گفتگو با عثمان محمدپرست
دست‌هایش را می‌برد بالا و می‌گوید: «من عثمانم. عثمان؛ زاده‌ی خواف». این را با افتخار می‌گوید؛ با غرور اما نه! هر زمان که می‌آید و از خودش حرف بزند، از دوتارش، از زندگی‌اش، یادش می‌افتد که باید از «خدا» بگوید. بگوید دوتار را خدا به او یاد داده است. بگوید پدر و مادرش مخالف ساز زدنش بودند؛ اما خدا از آنها بالاتر بود. بگوید ساز می‌زند که خودش را، که مخاطبش را به یادِ خدا بیاندازد. می‌گوید اصلا موسیقی، صدای خداست. پیرمرد، از «خدا» که حرف می‌زند؛ آدم، دلش آن دلی را می‌خواهد که خدایش این همه مهربان است و بخشنده است و حواسش به همه چیزش هست. دوتارنوازِ شهیر؛ اما تنها وقتی می‌خواهد از موفقیت‌هایش، از سفرهایش، از شهرتش و مدرسه‌ سازی‌هایش حرف ببزند، یادِ خدا نمی‌افتد. حالا که درست یک سال و ده روز است که پاهایش حرکتی ندارند، هم می‌گوید: «راضی‌ام به رضای خدا» وه که خدای او چقدر بزرگ است.

«عثمان محمدپرست» حالا نامش بر تارکِ «دوتار» می‌درخشد. مثلِ حاج قربان، مثلِ یگانه و مثلِ آدم‌هایی که دیگر نیستند؛ آدم‌هایی که ساز که می‌زدند، می‌رفتند جایِ دیگر. موسیقی را می‌خواستند برای اینکه یک «شاهی» از آن درنیاورند و تنها با آن سماع کنند و جهان را مَسخر. گفت‌وگو با «عثمان» یک فرصتِ ناب است برای یادآوری چیزهایی که حالا دیگر نیست؛ درست مثلِ آن صورتِ نورانی و چشم‌های درخشان که این روزها در کمتر آدمی می‌شود دید. در کنارِ گفت‌وگوی ویدیویی با «عثمان محمدپرست»، بخش‌هایی از گفته‌های او را هم می‌خوانیم برای اینکه یادمان بیفتد انگاار روزگاری در موسیقی این سرزمین، آدم‌هایی بودند که حالا شبیه‌شان، کسی نیست:

من عثمان هستم. عثمان نام پسر حضرت علی است. من زاده‌ی خوافم در کنار افغانستان. عثمانم، مسلمانم، کل مسلمان‌ها با هم برابرند. شیعه و سنی با هم برابرند. ما همه پیرو خدا و محمد هستیم؛ از هم دور نیستیم. ما همه مرید حضرت علی هستم. نوکر قرآن هستیم. من در را خدا تار می‌زنم. من ایرانی هستم و عاشقِ وطنم، دوست دارم مردم را راهنمایی کنم که تنها برای خدا کار کنند.

از کودکی صدا و آواز خوش داشتم. هیچ‌کس به من موسیقی یاد نداده است. خداوند مغز من را پر از دوتار کرده است. آوازهایی را که از رادیو می‌خواندند در مغزم ضبط می‌شد. این صدای خوش را خدا به من داده و لطف پروردگار است که خالق دنیاست، هرچند ما قدر خدا را نمی‌دانیم. آن سال‌ها دوتار در محله ما بود نه به این قشنگی که من می‌زدم. پدر و مادرم، نفرینم می‌کردند چرا دو تار می‌زنی؟ می‌گفتند، این کار بد است. خدا اما از آنها بالاتر بود؛ گفتم من خلاف نمی‌کنم و بعد این دو تار را به جایی رساندم که 920 مدرسه به مردم هدیه داد. دوتار به من احترام داد. در جایی ساز نزده‌ام که به این ساز بی‌‌احترامی باشد. عمل خلاف نکرده‌ام. هیچ‌وقت از هنرم پول درنیاورده‌ام، چون در راه خدا دوتار می‌زنم؛ اینها را خدا به من گفته است.

الان 90 ساله‌ام. هشت – نه ساله بودم که دوتار را دستم گرفتم. البته من برای خودم تاریخ نگذاشته‌ام که چه زمانی دوتار زده‌ام. چه زمانی فلان کس به دیدن من آمده است. این برنامه‌ها را ندارم.

خداوند فرموده: «ادعونی،‌استجب لکم» من یک تقاضا از خدا کرده‌ام. خواسته‌ام تا 125 سالگی زنده بمانم.

موسیقی هنری است که آدم را به خدا دعوت می‌کند. باید معنای این حرف من درک شود که موسیقی، هنری است که آدم را به خدا می‌رساند؛ همان‌طور که سعدی، حافظ و مولانا به زبان خداوند صحبت می‌کنند و شعر می‌خوانند: « ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی/ نروم جز به همان ره که توام راه نمایی.»

موسیقی آن‌قدر نزدِ خداوند عزیز است که یک پیغمبرش – حضرت داوود- آواز می‌خواند. پسرِ داوود، پیامبری چون «سلیمان» می‌شود که باد و باران و جن و انس در خدمتِ او بودند. چرا ما این ماجرا را درک نمی‌کنیم؟

موسیقی من در وصف خدا و حضرت محمد است. موسیقی که بد نیست. حالا در کنار موسیقی، اگر کسی کار خلافی می‌کند، خلافِ او ضدِ شرع است. اگر کسی در کنار موسیقی،‌ کاری حرام کاری کرد، آن کار حرام است نه موسیقی. نباید موسیقی را حرام کرد.

من چه کاره هستم؟ یک رعیت هستم... پدر من دامدار بود. چه کسی گفته می‌توانم به ژاپن و مسکو بروم؟ همه‌اش به خاطر موسیقی است..

من آدم عجیبی هستم. این موسیقی را محترم کردم. من با دیگر هنرمندان فرق دارم که قیافه می‌گیرند و پز می‌دهند؛ من هنوز با همان لباس محلی هستم. با همین لباس‌ها هم به ژاپن و خارج رفتم. درباره‌ی این موضوعات هم نه گفته‌ام؛ نه می‌گویم، نه افتخار می‌کنم. لذت من از خداست تنها. هر کس می‌خواهد به دیدن من بیاید، بیاید. هر وقت دوست دارد؛‌ سحرو نصف شب هم در خانه‌ام باز است. هر چه دارم می‌آورم؛ ظاهر و باطن‌ام یکی است. تشریف بیاورند قدم‌شان بالای چشم ما. هر امری که دارند در خدمتشان هستم.

اصل کار مردم هستند. مردم خیلی بزرگند. گاهی خود مردم قدرِ خودشان را نمی‌دانند، من اما می‌دانم. خودم را خدمت‌گزار این مردم می‌دانم. همین مردم باعث شدند تا من حالا 920 مدرسه نوسازی کنم. مگر من کی هستم؟ هیچ‌کس. به خاطر دو تارم است که مردم به من اعتماد دارند و سبب این کار شدند. سبب شدند تا عده‌ای سواد دار شوند. این مردم قدرشناس هستند. می‌بینند که من کارهای خوبی می‌کنم و به من احترام می‌گذارند. پول مدرسه‌ها را هم همین مردم داده‌اند. صداقتی که در من و موسیقی‌ام بوده؛ اینها را به وجود آورده است. همه‌اش هم به خاطر علاقه و لطفی است که خدا به من داده است.

خداوند خودش گفته است من عزت‌ و لذت می‌دهم. خداوند به من عزت داده است. به من هنر داده است که غیر از هنر که تاج سر آفرینش است هیچ چیز پایدار نیست.

پاهایم بهتر نیست. دیگر خیلی درد ندارد؛ اما بعضی وقت‌ها هنوز درد می‌گیرند. حالا از پا افتاده‌ام. سر نادانی هم به این روز افتادم، پایم درد گرفت و بدون مشورت، آن را عمل کردند و من را نابود کردند، یک سال و ده روز است که نمی‌توانم راه بروم. نمی‌توانم راه بروم؛ اما به خاطر کسانی که من را دوست دارند هزاران کیلومتر را طی کردم تا به تهران بیایم به عشقِ همین مردم.

من از مردم بزرگ ایران توقع دارم. از هنرمندان و روشنفکران و موسیقی دانان توقع دارم که به هنرمندان کمک کنند تا آنها بالا بروند، مسولان مملکت هیچ ‌وقت ما را حمایت نکردند. باید به ما راهنمایی و کمک می‌کردند تا آدم بزرگی شویم. من از بزرگان‌مان توقع دارم؛ البته عمر من که تمام شد و می‌میرم؛ اما می‌خواهم به بزرگان بگویم اگر در کسی هنری دیدند او را حمایت کنند. او به درد این کشور می‌خورد. من گناهی کردم؟ کار خلافی کرده‌ام؟‌

غصه می‌خورم؛ مردم قدر ما را دانستند اما مسوولان نه! فقط آقای مرادخانی – معاون وزیر- به خواف آمد وبرای من مجلسی گرفت که تمام مردم آنجا جمع شدند. او به من کمک کرد. من که رفتم؛ اما اگر کسی مثل من را در ایران پیدا کردند از او حمایت کنند. اگر از من حمایت می‌کردند به جایگاهی بالاتر می‌رسیدم.

در این سال‌هایی که از خدا عمر گرفتم، دروغ نگفتم، خیانت نکردم، در حالی‌که هر کاری می‌توانستم بکنم. 20 سال راننده‌ی اتوبوس بودم. ثابت روی پایم ایستادم و روی عقیده‌ام کار کردم. پیش کسی خودم را کوچک نکردم. به خاطر مال دنیا خودم را ضعیف نکردم. خدا به من همه چیز داده است. همه چیز. از این بیشتر چه می‌خواهم؟ 90 ساله‌ام اما به این قشنگی صحبت می‌کنم.

شش تار و ویولون هم یاد گرفتم. ویولون را دوست دارم و کم و زیاد بلدم، لااقل صدایش را در می‌آورم.

به عنوان یک ایرانی غم می‌خورم که تسلیم خارجی شویم. ما پول داریم؛ حرمت داریم؛ همه چیز داریم.

الان کمتر ساز می‌زنم؛ چون دو تار باید روی پایم باشد و پاهایم الان خراب شده است. آن‌جور که باید ساز را دستم نمی‌گیرد.

به دو- سه تا از بچه‌هایم، پسر برادرم و نوه‌ام ‌ی ساز یاد داده‌ام که قشنگ می‌زنند، مثل خودم. صدای سازشان را که می‌شنوم، کیف می‌کنم. لذت می‌برم؛ اما هیچ‌وقت پول نگرفتم تا دوتار را به کسی درس دهم.

من را خصوصی به ژاپن دعوت کردند تا ساز بزنم؛ کسی که من را دعوت کرد، مسافر اتوبوسم بود؛ آنجا گفت حالا که خانم‌ت فوت کرده، با خواهر من زدواج کن. گفتم ژاپنی نمی‌دانم؛ قبول نکردم؛‌حالا اما پشیمانم. (خنده)

من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
گفت و گو با «عثمان محمدپرست خوافی» نوازنده نامدار دوتار خراسان؛ استاد نزدیک نود سال دارد و به قول خودش هشتاد سال از عمرش را با موسیقی سپری کرده است.​
گفت و گو با «عثمان محمدپرست خوافی» نوازنده نامدار دوتار خراسان؛ استاد نزدیک نود سال دارد و به قول خودش هشتاد سال از عمرش را با موسیقی سپری کرده است.
هیچ گاه در خانه اش به روی کسی بسته نیست و همه از پیر و جوان در کوچه پس کوچه های خواف نامش را به نیکی می برند. در 89 پاییزی که از زندگی اش می گذرد، سازش لالایی برای کودکان و مرهمی بر دل رنج دیده مردم خطه خشک و کویری خواف بوده است. نوای سازش ماننده ستاره در شب های کویری خواف، روشنی بخش و نوری برای مردم محروم بوده است. به همت هنرش بیش از 900 مدرسه برای بچه های ایران ساخته و حالا پیرمرد در قامت استاد، خسته تر از روزهای گذشته به نظر می رسد؛ خسته از بی مهری. خسته از کینه ای که کاشی ماندگارش را شکست. خسته از روزگاری که هم برایش سخت گذشت و هم شیرین، هم آفرین داشت و هم نفرین پدر و مادر.
من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
خسته از روزگار پیری که توان راه رفتن را از او گرفته؛ اما هنوز مانند جوانی بیست ساله با غرور و صلابت خاصی حرف می زند. او «عثمان محمدپرست» معروف به «عثمان خوافی» است، مردی که نوای دلنشین دوتارش هوش از سر آدمیزاد می رباید. او زاده کویر خواف در استان خراسان رضوی و پسر «دین محمد» است.

عثمان در سال 1307 و در چادرهای طایفه «بای» متولد شد. در وصف استادی عثمان خوافی همین بس که او خالق قطعه «نوایی» است و این قطعه همچون قطعات مقامی «اشترخجو» و «ننه گل ممد» در موسیقی دوتار خراسان جای خود را باز کرده است. به منزل استاد عثمان محمدپرست رفتیم و با او گفت و گو کردیم. گفت و گویی که هم اشک داشت، هم خنده و هم بغض، تا زندگی این استاد را در 89 سالگی ورق بزنیم.
گفت و گویی از شما خواندم که در جوانی و در شهر خواف به خاطر نوازندگی دوتار اذیت شدید. حتی به شما زن نمی دادند و آن قدر سماجت کردید که آخر پدر دختر راضی به ازدواج شد. ماجرا به همین صورت است؟
زمانی که نوجوان بودم دیدگاه مردم به ساز و هنر مانند حالا نبود. پدر و مادرم با موسیقی به شدت مخالف بودند و به خاطر نوازندگی دوتار مرا نفرین می کردند. آن ها نوازندگی من را بی آبرویی می دانستند. دلیل مخالفت آن ها هم فقط حرف مردم بود. مردم در کوچه پس کوچه های خواف وقتی دین محمد (پدرم) را می دیدند به او می گفتند: «خدا بچه کثیفی بهت داده، چرا باید پسر تو ساز بزند و مطربی کند؟»
مادرم دو دختر قبل از من آورده بود، اما آن ها فوت شده بودند و دعا کرده بود که بعد از آن ها خدا یک پسر بهشان بدهد. پدرم همیشه به مادرم می گفت: «حاجت و مرادی که از خدا می خواستی همین بود؟ بلایی آسمانی!»
دیگر خسته شده بودم. تا این که یک شب همه چیز تغییر کرد. خواف معدن سنگ آهن دارد. یک آقایی مواد معدنی را بار شترش می کرد و گاهی مسافرکشی می کرد. او صدای دوتار من را در بیابان شنید و عاشق نوازندگی من شد. او به من گفت: «می خواهم با دوتار تو بخوانم.» به خانه ما آمد و من برایش دوتار می زدم، او می خواند.
بعد من در وصف حضرت محمد (ص) خواندم. پدرم پشت در اتاق ایستاده بود و حرف های ما را گوش می کرد. من بلند شدم تا یک استکان چای بیاورم که پدرم را پشت در دیدم. همین طور که به چشمانم خیره شده بود، گفت تکان نخور و بعد پیشانی من را بوسید و گفت: «مردم از تو بد می گفتند. برای حضرت محمد (ص) می خوانی و کار بدی نمی کنی. از امروز هر کاری کردی حلالت باشد. من دیگر کاری با تو ندارم، همه کارهایت خوب است.»
من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
مادرم هم آمد صورت من را بوسید و گفت هرچه پدرت بگوید آن درست است و این طور مسیر زندگی ام عوض شد. وقتی می خواستم ازدواج کنم هم، کسی به من زن نمی داد. آن ها می گفتند به دوتارنواز دختر نمی دهیم. آن قدر سماجت کردم که پدر دختر مجبور شد قبول کند.
ساز را از کجا آورده بودید؟
هفت، هشت ساله بودم که مردم در بیابان ها روی خاک می نشستند و دوتار می زدند. وقتی به مدرسه می رفتم، خیاطی را می دیدم که در مغازه اش دوتار می زند. جلو رفتم و به او گفتم: «سازت را به من می دهی؟» او که خانواده ما را خوب می شناخت، گفت: «بیا ساز مال تو. اگر هم جایی برای نوازندگی نداری به منزل ما بیا و ساز بزن.» بعدها همان آقایی که دوتار را به من داده بود، خواستگار خواهرم شد. رفتم به پدرم گفتم که خواهرمان را به این مرد بدهد. او حالا داماد ماست.
فیلم «فردا» ساخته «ستسو ناکایاما»، کارگردان ژاپنی، در سال 1380 تولید شد. لوکیشن فیلم در استان خراسان بود و شما در آن نقش شوفر کامیون داشتید، ظاهرا هم در واقعیت شغلتان راننده اتوبوس و کامیون بوده، درست است؟
بیست سال روی کامیون و اتوبوس کار کردم و گواهینامه پایه یک دارم. در آن زمان مردم خواف دوچرخه هم نداشتند و اگر مردم و مغازه دارها می خواستند به تربت بروند با الاغ و شتر می رفتند. من شاهد حیرانی مردم بودم و همیشه با خودم می گفتم باید کاری برای آن ها انجام دهم.
یک آقایی اهل بیرجند بود و یک ماشین شورلت داشت. او هر چند وقت یک بار به خواف می آمد. یک بار او را در قهوه خانه دیدم که چای می خورد، رفتم جلو سلام کردم و گفتم پول ندارم و از او خواستم که ماشینش را به من قسطی بفروشد. یک دقیقه به من نگاه کرد و بعد قبول کرد. قرار شد ماهانه هشت یا ده تومان قسط بدهم.
به مغازه دارها گفتم اگر می خواهند به تربت بروند و اجناس مورد نیاز مردم را بیاورند، من با شورلت می برمشان. از آن به بعد، یک یا دو روز در هفته، چند مغازه دار را به تربت می بردم و آن ها خرید می کردند و به خواف بر می گشتیم.
بعدها که رفت و آمدها و خریدهای آن ها بیشتر شد، یک کامیون قسطی خریدم. تا این که پلیس تربت به من گفت: «شما دیگر نمی توانی با کامیون مسافر ببری و باید یک اتوبوس پیدا کنی.» اتوبوس خریدم و مردم را از خواف به تربت می بردم. در آن زمان اتوبوس ها از تربت به مشهد می رفتند و من مردم را به خواف می رساندم. بعد با مخالفت رانندگان اتوبوس تربتی، مستقیم از خواف به مشهد هم می رفتم.

تا این که برای کاری یک بار به تهران رفتم، با خودم گفتم عثمان یک مسیر خواف به تهران هم راه بینداز و این کار را کردم. احمد، پسرم، در مسیر تهران کمکم می کرد. این شغل منبع درآمدم بود تا این که برای هر شش پسرم ماشین خریدم. من به مردم خدمت کردم و هیچ وقت کار خلافی انجام ندادم.
من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
هیچ وقت نوازندگی دوتار شما در فیلم «فردا» (کار مشترک ایران و ژاپن) از یادها نمی رود. البته شما در چند فیلم دیگر هم بازی کردید، اما این فیلم با آن نوازندگی دوتار در ذهن ها ماندگار شده است.
ما چند دوست تهرانی داشتیم که در مورد من با «ستسو ناکایاما» کارگردان فیلم صحبت کرده بودند. او وقتی به ایران آمده بود که فیلم بسازد، از من خواست در این فیلم بازی کنم. آن دوتاری که در غروب زدم تنها از روی دلتنگی بود و اصلا فیلم نبود. تنها یک بار نواختم و وقتی کارگردان کات داد، همه تشوبقم کردند و چند نفر از آن ها که ژاپنی بودند، اشک می ریختند. بعد از آن من را به ژاپن دعوت کردند و در تلویزیون و دانشگاه هنرشان سخنرانی کردم. در ژاپن بازیگر نقش اول فیلم به من گفت: «عثمان می دانم که همسرت فوت کرده، با خواهر من ازدواج کن.» ولی من قبول نکردم. این هم بخشی از زندگی من بود.
استاد اگر موافقید گفت و گو را به سمت نوازندگی دوتار ببریم. شیوه انگشت گذاری و نوای ساز دوتار شما با دیگر نوازندگان دوتار خراسان متفاوت است و سبکی منحصر به فرد دارید. و فکر می کنم به موسیقی دستگاهی ایرانی علاقه مندید، چون در نوای ساز شما نغماتی از موسیقی ردیفی و دستگاهی شنیده می شود. درباره شیوه نوازندگی تان بگویید؟
من هیچ وقت استادی نداشتم و دوتار را خودم یاد گرفتم. شاید به این دلیل است که این طور ساز می زنم. البته در چند سال اخیر شاهد این امر بوده ام که برخی از شیوه من تقلید می کنند. به قول شما به موسیقی ردیفی ایرانی نیز علاقه مند بودم و هر کسی که هرچه زده، من نیز زده ام.
اساتید موسیقی دستگاهی با 25 پرده و چندین سیم و من با شش پرده و دو سیم. دوستی داشتیم که رادیوی «آندریا» داشت و اولین بار صدای خوانساری را آن جا شنیدم و صدای ایشان مرا گرفت. از آن زمان شیفته موسیقی دستگاهی شدم، حیف که کسی استعداد من را نشناخت، وگرنه با این استعداد می توانستم با کارهایم به مردم و هنر کمک کنم.
اما فکر می کنم پنجه گذاری و شیوه تان بی شباهت به شیوه استاد احمد عبادی نیست. تحت تاثیر این هنرمند بودید؟
استاد عبادی با من رفیق بود. قبلا گفتم که هر کسی هر کاری می کرد من نیز یاد می گرفتم. مثلا کسی نوازندگی ویولن من را نشنیده است. به خوبی ویولن می زنم. اجازه بدهید خاطره ای برای شما تعریف کنم؛ من سربازی نرفته ام. در آن زمان مسئولین شهربانی و نظام وظیفه برای گرفتن سرباز به خواف می آمدند. یک شخصی در خواف ویولن می زود و من دوتار می زدم. همان افراد به من گفتند که چه کاری بلدی و من گفتم دوتار می زنم و می توانم ویولن این آقا را نیز بزنم. برای اولین بار بود که ویولن در دستم می گرفتم و به خوبی او زدم.
وقتی آن ها نوازندگی من را دیدند، گفتند: «نیازی نیست شما به سربازی بیایید» و از خدمت سربازی معافم کردند. هر سازی را هر کسی می زد، من یاد می گرفتم؛ اما هر کسی دروغ می گفت من یاد نمی گرفتم. (می خندد)
من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
اجازه بدهید دلیل دیگری برای حرفم بیاورم، شما ساز زدید و استاد شجریان با ساز شما خوانده، هنرمندان موسیقی دستگاهی ایران با هنرمندان نواحی و دوتار آن ها نمی خوانند؛ اما در مورد شما این اتفاق رخ داد...
چون دوتار برای کلام و آواز آن ها مناسب نیست. شبی در یک مهمانی شرکت کرده بودیم که فریدون مشیری، غلامحسین امیرخانی، آقای کابلی، محمود دولت آبادی و الهی قمشه ای در آن جا حضور داشتند. من چند آهنگ محلی نواختم و شجریان سر ذوق آمد و آواز خواند.
استاد شجریان خیلی آماده خواندن نبود، طوری که وسط آواز اشاره می کند کتاب حافظ را برایش بیاورند. فیلم آن محفل در اینترنت موجود است. اصلا قرار نبود او آن شب بخواند. من کوک دوتار را بالا گرفته بودم. قبل از شروع نوازندگی، یکی از دوستانم به نام آقای کاشانی اشاره می کرد کاری بکن که استاد شجریان بخواند. وقتی دست به دوتار بردم و چند آهنگ زدم، او سر ذوق آمد و شروع به خواندن کرد.
یک بار هم در موسسه محک در تهران با ایشان برنامه ای اجرا کردم. در یک برنامه دیگر با شجریان ساز زدم و او خواند. آقای دولت آبادی کنار من نشسته بود و گفت: «ای عندلیب نغمه خوان تنها تو چاوشی بخوان» که احمد خاک طینت که سنندجی و کُرد بود آمد دست من را بوسید و کنارم دف زد و بعد آقای شجریان آواز خواند.

وقتی دوستانم دوتار شما را می شنوند و هیجان زده می شوند، من می گویم شما فقط دوتار را می بینید؛ اما از کنار این دوتار مدرسه بیرون آمده، بیمارستان بیرون آمده و این هنر اصیل و واقعی است. ممکن است کس دیگری این دوتار را بزند اما این بزرگی نام عثمان محمدپرست است که بانی ساخت 920 مدرسه شده است.
بله؛ من 90 سال سن دارم و حدود 80 سال به موسیقی کشور خدمت کردم؛ اما کسی نیامد به من بگوید دست شما درد نکند. من حقوق از کسی نمی گیرم. هیچ کس نمی پرسد شما که روستایی هستید و چهار کلاس سواد دارید، چطور به این درجه از هنر رسیدی و همه شما را می شناسند و اصلا چطور سر از ژاپن و سینما درآوردید؟
من کی هستم؟ چرا بعد از 80 سال خدمت هیچ کس به داد ما نمی رسد؟ چرا کسی نمی پرسد تو کی بودی که 920 مدرسه ساختی؟ مردم بزرگوار کمک کردند و من وسیله بودم. من بانی شدم و با کمک مردم 920 مدرسه ساخته شد. من دوتار زدم، مردم عاشق من شدند و پول دادند و این مدرسه ها ساخته شد. اگر از دنیا بروم چه اتفاقی رخ می دهد؟ رفتن من به ضرر هنر تمام می شود. یک ایرانی روستایی در خواف به این درجه از هنر رسیده. چرا من را کسی مسئول رسیدگی موسیقی نکرد که به داد مردم برسم. حالا نیز می روند کاشی ماندگار منزل ما را می شکنند و درِ خانه من حرف های ناسزا می نویسند.
من اهل تسنن نیستم، شیعه نیستم، من مسلمانم. اسم پسرهای من جواد، حسین، رضا، احمد و اسم دخترانم فاطمه و زهراست. اسم من هم عثمان بود. باید یادآوری کن که اسم پسر حضرت علی (ع) هم عثمان بود.
من موسیقی را برای خدا زدم. ما داوود پیامبر را داشتیم که آواز می خواند. ملکا ذکر تو گوییم که تو پاکی و خدایی. من بارها برای ولادت حضرت علی (ع)، امام رضا (ع)، حضرت محمد (ص)، اما حسین (ع) و.. ساز زدم.
من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
این همه سال کار کردید، مدرسه ساختید، موسیقی خراسان را به همگان شناساندید، امروز از زندگی تان رضایت دارید؟
خدا را شاکرم. این بزرگ ترین شانسی بود که به من داد؛ اما به مسئولان می گویم که من رفتم و تمام شدم، ولی برای آیندگان فکری کنید. من ادعایی ندارم که وکیل و وزیر شوم، ولی یک ادعا همیشه داشته و دارم و آن محبت است.(اشک از چشمان استاد سرازیر می شود) من به پول نیازی نداشته ام، اما فقط یک بار یک تشکر خشک و خالی از من نکردند و این را هم از من دریغ کردند.
پدر و مادر من که نزدیک ترین افراد به من بودند، وقتی دوتار می زدم، من را نفرین می کردند، اما من پای این هنر ایستادم. به خاطر همین دوتار، زن به من نمی دادند، اما پای آن ایستادم و همان زن را گرفتم. من بدون هیچ پشتیبانی استقامت کردم و خبر دارم که پشتیبانم تنها خداست و در این سن و سال من را رها نکرده است. من خدمتگزار این مردم بوده و هستم.
و سخن آخر...
همیشه با خدا درددل می کنم که ای خدا جان، چرا عمرمان این قدر کوتاه است، به حدی که تا بیاییم یکسری مسائل را بفهمیم و یاد بگیریم، عمرمان تمام می شود.
«جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و بار بر زمین می زندش»
فردا( 1380)
خلاصه داستان :
ايزاوا مسئول رابط يك كارگاه توليدي ژاپني كه رابطه عاشقانه اش با دختر صاحب كارگاه باعث پيوند او با اين خانواده شده است. به درخواست نامزدش وبه خاطر وصيت پدر دختر براي پيداكردن مهدي كارگر سابق كارگاه در ايران، كه پدرش به او مديون بوده ، مجبور به سفر به ايران مي شود. در اين سفر اوبا ماجراهاي مختلفي رو برو مي شود.
منبع: هفته نامه کرگدن . موسیقی ما . سایت انتخاب . سوره سینما