داستان خالی کردن فنجان

برگرفته از زی‌سان و مجتبی خیرآبادی سایت ویرگول و پارس استوک : داستان خالی کردن فنجان این است که سالها پیش در ژاپن استاد سوزوکی استاد زِن از هر گوشه جهان شاگردانی در مدرسه خودش داشت. جوانانی که فقیر و بی سواد بودند در نزد ایشان تعلیم روش نوین زندگی کردن میدیدند . در یکی از سالها 23 نفر را براي تعلیم پذیرفته بود و معمولا 4 سال طول میکشید تا یک شاگرد استاد شود. تعداد 22 نفر از شاگردان از روستاهاي دورافتاده ژاپن آمده بودند و 1 نفر نیز به اصرار پدرش وارد این مدرسه شده بود .

این شاگرد اهل توکیو بود و فقیر نیز نبود و صاحب مدارج بود . در این مدرسه اولین سال آموزش چیزي تعلیم داده نمیشد و شاگردان فقط در سال اول زمین را تمیز میکردند و توالت ها را می شستند و براي شاگردان ارشدتر غذا درست میکردند. ظرف ها را تمیز می کردند و ...

در پایان سال اول استاد سوزوکی 23 شاگرد را در محوطه مدرسه دور هم جمع کرد و از بین آنها کسانی را که شایسته ارتقاء به سال دوم بودند را انتخاب کرد و تمامی 22 نفري که از روستاها آمده بودند ارتقاء یافتند . استاد به شاگردي که از توکیو آمده بود و در آمریکا تحصیل کرده بود گفت : تو هنوز آماده نیستی! باید یک سال دیگرنیز در این پایه بمانی !

آن شاگرد جا خورد و استدلالی که آن شاگرد از این حرکت استاد داشت این بود که حتما استاد خواسته تا او در همین پایه بماند و به شاگردان جدیدالورود کمک نماید ، آنها را راهنمایی کند و دو سال دیگر نیز در همان پایه ماند... در آخر سال دوباره استاد سوزوکی او را تجدید کرد!! به او گفت که هنوز آماده نیستی و یک سال دیگر نیز باید در پایه اول بمانی !

این بار شاگرد عصبانی شد . فریاد زد و سر استاد داد کشید .. . استاد در حال نوشیدن یک فنجان چایی بود. استاد گفت : آرام باش و بنشین . استاد از او خواست تا برایش یک فنجان چایی بریزد . شاگرد چایی را در فنجان ریخت و فنجان پر شد و استاد گفت چرا بیشتر نمیریزي؟ ادامه بده

شاگرد باز هم ریخت و چایی از فنجان سر رفت وروي میز ریخته شد . استاد گفت : دلیل اینکه هیچوقت ترفیع نگرفتی این بود که تو مثل این فنجان تو پُر هستی . هر مطلب و دانشی که میخواستم به تو یاد بدهم نمی توانست وارد ذهنت شود و سر می رفت .

فنجان خودم چی؟

من فنجون خودم در مقابل افرادی که نویسنده های کتاب های بزرگ هستند،

افرادی که تجربه کاری موثر دارند،

افرادی که خیرخواه من و آینده م باشند،

افرادی که تلاش میکنند و در حال رشد هستند

خالی کردم ☕️

وقتی با افکار و اندیشه ها و تجربیات این جور افراد برخورد میکنم سراپا گوش میشم تا ازشون یاد بگیرم و به مشورت هاشون مو به مو عمل میکنم

وقتی از تجربه های آدم های مهم نتیجه نمیگیرم قبل از اینکه به طرز فکر اون شک کنم به نحوه اجرای خودم شک میکنم. و حتما بازم بررسی میکنم که چطور میشه بهتر پیاده کرد و آیا دقیقا چیزی که گفتن اجرا کردم یا نه!؟

ساده انگاری: اینجا ایرااااان است!

من از بعضی افراد کوته‌بین دوری میکنم که فوری میگن مثلا فلان تکنیک مال خارجی هاست مال ایران نیست اینجا همه چیز فرق میکنه تا کلا فاتحه علم و دانش رو بخونن و هر کار دل خودشون میخواد بکنن و تهشم موفق نمیشن. (بنظر من اون افراد فنجونش خیلی وقته که پر شده و اهتمامی هم به خالی کردنش ندارند یا اینکه واقعا از تنبلی خودشون هست که این حرفا رو میزنند)

تا وقتی انسان روی کره زمین هست:

بازار، فروش، محصول، مارکتینگ، رهبری، کار تیمی، مدیریت، روانشناسی و... کلی زمینه دیگه با انسان هر روز همراهه. داخل ایران یا خارج ایران فرقی نمیکنه

تفاوت های سیاسی و فرهنگی و اقتصادی ایرانی بودن اونقدر زیاد نیست که بخاطرش فنجونمون هیچ وقت خالی نکنیم و همه رو بندازیم گردن ایران. بخاطر این که در ایران متولد شدیم قرار نیست خودمون زندانی افکار پوسیده و کهنه توی مغزمون کنیم و هیچ وقت درهای ذهنمون به روی چیزهای خوب مردم سراسر دنیا باز نباشه

گاهی واقعا حس این رو دارم که مثلا نویسنده یک کتاب داره با من زندگی میکنه

(البته هر کتابی رو نمی خونم و اینطوری مرید نویسنده ش هم نمیشم! فقط کتاب های پرفروشی که اسم و رسم دارند توی حوزه کاری خودشون)

اولین بار پیام رضایی عزیز(کارشناس سیستم های فروش) این استعاره فنجون رو به من یاد داد

روزی روزگاری یک استاد روان‌شناسی اصول مدیریت استرس را در سالنی مملوء از دانشجویان آموزش می‌داد. او همان‌طور که روی صحنه راه می‌رفت، یک لیوان آب در دست داشت. مدتی گذشت و آن را بالا آورد. همه انتظار داشتند که از آن‌ها سؤال معمولیِ همیشگی «نیمه خالی لیوان یا نیمه پر لیوان» پرسیده شود.

در عوض، پروفسور با لبخندی بر لب پرسید: «این لیوان آبی که در دست دارم چقدر سنگین است؟»

دانش‌آموزان پاسخ‌هایی از ۲۰۰ گرم تا ۴۰۰ گرم را با صدای بلند دادند.

استاد روان‌شناسی، اما پاسخ داد: «از دیدگاه من، وزن مطلق این لیوان مهم نیست. همه چیز بستگی به مدت زمان نگه داشتن آن دارد. اگر آن را برای یک یا دو دقیقه نگه دارم، نسبتاً سبک است. اگر آن را یک ساعت ثابت نگه دارم، ممکن است وزن آن کمی منجر به درد گرفتن دستم شود. اگر یک روز آن را صاف نگه دارم، احتمالاً بازویم دچار گرفتگی و کاملاً بی حس و فلج شود و مجبورم می‌کند لیوان را روی زمین بیندازم. در هر مورد، وزن لیوان تغییر نمی‌کند، اما هر چه بیشتر آن را نگه دارم، برایم سنگین‌تر می‌شود.»

در حالی که همه کلاس سر‌های خود را به نشانه موافقت تکان می‌داند، او ادامه داد: «استرس‌ها و نگرانی‌های شما در زندگی بسیار شبیه این لیوان آب است. اگر کمی به آن‌ها فکر کنید، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اگر مقداری بیشتر در مورد آن‌ها فکر کنید، کمی احساس درد می‌کنید. اگر تمام روز به آن‌ها فکر کنید، کاملاً بی حس و فلج خواهید شد. تا زمانی که آن‌ها را رها نکنید قادر به انجام هیچ کار دیگری نیستید.»

نکته اخلاقی:

مهم است که به یاد داشته باشید استرس‌ها و نگرانی‌های خود را رها کنید. مهم نیست در طول روز چه اتفاقی می‌افتد، تا آنجا که می‌توانید در اوایل عصر، تمام بار‌های خود را بر زمین بگذارید. آن‌ها را در طول شب و روز بعد با خود حمل نکنید. اگر هنوز سنگینی استرس دیروز را احساس می‌کنید، این نشانه‌ای قوی از آن است که زمانِ زمین‌گذاشتنِ لیوان فرارسیده است.