هر دمی چون نی از دل نالان! شکوه ها دارم!!
روی دل هر شب تا سحرگاهان! با خُدا دارم…♫
هر نفس آهی است کَز دل خونين!!
لحظه های عُمر بی سامان، ميرود سنگين…♫
اشک خون آلوده ام، دامان ميکُند رنگين!!
به سکوت سرد زمــان…♫ به خزان زرد زمــان…♫
نه زمان را درد کسی!! نه کسی را درد زمان!!
بهـار مردمی ها دِی شد…♫ زمـان مهربانی طِی شد…♫
آه… از اين دَم سردی ها خدايـا!!
آه… از اين دم سردی ها خدايــا…!
نه اُميدی در دل من، که گُشايد مشکل من…♫
نه فُروغ روی مِه ی، که فُروزد مَحفل من!!
نه همزبان دَرد آگاهـی، که ناله ای خَرد با آهـی…♫
دااد از اين بی دردی هـا خُدايــا…! دااد از اين بی دردی هـا خُدايــا…
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 11:24 توسط محمد رضا معتمدی
|
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن