تکرار غریبانه روزها و نجوای بی پروای دو هنرمند عرصه گویندگی
به تازگی در برنامههای «هفت و برمودا»، پس از مدتی طولانی، گفتگویی دلنشین و خاطرهانگیز با دو چهرهی ماندگار و کهنسال عرصه دوبله، آقایان قنبری و مدقالچی به انجام رسید. این نشست، فرصتی بود برای زنده نگاه داشتن یاد و خاطرهی هنرمندان بزرگی که صدایشان در آثار فاخر سینما و تلویزیون نقش بسته است. بر خود فرض میدانم که برای این دو استاد گرانقدر و تمامی هنرمندان عرصهی دوبله، از صمیم قلب، تندرستی و سلامت و عمر با عزت را آرزو میکنم . صدای آقای نصرالله مدقالچی برای من در دو جایگاه خاص و نوستالژیک، لحظاتی ماندگار را ایجاد نموده است . نخست در فیلم «حرفهای» که به جای چارلز برانسون به گویندگی نقش پرداختهاند و دوم در آثار برجسته ی آنتونی هاپکینز که با صدای گرم آقای مدقالچی جان گرفتهاند. در ادامه، دو متن دوبله شدهای که شامل «وصیتنامه» گابریل گارسیا مارکز و دکلمهی ماندگار سریال «آنه شرلی» است، به حضور شما تقدیم میشود : اگر خداوند فقط لحظه ای از یاد میبرد که عروسکی پارچه ای بیش نیستم و قطعه ای از زندگی به من هدیه میداد، شاید نمیگفتم همه ی آنچه که میاندیشیدم و همه ی گفته هایم، اشیاء را دوست میداشتم نه به سبب قیمتشان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح میدادم، زیرا فهمیدهام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست میدهی. راه میرفتم آنگاه که دیگران میایستادند، بیدار میماندم به گاه خواب آنها و گوش میدادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردن یک بستنی لذّت میبردم.
اگر خداوند فقط تکه ای از زندگی به من میبخشید، ساده لباس میپوشیدم، عریان یله میشدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم بلکه روحم را عریان میکردم. اگر مرا قلبی بود تنفرم را مینوشتم روی یخ و چشم میدوختم به حضور آفتاب. نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتّی را روی ستاره ها نقش میزدم بلکه ترانه ای از سرات شباهنگی میشد که برای ماه میخواندم.
اشک به پای گلهای سرخ میریختم تا درد ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخی بوسه بر گلبرگهایشان. الهی اگر تکه ای زندگی از آن من بود برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمیکردم، برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوق شیدایی انسان را قانع میکردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشق به علت پیری، حال آن که پیر میشوند وقتی عشق نمیورزند. به یک کودک بال میبخشیدم بی آن که در چگونگی پروازش دخالت کنم. به سالمندان میآموختم که مرگ با فراموشی میآید نه پیری.
ای انسانها چقدر از شما آموخته ام. آموخته ام که همه میخواهند به قله برسند حال آن که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه نهفته است. آموخته ام زمانی که کودک برای اولین بار انگشت پدر را میگیرد او را اسیر خود میکند تا همیشه. آموخته ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده باشد. چه بسیار چیزها از شما آموختهام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمیآید وقتی که در یک تابوت آرام میگیرم تا به همت شانه های پر مهر شما به خانه ی تنهائی ام بروم.
همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی و عمل کن به آنچه میاندیشی. آه که اگر بدانم امروز آخِرین بار خواهد بود که تو را خفته میبینم با تمام وجود در آغوش میگرفتمت و خداوند را به خاطر اینکه توانسته ام نگهبان روحت باشم شکر میگفتم. اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه میبینم، به آغوش میکشیدمت. فقط برای آن که اندکی بیشتر بمانی، صدایت میزدم. آه اگر بدانم امروز آخرین بار خواهد بود که صدایت را میشنوم، فرد فرد کلماتت را ضبط میکردم تا بینهایت بار بشنومشان. آه که اگر بدانم این آخرین بار است که میبینمت فقط یک چیز میگفتم؛ دوستت دارم بی آنکه ابلهانه بپندارم تو خود میدانی.
همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کارها فرصتی به ما میدهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همهی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می خواهم به تو یک چیز بگویم؛ دوستت دارم، تا هیچگاه از یاد نبری.
فردا برای هیچکس تضمین نشده ، پیر یا جوان. شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را می بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده عمل کن، همین امروز شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بی شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیت های زندگی تو را از برآوردن آخرین خواسته ی آنها بازدشتند.
دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش. زمان را برای گفتن یک متأسفم، مراببخش، متشکّرم و دیگر مهرواژه هایی که میدانی از دست مده. هیچکس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است .
قطعه «نجوای بیپروا» (Careless Whisper) از جرج مایکل، یکی از مشهورترین و ماندگارترین آثار موسیقی پاپ دهه ۸۰ میلادی است که ویژگیهای شاخص زیر را دارد:
سبک و ژانر: این قطعه در سبک پاپ و سول ساخته شده و با ملودی ساکسوفون به شدت ماندگار و احساسی میشود. فضای موسیقی آن غمگین و نوستالژیک است که با صدای گرم و احساسی جرج مایکل همراه است
متن و مضمون: ترانه درباره پشیمانی از خیانت و از دست دادن عشق است. آن با لحنی احساسی و احساسی، حس گناه و نامیدی را به تصویر میکشد. جایی که راوی میگوید دیگر نمیتواند مثل گذشته برقصد چون پای گناهکارش ریتم ندارد و این خیانت باعث میشود دست از دست رفتن فرصتها شود
ساختار موسیقی: آهنگ با یک ملودی ساکسوفون بسیار مشهور آغاز میشود که به نوعی این قطعه میشود. تنظیم موسیقی ساده اما تاثیرگذار است و تمرکز اصلی بر روی صدای خواننده و احساسات منتقل شده است
تاریخ و موفقیت: «نجوای بیپروا» اولین آهنگ تکآهنگ جرج مایکل به عنوان هنرمند انفرادی بود که در سال ۱۹۸۴ منتشر شد و به رتبههای بالای جدولهای موسیقی در سراسر جهان رسید و جزو فروشترین آهنگهای تاریخ موسیقی پاپ میشود
تأثیر فرهنگی: این آهنگ در ایران به نام «نجوای بیپروا» یا «آنشرلی» (به دلیل استفاده به عنوان تیتراژ کارتون آنشرلی) نیز شناخته شده و خاطرات نوستالژیک بسیار است . در مجموع، «نجوای بیپروا» با ترکیب ملودی دلنشین، متن غمناک و صدای تأثیرگذار جرج مایکل، قطعهای است که هم از نظر موسیقی و هم احساس، جایگاه ویژهای در تاریخ موسیقی پاپ دارد.
آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
آنه !
اکنون آمده ام تا دستهایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو
. خدای نور،