«یک صداگفت #بهار آمده است»
سرهرکوچه
نسیمی پیداست،
یک صداگفت
بهار آمده است
آسمانِ زیبا
پاکیِ مهرش را
به زمین می بخشد
تابشِ نورِ جهان تاب
پرازشوق و
تبِ دیداراست.
عطشِ خاک
دراین دشت ودیار
گونه های سرخش
نغمه ی آتش را
برلبانش دارد.
غنچه ها روییدند
بارش باران است
پایِ این بیدبلند
باغچه ی کوچک ما
برتنش
جامه ی سبزی پیداست.
مرغ عشقی دیدم
که چه زیبا می خواند
وقناری غزلی
همگی
ازگُل و گلدان خوانند.
باخودم می گویم
نکند باز جهان رادردیست!
باغبان طاقت سنگین دارد!
راستی
تو چرا اینهمه از من دوری؟!
من که پای همه ی ریحان ها،
عشق راپائیدم!
درِدلها بگشا
وبه شکرانه ی این خاطره ها
کلبه ای زیبا ساز
در حیاطش
پرِ ازنسترن ومریم و رز
که درآن
بوی خدایی باشد.
رقص بادو چمن وسبزه وگل
همه فریاد زنند
که بهار آمده است❤️🌱
@niroye_bartarr 🧡🤎
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 8:38 توسط محمد رضا معتمدی
|
احساسم بر این است که از حدود چهار دهه پیش، فاصلهای ژرف و آشکار میان دو عرصهی سترگ الهیات و ادبیات پدید آمده است. هدف از تأسیس این وبلاگ، افروختن جرقهای است برای پیوندی دوباره میان علوم متنوعی چون حقوق، ادبیات و الهیات؛ همانگونه که در روزگاران گذشته، بسیاری از استادان این سه رشته،مشترک بودند. شایان ذکر است که بهرهگیری از منابع اینترنتی به معنای تأیید بیچون و چرای تمامی مطالب از سوی نگارنده نیست. باشد که همگان پاسدار فرهنگ سترگ و کهن ایران زمین باشیم .🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀اگر ایران به جز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانهها را دوست دارم نوای نای ما گر جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن