سال تولید : ۱۹۸۸
کشور تولیدکننده : آمریکا
محصول : مارک جانسن
کارگردان : باری لوینسن
فیلمنامه‌نویس : باری مورو ورانلد باس، برمبنای داستانی نوشته مورو.
فیلمبردار : جان سیل
آهنگساز(موسیقی متن) : هانس زیمر
هنرپیشگان : داستین هافمن، تام کروز، والریا گالینو، جری مالن، جک مرداک، مایکل د. رابرتس، رالف سیمور، لوسیندا جنی، بانی هانت، کیم رابی لارد و بت گرانت.
نوع فیلم : رنگی، ۱۳۳ دقیقه.

برگرفته از تابناک و یک پزشک : «چارلی بَبیت» (کروز)، فروشنده زبر و زرنگ، در مخمصه افتاده است؛ از طرفی به خاطر ملاحظات زیست‌محیطی، جلوی معامله یک پارتی اتوموبیل‌اش گرفته شده و از طرف دیگر مشتری‌هایش تهدید کرده‌اند که عقب می‌کشند، بنابراین موعد وامی که متوقف می‌کند، همراه دستیار / محبوبه‌اش، «سوزانا» (گالینو)، به پالم اسپرنیگز می‌رود. در آنجا «لنی» (سیمور)، شریکش خبر می‌دهد که پدرش در سین‌سیناتی درگذشته است.

او از دوران نوجوانی و پس از ترک خانه چندان رابطه‌ای با پدرش نداشته ولی این موضوع که پدرش فقط بوته‌های رُز قیمیتی و یک اتوموبیل بیوک مُدل سال 1949 را برایش ارث گذاشته و در عوض سه میلیون دلار به وارثی ناشناس رسیده، شوکه‌اش می‌کند. «چارلی» در پی این وارث، از اقامتگاه عقب‌مانده‌های ذهنی والبروک سر درمی‌آورد. «ریموند» (هافمن)، یکی از بیماران، بیوکِ «چارلی» را باز می‌شناسد و «چارلی» بعدتر از «دکتر برونر» (مالن) می‌شنود «ریموند» که «دانشوری در خود مانده» است (کسی که در بعضی زمینه‌ها رشد فکری زیادی دارد ولی در رابطه‌های معمولی وامی‌ماند) برادر او است که از دو سالگی، درست پس از مرگ مادرشان به آنجا سپرده شده است.

با وجود آنکه «ریموند» در زندگی‌اش با محدودیت‌هائی روبه‌رو است، ولی «چارلی» او را راضی می‌کند همراه «سوزانا» به لس آنجلس بروند. «چارلی» در واقع، به گونه‌ای، او را به گروگان می‌کیرد و در برابر بازگرداندنش به آسایشگاه، نیمی از ارثیه را طلب می‌کند. در اینجا «سوزان»، «چارلی» را ترک می‌کند و «دکتر برونو» نیز به «چارلی» می‌گوید که از نظر قانونی، هیچ حقی نسبت به برادرش ندارد. اما سفر به لس‌آنجلس با مشکلاتی همراه می‌شود: «ریموند» حاضر نیست سوار هواپیما شود (او همه آمارهای مربوط به تصادف‌ها و سقوط‌ها را می‌داند) یا در بزرگ راه‌ها و زیر باران سفر کند.

«چارلی» که تأخیر در پرداخت وام عصبی‌ترش کرده، با اکراه با «ریموند» همراه می‌شود و به زودی با او رابطه‌ای صمیمانه برقرار می‌کند و پی می‌برد که او همان کسی است که در بچگی «رین‌من» می‌نامیده؛ کسی که در دوران کودکی به او تسلی می‌داده و از آن زمان تا به حال فکر می‌کرده که پیش پرداخت هشتاد هزار دلاری‌شای را طلب می‌کنند و «چارلی» با استفاده از استعداد «ریموند» در ریاضیات، در لاس و گاس، پول مورد نیاز را به دست می‌آورد و «سوزانا» نیز با او آشتی می‌کند. در لس آنجلس، «چارلی» پیشنهاد دویست و پنجاه هزار دلاری «دکتر برونر» را رد می‌کند و می‌گوید که خودش قصد دارد از «ریموند» نگه‌داری کند. اما سرانجام وقتی پی می‌برد که «ریموند» تا چه حد در دنیای خارج احساس درماندگی می‌کند، با بی‌میلی او را به والبروک برمی‌گرداند.

موفق‌ترین اثر لوینسن، که فیلم‌های بعدی‌اش عموماً با شکست‌های تجاری روبه‌رو شدند. کار، بیش از هر چیز، به خاطر ارائه تصویری مثبت از معصومیت که همه چیز حتی دغلکاری را شکست می‌دهد، با استقبال تماشاگران روبه‌رو شد؛ فیلم به استثنای بازی‌های قابل قبول بازیگرانش نکته برجسته دیگری ندارد. در حالی که تدوین نوشته‌های پایانی با یک سری عکس (کار استولیندر) از سفر «ریموند» و «چارلی» به اندازه بقیه فیلم گویاست.

هرچند ساخته بری لوینسون در زمان خود با موجی از تحسین مواجه شد و همچنان یکی از درام‌هایی است که روابط برادرانه را به تصویر کشیده، با گذر زمان می‌توان کمی انتقادی‌تر به فیلمی نگاه کرد که در سال ۱۹۸۹ به عنوان یک شاهکار مورد توجه عموم تماشاگران و منتقدین قرار گرفت.

مرد بارانی

فیلم سینمایی «مرد بارانی / Rain Man»، هرچند ساخته بری لوینسون در زمان خود با موجی از تحسین مواجه شد و همچنان یکی از درام‌هایی است که روابط برادرانه را به تصویر کشیده، با گذر زمان می‌توان کمی انتقادی‌تر به فیلمی نگاه کرد که در سال ۱۹۸۹ به عنوان یک شاهکار مورد توجه عموم تماشاگران و منتقدین قرار گرفت.

«مرد بارانی / Rain Man» به کارگردانی بری لوینسون و نویسندگی بری مارو و رانالد بس برنده اسکار ۱۹۸۹ فیلمی رفاقتی / جاده‌ای است که در مسیر قابل‌پیش‌بینی‌ بودن به پیش می‌رود. فیلم داستان و ماجرای سفر احساسی و فیزیکی دو برادر نابرابر را در مسیری که در کشور می‌گذرانند روایت می‌کند؛ سفر با ماشین از «سینسیناتی» به لس آنجلس و اینکه در این مسیر چقدر با یکدیگر آشنا می‌شوند.

مرد بارانی

پیچش داستانی اثر آنجاست که برادر بزرگ‌تر یعنی «ریموند» با بازی داستان هافمن، یک نابغه‌ مبتلا به اوتیسم است که نمی‌تواند در روابط عادی انسانی باشد. برادر کوچک‌تر او یعنی «چارلی» با بازی تام کروز یک فرد بسیار تلاشگر است که دلایلش همراهی‌اش با «ریموند» کاملا مادی است. او می‌خواهد قیم «ریموند» بشود تا به سهم‌الارث سه میلیارد دلاری او دسترسی پیدا بکند؛ پولی که چارلی حس می‌کند حداقل به داشتن نصف آن شایستگی دارد.

«چارلی» تاجری است که وقتی صحبت از روابط فراشخصی بشود، اصلا رفتار مناسبی ندارد. نامزد طولانی مدت او یعنی «سوزانا» با بازی والریا گولینو می‌تواند به این نکته شهادت بدهد؛ او مشخصا از سردی او و مسیر بن‌بستی که رابطه‌شان در آن قرار گرفته خسته است. سپس «چارلی» با خبر می‌شود که پدرشان مرده است.

مرد بارانی

با وجود اینکه او ارتباط خاصی با آن پیرمرد نداشت، به مراسم ختم می‌رود و با وکیل خانواده دیدار می‌کند و انتظار مقدار زیادی پول را دارد. در عوض او متوجه می‌شود که برادر بزرگ‌ترش به نام «ریموند» در آسایشگاه زندگی می‌کند، چون توانایی زندگی در میان انسان‌های عادی را ندارد. این برادر حالا پولدار شده و هیچ‌ ایده‌ای درباره‌ این حجم از ثروت ندارد. به همین دلیل «چارلی» او را به نوعی گروگان می‌گیرد تا بتواند ارثیه را به چنگ بیاورد.

«سوزانا» که دیگر تحملش طاق شده، «چارلی» را ترک و برادران را به حال خود رها می‌کند. «چارلی» قصد دارد تا با هواپیما به لس‌آنجلس برگردد؛ اما وقتی «ریموند» از سوار شدن به هواپیما اجتناب می‌کند، اوضاع تغییر می‌کند. یک سفر سه ساعته تبدیل به یک سفر سه روزه می‌شود؛ آن هم در حالی که «چارلی» به خاطر رفتارهای «ریموند» و احتیاجاتی که باید سر ساعت رفع بشوند تا آستانه‌ی از دست دادن عقلش پیش می‌رود.

مرد بارانی

هرچند «مرد بارانی» در زمان اکرانش ـ که حدود ۳۰ سال پیش بود ـ بسیار محبوب شد، می‌توان آن را به خوبی نماد فیلمی دانست که به خاطر در لحظه بودنش ستایش شد تا اینکه دیدی به آینده آن وجود داشته باشد. دیدگاه بسیار عقب‌مانده فیلم به نسبت کسانی که اوتیسم دارند با معیار‌های امروزه خجالت‌بار است.

سوال بسیار خوبی که هیچ‌وقت پرسیده نشده، این است که آیا بازی برنده اسکار «داستان هافمن» واقعا بازی خوبی است یا نه؟ اینکه آیا تصویری که او از یک انسان اوتیسم دار نابغه به تصویر می‌کشد درست است یا اینکه کاریکاتوری از چنین فردی است؟ این بحث که در فصل اسکار سال ۱۹۸۹ بسیار پیش می‌آمد، هیچ وقت به نتیجه‌ای نرسید و با تماشای این اثر پس از این همه سال می‌توانیم نظریات و دلایل هر دو سوی این قضیه را به خوبی درک کنیم.

مرد بارانی

«هافمن» رفتار‌ها و خلق و خو‌های انسان‌های اوتیسم دار متعددی را مطالعه و از آن مشاهدات برای دقیق‌تر کردن نقش خود استفاده کرد. اما این فیلمنامه شخصیت را با نوعی رئالیسم جادویی بسیار ملموس‌تر و نرم‌تر می‌کند و تاثیر صداقت ذاتی که هافمن قصد داشت به این نقش بیاورد را کاهش می‌دهد.

نتیجه این بوده که تلاش کرده‌اند تا بخش‌های منفی این شخصیت را کم‌اثرتر کنند و بر روی حس سمپاتی که بینندگان با این شخصیت خواهند داشت تمرکز بیشتری بگذارند. شاید بتوانیم ادعا کنیم که «تام کروز» با بازی ساده‌تر و معنادارتر خود بازیگر بهتری است؛ هرچند فیلمنامه تغییر او را با چنان سرعت زیادی به پیش می‌برد که چندان باورپذیر نیست. شخصیت «چارلی» از یک الدنگ به ناگاه تبدیل به یک مدافع می‌شود؛ آن هم بدون اینکه انگیزه خاصی را مشاهده کنیم. این تغییر شخصیت نمونه بسیار کلاسیکی از گفتن شخصیت به جای نشان دادن آن است.

مرد بارانی

اگر بخواهیم به دوران کاری و کارنامه‌ «بری لوینسون» کارگردان این اثر نگاهی بیندازیم، می‌توان گفت که «مرد بارانی» شاید نقطه‌ اوج دوران کاری او بوده است. هر چه نباشد او تنها اسکار بهترین کارگردانی دوران کاریش را برای آن فیلم برد. این فیلم مهری بر پایان دهه‌ای شد که بیشترین تعداد چنین آثاری را در خود جای داده بود، آثاری مثل «مردمان عادی / Ordinary People»، «خارج از آفریقا / Out of Africa» و یا «شرایط مهرورزی / Terms of Endearment».

مهم‌ترین دارایی این اثر – که باعث دلگرمی بینندگان شد در تماشای این دو برابر و سختی‌هایی که با آن‌ها مواجه شدند – تا حدودی تصنعی به نظر می‌رسد. تنها جنبه‌‌ این رابطه که از فیلم جان سالمی به در می‌برد، رابطه‌ بین «هافمن» و «کروز» است. این بخش از فیلم همچنان می‌درخشد، در حالی که جنبه‌های دیگر اثر طی زمان کهنه و فرسوده شده‌اند