گفتی به روزگاران مهری نشسته بر دل

ـــــــــــــــــــــــ
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینهٔ نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایهبرگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف، دادند بیشماران
گفتی: به روزگاران مهری نشسته بر دل گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتّی به روزگاران
محمدرضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:49 توسط محمد رضا معتمدی
|
. خدای نور،