پرواز فونیکس ' دورافتاده ' همه چیز از دست رفته
برای اینکه مردم زندگی کنند یا باید عاشقشون کنید یا به انها امید بدهید و یا به یک کاری سرگرمشان نمایید بیشتر افراد با امید موفق نمی شوند ولی همین امید است که ان ها را زنده نگه می دارد ' دیالوگ نسخه ۲۰۰۳ پرواز فونیکس فیلم پرواز فونیکس، داستان یک هواپیمای باری است که در طوفان شن گرفتار میشود و در صحرای بزرگ آفریقا سقوط میکند. در میان بازماندگان، یک نفرشان طراح هواپیما است که به بقیه پیشنهاد میکند پیش از تمام شدن منابع آب و غذایشان، با استفاده از یک بالی که سالم باقیمانده، هواپیمای سادهای بسازند و خودشان را نجات دهند.ین فیلم با هنرنمایی بازیگرارگی همچون جیمز استورات و ریچارد آتنبرو، موفق شده تا علاوهبر فروش خوب در گیشه، دو نامزدی اسکار هم در کارنامه خود ثبت کند.
کارگردان : رابرت آلدریچ
محصول : 1965
خلاصه داستان : هواپیمایی در اثر طوفان در صحرای شن سقوط می کند و گروهی از مسافران به همراه خلبان و کمک خلبان زنده می مانند ....
1-فیلم دفاعی جانانه است از مبانی تفکر مدرن در دوران پست مدرن جنگ جهانی دوم، در روزگارانی که قدرت ماشینهای جنگی مدرن چنان آدمیان را به وحشت انداخت که ناچار مبانی اندیشه مدرن را به نقد کشیدند و گروهی راه نجات را در بازگشت به گذشته و احیای رسوم فکری گذشتگان دیدند.
2-وضعیت بازماندگان شبیه وضعیت کلی انسان است بر روی زمین ،گرفتار در میان لازمان و لامکان، آیا انسان قادر به نجات و بقاء در این جهان خواهد بود ، زمین تا به کی پذیرای انسان خواهد بود، ما از کجا آمده ایم و سر انجام نوع انسان چه خواهد بود
3-در میان بازماندگان مهندس آلمانی هست که در زمانی که دیگر بازماندگان به انحای مختلف در حال اتلاف وقت و انرژی خودشان هستند، مشغول امکان سنجی اجرای یک پروژه مهندسی از امکانات موجود است
4- در قرون وسطا عالمین علوم مختلف در رقابت با یکدیگر جهت دستیابی به قدرت بودند ولی این مهندسها بودند که با اختراع ماشین بخار جریان قدرت را در اختیار گرفتند و همه علوم دیگر را پشت سر نهادند از آن پس مهندسی وارد حیطه علوم دیگر گردید و شاخه های مانند مهندسی اجتماعی را به وجود آورد و بر سلطه اقتدار پزشکان پایان داد از آن پس تمام جامعه بشری در جهانی زندگی کرد که مهندسها آن را ساختند تقریبا تمام جهان اطراف ما ساخته دست مهندسهاست جادهها ، پلها ، ساختمانها ، وسایل حمل و نقل، وسایل ارتباطی ، لوازم منزل.....
5-آلمان برای آنکه موتور مدرنیزم را در قرن بیستم به حرکت درآورد نیاز به فلسفه انسان محوری داشت که مبتنی بر اصول قدرت باشد و این رسالت تاریخی بر دوش نیچه قرار گرفت تا ماشین مدرنیزم آلمان را از هر گونه قید ماوارای انسانی رها نموده و امکان حرکت آنرا مهیا سازد
6-هانریش دورفمن مهندس آلمانی که از بازماندگان سقوط هواپیما است ، پیامی ساده و روشن دارد " ای بازماندگان تنها راه نجات ، همکاری و استفاده از امکانات موجود است" و برای دستیابی به این مهم
نقشه راهی ترسیم می کند و امکان ساخت یک هواپیمای جدید از بقایای هواپیمای قبلی را مطرح می سازد
7-بزرگترین مشکل دورفمن اجرای پروژه و یا حتا کمبود شدید آب و غذا نیست ، بزرگترین مشکل او بدون شک همراه ساختن افرادی است که به مبانی مدرنیزم اعتقادی ندارند
![]()
کارگردان :J.C.Chandor نویسنده : J.C.Chandor بازیگران : Robert Redford خلاصه داستان : پس از تصادم با یک کشتی باربری در دریا، یک دریانورد زبده با وجود همه ی تلاش هایش، خود را تک و تنها و مواجه با مرگ می بیند ... در طول بیش از نیم قرن اشتغال به حرفه ی بازیگری، رابرت ردفورد به اندازه ی سهم خود در نقش های جالب و به یادماندنی بازی کرده است، از ساندنس کید (بوچ کسیدی و ساندنس کید) گرفته تا باب وودوارد (همه ی مردان رئیس جمهور) تا روی هابز (طبیعی) تا تام بوکر (نجواگر اسب). اشکالی ندارد که بگوئیم او تابحال هرگز نقش شخصیتی شبیه به قهرمان بی نام و نشان فیلم «همه چیز از دست رفته است» را ایفا نکرده است. ردفورد که هیچ همبازی ای در این فیلم ندارد، چه از نظر نمادین و چه از لحاظ واقعی در قلمروی ناشناخته سرگردان است. فرضیه اصلی داستان به اندازه ی کافی ساده است: یک انسان، تنها و غوطه ور در اقیانوس هند، بی آنکه تجهیزات رادیویی سالم و وسیله نجات مشخصی داشته باشد، بایستی برای زنده ماندن تقلا کند یا به منفی گرایی تسلیم شود و از بین برود. چالش اصلی در اجرای این طرح به شکلی تأثیرگذار و جذاب ساختن آن برای تماشاگر نهفته است. کارگردان فیلم جی.سی چندور (نویسنده و کارگردان تریلر وال استریتی دست کم گرفته شده ی «مارجین کال») کل فیلم را به ردفورد اختصاص می دهد. شخصیت هیچ نامی ندارد. او واقعاً هیچ داستانی از گذشته و یا زندگینامه ای ندارد. فیلم جایی آغاز می شود که قایق کوچک او در وسط اقیانوس دچار سانحه ی وحشتناکی می شود و از همان جا هم ادامه می یابد. پایان فیلم را می توان مبهم و دوپهلو تلقی کرد. بسته به اینکه شما به یک تفسیر صریح و واقعی تمایل دارید یا به چیزی نگاه می کنید که بیشتر نمادین باشد، لحظات پایانی به دو مسیر به شدت متضاد هم ختم می شوند. به عنوان فیلمی با قصه ی تقلا برای زنده ماندن، این فیلم را می توان در کنار فیلم هایی چون «دور افتاده» و «127 ساعت» و «جاذبه» قرار داد که فرضیه ی اصلی همه ی آنها تقلاهای یک انسان است که به تنهایی در شرایطی بحرانی برای زنده ماندن گیر افتاده است. اما یک تفاوت مهم و اساسی وجود دارد. تام هنکس، ویلسون را داشت. ساندرا بولاک جورج کلونی را داشت. شخصیت سوراج شارمای فیلم «زندگی پای» ببری به نام رابرت پارکر را داشت. ردفورد هیچ کس را ندارد. او به ندرت صحبت می کند و بیشتر کلماتش در قالب صدای روی صحنه در ابتدای فیلم ادا می شوند. بدون گفتگو یا بازیگر دیگری، وزن کل فیلم بر دوش حالت های چهره و زبان بدن او افتاده است. ردفورد که زمانی یکی از خوش چهره ترین بازیگران به شمار می رفت، حسابی پیر شده است. «همه چیز از دست رفته است» به این نکته می پردازد که طبیعت بشری چگونه علیه مرگ می شورد، حتی زمانی که تمامی امید ها به دلیل شریط محیطی ناسازگار به شکست انجامیده است. اگر دیلان توماس بود، او هم موافقت خود را اعلام می کرد: " بخروش، بخروش بر علیه مرگ روشنایی". ابتدای فیلم، وقتی شخصیت ردفورد در اثر صدای یک ضربه که با وارد شدن آب از طریق یک حفره در عرشه ی قایق اش بیدار می شود، روش برخوردش منظم است و حالت آرامی دارد. حتی هنگامی که می فهمد تجهیزات الکترونیکی اش از کار افتاده است، او باز هم با روحیه ای مناسب با مسائل برخورد می کند. سپس طوفان از راه می رسد. این سکانس آشفته کننده که تقریباً یک چهارم زمان فیلم را به خود اختصاص می دهد، نشان می دهد که ظاهراً مانعی برطرف نشدنی بر سر راه این دریانورد تنها قرار می دهد. او به جای آنکه برنامه ریزی بلند مدت کند، تنها روی لحظه ی حال تمرکز می کند. یک ساعت دیگر زندگی کردن تبدیل به هدفی می شود که ارزش دنبال کردن را دارد. او با تمامی مشکلات رایج مواجه است: غذا، آب، در معرض آب و هوا بودن. اما بزرگترین خطر تسلیم ناامیدی شدن است و همانطور که اوضاع بدتر می شوند و یک طوفان دیگر در ورای افق دیده می شود، ناامیدی انتخابی منطقی به نظر می رسد. با اینحال، حتی وقتی آخرین بارقه ی امید خاموش می شود و رد فورد ناگهان بسیار ناامید به نظر می رسد، باز هم تسلیم نمی شود. یکی از تهیه کنندگان «همه چیز از دست رفته است» را یک فیلم وابسته به رفتار هستی گرایانه خوانده است، اما میتوان بر سر این نکته بحث کرد که این فیلم با برنامه های تلویزیونی مانند « Surivorman» اشتراکات بیشتری دارد تا با آنچه معمولاً یادآور هستی گرایی ست. این فیلمی غیرمعمول است و این نکته زیاد به محتوای آن ربطی ندارد- داستان مقابله ی انسان و طبیعت همیشه، چه در کتاب ها و چه در فیلم ها، موضوع محبوبی بوده است - بلکه بیشتر به خویشتن داری آن مربوط است. قرار دادن یک بازیگر، حتی بازیگر موفقی مانند ردفورد، تنها روی پرده برای مدت بیش از 90 دقیقه ریسک بزرگی است. اما فیلمنامه ی چندور درست آنقدر تنوع و تغییرات در شرایط دارد که فیلم را سر زنده نگه می دارد، و نقش آفرینی اطمینان بخش ردفورد هم باعث می شود تماشاگران پیوسته نگران سرنوشت او باشند. در نهایت نکته ی کلیدی اینجاست: اگر برایتان اهمیتی ندارد که شخصیت زنده بماند یا بمیرد، دلیلی ندارد که در سالن سینما بمانید. و چون ردفورد نقش خود را با سرسپردگی تمام ایفا می کند، سخت پیش می آید که حتی هنگامی که چندور با نماهای زیر آبِ به زیبایی قاب گرفته شده از حرکت ماهی ها، شیوه ای بیش از حد هنری در پیش می گیرد، تماشاگر علاقه و توجه خود به فیلم را از دست بدهد. منبع:سایت نقد فارسی
دور افتاده
![]()
به نقل از جهاد البرز // فرزانه زحلی، مدرس دانشگاه و منتقد سینما به خلاصهای از این فیلم «دورافتاده» اشاره کرد وگفت: چاک نولاند بازیگر اصلی فیلم است که با سقوط هواپیمای او به داخل اقیانوس در حالی که تمام همکارانش جان خویش را از دست دادهاند زنده میماند. او راهی به جز سعی و تلاش برای ادامه بقا و فائق آمدن بر موانع طبیعی ندارد، از طرفی همان انسان متعهد به عشق و مسئولیت است و از طرفی ناخواسته به انسانی اولیه که بزرگترین هدفش ادامه حیات است تبدیل شده، وی با گشودن یکی از بستههای پستی و یافتن یک توپ والیبال با آن توپ بیجان ارتباطی عاطفی برقرار میکند و نام آن را ویلسون میگذارد که نشان از نیاز انسان به ارتباط و در میان گذاشتن احساس با فرد دیگر را دارد.
وی افزود: با وجود همه سختیها او آتش به راه میاندازد و حیات خود را تضمین میکند و از پس موانع برمیآید که نشان از پیشرفت سریع انسان و حرکت به سمت تمدنی نوینتر و متعالیتر دارد. وی پس از گذراندن چند سال تصمیم میگیرد با قایقی که میسازد خود را از آنجا برهاند و به آن وضعیت پایان دهد. وی به میان اقیانوس میرود و ویلسون را از دست میدهد که نشان از دل کندن از علائق و رهائی به سمت آینده و فرداهاست.
زحلی یادآور شد: چاک نولاند را بعد از مدتی در میان اقیانوس مییابند و با هواپیما به شهر خویش بازمیگردد در حالی که همسر او با مرد دیگری ازدواج کرده و شرایط با گذشته بسیار متفاوت است، وی در عشق خود پایدار بود و آن عشق، وی را زنده نگه داشت ولی همسرش را چنین نمیبینیم. وی همان فرد متعهد مسئول است که تصمیم دارد تنها بسته پستی را به صاحبش برگرداند و هنگامی که به آنجا میرود و بسته را به صاحب آن میرساند در میان مزارعی قرار میگیرد که چهار طرفش جادههایی نا محدود است، او به هر چهار طرف نگاه میکند اما نمیداند کدام طرف را میخواهد. از دنیایی آمده که بقا بزرگترین هدف بوده و به دنیایی پا گذاشته که بقا ساده است اما انسانها به تعهدات خود شاید خیلی هم وفادار نیستند.
این مدرس دانشگاه خاطر نشان کرد: وقتی ما داستان را نگاه میکنیم یک آدم سفری را آغاز میکند، ما میتوانیم نقد اسطورهای داشته باشیم. مردی به خودشناسی و به معرفت جهان شناسی میرسد؛ یعنی خودشناسی پایه و اساس جهان شناسی میشود؛ در واقع انسان بدون شناخت خودش نمیتواند جهان خودش را بشناسد و وقتی این فرد وارد این سفر اسطورهای میشود درست مانند اساطیر و قهرمانان اسطوره میرود و دستاوردی میآورد که دستاورد برای ایشان شناخت خود، احترام به حرمتهای دیگران و کشف دنیا است و اینکه میتواند عاشق شخص دیگری باشد، میتواند نیکوکار باشد و پیغامها و یادداشتهای دیگران را به دستشان برساند.
وی یادآور شد: این فیلم درون مایه عرفانی دارد و ما قهرمانی داریم که به دنبال خودشناسی است. برای اینکه به دنبال خودشناسی برود و فضایی را هنرمند معرفی میکند و آن افتادن در یک جزیره تنهایی است و در این جزیره تنهایی برخلاف آنچه همگان فکر میکنند نه نتها نمیپوسد و منفعل نیست؛ بلکه خودش را با جهان پیرامون تطبیق میدهد و میتواند با کشف ابعاد خود به شناخت خود برسد. خودشناسی یک وجه مهم عرفانی این شخصیت است.
زحلی گفت: میتوانیم به ارجاعات مذهبی فیلم اشاره کنیم اشاره به داستان حضرت یونس و همراهی نهنگ دریا که در داستان حضرت یونس، یونس در دل نهنگ میرود؛ اما در فیلم در پناه آن همجوار است و میتوانیم داستانهای مذهبی حضرت موسی را ببینیم. به نظر من عنصر اصلی این فیلم آب است. آب روان، آب شونده و آبی که میرود و میآید و هر لحظه دچار تغییر و حرکت میشود و این دگرگونی میمونی است که همان آبی که میتواند ما را غرق کند همان آبی است که در سکانس پایانی فیلم باران عشق، چتری از عشق را برای اینها فراهم میکند آبی که ممکن است آدم را خفه کند آب شیرین تهیه کند، بیاشامد و به زیستن خود ادامه دهد و وجه دوسویه عناصر را در این فیلم میبینیم. آتش که خانمان سوز است؛ درختان را میسوزاند و آسیب رساننده است در جای دیگر برای ادامه زندگی مثل انسان بدوی و اولیه شروع میکند به درست کردن آتش.
اصل روستا خاطرشان کرد: روبه رو نشدن ما با احساسات و افکاری که دانسته یا نادانسته پنهانشان کردیم و سراغشان نمیرویم علت اصلی بسیاری از اختلالاتی است که فرصت زندگی سالم را از ما میگیرند، از نظر روانشناسان، فیلم دیدن، میتواند فرصت روبه رو شدن با این احساسات را برای ما ایجاد کند.
وی یادآورشد: آن چیزی که مهم است این است که با نقد فیلم تلنگری در ذهن ناخودآگاه ما ایجاد میشود و میتوانیم با مطالعه کتاب در مورد موضوعات مختلف فیلم دایره اطلاعتمان را گسترش دهیم.
اصل روستا گفت: در فیلم دورافتاده شخصیت اصلی فیلم به جزیرهای دورافتاده سقوط میکند که برای ارتباط با دیگری و تبادل احساسات خود مجسمهای میسازد به نام «ویلسون» که ناخودآگاه ذهن را متوجه نویسندهای به نام «کالین ویلسون» سوق میدهد که ویلسون بر این باور است که «انسان در زمان بیداری نیز در «حالت خواب» بهسر میبرد و تنها در لحظات بحرانی همچون رو در رو شدن با مرگ یا احساس شدید غیر بدنی است که جرقههای از بیداری روحی در او زده میشود. وی معتقد است که انسان با تمرکز ویژه بر زمان حال و عمل کردن در این زمان کنونی میتواند آگاهانه آن حالت بیداری را در خود ایجاد کند.»
وی در پایان افزود: «توانهای نهانی در آدمی» و «سفر به ناشناختهها: نیروهای اسرارآمیز بشر» از کتابهای ترجمه شده ویلسون است و برای درک بهتر فیلم میتوانیم این کتابها را مطالعه کنیم.
این تحلیگر سینما اظهار کرد: یک سوی خیلی خاصی که مغفول مانده است، بحث فرهنگ است؛ فرهنگ شکل و به کارگیری دانایی برای ساختن هستی آدمی است؛ در واقع دانایی را برای ساختن در نظر بگیریم، این یک معنای عام فرهنگی است وقتی این آدم میتواند به یک جزیرهای که نهادهای اجتماعی نیستند، تکنولوژی و صنعت نیست هیچ چیزی از جلوههای مدرن وجود ندارد، متوجه میشود باید به شناخت خودش روی بیاورد و باید آتش به پا کند، غذا درست کند متوجه میشود شب و روز را کنترل کند، تاریخ را نگه دارد و وقتی از حالت افتادن به آنجا خارج شد، شروع میکند، میفهمد و به یک آدم متمدن تبدیل میشود و روشی برای زیستن آگاهانه خود پیدا میکند که این آدم سرنوشت خوبی دارد حق ادامه حیات دارد، اگر این آدم نمیتوانست به دانایی دست پیدا کند حق حیات داشت؛ اما توان حیات نداشت و میمرد.
زحلی ادامه داد: اینجا انطباق هماهنگی با طبیعت است این آدم جزئی از طبیعت میشود و نمیخواهد آنجا را کنترل کند و سرور و سالار طبیعت نمیشود که زمان را کنترل کند برای همین است خانهای دارد که از معماری طبیعت استفاده میکند و چیزی در این جزیره ندارد و در نهایت خودش و خودش و جهان پیرامونش است که به یک تن واحده تبدیل میشود که باید دراین چرخه حیات تن واحده خود را تغذیه کند، که از آفتاب انرژی زیستن را میگیرد و از نارگیل برای زنده ماندن تغذیه میکند و به هر حال جزئی از طبیعت میشود.
وی گفت: مامور پست یک بسته را که عکس دوبال روی جعبهاش دارد را باز نمیکند، ما این را حدس میزنیم که راز سر به مهری دارد که وظیفهاش رساندن پیام است و وظیفه داشته است که این راز سربه مهر را به صاحب اصلی خودش برساند؛ اینجا نکته ظریفی است که مأمور پست وظیفهاش رساندن پیام است؛ اما در جزیره این بسته را از میان بستهها باز نکرد؛ در واقع آدم وقتی معنا پیدا میکند که به وظیفه و رسالتش عمل کند ممکن است محتویاتش یه نامه باشد و یا یک جواهر باشد و شاید یه چیز کم ارزشی باشد؛ اما مأموریت رسالت خودش است که رساندن پیام است و آن را انجام میدهد. در تنهایی عاشق زندگی میشود و امید به زندگی دارد، این آدم، آدم فرهنگی است. آدم فرهنگی به رسالت خودش عمل میکند هر چه با فرهنگتر باشیم در انجام وظیفههای انسانی عمیق تر خواهیم بود.
زحلی یادآور شد: بازیگر اصلی فیلم از زمانی که وارد جریان هبوط میشود و در جزیره است همیشه زخمی است و همواره دردی را تحمل میکند مرتب یک زخمی هست بدون زخم نمیتوان زندگی کند و به یک نکته ظریفی میتوان اشاره کرد که به معنای عرفانی دورافتادگی از خودش اشاره دارد و از عینیت خودمان دنبال مفاهیم نگردیم اولین صحنه را بسازیم و از عینیت فیلم به معنا برسیم.
وی گفت: جهان مدرن به شدت شلوغ است؛ اما در جزیره یک سکوتی دارد که وقتی در جزیره است به درون گرایی میرسد، آنجا رشد میکند و امید به زندگی دارد. شاید نامأنوس باشد در این دوران کرونایی مدام از اطرافیان میشنویم که درخانه ماندهایم و بیمار و روانی شدهایم و در خانه پوسیدهایم؛ اما از بعد دیگر باید بنگریم که دورافتادن از اقوام، خویشان و نهادهای اجتماعی شاید یک مقداری خوشایند هم باشد که درخانه هستیم و حالمان را خوب کنیم. کرونا ما را به جزیره تنهایی خودمان تبعید کرده است و باید ببینیم ما خودمان در درون خودمان چه توانمندیهایی داریم و به جای غر زدن، عملگرا باشیم؛ عملگرا بودن مهمترین کاراکتر در جزیره تنهایی است. شخصیت اصلی فیلم شروع میکند از توانمندیهایی که خدا به او داده است استفاده میکند و شروع میکند به عمل کردن.
زحلی در پایان افزود: اگر میخواهیم موفق باشیم باید عملگر ا باشیم و کار به عمل است نه به سخنرانی. نسل جدیدمان را عملگرا تربیت کنیم و در این جزیرههای تنهایی شکوفا کنیم، رشد کنیم و راه حل پیدا کنیم و به قول تولستوی زندگی تغییر است نه نقدیر پس باید از ساحل آرام تقدیرها گذشت و به اقیانوس متلاطم و نا آرام پیش رو شتافت.
در ادامه هدی اصل روستا، کارشناس فرهنگی جهاددانشگاهی واحد البرز گفت: به همت معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی البرز دومین نشست از سلسله نشستهای نقد و بررسی فیلم با عنوان فیلم «دورافتاده« فیلمی حماسی درام محصول سال 2000 و به کارگردانی «رابرت زمیکس» با راهبری فرزانه زحلی، مدرس دانشگاه به صورت غیرحضوری و مجازی برگزار شد.
وی افزود: نشست نقد فیلم مانند کلاس درس است و هدف اصلی تنها تماشای فیلم نیست؛ بلکه باید راجع به داستان فکر کنید تا از این کلاس درس، نتیجه بگیرید. گاهی با کمک فیلمها میتوان شیوه بهتری برای زندگی کردن را در زمان نسبتا کوتاهی به افراد آموزش داد.
اصل روستا خاطرشان کرد: روبه رو نشدن ما با احساسات و افکاری که دانسته یا نادانسته پنهانشان کردیم و سراغشان نمیرویم علت اصلی بسیاری از اختلالاتی است که فرصت زندگی سالم را از ما میگیرند، از نظر روانشناسان، فیلم دیدن، میتواند فرصت روبه رو شدن با این احساسات را برای ما ایجاد کند.
وی یادآورشد: آن چیزی که مهم است این است که با نقد فیلم تلنگری در ذهن ناخودآگاه ما ایجاد میشود و میتوانیم با مطالعه کتاب در مورد موضوعات مختلف فیلم دایره اطلاعتمان را گسترش دهیم.
اصل روستا گفت: در فیلم دورافتاده شخصیت اصلی فیلم به جزیرهای دورافتاده سقوط میکند که برای ارتباط با دیگری و تبادل احساسات خود مجسمهای میسازد به نام «ویلسون» که ناخودآگاه ذهن را متوجه نویسندهای به نام «کالین ویلسون» سوق میدهد که ویلسون بر این باور است که «انسان در زمان بیداری نیز در «حالت خواب» بهسر میبرد و تنها در لحظات بحرانی همچون رو در رو شدن با مرگ یا احساس شدید غیر بدنی است که جرقههای از بیداری روحی در او زده میشود. وی معتقد است که انسان با تمرکز ویژه بر زمان حال و عمل کردن در این زمان کنونی میتواند آگاهانه آن حالت بیداری را در خود ایجاد کند.»
وی در پایان افزود: «توانهای نهانی در آدمی» و «سفر به ناشناختهها: نیروهای اسرارآمیز بشر» از کتابهای ترجمه شده ویلسون است و برای درک بهتر فیلم میتوانیم این کتابها را مطالعه کنیم
به نقل از دکتر پدرام // بازی درخشان تام هنکس هیچگاه درcast away “دورافتاده” فراموش نخواهد شد، فیلمی آرام و جذاب به کارگردانی Robert Zemeckis که در سال ۲۰۰۰ به پرده ی سینما ها رفت و تام هنکس برای عملکرد درخشانش در این فیلم، نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد در هفتاد و سومین دوره جوایز اسکار شد.
او برای ایفای این نقش، علاوهبر ورزش و بدنسازی دست به رژیم سختی زد و نزدیک به ۵۰ پوند (۲۵ کیلوگرم) وزن کم کرد تا چهره واقعیتری را از یک فرد دور افتاده در یک جزیره تنها به نمایش گذاشته باشد ( هنکس در فیلمهای «نجات سرباز رایان» و «پل جاسوس ها» نیز حضور چشمگیری داشته است).
رابرت زمیکس کارگردان این فیلم، که قبلاً دو فیلم بسیار موفق و پولساز «فارست گامپ» و «تماس» را ساخته است، بخاطر کارگردانی فیلم “فارست گامپ” برنده جایزه اسکار شد.
پس از ساخت این دو فیلم فوقالعاده، روایت جدید و مدرنی از رابینسون کروزوئه را با نام «دور افتاده» راهی پرده سینما کرد. کارگردانی زمیکس در این فیلم در بالاترین سطح قرار دارد.
بخش عمدهای از فیلم یعنی از زمان ورود هنکس به جزیره، فاقد موسیقی است و بهجای آن افکتهای صوتی طبیعی حضوری بسیار پررنگ در حاشیه صوتی فیلم دارند.
بخاطر حوادث و داستان جالبی که دور افتاده دارد، بیننده ترغیب میشود تا از چگونگی به پایان رسیدن فیلم مطلع شود.
بهطور کلی فیلم داستان جالبی دارد و به خوبی منظور را به مخاطب میرساند. در بخشهایی از فیلم که در آن چاک نولاند زندگی خود را در جزیره متروک میگذراند، تام هنکس بهخوبی معنای تنهای مطلق را به بیننده میرساند.
چاک نولاند تحلیلگر سیستم شرکت پستی فدکس است که به سرتاسر جهان سفر میکند و در پی حل مشکلات بهرهوری در انبارهای این شرکت است.
او رابطه بسیار نزدیکی با کلی فریرز دارد و با او در ممفیس آمریکا زندگی میکند. آنها قصد دارند که با هم ازدواج کنند، ولی سر چاک خیلی شلوغ است و این فرصت ایجاد نمیشود.
چاک جشن کریسمسی که با حضور اقوام برگزار میشود را نیمه کاره رها میکند زیرا برای حل یک مشکل در خارج از کشور باید اقدام کند.
در فرودگاه، دو زوج هدیههای کریسمس را به همدیگر میدهند.
کلی به چاک ساعت جیبی پدربزرگش را میدهد که عکس خودش هم در آن است و چاک به او ظاهراً یک انگشتر میدهد که به او هم میگوید که در روز کریسمس آن را باز کند، بعد از اینکه او برگشت.
زمانی که هواپیما در آن شب طوفانی بر فراز اقیانوس آرام جنوبی در حال پرواز است توسط رعد و برق مورد اصابت قرار میگیرد که در نتیجه هواپیما در اقیانوس سقوط میکند.
چاک از هواپیمای غرق شده بیرون میآید و خود را با یک قایق بادی، نجات میدهد و برای مدتی در آن هوای طوفانی بر روی آب شناور میشود تا به جزیرهای میرسد.
بزودی معلوم میشود که جزیره خالی از سکنه است.
چاک خیلی زود شروع به ساخت نشانههایی بصری برای هرگونه هواپیما میکند و تلاشهای او برای فرار با قایق نجاتش بی ثمر میماند.
بعد از اینکه چندین بسته شرکت پستی فدکس به جزیره میرسند، چاک شروع به بازکردن آنها میکند و به دنبال چیزی میگردد که به زنده ماندش کمک کند…
در لابه لای فیلم فلسفه های انسان به چالش کشیده می شود، “انسان موجودی است اجتماعی” ، “امید اولین و آخرین روزنه ی حرکت و زندگی انسان است” ، “خدا همراه انسان هاست” ، در ناامیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است” و … همه و همه افکاری هستن که آهسته از ذهن قضاوتگرتان خطور خواهد کرد…
از زیبایی های فیلمنامه و بازی تام هنکس این است که به سادگی شما را با خود به همراه می کشد و ناخودآگاه می بینید که دارید همراه او فکر میکنید، رنج میکشید و تصمیم می گیرید و یا می خواهید عمل کنید… ترسیم واقعی موضوع داستان در ذهن و قرار دادن خود، در موقعیت بازیگر نقش اول داستان به شدت سخت و طاقت فرساست.
در زمانیکه چاک نولاند (تام هنکس) درجزیره به سرمی برد همانطور که گفتم خبری از موسیقی نیست و جای آنرا به زیبایی, صدای امواج, باران و باد، رعد وبرق و … پرمیکند و البته بعد از مدتی حرفایی که چاک با توپ والیبال (ویلسون) می زند شاید از قسمت های عمیق فیلم باشد.
چاک خودش ویلسون را خلق میکند تا بتواند خلاء و تنهایی خود را پر نماید، کاربرد توپ عوض می شود و تبدیل به رفیق و همدم میشود، نقش مایه و جان خود را از خون چاک میگیرد ( چاک نقاشی صورت ویلسون را با قطرات خون خود انجام میدهد) که در واقع بیانگر نیاز همیشگی انسان به ارتباط و درمیان گذاشتن احساسات و عواطف خود با فردی دیگر رابه زیبایی به تصویر میکشد تا آنجا که در وسط دریا هر کاری برای بازگرداندن ویلسون به قایق چوبی تکه پاره اش انجام می دهد…
انسان تنها از اوایل تاریخ با قدرت فکر ( نه به اندازه امروز ولی مسلما قدرت تفکر داشته است) در زندگیش نیاز به ارتباط را حس میکند و هر کاری را برای پر کردن این خلاء می کند و خدایانی را میسازد و میپرستد و دوستانی را اختیار میکند و …
تمدن، شاید نخستین واژهای باشد که بعد از دیدن فیلم به ذهن متبادر میشود.
اتفاقی را که در طول فیلم رخ میدهد، میتوان به این شکل خلاصه کرد:
انسانی فوقالعاده دقیق، در اوج امکانات رفاهی و از نظر مالی با وضعیت مناسب، همچنین دارای خانوادهای خوب و منسجم، به مدت چهارسال از تمامی امکانات و شرایطی که در آن حضور دارد کاملا جدا میشود و باید چیزی را تجربه کند که نسل بشر از ابتدا آن را تجربه کرده است. با اساسیترین نیازهایی که در زندگی عادیاش به راحتی در اختیارش بوده روبهرو میشود. و حالا همه چیز را باید از صفر شروع کند.
ابتدا این مسئولیت، یعنی مسئولیت زنده بودنش را نمیتواند بپذیرد، به طریق دیگر میتوان گفت که تازه با چیزی به اسم زندگی و زندهبودن برخورد میکند، مفهومی که تا پیش از آن صرفا مسئلهای در ناخودآگاهش بوده، اما حال به سطح خودآگاه ذهنش آمده و او را کاملا به چالش کشیده.
او تازه متوجه میشود که انسان بودن، زنده بودن و زندگی کردن وظیفهای نیست که بتواند به سادگی از پس آن برآید.
به همین دلیل به فکر خودکشی میافتد.
اما هنگامی که اقدام به این کار میکند، متوجه میشود که حتی قدرت خودکشی هم از او گرفته شده!
در سکانس های پایانی فیلم در زمانی که چاک دوباره در خانه خود قرار گرفته هم جملات ماندگار و جذابی را از تام هنکس می شنویم که ترجیح میدهم با فضای فیلم همراه شوید و ببینید تا آن ها را بازگو نمایم…
اگر به فیلمهایی که چالش انسان و طبیعت و تلاش برای زنده ماندن علاقه دارید، تماشای فیلم All Is Lost “همه چیز از دست رفته” و the revenant “بازگشته” را نیز به شما پیشنهاد میکنم.https://cinscreen.com/?id=6197
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن