ذره ذره سوی هر باد روی 🌹 به فراموشی ایام روی 🌹
«سه جلوهی تابناک از هنر والای داوود رشیدی در آینهی تلویزیون ایران:
از عطر گل یاس تا گرگها و یکی از این روزها؛
سفری ژرف در ژرفای انسان و تاریخ» ..🌺🌺🌺🌺🌺حاضر نیست از آنچه اورا به زنجیر کشیده اند و در بند رنجهای افکنده اند ، دست شسته و رها گردد؛ زیرا آنچه هست، جز در میان این غوغاها و هیاهوی روزمره که از سپیدهدم تا شامگاه بر او می گذرد ، شناخته نمیشود. نه آنکه قصد بر آن باشد که تنها او را مذمت کنم؛ خود نیز از او کم ندارم، که از صبح تا شب در گرداب هزار رنگ و هزار چهره میچرخم و دگرگون میشوم، غافل از آنکه عمر چون برق میگذرد و هر نفسی دیر یا زود فرو مینشیند و باز نمیگردد. و به قول آن حکیم بزرگ، تا بدین آگاهی برسم که کیستم و به کدام سو باید رهسپار شوم، غباری از فراموشی بر من نشسته، و هر ذره وجودم به آسمان پیوسته، ذره ذره به سوی هر نسیمی روان است، در گذر بیپایان ایام و روزگاران.

متن کامل شعر تیتراژ سریال «عطر گل یاس» که از مرحوم احمد عزیزی است، به شرح زیر است:
یاس یک دم گل ایوان ماست
یاسها پیغمبران خانهاند
یاس بوی مهربانی میدهد
عطر دوران جوانی میدهد
میپیچد در کوچههای خاطره
میبرد یاد روزهای رفته
عطر گل یاس، عطر گل یاس
میپیچد در فضا، میپیچد در فضا
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر میشود
راهی شبهای دیگر میشود
یاس همواره نمادی از مهربانی، پاکی و لطافت در ادبیات و فرهنگ ما بوده است. بوی خوش یاس، همچون نسیمی نرم و دلانگیز، یادآور احساسات پاک، محبت بیریا و آرامش دل است. این رایحهی دلنشین، در شعرها و ترانهها به عنوان نمادی از عشق، دوستی و مهربانی به کار رفته و فضایی سرشار از امید و صفا میآفریند.
در همین راستا، عنوان سریال «عطر گل یاس» نیز به زیبایی این مفاهیم را به مخاطب منتقل میکند؛ عطر یاس، یادآور مهربانیهای گمشده، پیوندهای انسانی و احساسات لطیفی است که در دلهای شخصیتها جریان دارد و در نهایت به آشتی و بازسازی روابط میانجامد.این شعر زیبا و دلنشین، با فضایی نوستالژیک و سرشار از احساس، حس و حال سریال را به خوبی منتقل میکند و یادآور روزهای گذشته و عطر خاطرات شیرین جوانی است
«عطر گل یاس»، مجموعه تلویزیونی ماندگار و دلنشین، به کارگردانی بهمن زرینپور، در سال ۱۳۶۹ همچون نسیمی لطیف بر صفحهی سیمای ایران وزید و با قصهای سرشار از احساس و کشمکشهای درونی، دلهای مخاطبان را به تسخیر خود درآورد. این اثر فاخر، روایتگر جدایی و آشتی دو برادر است که به سبب گرایش برادر بزرگتر به خانِ منطقهای در سمنان، سالها از یکدیگر دور افتادهاند و برادر کوچکتر به تهران کوچیده است. پس از گذشت سی سال، بیماری قلبی برادر بزرگتر، زمینهی آشتی و بازسازی پیوندهای گسسته را فراهم میآورد، اما موانع و دسیسههایی که از سوی همسر برادر بزرگتر و خانوادهاش بر سر راه این آشتی نهاده شده است، بر پیچیدگی داستان میافزاید.
در این مجموعه، بازیگران برجستهای چون داوود رشیدی در نقش عباس و اکبر زنجانپور در نقش محمود، با هنرنماییهای ژرف و تأثیرگذار خود، به عمق شخصیتها جان بخشیدهاند و تضادهای انسانی، وفاداریها و خیانتها را با ظرافتی کمنظیر به تصویر کشیدهاند. موسیقی متن اثر، ساخته شریف لطفی، همچون پردهای صوتی، حس و حال قصه را در دل مخاطب زنده میسازد و همراهی شنیدنی با روایت تصویری دارد.
«عطر گل یاس» فراتر از یک داستان خانوادگی، نمادی است از رنجها و امیدهای انسانها در گذر زمان، از پیچیدگیهای روابط انسانی و از تلاش برای بازسازی پیوندهای گسسته در دل حوادث و تضادهای اجتماعی. این سریال، با بهرهگیری از نثری روان و فضاسازیهای دقیق، همچون عطر خوش یاس که در دل بهار میپیچد، در خاطرهها ماندگار شده و از جمله آثار شاخص تلویزیون ایران به شمار میرود که همواره الهامبخش هنرمندان و مخاطبان بوده است.مرحوم احمد عزیزی، شاعر برجسته و ماندگار کرمانشاهی، از نخستین شاعری بود که استعارهی «یاس» یا گل یاس را به عنوان نمادی از حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) در شعر فارسی به کار برد و با سرودههایش، تصویری لطیف و معنوی از این گل پاک و معصوم به یادگار گذاشت. اشعار او سرشار از حس پاکی، مهربانی و معنویت است که در مجموعه شعر «عطر گل یاس» به زیبایی تجلی یافته است
شعر تیتراژ سریال «عطر گل یاس» برگرفته از سرودههای این شاعر فقید است و با صدای گرم و دلنشین جمالالدین منبری اجرا شده است
. آهنگساز این اثر فاخر، شریف لطفی، با موسیقیای سرشار از ظرافت و عمق، فضایی معنوی و نوستالژیک به این سرود بخشیده است که همافزایی بینظیری با محتوای شعر و فضای سریال ایجاد میکند
این ترکیب هنری، با بهرهگیری از کلمات شاعرانه احمد عزیزی و صدای جمالالدین منبری، در کنار موسیقی شریف لطفی، همچون نسیمی لطیف و عطرآگین، حس و حال پاک و معنوی سریال را به دلها مینشاند و یادآور مهربانی، پاکی و عطر دوران جوانی است که در دل قصه جاری است.
دومین سریال درخشان و سترگ مرحوم داوود رشیدی، «گرگها» است؛ مجموعهای تلویزیونی که در سالهای پر تلاطم میانه دهه شصت خورشیدی، به کارگردانی هنرمند فرزانه سید داود میرباقری به نگارش درآمد و در ۱۴ قسمت از شبکه یک سیما به نمایش درآمد. این اثر فاخر و نمادین، داستانی سترگ از مقاومت و ظلمستیزی را در بستر تاریخی و خیالی روایت میکند؛ حکایتی از صفدر آهنگر، مردی بیگناه که به اعدام محکوم میشود و حکیم شهر، مردی پرهیزگار و متقی که در برابر ستم حاکم زمانه برمیخیزد و نهضتی را شعلهور میسازد که سرانجام به سقوط حکومت ظالم و آزادی زندانیان میانجامد.
در «گرگها»، رشیدی با بازیگری ژرف و تأملبرانگیز، در کنار چهرههایی چون علی نصیریان و ثریا قاسمی، جلوهای از انسانیت، مبارزه و ایستادگی را به نمایش میگذارد. موسیقی دلنشین مجید انتظامی، فضایی حماسی و معنوی به اثر بخشیده و این سریال را به اثری ماندگار در تاریخ تلویزیون ایران بدل ساخته است.
«گرگها» نه تنها قصهای از ظلم و عدالت است، بلکه بازتابی است از روح زمانه، از جستجوی حقیقت و از آرمانهای انسانی که در دل تاریخ ایران زمین ریشه دواندهاند؛ اثری که در آن، هنر و پیام اجتماعی در هم آمیخته و تصویری سترگ از مبارزه برای آزادی و کرامت انسانی ارائه میدهد.
سومین اثر برجسته و ماندگار داوود رشیدی در عرصه تلویزیون، سریال «یکی از این روزها» است؛ مجموعهای که در سال ۱۳۶۷ به کارگردانی فریدون فرهودی ساخته شد و رشیدی در آن در نقش رئیسجمهور «ایندولند» به ایفای نقش پرداخت. این اثر، برخلاف بسیاری از آثار آن دوران که محوریتشان بر مسائل اجتماعی و تاریخی بود، با نگاهی هوشمندانه و کنایهآمیز، به مسائل سیاسی و دیپلماتیک در قالب داستانی خیالی و نمادین پرداخت.
«یکی از این روزها» به سبب فضای خاص و محتوای ظریف سیاسی خود، کمتر در فضای عمومی و اینترنت بازتاب یافته است و به نوعی گمشدهای در میان آثار تلویزیونی آن سالها محسوب میشود. این کمنمایی ناشی از حساسیتهای سیاسی و فضای پیچیده آن دوران بود که اجازه نمیداد چنین آثاری به گستردگی دیده و تحلیل شوند. ایدهی این سریال، برگرفته از دغدغههای زمانه و نگاهی انتقادی به مناسبات قدرت و دیپلماسی در دنیای معاصر بود؛ قصهای که با بهرهگیری از شخصیتهای خیالی چون رئیسجمهور «ایندولند» و روابط پیچیده با کشوری به نام «دمولند»، تصویری نمادین از چالشهای سیاسی و اقتصادی را به نمایش میگذارد.
در این اثر، داوود رشیدی با آن قامت رعنای هنری و بازیگری ژرف، چهرهای از رهبری را به تصویر میکشد که در میانهی بازیهای قدرت، تلاش میکند کشورش را از بند بدهیها و فشارهای خارجی رهایی بخشد و استقلال سیاسی و اقتصادی را به دست آورد. این نقش، جلوهای از دغدغههای انسانی و سیاسی است که در قالب نمایشی فاخر و پیچیده به مخاطب عرضه میشود.
«یکی از این روزها» نه تنها نمایانگر توانمندی هنری رشیدی در ایفای نقشهای پیچیده و چندلایه است، بلکه نمونهای است از سینمای سیاسی و اجتماعی ایران در دهه شصت که با ظرافت و هوشمندی، به بازتاب واقعیتهای زمانه پرداخت. این سریال، گنجینهای پنهان در تاریخ تلویزیون ایران است که با نثری فاخر و ساختاری دقیق، همچنان ارزش بررسی و بازشناسی دارد و یادآور هنرمندی است که در هر نقش، عمق و معنایی ژرف میبخشید.
آقای داوود رشیدی، پس از انقلاب اسلامی و در فضای متلاطم و پرالتهاب اواخر دهه پنجاه تا شصت هجری شمسی، در مجموعهای از آثار سینمایی ظاهر شد که ماهیتی انتقامجویانه داشتند. اما در گذر زمان و در عمق تأملات و تجربههای زیستی، رشیدی به جستجوی معنا و حقیقتی ژرفتر در هنر خویش پرداخت؛ حقیقتی که در لایههای عرفان و معنویت نهفته بود.
این دگرگونی، نه از سر تصادف، بلکه از رهگذر درک عمیق و پیوندی آگاهانه با فلسفه و سیر و سلوک درونی، رخ نمود؛ چنانکه پس از ایفای نقش در سریال ماندگار «عطر گل یاس»، دریچهای نو به سوی عالم معنا و عرفان گشوده شد و او را به سوی آثاری سوق داد که در آنها، نه صرفاً روایت داستان، بلکه بازتابی از جستجوی روحانی و سلوک انسانی به تصویر کشیده میشد.
این تحول هنری، نمایانگر رشد و تکامل درونی هنرمندی است که از دنیای ظواهر و کشمکشهای بیرونی، به ژرفای باطن و رازهای نهان وجود گام نهاده است؛ گامی که نه تنها در انتخاب نقشها و مضامین آثارش، بلکه در عمق نگاه و بیان هنریاش نیز متجلی گردید و او را به یکی از شاخصترین چهرههای هنر معنوی و عرفانی ایران بدل ساخت.
پس، مسیر داوود رشیدی از فیلمهای پرتنش و اجتماعی به سوی آثار عرفانی، نمودار سفری است از ظلمات به سوی نور، از هیاهو به سوی سکوت، و از کثرت به سوی وحدت؛ سفری که هر هنرمند جستجوگری را به تأمل وامیدارد و یادآور آن است که هنر، در نهایت، جستجویی است بیپایان در عمق جان انسان
آثار سترگ و ماندگاری چون «عطر گل یاس»، «ابن سینا»، «رئیسجمهور دمولند»، «هزار دستان» و «گرگها» که روزگاری در آسمان هنر نمایشی ایران چون ستارگانی تابناک میدرخشیدند، اینک دیگر در آن شکوه و جلال سابق ساخته نمیشوند؛ گویی نسیمی از شور و ذوق و آن افکار ژرف و سلایق متنوعی که روزگاری در دل عوامل هنری و تماشاگران زنده بود، آرام آرام فروکش کرده است.
این دگرگونی، ریشه در تغییرات عمیق اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارد که پس از انقلاب اسلامی در ایران رخ نمود. پیش از آن، تلویزیون ملی ایران با وجود همه محدودیتها و پیچیدگیها، عرصهای بود برای بروز افکار گوناگون، روایت داستانهای متنوع و خلق آثاری که هم از نظر هنری و هم از نظر محتوایی، با جامعه پیوندی ناگسستنی داشتند. در آن دوران، تلویزیون نه تنها رسانهای برای سرگرمی، بلکه محملی برای آموزش، انتقال فرهنگ و بازتاب دغدغههای انسانی و اجتماعی بود
اما پس از انقلاب، با تحولات ساختاری و ایدئولوژیک در سازمان رادیو و تلویزیون، فضای تولید آثار هنری دستخوش تغییرات بنیادین گردید. رسانهها بیش از پیش به ابزار تبلیغ و ترویج ایدئولوژی حاکم بدل شدند و تحمل و پذیرش تنوع فکری و فرهنگی کاهش یافت. در این میان، بسیاری از موضوعات و مضامین که پیشتر به شکلی هنرمندانه و چندوجهی به تصویر کشیده میشد، یا محدود شدند یا به کلی از چرخه تولید حذف شدند
از سوی دیگر، تغییر ذائقه مخاطب و گسترش رسانههای متنوع، همراه با تحولات فناوری و اقتصادی، عرصه را برای خلق آثاری با عمق و گستره مشابه آن دوران دشوار ساخت. همچنین، فشارهای سیاسی و اجتماعی و محدودیتهای موجود، خلاقیت و جسارت هنرمندان را در پرداختن به موضوعات حساس و انسانی کاهش داد و این امر به کاهش تولید آثار فاخر و پرمحتوا انجامید.
در نهایت، آن شوق و ذوق و آن افکار و سلایق متنوع که روزگاری در دل عوامل فیلم و مردم مخاطب موج میزد، در گذر زمان به دلایلی چند، از جمله تغییرات ساختاری رسانه، محدودیتهای سیاسی، تحولات فرهنگی و تغییرات در بازار هنر، رنگ باخت و به خاطرهها پیوست. اکنون، آن آثار گرانقدر، همچون میراثی گرانبها در تاریخ هنر ایران باقی ماندهاند تا یادآور روزگاری باشند که تلویزیون، پلی بود میان هنر و زندگی، میان اندیشه و احساس، و میان انسان و جامعه.
بدین سان، فقدان تولید آثاری چون «عطر گل یاس» و «هزار دستان» نه تنها بازتابی از تغییرات بیرونی، بلکه نموداری از تحول در روح و جان هنر و مخاطب ایرانی است؛ تحولی که همچنان در جستجوی راهی برای بازگشت به آن شکوه و عمق است.
در نگارش این مقاله از مطالب سایتهایی چون ویکی مدیا . دنیای قلم . حرف تازه . ای فیلم . سنتی ها . نمناک . جدول یاب . صدای موسیقی . الوقت . نودی . راسخون . ستاره . ویکی جو . شهرستان ادب .قند پارسی . مدرسه علمیه کوثر . ورامین . روشنا . کوچه سار شعر . الف . گیسوم . وبلاگ سریال های ایرانی . شرق دیلی. ویکی پدیا . میزان . ایسنا و انتخاب و....
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن