وطن کجاست
که آوازِ آشنای تو
چنین دور می‌نماید؟

گندم زاري زير تابش نور خورشيد

وقتی که آفتاب تابان رو به مغرب می کند . وقتی بادها از وزش باز می ایستند وقتی که نغمه های مرغزاران رو به خاموشی می رود . وقتی که انوار طلایی بر روی زمین بوسه می زنند . من رو به سوی وطن می کنم . میان دشت های نیلگون و سایه های ارغوانی . رو به سوی وطنم می کنم . زادگاهم .