کوی غم ها
تو رفتی دگر ماه و آیینه خداحافظ
بغض تو سینه خداحافظ
گم شد در قلبت عشق بی ثمرم
عشق بی خانه خداحافظ
اشک بی شانه خداحافظ
باز افتاد در کوی غم ها گذرم

آوید گالری
دل به پایت افتاد…
آرزو کردم بعد از تو عاقل نشوم!
آشنای من من غریبم بی تو!
با خیابان ها من رفیقم بی تو…
بعد تو عمرا من دگر عاشق نشوم…
قدیم قدیما

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 20:14 توسط محمد رضا معتمدی
|
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن