چقدر ادم ها مانده اند بی دوست / اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن
برگرفته از افکار نیوز و فتو دانلود فیلم و دلگرم وناولر و جاوید و مرکز تجربه زندگی : این کتاب به بیش از ۳۰۰ زبان و گویش ترجمه شده و با فروش بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه، یکی از پرفروشترین کتابهای تاریخ محسوب میشود. کتاب شازده کوچولو «خوانده شدهترین» و «ترجمه شدهترین» کتاب فرانسویزبان جهان است و به عنوان بهترین کتاب قرن ۲۰ در فرانسه انتخاب شدهاست. از این کتاب بهطور متوسط سالی ۱ میلیون نسخه در جهان به فروش میرسد. این کتاب در سال ۲۰۰۷ نیز به عنوان کتاب سال فرانسه برگزیده شد
شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟
روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه!
روباه گفت: آدم فقط از چیزهای که اهلی میکند میتواند سردرآرد. آدمها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست… تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت: از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره
شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری
داستان «شازده کوچولو»، شاهکار آنتوان دوسنت اگزوپری، در سال 1944 منتشر شده و سومین کتاب پرخواننده جهان است. این کتاب تاکنون به بیش از صد زبان ترجمه شده و محبوبترین کتاب قرن بیستم شمرده میشود و لقب «کتاب قرن» را به خود اختصاص داده است. همچنین تا امروز اقتباسهای زیادی از آن در نمایشنامههای رادیویی، فیلمها، اپراها، اجراهای باله، تئاترها، انیمیشنها، فیلمها و رمانها صورت گرفته است.
به رغم زبان ساده و روان داستان، این اثر از ویژگیهایی غنایی، تعلیمی، فلسفی، عرفانی، اجتماعی و روانشناختی برخوردار است. گستردگی مفاهیم عمیق و متنوع در داستان به گونهای است که به رغم خاستگاه غربیاش، ردپایی از عرفان شرقی نیز در آن مشهود است. شخصیتپردازی شازده کوچولو، معیاری برای نقد «آدمبزرگها» میسازد: نقد اطاعت و فرمانبرداری محض، نقد سودجویی آدمیان، نقد خودخواهی، نقد زندگی ماشینی که در آن انسان، طبیعت زندگی و شگفتی آن را از یاد برده است.
اگزوپری با بهرهگیری از عناصر زیباییشناختی در هنر، مخاطب را از راه عواطف، شهود و خرد، به همان مقصدی میرساند که شاعر مخاطب را میبرد. او نیز حقیقتی را یافته و به گونهای آن را در اثر پنهان کرده که هر مخاطبی میتواند به تناسب خود، کلمات را کنار بزند و به حقیقتی برسد که چه بسا ژرفتر از یافتههای نویسنده باشد. با خواندن شازده کوچولو، مخاطب در همان جایی نخواهد ایستاد که پیش از خواندن ایستاده بود. او قدم یا قدمهایی را جلوتر خواهد آمد و به خود و زندگی دیگرگونه خواهد نگریست. کار هنر و ادبیات همین است.
آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده داستان شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری فرزند سوم خانوادهای بود که از حیث اصل و نسب، اشرافی و به لحاظ موقعیت اجتماعی در زمره طبقه متوسط بودند. او در سال 1900 میلادی به دنیا آمد و ۴۴ سال بعد از دنیا رفت. در چهار سالگی پدر را از دست داد و مادر جوانش بار زندگی را بر دوش کشید. او در کودکی شاهد آزمایشهای برادران رایت -مخترعان هواپیما- بوده است. رخدادی که به نظر میرسد در شخصیت و آینده حرفهای او نقش داشته است.
او در مدرسه با لقب «کوچولوی خوابزده» مورد خطاب قرار میگرفت، زیرا تا حدودی حواسپرت و ناهنجار شمرده میشد. او نسبت به ادبیات علاقه نشان میداد و حافظهای قوی برای شعر داشت. گوشهگیر بود، اما به ورزش مخصوصاً فوتبال و شمشیربازی علاقه داشت. اگزوپری در سال 1917 برادر بزرگش را از دست داد و مسئولیت خانواده بر دوش او قرار گرفت. تلاش او برای ورود به دانشکده نیروی دریایی نافرجام ماند و در نتیجه راهی نیروی هوایی شد. در همان جا بود که استعداد شگرفش را برای پرواز شکوفا کرد. ابتدا به عنوان مکانیک مشغول به کار شد، اما در طول دو سال فن خلبانی را برخلاف قوانین موجود و میل مادرش آموخت و بدل به یکی از زبدهترین خلبانان ارتش فرانسه شد. پرواز با روحیه او سازگاری داشت.
محمدهادی محمدی در کتاب «روششناسی نقد ادبیات کودکان» نوشته است: «اگزوپری از آن دسته انسانهای ماجراجویی بود که کارن هورنای -روانکاو آمریکایی- آنها را تیپ برتریطلب مینامد. مردی متکی به نفس که از تنش و ماجراجویی باکی ندارند و شخصیتش در این مسیر شکل میگیرد. این تیپ انسانها دائماً در تلاش هستند که مرزهای ناشناختگی را زیر پا بگذارند.»
با وجود چنین روحیهای بود که پرواز و نوشتن در وجود اگزوپری به هم تنیده شد. او پرواز میکرد تا بنویسد و مینوشت تا پرواز کند. چندان که سفرهای هواییاش در دو مسیر آفریقا و آمریکای جنوبی الهامبخش او در بسیاری از آثارش شدند و سرانجام شازده کوچولو شاهکاری بود که در سال 1943 در آمریکا منتشر شد.
اگزوپری به لحاظ فکری علاقهمند به آرای کارل پاسپرس و در نتیجه به لحاظ فلسفی به فلسفه قارهای متمایل بود؛ فلسفهای که در آن ادبیات از جایگاهی ویژه و ممتاز برخوردار است.
اگزوپری دوران کودکی چندان راحتی نداشته است، ولیکن شواهد نشان میدهد که همواره دل در گرو آن دوران داشته است. چندان که در نامهای به همسرش در کتاب «پرواز شبانه» نوشت: «مطمئن نیستم که بعد از آن روزهای پر از شگفتی کودکی، احساس خوشبختی کرده باشم.» و یا در جای دیگری نوشت: «تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین میکند و آن این است که میبینم بزرگ شدهام.» شاید دلیل این اقرار این باشد که اگزوپری در عمر کوتاه خویش دو جنگ جهانی را تجربه کرد. جنگ جهانی اول مصادف با نوجوانی او و جنگ جهانی دوم با میانسالی او مقارن بود. شاید بتوان صلحدوستی او را نیز با همین امر تحلیل کرد. این تفکر و نگاه در کتاب شازده کوچولو نیز مشهود است.
اگزوپری در ژوئیه 1944 برای پرواز بر فراز فرانسه از جزیرهای در مدیترانه از زمین برخاست و دیگر بازنگشت.
در این قسمت میتوانید کتاب صوتی شازده کوچولو را با صدای احمد شاملو بشنوید:
شازده کوچولو؛ یک قصه یا داستان؟
از زمانی که بشر سخن گفتن را آغاز کرد، روایتها شکل گرفتند. روایات با تاریخ بشر آغاز میشوند و هیچکجا هیچ انسانی بدون روایت نبوده است. روایتها بیانگر سیری از رویدادها هستند که در چند مقطع زمانی توسط شخصیتهای داستان رقم خورده و در گسترهای از دیگر مسیرهای ممکن ولی ناپیموده، به فرجام مشخصی رسیده است.
روایتگری، بازنمایی یک رویداد یا سلسلهای از رویدادهای واقعی یا خیالی است که با زبان نوشتاری بیان میشود. به عبارت دیگر، روایات داستانی توالی رخدادها در بطن زمان است.
زبان است که از طریق ما سخن میگوید، نه اینکه ما با زبان سخن بگوییم. ما با خواندن یک کتاب خود را میان سطرهای آن پیدا و درک می کنیم.
شازده کوچولو روایتی داستانی از آنتوان دوسنت اگزوپری است که در آن به جستوجوی حقیقت زندگی میپردازد.
اگزوپری در کتاب خود اذعان میکند که قلباً به روایت این داستان در قالب قصه علاقه داشته است. «چیزی که دلم میخواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریان (fairy tale) نقل کنم. دلم میخواست بگویم: یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری یه شازده کوچولو بود که…»
او بعد از بیان خواسته خود، به مطرح کردن دلایلی برای عدم استفاده از قالب قصه میپردازد. اگزوپری در کتاب نوشته است: «برای آنهایی که زندگی را میفهمند، باید واقعیت بیشتری را به داستانم اضافه کنم. دلم نمیخواهد کسی کتابم را با بیدقتی بخواند.» از این سخنان میتوان اینگونه برداشت کرد که مخاطبان اندکی هستند که مفهوم حقیقی زندگی را درک کردهاند. او قالب قصه را برای روایت خود برنمیگزیند، چرا که دوست ندارد اثرش را کسی سرسری بخواند و در نهایت شازده کوچولو را در قالب داستان به نگارش درمیآورد.
اما تفاوت قصه و داستان چیست؟
در گذشته مردم برای تفریح و سرگرمی خود و کوتاه کردن شبهای طولانی، قصههای شیرین و سرگرمکننده را دنبال میکردند؛ قصههایی که امروزه به تناسب نیاز جامعه، جای خود را به داستانها دادهاند. گاهی در ادبیات امروزی این دو واژه (قصه و داستان) به اشتباه به یک معنا به کار میروند.
قصه روایت ساده و بدون طرح و نقشهای است که اتکای آن به طور عمده بر حوادث و توصیف است و خواننده یا شنونده هنگامی که آن را میخواند یا به آن گوش فرا میدهد، به پیچیدگی خاص و غافلگیری و اوج و فرود مشخصی برنمیخورد.
قصههای دیروز به وقایع عام و کلی قهرمانها و شخصیتهای شرور میپرداختند و داستانهای کوتاه و رمانهای امروزی به جزییات حوادث و وضعیت و موقعیتها و خصوصیتهای فردی و روانشناختی شخصیتها توجه دارند. بدیهی است که ادبیات هم مانند علوم دیگر روز به روز در جهت تعالی و پیشرفت گام برمیدارد. قصهها و داستانها به تدریج با ما بزرگ شدهاند، به تناسب ذهن ما پیچیدگی، گسترش و غنای بیشتری یافتهاند و داستانهای امروزی را به وجود آوردهاند.
شازده کوچولو نیز داستانی امروزی است که حاصل تاریخچه قصهگویی انسان است.
یکی از نقاط تشابه داستان شازده کوچولو با قصهها، نام این قهرمان است. شازده کوچولو را در واقع میتوان در ادامه شخصیت شاهزادههای قوی، زیبا و دلیر قصهها دانست که از موانع میگذرند و با شاهزاده خانم رویاهایشان ازدواج میکنند. اما قهرمان این داستان شاهزاده کوچک و آسیبپذیری است که برخلاف شاهزاده قصههای دیرین، از دار دنیا تنها یک گل سرخ و چند آتشفشان بیشتر ندارد. او گاهی رنجیدهخاطر میشود و گاهی گریه میکند. او شبیه ماست، یک اسطوره بینقص نیست. اگرچه از سیارهای دیگر آمده، حرفهایی برای انسانهای امروزی دارد. او هم در جستجوی معنای زندگی و دل بستن است و در این راه با موانع و واقعیتهای زندگی مواجه میشود.
در داستان شازده کوچولو، نیاز انسان به ارتباط و صمیمیت از مفاهیم مهمی است که به آن پرداخته شده است. شازده کوچولو بارها از زبان خود در داستان به این موضوع اشاره کرده است. او حتی زمانی که در شش سیاره با صاحبانشان به مراوده میپردازد، در ذهن خود به دنبال فرد مناسبی است که آن را به دوستی برگزیند. تا جایی که وقتی فانوسبان را میبیند به دوستی با او فکر میکند، زیرا او تنها کسی است که فقط به خود توجه ندارد و میتواند وجود دیگری را نیز به رسمیت بشناسد و برخلاف ساکنان اخترکهای قبلی، از خودبینی محض فاصله دارد. «اون تنها کسی بود که میتونستم باهاش دوست بشم. گیرم اخترکش راستی راستی کوچک است و دو نفر روش جا نمیگیرند.»
«آه، شازده کوچولو! حالا کمکم دارم به رازهای زندگی کوچک و غمانگیزت پی میبرم… مدتهای مدیدی تنها سرگرمیات تماشای غروب خورشید در سکوت بوده است. این را زمانی فهمیدم که صبح روز چهارم به من گفتی:
-من عاشق غروب خورشیدم. بیا صبر کنیم تا وقتش برسد.
-اما باید صبر کنیم.
-صبر؟ برای چی؟
-برای غروب خورشید. باید صبر کنیم تا وقتش برسد.
-اولش انگار خیلی تعجب کردی و بعدش از حرف خودت خندهات گرفت و گفتی:
-من هنوز خیال میکنم تو سیاره خودم هستم.
همه میدانند که وقتی در آمریکا ظهر است، در فرانسه خورشید در حال غروب کردن است. متاسفانه فرانسه خیلی از اینجا دور است. اما شازده کوچولوی عزیز، در سیاره کوچولوی تو، تنها کاری که باید انجام میدادی این بود که صندلیات را چند قدم آن طرفتر بگذاری و آن وقت میتوانستی هر موقع که دلت میخواهد به تماشای غروب آفتاب بنشینی.
به من گفتی:
– یک روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را تماشا کردم.
و کمی بعد گفتی:
میدونی… وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند.
پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتما خیلی دلت گرفته بود…
رمز لذت بردن از يک متن در فهم آن مطلب است، همانگونه که آلبرتو مانگوئل (مترجم و ویراستار کانادایی) مینويسد: «در لحظههای جادویی در آوان کودکیات، برگی از کتاب، آن رشته سردرگم و آشفته، آن نشانههای رازآميز را از هم گشود. در آن لحظه سراسر گيتی بر تو آشکار شد. از آن پس تو به سلک خوانندگان درآمدی.»
تحليل و تاويل يک متن ابزاری برای فهم آن است. تاويل داستان شازده کوچولو دشوار و در عین حال ساده است. آسان است، چرا که هر کس در هر سنی و با هر دیدگاهی میتواند مفاهیمی متناسب با خود از داستان برداشت کند و دشوار است، زیرا که هر تاويلی تنها میتواند زوايایی از معنای نهفته در اين اثر را روشن کند. ظهور شازده کوچولو در کنار خلبان، بنا بر برخی روایتها رخدادی واقعی بوده که برای اگزوپری رخ داده و در نهايت منشأ الهام او برای خلق اين اثر شده است. در یک لایه از تحلیل، میتوان اثر را حاصل تخیل نویسنده از این رخداد واقعی دانست. اما در سطح دیگری از تحلیل که پای تاویل به میان میآید، شازده کوچولو همان انسان معناجو و حقیقتطلب نویسنده است که به کمک شخصیتپردازی، به معیاری برای نقد و سنجش «آدمبزرگها» بدل شده است.
سیاره شازده کوچولو به ظاهر ساده و کوچک، اما مملو از معنا و دلبستگی است. ما در داستان با سفر شازده کوچولو برای یافتن خود و حقیقت زندگی همراه میشویم. شازده کوچولو قبل از رسیدن به زمین به چندین سیاره سفر میکند؛ ساکنان هر سیاره نماد و تمثیلی از یک تیپ و گروه انسانی هستند که در گوشهگوشه زندگی روزمره میبینیم و شاید بتوان خود را در میان آن شخصیتها یافت. افرادی که شگفتی زندگی را فراموش کرده و تنها زندهاند.
اگزوپری در ابتدای کتاب شازده کوچولو و در قسمت تقدیمنامه، کتاب را به یکی از دوستانش که تحت پیگرد نازیها بود، تقدیم کرده است:
«از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یکی از بزرگترها هدیه کردهام. برای این کار یک دلیل موجه دارم. این بزرگتر، بهترین دوست من در دنیاست. یک دلیل دیگرم هم آن که این بزرگتر همهچیز را میتواند بفهمد، حتی کتابهایی را که برای بچهها نوشته باشند… اگر همه اینها کافی نباشد، اجازه میخواهم این کتاب را تقدیم به آن بچهای کنم که این آدمبزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده. (گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد میآورد.) پس من هم تقدیمنامه را به این شکل تصحیح میکنم: به لئون ورث، موقعی که پسربچه بود.»
بر اساس این تقدیم، اگزوپری بین کودکی و بزرگسالی تمایز قائل میشود و از طریق این تمایز، در ادامه داستان «آدمبزرگها» را به نقد میکشد. تفاوت کودکی و بزرگسالی را میتوان در دوگانه معصومی-تجربه صورتبندی کرد. کودک معصوم و بزرگسال باتجربه است. «معصومیت حالتی است که تخیل کودک مسیر رشد خود را میپیماید و تجربه زمانی رخ میدهد که این معصومیت با جهان قوانین، خواه علمی، خواه اجتماعی، اخلاقیات و واپسزدنها مواجه میشود.»
مرتضی خسرونژاد در کتاب «معصومیت و تجربه» به دستهبندی ادبی، فلسفی و روانشناختی آراء در این باب پرداخته است: «بر این اساس گذر از کودکی به بزرگسالی به معنای بازگشت به کودکی نیست، بلکه رسیدن به موقعیت جدیدی است که نه این و نه آن و در عین حال هم این و هم آن است. یعنی تردیدی وجود ندارد که معصومیت، زایایی و خلاقیت ناب کودکی باید جای خود را به تجربه، جامعهپذیری و عقل بزرگسالی بدهد، ولی این به معنای ذبح یکی پای دیگری نیست. بر اساس این رویکرد، بین معصومیت و تجربه رابطهای دوسویه (دیالکتیکی) وجود دارد که میتواند منجر به حالتی شود که جامع هردو، اما برتر از هردو است.»
یکی از نظریاتی که در این کتاب مطرح شده، نظریه آبراهام مازلو، روانشناس انسانگراست: مازلو از عبارت «معصومیت ثانویه» استفاده میکند و آن را یکی از ویژگیهای بزرگسالانی میداند که به خودشکوفایی رسیدهاند. او میگوید: «شما بار دیگر نمیتوانید به وطن برگردید. شما واقعاً نمیتوانید پسروی کنید. بزرگسال به هیچ وجه نمیتواند به یک کودک تبدیل شود. شما نمیتوانید دانش را از صفحه ذهن خود بزدایید. شما نمیتوانید بار دیگر معصوم شوید. هنگامی که چیزی را دیدید، نمیتوانید دیدن را بیاثر بسازید. دانش غیر قابل برگشت است. شما با رها کردن سلامت روانی و قدرتتان نمیتوانید مشتاق نوعی باغ عدن اسطورهای باشید. تنها راه ممکن برای انسان این است که امکان پیشروی به سمت معصومیت خردمندانه را درک کند.»
نکاتی در باب نقد ادبی شازده کوچولو
شازده کوچولو زبانی سمبلیک دارد و از حقیقت ذهنی سخن میگوید. از این رو متونی چون شازده کوچولو نیاز به تاویل و تفسیر دارند. نقد تاویلی یا هرمنوتیکی از شیوههای معتبر و با قدمت در حوزه نقد ادبی است. تاویل در معنای بازگرداندن به اول، سنتی شرقی و عرفانی است. امروزه از تاویل تحت عنوان کلی هرمنوتیک» یا «فن فهم متون» یاد میشود.
بخشی از نظریهپردازان هرمنوتیک معتقدند مقصود از تاویل یک متن، بازگرداندن به اول و یا به عبارتی دست یافتن به مقصود و نظر مولف و نویسنده اثر است. اما به تدریج با رشد فلسفه و روانکاوی، تغییراتی در این نوع نگاه به وجود آمد. این دیدگاه که تاویل پی بردن به نیت مولف است، ممکن است منجر به این برداشت اشتباه شود که هر تاویلگری برداشت و فهم خود را از متن، معادل حقیقت و به عنوان کلام آخر معرفی کند. درحالیکه انسان چه در مقام مولف و چه در مقام خواننده، در بند زمان و مکان است و معرفت و شناختش متأثر از این دو است. علاوه بر این ناخودآگاه فردی و جمعی نیز در زمره عوامل ناشناختهای هستند که هم بر خلق اثر نویسنده و هم بر فهم خواننده از اثر او تاثیرگذارند.
از این رو دستهای دیگر از نظریهپردازان هرمنوتیکی غرب، اساساً کشف نیت مولف را بسیار مشکل و یا غیرممکن میدانند. این نظریهپردازان به نیت خواننده و برداشت او از اثر بها میدهند. نظریه «مرگ مولف» از رولان بارت -منتقد ادبی- از این دست است. بر اساس این نظریه، مولف پس از خلق اثر خود میمیرد و از این پس تنها فهم و برداشت خواننده از اثر اوست که حائز اهمیت است. این نظریه اگرچه به فهمهای متنوع و متکثر بها میدهد، اما به نسبیتگرایی منتهی میشود و به این نتیجه منجر میشود که معرفت دستنایافتنی و نسبی است.
نیچه هم بر این باور بود که: «حقیقتی وجود ندارد، بلکه همیشه تاویلی از حقیقت وجود دارد.» مطابق این نظریه هیچگونه ملاکی برای سنجش و ارزیابی تاویلها باقی نمیماند.
It is only with the heart that one can see rightly: what is essential is invisible to the eye
نقد روانکاوانه شازده کوچولو
رویکردهای روانشناختی به نقد و بررسی متون ادبی و واکاوی لایههای پنهان آنها کمک شایانی کرده و به آشکار شدن حقایق انسانی و نهاد جهانی بشر کمک میکند.
همه ما از دریچه روان خودمان به جهان پیرامون خویش مینگریم و آن را درک میکنیم. از آنجا که کتابها حاصل گونهای از رفتار انسانی هستند که هریک از ما با عبور دادن آنها از دریچه دنیای درون روانیمان درکشان میکنیم، متون ادبی قابل تحلیل روانکاوانه هستند و متن بیش از آن که در اختیار نویسنده باشد، در اختیار ناخودآگاه اوست. همانگونه که میگویند: «شعر بیش از شاعر میداند، بیشتر از آنچه او خواست بگوید گفته است.»
با تحلیل روانکاوانه یک اثر، ما بیش از آن که اثر را تحلیل کنیم، در حقیقت میتوانیم ناخودآگاه نویسنده اثر را تحلیل کنیم. آنتوان دوسنت اگزوپری نیز در خلال نگارش کتاب شازده کوچولو، نادانسته ناخودآگاه خویش را آشکار ساخته است.
روانکاوی که توسط زیگموند فروید بنیان نهاده شد، امروزه در ادبیات، سینما، زبانشناسی و دیگر علوم راه یافته و تاثیری عمیق بر جای نهاده است. حضور این علم در حوزه ادبیات باعث شد تا نگاهی تازه به متون ادبی شکل بگیرد. هدف از این نوع تحلیل، ارتقای سطح شناخت ما از آثار و امکان ارزیابی هرچه بهتر تاثیری است که آثار بر روی خواننده به جا میگذارند و کشف مفاهیم پنهانی که شخصیت مؤلف منشأ آن است.
علم روانکاوی در طول حیات خود دستخوش تغییرات فراوانی شده است. یکی از تغییرات بحثبرانگیز صورت گرفته در این علم، نظریات ژاک لکان است. بخش عمده تفکرات لکان تحت عنوان ساحتهای سهگانه شناخته میشود که عبارتند از ساحت خیالی، نمادین و واقع. این ساحتها بازتولید متفکران ساختارگرایی و روانکاوی بوده است.
ژاک لکان، روانکاو مشهور فرانسوی، روانکاوی فرویدی را با زبانشناسی سوسور و یاکوبسن و اسطورهشناسی استروس که همگی آنها از بزرگان مکتب ساختارگرایی بودند درآمیخت و نظریههای نوینی را ارائه داد. تبیین وجود سه ساحت خیالی، نمادین و واقع و مفاهیم میل و ژوئیسانس از بزرگترین دستاوردهایی بود که از تلفیق ساختارگرایی و روانکاوی به دست آورد.
داستان شازده کوچولو با ماجرای کودکی راوی از زبان خودش آغاز میشود. راوی هم مانند هر انسان دیگری در ساحت خیال قرار دارد و پس از مدتی پیوند خود را با مادر گسسته میبیند و به سمت دنیای زبان و قوانین سوق داده میشود. کشیدن نقاشی مار بوآ و تصور غلط آدمبزرگها مبنی بر اینکه این نقاشی یک کالاست و نیز سرخوردگی راوی، به خوبی نشاندهنده این گسستگی است: «بزرگترها بهم گفتند از کشیدن ماربوآ، چه از بیرون و چه از داخل شکمش دست بردارم و به جای آن به درسهای جغرافی، تاریخ، حساب و دستور زبان برسم. اینطور شد که در شش سالگی دور حرفه باشکوه نقاشی را خط کشیدم. از اینکه نقاشی شماره یک و دو خوب از آب درنیامده، پاک ناامید شده بودم. پس باید شغل دیگری انتخاب میکردم و این شد که رفتم سراغ خلبانی.» به این ترتیب تن به قراردادهای ساحت نمادین و دنیای زبان داده و وارد این ساحت میشود، اما همواره به دنبال بازگشت به ساحت پیشین است، گویی که بخشی از وجود خود را در ساحت خیالی جا گذاشته است.
این موضوع در جایجای کتاب به چشم میخورد. برای مثال درباره زندگی در کنار آدم بزرگها میگوید: «هر وقت یکیشان را دیدهام که یک خرده روشنبین به نظرم آمده، با نقاشی شماره یکم که هنوز هم دارمش، او را محک زدهام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم گفته که این یک کلاه است. آن وقت من هم دیگر نه از مارهای بوآ بهش گفتم، نه از جنگلهای بکر دستنخورده، نه از ستارهها و خودم را تا حد او آوردهام پایین و در مورد گلف و سیاست و انواع کراواتها حرف زدهام. او هم از اینکه با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رساند، سخت خوشوقت شده است.» و اینگونه است که او احساس تنهایی میکند و دوست صمیمی ندارد که بتواند با او از دنیای درونروانیاش صحبت کند.
در بخش دیگری از داستان، راوی از اهمیت اعداد و ارقام نزد آدمبزرگها سخن میگوید و به این وسیله یکی از ویژگیهای ساحت نمادین را که همان دنیای زبان و نمادهاست، نقد میکند: «وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید، هیچوقت ازتان درباره چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند. هیچوقت نمیپرسند آهنگ صداش چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟ بلکه میپرسند چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگیرد؟ و تازه بعد از این سوالهاست که خیال میکنند طرف را شناختهاند. اگر به آدمبزرگها بگویید یک خانه قشنگ از آجر قرمز دیدم که جلوی پنجرههایش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانه صد میلیون دلاری دیدم تا صدایشان بلند شود که: وای، چه قشنگ!»
داستان با فرود اضطراری راوی در کویر صحرا به علت نقص فنی هواپیما ادامه مییابد. کویر بازتابی از ساحت خیالی است، چرا که طبیعت به صورت کلی میتواند نماد این ساحت باشد. در طبیعت انسان به اصل خویش بازمیگردد و با جهان پیرامون پیوند برقرار میکند. راوی نیز به این موضوع اشاره میکند. او پس از دلسردی از اینکه همه آدمبزرگها نقاشی مار بوآی او را با یک کلاه اشتباه میگیرند، تصمیم میگیرد که با آنها از جنگل و مار بوآ و ستارهها، که همگی از عناصر طبیعی و نماد ساحتی غیر از ساحت نمادین هستند، صحبت نکند.
آفرینش ادبی، همانند خیال پردازی، تداوم و جانشین بازی های دوران کودکی است. در داستان شازده کوچولو نیز می توان گفت شازده کوچولو امتداد کودکی آنتوان دوسنت اگزوپری است.
اگزوپری از زبان راوی به بازآفرینی ساحت خیالی پرداخته و در این راه از طریق ملاقات خود با شازده کوچولو -که ساخته و پرداخته ذهن و خیال اوست- و سفرش میکوشد تا ژوئیسانس و پیوند آغازین با مادر را مجددا تجربه کند.
یکی از نشانههای یکی بودن راوی و شازده کوچولو، صحنه درخواست شازده کوچولو از راوی، مبنی بر کشیدن یک گوسفند است. در پی این درخواست راوی که در شش سالگی نقاشی را رها کرده، همان نقاشی مار بوآ را برای شازده کوچولو میکشد و او پاسخ میدهد که :«نه! نه! بوآ خیلی خطرناک است.» در واقع شازده کوچولو تنها کسی است که بی آن که راوی به او چیزی بگوید، حقیقت نقاشی وی را دریافته است. پس شازده کوچولو جزئی از خود راوی است.
در انتهای داستان، راوی که به گفته خود اهلی شده است، از بازگشت شازده کوچولو بسیار اندوهگین میشود: «به یاد روباه افتادم. اگر آدم گذاشت اهلیاش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.» شازده کوچولو تصمیم به بازگشت میگیرد، بازگشتی نامعلوم به ساحت واقع؛ اما راوی که در ساحت نمادین نقش خلبان را پذیرفته و تبدیل به سوژهای با هویت مستقل شده است، نمیتواند به ساحت واقع برود و دوباره به ساحت نمادین بازمیگردد. وی همواره به دنبال بازسازی این تجربه لذتبخش و رفتن مجدد به ساحت خیالی است.
در انتهای داستان این موضوع به کرّات دیده میشود، مانند تماشای ستارهها و شنیدن صدای خنده شازده کوچولو از همه ستارهها و فکر کردن به گل سرخ و گوسفند. همچنین او داستان را اینطور به پایان میبرد: «آنقدر با دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذارتان به کویر صحرا افتاد، حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پا داد و گذارتان به آنجا افتاد از شما میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آنوقت اگر کودکی به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید و جوابی نداد، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من اینطور افسردهخاطر بمانم. بیدرنگ برای من نامه بنویسید که او برگشته است.» این پایان حاکی از عدم رضایت راوی از زندگی در ساحت نمادین است و بیانگر این موضوع است که وی پیوسته به دنبال راهی برای بازگشت به ساحت خیالی و تجربه مجدد ژوئیسانس است که همخوانی قابل توجهی با سرنوشت نویسنده اثر دارد: تجربه سقوط و ناپدید شدن وی.
در داستان شازده کوچولو، سیارک B612 میتواند نمود ساحت خیالی و پیوند عمیق عاطفی شازده کوچولو با گل سرخش، نشان دهنده پیوند آغازین او با مادر باشد. ناکامی شازده کوچولو در ارتباط با گل سرخ که نماد مادر است، وی را در آستانه جدایی از ساحت مادرانه خیال و ورود به ساحت پدرانه نمادین قرار میدهد. در این مرحله او برای یافتن معنای زندگی که در واقع نشان دهنده سرگشتگی اوست، تصمیم به سفر و کشف سایر سیارات و انسانها میگیرد که در نتیجه او را در آستانه ترک سیارهاش و ورود به ساحت نمادین سیارههای دیگر که توسط افراد پدرگونه اشغال شدهاند، میبینیم.
شازده کوچولو با ترک سیاره خود، سفری را مبنی بر تجربه ساحت نمادین آغاز میکند. او از شش سیاره عبور کرده و در هر سیاره انسانی را ملاقات میکند که هریک نمود بارزی از ساحت نمادین هستند. شازده کوچولو در هیچیک از این سیارات موفق به تجربه صمیمیت و پیوندی که با گل سرخش داشته، نمیشود. سرانجام در آخرین مقصد خود، سیاره زمین، با روباهی آشنا میشود که خواستار اهلی شدن است. شازده کوچولو از او میپرسد که اهلی کردن به چه معناست؟ و روباه پاسخ میدهد که «اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن». و به واسطه این اهلی شدن، یا به عبارت دیگر ایجاد ارتباط که تداعی کننده پیوند میان فرد و مادر است، شازده کوچولو موفق به تجربه نسبی این پیوند میشود.
پیوند شازده کوچولو با روباه موجب برانگیختن مجدد میل شازده کوچولو به بازگشت نزد گل سرخش میگردد. روباه در گفتگوها به رابطه همنشینی اشاره میکند که تداعی کننده پیوند دلبستگی است: «نگاه کن. آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بیفایدهای است. اما تو موهایت رنگ طلاست. پس اگر اهلیام کنی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که در گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت…» ملاقات شازده کوچولو با روباه تداعی کننده حسی است که شازده کوچولو در ارتباط با اولین ابژه عشقش ( گل سرخ) تجربه کرده است.
آثار آنتوان دو سنت اگزوپری
- هوانورد ۱۹۲۶
- پیک جنوب ۱۹۲۹
- پرواز شبانه ۱۹۳۱
- زمین انسانها ۱۹۳۹
- خلبان جنگ ۱۹۴۲
- نامه به یک گروگان ۱۹۴۳
- شازده کوچولو ۱۹۴۳
- قلعه ۱۹۴۸
- نامههای جوانی ۱۹۵۳
- دفترچهها ۱۹۵۳
- نامهها به مادر ۱۹۵۵
- نوشتههای جنگ ۱۹۸۲
- مانون رقاص ۲۰۰۷
حقایقی جالب درباره کتاب شازده کوچولو
- هواپیمای اگزوپری در سال ۱۹۳۹ در صحرای آفریقا سقوط کرد. او از این تجربه در نوشتن کتابش استفاده کرد.
- گل سرخ را با الهام از همسرش کنسوئلو نوشته است. میگویند کنسوئلو زنی تندمزاج و مبتلا به آسم بود. برای همین گل سرخ در کتاب سرفه میکند.
- اگزوپری در این کتاب هیچوقت از واژه بزرگسال (adult) استفاده نکرد. در عوض همیشه از واژه آدمبزرگها (big people) استفاده کرده است.
- اگزوپری هیچوقت نتوانست نسخه فرانسوی کتابش را ببیند. در واقع نسخه فرانسوی زمانی منتشر شد که اگزوپری به طرز مشکوکی بر اثر سقوط هواپیما از دنیا رفته بود.
