جفت بد حالان و خوشحالان شدم
مولانا در این بیت، زبانِ دل را به اوجِ عریانی میرساند؛
جایی که سخن دیگر از حدّ واژه میگریزد و تنها زخم میتواند مترجمِ شوق باشد.
«سینه خواهم شرحهشرحه از فراق»
یعنی دل باید پارهپاره شود تا ظرفیت گفتن پیدا کند؛
چرا که دردِ اشتیاق را دلِ سالم و آرام نمیفهمد.
فراق، نه یک رنجِ اتفاقی، که راهی است برای گشودنِ سینه؛
تیغی است که بر جان مینشیند تا حجابها را بدرد و حقیقت را عریان کند.
مولانا درد را نفرین نمیکند، بلکه آن را شرطِ بیان میداند.
او سینهای میطلبد که زخم خورده باشد، زیرا تنها زخمیبودن است که زبانِ شوق را میآموزد.
اشتیاق، آتشی است که اگر در دل نیفتد، خاموش میماند؛ اما چون دل را میسوزاند و میشکافد، به سخن میآید.
از این رو، شرحِ درد، خودِ درد است؛ و گفتنِ اشتیاق، جز با سوختن ممکن نیست.
در این نگاه، فراق دشمنِ عشق نیست؛ معلمِ آن است.
جدایی، دل را وسعت میدهد و انسان را از خاموشیِ عادت بیرون میکشد.
مولانا میگوید برای گفتن از عشق، باید از خود عبور کرد؛ باید دل را در معرض تیغِ دوری گذاشت تا رازِ نزدیکی آشکار شود.
اینجاست که رنج، معنا مییابد و اشتیاق، زبان پیدا میکند؛ زبانی که از خونِ دل نوشته میشود، نه از مرکبِ عقل.
ارادتمند
امیر مهرداد خسروی
@khosravinet
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن