درد را باران نمی شوید ولی زیر باران گریه کن
زیرِ باران گریه کن…
اما نه گریهای که تو را بشکند؛
گریهای که غبارِ دل را بشوید،
گریهای که مثل رود، راهی تازه در سینهات باز کند.
بگذار قطرههای باران و اشکهایت با هم بیامیزند؛
هیچکس نمیفهمد کدام از آسمان میریزد و کدام از دلت.
همین پنهانبودن، همین خلوتِ آبیِ باران
گاهی تمام شجاعتِ انسان است.
در دلِ هر بارانی، بذری از امید خوابیده است ؛
اشک که بریزی، دلت سبک میشود
و زمینِ وجودت آمادهی جوانهزدن.
غمها مثل خاکِ خیساند؛
وقتی خیس شوند، نرمتر میشوند
و میشود از میانشان راهی به نور باز کرد.
پس اگر دلت گرفت، بیا زیر باران بایست؛
سر رو به آسمان بلند کن
و بگذار هرچه رنج است، از گونههایت پایین بیاید.
باران تمام میشود،
ابرها کنار میروند،
و تو
تو روشنتر از قبل خواهی بود؛
مثل شاخهای که پس از هر باران،
جسورتر به سوی آفتاب قد میکشد.
ارادتمند
امیر مهرداد خسروی
@khosravinet
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن