مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري

الهي! دلي ده كه در شكر تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان سازيم:
الهي! دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.
الهي! دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.
الهي! نگاهدار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم.
الهي! تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند.
بگشاي دري كه در گشاينده تويي بنماي رهي كه ره نماينده تويي
من دست به هيچ دستگيري ندهم كايشان همه فانياند و پاينده تويي
الهي! اگر يك بار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من.
الهي! چون به تو نگريم پادشاهيم تاج بر سر، و چون به خود نگريم خاكيم بلكه از خاك كمتر.
الهي! كاش عبدالله خاك بودي تا نامش از دفتر جهان پاك بودي.
الهي! همه از تو ترسند و عبدالله از خود: زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله همه بد.
الهي! ديگران مست شرابند و من مست ساقي؛ مستي ايشان فاني است و از من باقي.
مست توام از جرعه و جام آزادم مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از كعبه و بتخانه تويي ورنه من از اين هر دو مقام آزادم
الهي! بر عجز و بيچارگي خود گواهم و از لطف و عنايت تو آگاهم؛ خواست خواست توست، من چه خواهم؟
الهي! بيزارم از آن طاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيتم كه مرا به عذر آورد.
الهي! چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم!
الهي! همه ميترسند كه فردا چه خواهد شد و عبدالله ميترسد كه دي چه رفت.
الهي! اگر چه گناه من افزون است، اما عفو تو از حد بيرون است.
الهي! اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد كردهام پشيمانم.
الهي! اگر كاسني تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است.
الهي! اگر چه شب فراق تاريك است، دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است.
عاشق چو دل از وجود خود برگيرد اندر دو جهان دو زلف دلبر گيرد
بالله كه عجب نباشد ار دلبر او او را به كمال لطف در بر گيرد
. خدای نور،