قافله عمر عجب می گذرد

زندگی، قطاریست که بیوقفه در حرکت است؛
نه از ما میپرسد آمادهای یا نه، نه مکث میکند تا دلمان آرام بگیرد.
ما مسافرانیم؛ بعضی با چمدانهای سبکِ امید، بعضی با بارهای سنگینِ خاطره و حسرت.
در هر ایستگاه، کسی پیاده میشود؛
دوستی، رؤیایی، یا بخشی از خودِ دیروزمان.
و در ایستگاهی دیگر، مسافری تازه سوار میشود؛
یک عشق، یک اندیشه، یا دردی که قرار است ما را عمیقتر کند.
پنجرهها مدام منظره عوض میکنند؛
کودکی که دور میشود، جوانی که میگذرد، و آیندهای که هنوز مهآلود است.
قطار زندگی نه بلیت بازگشت دارد، نه واگنِ تمرین. هر لحظه همان اجرای اصلیست.
گاهی ریلها هموارند و خوابمان میبرد، گاهی پیچها تند میشوند و میفهمیم بیدار بودن یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت است.
خوشا به حال آنان که در این سفر،
نه فقط مقصد، که همسفر را دوست دارند؛
آنها که میان هیاهوی چرخها، صدای دلشان را میشنوند؛
و میدانند مهم نیست کجا پیاده میشوی،
مهم این است که چگونه زیستهای،
و در این قطارِ بیتوقف،
چقدر انسان ماندهای.
ارادتمند
کانال ایتا امیر مهرداد خسروی. نودی sbahangsgifs rozblog

. خدای نور،