دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
دوش در حلقهٔ ما قصّهٔ گیسویِ تو بود
تا دلِ شب سخن از سلسلهٔ مویِ تو بود
دل که از ناوَکِ مژگانِ تو در خون میگشت
باز مشتاقِ کمانخانهٔ ابرویِ تو بود
هم عَفَاالله صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کویِ تو بود
عالَم از شور و شرِ عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیزِ جهان غمزهٔ جادویِ تو بود
منِ سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم
دامِ راهم شِکَنِ طُرِّهٔ هندویِ تو بود
بِگُشا بندِ قَبا تا بِگُشایَد دلِ من
که گُشادی که مرا بود ز پهلویِ تو بود
به وفایِ تو که بر تربتِ حافظ بِگُذَر
کز جهان میشد و در آرزویِ رویِ تو بو د 
دوش در حـلـقـهی مـا قـصـهی گیسوی تو بود
تا دل شـب سـخـن از سـلـسـلـهی موی تو بود
حلقه های مو به حلقههای زنجیر تشبیه شده است بین "دوش" (هم به معنی کتف و شانه و هم به معنی شب) و "حلقه" و "گیسو" و همچنین بین "حلقه" و "سلسله" ایهام تناسب بی نهایت زیبا و دل انگیزی وجود دارد ، "دوش" گاهی به معنی شب گذشتهاست و گاهی منظور آغاز خلقت و جهان عدم و تاریکی و گاه زمان "الست" است : در قدیم رسم بود که شبـها مخصوصن در زمستان به صورت دایره دور هم مینشستند و داستانهای شاهنامه و قصه های دیگر میخواندند.
معنای بیت: شب گذشته در محفل ما داستان از گیسوی تو بود و داستان از موی زنجیر مانند تو تا نیمه های شب ادامه پیدا کرد ،همانگونه که گیسوان توکشیده وادامه داراست. در خیلی از ابیات دیوان حافظ ، روابطی عمیق،ایهامی ومعناداری بین کلمات وجود دارد که به زیبایی ،عمق وسحرانگیز بودن شعر می انجامد ، مثل همین بیت ؛ رابطه بین "حلقه ی ما" از یک طرف با "حلقه ی گیسو" وحلقه با قصه و از طرفی با حلقه های سلسله(زنجیر)یا رابطهی دوش از دو جهت با گیسو یکی دوش به معنای شب با سیاهی گیسو و یکی هم دوش به معنای شانه که گیسوی بلند بر شانه میریزد ،بسیاربدیع ودل نوازبوده وآرایه ای تماشایی حاصل شده است.
ببینید چه زیبا و رندانه گفتهاست که گیسوان تو بلند و مشکی است ، زیبایی دیگر اینکه قصه و صحبت گیسو در شب گفته شده و هم شب و هم گیسو سیاهی را به ذهن متبادر میسازد ، از طرف دیگر "حلقه" و "سلسله" اشاره به "دور" و "تسلسل" در فلسفه را نیز بیاد می آورد و بدین طریق میگوید ؛ داستان زلف تو هم بلند بود و هم تکرار میشد و سرانجام صحبت باز به گیسوی تو میرسید .
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگـشت
بـاز مـشـتـاق کـمـانـخـانـهی ابـروی تــو بــود
ناوک : تیر ، تیر کوچکی که درقدیم با کمان فلزی به نام زنبورک پرتاب میشده است
مشتاق : آرزومند ، مایل ، عاشق
کمانخانه : محل نگهداری کمان ، اسلحه خانه ، به دو گوشهی کمان هم گفته شده / ببینیدبااین چند تاکلمه ,چه عبارت وترکیب بدیع وبی مانندی خلق نموده است ! ترکیبی که تصویرهای روشنی می سازدو تصاویری که باقرارگرفتن درکناریکدیگر حرکت راخلق می کنند ، درهمین بیت زیبا ما به وضوح می توانیم تصویر دل ویاهمان قلبی را مشاهده کنیم که تیری در آن نشسته و خون از آن جاری شده است – ازهمان نوع نقاشیهایی که معمولن جوانان بر در و دیوار، میز و نیمکت ، تنهی درخت و ......بیادگارمی کشند .ووقتی که تصاویر دو مصرع راکنارهم قرارمیدهیم حرکت بیادماندنی وزنده ای تولید میگردد ......ناوکی ازمژگان محبوبی پرتاب شده وبردل عاشق فرودآمده وآن رادر خون شناورساخته است اما دل عاشق نه تنها ناراحت نیست بلکه مشتاق تیری دیگراست.....
هـم عـَـفـاالله صـبـا کــز تــو پــیــامـی مــیداد
ورنـه در کـس نـرســـــیـدیم که از کوی تو بـود
عفاالله : جمله ی دعایی است به معنی خدا رحمت کند.
خدا رحمت کند باد صبا را که از کوی تو برای ما پیام میآورد بظاهر بادصبا فرونشسته ویابعبارتی مرده است که دیگر پیامی ازتونمی آوردخدابیامرزد...تاکنون کس دیگری را سراغ نداشتیم که به کوی تو راه یافته وبما خبری بیاورد.صبا دراشعارحافظ همیشه پیک وپیام آور ازمعشوق به عاشق است
عالـَم از شـور و شـر عـشق خبر هیچ نداشت
فـتــــنـه انگـیـز جهان غـمـزهی جادوی تـو یـود
شور و شر = سوز و فتنه آشوب - غمزه : حرکات و حالات چشم و ابرو که باعث دلربایی میشود - جادو = سحر و افسون و استعاره از چشم زیبا - غمزهی جادو : اشاره های چشم و ابرو ی دلبرانه
هستی از آشوب و غوغای عشق هیچ اثر و خبری نداشت ، دراثرجادوی غمزه ی چشم تو، فتنه ، آشوب ، سوز و اشتیاق عشق در هستی جاری شدوچنین اوضاع پرسوزو گدازی شکل گرفت.خدا درهستی پیدا شدو متجلی گردید وانسان عشق را درک ودریافت نمود.... درازل پرتو حسنت زتجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش به همه عالَم زد....ظهور تو سبب پیدایش عشق شد وچنین شوروشر درجهان هستی انداخت.
مـن سـرگـشـتـه هـم از اهـل سـلامـت بـــودم
دام راهــم شـکـن طــرّهی هــنـدوی تــو بـود
سرگشته : سرگردان ، حیران اهل سلامت : مانند فرشتگان وملایک ، بی خبر ازعشق وشور و شر ودرکمال آسایش.
وجود سرگردان من در دیار عدم ساکن بود وهمچون فرشتگان بارگاهت ،ازعشق ومحبت و شور و شرآن هیچ خبری نداشت ودرکمال آرامش بود. چین و شکن وتاب گیسوان سیاه تو مرا فریب داد دام راه من شد و مرا در تلهی عشق گرفتار ساخت وچنین به سرگشتگی وحیرانی دچار نمود....بقول شهریارشیرین سخن :عاشق نمی شوی که دانی چه می کشم؟
بـگـشـا بـنـد قــبـا تـا بـگـــشایــد دل مـــــــــن
که گـشـادی که مـرا بود ز پـهـــــلـوی تـو بــود
گشادی یعنی رهایی ، آرامش و خوشی / "قبا" لباسی جلوباز است که به جای تکمه و زیپ های امروزی با بند مخصوص و با گره های خاصی بسته میشده است ،بندقبا رابگشا یعنی باماراحت باش،باماغربیگی نکن تامانیز درکنارتو به آرامش برسیم .
آرامش عاشق وقتی میسراست که معشوق به عاشق اعتمادکرده وپیش او راحت باشد. تقریباً مثل امروزی ها که به میهمان تعارف می کنندتاپالتـو و مانتـو خود را بیرون آورده وراحت باشد .
معنای عارفانه اش این می شود که خدایا خود را بر من متجلّی ساز ، بامن بی پرده باش ، ازحجاب خارج شو؛عریان شو و مرا با خود یکی بدان .در کنارم راحت بنشین .
"پهلو" نیز دو معنا دارد : 1- کنار و جنب 2- سو و طرف ؛
قبلن [درزمان آدم وحوا] که درجوار توساکن بودم آرامشی داشتم واین آرامش در کنار تو و از سوی توحاصل می شد اینک نیز مرا مثل همان دوران مورد محبت وعنایت قراربده.
بـهوفـای تـو؛ کـه بـر تـربـت حـافــظ بـگـــذر
کز جـهـان میشـد و در آرزوی روی تو بود
بـهوفـای تـو: جمله ی سوگند است
تربت : خاک ، استعاره از قبـر
میشد یعنی میرفت
ترا به وفایت سو گند میدهم که برمزار وتربت حافظ گذری کن و توجهی بنما ، زمانیکه زنده بودم به من توجهی نکردی لا اقل اینکار را انجام بده چون او یعنی حافظ هنگامی که از جهان رخت برمیبست در آرزوی دیدن روی تو بـود.
یکی از ویژگیهای شعری وعرفان حافظ دراین است که عشق مجازی: { عشق زمینی ورایج در میان مردن} باعشق حقیقی:{ همان عشق آسمانی وعشق بخداوند} بایکدیگردرهم آمیخته شده وجدا ازیکدیگر نیستند.بنابراین بعضی ازابیات مربوط به عشق زمینی وبعضی مربوط به عشق آسمانی می باشد.باخواندن اشعار حافظ؛ آدمی بحرکت افتاده و در جریان یک رفت وآمدلذت بخش قرار میگیرد .در رفت وآمداز زمین به آسمان ومجددن برگشت ازآسمان به زمین.این رفت وبرگشت چنان لطیف وروح نواز است که جان ودل هر آدمی راصیقل داده وبه زندگی اوجهت می بخشد .ره آوردها وسوغاتی که ازاین سیاحت روحانی نصیب آدمی میگردد همچون گوهر ومروارید والماس ارزشمند بوده ودرهیچیک ازآثار گذشتگان وحال یافته نمی شود ویکی از ویژگیهای منحصربفرد حافظ است وراز ماندگاری آن عزیز بی بدیل.
تفسیر توسط اقای علی ساقی از سایت گنجور ' روز بلاگ 'بیان باکس

احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن