• یک شعر .. یک تامل
  • چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
  • واژه ها را باید شست.
  • واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
  • این سه جمله جان کلام سهراب است. نوک قلّه­ی هشت کتاب اش است. هر قدر آب و تاب اش بدهم و هر قدر تاب و توان­تان را برای خواندن اینگونه بررسی­ها زیاد کنید باز کم است. مجموع این سه جمله را خیلی­ها بد فهمیده­اند؟ مجموع­شان را عرض می کنم. ممکن است خیلی­ها تک جمله­ها را خوب فهمیده باشند. بعضی از آدم های کج فهم تصور کرده­اند سهراب شیوه­ی نگاه و کاربرد واژگان خودش را می­خواهد درس بدهد و تبلیغ کند. نگاه­ها و واژگان و شیوه­ی نگارش او را تقلید می کنند یا می دزدند. بعد خیال می کنند که نگاه­شان و واژه­هایشان را شسته اند. با واژه­های شسته-رُفته می­توان مانند سهراب حرف زد، ولی کسانی که مانند خود زندگی می­کنند همان بهتر که مانند خودشان حرف بزنند. سهراب حرف زدن خودش را هم قبول ندارد. می پرسید برای چه، می گویم این چند خط را صبر داشته باشید تا بگویم چرا. توقع ندارم همه حرف هایم را بپذیرید:
  • درک این سه جمله­، که ورد زبان خیلی­هاست، نیازمند حلّ سه مسأله­ی مهم است. این مسأله­ها از درون شعر سهراب سردرآورده­اند. تعدادشان بیش­تر از اینهاست. به قلم خودم و حوصله شما تخفیف داده­ام!
  • بابک احمدی در جلد نخست کتاب ساختار و تأویل متن جمله ای دارد که بد نیست آن را به سهراب سپهری هم تعمیم بدهیم. او می­نویسد:
  • پیوند میان زبان و فلسفه چندان محکم شده­ است که دشوار می­توان چامسکی و یاکوبسن را صرفاً «زبانشناس» نامید، چرا که کار آنان پرسش های فلسفی بی­نظیری آفریده است.
  • سهراب سپهری را هم باید به خاطر طرح بعضی حرف­ها و پرسش­ها فیلسوف­تر از یک شاعر صرفاً احساساتی دانست. خودش هم مسأله­ساز نباشد، جملات اش سؤال برانگیزند:
  • مسأله­ی اوّل:
  • تناقضی پنهان در کاربرد واژه­ی «باید» در اندیشه ای که سهراب با این جملات اخیرش می خواهد بیان کند وجود دارد. می ­پرسید چه تناقضی؟ می گویم: اگر قرار یاشد همه ی واژه ها را بشوییم، واژه­ی «باید» هم باید(!) شسته شود؛ و می­پرسم: اگر واژه­ی «باید» را بشوییم به چه «باید»ی می رسیم که خالص باشد و حرف روی حرف اش نیاید؟
  • شما هم بدون تردید مانند من بر این باورید که «باید» را هر جور و با هر چه بشوییم باز هم «حرفِ زور» است و «باید» بودن اش پاک نمی­شود. «باید» حرف تأکیدِ واعظ و ورد زبان معلم اخلاق است. اصلاً، کار تدوین اصول و معیارهای اخلاقی بدون این واژه امکان پذیر نیست. بعد از کنار گذاشتن همه ی حرف ها و «باید»های دیگر، تنها یک «حرفِ زور» و یک «باید» برای هر کسی باقی می ماند که برای توجیه و پذیرش­­اش ناچار است آن را مقدس و پاک بداند. (البته «باید»هایی وجود دارد که بیش تر تسلیم شدگان شان هم اعتراف می کنند که پاک نیستند؛ مانند «همرنگ جماعت شدن.»)
  • پس، «بایدِ» هر کسی مذهب و ریشه ­ی ارزش های اخلاقی اش است. شاید فکر کنیم که بین افراد هم مذهب «باید»ی ردّ و بدل نمی شود چون همه یک جور فکر می کنند و یک جور رفتار. ولی مشکل اینجاست که اغلب فقط اسم مذهبِ مردم مشابه است. با دنبال کردن افکارشان و دیدن رفتار متفاوت و گاه متضادشان به «باید»ها و مذاهبی می رسیم که بیش تر شخصی اند. هر شخصی فکر می کند با چشم های شسته آن را یافته و با واژه های پاک آن را تبلیغ می کند. بنابراین، هیچ کس صد در صد گوش اش به «باید» های دیگران بدهکار نیست. با زاویه ی دید و توان گفتاری متفاوتی که افراد دارند هرگز نمی توان گمراه واقعی را پیدا کرد. در حقیقت، هیچ «باید»ی وجود ندارد که مورد تفاهم همه باشد. با ظاهرسازی همه با هم کنار می آیند. با سهراب چه طور می شود کنار آمد؟ چه طور می­شود ثابت کرد که آبی که از «بایدِ» او می­ریزد چشم­ها را مطابق سلیقه­ی دیگران نمی­شوید و پاک نمی کند؟ مذهب سازی سهراب با «باید»ی که وضع کرده نشان دهنده­ی وسواس خاص او و عدم تفاهم با «باید»های دیگران است.
  • مسأله­ی دوم:
  • سهراب نخست می گوید «چشم ها را باید شست،» بعد می گوید «واژه ها را باید شست.» آیا باید هر دو را شست؟ یا اگر یکی را بشوییم دیگری نیز پاک می شود؟ اگر اینطور است، شستن کدام آن دیگری را هم پاک می کند؟ باباطاهر که می گفت:
  • ز دست دیده و دل هر دو فریاد
  • که هر چه دیده بیند دل کند یاد
  • راه حلّ مشکل اش را در این دید که خنجری بسازد نیش اش ز فولاد، زَنَد بر دیده تا دل گردد آزاد.
  • حالا حکایت ماست. آیا اگر چشم ها را بشوییم واژه ها از آلودگی رها می شوند؟ راستی! نوعی syllepsis یا صنعت استخدام در کاربرد فعل «شستن» در این مصرع­ها دیده می­شود. چشم را واقعاً می شود شست و پزشکان برای آن قطره­ مخصوص تجویز می کنند، ولی «واژه» شستنی نیست. امّا، نکته­ی عجیب این است که با تصوری که سهراب از «چشم» و «واژه» دارد، «واژه» شستنی­تر به نظر می رسد، زیرا، اگر منظور سهراب از «واژه» خودِ واژه باشد، منظورش از «چشم» خود چشم نیست. پس منظورش چیست؟
  • شنیده اید که می گویند «عقل آدم به چشم هایش است.» نمی خواهم بگویم که این برداشت همیشه درست است، بلکه می خواهم معادله­ی ساده­ای را که در آن است حل کنم تا دست کم معلوم شود معنی مجازی «چشم» در فتوای سهراب چیست. اگر عقل آدم به چشم­هایش است، پس همان طور که می بیند فکر می کند و فکر و نگاهش یکی است. بنابراین، منظور سهراب از «چشم» همین فکری است که «بینش» نام با مسمایی برای آن است. سهراب معتقد است که «دهان گلخانه­ی فکر است؛» اگر از دهان «واژه» و از فکر «چشم ها» را اراده کنیم باید به این نتیجه برسیم که واژه ها بخش برگزیده و صاف و پاک و سانسور شده­ی افکارند. با این حساب، با شستن چشم ها می توان گل­واژه های پاکی را برای عرضه در گلخانه ی دهان پرورش داد.
  • دهان شاخه گل هایی را از آنچه که در نگاه و فکر ماست می­چیند و روی زبان می گذارد. این حرف های گلچین شده به ظاهر زیرمجموعه­ی نگاه ما هستند- یعنی نباید چیزی در آنها باشد یا دیده شود که در فکر ما نیست. امّا چنین رابطه­­­ی حساب­شده­ای بین زبان و فکر وجود ندارد. چون فضای فکر انسان بازتر از توانایی زبان و بیان­­اش است، زبان نمی تواند همتا و همبازی خوبی برای فکر باشد؛ خیلی کم می آورد. زبان گوینده نمی­تواند هر چیزی را همان طور که در فکرش است بیان کند. برعکس، فکر شنونده خیلی بیش تر از آن چیزی که در ظاهر زبان گوینده است از آن بیرون می­کشد. بنابراین، رابطه­­ی بین فکر و زبان همیشه متزلزل است. با این همه، بهترین حالت این است که تصور کنیم فکر و نگاهِ گوینده که درست شود حرف­ها و واژه­هایش هم درست می شود. امّا، چون گفته های یکی شنیده های دیگری می شود، و شنونده برداشت هایی ممکن است داشته باشد که گوینده فکرش را هم نمی کرد، مهار زبان دیگر در اختیار گوینده نخواهد بود. بنابراین، اگر از این زاویه به افکار گوینده نگاه کنیم ناچاریم بپذیریم که تفاوت هایی بین برداشت شنونده از زبان گوینده وجود دارد که ثابت می کند همیشه حرف های گوینده زیرمجموعه­ی نگاهش نیست. روشن­تر و ساده­تر بگویم، اگر کسی در مورد موضوعی به ما بگوید «هر چه دلت می خواهد بگو!» معلوم نیست هر چه ما دلمان می خواهد بشنود. متأسفانه، او اغلب همان چیزی را می شنود که خودش می تواند و یا می خواهد. هر قدر هم خوشبین باشیم، حرف هایمان نسبت به افکارمان دست­کم به طور جزئی به اندازه ی ضعف های گفتاری ما و شنیداری او متفاوت خواهد بود.
  • امّا، آنچه که موجب سوء تفاهم جدّی است ضعف­های فکری است. دیگران پس از دریافت واژه های ما تلاش می کنند با آنها تصویر فکری را که در ذهن داریم در ذهن خودشان بازسازی کنند. ولی چون خود برای هر واژه از واژه های ما تصویری ناقص مانند قطعه ای از قطعات یک پازل در ذهن دارند که ممکن است با تصویر ذهنی ما متفاوت باشد، هنگامی که همه قطعات را در ذهن شان جای واژه های ما می گذارند تا فکرمان را بخوانند از کنار هم قرار دادن تصاویرشان اغلب به تصویری از حرف های ما می رسند که متفاوت از تصویر جمع و جور شده ی فکر ماست. البته، همیشه تقصیر از گیرنده نیست. گاهی قطعات پازل فرستنده ایراد دارد. اغلب، هیچکدام از طرفین حاضر نیست تقصیر را به گردن بگیرد. شستن واژه، یعنی به گردن گرفتن تقصیر و تعویض واژه­ی نادرست خود با واژه­ی طرف مقابل، و رسیدن به تفاهم و همزبانی مسالمت­آمیز.
  • مسأله ­ی سوم:
  • گاهی فکر و زبان در دور بی پاسخی گرفتار می­شوند. داستان شان مانند داستان مرغ و تخم مرغ است. کدام شان بر دیگری مقدم است؟ آیا برای هر چه در «هستی» وجود دارد مابه­ازایی در «زبان» وجود دارد؟ و برعکس، آیا برای تمام واژه ها معادلی در جهان محسوس وجود دارد؟
  • جان لاک معتقد بود که واژه ها درحقیقت به آنچه که در دنیای بیرون وجود دارد برمی­گردند نه به آنچه که ما در ذهن داریم. البته، این نظریه که به آن Referential Theory می گویند مورد پذیرش همگان نیست. مخالفان می گویند انسان واژه­هایی را به کار می­برد که واقعیت وجودی و خارجی ندارد؛ مانند «را» در زبان فارسی. در عوض، برتراند راسل با Theory of Descriptions یا نظریه­ی وصفی زبان معتقد است که چنین واژه هایی حاصل استدلال­ها و برداشت­های منطقی ما در برخورد با دنیای بیرون است. این واژه­ها خلاصه­ی توصیفات و محاسباتی است که این چنین نمود پیدا کرده­است.
  • شاید دامنه­ی معرفت انسان را با توجه به افکار ویتگنشتاین بتوان اینگونه تبیین کرد و گفت: شناخت ما از هستی به اندازه ی توان زبان مان است، و توانایی زبان مان به اندازه ی شناخت مان از هستی است. هر چه را می بینیم، در موردش چیزی می گوییم، و هر چه را می گوییم حتماً چیزی از آن در دوروبرمان دیده یا شنیده ایم. البته، ویتگنشتاین هر چه را بگوییم و نتوانیم با الفبای منطق معنی کنیم بی معنی می داند. اگر حق با او باشد مجبوریم اعتراف کنیم که حتا اگر ادعا کنیم که معرفت ما نسبت به «هستی» (و حتا «خدا») فراتر از آن چیزی است که درباره اش می گوییم، مخاطبان ما معرفت ما را نسبت به آن به اندازه ی توانایی زبان مان در توصیف اش می دانند. تازه، خودشان هم در دفاع از معرفت­شان اسیر بی­چون و چرای زبان­اند. سهراب با نظریه­ی «واژه­شویی»اش نشان می دهد که از این اسارت بدش می آید، هر چند که خودش هم اسیر دست واژه­هاست.
  • هنگامی که سهراب می گوید: «واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد،» ایهام ظاهری­اش معلوم نمی­کند که این «خود» برای تأکید روی مشاهده­ی پدیده­­های طبیعی به جای توصیف­شان با «واژه» یا «زبان» آمده، یا اینکه برای تأکید روی کاربرد نزدیک­ترین واژه برای توصیف هر یک از پدیده­های طبیعی آمده­است- یعنی واژه­ی «باد» برای توصیف باد و واژه­ی «باران» برای توصیف باران.
  • البته، سهراب چند مصرع آن طرف­تر با گفتنِ «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی­آید،» پرده­ی ابهام و ایهام را کنار می­زند و مشخص می کند که واژه را فاقد آن حسّی می داند که بی­واسطه و بدون مانع پدیده­های طبیعی را به ما می شناساند.
  • این همه مقدمه چینی کردم و شما را در لابه لای این کلمات و جملات سرگردان کردم تا بگویم سهراب با اینکه خودش چاره­ای ندارد جز اینکه نگاه و فکرش را با واژه ها به ما نشان بدهد، استفاده و فایده­ی آنها را انکار می کند. مانند کسانی که می گویند (و البته راست می گویند) که «با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود،» می خواهد بگوید با حرف از «باد» و حرف از «باران»، باد و باران نمی آید. خوب، چاره چیست؟ آیا واژه ها را باید شست، یا باید دور ریخت؟ سهراب که می گوید «باید شست،» ولی از مزه­ی دهان­اش معلوم است که دورریختن­اش را بیش­تر ترجیح می­دهد. اگر واژه ها را دور نریزیم و نگه داریم، باید طوری آنها را تمیز و استفاده کنیم که هر کدام با مفهوم­شان مساوی شوند. تا می گوییم «خدا»، وجود خدا را حس کنیم و او را ببینیم.
  • وقتی واژه­ی «باد» مساوی با مفهوم باد و «باران» مساوی با مفهوم باران برایمان باشد تا می گوییم «باد» می بینیم که باد کلاهمان را برده است، و تا می­گوییم «باران» حس می کنیم سرتاپایمان خیس شده است. چنین چیزی که امکان ندارد، و چون چنین چیزی در واقعیت شدنی نیست می شود حدس زد که
  • چرا سهراب می گوید هم چشم­ها را باید شست و هم واژه­ها را. برای اینکه چشم­ها را باید از آلودگی واژه­ها شست. واژه­ها آلوده نیستند، واژه ها خودِ آلودگی­اند. احساس آدم را آلوده می کنند. به واقعیت و حقیقت و طبیعت و ... به همه چیز خیانت می کنند؛ حق هیچ چیزی را آن طور که هست ادا نمی کنند. پس، چشم­ها را می­شوییم تا واژه­­ها را از رویشان برداریم تا جلو نگاهمان را نگیرند. واژه­ها منطق کهنه و آشنایی را در ذهن مان نشانده­اند که هر چه را می بینیم برایمان کهنه و آشنا، و در نتیجه، خالی از حسّ و لذّتی است که تازگی داشته باشد. «جور دیگر دیدن» یعنی دیدن بدون واژه و بدون منطقی که برای هر منظره­ای توصیفی از پیش تعیین شده دارد.
  • پس، شستن چشم ها مهم است، امّا با هدفی که شرح داده شد- زدودن واژه ها از روی آنها.
  • این واژه ها آدمی را که ذوق طبیعت دارد کسل می کنند. واژه ها خواب­آورند. معمولاً آدم چشم هایش را می شوید تا خواب از سرش بپرد. خواب یک جور آلودگی است، باعث می شود آدم چیزهایی را ببیند که واقعیت ندارد. فکرهایی به سرش بزند که او را از حقیقت دور می کند. چشم­های خواب­آلوده را باید شست، امّا، شستن داریم تا شستن! هر کسی هر جور شستنی را قبول ندارد. به عنوان مثال، معلمی به دانش آموزی می گوید «چشم هایت خواب دارد، برو صورتت را آب بزن و برگرد.» دانش آموز می رود و می آید و به خیّال خودش بیدار و سرزنده سر کلاس نشسته است که ناگهان پس از مدّتی معلم که می بیند حواس اش به درس نیست می گوید «مثل اینکه این آب و این آب زدن برای تو افاقه نمی کند.» این حرف یعنی اینکه مانعی وجود دارد که نمی گذارد آب آن جور که باید و شاید خواب را از سطح و متن وجود او پاک کند. سهراب اسم این مانع را گذاشته است «چتر» و می گوید:
  • چترها را باید بست،
  • با بستن چترها سر تا پای آدم شسته می­شود. انگار سهراب فقط به شستن چشم­ها رضایت نمی دهد. سهراب نمی گوید که «چتر» را باید بست که طرف صحبت ­اش یک نفر باشد. او می گوید «چترها»، پس همه باید «چترها»یشان را ببندند. چتر هم جلو نور را می گیرد و هم جلو باران را. این باران نورانی و روشنگر نه تنها تمام جسم، بلکه باید فکر و خاطره را هم بشوید.
  • خوب، چشم ها را با چه چیز باید شست؟
  • تکرار ریزش واژه­ی «باران» در جملات بعد می گوید: «با باران.»
  • حالا چرا با باران؟ شاید برای اینکه آسمانی و پاک است؛ و هنوز به نگاه های زمینی آلوده نشده است. تا به زمین می نشیند و رنگ و بوی زمین را می گیرد دیگر نامش باران نیست، ولی خوشبختانه قطرات بعدی امان نمی دهد و باران تازه تازه می بارد. خوب! این حرف ها که همه تعارف است. باران شهرهای صنعتی پر از سرب است. سهراب از ما چشم پاک می خواهد، به روی چشم! چشم ها را پاک می کنیم با خودِ چشم! چه طور؟ مثل حافظ که می گفت:
  • منم که شهره­ی شهرم به عشق ورزیدن
  • منم که دیده نیالوده­ام به بد دیدن
  • راه شستن اش همین است! «باران» نمادی برای شیوه­ی شستن اش است. جالب این است که سهراب به شستن چشم ها رضایت نمی دهد. به عنوان مثال، هنگامی که می گوید:
  • با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
  • دوست را زیر باران باید دید.
  • انگار می­خواهد همراه و هم زمان با شستن چشم­ ها همه چیزهای دیگر هم شسته شوند.
  • وقتی همه کارهای ما زیر باران انجام شود از نگاه ها و واکنش های از پیش تعریف شده پاک می شود. آدم با خودش روراست می شود. احساس دروغین راهی به فکرش پیدا نمی کند، خاطره هایش را حق­بجانب مرور نمی کند، و رفتارهای صادقانه اش خاطره های بارانی اش می شوند. در هر لحظه هر کاری را که انجام می دهد بدون تعارف همان کاری است که دلش می خواهد. به همین دلیل هر کاری هر بار مزه و منظره ی همان لحظه را دارد. به همین خاطر سهراب در تلاش برای تکمیل تعریف اش از زندگی می گوید:
  • زندگی تر شدن پی در پی،
  • زندگی آب تنی کردن در حوضچه­ی «اکنون» است.
  • «تر شدن پی در پی» یعنی هیچ کاری تکرار همان که پیش از این انجام شده نیست. هیچ نگاهی نگاه تکراری نیست که بیننده را وادار کند با رنجش روی برگرداند و یا با کسالت آن را تحمل کند. آدم لطف هر لحظه را همان لحظه حس می کند و حظ می برد. زندگی مدام در حال نو شدن است. شعر سهراب به اینجا که می رسد آینه ی افکار و فلسفه و عرفان مولانا می شود. مولوی در تعریف زندگی می گوید:
  • هر نفس نو می شود دنیا و ما
  • بی خبر از نو شدن اندر بقا
  • عمر همچون جوی نو نو می رسد
  • مستمری می نماید در جسد
  • سهراب هم مانند مولانا با اندیشه ای اسلامی مرگ را از جنس زندگی می بیند. انگار اندیشه اش بازنویسی این ابیات مولاناست:
  • پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی­ست
  • مصطفی فرمود دنیا ساعتی­ست
  • فکر ما تیری­ست از هو در هوا
  • در هوا کی پاید آید تا خدا
  • سهراب می خواهد ارزش لحظه لحظه­ی زندگی مان را دریابیم که می گوید:
  • رخت ها را بکنیم:
  • آب در یک قدمی است.
  • فرق چندانی بین توصیه های خوش­بینانه­ ی سهراب و نصیحت مولانا برای آشتی دادن مردم با دنیا وجود ندارد:
  • صلح کن با این پدر عاقی بِهل
  • تا که فرش زر نماید آب و گل
  • پس قیامت نقد حال تو بود
  • پیش تو چرخ و زمین مبدَل بود
  • من که صلحم دائماً با این پدر
  • این جهان چون جنّت استم در نظر
  • هر زمان نو صورتی و نو جمال
  • تا ز نو دیدن فرو میرد ملال
  • من همی بینم جهان را پر نعیم
  • آبها از چشمه ها جوشان مُقیم
  • بانگ آبش می رسد در گوش من
  • مست می گردد ضمیر و هوش من
  • شاخه ها رقصان شده چون تایبان
  • برگ ها کف­زن مثال مطربان
  • برق آیینه­ست لامع از نَمَد
  • گر نماید آینه تا چون بود
  • از هزاران می­نگویم من یکی
  • زانکه آکنده­ست هر گوش از شکی
  • پیش وَهم این گفت مژده دادن است
  • عقل گوید مژده چه نقد من است.
  • شعر زیبای سهراب سپهری که با چیدمانی بی تکلف از چند کلمه ساده ، دری به سوی دنیای ژرفی از معانی است.
  • همه چیز این دنیا قابل توجه است و نباید از آن سرسری گذشت.
  • قیاس گل شبدر و لاله قرمز بسیار نکته سنجانه است.
  • گل شبدر همه جا فراوان و در دسترس است اما گل لاله نه، ولی این فزونی نباید عامل بی توجهی باشد، درست مثل این همه نعمت خدا که بی تفاوت از کنارشان میگذریم.
  • همین نفس کشیدن که هر لحظه رایگان و به وفور از آن بهره مندیم و هیچ توجهی به آن نداریم قابل مقایسه با یک صندوقچه پر از الماس نیست.( البته قیاسی شاید ناشیانه بود، اما فحوای مطلب این است که همه چیز در این دنیا درخور توجه است و نباید سرسری از آن گذشت)
  • چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید:
  • این یعنی خلاقیت
  • دید تازه
  • تفکر جدید
  • دریافت جدید
  • عبور از دیوار قضاوت
  • واژه ها را باید شست
  • این جمله خود به مثابه یک انقلاب معنایی است.
  • گاه کلماتمان ملبس به تظاهر است، این مصداق همان قطار کردن کلمات تحسین و تشویقی است که برای یک اثر بی ارزش صرف میکنیم و کلمه را از اعتبار حقیقی و عریانی معنا تهی میکنیم.
  • درک این نکته که کلمات باید حقیقت خود را بر دوش کشند، نکته بسیار مهمی است و شاعر فهیم و زیبا اندیش قصد دارد این نکته را عیان کند که واژه ها باید وامدار حقیقت باشند نه ریا،اغراق و قضاوتی نادرست.
  • مفهوم چتر در این شعر بسیار قابل تامل است ، قالبهای فکری نادرست و محدود ما همچون چتری مانع دریافت درونی ما از زیبایی و حقیقت است و برای کشف حقیقت باید این موانع را درنوردید .
  • باید یک نظاره گر بی قضاوت بود، باید زیر باران حقیقت و زیبایی بود.
  • این چند خط شعر زیبا میتواند الگوی بسیار خوبی برای من و تویی که دغدغه توسعه فردی داریم باشد. من و توی محتوا گر که دوست داریم محتوایی شایسته و ارزنده به مخاطب و البته به خودمان ارائه کنیم.
  • اینکه از هر موضوع حتی به ظاهر ساده میتوان مفهومی ناب و سره دریافت و آنرا به رشته تحریر و نشر در آورد.
  • در زمینه توسعه فردی، داشتن دید خلاقانه و نقادانه از عوامل قرار داشتن در مسیر رشد فردی است که این شعر بسیار زیبا اشاره نغزی به آن دارد.
  • چه زیبا که با گذشت سالها هنوز اشعار و جملاتی چنین استادانه، گنجینه ای از مفاهیم را در لفافه ادبی خود حفظ کرده و همچنان برای مخاطب امروزی چراغ راهی است که مسیر تاملات و احساساتش را روشن میکند و گامهایش را در راه تعالی استوارتر میسازد
  • نه تنها فکر و خاطره خویش را باید شستشو داد بلکه همه مردم را باید به این راه و این نوع نگریستن دعوت کرد، ازیک طرف باید همه مردم را این گونه ببینی یعنی با یک نگاه نو و تازه، یعنی بدون برداشت عادتی از قبل. و از طرف دیگر همه مردم نیز باید فکر و خاطره خود را زیر باران تازگی و تجدد، زیرا باران رحمت و عنایت الهی شستشو دهند تا در تعامل و تقابل با یکدیگر هرروز و هرلحظه چیز‌‌‌‌های نو و تازه ای ببینند. خاطرات و برداشت‌‌‌‌های گذشته خود را نسبت به یکدیگر فراموش کنند تا بتوانند ادراک جدید را صید کنند. بنابراین همه مردم شهر را باید به زیر باران تازه دیدن و نو نگریستن برد
  • "چتر" نماد سایبان آسمان هاست، نیروی زمینی و روحانی، مظهر حفاظت و سلطنت
  • نگاه نو می خواد بگه:
  • نگاه نو می خواد بگه ما مثل یک دنیای نا شناخته ایم اولین قدم برای داشتن زندگی زیبا و شاد ، شناخت دنیای خود مونه و شناخت دیگران قبل از شناخت خودمون کاری بیهوده ست
  • نگاه نو می خواد بگه وقتی با خودت در صلح باشی آرام باشی شادی تو را هدایت می کند و با ذهن آزادت از عهده همه مسائل به خوبی برمیای مطمئن باش و خودت را باور کن
  • نگاه نو می خواد بگه که دنیا در کنارتونه تا به مقصود برسید و نه در مقابلتون .انتخاب با شماست که دنیا را در کنارتون بدانید و راه تعامل با آن را یاد بگیرید و یا مدام با دنیا بجنگید.
  • نگاه نو می خواد بگه خودت را دوست داشته باش ،چون همه چی برای تو آفریده شده تا خوب استفاده کنی و خودت را بسازی و هیچ چیز را باخودت نمی بری ، به همه چیز علاقمند باش وبه هیچ چیز وابسته نشو ، تو به تنهایی کاملی . و در اصل هر آدمی که در طول روز می بینید مثل یک آموزگار است و تو می توانی در ارتباط با آنها به آرمانت برسی و اینطوری خودت را بهتر کشف کنی.
  • نگاه نو می خواد بگه راز موفقیت و کلید بهشت واقعی شکر گزاریست و شکر گزاری یعنی زندگی در لحظه اکنون به بهترین شکل . یعنی فکرت و همه احساست متمرکز برای این لحظه باشه. خدا در گذشته و آینده نیست ،زندگی هم نیست، تو هم نباش و این راز موفقیته .
  • "شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کفت بیرون کند".
  • شکر گزاری = شادی = خدا
  • نگاه نو می خواد بگه که شادی یعنی خدا را در لحظه اکنون زندگی کردن و زیبا دیدن یک هنر است تا بتوان زندگی شادی داشت که ذهن آزاد و عاشق می خواهد.
  • نگاه نو می خواد بگه زمان حال بی تقصیر است و آنرا به خاطر گذشته و آینده تباه نکنیم.
  • نگاه نو می خواد بگه برای خوب زندگی کردن باید خود را شناخت ، باید واقعیتها را پذیرفت تا خشم را از خود دور کرد، واقعیت زندگی اینه که ما برای حل مسائل طراحی شدیم و واقعیت اینه که زندگی سخته ولی از عهده ما برمیاد.
  • نگاه نو می خواد بگه خشم نشانه نارضایتی از زندگی و خداست و نشانه ضعف ایمان به خداست و کسی که به خدا ایمان داره راضیه و اعتماد داره و از درون شاده و واقعیتها را می پذیره و با زندگی نمی جنگه .
  • نگاه نو می خواد بگه که تو انتخاب گری و تو می توانی راهت را خودت انتخاب کنی اگر باورهای غلط دیگران تو را تبدیل به دیگری نکند و خودت بمانی و تعصب را رها کنی تا با ذهن آزاد و نه قفل شده راهت را بیابی.
  • نگاه نو می خواد بگه هم اکنون هم در دو دنیا زندگی می کنی یکی دنیای مادی که می بینیم و دیگری دنیای ذهنمان که دیدنی نیست که در واقع دنیای درون ما دنیای بیرون را هم می سازد.یعنی بهشت و جهنم واقعی در درون خودمان است و خودمان آن را می سازیم، کافیست دقت کنیم.
  • نگاه نو می خواد بگه خدا ، ماده اولیه جسم ماست و چیزی بیرون ما نیست و هسته وجود ماست لازم نیست دنبالش بگردیم یادمان باشد که فراموشش کرده ایم و خداوندی ما گم نشده فقط ما فراموش کرده ایم کیستیم؟
  • نگاه نو می خواد بگه همه چیز در این دنیا بهم مربوطه و اگر خطایی از کسی سر بزنه انصافش اینست که بدانیم همه در این خطا سهیمند و هرکس به اندازه کوتاهی که کرده . خطا کار با دست پنهان پدر و مادر و دیگران خطایی را مرتکب می شود ولی تنها مجازات می شود.
  • نگاه نو می خواد بگه ما با هم صف بسته ایم و همه به هم مربوطیم چه در رسیدن به آرمانمون چه در خطا هامون . یعنی ما باید یگانگی را بپذیریم و دیگری را از خود جدا ندانیم و قضاوت را به کسی واگذاریم که همه چیز را می داند.همه آزادند مثل ما وهمه حق دارند مثل ما و همه دل دارند مثل ما و همه قابل احترامند مثل ما چون انسانند مثل ما.
  • نگاه نو می خواد بگه که هدف از زندگی اینه که انسانیت را در خودمون کشف کنیم تا بتونیم صلاحیت پروژه انسان سازی را در فرزندمون داشته باشیم. کشف انسانیت یعنی کشف استعدادها و خلاقیتها در خودمون و دیگران.
  • نگاه نو می خواد بگه ازدواج مقدسه و پله ایست برای استقلال بیشترو صلاحیت می خواهد
  • و برای ازدواج هر دو طرف باید به مرحله ای از شناخت خود برسند تا توانایی یک ازدواج را داشته باشند
  • نگاه نو می خواد بگه عشق آموزش می خواد و برای اینکه کسی را حقیقی دوست داشته باشیم
  • باید چهار + یک را در خودمون داشته باشیم:
  • آگاهی، آزادی، استقلال، سلامتی + اعتماد
  • نگاه نو می خواد بگه یک انسان ظرفیت داره تا همه انسانها را دوست داشته باشه و عشق واقعی می تونه آنرا به والاترین درجه انسانی برسونه و راه رسیدن به آن تنها از دوست داشتن خودت آغاز می شه.
  • نگاه نو می خواد بگه
  • تفاوت وجود داره بین خود و من
  • تفاوت وجود داره بین دوست داشتن و عشق ورزیدن
  • تفاوت وجود داره بین وابستگی و دلبستگی
  • تفاوت وجود داره بین بخشیدن و تحمل کردن
  • تفاوت وجود داره بین غرور و عزت نفس
  • تفاوت وجو داره بین انتظار داشتن و توقع داشتن و ...
  • نگاه نو می خواد بگه
  • بعضی واژه ها و باورهاجعلی و کاذب هستند بهترست اصل آن را بیایبم
  • مثل خود ، عشق ، ایمان ، خدا
  • مثل غیرت، تعصب ، غرور ، گناه و خیلی چیزهای دیگر
  • نگاه نو می خواد بگه
  • زندگی کن در دنیا گویی اولین انسان روی زمینی و قدر ذهن آزاد اندیش خود را بدان و کلید شاد زیستن در دست بزرگترین و ماهر ترین استادان ماست یعنی بچه ها
  • نگاه نو می خواد بگه به زمان مثل یک معجزه نگاه کنید زمان سختی و غم هم می گذرد و امیدوار باشید . می خواد بگه خوبی در هر آدمی بیشتر از بدی هاشه . می خواد بگه زمان های خوشی در همه بیشتر از ناخوشی هاست " خدا را شکر".
  • نگاه نو می خواد بگه هدف، همین اکنون است، آن را دریاب!
  • نگاه نو می خواد بگه ما می توانیم...
  • فرض کنید سوار برکشتی دارین در جهتی حرکت می کنید با اینکه شناگر ماهری باشید نمی توانید در اقیانوس به ساحل برسید لازمه رسیدن این است که در کشتی بمانید و با دیگران این مسیر را به خوبی طی کنید و از هر کس چیزی یاد بگیرید .هرچند انتخاب باشماست می توانید باهمه بجنگید ولذت مسیر را از دست بدهید و فراموش نکنیم که خدا در مسیر وجود دارد و نه فقط در ساحل.
  • منظورم از اینکه عاشق همه باشیم این نیست که ذهنی هرزه داشته باشیم منظورم اینه که این حس قشنگی به آدم میده تا لحظاتمون سرشار از صلح درونی باشه تا زندگی زیباتر بگذره ، عاشق بودن یعنی با خودت یکی شدن و یگانگی را درک کردن و با تمام وجود دنیا را امن دانستن
  • منظورم از اینکه دنیا را مقابل خود ندانیم این نیست که ما بد خواه نداریم بلکه اینه که این حس حس بیگانه شدن را به ما میده و نمی تونیم راحت زندگی کنیم و خودمون را تافته جدا بافته می دانیم فرض کنید همه تافته جدا بافته باشند چه می شود ؟حیف نیست ذهن آزادمون را خط خطی کنیم!
  • منظورم از این که آدما مثل همند و سیاه و سفید نیستند و یا چند دسته نیستند این نیست که خوبتر و بدتر وجود نداره حتما هست ولی ما نمی تونیم قطعی رای بدیم و قضاوت کنیم چون هنوز خودمون یه دنیای ناشناخته ایم و این حس که مدام در حال قضاوت باشیم انگار تکه های وجودمون را پراکنده می کنیم و دیگه جمع کردنش برامون سخت میشه در ناخوآگاه مون ثبت میشه و فقط اذیت میشیم آخه به ماچه که دیگری چه می کنه حتی باما
  • منظورم از خوب بودن همان خود بودنه و معنیش این نیست که اگه کسی در حق ما با بی انصافی ظلم کرد اجازه بدیم این ظلم ادامه پیدا کنه و در دل حس کنیم ما مظلوم و خوبیم و به به چه چه راه بندازیم نه برعکس خود بودن یعنی در بازی که دیگران برای آزار ما طراحی کردن سهیم نشویم بلکه خودمون برای خود تصمیم بگیریم و دچار احساسات نشیم ،گاهی تلنگر زدن ، تشر زدن خود عشقه خود خوبیست
  • حس همان هوشمندی و روح ماست خود میداند که چه کند ما به خاطر ترسهامون امتحانش نمیکنیم و زمانی که هوشمندی نباشه ما به افکار نیاز داریم ، احساس زایده افکاریست که منبع آن از دیگران تغذیه میشه مثل انتقام مثل لجبازی مثل کینه و.... واین یعنی گره خوردن همین گره هایی که می بینیم در جامعه هر روز داره بیشتر میشه
  • منظورم از اینکه ترسی برای از دست داشتن نداشته باشیم این نیست که بی خیال همه چی شیم و از گرسنگی بمیریم بلکه حس اینکه چیزی برای برای از دست دادن نداریم ما را شجاع می کنه و نترسیدن اولین قدم برای شروع یک زندگی بامهارت است اگه امتحانش کنی به محض اینکه هیچی برای تو نیست را داشته باشی حس اینکه همه چی برای توست را تجربه می کنی و این حس برتر کمکت می کند
  • اینکه تنفر نداشته باشیم یه چیز توهمی و غیر ممکن نیست اتفاقا ممکنه نه به خاطر اینکه چیزی برای تنفر وجود نداره بلکه حس تنفر برای ما اصلا خوب نیست وقتی یه دیوانه خودش را بزنه ما تعجب نمی کنیم تنفر هم مثل همونه در واقع کسی که این را درک نکنه از تمام هوش خود استفاده نکرده و زندگی نیمه جانی را تا انتها تجربه می کنه
  • اینکه خودشناسی بهترین راه درمانه برای این نیست که همراه بقیه در رودخانه ای که به سرعت می رود همراه شیم برای اینه که تا مسیر تمام نشده از رودخانه لذت ببریم چون خیلی ها هستند که انقدر گرفتار این معنی آن معنی می شن که اصل زندگی را یادشون میره
  • همه آدما تعارض هایی را با خودشون دارند و اتفاقا این تنها چیزیه که باهاش میشه رشد کرد و خود را از آن تعارض ها رها کرد و این معنیش این نیست که به جایی می رسه که دیگه تعارضی نداره این ویژگی انسانه تا دم مرگ با هاشه تا راکد نمونه
  • اینکه نگاه آدما اگه تغییر کنه زندگی کردن راحتتره معنیش این نیست که دیگه همه چی گل و بلبله معنیش اینه که اون آدم قوی تری شده و از پس آینده بهتر بر میاد و سختیها را راحتتر پشت سر می ذاره
  • معنیش اینه که زندگی را قشنگتر از قبل می بینه قدر چیزهایی که داره را بیشتر می دونه
  • اینکه می گم آزادی از هر قید و بندی منظورم بی بند وباری نیست آزادی جسمی نیست بلکه آزادی ذهنه حسیست که تورا از همه چیز خالی و پر می کند و اجازه میده روزنه هایی برای تبادل حس داشته باشی و آنها را باورهای اشتباهی دیگران کور نکنی
  • اینکه می گم تعهد با آزادی بدست میاد واقعیست کافیست امتحانش کنیم البته اگه کمی جرات به خودمون بدهیم
  • به محض اینکه خودمون را آزاد ببینیم برای خودمون حصاری می کشیم تا آزادیمون در بند نشه آزادی اگر به این نرسه در اصل آزادی نبوده دامی بوده که ما انتخابش کردیم به اسم آزادی
  • اینکه در لحظه زندگی کنیم یعنی هر لحظه تازگی را بدون درگیر شدن ذهنیات و افکار بگذرونیم آزادی یعنی این
  • منظورم از عشق یه چیز رمانتیک تخیلی نیست عشق یعنی خود کشی یعنی کشتن نفس یعنی نفس حضور نداره تا مانع شادی باشه یعنی راضی بودن یعنی این لحظه را واقعا زندگی کردن یعنی معشوق همیشه همراه و در قلب ماست عشق یعنی زیبایی را در هر چیز دیدن یعنی نهایت حس داشتن و حساس بودن ونه هیجان داشتن یعنی نهایت هوشمندی و مراقبه گون رفتار کردن
  • ایران صادقی
  • ساده ها زندگی را درک می کنند
  • و پیچیده ها زندگی را ترک می کنند
  • و معصوم ها زندگی را تجربه می کنند
  • و احمق ها زندگی را نه تجربه و نه درک و نه ترک می کنند! بگذار چنین باشد
  • استاد قاسم سلطانی' برگرفته از زهرا امانلو 'رضا نوشمند ''کلبه خاطرات ۹۲' رمان فوریم 'ایران ما 'و'''''''''