سوختن در آستانهٔ پختگی
عزیزی نوشته بود قرار بود با بالا رفتن سن پخته شویم ولی سوختیم نسلی که گمان میرفت در کورهی ایام آبدیده و پخته شود، اما گدازهی زمان او را خاکستر کرد؛ نه از پیری، که از داغِ جوانی. گویی هر بار که بر شاخسارِ ایرانزمین، غنچهای به شوقِ شکفتن سر برمیآورد، بادِ حوادث و آتشِ ناملایمات، پیش از آنکه گلبرگهایش تماماً باز شوند، آن را به کامِ سوختن میکشاند.
این نه یک نسل، که داستانی تکراریست؛ روایتِ هر نسلی که از خاکِ این دیار برمیخیزد، با کولهباری از آرزو و نگاهی به افقهای دور، اما سرنوشتی محتوم که بالهایش را در میانهٔ پرواز میسوزاند. گویی تقدیرِ این خاک، پرورشِ ققنوسهاییست که هر بار در آرزوی اوجگیری میسوزند تا شاید از خاکسترشان، رؤیایِ ناتمامِ نسلی دیگر برآید؛ و این چرخهٔ تلخ همچنان ادامه دارد، سوختن در آستانهٔ پختگی ، فقط نسل جنگ سوخته نبودند بقول خدابیامرز دبیری که داشتیم می گفت تمام نسلها سوخته اند .
ای آفرینندهی امید،
در این روزگارِ تلخ و تاریک، مگذار که شاخههای امیدِ جوانان از درگاهِ تو بشکند و پَر و بالِ آرزوهایشان بسوزد. اینک که در تنگنایِ روزگاریم و سقفِ آسمان بر سرمان فرود آمده، تنها نگاهشان به دریایِ کرمِ توست؛ دریغ مکن نجوایِ اجابتت را از این دلهای بیقرار.
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم اگر آب و هوایش دلنشین نیست من این آب و هوا را دوست دارم