ایمان و توکل خالصانه بر پروردگار ویژگی اصلی تمام قهرمانان شاهنامه است
یکی از منتقدان ادبی درباره ارزش کار فردوسی در شاهنامه گفت: از آموزههای مهم شاهنامه را میتوان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روانشناسی انسانها و جستجوی انگیزههای روانی آنها برای اقدام در هر کار دانست.
به گزارش خبرگزاری رضوی، هشتمین برنامه حکیم خرد " نشست ادبی شاهنامهخوانی" در فصل تابستان با حضور حمید تجریشی در کتابخانه فرهنگسرای گلستان برگزار شد. در این برنامه که با هدف آشنایی بیشتر مخاطبان با گنجینههای اصیل و غنی ادبیات فارسی اجرا میگردد، حمید تجریشی، کارشناس برنامه، به شرح و تفسیر ابیات شاهنامه فردوسی پرداخت.
او در ادامه مباحث جلسه قبل، پیرامون داستان «زال و رودابه» در شاهنامه صحبت کرد و گفت: داستان «زال و رودابه» را باید یکی از بخشهای مهم و آموزنده شاهنامه دانست. مباحثی که در این داستان مطرح میشود، علاوه بر وجه داستانی و زیبایی خود، نکات آموزنده فراوانی نیز دارد که در این جلسه به آن اشاره خواهیم کرد.
وی سپس به مباحث مهم و تعلیمی داستان «زال و رودابه» در شاهنامه پرداخت و گفت: اولین موضوع مهم در شاهنامه و به ویژه در این داستان، موضوع ایمان و توکل خلوصانه به پروردگار است. در تمام قسمتهای شاهنامه، یاد خدا، توکل به او و مددخواستن از او ذکر دائم و مستمر فردوسی است. در شاهنامه، هرنامهای که یک پهلوان به شاه یا پهلوانان دیگر مینویسد مانند نامههای سام به منوچهر یا زال به سام و یا هر نامهای که فرزندی به پدر یا مادرش مینویسد مثل نامههای منوچهر به فریدون، نامه فرانک به فریدون و ... با ابیاتی پرحکمت و شیوا زبان به ستایش پروردگار، قدردانی از نعمتهای او و نقل حکمت امور در خلقت او گشوده میشود. این موضوع در مورد تمام شخصیتهای مهم شاهنامه نیز صادق است. وجود ابیات اینچنینی در شاهنامه نشان میدهد که فردوسی همچون عارفی راستین از ذکر قلبی عابدانه غافل نیست و از خواننده کتابش میخواهد که او نیز همانند خودش، نام و یاد خدا را سرلوحه تمام کارهای کوچک و بزرگ زندگیاش قرار بدهد.
صدق و راستی در عشق، ویژگی بارز عاشقان در شاهنامه
تجریشی به صدق و راستی در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر، نمایش صدق و اخلاص رودابه و زال در پایبندی به عشق عفیف و پاک خود و نترسیدن از ملامت دشمنان، تهدید بدخواهان و خیرخواهی تهی از دانش اطرافیان است. اساسا باید به یاد داشته باشیم که اولین مانع در راه وصول به حقیقت و رسیدن به محبوب، احساس ترس در مقابل بدگویان است. چنانکه زال با آنکه میداند عشق بیدار شده در قلبش، به علت تخالف دو طایفه ایرانی و عرب، یک عشق ممنوع است و احتمال دارد سام و منوچهر به چنین ازدواجی رضایت ندهند، در همان ابتدا سرتسلیم فرو نمیآورد و فرمانبرداری از خدای عشق و محبت را به فرمانبرداری از هر قدرت دیگری ترجیح میدهد. رودابه نیز در پایداری و دفاع از عشق پاک خود، صداقت و شجاعت به خرج میدهد؛ نه از ملامت دوستان و اطرافیان و نه از تنبیه مادرش، ترس به دل راه نمیدهد و در نهایت نیز به پاس راستگوئی و نیت پاکشان، پروردگار خیرخواه، ایشان را به مراد دلشان میرساند. به تعبیر فرزانگام و عرفان عالیمقام، عشق زمانی ارزشمند است که مبتنی بر سست عهدی و تزویر و دروغ نباشد. به قول مولانا:
عشق هایی کمتر پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
این کارشناس شعر و ادبیات به موضوع اهمیت به زن در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر تقابل با بیحرمتی مرد عرب نسبت به زنان است. مهراب که از نسل تازیان جاهل پیش از بعثت پیامبر اکرم صلیالله عیله و آله و سلم است، با اظهار تاسف از اینکه خداوند به او دختری داده است، قصد دارد تا او را زنده بهگور کند اما در عین حال، فردوسی شخصیتی مثل سیندخت، همسر مهراب را قرار میدهد که شخصیتی خردمند است و در راه نجات دخترش و جلوگیری از ایجاد جنگ و آشوب میان ایران و کابل، چنان درایتی را از خود نشان میدهد که سام پهلوان در ستایش او سخنان پر از مدح و تحسین را بیان میکند.
او اضافه کرد: موضوع مهم دیگری که در شاهنامه مطرح میشود، اعتقاد به تقدیرگرایی و توجه به نقش آسمان در سرنوشت انسانها است. این مطلب یکی از بن مایههای حکمی شاهنامه و از جمله مسائل مورد توجه فردوسی است. دقت داشته باشید که در شاهنامه هرگاه بزرگان با واقعهای روبهرو میشدند که از خیر و شر عواقب آن آگاه نبودند، به ستارهشناسان و موبدان روحانی مراجعه میکردند و از آنان میخواستند تا با تحقیق در علم نجوم از حقیقت ماجرا اطلاع یابند. بنابراین میتوان گفت که هیچ واقعه مهمی در شاهنامه رخ نمیدهد که بزرگان بدون اطلاع از اصحاب نجوم و موبدان آگاه در باب آن دست به کاری بزنند. از قضا پیشبینی موبدان هم غالبا صحیح از آب درمیآید. هلمر رینگرن، نویسنده و محقق سوئدی در کتابی تحت عنوان «تقدیر باوری در منظومه های حماسی ایران، شاهنامه و ویس ورامین» که توسط آقای ابوالفضل خطیبی ترجمه شده است، ضمن بررسی علمی دقیق، این موضوع را از جهات مختلف بهویژه از جهت تقارن و همسویی با مشکلات بزرگ فلسفی یعنی جبر و اختیار بررسی کرده و به نتایج جالب توجهی نیز دست یافته است.
فردوسی، روانشناسی برای روح انسانها
تجریشی به دیگر آموزه مهم شاهنامه فردوسی اشاره کرد و گفت: یکی دیگر از آموزههای مهم شاهنامه را میتوان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روانشناسی انسانها و جستجوی انگیزههای روانی آنان برای اقدام در هر کار دانست. در واقع باید گفت که فردوسی مانند یک رماننویس خبره امروزی، در طی سامان بخشیدن به جوانب کلی داستانها و صحنهپردازیهای بینظیر بزم و غم و شادی، ضمن توجه در گفتار خود، پرسوناژهای داستانش را بر آن میدارد تا به نحوی بسیارعالمانه تاثیر نفسانیات بشری را در اتخاذ تصمیمات نشان بدهد. برای مثال، با نمایش برخی از صفات نیک و ملکات شایسته مهراب او را مورد تحسین زال میسازد و بالعکس. فردوسی با چنین کارهای روان شناسانه، باطن قهرمانان شاهنامه را به ما نشان میدهد. او در انجام چنین امری بسیار دقیق است و آنقدر اصرار میورزد که میتوان گفت هیچ سخنی بر زبان شخصیتهای اثرش نمیرود که فردوسی زمینه روانی-نفسانی گفتن آن را به ما نشان نداده باشد.
وی گفت: یکی از موضوعات مهمی که در این داستان دیده میشود، استفاده زال از نقطه ضعف پدرش برای بیرون افکندن او از خانه است و البته عذاب وجدانی که بعدا گریبانگریش میشود. فردوسی با نقل این ماجرا ما را آگاه میسازد که اگر چه استفاده از نقطه ضعف انسانها برای پیش برد کار خویش امری شرافتمندانه و خداپسندانه نیست، اما اگر شخصی در راه امر خیر، با نیتی پاک و برای رضای خدا چنین عملی را انجام دهد گناهی برای او متصور نیست. زال یکی دوبار از حساسیت وجدان سام برای جور و ستمی که در حقش روا داشته استفاده میکند و سام با آنکه قلبا راضی به انجام خواسته زال نیست ولی رقت احساسات و رافت پدریاش که همان نقطه ضعف او است، او را وادار به مدارا با فرزند میسازد. در قسمتهای دیگری از شاهنامه نیز چنین نمونههایی مبنی بر استفاده شایسته و ناشایسته شخصیتها از نقطه ضعفهای یکدیگر نمودار است.
حمید تجریشی به آخرین آموزه از شاهنامه اشاره کرد و گفت: نکات ریز و درشت دیگری هم در همین داستان وجود دارد. برای مثال به ماجرای برخورد سیندخت با زن واسطهای که میان زال و رودابه به خبر بردن و انتقال هدایای طرفین مشغول است، اشاره میکنم. فردوسی برای توصیف مواجهه سیندخت با آن زن، فقط در چند بیت موجز نکات بسیار ظریف و قابل تاملی را مطرح میکند که ضمن نقل داستان به آنها اشاره خواهیم کرد.
وی سپس ابیاتی از شاهنامه پیرامون داستان زال و رودابه را خواند.
میان سپهدار و آن سرو بن
زنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوان
هم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه رو
بگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چارهجوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همین است راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار...
تجریشی در توضیح این ابیات گفت: همانطور که اشاره شد، خانم واسطهای وجود داشت که پیامها و هدایا را منتقل میکرد. آن زن پیش زال آمد تا پیامی را برای رودابه ببرد. زال به او گفت که به رودابه پیام بدهد که اگر چه اوضاع خوب نیست اما بهزودی کلید خوشایندی این در را بدست خواهد آورد. پدرم، سام در ابتدا راضی نمیشد اما اکنون راضی به این ازدواج شده است. وقتی که آن زن این پیام را برای رودابه برد، رودابه از خوشحالی او را روی صندلی زرنشان، نشاند و به او شال و روسری از طلا هدیه داد. سیندوخت از کاری که رودابه کرده است ناراحت است و قضیه رودابه و زال را به منوچهر میگوید و مهراب نیز به شدت ناراحت میشود و حتی میگوید: ای کاش زنده بگورش میکردم اما بعد از مدتی با دیدن دخترش حالش عوض میشود و به او میگوید چرا با این اهریمن میخواهی ازدواج کنی؟ این گفتگوی پدر و دختر ادامه دارد.
جلوه های حکمت الهی در شاهنامه
ستاره منوچهری- شاهنامه فردوسی را که ورق میزنیم، در هر بیت و داستان، نشانی از حکمت والای دینی و انسانی مییابیم. به درستی که واژه «حکیم» برازنده ابوالقاسم فردوسی توسی است؛ کسی که با سرودن شاهنامه، جانی دوباره به زبان فارسی بخشید و حماسه ملی ایرانیان را ماندگار کرد. از مهمترین ویژگیهای شاهنامه، بازتاب حکمت و اندیشه دینی در مقدمه و متن آن است؛ به طوری که رهبر انقلاب هم در جلسه با شاعران در سال 90 به این نکته اشاره کرده و گفتهاند: «شاهنامه فردوسی پر از حکمت است. او انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی». ایشان همچنین در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران در اسفند 70 در اینباره خاطر نشان کردهاند: «خوشبختانه ادبیات سلف ما همهاش در جهت ارزشهای الهی و اسلامی است؛ از جمله همین شاهنامه... حقیقت قضیه این است که فردوسی یک حکیم است؛ تعارف که نکردیم به فردوسی، حکیم گفتیم. الان چند صد سال است که دارند به فردوسی، حکیم میگویند. حکمت فردوسی چیست؟ حکمت الهیِ اسلامی. شما خیال نکنید که در حکمت فردوسی، یک ذره حکمت زردشتی وجود دارد. فردوسی آن وقتی که از اسفندیار تعریف میکند، روی دینداری او تکیه میکند... فردوسی از اول با نام خدا شروع میکند: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد. تا آخر هم همینطور است. فردوسی را با این چشم نگاه کنید. فردوسی، خدای سخن است. او زبان مستحکم و استواری دارد و واقعاً پدر زبان فارسی امروز است. او دلباخته و مجذوب مفاهیم حکمت اسلامی بود. شما خیال میکنید که اگر در شاهنامه فردوسی چیزی برخلاف مفاهیم اسلامی وجود داشت، اینقدر در جوامع اسلامی جا میافتاد؟» درخصوص اندیشه دینی فردوسی در شاهنامه و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این اثر با دکتر محمدحسن مقیسه، استاد دانشگاه گفتوگو کردهایم. مرامنامه توحیدی فردوسی در مقدمه شاهنامه دکتر مقیسه، حکمت دینی و توحیدباوری فردوسی در مقدمه شاهنامه را بسیار جامع توصیف میکند و میگوید: «فردوسی اثر بزرگ خود را با نام خدا شروع و از همان آغاز اعلام میکند بینش و روش او چیست. او در دو بیت اول چند نکته را یادآور میشود: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد/ خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای. نخست آنکه نظرش را آشکار بیان میکند. دیگر آنکه خداوند را برتر از همهچیز و همهکس میداند. چرا فردوسی روی این موضوع تکیه دارد؟ این روح خالص توحیدی است. اگر ما بدانیم خداوند برتر از همه قدرتهای مادی است، دیگر نباید در عرض قدرت توحیدی، قدرت پادشاهی را مطرح کنیم. وقتی فردوسی در تشریح قدرت بینهایت خداوند میگوید: خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای، یعنی قدرتی که در تصور هم نمیگنجد و هر چه هست و نیست، از آن اوست. تعریف فردوسی از توحید در همین دو بیت، تعریف جامعی است؛ به ویژه هنگامی که میگوید: ز نام و نشان و گمان برتر است، یا تأکید میکند: نیابد بدو نیز اندیشه راه/ که او برتر از نام و از جایگاه. این ابیات یکی از بهترین توحیدیههایی است که در ادبیات فارسی آفریده شده و هرکدام آنها نیازمند شرح مبسوط است. فردوسی بعد از توحیدیه ، سراغ یکی از آفرینشهای برتر خداوند میرود که چون هدیهای ارزشمند به انسان عرضه شدهاست. این هدیه از نظر او عقل و خرد آدمی است که هم در دنیا و هم در آخرت دستگیر انسان است: خرد رهنمای و خرد رهگشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای. تعریفی که فردوسی در این بخش از خرد به دست میدهد، کاملاً منطبق با متن اسلامی و رویه حکمی و قرآنی است اما ظرافتکاری فردوسی این است که این حکمتهای متعالی را شاعرانه به ما معرفی میکند تا به شیرینی و روانی در دل و ذهنمان بنشیند: خرد چشم جان است چون بنگری/ تو بی چشم شادان جهان نسپری. پس از این مقدمه، فردوسی به سراغ آفرینش آسمان و دریا و کوه و چهار گوهر هستی و انسان میرود. نکته مهم دیگر در مقدمه شاهنامه مطالبی است که به پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) اختصاص داده شده؛ یعنی نبوت و ولایت که به دنبال توحید، مطرح میشود و ساختار ذهنی باورمند فردوسی را به ما نشان می دهد. این موضوع هم در زمانه خودش بسیار مهم بوده و هم ملاکی است برای همه دوستداران و یاوران ولایت و امامت در همه زمانها. فردوسی در قامت شعر مَثَلی زده از یک کشتی که علی بن ابی طالب(ع) در آن در کنار پیامبر(ص) قرار گرفته است: یکی پهن کشتی بسان عروس/ بیاراسته همچو چشم خروس/ محمد بدو اندرون با علی/ همان اهل بیت نبی و وصی. از نظر فردوسی، رستگار کسی است که به نبوت و ولایت در زیر سایه توحید معتقد باشد: اگر چشم داری به دیگر سرای/ به نزد نبی و علی گیر جای. در همین مرامنامه است که نظر و عقیده خودش را صریح بیان میکند: برین زادم و هم بر این بگذرم/ چنان دان که خاک پی حیدرم». مؤلفههای اسلامی در متن داستانهای شاهنامه این استاد دانشگاه در ادامه به توجه رهبر انقلاب به بازتاب حکمت دینی و اسلامی در متن شاهنامه اشاره میکند و میگوید: «این روزها بعضیها موضوع ایرانیگری را بدون در نظر گرفتن مؤلفه اسلامی ترویج و یک موضوع غیرواقعی را به جامعه تزریق میکنند. بعد از ورود اسلام به ایران، نمیتوانیم مؤلفه اسلامی گری را از ادبیاتمان حذف کنیم. آنچه بخش بسیار مهمی از ادبیات منظوم و منثور ما را در برمیگیرد موضوعاتی است که از مکتب اسلام وارد ادبیات ما شده و پررنگترین آنها در شاهنامه است. فردوسی در مقدمه شاهنامه به صراحت اینها را بیان میکند اما اگر داستانهای رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و هفتخانها بررسی شوند، میبینیم مؤلفههای اسلامی به صورت پوشیده در آنها هم هست. فردوسی در مقدمه، میتوانسته به روشنی نظرش را بیان کند اما داستان رویه دیگری دارد و در آنها هم با رویههای پهلوانی و جوانمردی روبهرو میشویم که برگرفته از نگاه توحید و نبوی است.»
نویسنده: امیرحسین الهیاری
آغاز کتاب و ستایش خِرد:
معناگرایی، توجه به ماوراءالطبیعه و آن چه در پس پردهی ظواهر در جریان است، مدد جستن، امداد یافتن و نیل به آرامش و رضایت با توکل و ایمان.
شاهنامه با پیامی معجزهگونه آغاز میشود که بعد سلامت معنوی در آن از سایر ابعاد برجستهتر است.
به نام خداوند جان و خرد *** کزین برتر اندیشه برنگذرد
(خالقی مطلق، ج1، ستایش خرد، 1)
و جالب این جاست که این سپردن خویش به آن رود جاری فیض و رحمت و الهام از جانب سازمانی که ابعاد سلامت جهان را تعریف و ارائه کرده، بسیار بایسته و محترم شمرده شده است.
خداوندِ فردوسی، خداوند جان و خرد است و خرد در نظر حکیم طوس، حد فاصل تمام خصایل انسانی و حیوانی و نه فقط نقطه جداسازی انسان از حیوانات است. فردوسی اتهام سنگین «بی خردی» را تنها زمانی به کسان میزند که مرزهای بدی و پلشتی را جانانه درنوردیده باشند!