- تصویرپردازیهای کتاب را خود اگزوپری انجام داده است
آوینی فیلم نوشت: فرد معمم برای امیدوار کردن رضا مارمولک تکه ای از داستان کتاب را برای رضا مارمولک می خواند: روباه که ناگهان سر و کله اش پیدا می شود، به شازده کوچولو سلام می کند. شازده کوچولو که به دنبال هم بازی می گردد، از او دعوت می کند که با هم بازی کنند اما روباه می گوید که من نمی توانم هم بازی تو باشم زیرا «مرا اهلی نکرده اند». شازده کوچولو می پرسد، «اهلی کردن یعنی چه؟». روباه پاسخ می دهد که «اهلی کردن… یعنی ایجاد علاقه کردن»
کتاب شازده کوچولو مانند این قسمت از کتاب که روایت شد در دل خود دنیایی از نشانه و معنی را نهفته دارد. نباید به سادگی از کنار محبوب ترین کتاب قرن بیستم عبور کرد و فقط به خواندن رمان وار کتاب بسنده کرد بلکه باید حرف های ناگفته نویسنده را که در قالب کلمات و نشانه ها بیان شده، فهمید و دریافت کرد.
برای فهمیدن منظور نویسنده از بسیاری کلمات نوشته شده در متن باید به شرایط زمانی و مکانی که نویسنده در آن زندگی می کرده توجه کنیم. کتاب شازده کوچولو که اوج کار هنری اگزوپری است در فاصله بین دو جنگ جهانی و همزمان با رشد فاشیسم و میلیتاریسم نوشته شده است. او به واسطه مهارتی که در خلبانی داشته از نزدیک فضای واقعی جنگ را لمس کرده و در یکی از مأموریت هایش توسط ارتش آلمان هواپیمایش شکار می شود و از دنیا می رود. به خاطر همین است که بسیاری از کلمات و واژه های نویسنده بوی صلح و دوستی می دهد و فضایی ضد جنگ بر کتاب حاکم است.
سفر شازده کوچولو به زمین
اگزوپری همان اول کتاب تکلیف خود را با خوانندگانش روشن می کند و آن را به کودکی های دوستش تقدیم می کند. نویسنده با نوشتن این جمله می خواهد بگوید از دنیای شلوغ و پلوغ و درهم آدم بزرگ ها خسته است و می خواهد به دوران پاک و آرام کودکی ها برگردد؛ دنیایی که در آن جنگ و دشمنی جایی ندارد و همه چیز بر پایه مهربانی بنا شده است.
نگارنده در صفحه اول کتاب و با قلم خودش ماری را به تصویر کشیده که در حال بلعیدن حیوان درنده ای است. این تصویر که نویسنده در شش سالگی اش در کتابی به نام «سرگذشت های طبیعی» دیده می تواند نمادی از خطر فاشیسم باشد که در حال بلعیدن کشور آلمان و دیگر کشورهاست و در نقاشی بعدی اش ماری را نشان می دهد که فیلی را بلعیده و قادر به هضم آن نیست. فیلی که این بار می تواند استعاره ای از کل جهان باشد و نقاشی ای که آدم بزرگ ها از درک آن عاجزند. آدم بزرگ ها چون درک درستی از شرایط پیرامون خود ندارند و از فهمیدن دنیای پاک کودکان عاجزند، به کودکان توصیه می کنند تا به جغرافیا و تاریخ رو بیاورند. کور کردن ذوق نقاشی کودکان استعاره ای از عدم کامیابی مردم در مقابل وضع موجود است.
در بخش دوم کتاب که شازده کوچولو به زمین آمده به واسطه روح پاکی که دارد، منظور نقاش را از کشیدن آن تصویر کلاه مانند درک می کند و می فهمد. مرد خلبان که نمی تواند گوسفند دلخواه شازده را بکشد برای او با بی حوصلگی یک جعبه می کشد که این موجود کوچک به واسطه صافی و سادگی ای که دارد می تواند درون جعبه را ببیند و از آن راضی است.
خلبان که فهمیده شازده از سیاره دیگری آمده، مانند آدم بزرگ های دیگر که با عدد و رقم سروکار دارند نام سیاره «ب۶۱۲» را برای سیاره اش برمی گزیند. «آدم بزرگ ها ارقام را دوست دارند. وقتی با آنها از دوست تازه ای صحبت می کنید هیچ وقت از شما راجع به آن اصل نمی پرسند. هیچ وقت به شما نمی گویند که مثلاً آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازی هایی
وقتی با گل شازده آشنا می شویم او را زیبا، عشوه گر، مغرور و ترسو می بینیم که با همه این توصیفات شازده را به خود وابسته کرده است. «هرگز نباید به حرف گل ها گوش داد. فقط باید نگاهشان کرد و بوییدشان. گل من سیاره من را معطر کرده است.» «باید از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم. وه که چه ضد و نقیضند این گل ها! ولی من بسیار خام تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.» شازده گل را با تمام ضعف هایش دوست دارد و خودش هم نمی داند دلیل این دوست داشتن چیست
را دوست دارند؟ آیا پروانه جمع می کند؟ بلکه از شما می پرسند: «چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و تنها در آن وقت است که خیال می کنند او را می شناسند.»
گل شازده کوچولو نمادی از معشوق است
در فصل بعدی نویسنده از گیاه خوب و بد صحبت می کند که از دانه خوب و بد سر بر می آورد. این دانه ها تعبیری از عقل و تربیت آدمی است که اگر به خوبی هدایت نشود، مانند درخت بائوباب تمام وجود آدمی را پر از ریشه های بد و زشت می کند که باید تن و روان را از وجود این ریشه ها پاک کرد چراکه اگر این درخت بزرگ شود و رشد کند، کندن آن مصیبت و مکافات بزرگی است. کندن ریشه درخت بائوباب مثل یک تهذیب نفس و اندیشه برای انسان است.
در فصل هفتم خلبان مشغول باز کردن و چکش کاری پیچ های سفت و سخت است که نشانی از زندگی ماشینی عصر جدید دارد. زندگی ماشینی که وقتی خلبان سرگرمش می شود وارد دنیای آدم بزرگ ها می شود و شازده را از خود می رنجاند. شازده از گل خودش که نمادی از معشوق است حرف می زند و فقط به آن فکر می کند؛ معشوقی که اگر نابود شود زندگی معنایش را از دست می دهد و همه سیاره ها برایش به تاریکی می گراید.
وقتی با گل شازده آشنا می شویم او را زیبا، عشوه گر، مغرور و ترسو می بینیم که با همه این توصیفات شازده را به خود وابسته کرده است. «هرگز نباید به حرف گل ها گوش داد. فقط باید نگاهشان کرد و بوییدشان. گل من سیاره من را معطر کرده است.» «باید از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم. وه که چه ضد و نقیضند این گل ها! ولی من بسیار خام تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.» شازده گل را با تمام ضعف هایش دوست دارد و خودش هم نمی داند دلیل این دوست داشتن چیست.
در سیاره شازده کوچولو دو آتشفشان خاموش و روشن وجود دارد که به نفس خوب و بد آدمی اشاره دارد.
سفر به سیاره های دیگر
از میانه کتاب و با سفر شازده کوچولو به سیاره های دیگر، کتاب وارد فاز دیگری می شود که به روانکاوی و شخصیت پردازی آدم ها و خصوصیات رفتاری آنها می پردازد. در سیاره اول او پادشاهی را ملاقات می کند که همه چیز عالم را از آن خود می داند و می خواهد همه از او اطاعت کنند؛ پادشاهی که از فرمان دادن لذت می برد و دوست دارد همه از او و احکام تو خالی اش تبعیت کنند.
در سیاره بعدی خودپسندی خانه داشت؛ خودپسندی که از درون تهی بود و خود را زیباترین، خوش پوش ترین، پولدارترین و باهوش ترین آدم می دانست؛ خودپسندی که جز صدای تحسین و تعریف چیز دیگری را نمی شنید. سیاره دیگر هم منزل میخواره بود؛ میخواره ای که از کارش شرمنده بود و خودش هم نمی دانست برای چه می نوشد.
در سیاره چهارم یک مرد کارفرما بود که مدام در حال شمردن اموالش بود و حتی فرصت روشن کردن سیگارهایش را هم نداشت؛ مردی که نه وقت ورزش و گردش دارد و ۱۱ سالی می شود که دچار روماتیسم شده است. مرد کارفرما می خواهد هر چیزی که هست را بخرد و مال خود کند.
در سیاره بعدی نویسنده تعمداً یک فانوس افروز را آورده است تا او را در تقابل با مرد سرمایه دار نشان دهد؛ فانوس افروزی که مدام باید یک فانوس را خاموش و روشن می کرد و می گفت این یک دستور است؛ فانوس افروزی که آنقدر در حال اجرا کردن دستور بوده؛ آرزوی خوابیدن دارد؛ فانوس افروزی که از دیدن غروب های زیبای سیاره که آرزوی شازده است محروم است و به آن توجهی نمی کند. سیاره پانزدهم منزل پیرمرد کتابخوان جغرافیدانی است که فقط مطالعه صرف بدون هیچ عمل کردنی به آن دارد و از داشتن این معلومات دچار غرور است و در انتها شازده به زمین می رسد که پر از پادشاه و کارفرما و جغرافیدان و خودپسند است.
آشنایی با زمین
شازده کوچولو تنها در صحرا به مار برمی خورد و مار به او فرصتی یک ساله برای گشتن زمین می دهد. مار نمادی از مرگ است که می تواند هر رازی را بگشاید و تنها مار است که می تواند شازده را به سیاره اش بفرستد. شازده در راه خود به روباهی که هنوز رام و اهلی نشده و کسی دوستش ندارد می رسد. روباه به شازده می گوید که هرگاه هر دو هم را اهلی کردیم آن زمان همدیگر را دوست داریم و به هم نیازمندیم و این دقیقاً زمانی است که شازده کوچولو می فهمد گلش او را اهلی کرده و به خاطر همین است که با تمام خصوصیاتش آنقدر به او فکر می کند و نیاز دارد.
روباه به دلیل اهلی نشدنش روزهایش کسالت آور و شبیه به هم سپری می شود. روباه به شازده می گوید که او را اهلی کند، «هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند، آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند.» شازده که دل در گرو گلش داده نمی تواند کس دیگری را اهلی کند.
شازده کوچولو در ادامه بعد از گذشتن از سوزنبان و دکاندار با خلبان در بیابان تنها می شود. خلبان و شازده از قرصی که مرد دکاندار به آنها داده استفاده نمی کنند چراکه شازده معتقد است باید از آبی که در دل بیابان مانند گنجی نهفته است بنوشند. «چیزی که بیابان را زیبا می کند چاه آبی است که در گوشه ای از آن پنهان است.» آب و چاهی که از چشم سر پنهان است و باید آن را با چشم دل دید و نوشید.
بعد از نوشيدن آب شازده يادش مي آيد كه زمان برگشتنش است و ياد گل و سياره اش مي افتد. اين در حالي است كه خلبان به دست شازده اهلي شده و رفتنش غم عجيبي به دل او داده است و شازده براي پرواز و رهايي، براي رفتن از اين دنياي زميني نزد مار مي رود تا او را به آسمان ها بفرستد و شازده كوچولو به سياره اش در آسمان پرواز مي كند و خلباني را كه هنوز ته مايه هايي از وجدان كودكي در او وجود دارد را اهلي مي كند. احمد شاملو و گروهی به سرپرستی سهراب اخوان کتاب را بصورت صوتی منتشر نموده اند

. خدای نور،