زیرِ باران گریه کن…
اما نه گریه‌ای که تو را بشکند؛
گریه‌ای که غبارِ دل را بشوید،
گریه‌ای که مثل رود، راهی تازه در سینه‌ات باز کند.

بگذار قطره‌های باران و اشک‌هایت با هم بیامیزند؛
هیچ‌کس نمی‌فهمد کدام از آسمان می‌ریزد و کدام از دلت.
همین پنهان‌بودن، همین خلوتِ آبیِ باران
گاهی تمام شجاعتِ انسان است.

در دلِ هر بارانی، بذری از امید خوابیده است ؛
اشک که بریزی، دلت سبک می‌شود
و زمینِ وجودت آماده‌ی جوانه‌زدن.
غم‌ها مثل خاکِ خیس‌اند؛
وقتی خیس شوند، نرم‌تر می‌شوند
و می‌شود از میانشان راهی به نور باز کرد.

پس اگر دلت گرفت، بیا زیر باران بایست؛
سر رو به آسمان بلند کن
و بگذار هرچه رنج است، از گونه‌هایت پایین بیاید.
باران تمام می‌شود،
ابرها کنار می‌روند،
و تو
تو روشن‌تر از قبل خواهی بود؛
مثل شاخه‌ای که پس از هر باران،
جسورتر به سوی آفتاب قد می‌کشد.

ارادتمند
امیر مهرداد خسروی

@khosravinet