ستایش بی مانند فردوسی از خرد، بسیار شبیه نظر محمدبن زکریای رازی دربارهی خرد است. زکریای رازی در «طب روحانی» هوی را در برابر خرد قرار میدهد و بحثی طولانی و جذاب در این باره دارد.
به هر روی باید گفت که همین تکیهی بنیادی رازی بر خرد و گذاردن هوی در برابر آن از یک سو او را به اتهام مجوس بودن دچار میکند و از سوی دیگر، شیعیان، اسماعیلیان و حتی سُنیان را که مقام وحی و امانت را برتر از عقل میشمرند در برابر او و هماندیشان او چون ابن راوندی، ابوالعلای معری و دیگران قرار میدهد.
در این زمینه چه بسا بتوان گفت که رأی بسیاری از فردوسی پژوهان که برخی سرودههای منسوب به وی را در ستایش عمر و ابوبکر و عثمان و گاه خاندان نبوت، آن هم بی درنگ پس از ستایش او از خرد، الحاقی و غیر اصیل میدانند میتواند از این راه نیز در کنار دلایل دیگر قابل اثبات باشد.
تسلیم و رضا
رضا و تسلیم، مقام اولیاست در عالم شناخت و معنا، برای این که انسان خود را مقصر تمام حوادث و اتفاقاتی که در پیچ و خم مسیر زندگانی میافتند نداند و خویشتن را متهم نکند. در شاهنامه همیشه قدرتی مافوق قدرت و اختیار ما در جهان جریان دارد. (1)
خداوند کیوان و گردان سپهر ***فروزنده ماه و ناهید و مهر
خرد را و جان را همی سنجد اوی ***در اندیشه سخته کی گنجد اوی
(همان: ج1، ستایش خرد، 3 و 10)
دین
فردوسی تکیه بر اندیشههای دین محور و قبول پایههای مذهب را از ارکان سلامت معنوی میشناسد.
به گفتار پیغمبرت راه جوی ***دل از تیرگیها بدین آب شوی
که من شارستانم علیام در است ***درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست ***تو گویی دو گوشم پر آواز اوست
(همان: ج1، ستایش پیغمبر، 94-97)
نیایش به درگاه خداوند و برپا داشتن مراسم برای تقدیس ذات الهی از نیازهای مسلم زندگانی ایرانیان در شاهنامه است. در داستان طهمورث میخوانیم که وی، وزیری نیکو رأی داشته به نام «شیدسپ» که پیوسته روزه میگرفته و شب را با راز و نیاز به درگاه خداوند بی نیاز، به صبح میرسانیده است. روزه و نماز شب رسمی است که شیدسپ بنیاد نهاده است.
هر جا که بشر از قبول و سرنهادن به آن نیروی برتر سرباز زده است دچار انحطاط و نابودی گردیده چنان که در داستان جمشید میخوانیم که او سیصد سال با خوشی و پیروزی در جهان زیست، پس از آن اندک اندک تکبر و خودپسندی وجودش را فراگرفت و کار را به جایی رساند که گفت: مرا خواند باید جهان آفرین و چنین شد که فرّه ایزدی از او بازگشت و مغلوب ضحاک تازی نژاد شد.
و یا در میانهی سفر فریدون به سوی ضحاک، دو برادر فریدون که بر وی حسد میبردند به قصد کشتن وی سنگی را از بالای کوه به سوی او میغلطانند اما فریدون به افسون، آن سنگ را در میانهی راه از حرکت بازمی دارد و همگان میفهمند که فریدون دارای فره ایزدی است.
و فریدون به مدد همین فره ایزدی است که جادوی ضحاک را باطل میکند و بر وی چیره میشود.
جادو و جادوگری، ابزار کارهای اهریمنی است. انسانهای دارای سلامت معنوی هرگز وارد این حیطه نمیشوند مگر در جاهایی که چیرگی بر اهریمن جز به جادو و نیرنگ ممکن نیست، مثلاً در داستان چیرگی «قارَن»، پهلوانِ سپاهِ منوچهر بر «سلم» که در آن از انگشتر تور و نامهای مجعول برای فتح دژ مستحکمی که سلم که در میانهی دریاها دارد استفاده میکند و یا نامهای که سرآغاز آن نام یزدان است و کیخسرو آن را مینویسد و برای فتح دژ بهمن و اثبات فر پادشاهی خویش از آن بهره میگیرد.
سیمرغ
سیمرغ بی شک ملموسترین و برجستهترین جنبهی ماوراءالطبیعه در شاهنامه است که در خطرات، ناچاریها و بیچارگیها پناه امن خاندان دستان میشود.
