همیشه مقصدم بودی
من اینجوری نمیتونم یه سدی بین قلب ماست
تو باید غرق شی در من بفهمی کی دلش دریاست
من اینجوری نمیتونم تو پای من نمیشینی
تورو اونقدر بخشیدم بزرگیمو نمیبینی
همیشه مقصدم بودی
کجا با تو سفر کردم
چقدر تنها برم دریا
چقدر تنهایی برگردم
همیشه مقصدم بودی
کجا با تو سفر کردم
چقدر تنها برم دریا
چقدر تنهایی برگردم
+++++++
من اینجوری دلم خوش نیست
شبم با ترس هم مرزه
بهشت هم اونورش باشه
به این برزخ نمی ارزه
من اینجوری نمیتونم
تو اینجایی و تنهام
دارم میمیرم از بس که
نگفتم چی ازت میخوام
همیشه مقصدم بودی
کجا با تو سفر کردم
چقدر تنها برم دریا
چقدر تنهایی برگردم
همیشه مقصدم بودی
کجا با تو سفر کردم
چقدر تنها برم دریا
چقدر تنهایی برگردم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:0 توسط محمد رضا معتمدی
|
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن