چه اوضاع مملکت عادی باشد چه در بحرانهای اقتصادی و سیاسی فرو رفته باشد . آن‌گاهی که خبرهایی از «سقوط» و «انفجار» و «بحران» می‌گویند، در متن ناپیدای واقعه، قشری خاموش است. پرستاران، امدادگران، آتش‌نشانان و نیروهای امدادی که بی‌وقفه در رفت‌وآمدند، حتی اگر هم زخمی همان فاجعه باشند.

در هر جنگ و زلزله و آتش سوزی، زمانی که جامعه در شوک و هراس فرو می رود، آنها باید از ترس شخصی خود باز ایستند. لباس خدمت بر تن کنند، بر درد خویش غلبه کنند و به سوی درد دیگری بدوند. گویی وظیفه بر شانه‌هایشان چون حکم قطعی تقدیر نشسته است: تا آخرین توان، جان انسان را از دست تقدیر بازپس گرفته‌اند.

پرستاری که با دست‌های لرزان، بیماری را می‌یابد؛ امدادگری که میان آهن و آوار، نفس‌های آخر یک انسان را جستجو می‌کند. آتش‌نشانی که در دل شعله‌ها، راهی برای نجات می‌جوید؛ همه اینها ممکن است هم‌زمان خبر از دست‌دادن همکار، دوست یا خویشاوند خود را شنیده باشند، اما مجال نشستن و سوگواری ندارند. رسالتشان این است که پیش از آن که برای خود بگریند، برای حیات دیگری بجنگند.

جامعه بر شانه این نامبرداران بی‌نام استوار است. آنها که در اوج آشوب، نظمِ نانوشته انسانیت را حفظ می‌کنند. همه در خط مقدمِ همان حادثه می‌ایستند و گاه خود قربانیِ سانحه‌اند، اما فرمان را از دست نمی‌گذارند. اینان شهسواران خاموش روزگار ما هستند، که اگر نبودند، هر رویداد، نه فقط حادثه‌ای گذرا، که فروپاشیِ کامل معنویت جمعی را به دنبال خود خواهد داشت .