سیمرغ توانا و خردمند و کاردان است. نمیآید مگر این که او را بخوانند. به آتش زدن پر اگر چه حکایت سیمرغ چنان که در بحثی در ابتدای این نوشتار به آن پرداختهایم، چنان گسترده است که از مرزهای شاهنامه و ادبیات فراتر میرود و سرزمینهای عرفان و اندیشه را درمی نوردد با حماسه و اسطوره درمی آمیزد و نماد پادشاهی و یا حتی پرچم دین میشود. (2)
سیمرغ در تمام ادبیات جهان نقش بازی کرده است. بر فراز البرزکوه باشد یا بر قلهی قاف و یا در جزایر استوایی و یا هند، در حماسهی فردوسی باشد یا در منطق الطیر عطار و یا در «اوستا».
آغاز سیمرغ در شاهنامه با زادن زال پیوند خورده است. زال را پدر به قهر و به جرم ناتندرستی و سپیدیِ مویی به البرزکوه افکند تا طعمهی سیمرغ شود. سیمرغ به طلب غذا از آشیانه به هوا برمی خیزد. زال را برمی گیرد و به آشیانه میبرد تا کودکانش بخورند.
اما یزدان نیکی دهش بر زال میبخشاید و مهری از او بر دل سیمرغ میافکند. آوایی از غیب به سیمرغ میرسد که کودک را نگاهدار زیرا از نسل او مردی خواهد آمد که پشت و پناه ایران و نگهبان تاج و تخت شاهان خواهد شد.
سیمرغ پرورندهی زال است و زال پدر رستم و رستم چشم و چراغ شاهنامه.
نمونههای روشن و زیبایی که میتوان از عطف توجه به سلامت معنوی در شاهنامه سراغ گرفت نیایش نامههای پهلوانان و شاهان است. این نیایشها در هنگام پیروزی، آغاز شاهی و یا درگاه گرفتاریها و میانهی جنگها و پیش از نبردهای بزرگ به جای آورده شدهاند که در ادامه به تفکیک ذکر خواهند شد.
در خلال این نیایشها گاه به نوع برگزاری مراسم و آداب و رسوم نیایش در آن دوران نیز اشاراتی شده که راهگشا و قابل توجه است.
نیایش رستم در خان دوم- بیابان
پی رخش و گویا زبان سوار ***ز گرما و از تشنگی فگار
پیاده شد از اسب و ژوپین به دست ***همی رفت شیدا به کردار مست
همی جست بر چارده بردن همی ***سوی آسمان کرد روی آن گهی
چنین گفت کای داور دادگر ***همه رنج و سختی تو آری به سر
گر ایدونک خوشنودی از رنج من ***بدان گیتی آگنده شد گنج من
بپویم همی تا مگر کردگار ***دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو ***گشاید بی آزار گیهان خدیو
گنهکار و افکندگان تواند ***پرستنده و بندگان تواند
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 302-310)
پس آن گاه به فرمان خداوند، میشی و چشمهای بر او ظاهر شدند:
تهمتن سوی آسمان کرد روی **چنین گفت کای داور راستگوی
هر آن کس که از دادگر یک خدای ***بپیچد ندارد خرد را به جای
که این چشمه آبشخور میش نیست ***همان غُرمِ شتی مرا خویش نیست
بجایی که تنگ اندر آمد سخن ***پناهت به جز پاک یزدان مکن
بر آن غُرم بر آفرین کرد چند ***که از چرخ گردان مبادت گزند
گیا بر درو دشت تو سبز باد ***مبادا ز تو بر دل یوز یاد
ترا هر که یازد به تیر و کمان ***شکسته کمان باد و تیره گمان
که زنده شد از تو گو پیلتن ***وگرنه پراندیشه بود از کفن
که در سینهی اژدهای بزرگ ***نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره کنان و کشان ***ز رستم به دشمن رسیده نشان
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 318-327)
نیایش نامه کیخسرو
چون کیخسرو به نزد کاووس شاه میرسید، ولیعهد بی شک و تردید ایرانیان است. اما در این میان طوس، پسر نوذر و نبیرهی منوچهر خود را برای شاهی سزاوارتر از کیخسرو میداند و این طوس همان است که بارها در شاهنامه نشانههایی از سبک سری و بی خردی را به نمایش گذارده است.
از آن سو گودرز کشواد به هواداری کیخسرو در برابر طوس صف آرایی میکند. کیخسرو جوان اما از این نبرد داخلی بیمناک است و میداند نتیجهی این نزاع هرچه باشد به نفع تورانیان تمام خواهد شد، پس از کاووس چاره میجوید. کاووس میگوید هر دو طرف به سوی دژ بهمن که لانهی دیوان است لشکر کشند و هر کس دژ بهمن را تسخیر و از وجود دیوان پاک کند او بی شک دارای فرّه ایزدی است و شاهی او را سزد.
و این متن نامهای است که کیخسرو مینویسد و به دیوار قلعه میکوبد، نام یزدان برنامه است و طلسم دیوان را باطل میکند. کیخسرو قلعه را به یاری یزدان میگشاید و شاه ایران میشود.
نبیسنده را خواست بر پشت زین ***یکی نامه بر روی قرطاس چین
ز عنبر نبشتند بر پهلوی ***چنان چون بود نامه خسروی
که این نامه از بنده کردگار ***جهانجوی کیخسروی نامدار
که از بند آهرمن بد بجست ***به یزدان زد است او به هر کار دست
که اویست جاوید برتر خدای ***جهاندار و روزی ده و رهنمای
خداوند بهرام و کیوان و هور ***خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورنگ و فرّ کیان ***تن پیل و چنگال شیر ژیان
جهان خود سراسر به شاهی مراست ***دَرِ گاو تا برج ماهی مراست
گَر این دژ (3) بر و بوم آهرمن است ***جهان آفرین را به جان دشمن است
به فر و به فرمان یزدان پاک ***سرش را به گرز اندر آرم به خاک
وگر جادوان راست این دستگاه ***مرا خود به جادو نباید سپاه
چو خم دوال کمد آورم ***سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش ایدر است ***به فرمان یزدان یکی لشکر است
همان من نه از دست آهرمنم *** که از فرو برز است جان و تنم
به فرمان یزدان کنید این تهی ***که این است فرمان شاهنشهی
(همان: ج2، رفتن گیو به ترکستان، 320-635)
سوگندنامهی کیخسرو
بگویی به دادار خورشید و ماه ***به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
به فر و به نیک اختر ایزدی ***که هرگز نپیچی به سوی بدی
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز ***منش برز داری و بالای برز
(همان: ج3، کیخسرو، 78-90)
نیایش کیخسرو در روز هشتم شاهی
به پیش خداوند گردان سپهر ***برفت آفرین را بگسترد چهر
شب تیره تا بر کشید آفتاب ***خروشان همی بود دیده پر آب
چنین گفت کای دادگر یک خدای *** جهاندار و روزی ده و رهنمای
به روز جوانی تو کردی رها ***مرا بی سپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاه ***نه پرهیز داند نه شرم و کلاه
به ویران و آباد نفرین اوست ***دل بی گناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریخت ***بدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوست ***بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیر ***ببخشای بر جان کاووس پیر
تو دانی که او را بدی گوهر است ***همان بد نژاد است و افسونگر است
فراوان بمالید رخ بر زمین ***همی خواند بر کردگار آفرین
(همان: ج3، کیخسرو، 100-113)
کیخسرو، نمونهی ناب سلامت معنوی در شاهنامه است، هیچ کس در شاهنامه به پایه و مایهی او در نیایش و ستایش پروردگار نکوشیده و پیروزی و خوش بختی خود را در گرو خواست و اراده و بخشش خداوند ندانسته است.
بهروزیِ کیخسرو همواره با امداد و یاری نیروهای فراطبیعی آمیخته بوده است. از گذشتن به همراه مادرش و گیو از رودخانهی خروشان تا فتح دژ بهمن و پیروزی بر افراسیاب و ادامهی حیات تا زمان مرگ. کیخسرو پیش از آن که بمیرد- برخلاف تمام شاهان شاهنامه که شکل و رسم مخصوصی برای مرگ و رسوم پس از مرگشان تصویر شده است- عروج میکند. به کوهی میرود و از یاران و همراهان میخواهد که بازگردند. آن گاه برف و بورانی غریب درمی گیرد و کیخسرو این شاه پیامبر بزرگ، در میانهی راه بورانی از نظرها گم میشود. حتی یاران که به توصیهی او از میانهی راه باز نمیگردند، گرفتار برف و بوران میشوند و جان میسپارند. گیو نیز در میان آنهاست. پهلوانی که نامش، بیش از هر چیز از جوانی تا مرگ کیخسرو با او همراه بوده است. خانوادهی گیو یعنی فرزندان گودرزکشواد از ابتدای حضور کیخسرو در ایران با همهی توان در همداستانیِ عمیق با او کوشیدهاند و فرمانش را به جان سر نهاده اند.
وجود نیروی «نیکی» در جان کیخسرو چنان پرمایه و گران است که حتی حضور رستم را در شاهنامه کمرنگ میکند. رستم کمرنگ میشود تا تمام نیکیها و انوار آسمان پاکی و ایزدی در کیخسرو جمع بماند. پیروزی کیخسرو بر افراسیاب و کشتن او در حقیقت، تحقق وعدهی جاودانهی الهی برای پیروزی نهاییِ حق بر باطل است. شاهنامه، در نگاهی امیدوارانه خوبی را بر بدی پیروزی داده است. این از خصوصیات منحصر به فرد این فراحماسه است. در عالم معنا اگر سیاوش را به فرشتهی خویی در انتهای قطبی تصور کنیم که در سوی دیگر آن، درست در نقطهی مقابل، ضحاک اهریمن سیرت، و یا افراسیاب باشد، کیخسرو در میانهی این بُردار است یعنی در نقطهی میانهی نیکی و بدی.
کیخسرو در نقطهی اعتدال معنایی جهان ایستاده است.
او آرامش و خشم را و مهر و قهر را و لینت و صلابت را با هم و در جای خود دارد. کیخسرو هرگز به کسی سخت نمیگیرد اما رشتهی کارها را نیز همواره خود در دست دارد، کیخسرو به جا بخشنده و به جا شجاع است.
کیخسرو تعادل روح و جسم و سلامت کلیهی قوای انسانی است.
اگر برآیند همهی اینها را در نظر آوریم میتوان ادعا کرد که کیخسرو نه تنها شاهِ آرمانی که انسان نمونهی شاهنامه است.
کیخسرو تحقق همان ابر پربارانی است که گودرز در اوج دوران درد و رنج ایرانیان در خواب دیده بود.
کیخسرو ترکیب نرمی سیاوش و صلابت افراسیاب است، از همین نیم نژاد بَد خود نیز یک بار به درگاه خداوند پناه میبرد که مبادا آن نیمهی بد گوهر، چنان در جانش تجلی یابد که او را از مرزهای اعتدال انسانی به سمت بدی سوق دهد.
کیخسرو همواره با آداب و آیین خاصی نیایش میکند. ابتدا شست و شوی تن و پاکیزگی و سپس پوشیدن جامهی نو و پاکیزه و آن گاه ساییدن دو رخ بر زمین.
کیخسرو هرگز تصمیم مهمی را بدون مشاوره با پهلوانان و بزرگان نمیگیرد.
چه گویید و این را چه پاسخ دهید ***همه یکسره رأی نیکو نهید
کیخسرو هرگز اسیری را نکشت. او استاد تدابیر رزمی و لشکرکشیها بود. کیخسرو با همهی اقتداری که در اداره و ساماندهی امور دارد، هرگز دچار دیکتاتوری و حکومت یک سویه بر مردم نیست. قدرت هرگزی او را نمیفریبد. این وجدان بیدار او و جان آگاه اوست که بر مردم حکومت میکند. کیخسرو در میانه گم است.
اعتدال او، وقوف به رسالت سنگینی که دارد و شاید آن نیمه گوهر نیک و البته امداد غیب که همواره چون دو بال در کنار او حرکت میکند، او را به یک پادشاه نمونه تبدیل کرده است.
نگاهی به نکات نیایش نامهی کیخسرو پیش از مرگ
1- محاسبهی نفس:
چالشی عظیم برای کیخسرو و البته برای هر انسان آزاده و اندیشمندی است. کیخسرو در ابتدای نیایش نامهی خویش کارنامهی زندگی خود را مرور میکند. چه کرده است؟
جهان را از بدخواه و کژاندیش و اهریمن تهی کرده است و با این که در جملهی نبردهایش، نیت کین خواهی پدر، نیت غالب او بوده، اما از سوی یزدان پاک یاری یافته و همین گواه بر حق بودن کیخسرو است.
2- پرهیز از منیّت:
روان سلامت کیخسرو، گریزان از منیّت است. او از مکافات منی کردن با کردگار میترسد چرا که نمونهی آن را بسیار دیده است. ضحاک را دیده و جمشید را و در این جا به پروردگار میگوید که از سوی دیگر او را- کیخسرو را- نژادی درخور نیست، از یک سو کاووس خیره سر و از سوی دیگر افراسیاب جادوگر! مباد تا این نژاد نادرست، زمانی بر او غلبه کند و او را به راه خطا بکشاند.
3- تکیه بر فره ایزدی
4- سپاس و ستایش ابدی به درگاه یزدان
5- ایمان به سرای دیگر
6- دغدغهی نام نیک
7- ایمان به انجام اعمال گذشته (وجدان آسوده- نفس مطمئنه)
8- پرهیز از هوا و هوس
9- استغفار و تقاضای آمرزش ابدی
پینوشتها:
1- البته سیری عمیق در اندیشههای فردوسی لازم است تا نشان داده شود که این اعتقاد قایل به نفی مطلق اختیار و به نوعی مبلغ جبرگرایی نیست و ارادهی مافوقی را به موازات اختیار بشری، محترم میدانسته است.
2- سیمرغ، نمادِ پرچم پادشاهان ساسانی است.
3- کلمهی «دژ» در سراسر نسخهی خالقی مطلق به صورت «دز» آورده شده است یعنی همان که اصالتاً در نسخههای کهن بوده و این به معنای تقدم و برتری «دز» به «دژ» نیست و صرفاً اصول تصحیح نسخه، رعایت گردیده است.
منبع مقاله :
الهیاری، امیرحسین؛ (1394)، سلامت در شاهنامه، تهران: نشر قطره، چاپ اول . راسخون . تسنیم . رضوی
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن