این چه طلسمی است که نتوان شکست
نادره مردی ز عرب هوشمند گفت به عبدالملک از روی پند
زیر همین گنبد و این بارگاه روی همین مسند و این جایگاه
بودم و دیدم؛ سر شاه عباد شمر نهادی برِ ابن زیاد
سر، كه هزاران سر و افسر فدا صاحبِ دستار رسول خدا.
بعدِ دو روزی سر آن خیره سر بُد بَرِ مختار به روی سپر
بعد که مَصعب سر و سردار شد دستخوش وی؛ سرِ مختار شد
این سر مصعب به تقاضای کار تا چه کند با سرِ تو، روزگار
نُه خم این چرخ سرازیر شد نُه فلک از کرده خود سیر شد
مات از آنیم در این بند و بست این چه طلسمی است که نتوان شکست


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 21:53 توسط محمد رضا معتمدی
|
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم اگر آب و هوایش دلنشین نیست من این آب و هوا را دوست دارم