان منفعت است:

رنج بد خویان کشیدن زیر صبر

منفعت دادن به خلقان هم چو ابر

(م/د 6 ب 486)

نتایج صبر

مولانا برای صبر نتایجی را برمی‌شمرد و از جملة آن‌ها اینکه صبر

1. کلید گشایش در کارهاست:

صبر کردن جان تسبیحات توست

صبر کن، کان هست تسبیح درست

هیچ تسبیحی ندارد آن درج

صبر کن، الصَبر مِفتاح الفَرَج

(م/د 2 ب 3156- 3157)

تا بپرسم نه خمش، صبری کنم

تا به صبری بر مرادی برزنم

صبر کرد و بود چندی در حرج

کشف شد کَالصبر مِفتاح الفَرج

(م/د 3 ب 1842- 1843)

مولانا صبر را کلید گشایندة درهای بسته می‌داند؛ تا آنجا که اگر می‌خواهی حقیقت تسبیح روح را دریابی، باید صبر کنی. هیچ تسبیحی مقام والای صبر را ندارد. صبر پلکان ترقی است که با صعود به آن می‌توانیم مشکلات را طی کنیم.

عاقبت جوینده یابنده بود

که فرج از صبر زاینده بود

(م/د 6 ب 600)

2. برخورداری از پاداش

چون که قسام اوست، کفر آمد گله

صبر باید، صبر مِفتاحُ الصِله

(م/د 5 ب 2360)

صبر باشد مشت‌های زیرکان

هست حلوا، آرزوی کودکان

هر که صبر آورد، گردون بر رود

هر که حلوا خورد واپس تر رود

(م/د 1 ب 1611- 1612)

صبر به کنایه یعنی رنج موقتی و ناپایدار که سرانجام شیرین دارد؛ حال اینکه حلوا به کنایه شیرینی موقت است که در پایان رنج پایدار دارد. کوته‌فکران به دنبال لذت آنی هستند و رنج باقی را نمی‌نگرند، ولی زیرکان که لباس صبر بر تن می‌کنند، با عقل و خرد رنج آنی را می‌پذیرند؛ زیرا راحتی و آرامش باقی در پی دارد. «امیرالمؤمنین علی – علیه‌السلام- می‌فرماید: مؤمنی که مبتلا شود به بلایی و صبر کند از برای اوست اجر هزار شهید.» (قمی، 1362: 103)

3. صبر جاذب رحمت حق است

مولوی در جای دیگر در مقابل انسان‌هایی که باطن حق‌جو دارند ولی مرددند توصیه می‌کند که اگر حقیقت را نمی‌بینید ولی گمان می‌کنید که این سخنان حق‌جویانه واقعیت دارد، پس سکوت پیشه سازید؛ زیرا صبر کردن و خاموشی گزیدن رحمت الهی را جذب می‌کند و عنایت حق به دیدة باطن عطا می‌شود.

«فَاستَمعوا لَه و اَنصَتوا لعلکُم ترحَمون» (سورة اعراف، آیة 204)؛ به آن گوش دهید و ساکت باشید؛ شاید مشمول رحمت خدا گردید.

در میان روز گفتن روز کو؟

خویش رسوا کردن است ای روز جو

صبر و خاموشی، جذوب رحمت است

وین نشان جستن، نشان علت است

اِنصِتوا بپذیر تا بر جان تو

آید از جانان جزای اِنصِتوا

(م/د 3 ب 2726- 2729)

در ابتدا صبر کردن و خاموشی گزیدن رحمت الهی را جذب می‌کند و عنایت حق به دیدة باطن عطا می‌شود.

4. صبر پرتو رحمت حق

مولانا تأنی و صبر را پرتوی از رحمت حق می‌داند و شتاب و وسوسه را از لغزش‌های شیطان. شتاب، صبر مؤمن را از میان می‌برد و انسان صابر را قبل از رسیدن به هدف به بیراهه سوق می‌دهد.

لاجرم نشتابد و ساکن بود

از فوات حظّ خود آمن بود

بس تأنی دارد و صبر و شکیب

چشم سیر و مؤثر است و پاک جیب

کین تأنی پرتو رحمان بود

و آن شتاب از هزةّ (لغزش) شیطان بود

(م/د 5 ب 59-60)

5. صبر سبب برآوردن آرزوهاست

مولانا برای تفهیم بهتر صبر، آن را در مقابل شتاب قرار می‌دهد و سبب کامیابی می‌داند:

صبر آرد آرزو را، نه شتاب

صبر کن، ولله اَعلم بالصّواب

(م/ د 1 ب 4018)

مؤمن در هیچ کاری شتاب و عجله به خرج نمی‌دهد و کارها را با متانت و صبوری بسیار به پیش می‌برد؛ زیرا می‌داند صبر سبب برآوردن آرزوهاست.

«صبر کلید دریافتن است و کامیابی به‌دنبال صبر است و برای هر طالب حاجت وقتی است که تقدیر آن را می‌جنباند.» (الحرانی، 1374: 206)

6. سعة صدر

مولانا در جایی دیگر داروی صبر را سبب سعة صدر معرفی می‌کند. عارف بعد از اینکه وجودش را در طوفان امتحانات الهی، با صبر و شکیبایی به عنایت حق به ساحل نجات می‌رساند، دلش مستعد آینه شدن می‌شود، آلودگی‌های دنیایی از وجودش رخت برمی‌بندد، اوصاف الهی بر دلش متجلی و داروی صبر، اثربخشی خود را نمایان می‌سازد و بنده خود، تبلوری از حقیقت پروردگار می‌شود. در این مرتبه از کمال که در حق فانی می‌شود، هستی نقشی دیگر بر دیدگانش نمایان می‌سازد و گوناگونی‌هایی مشاهده می‌کند که چشم سر را توان دیدن آن‌ها نیست.

پرده‌های دیده را داروی صبر

هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

آیینة دل چون شود صافی و پاک

نقش‌ها بینی برون از آب و خاک

(م/ د 2 ب 72-71)

7. صداقت و راست کرداری

صبر بگزیدند و صدیقین شدند

بعد از آن سوی بلاد چین شدند

والدین و ملک را بگذاشتند

راه معشوق نهان برداشتند

(م/ د 6 ب 3995- 3996)

8. حزم و دوراندیشی

زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست

حزم را خود صبر آمد پا و دست

حزم کن از خورد، کین زهرین گیاست

حزم کردن زور و نور انبیاست

(م/ د 1 ب 1607- 1606)

9. دوری از وسوسه‌ها و فکرهای باطل و بیهوده

دم، به خور، در آب ذکر و صبر کن

تا رهی از فکر و وسواس کهن

(م/ د 4 ب 439)

اگر دشمنی نفس وجود نداشت و جهاد اکبری نبود، اگر وسوسه‌ها آیینة دل را سیاه نمی‌کرد، صیقل معنا نداشت. اگر در پس هر سختی راحتی نبود، صبر و خویشتن‌داری بهایی نداشت. تمام خوبی‌ها در گرو بدی‌ها معنی‌دار می‌شود و در سایة صبر است که می‌توان دیوار محکمی در برابر سیل شیطانی ساخت.

صبر علاوه بر تحمل دشواری‌های راه حق، فراموش کردن همه چیز جز حق است و مهم‌ترین یادکرد خدا همین است که همه چیز را در راه او فراموش کنی.

10. صبر دفع‌کنندة غم و اندوه و قرین حق است.

گفت لقمان صبر هم نیکو دمی است

که پناه و دافع هر جا غمی است

صبر را با حق قرین کرد ای فلان

آخر وَالعصر را آگه بخوان

(م/ د 3 ب 1855)

11. رزق و روزی

روزی آید پیش هر که صبر جست

رنج کوشش‌ها ز بی‌صبری توست

(م/ د 5 ب 2394)

صبر مایة پیشرفت و ترقی است و به واسطة صبر هر کوششی فرجام نیکی دارد. انسان حتی در امور دنیایی در سایة صبر به زر و سیم در رزق و روزی دست می‌یابد.

هر که را دیدی به زر و سیم فرد

دان که اندر کسب کردن صبر کرد

(م/ د 2 ب 1845)

12. صبر، توفیق الهی

حق برای پیروزی انسان بر مصائب و وسوسه‌های نفس، سپر محکمی به او هدیه می‌دهد که آن صبر و استقامت است. خداوند آنجا که انسان را در دریای امتحان و ابتلا آزمایش می‌کند، خود نیز به دیدة لطف و مهربانی، نعمت صبر را به او عنایت می‌کند:

گفت حق ایوب را در مکرمت

من به هر موی تو صبری دادمت

هین به صبر خود مکن چندین نظر

صبر دیدی صبرده را هم نگر

چند بینی گردش دولاب را

سر برون کن هم ببین تیزآب را

(م/ د 5 ب 2094- 2096)

13. صبر تقدیر اسرار الهی

انسان باید در برابر راهنمای بر حق، بردبار باشد و اگر حکمت پدیده‌ها را در نیافت، جدال و ستیز را کنار نهد. او اگر بخواهد بندة مخلص خدا شود، باید ارادة خود را به تمام و کمال در راه خدا تسلیم کند تا حقیقت باطن اشیا برایش آشکار شود. خداوند سبحان در برابر این تسلیم، چشم دل و بصیرت روح را به او ارزانی خواهد کرد و دیگر او خود، مخزن اسرار و جامع تمام حقایق می‌شود.

صبر کن بر کار خضری بی نفاق

تا نگوید خضر رو، هذا الفراق

(م/ د 1 ب 2983)

«امام صادق – علیه‌السلام- فرمود: صبر سر ایمان است؛ کسی که صبر را برای مصیبت‌های روزگار آماده نکند، ناتوان گردد.» (کلینی، 1368: 140)

14. صبر مظهر نقد جان

مصائب و شدائد زندگی جوهرة وجودی انسان را نمایان می‌کند. شکیبایی ورزیدن در برابر ناملایمات و فراز و نشیب زندگی، مثل «وَالجوع و نَقص مِن الاَموال...» است که تنها با ایمان قوی می‌توان بر آن فائق آمد.

حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد

بر تن ما می‌نهد ای شیر مرد

خوف و جوع و نقص اموال و بدن

جمله بهر نقد جان ظاهر شدن

(م/ د 2 ب 2975- 2976)

نتیجه‌گیری

لغت نویسان عموماً صبر را در معانی تحمل و شکیبایی و بردباری آورده‌اند اما از اینکه دامن فراگیری صبر تا چه اندازه است، سخنی به میان نیاورده‌اند. عارفان حقیقت با دید وسیعی به این موضوع نگریسته و تعاریف گوناگونی برای صبر ارائه کرده‌اند.

انسان آگاه زمانی می‌تواند نهال صبر را در وجود خویش بپروراند که آن را با ایمان و رضای به حق آبیاری کرده باشد؛ زیرا مهم‌ترین پشتوانة صبر، یاری خواستن از خداوند است و بدون آن، هیچ بشری نمی‌تواند صبر را به نهایت درجه برساند. چنین خصلت سازنده‌ای محور تکامل انسان را شکل می‌دهد، والاترین درجة دین‌داری است و بزرگ‌ترین امتیاز اهل ایمان به حساب می‌آید. بخش مهمی از مقامی که بندگان شایستة خدا کسب کرده‌اند، در پرتو صبرشان بوده است. در سایة صبر است که فرصت تفکر صحیح به جویندة حق داده می‌شود.

جویندة حق در مرحلة اول با تمسک به ایمان، صبر و شکیبایی پیشه می‌سازد و به فرمان حق آن را به جان می‌خرد و با تمام تلخی‌ها و ناکامی‌های آن با قدرت و اطمینانی که حق در وجود خویش دارد، با آغوش باز به استقبال آن می‌رود. خدای سبحان نیز به افراد با ایمان دستور صبر و استقامت می‌دهد که هرگونه جهاد با مشکلات زندگی و نفس را شامل می‌شود.

مرحلة دوم: دستور به استقامت در برابر دشمن می‌دهد و این خود می‌رساند که تا ملتی در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف درونی پیروز نشود، پیروزی او بر دشمن ممکن نیست. بیشتر شکست‌های ما در برابر دشمنان به‌خاطر شکست‌هایی است که در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف خود دامن‌گیر ما شده است.

قرآن صبر را کلید هر خیر و نیکی و دروازة خوشبختی و کامرانی دنیا و آخرت دانسته است. صبر و استقامت زیربنای کسب تمام فضایل انسانی و ملکات اخلاقی است. صبر، مادر همة کمالات است و هیچ ثمری از اعمال خود نمی‌توانیم بچشیم مگر در سایة صبر و استقامت.

مولانا نیز به این نکته اشاره دارد که ارزش صبر و حق برابر است. در سورة والعصر پروردگار در وصف مؤمنان و نیکوکاران می‌گوید: «وَتواصوا بِالحَق وَ تَواصَوا بِالصَبر.» (سورة والعصر، آیة 3)

بنا بر گفتة مولانا انسان صابر با علم و آگاهی مشکلات را با جان و دل می‌پذیرد و با ترک شکایت از سختی و بلا نزد غیر خدا و شکر و ایمان در برابر آن گشایش راه را دریابد.

با بررسی سه حوزة صبر در معصیت، مصیبت و طاعت از دیدگاه مولانا صبر در معصیت از حقایق و دقایق بسیاری برخوردار است؛ زیرا صبر در این مقام مشکل‌تر و دقیق‌تر از صبر در طاعات و عبادت و مصیبت می‌باشد. مولوی آن‌قدر به نقش صبر در سیروسلوک اهمیت می‌دهد که معتقد است پیامبر بر اثر صبر توانست به آسمان‌ها عروج کند و در عرش، حق را ملاقات نماید.

چون قلاووزی صبرت پر شود

جان به اوج عرش و کرسی پر شود

مصطفی بین که چو صبرش شد براق

برکشانیدش به بالای طباق

(م/ د 6 ب 3979- 3978)

برای سالک الی الله صبر در معصیت مهم‌ترین مسئله به نظر می‌رسد. سالک باید بت بزرگ خودی و انانیت را از کعبة دل فرواندازد و بشکند تا به حقایق اخلاق قدم نهد و به سرایر خلوص باریابد. اگر کسی در سیروسلوک به مقام احسان راه یابد و خود را همواره در محضر و منظر خدا ببیند، حیایش موجب می‌شود که هرگز خلاف اوامر محبوب خود عمل نکند.

منابع

1. قرآن کریم

2. احمدی‌منش، مرتضی؛ معجزة ذهن برای رسیدن به آرزوها، تهران؛ انتشارات مؤسسه راه موفقیت، 1383.

3. الحرانی، حسین بن شعبه؛ تُحف العُقول عَن آل رَسول؛ تهران، مؤسسه نشر اسلامی، 1376.

4. انصاری، عبدالله؛ تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید به فارسی، تهران، اقبال، 1352.

5. انقروی، رسوخ الدین اسماعیل؛ شرح کبیر انقروی بر مثنوی مولوی، مترجم: عصمت ستارزاده، تهران، زرین، 1375.

6. جعفری، محمدتقی، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی؛ تهران، انتشارات اسلامی، 1363.

7. جوادی آملی؛ تفسیر موضوعی قرآن، قم؛ انتشارات اسراء، 1381.

8. حسینی کوهساری، اسحاق؛ نگاهی قرآنی به فشارهای روانی، تهران، انتشارات کانون اندیشه جوان، 1386.

9. خزاعی نیشابوری، حسین بن علی، روض الجنان و روالجنان فی تفسیر قرآن؛ با تصحیح محمدجعفر یاحقی و محمدمهدی ناصح؛ مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی، 1336.

10. خمینی، روح‌الله؛ شرح چهل حدیث؛ قم: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره) 1374.

11. رفعتی، جلال؛ صبر بصیر شناخت تاریخی اجتماعی مواضع حق، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، 1358.

12. زرین‌کوب، عبدالحسین؛ بحر در کوزه، تهران، علمی، سخن، 1364.

13. ـــــــــ؛ جلد 1 و 2، سِرّنی؛ تهران، علمی، 1372.

14. زمانی، کریم، شرح جامع مثنوی مولوی؛ دفتر 5، 6، 1، 2، 3، 4، تهران، زوار، 1375.

15. سرگلزایی، علی‌اکبر؛ قرآن در مثنوی، تهران، باران اندیشه لیوسا، 1386.

16. طباطبائی، محمدحسین؛ تفسیرالمیزان، قم، مؤسسة مطبوعات دارالعلم قم، 1363.

17. قرضاوی، یوسف؛ سیمای صابران در قرآن، ترجمه و تحقیق محمدعلی لسانی فشارکی، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزة علمیه، 1378.

18. قمی، محدث، صد کلمة قصار، قم، انتشارات قم، 1362.

19. کلینی، ثقهالاسلام ابی جعفر محمدبن اسحاق؛ اصول کافی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، 1368.

20. مولوی، مولانا جلال‌الدین؛علی رضا نقش نیلچی- aliarnn4.blogfa -shahdsabr.blogfa

از اموزه صبر سازنده در ادیان اسمانی بنویسید

چون دید پدر به حال فرزند

آهی بزد و عمامه بفکند

نالید چو مرغ صبحگاهی

روزش چو شبی شد از سیاهی

گفت ای ورق شکنج دیده

چون دفتر گل ورق دریده

ای شیفته چند بیقراری‌؟

وی سوخته چند خامکاری‌؟

چشمِ که رسید در جمالت‌؟

نفرین که داد گوشمالت‌؟

خون که گرفت گردنت را؟

خار که خلید دامنت را؟

از کار شدی چه کارت افتاد‌؟

در دیده کدام خارت افتاد‌؟

شوریده بوَد نه چون تو بدبخت

سختیش رسد نه این چنین سخت

مانده نشدی ز غم کشیدن‌؟

وز طعنهٔ دشمنان شنیدن‌؟

دل سیر نگشتی از ملامت‌؟

زنده نشدی بدین قیامت‌؟

بس کن هوسی که پیش بردی

کاب من و سنگ خویش بردی

در خرگه کار خرده کاری

عیبی است بزرگ بی‌قراری

عیب ارچه درون پوست بهتر

آیینهٔ دوست، دوست بهتر

آیینه ز روی راستگویی

بنماید عیب تا بشویی

آیینه ز خوب و زشت پاک است

این تعبیه خانه زای خاک است

بنشین و ز دل رها کن این درد

آن به که نکوبی آهن سرد

گیرم که نداری آن صبوری

کز دوست کنی به صبر دوری

آخر کم از آنکه گاهگاهی

آیی و به ما کنی نگاهی

هرکس به هوای دل تکی راند

وز بهر گریختن تکی ماند

بی‌باده کفایت است مستی

بی آرزو آرزو پرستی

تو رفته به باد داده خرمن

من مانده چنین به کام دشمن

تا در من و در تو سکه‌ای هست

این سکهٔ بد رها کن از دست

تو رود زنی و من زنم ران

تو جامه دری و من درم جان

عشق ار ز تو آتشی برافروخت

دل سوخت ترا مرا جگر سوخت

نومید مشو ز چاره جستن

کز دانه شگفت نیست رستن

کاری که نه زو امید داری

باشد سبب امیدواری

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

با دولتیان نشین و برخیز

زین بخت گریز پای بگریز

آواره مباد دولت از دست

چون دولت هست کام دل هست

دولت سبب گره گشایی است

پیروزهٔ خاتم خدایی است

فتحی که بدو جهان گشادند

در دامن دولتش نهادند

گر صبر کنی به صبر بی‌شک

دولت به تو آید اندک اندک

دریا که چنین فراخ روی است

پالایش قطره‌های جوی است

وان کوه بلند که‌ابرناک است

جمع آمده ریزه‌های خاک است

هان تا نشوی به صابری سست

گوهر به درنگ می‌توان جست

بی رای مشو که مرد بی‌رای

بی پای بود چو کرم بی‌پای

روباه ز گرگ بهره زان برد

کین رای بزرگ دارد آن خرد

دل را به کسی چه بایدت داد

کاو ناورَدَت به سال‌ها یاد

او بی‌تو چو گُل تو پای در گِل

او سنگدل و تو سنگ بر دل

گر با تو حدیث او بگویند

رسوایی کار تو بجویند

زهری است به قهر نفس دادن

کژدم زده را کرفس دادن

مشغول شو ای پسر به کاری

تا بگذری از چنین شماری

هندو ز چه مغز پیل خارد؟

تا هندوستان به یاد نارد

جانی و عزیز‌تر ز جانی

در خانه بمان که خان و مانی

از کوه گرفتنت چه خیزد‌؟

جز آب که آن ز روی ریزد

هم سنگ دراین ره است و هم چاه

می‌دار ز هر دو چشم بر راه

مستیز که شحنه در کمین است

زنجیر مبر که آهنین است

تو طفل رهی و فتنه رهدار

شمشیر ببین و سر نگه‌دار

پیش‌آر ز دوستان تنی چند

خوش باش به‌رغم دشمنی چند

مجنون به جواب آن شکرریز

بگشاد لب طبرزد انگیز

گفت ای فلک شکوه‌مندی

بالاترت از فلک بلندی

شاه دمن و رییس اطلال

روی عرب از تو عنبرین خال

درگاه تو قبلهٔ سجود‌م

زنده به وجود تو وجودم

خواهم که همیشه زنده مانی

خود بی‌تو مباد زندگانی

زین پند خزینه‌ای که دادی

بر سوخته مرهمی نهادی

لیکن چه کنم من سیه روی

که‌افتاده بخود نیم در این کوی

زین ره که نه برقرار خویشم

دانی نه به‌اختیار خویشم

من بسته و بندم آهنین است

تدبیر چه سود قسمت این است

این بند به خود گشاد نتوان

وین بار ز خود نهاد نتوان

تنها نه منم ستم رسیده

کو دیده که صد چو من ندیده

سایه نه به خود فتاد در چاه

بر اوج به خویشتن نشد ماه

از پیکر پیل تا پر مور

کس نیست که نیست بر وی این زور

سنگ از دل تنگ من بکاهد

دلتنگی خویشتن که خواهد

بخت بد من مرا بجوید

بدبختی را ز خود که شوید

گر دست‌رسی بُدی در این راه

من بودمی آفتاب یا ماه

چون کار به اختیار ما نیست

به کردن کار، کار ما نیست

خوشدل نزیَم من بلاکش

وان کیست که دارد او دل خوش

چون برق ز خنده لب ببندم

ترسم که بسوزم ار بخندم

گویند مرا چرا نخندی

گریه‌ست نشان دردمندی

ترسم چو نشاط خنده خیزد

سوز از دهنم برون گریزد

یارب دل ماراتو به رحمت جان ده
دردهمه را به صابری درمان ده

این بنده نداند که چه می باید خواست
داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

با لطف و نوازش جمال تو مرا
در دادن صد هزار جان عاری نیست

صبر در لغت به معناى حبس و بازداشتن است. هر گاه كسى خويشتن را از فعلى اختيارى باز دارد صبر كرده است. بنابراين صبر را در معناى عام آن مى‏توان اين گونه تعريف كرد: باز داشتن خود را از عملى كه مانع رسيدن به هدف و يا موجب تأخير در رسيدن به هدف مى‏شود.

صبر در اين معنا، خود به خود فضيلتى اخلاقى نيست، بلكه مقاومتى است كه ناشى از تسلط فرد بر خويشتن است. اين مقاومت در صورتى از لحاظ اخلاقى فضيلت خواهد بود كه هدف شخص صابر، كمال اخلاقى و تقرب به خداوند باشد و صبر در برابر چيزى صورت گيرد كه با كمال اخلاقى و تقرب خداوند در تعارض و تقابل باشد. ارزش اخلاقى صبر بسته به هدفى است كه صبر به منظور آن صورت مى‏گيرد. در مبحث «روابط نسان با خداوند، مقصود از صبر، نوعى مقاومت در برابر عواملى است كه رابطه انسان با خدا را سست مى‏كنند و او را از دايره ايمان به لحاظ نظرى يا عملى خارج مى‏سازند.

اقسام صبر

صبر مقاومت نفس در برابر هواست. به عبارت ديگر صبر پايدارى انگيزه دينى در برابر انگيزه‏هاى مخالف است انگيزه عاملى است كه فاعل مختار را تحريك به انجام فعلى مى‏كند. بعضى افعال به انسان كمك مى‏كنند تا به كمال اخلاقى و قرب خداوند نايل شود و برخى مانع و مزاحم كمال او هستند. پس بايد از افعالى كه مزاحم كمال ما هستند خوددارى كنيم و به عبارت ديگر، در برابر انگيزه‏هاى اين گونه افعال مقاومت نماييم؛ يعنى صبر كنيم.

انگيزه‏هايى كه انسان را به كارهاى معارض با كمال دعوت مى‏كنند سه نوعند: برخى از آنها انسان را به شكايت از قضاى الهى و اظهار ناخرسندى از آن دعوت مى‏كنند. كسى كه به اين انگيزه پاسخ مثبت دهد و به قضاى خداوند اعتراض كند در خيرخواهى خداوند ترديد كرده است و ايمان او سست شده است. اظهار ناخرسندى از قضاى الهى به هنگام مصيبت صورت مى‏گيرد. انسان مصيبت زده كسى است كه واقعه‏اى تلخ و بسيار آزار دهنده در زندگى او رخ مى‏دهد. براى مثال كسى كه فرزند عزيز خود و يا پدر و مادر مهربانش را از دست مى‏دهد مصيبت زده است. چنين فردى ممكن است به سبب سنگينى مصيبت زبان به شكايت بگشايد، رفتارى غير عادى كند و يا دچار اضطراب شود.

هر يك از اين حالات، گواه ناشكيبايى فرد است. اين حالات و افعال، عكس العمل‏هايى است كه فرد براى تسكين خاطر خود انجام مى‏دهد. انسان صابر بر خود مسلط است و آرامش خود را از طريق اظهار شكايت و رفتار اعتراض‏آميز به دست نمى‏آورد، بلكه از راه‏هاى ديگرى كه رضايت خداوند در آن است آرامش خود را تأمين مى‏نمايد. در واقع او در برابر انگيزه شكايت گرى مقاومت مى‏كند. اين مقاومت، ناشى از ايمان است. كسى كه به خداوند ايمان دارد و خيرخواهى خداوند را باور كرده است و مى‏داند كه خداوند علم و قدرت مطلق است و از همه كس به او مهربان‏تر است پيش آمدهاى ناگوار را به مصلحت خويش مى‏داند و آنها را آزمايش الهى و باعثى براى بيدار شدن خويش مى‏شناسد. چنين انسانى معتقد است مصيبت‏هاى زندگى باعث پالايش انسان از گناهان و نردبان ترقى است مشروط بر آن كه صبر پيشه سازد و به قضاى الهى اعتراض نكند. بنابراين اولين نوع صبر، صبر در برابر مصيبت است يعنى مقاومت در برابر انگيزه اعتراض به قضاى خداوند.

نوع دوم از انگيزه‏هاى غير الهى كه انسان را دعوت به انجام افعالى خلاف كمال او مى‏سازد اميال نفسانى انسان همچون راحت‏طلبى و بخل است. انسان راحت طلب، در برابر فرمان خداوند سرپيچى مى‏كند و سختى عبادات را تحمل نمى‏كند. راحت‏طلبى، انسان را دعوت به كارهاى ديگر و ترك عبادات مى‏كند. مقاومت در برابر اين انگيزه صبر بر طاعت نام دارد. صبر بر طاعت، يعنى پذيرش سختى انجام فرمان خدا و گذشتن از لذت كارهاى ديگر كسى كه اين مقاومت و گذشت را انجام نمى‏دهد، به لحاظ عملى خود را از دايره ايمان و محبت خداوند خارج ساخته است، زيرا مقتضاى ايمان و محبت، تبعيت از فرمان خداست و انسان مؤمن تابع و مطيع اوامر خداوند است.

سومين نوع از انگيزه‏هايى كه مقاومت در برابر آنها ستوده است و پاسخ مثبت به آنها موجب تباهى انسان است، اميال و هواهاى نفسانى است كه انسان را به درك لذات ممنوع وادار مى‏سازد. انسان براى درك برخى لذت‏ها، خارج از قلمرو مجاز دين كارهايى انجام مى‏دهد. گاه انگيزه انجام چنين كارهايى، بسيار قوى نيز مى‏شود. كسى كه در برابر اين انگيزه مقاومت مى‏كند و خود را از ارتكاب معاصى باز مى‏دارد، صبر پيشه ساخته است. به اين نوع از صبر، صبر در برابر معصيت گفته مى‏شود.

پيامبر اكرم(ص) در روايتى انواع سه گانه صبر را معرفى كرده‏اند:

الصبر ثلاثة: صبر عند المصيبه و صبر على الطاعة و صبر عن المعصيه؛ (1)

شكيبايى بر سه قسم است: شكيبايى در مصيبت و شكيبايى بر طاعت و شكيبايى از گناه.

پيامبر اكرم(ص) در ادامه اين روايت درجات و مراتب اقسام صبر را نسبت به يكديگر بيان فرموده‏اند كه در آينده آن را خواهيم آورد.

اقسام صبر را مى‏توان به گونه‏اى ديگر نيز معرفى كرد.

اميرالمؤمنين(ع) در روايتى مى‏فرمايند:

الصبر صبران: صبر على ماتكره و صبر عما تحب؛ (2)

شكيبايى دو گونه است: شكيبايى بر آن چه خوش نمى‏دارى و شكيبايى از آن چه دوست مى‏دارى.

اين تقسيم نيز بر اساس انواع چيزهايى است كه بايد در برابر آنها مقاومت كرد. اگر دوست داشتن چيزى، مستلزم فعلى باشد كه رابطه انسان با خداوند را تضعيف مى‏كند، بايد در برابر آن امر دوست داشتنى مقاومت كرد. همين طور اگر پديد آمدن امرى ناخوشايند، مستلزم عملى خلاف كمال انسان و تقرب به خداوند باشد بايد در برابر آن امر ناخوشايند مقاومت نمود. چه بسا كه مقاومت در برابر دوست داشتنى‏ها، دشوارتر از مقاومت در برابر مكروهات باشد. قرآن كريم از همسران و فرزندان به عنوان امور محبوب در نزد انسان ياد مى‏كند و انسان را از آنها تحذير مى‏كند:

يايها الذين أامنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدواً لكم فاحذروهم (3)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! در حقيقت برخى از همسران و فرزندان شما دشمن شمايند از آنان برحذر باشيد.

در آيه ديگرى دارايى‏ها و فرزندان كه امورى دوست داشتنى هستند عامل غفلت از ياد خدا و سست شدن رابطه انسان با خداوند معرفى شده‏اند و مؤمنان از اين كه دچار چنين غفلتى شوند بيم داده شده‏اند:

يا ايها الذين امنوا لا تلهكم امولكم و لااولدكم عن ذكر اللَّه و من يفعل ذلك فاولئك هم الخسرون

(4)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! زنهار اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند و كسانى كه چنين كنند زيانكارانند.

تقسيم صبر به صبر در مصيبت، صبر بر طاعت و صبر از گناه را نيز مى‏توان به اعتبار محبوب و مكروه بودن دانست. صبر در مصيبت و صبر بر طاعت، شكيبايى در برابر امور ناخوشايند است و صبر از گناه صبر از امور خوشايند كه ميل و هواى انسان به آن گرايش دارد.

مراتب صبر

صبر و شكيبايى در برابر كدام يك از انگيزه‏هاى غير دينى فضيلت بيشترى دارد؟ آيا مى‏توان انواع صبر را بر حسب فضيلتى كه دارند درجه بندى نمود؟

علماى اخلاق معيارى كلى را از روايات استنباط كرده‏اند كه به نظر مى‏رسد معيار مناسبى براى درجه بندى انواع و افراد صبر است. ايشان گفته‏اند: هر صبر كه بر نفس انسان دشوارتر آيد ثوابى افزون‏تر و آن چه آسان‏تر است ثوابى كمتر دارد. اين تفاوت و تفاضل مطابق اين اصل است كه: «افضل الاعمال احمزها» اگر اين معيار را بپذيريم نمى‏توان تفاوت ثواب و فضيلت انواع و اقسام صبر نسبت به يكديگر را به طور قاطع بيان كرد زيرا در هر مورد از صبر بايد مقدار صعوبت صبر در نظر گرفته شود. چه بسا قسمى از اقسام صبر كه نوعا آسان‏تر از اقسام ديگر است در موردى خاص و شرايطى ويژه براى يك مؤمن بسيار دشوار و حتى دشوارتر از ساير اقسام صبر باشد. با وجود اين، در روايات مراتبى براى صبر ذكر شده است كه بايد اختلاف مراتب را اختلاف نوعى دانست.

پيامبر گرامى اسلام در ادامه روايتى كه قبلا ذكر شد، مراتب صبرهاى سه گانه را بيان فرموده‏اند:

فمن صبر على المصيبة حتى يردها بحسن عزائها كتب اللَّه له ثلاثمائه درجة ما بين الدرجه الى الدرجه كما بين السماء الى الارض، و من صبر على الطاعة كتب الله له ستمائة درجه ما بين الدرجه الى الدرجه كما بين تخوم الارض الى العرض و من صبر على المصيبة كتب اللَّه له تسعمائة درجة ما بين الدرجه الى الدرجه كما بين تخوم الارض الى منتهى العرش؛ (5)

پس كسى كه در مصيبت صبر كند و با صبر نيكويش شدت آن را از سر بگذراند، خداوند براى او سيصد درجه مى‏نويسد كه فاصله درجات آن همچون فاصله آسمان و زمين است و كسى كه بر طاعت صبر كند خداوند براى او ششصد درجه مى‏نويسد كه فاصله درجات آن همچون فاصله قعر زمين تا عرش است و كسى كه بر گناه صبر كند، خداوند نهصد درجه براى او مى‏نويسد كه فاصله درجات آن همچون فاصله قعر زمين تا منتهاى عرش است.

از اين روايت به خوبى پيداست كه ثواب و فضيلت صبر بر معصيت، به مراتب افزون‏تر از ثواب و فضيلت صبر بر طاعت است و ثواب و فضيلت صبر بر طاعت به مراتب بالاتر از ثواب و فضيلت صبر بر مصيبت مى‏باشد.

رابطه صبر و ايمان

اكنون كه معناى صبر و اقسام آن را دانستيم، مى‏توانيم درباره رابطه صبر و ايمان بيشتر سخن بگوئيم. صبر، مقاومت در برابر هر انگيزه‏اى است كه انسان را از خداوند دور مى‏كند؛ بنابراين تخلق به هر يك از اخلاقيات ايمانى نيازمند صبر است، زيرا در اخلاق، ايمان و خلق نيكو، با معيار اثر گذارى آن در تقرب انسان به خداوند نيكو شمرده مى‏شود و در برابر هر خلق نيكو، نيازمند پايدارى و تمرين و مم ارست است. از اين گذشته مقاومت در برابر چيزهايى كه انسان را از خداوند دور مى‏سازد، در صورتى انجام مى‏گيرد كه انسان به خداوند مؤمن باشد و نسبت به او معرفت داشته باشد. بدون شناخت خداوند و اوصاف او و بدون ايمان، نمى‏توان هيچ عملى را به سبب مقرب بودن نيكو شمرد و يا بالعكس. بنابراين ايمان به معناى معرفت و يقين به خداوند و اسماء حسناى او، شرط ضرورى و مقدمه لازم صبر است.

از طرف ديگر، ايمان علاوه بر اقرار زبانى و معرفت يقينى مشتمل بر عمل به اركان نيز مى‏باشد و عمل به مقتضاى معرفت، خود نيازمند صبر و مقاومت است. در نتيجه مى‏توان گفت بدون صبر، ايمان كامل كه التزام عملى به دين خداست امكان‏پذير نيست. پس رابطه ايمان و صبر، دو طرف دارد: از يك سو ايمان نظرى سازنده صبر است و از سوى ديگر، بدون صبر، ايمان عملى تحقق نمى‏يابد.

كسى كه در مصيبت‏ها زبان به شكايت مى‏گشايد، از ضعف معرفت و ايمان نظرى خود خبر داده است. به عبارت ديگر، نقص شناخت و يقين، او را از شكيبايى عاجز كرده است. كسى نيز كه بر طاعت صبر نمى‏كند، نتوانسته است به لوازم معرفت خود ملتزم بماند. او قادر نيست در راهى كه معرفت خداوند در برابر انسان مى‏گشايد گام نهد؛ پس ايمان او كامل نمى‏شود. همچنين است كسى كه در برخورد با گناه اختيار از كف مى‏دهد و مرتكب گناه مى‏شود. او نيز به هنگام گناه، گويى از خدايى كه مى‏شناسد غافل مى‏شود و به اقتضاى ايمان نظرى خود عمل نمى‏كند.

در روايات بر رابطه ايمان و صبر تاكيد بسيارى شده است.

اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:

و عليكم بالصبر فان الصبر من الايمان كالرأس من الجسد و لا خير فى جسد لا رأس معه و لا فى ايمان لا صبر معه؛ (6)

صبر پيشه كنيد! زيرا صبر براى ايمان همچون سر براى بدن است و هيچ خيرى در بدن بدون سر نيست و هيچ خيرى در ايمانى كه صبر با آن نيست نمى‏باشد.

ايشان در روايت ديگرى فرموده‏اند:

الايمان على اربع دعائم: على الصبر و اليقين والعدل والجهاد؛ (7)

ايمان بر چهار ستون استوار است: صبر و يقين و عدل و جهاد.

ايمان نظرى و عملى در انسان متقى جمع است. به عبارت ديگر انسان با تقوا به شناختى صحيح درباره خداوند دست مى‏يابد، به صراط مستقيم رهنمون مى‏شود و وظايف خويش را مى‏شناسد. او به لحاظ عملى نيز مطيع فرمان پروردگار خويش است و از حدود صراط مستقيم تجاوز نمى‏كند. اميرالمؤمنين(ع) در ذكر اوصاف متقين بارها ويژگى صبر را در متقين يادآور شده‏اند. ايشان در خطبه همان ضمن بر شمردن علامات متقين مى‏فرمايند: و من علامة احدهم... صبراً فى شدة و در جاى ديگرى از همان خطبه فرمودند: و فى المكاره صبور در همان جا مى‏فرمايند: زندگى دنيوى در نظر انسان متقى كوتاه و در مقايسه با جهان آخرت ناچيز است.

صبروا اياماً قصيره اعقبتهم راحة طويله. صبر مورد نظر در اين جمله همه انواع صبر را در بر مى‏گيرد، زيرا حيات پرهيزكاران آكنده از صبر بر مصائب، طاعات و معاصى است.

انسان متقى به آخرت ايمان دارد و در نتيجه بر طاعت و معصيت خداوند صبر مى‏كند و موجب جلب نعمت‏هاى خدا مى‏شود. اميرمؤمنان على(ع) فرمودند:

و استتموا نعم اللَّه عليكم بالصبر على طاعته و المجانبة لمعصيته فان غداً من اليوم قريب؛ (8)

و با شكيبايى بر طاعت خدا و دورى گزيدن از معصيت او كامل ساختن نعمت‏هايش را بخواهيد كه فردا به امروز نزديك است.

آثار صبر

آثار صبر بسيار زياد است. آشكارترين اثر صبر، نتيجه‏اى است كه تجربه گواه آن است. همه انسان‏ها را به تجربه دريافته‏اند كه صبر و ظفر قرين هم هستند.

اميرالمؤمنين(ع) در اين باره مى‏فرمايند:

لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان؛ (9)

انسان شكيبا پيروزى را از دست نمى‏دهد اگر چه زمانى طولانى بر او بگذرد.

يكى ديگر از نتايج صبر، اين است كه انسان صبور از ارتكاب گناهانى همچون جزع بر قضاى خداوند ايمن است و بر صبورى خود پاداش مى‏گيرد:

ان صبرت جرى عليك القدر و انت مأجور. و ان جزعت جرى عليك القدر و انت مأذور؛ (10)

اگر شكيبايى كنى حكم خدا بر تو جارى مى‏شود و پاداش داده مى‏شوى و اگر بى‏تابى كنى باز هم تقدير خدا بر تو جارى است ولى گناهكارى.

كسى كه صبر مى‏كند خداوند دعاى او را مستجاب مى‏كند و جبران مصيبت او را مى‏كند از پيامبر اكرم(ص) روايت شده است:

ما من عبد مؤمن اصيب بمصيبة فقال - كما امره اللَّه - انا للَّه و انااليه راجعون اللهم اجرنى فى مصيبتى و اعقبنى خيراً منها الا و فعل اللَّه ذلك؛ (11)

هر بنده مؤمنى كه بر او مصيبتى وارد آيد و چنان كه خداوند او را فرمان داده است بگويد: ما از خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم، خداوندا! مرا در اين مصيبت پاداش ده و بهتر از اين را برايم پيش آور، خداوند همان گونه با او عمل مى‏كند.

در قرآن كريم اثرى برتر و بالاتر از اين براى صبر بيان شده است:

و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا للَّه و انا اليه راجعون* اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون؛ (12)

آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد مى‏گويند: ما از آن خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم* بر آنان درودها و رحمتى از پروردگارشان است و ايشان راه يافتگان هستند.

چه پاداش و اثرى بالاتر از اين كه درود و رحمت خداوند شامل حال انسان شود و هدايت يافتگى او به امضاى پروردگار رسد. صابران كه بر طاعات و معاصى شكيبايى مى‏كنند، آخرتى نيكو دارندو پاداش‏هاى بى حساب خداوند بر آنان مى‏بارد:

انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب؛ (13)

بى ترديد شكيبايان پاداش خود را بى‏حساب خواهند يافت.

از امام صادق(ع) روايت شده است كه: در روز قيامت دسته‏اى از مردم برمى‏خيزند و در مقابل در بهشت مى‏ايستند و آن در را مى‏كوبند. به آنان گفته مى‏شود كه: شما چه كسانى هستيد؟ آنان مى‏گويند: ما اهل صبر هستيم. به آنان گفته مى‏شود: بر چه چيز صبر كرديد؟ مى‏گويند بر طاعت و معصيت خدا صبر كرديم. پس خداوند مى‏فرمايد: راست گفتند آنان را به بهشت وارد كنيد. امام صادق(ع) فرمودند: اين همان قول خداوند است كه فرمود: انما يوفى الصابرون‏اجرهم بغير حساب.

صبر در برابر بلايا، انسان را از محاسبه آخرت آسوده خاطر مى‏سازد. در حديث قدسى آمده است كه خداوند فرمود:

اذا وجهت الى عبد من عبيدى مصيبة فى ذاته او ماله او ولده، ثم استقبل ذلك بصبر جميل استحييت منه ان انصب له ميزاناً و انشر له ديواناً؛ (14)

چون در ذات يا مال يا فرزند بنده‏اى از بندگان من مصيبتى روى كند و او با آن مصيبت به شكيبايى نيكو برده شود، از برپاداشتن ميزان و گشودن دفتر محاسبه حيا مى‏كنم.

صبر در برابر بلايا باعث رشد انسان و ترقى او در مراتب كمال است. در روايتى از پيامبر كرم نقل شده است كه فرمودند:

ان الرجل ليكون له الدرجه عند اللَّه - تعالى - لا يبلغها بعمل حتى يبتلى ببلاء فى جسمه فيبلغها بذلك؛

(15)

هر آينه براى مرد درجه‏اى نزد خداوند است كه با هيچ كارى بدان نمى‏رسد تا آن كه خداوند جسم او را به بلايى مبتلا مى‏سازد آن گاه بدان درجه به سبب آن بلا مى‏رسد.

صبر بر طاعت و معصيت انسان را بهشتى مى‏كند.

چگونه مى‏توان صبور شد؟

پاسخ اين سؤال با توجه به مطالبى كه تاكنون گفته شد معلوم است. راه‏هاى تحصيل صبر را با توجه به مطالب گذشته مى‏توان اين گونه خلاصه كرد:

تقويت معرفت و يقين به خداوند و حكمت و خيرخواهى او؛

توجه به آثار مثبت صبر، از قبيل: پيروزى دنيايى، تبديل مصائب به لطف و رحمت خداوند و استجابت دعا، اسودگى خاطر از حساب آخرت، دخول در بهشت و...؛

توجه به اين كه ملكه صبر، شرط توفيق به انجام تكاليف و پرهيز از گناهان است و همه كارهاى انسان با صبر به نتيجه خواهد رسيد؛

كسى كه شكيبايى مى‏كند افزون بر آن كه آخرتى نيكو دارد، زندگى دنياى او نيز آرام و موفقيت‏ آميزتر است. انديشيدن به اين واقعيت نيز انسان را به شكيبايى راغب مى‏سازد؛

پس از توجه و تفكر در اين واقعيات، بايد براى تحصيل صبر ممارست نمود. پيش از آن كه ملكه صبر تحصيل شود، بايد بكوشيم در معرض امورى كه بالاتر از توان شكيبايى ماست واقع نشويم؛

به عواقب و نتايج سوء ناشكيبايى انديشه كنيم تا ناخوشايندى آن عواقب، ما را از ناشكيبايى باز دارد. آثار سوئى همچون اضطراب در زندگى دنيا، دورى از رحمت و پاداش خداوند، پشيمانى و سرافكندگى در درگاه خداوند و...

جشن شکرگزاری با عنوان «صبر و شکر پیروان ادیان توحیدی» در مکان‌های دینی آتشکده تهران، کلیسای حضرت مریم، کنیسه حییم کلیمیان و مسجد حضرت ابراهیم، در تهران، خیابان سی تیر به گونه‌ی مجزا و با حضور بزرگان و نمایندگان ادیان توحیدی در روز سه شنبه ۲۱ بهمن‌ماه 1399 خورشیدی برگزار گردیدبرای ما از مفهوم صبر در ادیان یهود و زرتشتی و مسیحیت بنویسید

پی نوشت ها :

1 - اصول كافى، ج 2، باب الصبر.

2 -نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 55.

3 - تغابن، 14.

4 - منافقون، 9.

5 - اصول كافى، ج 2، باب الصبر، حديث 15.

6 -نهج ‏البلاغه، كلمات قصار، 82.

7 - همان، كلمات قصار، 31.

8 -نهج ‏البلاغه، خطبه 188.

9 -نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 153.

10 -نهج ‏البلاغه، كلمات قصار، 291.

11 - جامع السعادات، ج 3، ص 288.

12 - بقره، 157 - 156.

13 - زمر، 10.

14 - جامع السعادات، ج 3، ص 288.

15 - جامع السعادات، ج 3، ص 289.

ahlolbait.com

نویسنده:

محمود فتحعلی خانی

منبع:

أموزه هاي بنيادين علم ا خلاق ج 1

دل شکسته با بدن چه می‌کند؟

در صحبتی که اخیرا از مولانا بهزاد فقهی شنیدم تعبیر جالبی را از دل شکسته عنوان می نمودند هیچ پادشاهی از اینکه اندوخته و سرمایه ی حزن و اندوه را به نزدش ببری خوشنود نخواهد شد.چرا که همگان به دنبال کالای خوب می گردند .تنها خداست که به دنبال متاع (دل شکسته) می گردد. و خزانه ی او پر از اینگونه اجناس است .پروردگارا سرمایه ی ما همین اه سرد و دلهای شکسته است از ما بپذیر .

مشاهده آیه در سوره

از کنارم رد شدی و عاشقم کردی جهان زیبا شد
فکر کردم که رفیق شب تنهایی من پیدا شد
─|♫●♪♪♫|─
بی تو من اندازه ی زیباییت دلتنگم بی رویایم
تا تو من کردی و من تا آخرین روز جهان تنهایم
─|♫●♪♪♫|─
من شکسته ام ببین بی تو خسته ام از این
جهانی که باید از تو بگذرم
─|♫●♪♪♫|─
پای به پای من بمان بمان آشنای من بمان
بگو من غم تو را کجا ببرم

مشاهده آیه در سوره

بسیاری از افراد دست کم یک بار تجربه دل شکستگی را دارند و می‌دانند که شکسته شدن قلب چقدر می تواند دردناک باشد. اما این صدمه فراتر از احساس غم و اندوه است. تخریب یک رابطه می‌تواند به طرق مختلف از عادات غذا خوردن و خوابیدن گرفته تا توانایی تمرکز و خلق و خوی بر سلامت جسمی و روانی تأثیر گذارد.

دل شکسته با بدن چه می‌کند؟

بسیاری از افراد دست کم یک بار تجربه دل شکستگی را دارند و می‌دانند که شکسته شدن قلب چقدر می تواند دردناک باشد.

اما این صدمه فراتر از احساس غم و اندوه است.

تخریب یک رابطه می‌تواند به طرق مختلف از عادات غذا خوردن و خوابیدن گرفته

تا توانایی تمرکز و خلق و خوی بر سلامت جسمی و روانی تأثیر گذارد.

گروه زندگی - دکتر «یاسمین عمر»، استادیار «دپارتمان روانپزشکی و علوم رفتاری» در «کالج پزشکی بیلور» در آمریکا می‌گوید:

یک تعریف بالینی برای «دل شکستگی» به خودی خود وجود ندارد، اما اغلب افراد ممکن است علائم افسردگی را پس از یک رویداد تلخ مهم تجربه کنند.

عمر توضیح می‌دهد که علائم افسردگی بالینی عبارتند از خلق و خوی افسرده و یا از دست دادن علاقه یا لذت بردن.

با این حال علاوه بر از این دو علامت یاد شده، فرد باید حداقل پنج مورد از علائم زیر را داشته باشد تا افسرده تشخیص داده شود.

این علائم عبارتند از کاهش یا افزایش ناخواسته وزن، اختلال در خواب، تغییر در حرکت (حرکت بسیار سریعتر یا کندتر از حد معمول)،

خستگی، بی ارزشی یا احساس گناه، مشکل در تمرکز یا تصمیم گیری و بروز افکار خودکشی.

عمر توضیح می‌دهد که این علائم باید «قابل توجه» باشند و دست کم دو هفته ادامه داشته باشد تا فرد افسرده تشخیص داده شود.

عمر می‌گوید: این علائم همگی به صورت پیوسته و با درجات مختلف رخ می‌دهند،

بنابراین حتی اگر آنقدر هم شدید نباشند که به عنوان افسردگی بالینی به حساب بیایند باز هم می‌توانند بر فرد تأثیر گذارند.

وی می گوید: بسیاری از این علائم می‌تواند به دنبال بروز یک رویداد مهم مانند هر نوع جدایی و یا طلاق ایجاد شوند

با این حال ممکن است فرد از نظر بالینی افسرده تشخیص داده نشود.

در این گزارش تاثیر دل شکستگی بر سلامت اعضای مختلف بدن و راهکارهایی برای مقابله با آن ارائه شده است.

قلب

دکتر «لاکسمی مهتا» متخصص قلب و مدیر بخش قلب و عروق در «مرکز پزشکی وکسنر» در دانشگاه «ایالتی اوهایو» می‌گوید:

استرس فیزیکی یا عاطفی «می‌تواند باعث بروز این احساس شود که بدن مورد حمله قرار گرفته است

که این موضوع به بروز مکانیسم اولیه ای برای زنده ماندن به نام «واکنش ستیز یا گریز» منجر می‌شود.

واکنش ستیز یا گریز، یک واکنش فیزیولوژیک است که جانداران در پاسخ به ادراکاتشان

نسبت به موقعیت‌های خطرناک، حمله، یا فرار برای نجات خود نشان می‌دهند.

این رویدادهای دارای بار احساسی، باعث می شود که بدن هورمون های استرس به نام «کورتیزول» و «آدرنالین» ترشح کند،

که به طور موقت ضربان قلب را افزایش می‌دهند و رگ های خونی را منقبض می‌کند تا خون بیشتری به جای اندام ها به هسته بدن برسد.

فشار خون نیز ممکن است به طور موقت به دلیل استرس بالا رود.

در برخی موارد، بروز یک دل شکستگی، طلاق و یا سایر از دست دادن ها می‌تواند به بروز یک بیماری جدی سلامتی منجر شود

که در واقع «سندرم قلب شکسته» نامیده می‌شود، که به عنوان «کاردیومیوپاتی استرس» یا «سندرم تاکوتسوبو» نیز شناخته می‌شود.

طبق اعلام محققان دانشکده پزشکی دانشگاه «جانز هاپکینز»، سندرم قلب شکسته می‌تواند در عرض چند دقیقه یا چند ساعت پس از یک رویداد استرس‌زا

باعث بروز درد ناگهانی قفسه سینه و تنگی نفس شود.

برخی افراد نیز ممکن است احساس کنند که دچار حمله قلبی شده اند.

اگر بعد از یک رویداد استرس‌زا درد مداوم قفسه سینه یا تنگی نفس را تجربه می‌کنید، حتما با فوریت‌های پزشکی تماس بگیرید.

مغز

استرس ناشی از جدایی ناخواسته می تواند تفکر و تمرکز را دشوار کند.

عمر توضیح می‌دهد: جدایی اغلب امنیت عاطفی و احساس قابل پیش بینی بودن را در زندگی به چالش می‌کشد.

ذهن برای پردازش این موضوع و ایجاد حس جدیدی از ایمنی و قابلیت پیش بینی، به زمان نیاز دارد،

که این موضوع تمرکز فرد را برای انجام سایر وظایف ضعیف می‌کند.

عمر می‌گوید بسته به شخص و ماهیت جدایی، گاهی اوقات افراد برای رسیدن به یک نتیجه یا دستیابی به یک درک جدید،

دچار «نشخوار فکری» می‌شوند یعنی بطور مکرر در مورد چیزی در جهت منفی فکر می‌کنند.

برخلاف تفکر، نشخوار فکری به مرور زمان باعث بدتر شدن احساس و بروز مشکل بیشتر در تمرکز می شود.

دستگاه گوارش

پس از قطع رابطه، ممکن است متوجه شوید که حتی غذاهای مورد علاقه تان جذابیت خود را از دست داده‌اند.

دلیل آن این است که استرس ناشی از جدایی باعث افزایش سطح کورتیزول و آدرنالین می‌شود که می‌تواند منجر به سرکوب اشتها در برخی افراد شود.

در این افراد بدن در حالت «جنگ یا گریز» قرار می‌گیرد که به طور موقت اشتها را از بین می‌رود.

با این حال، اگر ترشح سطوح بالای کورتیزول ادامه پیدا کند، می‌تواند منجر به بروز غذا خوردن ناشی از استرس یا غذا خوردن احساسی شود.

ریه ها

ریه‌ها از دیگر اندامی هستند که تحت‌تاثیر دل شکستی قرار می گیرند؛

برخی افراد بعد از جدایی تصور می‌کنند که برای نفس کشیدن مشکل دارند که البته این موضوع حقیقت دارد.

به گفته مهتا، افزایش سطح هورمون استرس در پی از دست دادن یک رابطه، می‌تواند بر تعداد تنفس های فرد تأثیر گذاشته

و به تنگی نفس یا تنفس سریع تر منجر شود.

وی می‌گوید: برخی از افراد ممکن است دچار اضطراب و حملات پانیک نیز بشوند.

مهتا می‌گوید: اگر دچار تنگی نفس جدید و یا هر گونه ناراحتی در ناحیه قفسه سینه هستید، باید فورا به پزشک مراجعه کنید.

سیستم ایمنی بدن

سیستم ایمنی بدن نیز از دل شکستی در امان نمی‌ماند بطوریکه استرس، می تواند باعث التهاب و تضعیف سیستم ایمنی بدن شود

و افراد را در برابر عفونت ها آسیب پذیرتر کند.

هورمون های استرس همچنین می‌توانند موجب کاهش لنفوسیت های بدن شوند؛

لنفوسیت‌ها، گلبول‌های سفید خون هستند که به مبارزه با عفونت کمک می‌کنند.

خواب

دل شکستگی با سخت‌تر کردن به خواب رفتن یا در خواب ماندن و یا با ایجاد خواب زیاد در فرد، بر خواب نیز تأثیر می‌گذارد.

به گفته عمر،مردم در زمینه نحوه مقابله و واکنش به استرس بطرز متفاوتی عمل می‌کنند؛

برخی افراد به عنوان نوعی راهکار برای فرار یا گریز از یادآوری یک رویداد عاطفی بیشتر می‌خوابند؛

بنابراین یک رویداد عاطفی جدی منجر به بروز «خواب فرار» در برخی از افراد می‌شود.

در حالی‌که دیگران ممکن است به گونه‌ای متفاوت با این ناراحتی کنار بیایند بطوری که شب‌ها بیشتر فکر کنند و بی‌خواب شوند.

چگونه دل‌شکستگی کنار بیاییم!

کنار آمدن با از دست دادن یک رابطه آسان نیست،

اما کارشناسان می‌گویند که می‌توان با انجام کارهایی با حفظ سلامت جسمی و روانی از این حادثه عبور کرد.

مهتا می‌گوید: ورزش همیشه برای سلامت روانی و جسمی انسان مفید بوده و هست.

ورزش می‌تواند تسکین دهنده استرس باشد و می‌تواند کمک کند تا انرژی منفی از بدن خارج شود.

لزومی ندارد که برای ورزش کردن حتما به باشگاه رفت بلکه می‌توان تنها با یک پیاده روی ساده از فواید ورزش برای عبور کردن از این واقعه استفاده کرد.

وی همچنین داشتن یک رژیم غذایی سالم و متعادل را از دیگر راهکارها برای کنار آمدن با جدایی توصیف کرد و گفت:

با حفظ این رژیم غذایی و پرهیز از مصرف هر نوع دارو می‌توان به سلامت از این دل شکستگی عبور کرد.

مهتا استفاده از تکنیک‌های ذهن‌آگاهی مانند مدیتیشن و تنفس عمیق، و همچنین یوگا

برای کاهش افسردگی، استرس و اضطراب و ایجاد آرامش «ضروری هستند».

عمر می گوید: بسیاری از مردم احساس طرد شدگی، شکست، درماندگی و حتی سردرگمی می کنند.

بروز امواجی از احساسات مختلط مانند درد، خشم، تسکین، اضطراب و قدردانی طبیعی و سالم است

وی افزود: شناخت علت بروز این احساسات کمک می‌کند تا اتمام رابطه را به روشی سالم پردازش کنیم

و از تأثیر منفی آنها بر روابط آینده جلوگیری کنیم.

با این حال، اگر با رعایت موارد ذکر شده در این گزارش باز هم برای سپری کردن دوران جدایی مشکل دارید یا احساس افسردگی می‌کنید،

کارشناسان توصیه می‌کنند به دنبال مشاوره سلامت روان باشید.

مهتا می‌گوید: داشتن فردی که بتوان با وی به شیوه‌ای ایمن و محرمانه صحبت کرد

در زمانیکه فرد دوران پر تنشی را در زندگی خود سپری می‌کند، ضروری است.moshazو......